تبلیغات
رواق

رواق

                          " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "
هنوز هم بر این باورم که بعضی*...
سخته؛ سخته خواستن و نخواستن، دیدن و ندیدن، بودن و نبودن...؛ سخته گرفتن ِ تصمیمی که میدونی درسته، اما تبعاتش رو باید تحمل کنی؛
و بیشتر از همه، سخته بخوای خودتو رها کنی، اما نتونی...؛ نتونی، چون سر طناب رو که بگیری، میبینی هنوز وصله به یه روزهایی، حرف هایی، خاطره هایی، هنوز وصله به اون بعضی چیزها...
و البته که درد داره " غـرور " ببینی...؛
بعد از اذان، کنار ِ سفره، و بعد از اون لحظات ِ ناب ِ معنوی، تفأل زدم به حضرت ِ حافط، که گفت:
اگر رفیق ِ شفیقی، درست پیمان باش
حریف ِ خانه و گرمابه و گلستان باش
شکنج ِ زلف ِ پریشان به دست ِ باد مَده
مگو که خاطر ِ عشّاق گو پریشان باش
گرت هواست که با خضر همنشین باشی
نهان ز چشم ِ سکندر چو آب ِ حیوان باش
زبور ِ عشق نوازی نَه کار ِ هر مرغی ست
بیا و نوگل ِ این بلبل ِ غزلخوان باش
طریق ِ خدمت و آیین ِ بندگی کردن
خدای را که رها کن به ما و سلطان باش
دگر به صید ِ حرم تیغ برمکِش زنـهار!
وز آن که با دل ِ ما کرده ای پشیمان باش
تو شمع ِ انجمنی، یک زبان و یک دل شو
خیال و کوشش ِ پروانه بین و خندان باش
کمال ِ دلبری و حُسن در نظربازی ست
به شیوه ی نظر از نادران ِ دوران باش
خموش حافظ و از جور ِ یار ناله مکُن
تو را که گفت که در روی خوب حیران باش؟


بعضی خاطره ها...
** دکلمه ی همین غزل...؛

دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ، رد پای خاطره ، از زبان حافظ ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 4 خرداد 1396 | ساعت 02:18 ق.ظ | بنویسید ()

                                      " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

نوه‌ی اول که باشی، خیلی چیزها رو یادت میاد و آلبوم خاطراتت پُر و پیمونه؛ و اگه از طرف هر دو خانواده، نوه‌ی اول باشی که دیگه بیشتر...؛

مثل من که تقریبا از قبل از میانسالی ِ مامانجونی و باباجونی رو یادمه؛ عروسی خاله منصوره مثل یه فیلمه برام که آخر سر گریه میکردم که خاله‌مو نبَرین! دانشجویی و خرید و فروش موتور ِ دایی مهدی یادمه، ولی از سربازیش، نون برنجی‌های کرمانشاه یادمه که توی بسته های قرمز رنگ بود و چقدر دوست داشتم طعمش رو؛ سربازی دایی هادی، دانشجویی خاله ملیحه؛ بیست و دو،سه سال پیش و سفر حج ِ واجب ِ مامانجونی رو یادمه که تو کوچه گلدون چیده بودن و کلی مراسم پُر شور، و اون دو تا عروسک برای من و مهناز، که تا پستونک و از دهنشون درمیوردی، گریه میکردن یا میخندیدن و ماما و بابا میگفتن؛ (البته داریمشون، هم من، هم مهناز) و عروسی همه شون و یادمه؛ و جزء به جزء اون خونه که تا پارسال همین وقتا، هنوز اونجا خونه شون بود؛ وقتی میگم جزء به جزء، یعنی حتی طرح و رنگِ کاغذ دیواری‌ها، یعنی نَفَس به نَفَس ِ اتاق ها و حیاط و حال‌بالا و زیر زمین و حتی اون اتاق ِ دم ِ در...؛

           

اگه نوه‌ی اول باشی مثل من، سرحالی ِ مادر و بابابزرگ یادمه، ناز کردن‌هام برای مادرم یادمه که چقدر هم می‌خرید نازهامو...؛ از سربازی عمو مجید اون روزی که رو یادمه که اومده بود مرخصی با یه هندونه‌ی گرد ِ یشمی؛ از سربازی عمو حمید راننده بودنش یادمه و خانی آباد و اون شبی که سرهنگ و خانواده شون شام اومدن خونه‌ی مادر اینا؛ شوخی ها و مهربونی عموهام با من یادمه؛ از مادر ِ همیشه پیراهن به تن و روسری و به قول ِ خودش "چارقد" به سرم، همیشه آشپزخونه یادمه، هر وعده غذا درست کردن، یه عالمه مهــربونی و دریا دلی یادمه؛ از بابابزرگم صبح تا غروب سرکار بودن یادمه، پیچیدن ِ شال ِ سرش با کمک ِ مادر یادمه، نماز  ِ اولِ وقت و قرآن خوندناش یادمه؛ هوای تاریک از خواب بیدار شدن‌هاشون یادمه؛ زنگ ِ صداشون، عطر تن ِشون حتی یادمه؛ صورت ِ خوشگل و سرخ و سفید مادر، صورت ِ آفتاب سوخته‌ی بابابزرگ و دست‌های چروکش یادمه؛ تولد فاطمه و احسان، عروسی عمو مجید یادمه؛ نوه‌ی اول که باشی، این همه خاطره که داشته باشی، وقتایی که میرن، وقتایی که بی مادر و بی بابابزرگ میشی، خورد شدنت شَدیدتره، شاید چون نوه‌ی اول بودی...؛

مجلس دایی مهدی سال 76 بود و مجلس عمو مجید سال 78؛ خرداد که تهران بودم، فیلم عمو مجید اینا رو دیدم؛ فیلم حنابندون و عروسی شون؛ وقتی که تو حنابندون، حنا رو به من دادن که طی مراسم، بگیرم جلوی عروس و داماد، وقتی که عمو مجید اذیتم میکرد و صد تومنی، دویست تومنی میخواست بهم بده و  بقیه اشاره میکردن که نگیریا، وقتی که مادر ِ عزیزم اومد یه عالمه پول ریخت رو سرم... آخه من نوه‌ی اول بودم...؛

اون هفته هم بعد از این همه سال، فیلم عروسی دایی مهدی اینا رو دیدیم؛ چقدر حس داره دیدن ِ این فیلم ها، کلی خنده، کلی یادش بخیر، کلی تعجب، کلی خدا بیامرزه، کلی بغض، و مثل ما که همگی آخرش اشکمون دراومد...؛


* و جالب اینجاست که چند روزه میخوام همچین پستی بنویسم و انقدر ننوشتم تا شد امروز؛ و همین یه ساعت ِ پیش که میخواستم شروع کنم به نوشتن، وقتی که مثل ِ خیلی وقتهام، به این عکس زل زده بودم و آهنگ ِ مادر ِ حبیب و گوش میکردم، یه دفعه یادم اومد امشب سالگرد ِ فوت ِ مادرمه، مامان ِ بابام، مادربزرگ ِ نازنینم، که این 30 بهمن، شد 14 سال نبودنش...؛

 لطف میکنید اگه فاتحه‌ای نثار ِ روح ِ مادر و بابابزرگم کنید.


دسته بندی: رد پای خاطره ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 29 بهمن 1394 | ساعت 06:17 ب.ظ | نظرها ()

                             "بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم"


"به نظر من یه خونه، هر جایی میتونه باشه؛ میتونه بالای یه ساختمونِ بلند باشه، میتونه تو یه كوچه قدیمی كه زیرِ یه بازارچه ست باشه، میتونه بزرگ، یا میتونه كوچیك باشه، میتونه برای هر كس  مفهومی داشته باشه، یا هر رنگی داشته باشه، میتونه به رنگ آجر، یا به رنگ شیشه و سنگ باشه، میتونه رنگ قرمز یا به رنگ... ولی من، یعنی بهتر بگم ما، معتقدیم خونه هر چی كه باشه، باید سبز باشه؛ بله، سبز و همیشه سبز..."

