تبلیغات
رواق

رواق

                 " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

بعد از "العَفو، العَفو" گفتن، "شُکراً لِلّه" گفتن رو نباید یادم بره؛

برای همه چیز، و برای گوش های خوبی که میشنون، چشم هایی که میبینن، و مهربونی و بزرگواری ای که باعث میشه یه لطف ِ خیلی بزرگ، همــیشه شامل ِ حالم بشه، و واقعاً حالم رو خوب کنه، حتی اگه تا قبلش، تعریفی نبوده باشه این حال...؛

بی نهایت ممنون، و

خدایا شکرت...


.

 

عصرهای جمعه تنها بودن هم، عالَم ِ خودش رو داره؛ مثلاً بیشتر فرصت میکنم به فراق فکر کنم؛ به دوری ِ خودم از شمایی که دور نیستید...؛ عاشق ِ شما بودن، با این همه روسیاهی جور درنمیاد؛ و همین باعث میشه خودم رو دوست نداشته باشم، مگه اینکه... چه کنم که جز شما امام ِ زمان ِ معصوم ِ دیگه ای ندارم...؛ و باز سائلانه، بخشش و نگاه ِ مهربونتون رو گدایی میکنم...

شرمنده ام آقا جان، شرمنده ام مـَهـدی جان؛ دعا میکنید برای عـبد شدنم لطفاً؟..

 

                     " الّـلـهــمّ عجّــل لولیــــک الفـــــــــرج "



* برای پست ِ قبل از قبلی، بعداً نوشت نوشتم...؛


بعداً نوشت: تا دیر نشده بجنبید! برای کسانی که وقت نمی کنند یا نمی دونند چطوری برنامه ریزی کنند برای خوندن ِ کتاب ِ آسمانی مون، این طرح ، خیلی خوبه؛ مخصوصاً 120 روز ِ بعدش...؛ ان شاءالله که این فرصت و به خودمون بدیم.


دسته بندی: حرف دل ، تمنای وصال ،

توسط مینا خوجانی | جمعه 10 دی 1395 | ساعت 08:50 ب.ظ | نظرها ()

                 "بسم ِ اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم"

امروز جمعه بود و ما مشهد موندیم، بس که هوا سرد شده...؛ فکر کنم لازم نیست بگم که چقدر هوای سرد و دوست ندارم...؛

از دیشب تصمیم داشتم قیمه درست کنم امروز ناهار؛ واسه همین لپه شو خیس کردم؛ صبح ِ نه چندان زود، مشغول ِ درست کردنش شدم؛ پیاز و خلال کردم و سرخ کردم، گوشت و شستم و ریختم تو قابلمه؛ مثلا این وسط ها هِی با خودت فکر کنی که خب چرا من باید توی خونه! دو تا لباس ِ بافتنی بپوشم و جوراب هم داشته باشم تازه؟! این همه سرما از کجا میاد وقتی لیلا نایلون زده به کانال کولر و پنجره؟ وقتی در ِ این یکی اتاق که به "یخچال ِ طبیعی" تبدیل شده! رو بستیم؟!  نمک، فلفل و زردچوبه میریزم و هم میزنم، بوی خوبی بلند میشه ازش...؛ لپه رو اضافه میکنم، هم میزنم، آب میریزم و میذارم که جوش بیاد...؛ میام صبونه میخورم؛ و بعدتر، رب و لیمو عمانی رو مهمون ِ قابلمه میکنم...؛ با خودم فکر میکنم: چی میشد ما هم خواب ِ زمستونی داشتیم؟!  به این حرف هام نگاه نکنید؛ میدونم که زمستون اگه نباشه، سفیدی ِ برف اگه نباشه، سبزی و طراوت ِ بهـار و تابستون هم نخواهد بود؛ میدونم که باید لمس کنه پوستمون سرما و لرزیدن رو...؛ اما خب، گاهی وقت ها، اراجیف میبافم به هم!  آب قطع میشه برای اولین بار! و اعصابم خط خطی میشه، من به بودن ِ آب حساسم...؛

میام سر ِ لپ تاپ، کارهامو تایپ میکنم؛ آب وصل میشه؛ برنج و میشورم و نمک میریزم توش و میذارم روی گاز، سیب زمینی پوست میکَنَم و خلال میکنم؛ کف ِ برنج و میگیرم و دم کُن میدارم روش و شعله شو کم میکنم؛ سیب زمینی ها رو سرخ میکنم و تا وقتی خورشت جا بیفته، دوباره میام سر  ِ کارهام...؛

به این فکر میکنم که خیلی وقته "تمنای وصال" ننوشتم!!! اما تمنای وصالَم پابرجاست...؛ غروب میشه؛ هندزفری میذارم توی گوشم و زیارت ِ آل یاسین گوش میدم، به طه به یاسین گوش میدم، و کار میکنم...؛ لیلا میره بیرون، تنها میشم...؛

 تلویزیون آهنگ ِ "کاغذ ِ نامه" ی احسان خواجه امیری رو میذاره..... دیگه حالم دست ِ خودم نیست؛ تازه اولشه؛ دانلودش میکنم و بلند بلند می بارم...؛ و چقدر این حال و دوست دارم...؛

دلم براتون تنگ شده آقاجان...؛ دلم براتون تنگ شده مـَهدی جان؛ میدونم حواس ِ شما به ما هست، دعا کنید حواس ِ ما از این پرت تر نشه...؛


دلم انگاری گرفته، قدّ ِ بُغض ِ یاکریما

عصر ِ جمعه، توی ایوون، میشینَم مثل ِ قدیما

تو دلم میگم: آقاجون، تو مـُرادی، من مُریدم

من به اندازه ی وسعم، طعم ِ عشقت و چشیدم

کاشکی از قطره ی اشکت، کمی آبرو بگیرم

یعنی تو چشمه ی چشمات، با نگات، وضو بگیرم

برای لحظه ی دیدار، از قدیما نقشه داشتم

یه دونه هدیه ی ناچیز، واسه تو کنار گذاشتم

یادمه یکی بهم گفت: هر کی تنهاست توی دنیا،

یه دونه نامه ی خوش خط، بنویسه واسه آقا

کاغذ ِ نامه رو بعدش، توی رودخونه بریزه

بنویسه واسه مــولاش: خاطـِرِت خیــــــــــلی عـزیزه...؛

 

                              " الّـلـهمَّ عجّل لولیــک الفـــــــرج "

 

* اگه دوست داشتید، شما هم بشنوید.


دسته بندی: روز نگار ، تمنای وصال ،

توسط مینا خوجانی | جمعه 5 آذر 1395 | ساعت 11:31 ب.ظ | نظرها ()

                               " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

* "سلامٌ عَلی آل ِ یـس، السّلامُ علیکَ یا  داعیَ اللهِ  وَ رَبّانیَّ  آیاتِهِ، السّلامُ عَلیکَ یا بابَ اللهِ و دیّانَ دینِهِ، السّلامُ علیکَ یا خلیفَةَ اللهِ و ناصِرَ حَقّهِ، السّلامُ علیکَ یا حُجَّةَ اللهِ وَ دَلیلَ ارادَتِهِ، السّلامُ عَلیکَ یا تالیَ کِتاب ِ اللهِ و تَرجُمانَه، السّلامُ علیکَ فی آناء لیلکَ و اطرافِ نَهارک، السّلامُ عَلیکَ یا بقّیةَ اللهِ فی أرضِه..."

