تبلیغات
رواق

رواق

                                        " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

اون زمانی که کوچیک بودم و دایی مهدی سرباز بود و وقتی مرخصی میومد خونه‌مون و برامون/برام نون برنجی ِ کرمانشاه سوغاتی می‌آوُرد ، و من عاشق ِ طعم ِ دلنشینش بودم، حتماً فکر نمی‌کردم یه روز خودم این شیرینی رو درست کنم و تازه تو "رواق" هم بذارم...؛

خیلی وقته، از قبل از عید ِ نوروز حتی، تصمیم داشتم این شیرینی رو درست کنم و خب... نشد تا اون هفته که اومدم نیشابور، موادش رو خریدم و این هفته قسمت شد که درستش کنم بالاخره...؛ یه مقدار نگه داشتم و بقیه‌شو تو ظرف چیدم که صبح که میرم مشهد و سر ِکار، ببَرم برای بچه‌های اداره؛

نمیدونم چرا یه مقدار خشک‌تر شده نسبت به نون برنجی‌های آماده!  اما طعمش شبیه ِ به همون طعم ِ بچگی‌ها...

                     

با این پست، یاد ِ پست ِ آذرماه ِ 92 افتادم؛ پست ِ کیک فنجونی و دونات؛ یادش بخیر...؛



یه سری حرف داشتم، از اون پست‌های "حرفِ دل"ی، که میخواستم هفته‌ی قبل و حتی هفته‌ی قبل‌تر بنویسم که نشد...؛ پس من این حرف‌ها رو بدهکارم به "رواق" و عزیزانی که لطف دارند و کلون ِ این در ِ سبز/آبی رنگ رو به صدا میارن؛ ان‌شاءالله به زودی می‌نویسم.


دسته بندی: از بهترین ها ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 26 تیر 1395 | ساعت 01:10 ق.ظ | نظرها ()

                         " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "


                

نمیدونم تو این یه سال، چرا نشد بنویسم؟! خدا رو شکر حداقل یه جا نوشتمشون که یادم نَره...؛ پارسال مثل همین امشب، من رسیدم خونه؛ از یه سفر ِ خوب و معنوی و پُر خاطره، که یادش بخیر؛ و حالا یکــــ سال! گذشته...؛

 تو این چند وقتِ اخیر، چندجا دیدم که از شهید هادی نوشته بودند، از کتابشون، و حتی خوندم که(نقل به مضمون) گفته بودن ایشون کسانی رو که ازش کمک بخوان، دست ِ خالی برنمیگردونه...؛ شاید برای خیلی‌ها این حرف سنگین بیاد، یا خیلی راحت ازش بگذرند؛ اما برای من نه؛ چون به عینه دیدم خواست ِ خدا و عنایت ِ این شهید ِ عزیز رو...

اون روز نوبت ِ طلائیه بود؛ تا تونستم روی اون خاک قدم زدم، فکر کردم، نگاه کردم...؛ دَم دَمای رفتن بود که با چند تا از بچه ها که رفتن سمت ِ چادر ِ محصولات فرهنگی، رفتم داخل و داشتم کتابها رو نگاه میکردم، تا اینکه...

تا اینکه چشمم خورد به کتاب "سلام بر ابراهیم"، زندگی‌نامه و خاطرات پهلوان ِ بی‌مزار شهید ابراهیم هادی...؛ من یه شهید ابراهیم یه جایی خونده بودم که فکر میکنم خاطراتشون از زبان همسرشون بیان شده بود، فکر کردم این همون کتابه؛ خلاصه انگار که این کتاب به من گفت بخرمش...؛ از اونجایی که عجله داشتیم و باید میرفتیم سمت ِ اتوبوس و هی این نکته رو متذکر میشدن، گوشی ِ موبایلم رو که به تازگی هدیه گرفته بودم و به خاطر نداشتن ِ جیب، توی دستم بود، موقع ِ حساب کردن ِ پول، گذاشتم روی میز ِ کتاب‌ها و بعد هم یادم رفت که بَرِش دارم!!!