جمعه بود که در کمال ِ تعجب، دیدم داره یه بخش هایی از سریال ِ فوق العاده خاطره انگیز و زیبای "خانه سبز" رو نشون میده...؛

طولی نکشید که بسیار خوشحال شدم و اشک تو چشم هام حلقه زد؛ آخه نوشت:

سریال خانه سبز، از شنبه دومِ اسفند، هر شب، ساعت 21.30، شبکه دو ...

و این شبها، دوباره من غرق میشم در فضا و حرفها و کلام ِ سبز ِ خانه ی سبزی ها...؛

پیشنهاد میکنم همزمان، نوای وبلاگ رو گوش بدین و لطفا اینجا رو هم بخونید؛

شما دلتون با شنیدن ِ "ز" ِ کلمه ی سبز، نمی لرزه؟ ...

این هم لینک دانلودش.

  

ممنون شبکه ی 2، ممنون برای این انتخاب ِ تحسین برانگیز...؛



چند روزی هست که برای دومین بار، دارم محیط کاری رو تجربه میکنم...؛ اولیش دو سال و نیم ِ قبل بود و تجربه ی کار در کتاب فروشی، که دلنشین هم بود؛  و این بار، کار در دفتر ِ نشریه، یه ماهنامه ی استانی...؛

** سالروز ولادت ِ خانم زینب ِ کبری سلامُ الله علیها،  بر همگان مبارک.

دسته بندی: روز نگار ، رد پای خاطره ،

توسط مینا خوجانی | سه شنبه 5 اسفند 1393 | ساعت 02:20 ق.ظ | نظرها ()

                                 " بسم ِ اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم"

      *      

یه هفته ای میشه که از کوچه ی نجفی، یا همون "گلباران"ِ خودمون که بخوام برم داخل، دیگه نباید بپیچم سمتِ راست...

سمتِ راست، درب ِ دوم، یه خونه ی شمالی، دری که به یه حیاط ِ نسبتا بزرگ و خیـــــــــــلی پُر خاطره باز میشه؛ خونه ای که نزدیک ِ 40 سال ِ پیش، خود ِ باباجونی زمینش رو خریدند و ساختند...؛ که 6 تا بچه توش بازی کردند، شیطنت کردند، زمین خوردند، بزرگ شدند، عروسی کردند، نوه ها اضافه شدند...

صبح های زود ِ رسیدن به نیشابور، زنگِ در، مامانجونی ِ چادر به سر، باباجونی ِ آماده برای سر ِکار، دایی مهدی و دایی هادی و خاله منصوره و خاله ملیحه و مهنازی که توی بهارخواب خواب بودند...؛  سر و صدا و ذوق و شوق های دور ِ همی ِ ساده ی اون وقت ها...

دیر آماده شدن ِ غذا و غرغرهای دایی ها، دعواهای خاله ملیحه و دایی هادی که از هال بالا شروع میشد و به زیر زمین می رسید، هال بالایی که از وقتی یادم میاد، دو تا چرخِ خیاطی ِ مامانجونی اونجا بود و رادیوی قدیمی و...

اتاق خوابی که تاریک بود و همیشه یه تخت با خوشخواب ِ فنری، اونجا لم داده بود؛ دو تا متکا کوچولویی که یکیش مال ِ مهناز بود و تا ما میرفتیم، اون یکیش هم سهم ِ من میشد؛ مثل ِ دو تا قاشق ِ خال خالی، یا مثل ِ اون روسری هایی که مامانجونی از مکه آورده بود و من زردِ ش رو برداشتم و مهناز سبزش رو؛ یا عروسک هامون...

اتاق ِ پذیرایی یا به قولی "مهمون خونه"، که همیشه تمیز و آماده بود برای ورود ِ مهمانان ِ احتمالی، با اون دکور ِ توی دیوار و قاب ِ عکس ِ بابا جونی و دایی هادی و جعبه ی دستمال کاغذی...

هالی که کوچیک بود و بعدتر، دیوار ِ اتاق ِ تلویزیون هم برداشته شد تا بزرگ تر بشه، و باز دکور ِ همون اتاق ِ تلویزیون و اون شکاف ِ کوچیک، که من و مهناز میرفتیم توش، من یه طرفش مینشستم و مهناز یه طرفِ دیگه!

زیر زمینی که یه در از توی آشپزخونه داشت و یه در هم از توی حیاط...؛ زیر زمینی که بزرگ بود و سه تا اتاق داشت؛ اول ها یه چیزی هم بود که فکر کنم مال ِ نفت بود و پشتش مثل ِ تخته سیاه بود و من ذوق داشتم واسه اینکه روش چیزی بنویسم...؛  و یکی از اتاق هاش که بعدتر شده بود اتاق ِ خاله ملیحه و مهناز؛ چه شب هایی که تا دیروقت اونجا بودیم، من و خاله و مهناز...؛ ماه رمضونی که وقتی میومدیم بالا، سحر شده بود و سحری میخوردیم و نماز میخوندیم و میخوابیدیم...؛

و اما حیاط... حیاطی که واسه عروسی ِ مامانم، توش میز و صندلی چیدند، حیاطی که یه باغچه ی قشنگ، ابهّتِ خاصی بهش داده بود، حیاطی که چه درخت هایی رو که به خودش ندیده: سیب، گوجه سبز، انجیر، آلبالو، انار... چه گُل ها، و چه سبزی هایی که باباجونی و مامانجونی خودشون میکاشتند و جمع میکردند...؛ ما که هیچی، خود ِ این حیاط، چقـــدر خاطره داره از آدم های این خونه...؛ از شیطنت های دایی ها بگیر تا برف ِ بلند ِ زمستون ها، تا سرسبزی ِ بهار و سایه ی بزرگ ِ درختِ  انجیر تو روزهای داغ ِ تابستون...؛ و حتی بازی ِ ما نوه ها، دوچرخه سواری، رنگاوارنگه از همه رنگه، رنگِ قشنگه...، گُل های شمعدونی ِ نارنجی و قرمز ِ پَر پَر شده توی کاسه ی آب، سبزی شستن های مامانجونی توی حیاط... جیگر خوردن های دورهم ِ زمان ِ بچگی...؛  باغچه آب دادن ِ باباجونی عصرهای بهار و تابستون، بوی آب و نم، طی کشیدن ِ بهار خواب و لذت ِ چایی و میوه خوردنش...؛

 مهمون های عید،  قابلمه های شیرینی ِ خونگی ِ توی کابینت، و مایی که هِی وسط ِ بازی میرفتیم بهش ناخنک میزدیم و مامانجونی بهمون میگفت: گربه ی دوپا...؛  اومدن ِ مادر و بابابزرگ، وقت هایی که ما نیشابور بودیم...؛ عروسی ِ خاله منصوره، که توی چهار سالگی بغض کرده بودم که خاله ی منو نَبَرین...؛ خُنچه ی دایی مهدی، عروسی ِ دایی هادی، نامزدی ِ خاله ملیحه، بله برون و خداحافظی ِ مهناز...

                                    

خدا رو شکر، بی نهایت خدا رو شکر...

بالاخره زحماتشون به بار نشست و ساختمون تموم شد؛ یه آپارتمان ِ چهار طبقه، توی همون کوچه، اما سمت ِ چپ...، با چند متر فاصله از خونه ی خاطرات؛ آپارتمانی که بزرگه، همه ی امکانات رو داره، ناودونش خراب نیست، بارون که بیاد، جمع شدن ِ آب توی بهار خواب باعثِ زحمت ِ مامانجونی و باباجونی نمیشه که برن جارو بزنن، همه چیز تازه ست، جدیده، به روزه... همه ی اینا خوبه، اما...