می‌دانم دقیقاً یک سال ِ قبل، در مسجدی در بهشت، از شفق تا فلق، قدم زدن ها و زُل زدن‌هایم را شاهد بوده‌اید؛ همان شبی که در سر‌رسیدم نوشتم:

   ( " بسم ِ ربّ المـَــهـدی "

الآن ساعت 5:55 دقیقه صبح ِ سوم ِ خرداد ِ 1394 خورشیدی؛ اینجا: مسجدی در بهشت، جمـکران، همون گنبد ِ فیروزه‌ای؛ رو به روش، روی نیمکت نشستم و به این فکر می‌کنم که تا یکی دو ساعت ِ دیگه چطوری باید خداحافظی کنم؟!... چطوری دل بکَنَم؟!  هر‌چند می‌دونم که باز هم یه تیکه از دلـم  اینجا می‌مونه...؛)

می‌دانم حواس‌تان هست به ظلمات ِ درونم، که قرار بوده محو  و یا لااقل کمرنگ شود و نشده...؛

می‌دانم رو‌ راست اگر بخواهم بگویم، کـم گذاشته‌ام از وظیفه‌ی بندگی حتی، چه رسد به "منتظر"ی!

اما، یابنَ السّادات ِ المقرّبین؛ می‌دانید که عزیزٌ علیَّ  دور بودن از شما؛ البته اگر خودم خندق حفر نکرده باشم در میانه‌ی راه...؛

بنفسی انتَ آیّها القــَمـَر، بنفسی انتَ أیّها الإمـام، بنفسی انتَ آیّها الوَلـی؛

دعایتان را قطع نکنید وقتی قرار است برسد به نامـَ م ...؛ که بارها دیده‌ام لطف ِتان، و حس کرده‌ام نگاه ِتان را؛ و دعای من اما این است که نمکدان ِ نمک ِ محبت‌تان را نشکسته باشم، بلکه توفیقی حاصل شود از برای این حقیر...؛

 مثلاً دوباره خاله منصوره جمکران باشد و بین ِ نماز ِ مغرب و عشا باشد و بدون ِ اینکه بخواهد، دستش بخورد روی اسم ِ من در گوشی ِ تلفنش، گوشی ِ قدیمی‌اش که لمسی هم نبود، بعد من بردارم و هِی بگویم اَلو؟ و فقط صدای دعای فرج را بشنوم از بلندگوهای مسجد، دَم را غنیمت بشمرم و گوش بدهم و برای یک لحظه هم که شده، فکر کنم که آنجا هستم، بعد دوباره "الو" بگویم و بالاخره خاله متوجه بشود و بگوید: من شماره‌تو نگرفته بودم...؛

یا مثلاً عزیزی بگوید به نیتت نماز خواندم و دعا کردم...؛  چون خودم که بعید می‌دانم به این زودی‌ها توفیق، رفیق ِ راهم شود، رفیق ِ راه ِ جمکرانم...؛ که: پای ما لَنگ است و منزل بس دراز * دست ِ ما کوتاه و خرما بر نخیل

مگر اینکه خودتان بخوانیدَم، که آن، امری‌ست علی حدّه...؛

میلادتان مبارک، بابنَ عـلیٍّ المُرتَضی، یابنَ فـاطمةُ الزّهـرا؛ خالص ‌ترین نیایش های مخلص‌‌ ترین بندگان ِ خدا، و حتی کمی آن‌طرف‌تر، همه، سلامتی و فرج ِ هرچه زودتر ِ شماست؛  یا ابا صالحَ المـَهــدی، عجّل علی ظهورک... لطفاً .


** "الّلهمَّ بَلّغ مـَولاناَ الامامَ الهـادی المَهــدی، القـآئـمَ بأمرِک، صلواتُ الله ِ علیه و علی آبائهِ الطّاهرین...، الّلهمّ انّی اُجَدّدُ لَهُ فی صَبیحةِ یَومی هذا، و ما عِشتُ مِن ایّامی عَهداً و عقداً، و بَیعَةَ لَهُ فی عُنُقی، لا احولُ عَنها و لا ازولُ ابـداً؛ الّلهمّ اجعَلنی مِن انصارِهِ و أعوانِه، و الذّابّینَ عَنهُ و المُسارعینَ الَیه فی قضآء حَوائِجِه..."


                                          " الّـلهــمَّ عـجّــل لولــیکَ الفـــــــرج "


* فرازی از زیارتِ  آل ِ یاسین.

** فرازی از دعای عهـد. 

*** این بزرگترین عید، این زیباترین روز، این سُرور ِ کمی مزیّن به حُزن، بر عاشقان و دلدادگان و منتظران ِ حضرتش مبارک.


دسته بندی: روز نگار ، تمنای وصال ،

توسط مینا خوجانی | یکشنبه 2 خرداد 1395 | ساعت 04:21 ق.ظ | نظرها ()

                     " بسم ِ اللهِ الرّحمنِ ِ الرّحیم "


 برای "نوشتن" بسیار ارزش قائلم، اون قدری که واقعاً گاهی خودم رو لایق نمیدونم...؛ حتی اگه اردیبهشت باشه، و حتی شعبان المعظّم...

از خودم راضی نیستم؛ از خودی که عاشق ِ "مَـهــدی ِ فاطمـه" میدونم؛ از خودی که دلم برای جمکرانش میره...؛که شعبان و نیمه ی شعبان برام رنگ و بوی دیگه ای داره...؛ این "من" خیلی بد شده آقا جان، خیلی روسیاه شده، خیلی ...؛

و این پست، بدون ِ قصد ِ قبلی، با گوش کردن ِ این نواها که همیشه حکم ِ مرهم رو دارند، و حال ِ خود ِ مهجورم نوشته شد.

 غفلت از یــار، گرفتار شدن هم دارد                از شما دور شدن، زار شدن هم دارد

هر که از چَشم بیفتاد، محلّش ندهند              عبد ِ آلوده شدن، خوار شدن هم دارد

عیب ار ماست، که هر صبح نمی بینیمَت         چَشم ِ بیمار شده، تــار شدن هم دارد

آنقَدَر حرف در این سینه ی ما جمع شده         این همه عقده، تلنبار شدن هم دارد

از کریمان، فقرا جود و کَرَم می خواهند           لطف ِ بسیار، طلبکار شدن هم دارد!