از یه طرف عجله داشتیم، از طرف دیگه یکی از همراهانمون برادرشون همون جا مفقود الأثر بودند گویا، و با گریه‌ها و مقاومت ایشون برای سوار نشدن رو‌به‌رو شدیم و خلاصه بنده همچنان در عالَم ِ بی‌خبری به سر میبُردم!  رفتیم توی اتوبوس و راه افتاد و چند دقیقه‌ای هم گذشته بود که اومدم گوشیمو از توی کیفم بردارم و...؛ هر چی میگردم گوشی نمی‌بینم! یه دفعه انگار یه چیزی جرقه زد تو ذهنم که من دیگه از روی میز بر نداشتمِش! و در حالی که قلبم ریخته بود، گفتم گوشیم نیست! نمیدونم چرا، اما همون موقع توی دلم به شهید هادی گفتم: من کتاب ِ شما رو اومدم بخرم که گوشیمو جا گذاشتم، خودتون یه کاری کنیدگُم نشه و به دستم برسه...؛

یکی از بچه‌ها زنگ زد به گوشیم که یه آقا جواب داد و گفت دست ِ منه، بیاین دَم ِ در ِ حسینیه بگیرین؛ ما هم که امکان ِ برگشت نداشتیم! روحانی ِ پادگان که حضورشون اون روز بی حکمت نبود، گفتند یکی از راویان ِ پادگان هنوز طلائیه هستند، به ایشون میگم برن گوشیتون رو تحویل بگیرن؛ نمیخوام خیلی طولانی کنم حرفمو، چند بار زنگ زدن و نشونی دادیم و فهمیدم که تحویل گرفتند؛ و البته بعد‌از‌ظهر ِ فردای اون روز، گوشیم به دستم رسید...؛ علاوه بر خود ِ گوشی، اطلاعاتم توش بود و همین‌طور تنها راه ِ ارتباطیم با خانواده، و همه‌ش مشوّش بودم که نکنه مامانم اینا زنگ بزنن و نگران بشن...؛

 تو جای به اون شلوغی که هزاران نفر رفت و آمد داشتند و یه گوشی ِ موبایل به راحتی میتونه ناپدید بشه، گوشی من صحیح و سالم به دستم رسید، هرچند به واسطه‌ی آقای روحانی و آقای راوی و اون کسی که دیده بود و وقتی زنگ زدیم جواب داده بود...؛  و این برای من معنایی نداشت جُز عنایت ِ همه‌ی شهدایی که افتخار خادمی کردنشون رو داشتم و به ویژه شهید هادی؛ شهیدی که به نقل از همین کتاب: "خودش از خدا خواسته بود گمنام بماند! و با گذشت سال‌ها، هنوز هم پیکرش پیدا نشده و مطلبی هم از او نَقل نگردیده!"



دسته بندی: حرف دل ، از بهترین ها ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 29 اسفند 1394 | ساعت 03:33 ق.ظ | نظرها ()

                               " بسم الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "


یادم باشه اگه یه روزی خدا بهم سعادت داد و "مـــادر" شدم، این شعر و شعرهای این چنینی رو یادم نره برای زمزمه کردن در ِ گوش ِ میوه ی دلــم :

کوچولو بچرخ، میچرخم  * دور علی میچرخم

قبله ی من همینه * امام اولینه

کوچولو بشین، میشینم * عشق علی ِ دینم

دشمنی با دشمناش *  حک شده روی سینه م

کوچولو پاشو، پامیشم * فدای مولا میشم

نوکر عاشقای ِ * حضرت زهرا میشم

کوچولو بایست، می ایستم * بدون که تنها نیستم

دست علی یارمه * خودش نگه دارمه

.....