حد اقل برای من یکی، اون خونه و اون همه خاطره، یه چیز ِ دیگه ست و یه چیز ِ دیگه خواهد موند...؛ به قول ِ معروف: فاصله ها هرگز ِ حریف ِ خاطره ها نمی شوند...؛

باباجونی و مامانجونی ِ عزیزم، "ان شاءالله" 120 سال، سلامت و پاینده باشید و بهترین اوقاتتون رو تو منزل ِ نو، کنار ِ هم سپری کنید.


* راست به چپ: من و مهناز...؛ 

** وای که چقدر گریه کردم با نوشتن ِ این پست...؛


...

یعدا نوشت: یا ابا صالح المـَهدی، آقا جان، مبارک باد سالروز ِ میلاد ِ پدر ِ بزرگوارتان

به کسانی که به دنبال ِ نـــور هستند، پیشنهاد میکنم در این طرح ِ پُر برکت شرکت کنند...؛ التماس دعا.


دسته بندی: حرف دل ، رد پای خاطره ،

توسط مینا خوجانی | چهارشنبه 8 بهمن 1393 | ساعت 06:27 ب.ظ | نظرها ()

        

چقدر زود گذشت...

چقدر زود گذشت روزهایی که خونه ی ما و شما، یه کوچه با هم فاصله داشت...؛  روزهایی که ما میرفتیم رو بالکن، شما هم پنجره تون رو باز میکردین و با هم حرف میزدیم...؛

شب هایی  که یا ما میومدیم خونه ی شما شب نشینی، یا شما...؛

آخر هفته هایی که همگی میرفتیم خونه ی مادر اینا و انگار خستگی و تکرار بَردار نبود این دور ِ هم بودن ها...

امان از بازی هامون... یادته فاطمه؟  همیشه بابات میگفت به حرفِ مینا گوش بدین، بزرگتره...؛ و من ِ بزرگتر، همیشه یا مامان میشدم یا معلم...؛ و تو و احسان و لیلا، یا بچه هام بودین، یا شاگرد هام...؛ یادته اسم هایی که براتون انتخاب کرده بودم؟ احسان "نیما مدیری" بود، تو "بنفشه نُژستانی"، لیلا هم "شکوفه دِمانیا"، منم که "بهاره بهاریان" بودم!!! چه فامیلی هایی از خودم اختراع میکردم!

و تو از همون اول آروم بودی، آروم و حرف گوش کن و سر به زیر،  مثل ِ الآنِ ت...؛

یادته وقتی من کلاس چهارم بودم و تو تازه کلاس اولی شده بودی و مدرسه مون یکی بود و مامانت تو رو به من سپرد که تو راه و توی مدرسه، مواظبت باشم؟

بعد ما رفتیم کرج و یه ذره دور شدیم از هم...؛  بعد اومدیم اینجا و دورتر شدیم...؛

و بزرگ شدیم و هِی فاصله گرفتیم از اون روزها...؛

تو دانشجو شدی، دَرست تموم شد، و حالا...

یه روز صبح عمو حمید زنگ میزنه و میگه جواب دادی به خواستگار ی که من و ما و همه میدونیم خوب جایی اومده و خوب کسی رو انتخاب کرده...؛

و حالا به امید ِ خدا، نزدیکه اون لحظه ای که تو رو ببینیم توی لباس ِ سفید ِ عروسی، کنار ِ سفره ی عقدی که منتظر ِ شنیدن ِ یه "بله" ست، تا لبریز بشه از شور و وِلوله...؛  "ان شاءالله".

فاطمه جان، این، تنها، حرفِ من و ما و اطرافیانت نیست؛ خود ِ خدا بهتر میدونه که تـو، لیاقتِ بهترین ها رو داری؛ در پناهِ حضرتِ حق، با نظر ِلطفِ آقا امام زمان، و زیر ِ سایه ی مامان و بابای عزیزت، خوشبخت و عاقبت بخیر بشی الهی.


 * از راست به چپ: احسان، فاطمه، لیلا تو روروَک، و من اون بالا؛

** پست های مرتبط: "مهناز"  و "و اما الهه"...؛

* ** "ان شاءالله" برای جشن ِ عقدکنان ِ فاطمه، تنها دختر عمه م، عازم ِ تهران هستیم و چند روزی غیبت خواهم داشت؛ حلال بفرمایید؛

****  نظراتِ این پست باز است. 

دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ، رد پای خاطره ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 28 مهر 1393 | ساعت 03:46 ق.ظ | نظرها ()

تو ماهی و من ماهی ِ این برکه ی کاشی

اندوه ِ بزرگی ست، زمانی که نباشی

آه از نفَس ِ پاک ِ تو و صبح ِ نشابور

از چَشم ِ تو  و حُجره ی فیروزه تراشی

پلکی بزن ای مخزنِ اسرار که هر بار

فیروزه و الماس، به آفاق بپاشی

هرگز به تو دستم نرسد ماه ِ بلندم

اندوه ِ بزرگی ست، چه باشی، چه نباشی

ای باد ِ سبُکسار، مرا، بگذر و بگذار

هشدار؛ که آرامش ِ ما را نخراشی

 .

کار ِ زیبایی از آب دراومده شعر ِ آقای علیرضا بدیع، و صدای آقای حجت ِ اشرف زاده؛ همین که الان شنیده میشه...؛


.

و حس ِ خوبیه دیدن ِ پیشرفت ِ آدم ها؛ مخصوصا وقتی که بشناسیمشون، اگر چه دورادور...

آقای بدیع رو از وقتی میشناسم که تو نمایش ِ شنل قرمزی، هم بازی بودیم و نقش ِ چهارتا بچه رو بازی میکردیم که میخواستن نمایش اجرا کنن؛ نشون به اون نشون که یه بار هم در حین ِ بازی، با یکی از کتاب قصه ها زدن تو سر ِ من! البته من راضی ام؛ ولی خب، یادم مونده دیگه؛ همون موقع هم شاعر بودند و شعر میگفتند؛ اما کمی بعد، ایشون به یکی از شاعران ِ خوب و مطرح ِ کشور تبدیل شدند؛

آقای اشرف زاده رو هم، از وقتی میشناسم که چند سال ِ پیش، روز ِ بزرگداشت ِ عطار، رفته بودیم آرامگاه؛ برنامه ی خاصی نبود، یا شاید لغو شده بود؛ اما ایشون و دوستانشون، که الان با هم، گروه ِ فکر میکنم "شادیاخ" رو تشکیل دادند، نشسته بودند و با زبان ِ ساز و آواز ِ سنتی، سخن می گفتند...؛ آقای اشرف زاده هم حالا، یکی از خوانندگان ِ کلاسیک ِ شناخته شده هستند و کارهاشون بارها، از رادیو و تلویزیون پخش شده و میشه.

آرزوی سلامتی و موفقیت میکنم برای این دو هنرمند، برای شما، و برای همه ی کسانی که مصرّند در رسیدن ِ به خواسته های "ان شاءالله" معقول و مقبول ِ شون.


دسته بندی: رد پای خاطره ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 7 تیر 1393 | ساعت 04:29 ب.ظ | نظرها ()

بعضی ها معتقدند که در حق ِ بچه های دهه ی 60 اجحاف شده و دهه های بعد وضعیتِ بهتری دارند و ...!