نکند منتظر مردنِ مایی آقـا؟                        این بدی، مانع ِ دیدار شدن هم دارد

دلم جز هوایت، هوایی ندارد                        لبم غیر نامت، نوایی ندارد

وضو و اذان و نماز و قنوتم                           بدون ولایت، صفایی ندارد

دلی که نشد خانه ی یاس ِ نرگس               خراب است و ویران، بهایی ندارد

بیا تا جوانم، بده رخ نشانم                         که این زندگانی، وفایی ندارد

 

 

یا اباصالحَ المَــــهـدی، زار و خوار و تار شده، با انبوهی پشیمانی و عذر تقصیر، اینجا نشسته ام؛ می شود آیا ندیده بگیرید بدی ها و خظاها و قصورم را، و با دلِ مهربانِ تان، دعایم کنید؟  من بدون ِ یاد ِ شما ماندن را، دوست ندارم...؛


                                    " الّلهمّ عجّـل لولیک الفـــــــــــرج "


غفلت از یار...

** جهان بی تو...


دسته بندی: حرف دل ، تمنای وصال ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 27 اردیبهشت 1395 | ساعت 01:49 ق.ظ | نظرها ()

                             " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

تا بوده چنین بوده رسم روزگار

    ماه ِ دوازدهم که رَوَد، می‌رسد بهار

             اما رسوم منتظران فرق می‌کند

                    مـــاه ِ دوازدهم که رسد، می‌رسد بهـــار


تو یه وبلاگی* از قول آیت‌الله بهجت رحمة‌ الله علیه خوندم که فرمودند:

"با اینکه ارتباط و وصل با حضرت حجت سلامُ‌الله علیه، و فـرج ِ شخصی (برخلاف فرج عمومی)، امر اختیاری ِ ماست، با این حال، چرا به این اهمیت نمی‌دهیم که چگونه با آن حضرت ارتباط برقرار کنیم؟ و چرا از این مطلب غافل هستیم؟!"

اگه عمیق بشم به این چند تا جمله، به نتیجه‌ی خوبی میرسم؛ اگه به نتیجه‌ی خوبی برسم، تنم میلرزه از این همه غفلت و گناهم؛ اون وقت به فکر میفتم که اگه شده یه ذره، خودمو بکِشم بالا، از این همه هوای نفس، که هوای نفس کشیدنم رو سنگین کرده...؛

این جمعه‌ی آخر ِسال یک‌هزار‌ و‌ سیصد‌ و‌ نود‌ و‌ چهار هم گذشت آقاجان؛ و ما همچنان بر مدار همان عادات و احوال ِ خودمون می‌چرخیم، اون‌هایی که خودمون تعیین‌شون میکنیم، نـه شما!  امسال هم بر همون دایره‌ی به قول زنده‌یاد قیصر امین پور: زمان هماره همان و زمین همیشه همین، گشتیم و بقیه رو نمیدونم، اما من به شخصه، به جایی نرسیدم؛ منظورم از جا، نزدیک ‌تر شدن به شماست...؛

"ببخشید و شرمنده‌ام"، هم به غایت تکراریه و هم گفتنش دردی رو دوا نمیکنه؛ دوا باید توی وجودم باشه، توی اراده‌م، توی صبرم...

علی‌ ایُّحال در یک قدمی بهار هستیم، و با وجود همه‌ی پژمردگی‌ها و زردی‌های روحم، دلم میخواد از شما طلب کنم لطافت ِ بهار رو، چرا که شما خودتون بهــار هستید، یا ربیعَ الأنام...؛ همین وجود ِ پُر محبتتون، همین حضور بی مثال‌تون، که اگه بخوایم، از هر حاضری حاضرتره، اون نگاه ِ مهربون و نافذتون که از هر چه دیدنی‌ست تماشایی‌تره، مایه‌ی خیر و برکت ِ زندگی ماست.

مَـهــدی جانم، لطفا ببخشید و ببخشایید آقاجان...

                                                              " الّـلـهـمّ عجّـل لولیـک الفــــــــرج  "

 


ماجراهای من و خودم

** لطفا برای آدم شدنم دعا کنید.


دسته بندی: حرف دل ، تمنای وصال ،

توسط مینا خوجانی | جمعه 28 اسفند 1394 | ساعت 06:49 ب.ظ | نظرها ()

                                          " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

 

گاهی وقت‌ها مثل سر ِ شبی که گذشت، یا آخر شب که پنجره رو باز کردم و دیدم بارون شروع کرده به باریدن با قطره‌های ریز، و بوی خاک ِ بارون خورده میره تا عمق ِ وجودم، دوست دارم مثل آقایون که اگه بخوان قدم بزنن، روز و شب نداره براشون، آفتاب و مهتاب و برف و بارون نداره براشون، یقه‌ی پالتوم رو بزنم بالا و دست‌هام رو مهمون جیب‌هام بکنم و قدم بزنم...

انقدر برم و برم و برم، تا دور بشم از شلوغی خیابون‌ها، سر به زیر نه، سر به هـوا راه برم؛ بارون بخوره تو صورتم و قاطی بشه با اشک‌هام...؛ بدون ِ چتر، بی هراس ِ خیس شدن و سرما خوردن...

اما وقتی بیشتر فکر میکنم دلم میخواد خودم باشم، با چادر خودم، مثل اون روزی که تو یادمان شهدای فتح‌المبین، چادرم خیس ِ خیس بود از بارون...

 انقدر برم تا برسم به همون راهی که همیشه آرزو دارم پیاده برم...؛ با بارون وضو بگیرم و اول "استغفِرُ الله" گویان و "لا الهَ الّا انت، سبحانکَ انّی کنتُ مِنَ الظّالمین" گویان، و بعد هم "الهی عَظُمَ البلاء" گویان، مسیر سبزی رو در پیش بگیرم که میرسه به هـمون گنبد ِ فیروزه‌ای... اما این بار صاحب‌خونه باشه، باشه که اجازه بده برم جلو... برم جلو و زانوهام خَم بشه از عظمتش، از نگاه ِ نابِ ش، از اقتدارش، برم گوشه‌ی لباسش رو بگیرم، پَر ِ شالش رو بگیرم و هق هق کنان فقط نگاهش کنم، و التماسش کنم که روی ماهش رو از من برنگردونه... و نفَس بکشم و مست بشم و اگه صلاح دونست، فدا بشم...؛

                               " الّلهمّ عجـّل لولیک الفــــــــرج"

 

آتشم به جان و خموشم چو نای مانده از نوا ، مانده با نگاهی، به راهی، که می‌رود به ناکجا...  جوونی‌هام چقدر این و گوش میکردم...؛


* قرار نبود این پست "تمنّای وصال" بشه، اما شــد...؛

** عنوان پست هم قسمتی ست از شعر ِ فوق الذکر.

***  رمز پست قبل عوض شد برای بازمانده‌ی عمو شفیع، امید که قابل بدونند...؛

 


دسته بندی: حرف دل ، تمنای وصال ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 17 دی 1394 | ساعت 04:21 ق.ظ | نظرها ()

                      " بسم ِ اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم "

       

آخ که چقدر دلم تنگ شده...

این شبها هم که هوا قدری سردتر شده و اکسیژن انگار بیشتر، صفایی دارد نشستن و خیره شدن و دعا کردن در آن بهشت...

خواستم بگویم کاش نزدیکِ  تان بودم که این سعادت بیشتر نصیبم می شد، اما انگار کسی سریع تَشَر زد و تلنگر، که "مگه حالا نزدیک نیستی؟ مگه با گنبد ِ طلا و پنجره فولاد، دو ساعت فاصله نداری؟..."