یه دل دارم حیدریه * عاشق مولا علی ِ

من این دل و نداشتم * از تو بهشت برداشتم

خدا بهم عیدی داد * عشق مولا علی داد

علی وجود و هستیه * دشمن ظلم و پستیه

علی ندای بینواست * علی تجلی خداست

علی قرآنِ ناطقه * جدّ امام صادقه

رو دلامون نوشته * مولا علی و عشقه


دسته بندی: حرف دل ، از بهترین ها ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 24 مرداد 1394 | ساعت 03:19 ب.ظ | نظرها ()

                                   " بسم الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

         

یکی از حسرت های زندگیم اینه که کاش زودتر آیت الله بهجت رو میشناختم...؛

کاش زودتر نماز جماعتشون رو از تلویزیون میدیدم؛ همون که امام ِ جماعتی سالخورده با چهره ای نورانی نماز میخوندن و حال ِ عجیبی داشت نماز خوندنشون؛ و من اون موقع حتی اسمشون رو هم نمیدونستم!

الحق که " العبــد" بودند...؛ خوشا به  سعادتشون.


* دیدنش دیدن دارد...؛


دسته بندی: از بهترین ها ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 24 مرداد 1394 | ساعت 02:55 ب.ظ | نظرها ()

                              " بسم الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

          

تو این چند ساله "ماه عسل" پای ثابتِ دم دمای افطار ِ خیلی ها شده؛ از همون سال ِ 86، به خاطر فضا، دکور، مهمون ها و اجرای متفاوتش، نگاه ِ خیلی ها رو کشوند سمت ِ شبکه سه؛ و هر سری کامل تر شد و بهتر و با اجرای هر سال پخته تر؛ سالِ 92 پیام دادم و گفتم کاش سال دیگه هم بیاین و بشکنین این سنّت ِ یک سال در میون اومدن رو... و خدا رو شکر پارسال و امسال هم عسلی شد ماهِ مون .

قصد کرده بودم در جواب ِ لاطائلاتی که بعضی ها به هم بافته بودند و نشانه گرفته بودند سمت این برنامه، یه جوابیه بنویسم؛ اما خدا خواست و ناخودآگاه، جوابیه ای نوشته نه، بلکه اجرا شد صدها برابر بزرگتر... و اون، همین طرح ِ محسنین بود که خدا رو شکر، هواخواه کم نداشت و نداره؛  فقط متعجبم که بعضی ها چطور ادعای مسلمانی دارند! و این طور راحت! در مورد ِ دیگران به قضاوت می نشینند و صحبت میکنند! شاید بهترین حرفی که میشه بهشون زد این باشه:  قبول باشه طاعاتتون...!

لازم دونستم به نوبه ی خودم، تشکر کنم از "ماه عسل"، تنها برنامه ای که برای دیدنش باید حتما جلوی تلویزیون بشینم...؛ و خدا قوت بگم به همه ی عواملش؛ "ان شاءالله" منتظر ِ ماه عسل ِ 95 خواهیم موند.

ماه ِ شما هم عسل.


دسته بندی: از بهترین ها ،

توسط مینا خوجانی | جمعه 26 تیر 1394 | ساعت 05:55 ب.ظ | نظرها ()

                              " بسم الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "
              

... اما معلوم نیست که این کسی را که این همه می ستاییم، کیست؟ چه می گوید؟ این مــَرد ی که ایمان ملتی را در این قرن های سخت و دشوار به خودش وقف کرده و ملت ما، سال های فراوان محبت او را به قیمت زندان ها و شکنجه ها در دل ِ خود مشتعل نگه داشته و نسل به نسل به بهای جان ِ خود به دستِ ما سپرده، و مــردی که این همه تجلیل می شود و این همه دل ها برایش می تپد و این همه عشق ها نثارش می گردد، کیست...؟

نمی دانم!!  این درد است.

چه، قبل از هر شعر، هر ستایش و هر تجلیل از عـلی علیه السلام، و حتی قبل از محبت ِ عـلـی، معرفتِ عــلی است که نیاز ِ زمانِ ما و جامعه ی ما است؛  عـلی اگر یک رهبر است، یک امام است و یک نجات بخش است، و مکتبِ او اگر روح ِ جامعه است، اگر راه ِ یک جامعه است و اگر نشان دهنده ی مقصد ِ حیات و کمالِ انسان است، در آشنایی ِ مکتب ِ او و آشنایی ِ شخصیت ِ اوست.