من اما طور ِ دیگه ای فکر میکنم...؛ خوشحالم که دهه ی شصتی هستم، چون کلی دیده،شنیده دارم که واسه بچه های بعد از نسل ِ من، غیر قابل ِ درکه، و من بسیار خدا رو شکر میکنم که اونها رو دیدم و شنیدم...؛

خوشحالم که زمانِ کودکیم، کوچه ها شلوغ بود و دوستها همیشه میومدن دنبالت برای بازی؛ خوشحالم که اون وقتها چرخ و فلکی میومد تو کوچه ها و بچه ها هم عاشق ِ سوار شدنِ چرف و فلک بودند و اون وقت بود که انگار کوچه رونق ِ دیگه ای میگرفت(هرچند من هیچوقت سوار نمیشدم!)؛  خوشمزه بود گرسنگی های زمان ِ بازی، که با نون و گوجه! سر و تهش هم میومد؛ طناب و سنگ و چوب، چقدر کاربرد داشتند اون روزها...؛ و من، زندگی میکردم با عروسک هایی که هر کدومشون کلی قصه داشتند...؛  خبری هم از گوشی و کامپیوتر و تبلت و این چیزها نبود؛ نهایتش  سِگا بود که چقدر ذوق میکردیم با بازی هاش(الان هم بازی میکنیم گاهی!)؛ پارک ساعی رو دوست داشتم با اون محیط ِ خاص و قشنگش؛ با اون سُرسُره های دایناسور ِ نارنجی و سبزش که هم سوار میشدم و هم یه ذره میترسیدم ازشون؛

چقدر دوست داشتم پیراهن های رنگارنگ و قشنگی رو که که مامان برای من و لیلا می دوختن؛ پُر از حس های عجیب و دوست داشتنی بود مانتو شلوار ِ سُرمه ای و مقنعه ی چونه دار ِ صورتی ِ اولِ دبستانم...؛ مانتوها گشاد و بلند بود و موها بدون ِ هیچ تذکری، توی مقنعه ها...؛ جامدادی های دَر دار و خیلی دوست داشتم، از اونایی که شبیهِ یخچال بود، یه در ِ کوچیک بالا داشت واسه تراش و پاک کن، یه در ِ بزرگ هم پایین واسه مداد و خودکار، قرمز، صورتی، سبز؛ من کلی با این جامدادی ها بازی میکردم، یادش بخیر...؛ چرا دیگه از اونا نیست؟!!! کتاب و دفترها ساده بودند؛ جلد ِ دفترها فنری و لیزری و این چیزها نبود، اکثرشون ساده بودند و پشتِشون  نوشته بود: " تعلیم و تعلّم عبادت است." کتابها رو با جلد ِ ساده جلد میکردن؛ تازه بعضی ها با روزنامه، یا حتی نایلون فریزر ! چسب ِ پهن و جلد ِ آماده نبود؛ یادمه روزهایی که امتحان داشتیم، میگفتن برگه امتحانی بخرین، از اون برگه هایی که بالاش یه کادر ِ آبی بود و مشخصاتتو مینوشتی...؛ سر ِ صف، وقتی کلاس ها به ترتیب شروع میکردن به رفتن سر ِ کلاس، سرود ِ رفتن میخوندن: " باز هم مرغ ِ سحر، بر سر ِ منبر ِ گُل، دَم به دَم می خوانَد شعر ِ جان پَروَر ِ گُل؛ باز از مسجد ِ شهر، صوت ِ قرآن آیَد، با نسیم ِ سحری، عطر ِ ایمان آیَد؛ خیز از بستر ِ خواب، کودک ِ زیبا رو، وقتِ بیداری شد، خیز و تسبیح بگو..." یا این سرود: " ای خدا بکن باز، ای خدا بکن باز، راهِ کربلا را، راهِ کربلا را، تا که من ببینم، تا که من ببینم، گنبد ِ طلا را..."

یادتونه از این شلوار مخمل گُل گُلیا مد شده بود که خُمره ای بود تقریبا؟ یادتونه رنگ ِ موزی مد شده بود واسه کفش؟ یادتونه شلوار ِ باباها چند تا پیله داشت؟ یادتونه اکثر ِ مَردها سبیل داشتند و موهاشون فُکُلی بود؟ یادتونه زندگی ها چقدر ساده و بدون ِ تجمّلات بود؟ اکثر خونه ها توی هال یا پذیرایی شون پتوهایی با ملافه ی سفید مینداختن و پُشتی هم میذاشتن و مهمون ها اونجا می نشستند؛ خبری از دو سه دست مبل و سرویس ِ چوب و تلویزیون ِچند دَه اینچ و ماشین ِ ظرف شویی و یخچال ِ ساید بای ساید نبود؛  من یادمه... یادمه که ماشین هامون پیکان بود، اون هم سفید یخچالی، که بابا عاشقش بود...؛ یادمه که هر روز باید ظرفِ آب برمیداشتیم و میرفتیم از فشاری! آب میُوُردیم؛ یادمه دو تا زنبیل ِ کوچولو داشتم، یکیش قرمز بود و یکی دیگه ش بنفش؛ میرفتم از آقا اسماعیل، بقالی ِ سر ِ کوچه، نوشابه و نمک و این جور چیزها میخریدم؛ گفتم نمک، اون وقتها تازه نمک ِ یُد دار اومده بود، بسته ش زرد رنگ بود با نوشته های قرمز فکر کنم...؛ یادمه گاز نبود و بخاری ها و آبگرمکن ها با نفت کار میکردن؛ یادمه وقتی کپسول ِ گاز میُوُردن، کار ِ همسایه ها قِل دادن ِ کپسولشون بود و عجب صدایی به پا میشد تو کوچه ها...؛

خوشحالم که سوپر استارهای اون موقع ِ سینما، مرحوم خسرو شکیبایی بود و استاد پرویز ِ پرستویی و جناب ِ علیرضا خمسه و...؛ افتخار میکنم که "از کرخه تا راین" و "آژانس شیشه ای" محصول ِ اون روزهاست؛ خوشحالم که سریال های به قول ِ معروف: خیابون خلوت کن ِ اون شبها، "روزی روزگاری" بود و "این خانه دور است" و "پدر سالار" و "شلیکِ نهایی" و "خانه سبز" و "پهلوانان نمی میرند"...؛  حس ِ شیرینیه وقتی یادم میاد فیلم های دوست داشتنی ِ ما بچه ها، "خواهرانِ غریب" بود و "گربه آوازه خوان" و "مریم و میتیل" و "گلنار" و "مدرسه موشها" و "کلاه قرمزی ِ" ساده ای که میخواست بره به تهرون و بعدش بره تلویزیون...؛ چقدر "زیزیگولو" رو دوست داشتم...؛  کیا " ژولی پولی" رو یادشونه؟ همون عروسک ِ پشمالوی ِ صورتی رنگی که اون روزها تو برنامه ی کلاه قرمزی بود و همه ش موهاش میرفت توی صورتش...؛

...حرف زیاده، احتمالا خیلی چیزها رو یادم رفته که بنویسم؛ شاید اگه یادم بیاد، اضافه بکنم به همین متن؛ فقط بگم که چند ماهی هست که میخواستم درباره ی این موضوع، مطلب بنویسم؛ و قبل از نوشتن هم برای سر ِ حس اومدن، به آلبوم ِ "خواهران ِ غریب" سر زدم، و "باز آمد بوی ماهِ مدرسه" رو گوش کردم...؛ شاید این پست ناتمام باشه، اما من یه دهه ی شصتی هستم و به دهه ی شصتی بودنم خیلی می بالم...؛
یاد باد آن روزگاران، یاد باد... .

بعدا نوشت: دیگه اینکه خیلی از خونه ها تلفن نداشتند؛ اگه یه نفر تو یه کوچه تلفن داشت، همه شماره شو داشتن و اونجا میشد مخابرات...؛  انتخاب ِ اسم ِ بچه ها هم تا حدوی فرق کرده؛ مثلا چرا الان اگه پسری به دنیا بیاد، اسمش رو نمیذارن "مجید" یا "محسن"؟ یا دختری به دنیا بیاد و اسمش رو بذارن "سمیه"، "سمیرا"، "سمانه" و...؛ (احتمالا هنوز هم باشه، ولی اونقدر کم، که به چشم نمیاد!) در عوض اینقدر اسم های عجیب و غریب زیاد شده که...