اَلا ایُِحال در این جمعه نوشت و تمنّای وصال، امروز و از اینجا با حدود ِ 900 کیلومتر فاصله، خواستم بگویم من همان مینایی هستم که دوم ِ خرداد، به قول ِ عمه، از شب تا صبح دنبال شما می گشت حوالی ِ آن گنبد ِ فیروزه ای...

می دانم که اگر بخواهم، شما همین جا، کنار ِ قلب ِ من خواهید بود، اما مَهـدی جان، می شود لطفا رُقعه ی مرا از ژرفای آن چاه ِ تاریک بیرون بکشید و همه اش، و مخصوصا چند کلمه ی آخرش را دوباره بخوانید و بعد امضا کنید و زیرش بنویسید قبــول ؟...

سلام ِ من به شما و به خاندان ِ مطهّرتان، نه فقط به وقت ِ نیاز، که خودتان می دانید دلم همیشه هوایی ِ تان است.

یا ابا صالحَ المَهـدی، ادرکنی...

 

                              " الّلهمّ عجّــــل لولیک الفــــرج "




* دلخوش به سلامی هستم که جوابش واجب است...؛ 


دسته بندی: تمنای وصال ،

توسط مینا خوجانی | جمعه 17 مهر 1394 | ساعت 06:46 ب.ظ | نظرها ()

                                  
                                    " بسم الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "            
                                
آقا سلام...

ببخشید که توی همچین شبی وقتتون رو می گیرم؛ میدونم هستند منتظرانی که "انتظار" رو معنا کردند و منتظر شدند؛ و مخصوصا توی این شب، شما رو دعوت می کنند به بزم ِ سرشار از مرام و معرفتشون؛ و خب، تو این میون، وضع ِ من ِ معلوم الحال مشخصه...؛ اما به قول ِ مرحوم آقاسی: مگه ما بَدا (بخونید من ِ بد) دل نداریم؟!

اجازه هست احوالِ تون رو بپرسم؟

اومدم از وضع ِ این روزها بنویسم و ناله کنم، بعد برسم به اینکه حالا شما با این همه، حال ِ تون خوبه؟ اصلا می تونه خوب باشه؟ می خواستم نتیجه گیری کنم که آیا این ها همه از علائم ِ آخر الزمان نیست آیا؟ و بعد بگم که پس چرا نمیاین؟ و یا بگم که آقا جسارتا، اصلا کجا میخواین بیاین؟!!!  بین ِ این همه تاریکی و جهالتی که انگار داره رجعت میکنه! اگه بیاین که باز هم مثل ِ الان تنها می مونین...؛ اون وقت باید نگران ِ سلامتی تون باشیم  و دشمنان ِ لعینی که از اول ِ اسلام تا به امروز هستند...؛  میخواستم بگم حداقل الان جاتون امن ِ...؛ خواستم از تنهایی تون بگم و دل بسوزونم که ای وای و فغان که هنوز 313 نفر پیدا نشدند که بشند یار ِ غار ِ شما، که ظهور نزدیک بشه و ظفر در راه باشه؛

اما دیدم نه، این حرف ها به من نیومده؛ من در جایگاهی نیستم که بخوام قضاوت کنم و به میل ِ خودم حکم صادر کنم؛ من ِ یه لا قَبا، اگه اگه اگه، بتونم یه ذره حواسم رو به اعمال و رفتار خودم بدم، تا بلکه کم کنم از این همه خطا و گناه و تقصیر، هنر کردم! به قول ِ شاعر: "عیب ِ کسان منگر و احسان خویش * دیده فرو بَر به گریبان ِ خویش"...؛ چرا خودم نه؟ از کجا معلوم من بدتر از کسانی نباشم که میخوام ازشون ایراد بگیرم؟ از کجا معلوم که اون ها بالاتر و بهتر و نزدیکتر نباشند؟... پس بهتره حواسم به کار ِ خودم باشه و روضه ی الکی نخونم...؛

"ان شاءالله" که خوب باشید؛ و کم کاری های ما (بخونید من) رو به بزرگواری ِ خودتون ببخشید؛

اصلش آقا غرض از مزاحمت، تبریک ِ میلادتون بود؛ همین پانزدهم ِ شعبانی که یک سال چشم می کشم بیاد و وقتی می رسه، به راحتی از دستش میدم! پارسال جمعه شد نیمه ی شعبان، و امسال چهارشنبه...؛ و خدا میدونه که شبی که گذشت و شبِ چهارشنبه و نیمه ی شعبان توأمان بود، چه خبر بوده مسجد ِ جمــکرانِ تون/جمــکرانِ مون؛

درسته که این روزها تحملِ ِ خیلی چیزها سخت شده، اما این سکه روی دیگه ای هم داره...؛ روی دیگه ش، عاشقان ِ دل باخته ی شما هستند که کوی و برزن رو چراغونی کردند و طاقِ نصرت ها برافراشتند و با اشک ِمخلوط از شادی و غم، پرچم های مزیّن به نام ِ مبارکتون رو نصب کردند و با جون و دل مایه گذاشتند برای جشن ِ میلادتون؛  روی دیگه ش، عاشقان و منتظرانی هستند که با هزار امید و آرزو، رو کردند به سوی جمــکران و با حضورشون هلهله برپا کردند؛ و روی دیگه ش، عاشقانی هستند که حتی در دور افتاده ترین نقطه ها، حال ِ شون متحوله این روز و شب، کسانی که ذکر ِ مدام و دعای قنوت ِشون حتی، دعای سلامتی و فرج ِ شماست...؛

پس به امید ِ فـــرج ِ هر چه زودتر ِتان، که عین ِ گشایش و برکت و نجات است.

یا محمّدُ یا علی، یا علیُّ یا محمّد، اِکفیانی فانّکُما کافیان، وانصُرانی فانّکُما ناصران، یا مــَولانا، یا صاحِبَ الزّمان، الغَوث الغَوث الغَوث، ادرکنی ادرکنی ادرکنی، السّاعة السّاعة السّاعة، العَجَل العَجَل العَجَل، یا ارحَمَ الرّاحمین، بحًقِّ محمّدٍ و آلهِ الطّاهرین.

 

                  " الّــــلهـــمّ عجّـــــــــل لـولـــــیـکـــ الفــــــــــــــــــــرج "


* میلاد ِ امام ِ زمان ِ مان، بر همگان، و خصوصا شما همراهان ِ نازنین  مــبـارک.


دسته بندی: روز نگار ، تمنای وصال ،

توسط مینا خوجانی | چهارشنبه 13 خرداد 1394 | ساعت 05:39 ق.ظ | نظرها ()

              

                                              " بسم الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

         

دقیقا هفته ی گذشته، مثل امشب، مثل همین ساعت، من توی بهشت بودم، مسجدی در بهشت...

و رو به روی اون گنبد ِ فیروزه ای ِ با عظمت، که پُر شده از "یا مَهدی ادرکنی"، و اون چهار تا گنبد ِ کوچکتر ِ سبز رنگ نشسته بودم و محو شده بودم و غرق شده بودم و فکر میکردم آیا تا صبح که اینجا هستم، میرسم همه ی حرفهامو بزنم؟...