نهج البلاغه به اقرار ِ اغلب ِ دانشمندان و نویسندگان و ادبای حتی غیر ِ معاصر ِ شیعی ِ عرب، زیباترین متن ِ عرب است؛ سخنانی که از نظر ادبی در اوج ِ زیبایی، و از نظر فکر در عمق ِ بسیار، و از نظر اخلاق سرمشق و نمونه است؛ در آن عباراتی هست که هر خواننده ای اقرار می کند که در بشریت نظایر ِ این عبارات وجود ندارد؛ این عبارات و سخنان ِ عــلی است.

اما من معتقدم که از همه ی سخنانی که عــلی در مدتِ عمرش گفته است، جمله ای از همه رسا تر، بلیغ تر، زیبا تر، اثربخش تر و آموزنده تر وجود دارد و آن:   25 سال سکوت ِ عــلی است.

که خطاب به همه ی انسان ها است؛ انسان هایی که عــلی را می شناسند؛ 25 سال سکوت در نهایت ِ سختی و سنگینی برای یک انسان، آن هم نه یک انسان ِ گوشه گیر و راهب، یک انسان ِ فعال و اجتماعی؛ این سکوت، خود جمله ای است؛ یک سخن است.

خطاب ِ او به ماست و رسالت ِ ما نیز معلوم است:

شناختن ِ این درس ها،

خواندن ِ این سخنان،

و شنیدن ِ این سکوت ها...


قسمت هایی از کتاب ِ "علی تنهاست"، دکتر علی شریعتی.

** در این شبی که از هزار ماه بهتر است، اگر یادتان به من افتاد، التماس دعا.


دسته بندی: روز نگار ، از بهترین ها ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 18 تیر 1394 | ساعت 04:15 ب.ظ | نظرها ()

 

                                   " بسم ِ اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم "


یکی از غذاهایی که خیلی دوست دارم (مخصوصا تو غذاهایی که نیاز به تلیت کردنِ نون داره)، کشک و بادمجون، یا اشکنه ی کشک، یا همون کَلجوش هستش؛  ما این غذا رو با گوجه بادمجون میخوریم که به خوشمزگیش اضافه میکنه...؛

طرز تهیه:

پیاز رو در روغنی که یه مقدار از میزان ِ روغن ِ پیازداغ های غذاهای دیگه بیشتره، سرخ میکنیم؛  چون کشک ها معمولا شور هستن، من نمک نمیزنم، اما فلفل و زردچوبه به مقدار لازم اضافه میشه؛ بعد، دو قاشق ِ غذاخوری آرد رو اضافه میکنیم و یه تفت میدیم، و بعد نوبت ِ اضافه کردنِ نعنا خشکه، که با توجه به میزان ِ کشک، 3-4 قاشق ِ غذاخوری میتونه خوب باشه؛ از اونجایی که نعنا زود میسوزه، سریع باید کشک ِمون رو (اگه سابیده شده که چه بهتر، و اگه کشکِ آماده ست، با آب به مقدار ِ لازم، رقیق میکینم) اضافه کنیم و بذاریم حداقل 20 دقیقه بجوشه و در حین ِ جوشیدن هم، هم بزنیم؛

 

و توی یه ظرفِ دیگه هم دوباره پیاز سرخ میکینم و بادمجون ِ سرخ کرده و نمک، فلفل، زردچوبه، و گوجه های حلقه شده(البته میتونه گوجه هم نباشه) رو میچینیم و با یه لیوان آب میذاریم که بپزه؛

غذای ساده و سریع، و در عین ِ حال مقوّی و خوشمزه ایه که با گردوی خورد شده و پیاز، بسیار میچسبه...؛

"ان شاءالله" شما هم نوش ِ جان کنید و خوشتون بیاد؛

خدایا شکرت، برای همه ی نعمت های بی نهایتت.

             

...

و اما در مورد مسابقه ای که توی پستِ قبل بهش اشاره کردم...