* توی بعضی سایتها و وبلاگها دیدم که سعی دارند مطالبی با حال و هوای قدیم تَرها رو کپی بکنند؛ چون این پست و این حرفها و اون روزها، برام ارزشمندند، ترجیح میدم خطوط ِ سیاهِ ناقابل ِ این پُست، بدون ِ ذکر ِ نام ِ "رواق"، جایی منتشر نشه؛ پیشاپیش سپاسگزارم.


دسته بندی: رد پای خاطره ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 10 اسفند 1392 | ساعت 01:30 ب.ظ | نظرها ()

این تقویم ِ روی مانیتور، انگار حرف داره با من امشب؛ نمیدونم اون مَنو صدا میزنه، یا نگاهِ منه که هی ثابت میشه روش؟ همین صفحه ای که عکس ِ یه آدم برفی داره؛ همین بهمن ماه؛ اول ِ هفته ی سوم، که میشه دوازدهم، دوازده ِ بهمن...

 مثل این فیلم ها که همراه با صدا، زمان به عقب برمیگرده، تصور کنید که برمیگردیم عقب...

"هنوز جَنگه، شبهای حمله هوایی و آژیر ِ خطر، روزهای بُمبارون؛ تهران، بیمارستان ِ امین صادقیه، من به دنیا میام...

اولین خاطراتم از دوستی ها و بازی ها، برمیگرده به 4 سالِ اولِ زندگیم که خونه مون تو کوچه ی مادر اینا بود(خانواده ی بابا)؛ من، سمانه، فاطمه، عاطفه(که کلی دعوا میکردیم با هم!) کوچه ی شهید سلامت، یه دونه پله ی خونه ی زهرا خانوم اینا و کمکِ بالابلندی هامون، عینک ِدودی، گرگم به هوا، قایم موشک، خاله بازی، مسابقه ی سه چرخه سواری با سمانه و...؛

بعد اسباب کشی کردیم و رفتیم شهرکِ ولی عصر؛ که بعدتر، عمه اینا هم اومدن کوجه بغلی ِ ما و هروقت میخواستیم، میرفتیم و میومدیم؛ من بودم و معصومه و منیره و مبینا و مریم و...کوچه ی شهید مهتابی یا همون پارکِ خرداد؛ کوچه ی باصفایی که فقط یه طرفش خونه بود و اون طرفش همه درخت و نیمکت؛ ما بودیم و لِی لِی، که البته اون موقع ها میگفتیم: لیله...؛ معصومه کجایی؟ کجایی دختر ِ دست و دل باز ِ بی شیله پیله؟ یادگاری هاتو هنوز دارَما، اون جعبه ی چوبی ِ خوشگلی که من عاشقش شده بودم و اون موقع بدجوری بوی ادکلن میداد و نمیدونم چی گفتم که تو دادیش به من! اون نایلونِ گچ های رنگی، اون برچسب هایی که به شکل ِ کتابچه درستشون کرده بودی...دلم برات تنگ شده دختر؛ وای که خداحافظی با شماها و اون کوچه و محله چقدر سخت بود تو روز ِ اسباب کشی...

اسباب کشی که مقصدش کرج بود و ما دورتر میشدیم از عمه اینا، از مادر اینا؛ اما خب، در عوض خودمون خونه خریده بودیم؛ اول و دوم ِ راهنمایی اونجا بودیم؛ دیگه خودم و خارج کردم از دور ِ بازی ها؛  کم کم باید یاد میگرفتم که بزرگ باشم و مثل ِ خانوما رفتار کنم؛

سوم ِ راهنمایی بودم که صبح ِ یه روز ِ پاییزی، کامیون ِ اسباب اثاثیه مون رسید نیشابور...؛ و موندگار شدیم؛"

12 بهمن ها اومده و رفته و من بزرگ تر شدم؛ 12 بهمن ها اومده و رفته و من به آینده فکر کردم؛ به اینکه تا سالِ آینده زنده هستم آیا؟ به کجا میرسم؟ چیکار میکنم؟ سال آینده، سال های آینده...

12 بهمن ِ هر سال، فقط 24 ساعته؛ 24 ساعتی که میاد و تلنگر میزنه و میره؛ تو این سالها، خیلی گِله دارم از خودم، که 12 بهمن ها میان و میرن و من اون قدری که باید، تحویل ِشون نمیگیرم، اون قدری که باید، مهمون نوازی نمیکنم براشون، اون قدری که باید، خوب بدرقه شون نمیکنم...؛ دعا کنید شُکر گزار باشم و قدر شناس.


                                                         

و دعا میکنم برای:                                                                                                                                      

سلامتی و فرج ِ هرچه زودتر ِ آقا صاحبَ الزّمان،

سلامتی و عمر ِ طولانی و باعزتِ عزیزان ِ عزیز تر از جانم و همه ی عزیزانم،

شفای عاجل ِ همه ی بیماران،

آمرزش و رحمت برای همه ی رفتگان و مخصوصا مادر و بابابزرگِ نازنینم،

دوری ِ همه ی بلایا از مردم ِدنیا و به ویژه هم میهنانم،

سلامتی، شادی و عاقبت به خیری برای همه ی دوستان و آشنایان،

 طلب ِ مغفرت برای گناهان و خطاهای بی شمارم،

و تقاضای خیر و مصلحت ِ خداوندی برای همه ی تقدیر ها و آخر سر، تقدیرم،

 " آمّین یا ربَّ العالَمین "


 


* چقدر خوشحالم که همچین روزی به دنیا اومدم؛

** دلم یه دسته گل ِ نرگس میخواد که مست بشم از عطرش...


دسته بندی: روز نگار ، رد پای خاطره ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 12 بهمن 1392 | ساعت 04:54 ق.ظ | نظرها ()

                         

حدودا یه هفته پیش بود...

توی این یازده، دوازده سال، خیلی کم اومده به خوابم؛ اما این بار بعد از مدت ها اومد، درست و حسابی هم اومد...

مادرم و میگم؛ منظورم مامانِ بابامه که "مادر"  صِداش میزدیم؛ خوابم خیلی واضح و قشنگ بود... :

ما بودیم، مادر بود، یه سری از فامیل هم بودن...؛ سفره بود، سفره ای که انگار بعد از جلسه قرآن انداخته باشن...؛ من کنار  ِ مادر نشسته بودم، انگار میدونستم که مادر زنده نیست؛ واسه همین، نگاه هام فقط خیره مونده بود به او...؛ دوست داشتم فقط نگاه کنم؛ توی خواب هم میدونستم که چقدر دلم براش تنگ شده؛ به صورتش نگاه میکردم، به پوستِ سرخ و سفیدش، به چشم های عسلی ش، به روسری ِ بزرگِ سفیدش، به اینکه چقدر آراسته و مرتب اومده بود، نمیدونم چرا نرفتم توی بغلش! نرفتم که بوی تنش و به آغوش بکِشم، که دست بکشه روی سرم، که های های گریه کنم و بهش بگم که دلم برات تنگ شده مادر... انگار لال شده بودم! فقط نگاه، و او هم نگاه میکرد به من...

مادر چاییش و خورد و شاید هم غذا...، بعد بلند شد و رفت توی حیاط، یه جایی بود حالتِ دالان مانند، که" در  ِ خونه" اونجا بود انگار، داشت میرفت، نگاهم دنبالش بود، مادر هم حواسش به من و نگاه هام بود، با همون نگاه ازش پرسیدم که: کجا میری؟ و او سرش و تکون داد که یعنی: برمیگردم؛ ولی میدونستم که برنمیگرده...؛

وقتی بیدار شدم، خوابم هنوز تازه بود و اون تصاویر، مادر...