نمیدونم، واقعا نمیدونم چرا این طور شیدای جمکرانم؟ به ظاهر یه مسجده با یه صحن، اما واسه من اونجا کعبه ی آماله، انگار که آرامش تزریق می کنند بهم، انگار که اون زمین با بقیه ی زمین های خدا فرق داره، انگار که نسیمِ ش از خود ِ بهشت می وزه، انگار که... اصلا چرا انگار؟!  وقتی اونجا توسط ِ امام ِ عصرمون انتخاب شده و به نام ِ خودشونه و یقین دارم که قدم به قدم، عطر آگین به قدوم ِ مبارکشون هست، وقتی یقین دارم که نگاه ِ آقا به همه ی زائرانشون هست، پس تعجبی نداره اگه با نگاه به قعر ِ اون چاه، دل ِ من هم خالی بشه، که آسمون و کوه های اطرافش حتی با آسمون و کوه های دیگه فرق بکنه، که وقتی در حال ِ وضو گرفتن، یه دفعه از توی آینه چشمم(که چند دقیقه ای دور شده) باز به اون گنبدِ  آبی بیفته، دلم  بلرزه...

نشستم و نگاه کردم و گوش کردم و حرف زدم و ...

گفتم آقا اینجا نمیتونم مثل ِ حرم ِ امام رضا هر وقت اراده کنم مشرّف بشم؛ آقا هزار کیلومتر راه اومدم، آقا کلی چشم کشیدم تا قسمتم شد، تا خدا خواست و شما اجازه دادین؛ آقا معترفم به روی سیاهم؛ ولی آقا شمایید آرام ِ دلم، شمایید امامم، شمایید صاحب ِ زمانم، آقا میدونم که میدونید، اما اومدم که زیارت کنم، بگم، التماس کنم، اصلا اومدم گدایی، تو رو خدا اجازه ندید دست ِ خالی از در ِ خونه تون برم؛ آقا دعاهای شما مستجابه، تو رو به بزرگی تون دعامون کنید؛ آقا جان، روسیاه ترین زائر ِ مسجدتون، مثل ِ همیشه، منتظر ِ یه نگاه ِ شماست...

قبل از اذان ِ صبح رفتم داخل ِ مسجد و بعد از اذان دوباره برگشتم بیرون، لحظه ها داشتند میگذشتند و حیف بود نگاهم چیز ِ دیگه ای رو ببینه؛ با خودم گفتم کاش همیشه وقتی که چشم باز میکنم، اول به این منظره ی بی نظیر روشن بشه و بعد چیزهای دیگه رو ببینه...

باد ِ نسبتا سردی میومد ولی دلنشین بود؛ هوا کم کم روشن میشد؛ هر چقدر منتظر شدم، دعای عهد از گلدسته ها پخش نشد! دعا رو از توی گوشیم باز کردم و با صدای جناب ِ فرهمند همراه شدم...

تا جایی که تونستم، ریه هامو پُر کردم از هوای جمکران؛ تا جایی که تونستم، از شیشه عقب ِ تاکسی برگشتم و نگاه کردم؛ خواستم تا جایی که میشه، نی نی ِ چشم هام شکل ِ یه گنبد ِ آبی بشه...

و چه سخت بود لحظه های وداع...

خدایا، بی نهایت ممنون و شُکر، که اجازه دادی بر بار ِ دیگر زیارت ِ حرم ِ حضرتِ دختر، کریمه ی اهل ِ بیت، خانم فاطمه معصومه سلام الله علیها،  و یک شب ِ دیگر عشق، در مسجد ِ مقدس ِ جمــکران... .


                  " الــّــلهـــمّ عجّــــــــــــــــــــــل لولــــــــیــک الفـــــــــــــــــــــــــرج "


* نا گفته نماند که ماه، ماه ِ شعبان المعظم بود و روز ِ ولادتِ حضرت ابوالفضل و شب ِ میلاد ِ حضرت ِ سید الساجدین علیهما سلام.

** مــبارکتان باد این ایـام ِ فرخنـده.


دسته بندی: روز نگار ، تمنای وصال ،

توسط مینا خوجانی | یکشنبه 10 خرداد 1394 | ساعت 02:26 ق.ظ | نظرها ()

                                                " بسم الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

                

یا فاطمة الزّهرا، مــددی...

خیلی کوچیک بودم، قبل از 4 سالگی، که این پوستر روی دیوار اتاقمون جایی داشت برای خودش؛ فکر کنم اون وقتها هم همین نظر رو داشتم، این که فکر میکنم مادر ِ توی این عکس، شبیه ِ شماست...؛

سه سال و دَه ماهم بود...؛ یادمه که رفتی بیمارستان و لیلا به دنیا اومد؛ یادمه که منم فرداش اومدم ملاقات؛

یادمه که با بچه ها توی کوچه بازی میکردم و وقتی با عاطفه دعوام میشد، زود میومدم صدات میکردم که پشتم در بیای و ازم حمایت کنی؛

یادمه قبل از مدرسه، من و بردی مهد کودک و من اما، نخواستم که بمونم و عطاش رو به لقاش بخشیدم...؛

یادمه روز اولی که کلاس اولی شده بودم، کمک کردی لباس فرم هایی رو که همه ی سالها با دستهای هنرمندت میدوختی، پوشیدم و من و از زیر قرآن رد کردی و رسوندی مدرسه؛ یادمه که وقتی تنها شدم، گریه میکردم توی حیاط...؛

یادمه اسباب بازی هامون رو چقـــدر با سلیقه، زده بودی به دیوار اتاقمون، که هنوز که هنوزه، تو ذهن هم بازی ها و اطرافیانمون هست...؛

یادمه نماز خوندن رو بهم یاد دادی و سفارش کردی بعد از نماز، تسبیحات حضرت فاطمه، دعای فرج و آیة الکرسی رو بخونم؛ سفارشی که هنوز هم با من هست خدا رو شکر...؛

یادمه وقتی 10-11 ساله بودم و تصادف کردم، چند شب تا صبح، بالای سرم بودی؛ یادمه وقتی داشتن من و میبُردن واسه سی تی اسکن، با اضطراب پشت در اتاق وایستاده بودی، یادمه مثل همیشه، دوست داشتم یه سَره کنارم باشی...؛

یادمه از همون اول، همه به چشم یه خانم "هنرمند" بهت نگاه میکردن؛ استادی که هنر خیاطی رو از مامانجونی ِ نازنین یاد گرفتی و بعدها پرورشش دادی...؛

یادمه با وجود حضور من و لیلا، و در کنار خانه داری، دَرسِت رو که به خاطر ازدواج، نیمه تموم مونده بود، با عزم و اراده ی مثال زدنی تموم کردی؛ حتی خیلی هاش رو غیر حضوری؛ یادمه وقتهایی که من بعد از ظهری بودم، لیلا رو با خودت میبُردی سر کلاس؛ یادمه که بابا بهت میگفت: خلیل حسن خلیل؛(شخصیت اولِ سریالی که همون وقتها پخش میشد و بسیار درس خوان و کوشا بود.)