"ان شاءالله" پست ِ بعدی، اولین سری ِ این مسابقه یا همون دور ِ همی ِ مجازی خواهد بود؛

یه سوال ِ ساده در مورد ِ یه موضوعی که به خاطرات ِ ما دهه ی شصتی ها و بالاتر، ارتباط داره، مطرح میشه و کسی که اولین جواب ِ درست رو بنویسه، به عنوان ِ برنده، معرفی میشه...؛

و احتمالا حداقل 24 ساعت، نظرات تأیید نمیشن تا فرصتِ کافی وجود داشته باشه؛

تا سه سری ِ اول، "ان شاءالله" جایزه ی برنده ها، یه هدیه ی ناقابل خواهد بود که تقدیمشون میکنم؛  (البته جسارتا، جایزه ی این سه سری ِ اول، به برنده ای تقدیم میشه که من بشناسمشون، یعنی جزء دوستان و آشنایان باشند!) و اگه استقبال شد و ادامه پیدا کرد، برای دفعاتِ بعدتر، جایزه ها احتمالا مَجازی میشه (که دیگه محدودیتی نداره)...؛

پس، به امـید ِ خدا، و همــراهی ِ شما دوستان.


دسته بندی: روز نگار ، از بهترین ها ،

توسط مینا خوجانی | چهارشنبه 24 دی 1393 | ساعت 01:36 ق.ظ | نظرها ()

                    

* تفاوتِ این کیک، تو طعم ِ زعفرونشه...؛ دستور ِ پختش رو از اینجا برداشتم. فقط به نظر ِ من، وانیل، یا نریزین، یا کمتر بریزین، بهتره؛ نوش ِ جان.

** کیک ِ منم زرده ها، ولی "نور ِ نه چندان مناسب" و "زاویه ی عکس" باعث شده که خیلی واضح دیده نشه.

*** این کیک و شب ِ نیمه ی شعبان پختم...



دسته بندی: از بهترین ها ،

توسط مینا خوجانی | سه شنبه 27 خرداد 1393 | ساعت 02:50 ب.ظ | نظرها ()

مدتی پیش، وفا خانوم، توی وبلاگشون، از "دونات" درست کردن، گفته بودن و عکسش و گذاشته بودن که حسابی هوس کردم من هم درست کنم؛ و چون پودر ِ خمیر مایه لازم داشت، به سر انجام رسیدنش یه مقدار طول کشید تا بخرم و درست کنم؛

بعد از اون، طهورا سادات، هم لطف کرده بودن و از " کیکِ فنجونی" نوشته بودن؛ که به سرم زد اون رو هم امتحان کنم؛ و همه ی اینها در حالی بود که تا حالا تو حوزه ی کیک و شیرینی پزی و امثالهم، وارد نشده بودم!

"کیک فنجونی" رو چون راحت تر بود، یکی دو هفته قبل درست کردم که خیلی خوب شد؛ (چون کاکائوییه، شبیهِ چایی و قهوه دیده میشه!)

اما درست کردنِ دونات، پریروز محقق شد...؛ با اینکه فکر میکنم پودر خمیر مایه ای که خریده بودم، مشکل داشت، و اینکه چند ساعتی درگیرش بودم، اما تجربه ی خوبی بود؛ دستِ هر دوی این عزیزان درد نکنه که باعثِ خیر شدن؛ این هم عکس های من:

                               


                                


دسته بندی: از بهترین ها ،

توسط مینا خوجانی | سه شنبه 12 آذر 1392 | ساعت 01:14 ق.ظ | نظرها ()

در قرآن، اسم ِ بعضی پیام بران آمده است؛ اسم ِ بعضی غیر ِ پیام بران هم، چه صالح و چه طالح آمده است... این صلحا عاشق ِ حضرتِ باری هستند... اما حضرتِ حق، بعضی را خودش هم عاشق است... عاشقی ِ خدا توفیر دارد با عاشقی ِ ما... خدا عاشقی است که حتی دوست ندارد، اسم ِ معشوقش را کسی بداند... به او می گوید رجُل! همین... مَرد!... همین... می فرماید: "و جاء مِن اقصی المدینة رجُل یسعی..." جای دیگر می فرماید: "و جاء رجل من اقصی المدینة یسعی"، یعنی این دو تا رجل با هم فرق می کنند... هر دو از دور، از بیرون ِ آبادی، دوان دوان، می آیند... اما اسم ِشان را حضرت ِ حق نمی آورد...