اواخر سال 80 بود که خیلی خیلی ناگهانی، مادرم رو از دست دادیم؛ اول دبیرستان بودم؛ مامان و بابا و...رفتن تهران برای مراسم، اما من و لیلا رو چون مدرسه داشتیم، نبُردن! چه حالِ بدی بود حالِ اون روزهای من، جز به ضرورت حرف نمیزدم، گوشه گیر شدم، هم توی خونه و هم مدرسه، و اون سال افتِ تحصیلی هم گریبان گیرم شد و نمراتم شاهکار...؛

بابابزرگ هم شهریور ِ 82 رفت...؛

 و حالا سالهاست که اون کوچه و اون خونه، دیگه رونق ِ سابق و نداره؛ دیگه مادری نیست که تو آشپزخونه ی توی حیاطش، دائم مشغول ِ آشپزی باشه، که همیشه لبخندش آماده باشه، که از همه مهمون نواز تر باشه، که من و لوس کنه، صبحِ  زود بره برام مربا بخره، برام قورمه سبزی درست کنه، هرچی بخوام بهم بده، با بچه های توی کوچه که دعوام شد، صداش بزنم و بیاد ازم حمایت کنه، که توی احوال پرسی هاش بگه: خوبی؟ سالمی؟ که به روسری بگه: چارقد، به قشنگ بگه: مقبول، که از فروشنده های ماشینی ِ توی کوچه برامون چیزی بخره، مادری که دلش دریا بود به معنای واقعی، مادری که فاطمه خانومِ با صفای کوچه شهید سلامت بود...؛

و دیگه بابابزرگی نیست که صبح ِ علی الّطلوع بره سرکار و غروب برگرده، که من و صدا بزنه که برم تو خونه، که بره توی اتاق کوچیکه و نمازشو که خوند، قرآن بخونه با صدای بلند، که چاییشو بریزه تو نعلبکی و بخوره، که از فرطِ خستگی، نشسته خوابش ببره، که شالِ سفید به سرش ببنده، که... بابابزرگی که مش محمد علی ِ با خدا و نجیب ِ کوچه شهید سلامت بود...؛

کاش حداقل بیشتر می موندین؛ اونقدری که من ِ مثلا نوه ی ارشدتون، یه ذره خدمت میکردم بهتون...؛

کاش الان بودین و من میومدم خونه تون؛ مینشستم توی اتوبوس یا قطار و میومدم به شوق ِ دیدنِ  روی گُل ِتون و با افتخار به همه میگفتم: دارم میرم پیش ِ مادر و بابابزرگ، چند وقت بمونم...؛ میومدم که بشم میزبانِ شما؛ به مادر و بابابزرگ میگفتم: شما فقط بشینین و صحبت کنین تا صدای قشنگتون و بشنوم؛ براشون چایی میریختم، یادم نمیرفت که برای مادر توت خشک بذارم به جای قند، آخه مادر قند داره؛  و همین طوری که بابابزرگ تعریف میکرد و مادر قصه میگفت، غذا درست میکردم براشون، هر چی که دوست داشتن، خونه رو جارو میکردم، گردگیری میکردم، وقتی میدیدم خوابشون برده، پتو مینداختم روشون، سفره رو مینداختم و بعد صداشون میکردم و با هم غذا میخوردیم؛ بعد با خودم میاوردَمشون نیشابور، میبُردَمِشون مشهد، زیارتِ امام رضا علیه السلام، خلاصه هر کاری که از دستم بر میومد، انجام میدادم براشون؛ دست های چروکیده و زحمت کشیده ی بابابزرگ رو میگرفتم توی دست هام و میبوسیدم، مادر و بغل میکردم و ...؛

اما هزاران افسوس...؛

مادرم، بابابزرگم، "ان شاءالله" روح ِ تون شاد باشه و غرق بشین در رحمت و مغفرت و آرامش؛ برامون دعا کنید؛ دوستتون دارم ابد الآباد...؛



* لطف میکنید اگه برای شادی ِ روح ِ مادر و بابابزرگم، فاتحه نثار کنید؛ ممنونم.


دسته بندی: رد پای خاطره ،

توسط مینا خوجانی | یکشنبه 12 آبان 1392 | ساعت 11:43 ق.ظ | نظرها ()

 ظهر که علی از مدرسه اومد، یه کاغذ دستش بود؛ اومد پیش ِ من و در حالی که کاغذ و بهم نشون میداد، گفت: میای بریم؟ نگاه کردم، دیدم تئاتر  ِ کودکه؛ واسه امروز بعد از ظهر...؛ تقریبا موافقتِ  خودم و اعلام کردم؛ بدم نِمیومد خاطراتِ 9 سال قبل و تجربه ی بازی در تئاتر کودک، با کارگردانی ِهمین کارگردان و زنده کنم:

تابستونِ 83 بود؛ از اونجایی که بسیار علاقمند به بازیگری بودم، با خبر شدم که فلان گروه تئاتر، بازیگر میخواد و تست میگیره! من هم رفتم؛ گفتن از روی یه قسمت از یه کتاب کودک بخونم، و من خوندم و قبول شدم! از روزهای گرم ِ تابستون تا روزهای نسبتا سرد ِ پاییز، میرفتم و میومدم؛ اون سال، پیش دانشگاهی بودم و از مدرسه میرفتم سر ِ اجرا، چون اجرای ساعت ِ 1، با من بود...؛

 نمایش ِ "شنل قرمزی" بود؛ البته با یه مقدار تفاوت...؛ داستان از این قرار بود که چند تا بچه ی کوچولو، تصمیم میگیرن یه نمایش بازی کنن و بین ِ کتاب قصه ها میگردن تا اینکه میرسن به شنل قرمزی...؛ من یکی از اون بچه ها بودم که کوچیکتر و لوس تر بود مثلا! خاطره کم ندارم از اون زمان؛ اما مهم ترین فایده ش برای من، این بود که بهم فهموند من برای این کار ساخته نشدم...؛

دو تا از بازیگرهای این کار، شاعر بودند! خانم باقری و آقای علیرضا بدیع، که الان احتمالا خیلی ها با ایشون آشنایی دارند؛ یا آقای خسرو نژاد، موزیسین ِ کار، که پارسال تو شبکه 1 دیدمشون، که به عنوان ِ خواننده دعوت شده بودن...؛

 تو اون مدت دو تا از دوستانِ  خوبم اومدن و بهم سر زدن و کارم و دیدن؛ و چون دوست داشتم که خانواده هم بی نصیب نمونن! به کارگردان گفتم و یه روز قرار شد هم برای اجرای ظهر برم، هم اجرای شب واسه خانواده ها...؛ توی سررسید ِ سال 83، اولین روزی که اجرا داشتم نوشتم: "امروز برای اولین بار روی سن ِ آمفی تئاتر، اجرا داشتم. دو سه تا تُپُق زدم ولی کلا برای اولین بار خوب بود." الان که داشتم ورق میزدم اون روزها رو، دیدم که من چقدر فعال  بودم! هم درس های مدرسه، هم آزمون های آزمایشی واسه کنکور، هم تئاتر، هم خوندنِ رمان! هم دیدن ِ فیلم...؛

و امشب همه ی اون روزها تداعی شد برام...؛ وقتی این و به مامانم گفتم، گفتن: من به علی گفتم با مینا برو که خاطراتش زنده بشه...؛ ممنون مامان ِ نازنینم؛

خدا رو شکر که مسیر ِمن به راهی رفت که به این روزها برسم؛

این هم پوستر ِ این تئاتر، که به در ِ کمد چسبوندمش به عنوان ِ یادگاری:


                               


دسته بندی: رد پای خاطره ،

توسط مینا خوجانی | سه شنبه 7 آبان 1392 | ساعت 04:29 ق.ظ | نظرها ()

یه روزی بود که اول ِ مهر بود؛ من هفت ساله بودم...؛

مانتو شلوار  ِ سُرمه ای و مقنعه صورتی ای که مامانِ گُلم دوخته بود رو پوشیدم، مامان کارتم و زد روی مقنعه ام، کتونی های قشنگ ِ تازه خریده شده م و پام کردم؛ آماده بودم؛ شده بودم مینای کلاس اولی...؛ مامان از زیر قرآن ردم کرد؛ توی خونه، دم ِ در، تو کوچه، عکس گرفت ازم؛ لیلای 3 ساله هم که این تدارکات و میدید، دلش کیف و کتاب میخواست؛ و وقتی که نمیدونم یه کتاب داستان بود یا مجله، دادیم بهش، خوشحال بود و راضی شده بود؛ با مامان رفتم مدرسه، مامان که رفت، تا جایی که یادمه، رفتم یه گوشه و گریه کردم؛ بعد معاونِ مدرسه، خانم ِ سیمیاری، اومدن و به دادم رسیدن؛ معلم کلاس اولم، خانمِ محبّیان، یه خانومِ به تمامِ معنا بودن؛ خانومی که "خواندن و نوشتن" آموختند به من...؛ باز آمد، بوی ماه ِ مدرسه...