یادمه وقتی که اومدیم نیشابور، چقدر زحمت کشیدی برای پیدا کردن خونه و رسیدگی به بقیه کارها؛ (چون بابا کرج بود و ما اومدیم که کارها رو زودتر انجام بدیم.)

یادمه کلی تلاش کردی و زحمت کشیدی و خدا رو شکر، بالاخره آموزشگاه خیاطی رو تأسیس کردی، آموزشگاه خیاطی نوجامه...

یادمه وقتی علی میخواست به دنیا بیاد؛ و اون وقت من بودم که کلی نگران حالت بودم...؛ یادمه روزی که به دنیا اومد و با خودش صفا و برکت رو به همراه آورد، آزمون آزمایشی داشتم که نفهمیدم چیکار کردم...؛

همه ی این سالها، همه ی این روز و شب ها رو یادمه...؛ که بی نهایت زحمت کشیدی و تمام همّ و غمت رو گذاشتی برای ما، من و لیلا و علی...؛ یادمه به هر جایی که رسیدم، از زحمات شماست، یادمه همیشه و در همه مراحل کنارم بودی...؛ به تصمیماتم، حتی اگه اشتباه بوده، احترام گذاشتی؛ میدونم که همیشه نگرانم و نگرانمون هستی؛ میدونم که خیلی زیاد اذیتت کردم...؛ میدونم اونی نشدم که انتظار داشتی... و معذرت میخوام؛

عزیز، مهربون، نازنین، گُل، و... همه ی این صفت ها کمه برای بعد از اسم ِ قشنگت...؛ به همین دلیل، "عزیز تر از جانم" خطابت میکنم که شاید ذره ای از ژرفای محبت و عشقت در دلم رو بتونه بیان کنه...؛ مامان ِ عزیز تر از جانم، ازت تقاضا میکنم که ببخشی تمام بدی ها و کج خلقی هام رو؛ و خواهش میکنم هیچ وقت ِ هیچ وقت، من و از دعای خیرت محروم نکن، چون میدونم که اگه قرار باشه به جایی برسم، کلیدش همین دعاهایی هست که دست ِ شماست...؛

مامان ِ معصومم، مامان معصومه ی من، میدونی که رنگ ِ سفید ِ زندگی و دنیای من هستی؟ میدونی که چراغ ِ خونه مونی؟ میدونی که جونم به جونت بنده؟ میدونی که چــــــــــــــــقدر دوستت دارم؟  الحَمدُللهِ ربّ العالَمین .

ولادت ِ بهترین مادر جهان ِ هستی، حضرت ِ فاطمه ی زهرا، و روزی که خاص و ویژه ی خودت هست رو تبریک میگم؛ "ان شاءالله" به حق ِ صاحب این روز، 120 سال زنده باشی و سایه ی پُر مِهرت، همراه ِ بابای عزیز، سلامت و شاد بر سرمون مستدام باشه؛

مامانجونی نازنینم، خیلی خیلی دوستتون دارم؛ شما هم "ان شاءالله" در کنار باباجونی ِ عزیز، 120 سال سلامت و پاینده باشید و بتابید و نور ببخشید؛ روزتون مبارک.

و اما مادر ِ قشنگم**...، حیف که رفتی، رفتی و لذت ِ لمس ِ آغوشت، و لذت ِ حسّ ِ مهربونی های بی اندازه ت رو از  من گرفتی...؛ رفتی اما، میدونم که هستی، هستی و میدونی که چقدر دلتنگت هستم...؛ روزت مبارک، "ان شاءالله" صاحب ِ این روز و و صاحب ِ اسمت، شفیعت باشن؛ لطفا برای ما هم دعا کن.

...

ای دختر آفتاب، ای همسر ماه               ای مِهر ِ تو را ستاره ها خاطرخواه

این ذرّه به سایه تو آورده پناه                     یا فاطمه، اشفعی لَنا عند الله

یا ابا صالح، شادی هایتان پاینده باشد الهی، کاش روزی برسد که به حضورتان مشرّف شویم و چهره ی دلربا و خندان ِ شما، قند آب کند در دلِ مان، آن وقت است که جشنمان جشن خواهد بود در حرم ِ امن ِ حضرت ِ مــادر...؛

                                      " الّـلـهمّ عجّــــل لولیـک الفــــرج "


* ولادتِ  با سر سعادتِ یگانه دختِ بزرگوار  ِ حضرت ِ خاتم، بر همه ی دوستان و همراهان ِ عزیزم مبارک؛

** مـــادر، مامان ِ بابام هستند(بودند...) که سال 80، به رحمت ِ خدا رفتند.


دسته بندی: روز نگار ، تمنای وصال ،

توسط مینا خوجانی | جمعه 21 فروردین 1394 | ساعت 03:35 ق.ظ | نظرها ()

                                           " بسم اللهِ الرّحمن الرّحیم "

 

یا مقلّبَ القلوب ِ و الابصار،

یا مدبّر الّیل ِ و النّهار،

یا محوّل الحَول ِ والاحوال،

حـــوّل حالَنا الی احسَن ِ الحال...

 ...

سلامی با طلب ِ

سلامتی،

سایه ی حق و ائمه،

سایه ی پدر و مادرها و بزرگترها،

سرزندگی،

سُرور،

سادگی،

سرسبزی،

به همه ی شما عزیزان، دوستان و همراهان ِ خوبم؛

نیمه شب ِ دیشب بود که برگشتم؛ خدا رو شکر...؛

"ان شاءالله" خواهم نوشت؛ فعلا این چند خط رو علی الحساب، از من قبول بفرمایید.

سال نو پیشاپیش مــبارک؛ لحظه تحویلِ سال، ما رو از دعای خیرتون محروم نفرمایید.

...

آسمان غرق خیال است، کجایی آقا؟

آخرین جمعه ی سال است، کجایی آقا؟

یک نفَس عاشق اگر بود زمین، می فهمید

عاشـقی بی تو محال است، کجایی آقا؟


                                     " الّلهمّ عجـــّل لولیک الفــــرج "


دسته بندی: روز نگار ، تمنای وصال ،

توسط مینا خوجانی | جمعه 29 اسفند 1393 | ساعت 09:21 ب.ظ | نظرها ()

                                         " بسم ِ اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم "


یک دنیا باشد و یک زمین و، میلیاردها مخلوق و سال هایی که از پس ِ هم می گذرند و تاریخ می شوند...

خداوند ِ یکتا باشد و این همه بنده های مشوّش و همیشه سردرگُم...

این همه بنده ی همیشه هدایت لازم، و پیامبرانی که فرستاده می شدند برای هدایت؛ انتخاب می شدند برای روشنایی بخشیدن...

و اما بعد...

یک روزی که هفده ِ ربیع الاوّل باشد و یک جایی که نامَش مکّه،

انگار که خدا بخواهد طرحی نو دراندازد، بـزرگی متولّد می شود که تا آخر ِ دنیا و زمین و تاریخ، بـزرگ خواهد ماند؛ طرحی برای از آن روز به بَعد ِ با خدا بودن...