اسم ِ معشوق را که جار نمی زنند... حضرت ِ حق، عاشق ِ کسی اگر شد، پنهان ش می کند... کاش پیش ِ حضرتِ حق، اسم نداشتیم، اما مَرد بودیم... طوبا لِلغُرَباء ! ...

.

این کتاب نوشته نشد تا نامی از قیدار باقی بماند... که خوشا گُم نامان!

نوشته شد تا اگر روزی در خیابان بودید و راه می رفتید و گرفتار ِ پنطی و نامرد شدید، امیدتان ناامید شد، بعد یک هو پیش ِ پای تان پیکانی یا بنزی ترمز زد و مردی چارشانه با موهای جوگندمی پیاده شد...

نوشته شد تا اگر روزی در بیابان، بنزین تمام کرده بودید و امیدتان ناامید شده بود، بعد جیپ ِ شه بازی یا هامر ِ اچ دویی ایستاد و از سمت ِ شاگرد، زنی شلنگ و چارلیتری داد دست تان تا از باک ش بنزین بکشید...

نوشته شد تا اگر روزی در هر گوشه ای از این عالم، مردی دیدید که دوان دوان یا لنگان لنگان، از دور دست می آمد...

تمام قد از جا بلند شوید و دست به سینه بگذارید... تا در افق دور شود... با گام هایی که هر کدام به قاعده یک آسمان است...

" قِیدار ، رضا امیرخانی "



*این هم عکس های مسافرت ِ شمال، که برمیگرده به هفت پست ِ قبل: "سفرنامه تابستانی" ؛ چون گفته بودم که یه سری از عکس ها رو خواهم گذاشت. ضمنا، بعضی عکس ها مالِ دوربین ِ خاله ایناست، که جا داره تشکر کنم ازشون.


و اما عکس ها...

دسته بندی: از بهترین ها ، رد پای خاطره ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 28 شهریور 1392 | ساعت 01:58 ق.ظ | نظرها ()

                                        

"مشاهیر تهران" به نظرم برنامه ی جالبی میومد؛ تا اینکه امروز بالاخره تونستم ببینَمش؛

این هفته در مورد "پروفسور مجید سمیعی" بود، که البته ادامه داره هفته ی آینده هم؛

ایشون رو قبلا دیده بودم، ولی اطلاعات خاصی نداشتم! در موردشون؛ از دیدن این برنامه و شخصیت پروفسور اینقدر لذت بردم که فکرم به این موضوع مشغول شده...؛

ایشون در مرداد ماهِ سال 1316، در تهران متولد شدند...؛

پروفسور مجید سمیعی در سن 18 سالگی و برای ادامه ی تحصیل، ایران رو ترک میکنند و راهی ِآلمان میشن؛

در همون سنینِ جوانی، به درجه ی پروفسوری نائل میشن و در تمام این سال ها، علاوه بر دانش اندوزی ِ هر چه بیشتر، مشغولِ تدریس و درمانِ بیمارانی از سر تاسر ِ دنیا هستند؛ ایشون ابداع کننده ی روش های جالبی برای جراحی مغز و جمجمه هستند و مقالات و کتاب های زیادی رو تألیف کردند؛

کتابخونه ی ایشون واقعا دیدنیه؛ من شخصا با دیدنِ "قرآن ِ مجید" و دیوان حافظ و سعدی و خیام، سر ِ ذوق اومدم و بیشتر و بیشتر ایشون رو تحسین کردم...؛ هرچند که به گفته ی خودشون تنها وقت مطالعه برای کتاب های شعر ِفارسی رو آخر ِ شب ها پیدا میکنند، به اندازه ی چند بیت، که صد البته همین هم، کلی دست مریزاد داره؛

تو صحبت هاشون گفتند که مغز ِ وحشتناکی دارند! چون اگه 24 ساعت، بیکار بمونن، اینقدر فکر و ایده به ذهنشون میرسه، که بعد باید حتما اجرایی بشه تا همه ی دنیا بتونن ازش استفاده کنن؛

توصیه ی پروفسور به جوان ترها این بود که: اول اینکه راهی رو انتخاب کنین که واقعا بهش علاقه دارین، نه چیزی که توی اجتماع مطرح و رایجه،  چون آدم وقتی عاشقِ چیزی باشه، از خیلی چیزها میگذره برای رسیدن به عشقش... و دوم اینکه: همه ی تمرکزتون رو صرفِ همون کار بکنین ...