                      

سال ها میومد و میرفت؛ من بزرگتر میشدم؛ حقیقتا مسافرتِ  تابستونه ی نیشابورمون اینقدر بهم می چسبید که دوست نداشتم اول ِمهر بیاد و مدرسه ها باز بشه! مخصوصا که اکثرا اول مهرها صبحی بودم؛ مامان اینا تلویزیون و روشن میکردن و من هم با کمکِ مامان آماده میشدم؛ چقدر حرصم میگرفت دمِ صبح از اون تبلیغه، یادتونه؟ میگفت: میکا میکا میکا، میکای شوکوپارس، خیلی خوشمزه ست، دوستِ بچه هاست، و بزرگترهاست، شو کو پارس! و همچنین روی اعصابم بود: مدرسه ها وا شده، همهمه بر پا شده، با حضور بچه ها، مدرسه زیبا شده...

امروز هم اول ِ مهر بود؛ انصافا بزرگترین تفاوتش با روزهای تابستونم این بود که امروز، به جای همراهی ِ لیلا و علی، تنهایی "دنیای شیرین ِ دریا" رو دیدم!!! هوا هم حتی کاملا تابستونی بود و کولر لازم ؛   اولین مهری که توی خونه بودم، دلم گرفت از شنیدن ِ سر و صدای بچه ها و مدرسه ی رو به روی خونه مون؛ اما اینقدر تکرار شده که دیگه برام عادی شده انگار! عادی شده که لباس و کیف و کفش و کتاب و لوازم التحریر نخرم واسه مهر؛ عادی شده که خونه باشم و دور از این همه هیاهو؛ عادی شده، ولی یه چیزی هست که منو میکشونه به سمت ِ دانشگاه؛ انگار که ندید پدید ِ دانشجو شدنم دوباره؛ دلم "هم شاگردی" میخواد؛ اینقدر که با شنیدن ِ سرودش، اشکم روون شد: در دل دارم امید، بر لب دارم پیام، هم شاگردی سلام، هم شاگردی سلام...



* علی جان، کلاس سومی شدنت مبارک؛

** هنوز اول ِ مهر بود که این مطلب و نوشتم؛ شما هم بخونید: اول ِ مهر...؛

***خدا روشکر، آمار ِ بازدیدِ وبلاگ، به حالتِ عادی برگشته؛ لازم دونستم وقتی کم شدنش رو گفتم، الان رو هم بگم.


دسته بندی: روز نگار ، رد پای خاطره ،

توسط مینا خوجانی | سه شنبه 2 مهر 1392 | ساعت 03:36 ق.ظ | نظرها ()

در قرآن، اسم ِ بعضی پیام بران آمده است؛ اسم ِ بعضی غیر ِ پیام بران هم، چه صالح و چه طالح آمده است... این صلحا عاشق ِ حضرتِ باری هستند... اما حضرتِ حق، بعضی را خودش هم عاشق است... عاشقی ِ خدا توفیر دارد با عاشقی ِ ما... خدا عاشقی است که حتی دوست ندارد، اسم ِ معشوقش را کسی بداند... به او می گوید رجُل! همین... مَرد!... همین... می فرماید: "و جاء مِن اقصی المدینة رجُل یسعی..." جای دیگر می فرماید: "و جاء رجل من اقصی المدینة یسعی"، یعنی این دو تا رجل با هم فرق می کنند... هر دو از دور، از بیرون ِ آبادی، دوان دوان، می آیند... اما اسم ِشان را حضرت ِ حق نمی آورد...

اسم ِ معشوق را که جار نمی زنند... حضرت ِ حق، عاشق ِ کسی اگر شد، پنهان ش می کند... کاش پیش ِ حضرتِ حق، اسم نداشتیم، اما مَرد بودیم... طوبا لِلغُرَباء ! ...

.

این کتاب نوشته نشد تا نامی از قیدار باقی بماند... که خوشا گُم نامان!

نوشته شد تا اگر روزی در خیابان بودید و راه می رفتید و گرفتار ِ پنطی و نامرد شدید، امیدتان ناامید شد، بعد یک هو پیش ِ پای تان پیکانی یا بنزی ترمز زد و مردی چارشانه با موهای جوگندمی پیاده شد...

نوشته شد تا اگر روزی در بیابان، بنزین تمام کرده بودید و امیدتان ناامید شده بود، بعد جیپ ِ شه بازی یا هامر ِ اچ دویی ایستاد و از سمت ِ شاگرد، زنی شلنگ و چارلیتری داد دست تان تا از باک ش بنزین بکشید...

نوشته شد تا اگر روزی در هر گوشه ای از این عالم، مردی دیدید که دوان دوان یا لنگان لنگان، از دور دست می آمد...

تمام قد از جا بلند شوید و دست به سینه بگذارید... تا در افق دور شود... با گام هایی که هر کدام به قاعده یک آسمان است...

" قِیدار ، رضا امیرخانی "



*این هم عکس های مسافرت ِ شمال، که برمیگرده به هفت پست ِ قبل: "سفرنامه تابستانی" ؛ چون گفته بودم که یه سری از عکس ها رو خواهم گذاشت. ضمنا، بعضی عکس ها مالِ دوربین ِ خاله ایناست، که جا داره تشکر کنم ازشون.


و اما عکس ها...

دسته بندی: از بهترین ها ، رد پای خاطره ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 28 شهریور 1392 | ساعت 02:58 ق.ظ | نظرها ()

مینای 15-16 سالِ پیش:

"پنج شنبه ها، چه صبحی باشم، چه بعد از ظهری، خیلی خوشحالم؛ بعد از ظهر كه میشه، مادرم(مامان بزرگم كه من مادر صداش میكنم)هم منتظرِ ماست، عمه اینا هم یا خودشون میرن، یا با ما میان؛  دیگه همه مغازه های این كمربندی هم برام آشنا هستن؛ تا دلتون بخواد مغازه ی لوازمِ ماشین و از این چیزا داره؛ قبلنا كه تازه خوندن رو  یاد گرفته بودم، به "وُلوو" میگفتم: وِلو و "دُبی" رو دِبی میخوندم...؛