انگار که خدا بخواهد اتمام ِ حجّت کند با مخلوقاتش، که این ریسمان، ریسمان ِ محکمی ست، گرفتن نه، که چنگ زنید و رَه یافته شوید اگر می خواهید؛ که ادامه ی راه ِ ابراهیم و یوسُف و موسی و عیسی علیهمُ السلام اینجاست، که راهِ سعادت، از این مسیر خواهد بود...

حالا من اینجا نشسته ام و هرچند با بار ِ گناه و روی سیاه، اما اذعان دارم که راه ِ این بـزرگ، این آخرین پیام بَر، این اُسوه ی مهربانی و رحمت، نه فقط با گذشتِ هزار و چهارصد و اندی سال، که تا همیشه، شاه راه  و راهِ مقصود، هست و خواهد بود...

اینجا نشسته ام و خدا را شاکرم، که خواست، و لطف را تمام کرد و مشیتَ ش اقتضا بر این کرد که پیام برَ م، حضرتِ ختمی مرتبت، محمّد ِ مصطفی صلّی الله علیه و آله باشد؛ همو که امروز، فرخنده میلاد ِ مبارکش است؛ همو که شفاعتش را التماس میکنم...

حضرتِ پیام بَر، ای نزدیک ترین بنده به خدا، "دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی..."، ای تا ابد پیام بَر، دوستتان دارم، میلاد ِ شما و ششمین ولی ِ مان مبارک؛

دعا کنید دیدن ِ روی ماهِ فرزندتان، آخرین ذخیره ی الهی روزی ِ مان شود.


یا ابا صالح، یا مَـهدی جان، همه روزتان عید باشد الهی...؛


                                                   " الّلهمّ عجّـل لولیک الفـــرج "

 


* میلاد ِ با سعادتِ حضرتِ رسول و امام صادق علیه السلام بر همگان مبارک.

** مسلمانان مسلمانان، مسلمانی مسلمانی...
 

دسته بندی: روز نگار ، تمنای وصال ،

توسط مینا خوجانی | جمعه 19 دی 1393 | ساعت 04:31 ب.ظ | نظرها ()

                                         " بسم ِ اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم "


          

برگرد ای توسل ِ شب زنده دارهـا

پایان بده به گریه ی چشم انتظارهـا

از یک خروش ِ ناله ی عشّاق ِ کوی تـو

حاجت روا شوند هزاران هزارهـا

یک بار نیز پشتِ سرت را نگاه کن

دل بسته این پیاده، به لطف ِ سوارهـا

از درد ِ بی حساب، فقط داد می زنم

آیا نمی رسند به تـو این هـوارهـا؟

ما را به جبر هم که شده، سر به زیر کن

خیری ندیده ایم از این اختیارهـا

باید برای دیدنِ تـو، "مهـزیار" شد

یعنی گذشتن از همگان، "محض ِ یار"هـا

دیگر برای تـو صدقه رد نمی کنم

بیهوده نیست این که گِره خورده کارهـا

یک بار هم، مسیر ِ دلم سوی تـو نبود

اما مسیر ِ تـو به من افتاد بارهـا

شب ها بدون ِ آمدنت صبح می شوند

برگرد ای توسل ِ شب زنده دارهـا

این دست ها به لطف ِ تـو ظرف ِ گدایی اند

یا ایّـهـا العــزیـز ِ تمام ِ نـدارهـا


"علی اکبر لطیفیان"




                                      " الـّلهــمّ عجـــّل لولـــیک الفــــرج "


* العجـل مـولا، مـولا، مـولا...

دسته بندی: تمنای وصال ،

توسط مینا خوجانی | جمعه 5 دی 1393 | ساعت 02:49 ق.ظ | نظرها ()

                                       " بسم ِ اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم "


در ایام تحصیل علوم دینی در نجف اشرف , شوق زیادی جهت دیدار جمال مولایم بقیه الله الاعظم "عجل الله تعالی فرجه الشریف"داشتم . با خود عهد کردم که چهل شب چهارشنبه پیاده به مسجد سهله بروم به این نیت که به فیض زیارت جمال آقا صاحب الامر "علیه السلام" نایل شوم . تا ۳۵ یا ۳۶ شب چهارشنبه ادامه دادم بر حسب اتفاق در این شب هوا  بارانی شد و حرکتم از نجف به تاخیر افتاد . نزدیک مسجد سهله خندقی بود هنگامی که به آنجا رسیدم بر اثر تاریکی شب وحشت و ترس وجود مرا فرا گرفت به ویژه از زیادی راهزنان و دزدها ناگهان صدای پایی را از دنبال سر شنیدم که بیشتر موجب ترس و وحشتم گردید . برگشتم به عقب شخصی را دیدم که نزدیک من آمد و با زبان فصیح گفت : ای سید سلام علیکم . ترس و وحشت به کلی از وجودم رفت و اطمینان و سکون نفس پیدا کردم . تعجب آور بود که چگونه این شخص در تاریکی شب متوجه  سیادت من شده و آن حال من از این مطلب غافلگیر بودم به هر حال سخن می گفتیم و می رفتیم که از من سوال کرد قصد کجا داری؟

گفتم  مسجد سهله فرمود : به چه جهت ؟ گفتم به قصد تشرف و زیارت ولی عصر "عجّل الله" مقداری که رفتیم به مسجد زید بن صوحان رسیدیم داخل مسجد شده و نماز خواندیم و بعد از دعایی که سید خواند . احساس انقلابی عجیب در خود نمودم که از وصف آن عاجزم . بعد از دعا فرمودند : سید تو گرسنه ای چه خوب است شام بخوریم . پس سفره ای را که  زیر عبا داشت بیرون آورد . مثل این که در آن سه قرص نان و سه خیار سبز تازه بود ( آن وقت چله زمستان بود و من متوجه این معنا نشدم که این آقا این خیار تازه سبز را از کجا آورده است ) طبق دستور آقا شام خوردم سپس فرمود : بلند شو تا به مسجد سهله برویم . وقتی داخل مسجد شدیم آقا مشغول اعمال وارده در مقامات شد و من هم به متابعت آن حضرت انجام وظیفه می کردم و بدون اختیار نماز مغرب و عشا را به آن آقا اقتدا کردم .بعد از آن که اعمال تمام شد آن بزرگوار فرمودند : ای سید آیا مثل دیگران بعد از اعمال مسجد سهله به مسجد کوفه می روی ؟ یا در همین جا می مانی ؟ گفتم : می مانم . وقتی در وسط در مقام امام صادق"علیه السلام" نشستم . به آن آقا گفتم آیا چای یا قهوه یا دخانیات میل دارید  که آماده کنم ؟ در جواب کلام جامعی فرمودند : این امور از فضول زندگی است و ما از این فضولات دوریم . این کلام در اعماق وجودم اثر گذاشت . به نحوی که هر گاه یادم می آید ارکان وجودم می لرزد . به هر حال این نشست نزدیک به ۲ ساعت طول کشید و این مدت مطالبی رد و بدل شد که به بعضی از آنها اشاره می کنم.