یکی از برنامه های ایشون ساختن ِ مؤسسه ی اختصاص مغز و اعصاب بوده که چند سالی هست این طرح بزرگشون به ثمر نشسته: انستیتو بین المللی جراحی مغز و اعصاب آلمان...

                                        

این ساختمان، درست شبیهِ مغز ِ انسان طراحی و ساخته شده و جزء مجهز ترین و کامل ترین هاست در سطح دنیا، که کشورهای مختلف سعی دارند که با نظارت جنابِ پروفسور، چنین مؤسسه ای رو در کشورهای خودشون ایجاد بکنند؛ و خبر ِ مسرّت بخش تر اینکه، شبیهِ این انستیتو، ولی بزرگ تر و مجهز تر، در تهرانِ خودمون، با راهنمایی های استاد و کمک های خیّرین، در حال ساخته و  در صورتی که به همین شکل، ادامه پیدا بکنه روند ساخت و تکمیل شدنش، کم نظیر و شاید بی نظیر بشه در سطح دنیا... امید که مسئولین ِ امر، توجه ویژه ای رو مبذول دارند به این پروژه ی بسیار مهم؛

"پروفسور امیر سمیعی"، فرزندِ خلفِ "پروفسور مجید سمیعی" هستند که راهِ پدر رو به درستی ادامه دادند...؛

برای این خانواده ی محترم، که باعث افتخار ایران و ایرانی هستند، بهترین ها رو از خداوندِ منّان مسئلت میکنم.



*دیروز نیشابور لرزید...؛ به قول علی: سه ریشتر و نیم! خدا رحم کنه "انشاءالله".


دسته بندی: از بهترین ها ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 9 خرداد 1392 | ساعت 07:56 ب.ظ | نظرها ()

به عنوان خواهرِ كوچیكترِ شما، میخوام یه پیشنهاد بهتون بدَم،

 پیشنهادی كه قطعاً و یقیناً از قبول كردَنِش نه تنها ضرر نمی كنید، كه "انشاءالله" باعث خیر میشه تو زندگیتون، و شاید حتی دریچه ای بشه برای یه طورِ دیگه دیدن، یه طورِ دیگه شنیدن، یه طورِ دیگه زندگی كردن...؛

به نظر من، میتونه یه هدیه ی خاص باشه؛ هدیه ای كه قبولش می كنید، و هدیه ای كه خودتون دوباره هدیه ش می كنید...؛

فقط بگم كه ورودش توی زندگیمون سر منشأ خوبی ها و روشنایی هاست؛

وقتِ زیادی نمونده، همین الان اینجا كلیك كنید و همراه باشید.

التماس دعا.            

دسته بندی: از بهترین ها ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 3 اسفند 1391 | ساعت 08:33 ب.ظ | نظرها ()

اون هفته داشتم با خودم فكر میكردم كه: با این كه"شب دهم" رو خیلی دوست دارم، ولی چندین بار دیدَمِش تو این چند ساله؛ دلم واسه "سفر سبز" تنگ شده، سریال خوبی بود، كاش دوباره ببینَمِش...؛

فكر كنم فردای همون روز بود كه دیدم شبكه آی فیلم، "سفر سبز" و داره تبلیغ میكنه! خیلی خوشحال شدم، اول فكر كردم ساعت 7.30 میذاره كه برای من، ساعتِ مناسبی بود، ولی بعد دیدم نه، 5.30 میذاره...؛ دو، سه روز گذشت تا وقتی كه دیدم شبكه سه، زیرنویس كرد:

 سریالِ سفر سبز، هر شب، ساعت 7.30...

یكی از سكانس های دلنشینِ این سریال واسه من، اون جاست كه حاج رضا، شبی كه خیلی دلش گرفته، میره پشت بوم و زیر بارون، با خدا راز و نیاز میكنه و میگه: ببرم اسم كسانی رو كه عَرشِت بلرزه؟ ببرم اسم علی رو؟ ببرم اسم فاطمه رو؟...(البته من نقل به مضمون كردم؛ اگه درست گفته باشم، یعنی خوب یادم مونده...)؛

 

این مداحی رو گوش كنید؛ علاوه بر اینكه منو یادِ دسته های روزهای تاسوعا و عاشورای محله قدیمی مون مینداره و احتمالا خیلی ها باهاش خاطره دارند، توی همین سریالِ سفر سبز هم، یه جاهایی گوش هامون جذبِ شنیدَنِش میشه...؛

اگه شنیدین و دلتون لرزید و هوایی شد، التماس دعا.

 

 

 

 

*این شب ها، دعوتید به مراسمِ هیئتِ اندر زِنامه؛


دسته بندی: مُحرّم گونه ، از بهترین ها ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 29 آبان 1391 | ساعت 04:04 ب.ظ | نظرها ()

اینجا همه هر لحظه می پرسند:

"حالت چطور است؟"

 

اما كسی یك بار

از من نپرسید:

"بالَت...

 

"زنده یاد قیصر امین پور"


دسته بندی: از بهترین ها ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 15 آبان 1391 | ساعت 01:06 ق.ظ | نظرها ()

1
2
پیامبر ِ رحمت صلّی الله، می فرمایند:
" هر کس در کتابی یا نوشته ای، بر من صلوات بفرستد(یعنی صلوات را بنویسد)، تا نامِ من در آن کتاب هست، ملائکه برای او از درگاهِ حق، طلبِ آمرزش می کنند."
.
" الّلهمّ صَلِّ علی محمّد وَ آلِ محمّد
وَ عَجّل فَرَجَهُم "

دسته بندی ها

روز نگار
حرف دل
رد پای خاطره
تمنای وصال
حق و حقوق
از زبان حافظ
مُحرّم گونه
از بهترین ها
یه دور ِ همی ِ مَجازی

آرشیو مطالب

شهریور 1396
مرداد 1396
تیر 1396
خرداد 1396
اردیبهشت 1396
فروردین 1396
اسفند 1395
بهمن 1395
دی 1395
آذر 1395
آبان 1395
مهر 1395
شهریور 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
مرداد 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391

پیوندهای وب

گوشه نشین*
نشانی
برای خاطر آیه ها
بهار نارنج
آیه گرافی
سقاخانه
و ما ادراك...؟
تو فقط لیلی باش
فلسفه، حقوق و سه نقطه
من و چادرم، خاطره ها
پرنده ترین ماهی
قلم
شهر بی نامی
پاک نویس های یک مداد رنگی
روزگار وصل
هم از آفتاب
دانه سیب
پایگاه فرهنگی اجتماعی مصاف
رسن
در حیرت
اندر زِنامه
گلدان شمعدانی
اردیبهشت
تسنیم
یاران خراسانی
احسن الحال
و.. زندگی مشترک
گزارش یک زبان شناس
تسبیح
حوض خونه
این روزها...
دولتِ مَهدی عجّل الله تعالی فرجهُ الشریف
همنفس طلبه
ساعت به وقت دلتنگی
ترنم خیال
ابر و آفتاب
اَینَ بقیّة الله؟!؟!؟
سیده ...
سنجاقک
معصومانه
فوتبالیست کوچک
صندوق صبر(یادی از خورشید پشت ابر)
روشا نوری از بهشت
تو را نفس می کشم
وبلاگ شخصی احمد میری
نشر خوبی ها

آمار وب

تعداد کل مطالب:

بازدید امروز:

بازدید دیروز:

بازدید این ماه:

بازدید ماه قبل:

بازدید کلی وبلاگ:

بروز شده در