۱- در رابطه با استخاره سخن به میان آمد آن آقا فرمود :ای سید با تسبیح به چه نحو استخاره می کنی  گفتم : سه مرتبه صلوات می فرستم و سه مرتبه می گویم : استخیر الله برحمته خیرهً فی عافیه، پس مقداری از تسبیح را گرفته و می شمارم اگر ۲ تا ماند بد است و اگر یکی ماند خوب است . فرمودند : برای این گونه استخاره با قیمانده ای است که به شما نرسیده و آن این است که هر گاه یکی باقی ماند فورا حکم به خوبی استخاره نکنید . بلکه توقف کنید و دوباره بر ترک عمل استخاره کنید . اگر زوج باقی ماند کشف میشود که استخاره اول خوب است اما اگر یکی باقی ماند کشف می گردد که استخاره اول میانه است . به حسب قواعد علمیه می بایست دلیل بخواهم اما به مجرد این قول تسلیم شدم و در عین حال هنوز متوجه نیستم که این آقا کیست ؟!

۲- از جمله مطالب در این جلسه تاکید سید عرب بر تلاوت این سوره ها بعد از نمازهای واجب بود . بعد از نماز صبح سوره یس بعد از نماز ظهر سوره نباء بعد از نماز عصر سوره عصر و بعد از نماز مغرب سوره واقعه و بعد از نماز عشا سوره ملک .

۳- دیگر این که تاکید فرمودند ۲ رکعت نماز بین نمازهای مغرب و عشا که در رکعت اول هر سوره ای که خواستی  می خوانی و در رکعت دوم , بعد از حمد سوره واقعه را می خوانی .

۴- تاکید فرمودند که بعد از نمازهای پنج گانه این دعا را بخوان : «اللهم سرحنی عن الهموم و الغموم و وحشه الصدر و وسوسه الشیطان برحمتک یا ارحم الراحمین»

۵- و تاکید فرمودند بر خواندن این دعا بعد از ذکر رکوع در نمازهای یومیه به ویژه رکعت آخر « اللهم صل علی محمد و آل محمد و ترحم علی عجزنا و اغثنا بحقهم »

۶- در تعریف و تمجید از کتاب شرایع الاسلام مرحوم محقق حلی فرمودند : «تمام آن مطابق با واقع است , مگر کمی از مسائل آن»

۷- تاکید فرمودندبر خواندن قرآن و هدیه کردن ثواب آن , بر شیعیانی که وارث ندارند , یا دارند ولی یادی از آنها نمی کنند .

۸- تاکید فرمودند بر اینکه تحت الحنک را زیر حنک دور دادن و سر آن را در عمامه قرار دادن .

۹- تاکید  فرمودند بر زیارت سیّد الشهداء "علیه السلام" .

۱۰- دعا کردند در حق من و فرمودند : «خداوند تو را از خدمتگزاران شرع قرار دهد»

۱۱- پرسیدم : «نمی دانم آیا عاقبت کارم خیر است و آیا نزد صاحب شرع مقدس رو سفیدم ؟ » فرمودند : «عاقبت تو خیر و سعیت مشکور و روسفیدی»

و نیز پرسیدم :«نمی دانم آیا پدر و مادر و اساتید و ذوی الحقوق از من راضی هستندیا نه ؟» فرمودند : «تمام آنها از تو راضی اند و در باره ات دعا می کنند.»

استدعای دعا کردم برای خودم که موفق باشم برای تالیف و تصنیف , دعا فرمودند .

در اینجا مطالب دیگر است که مجال بیان آن نیست .

پس خواستم از مسجد به جهت حاجتی بیرون روم , آمدم نزدیک حوض که به ذهنم رسید : چه شبی بود و این سید عرب کیست که این همه با فضیلت است ؟! شاید همان مقصود و معشوقم باشد . تا به ذهنم این معنا خطور کرد , با اضطراب برگشتم ولی آن آقا را ندیدم و کسی در مسجد نبود. یقین پیدا کردم که آن آقا امام زمان "عجّل الله" را زیارت کرده ام و غافل بودم . مشغول گریه شدم و همچون دیوانه تا صبح اطراف مسجد گردش می نمودم . چون عاشقی که بعد از وصال مبتلا به هجران شود .*


یا مَهــدی جان، ادرکنــا،  یا مَهـــدی جان، ادرکنـــی...


                                               " الّـلهـمّ عجّـل لولـیک الفــرج "



* از اینجا برداشتم.


دسته بندی: تمنای وصال ،

توسط مینا خوجانی | جمعه 14 آذر 1393 | ساعت 02:54 ق.ظ | نظرها ()

1
2
3
4
5
پیامبر ِ رحمت صلّی الله، می فرمایند:
" هر کس در کتابی یا نوشته ای، بر من صلوات بفرستد(یعنی صلوات را بنویسد)، تا نامِ من در آن کتاب هست، ملائکه برای او از درگاهِ حق، طلبِ آمرزش می کنند."
.
" الّلهمّ صَلِّ علی محمّد وَ آلِ محمّد
وَ عَجّل فَرَجَهُم "

دسته بندی ها

روز نگار
حرف دل
رد پای خاطره
تمنای وصال
حق و حقوق
از زبان حافظ
مُحرّم گونه
از بهترین ها
یه دور ِ همی ِ مَجازی

آرشیو مطالب

مرداد 1396
تیر 1396
خرداد 1396
اردیبهشت 1396
فروردین 1396
اسفند 1395
بهمن 1395
دی 1395
آذر 1395
آبان 1395
مهر 1395
شهریور 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
مرداد 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391

پیوندهای وب

گوشه نشین*
نشانی
برای خاطر آیه ها
بهار نارنج
آیه گرافی
سقاخانه
و ما ادراك...؟
تو فقط لیلی باش
فلسفه، حقوق و سه نقطه
من و چادرم، خاطره ها
پرنده ترین ماهی
قلم
شهر بی نامی
پاک نویس های یک مداد رنگی
روزگار وصل
هم از آفتاب
دانه سیب
پایگاه فرهنگی اجتماعی مصاف
رسن
در حیرت
اندر زِنامه
گلدان شمعدانی
اردیبهشت
تسنیم
یاران خراسانی
احسن الحال
و.. زندگی مشترک
گزارش یک زبان شناس
تسبیح
حوض خونه
این روزها...
دولتِ مَهدی عجّل الله تعالی فرجهُ الشریف
همنفس طلبه
ساعت به وقت دلتنگی
ترنم خیال
ابر و آفتاب
اَینَ بقیّة الله؟!؟!؟
سیده ...
سنجاقک
معصومانه
فوتبالیست کوچک
صندوق صبر(یادی از خورشید پشت ابر)
روشا نوری از بهشت
تو را نفس می کشم
وبلاگ شخصی احمد میری
نشر خوبی ها

آمار وب

تعداد کل مطالب:

بازدید امروز:

بازدید دیروز:

بازدید این ماه:

بازدید ماه قبل:

بازدید کلی وبلاگ:

بروز شده در