خلاصه، دم دمای اذون كه میشه میرسیم؛ عمو حمید دَرو باز میكنه، احوال پرسی میكنیم و میریم تو؛ مادر با لبخندِ همیشه حاضرش از درِ حیاط میاد استقبالمون، همه مون رو میبوسه، مادر، با پیرهن های رنگارنگ و چارقد هایی كه همیشه ی خدا سَرِشه؛ تو اتاق كه میریم، بابابزرگ رو میبینم كه شالشو از سر برداشته و داره آستین بالا میزنه با صدای اذونی كه از تلویزیونِ 14 اینچِ ناسیونال پخش میشه؛ ما رو كه میبینه، از اون لبخندهای خوشگل میزنه و صورتمون رو میبوسه، و لیلا باز رو ترش میكنه وقتی تیغ تیغی های ریشِ بابابزرگ به صورتش میخوره...؛ بابابزرگ وقتی به قولِ خودش میره "دست به آب" و بعد هم "دست نماز" میگیره، میاد میره تو اتاق كوچیكه، جانماز پهن میكنه و با صدای قشنگش شروع میكنه به نماز خوندن...بعد هم همون قرآنِ جلد مِشكیش رو از سر طاقچه برمیداره و قرآن میخونه؛ البته اگه سر و صدای بازیِ ماها اجازه بده، آخه من و احسان و فاطمه و لیلا هم میریم تو همون اتاق كوچیكه بازی میكنیم، همونجا كه رختخوابا هست؛ یه بار از بس شلوغ بازی دراُوردیم، یه ذره از رختخوابا ریخت رو سرِ بابابزرگ كه اونجا نشسته بود؛ یه بار دیگه هم سقوط كرد و افتاد رو من و داشتم خفه میشدم؛ باز میریم تو اون اتاق پیشِ بزرگترها كه دارن چایی میخورن؛ مادر واسه منم چایی ریخته، میدونه كه میخورم؛ وقتی مادرم میره آشپزخونه، منم دنبالش میرم، آشپزخونه تو حیاطه، وای...چه بویی پیچیده اینجا، بوی غذاهای مادر؛ میگه: مینا برا تو قورمه سبزی درست كردم...؛ درِ ترشیِ آب گوجه ای رو باز میكنه و میكشه تو پیاله ها...سبزی هم داره، سبزی هایی كه از علی سبزی فروش خریدن؛ تا مامان و عمه به مادر كمك میكنن، من برمیگردم تو خونه؛ عمو مجید از بانك میرسه، با یه بغل كاغذ و كاربُن و ...عمو ما چهار تا رو كه میبینه، بهمون میگه: چطورین قِرِشمالا؟ همه میشینیم دورِ سفره و با حرف و خنده و دلِ خوش، شام میخوریم؛

بقیه كه بشینن به صحبت و چایی خوردن، عمو مجید هم دفتر دستكشو پهن میكنه؛ میرم پیشش و بهش میگم كه از اون كاغذ و كاربُن هاش به منم بده، اونا واسه من یعنی یه عالمه بازی...؛

بابابزرگِ طفلكی كه خیلی خسته ست، همینطوری نِشَسته خوابش برده، بیدارش میكنیم و ماها هم كم كم میخوابیم...؛

صبحِ زود، آفتاب نزده، بابابزرگ میره سرِ كار؛ بعد پا میشیم و صبحونه میخوریم و مادر باز به فكرِ اینه كه ناهار چی درست كنه؟  بازی، بازی، بازی... بعضی وقتا به عمو حمید یا عمو مجید میگم بیان پاهامو بگیرن تا من با دستهام راه برم، احساس میكنم كارِ خارق العاده ای انجام میدم!

بچه ها میان صِدام میكنن كه برم تو كوچه بازی كنیم؛ من بیشتر با سمانه و فاطمه بازی میكنم، ولی خب، عاطفه و حكیمه و حامد و ابوذر و... بقیه بچه ها هم گاهی میان تو جمعمون؛ قایم موشك، بالا بلندی، لِی لِی، عمو زنجیرباف، آسیا بچرخ، این دختره اینجا نشسته، عینكِ دودی، بازی زیاد داریم...؛ وقتی هم كه هوا داره تاریك میشه و مامان باباها هِی بچه هاشونو صدا میكنن كه برن خونه، تازه حرف های درِ گوشیمون شروع میشه؛ بابابزرگ از سركار برمیگرده، میگه: مینا بیا خونه، چند دقیقه بعد، عمو حمیدو میفرستن دنبالم، 1بار، 2بار، بعد نوبت به بابام میرسه، كه اگه صدام كنه، باید بگم خداحافظ و بپرم تو خونه...؛

مامان میگه برگردیم خونه كه فردا مدرسه دارین و اینا، مادر اما، اصرار میكنه كه بمونین، بعد از شام برین؛ آخه باز تو آشپزخونه بوده و غذا درست كرده؛ من كه با لحن مظلومانه میگم بمونیم، بابا هم كه اصولا دوست داره، پس می مونیم و شام رو هم دورِ هم میخوریم؛ چقدر زود تموم میشه این جمعه ها! خداحافظی میكنیم و مادر بهم میگه كه هفته ی دیگه هم حتما بریم؛ میایم خونه و درست كردنِ برنامه ی فردا و مسواك و خواب؛ به امیدِ پنج شنبه ی هفته ی بعد...؛"

.

مادر، بابابزرگ، چقدر سخته روزهای نبودَنتون...

چه میدونستم اینقدر زود قراره ما رو تنها بذارین؛ وگرنه بیشتر پیشِتون می موندم، بیشتر نگاتون میكردم، بیشتر بوتون میكردم...؛

بابابزرگ، كاش بودی تا ببینی كه من بزرگ شدم، كه حالا میتونم اون طرفِ شالِتو بگیرم كه بپیچونی و بذاری روی سَرِت، دلم تنگ شده واسه شنیدنِ صِدات، وقتی كه داری آیه های الهی رو قرائت میكنی؛ دلم تنگ شده واسه وقتهایی كه چایی رو با نعلبكی میخوردی و قند رو می جویدی...؛ دلم تنگ شده واسه دستهای چروكیده و كار كرده و آفتاب خورده ت كه بگیرم تو دستمو ببوسمشون...؛

مادر، تا وقتی بودی، همیشه زحمت ما رو میكشیدی، همیشه تو آشپزخونه بودی، همیشه مهمون داری میكردی؛ ببین... ببین من بزرگ شدم... الان دیگه میتونم بهت بگم: مادر، برو بشین، من غذا درست میكنم؛ مادر، چایی میخوری برات بریزم؟ برو استراحت كن من خونه رو جارو میزنم؛ اگه چیزی میخوای، بگو برم برات بخرم؛ الان دیگه عقلم میرسه برات كادو بخرم و با تمامِ وجودم بهت هدیه بدم، به جای اون همه هدیه ای كه بهمون میدادی...؛ مادر، دوباره اون روسری كوچیكه رو كه خودت سرت نمیكردی، میدی من سرم كنم برم تو كوچه؟ میخوام برات یه روسریِ قشنگ بخرم؛ مادر، یادته كنارت دراز میكشیدم برام قصه میگفتی؟ یادته اگه كسی منو دعوا میكرد، چه جوری ازم دفاع میكردی؟ دلم واسه شنیدنِ صِدات تنگ شده، كه بازم صِدام كنی: مینا...؛  آه... كجایی مادر؟

 

 *مادر و بابابزرگ، مامان بزرگ، بابابزرگِ پدریم بودند و هستند...؛

**اگه دوست داشتین، واسه شادیِ روحِ مادر و بابابزرگِ عزیزم، فاتحه بفرستین؛ خدا رفتگانِتون رو بیامرزه؛                              


دسته بندی: حرف دل ، رد پای خاطره ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 28 دی 1391 | ساعت 05:02 ق.ظ | نظرها ()

 نمیدونم چی شد امروز یه دفعه یه سری خاطره برام زنده شد؟ از جلوی چشم هام رد شد و من رو برای چند دقیقه مهمونِ اون موقع ها كرد... :

همیشه منتظرِ عید و تابستون بودم كه بیایم نیشابور؛

بابا اكثرا بلیط قطار میگرفت واسه مون و راهی مون میكرد، میرفتیم ایستگاه راه آهن و قطار و واگن و كوپه و صندلی های مندرج روی بلیط هامون رو پیدا میكردیم و ساك و چمدون رو جا به جا میكرد و بعد خداحافظی میكردیم و از پنجره توی راهرو، هی باهاش بای بای میكردیم تا وقتی كه دور میشدیم از هم...؛

اغلب صبحِ زود میرسیدیم نیشابور؛ (شنیدین میگن شبِ بغداد، صبحِ نیشابور؟ شبِ بغداد رو دقیقا نمیدونم چطوریه ولی صبحِ نیشابور واقعا دیدنی و نَفَس كشیدَنیه؛ یه هوای لطیف و پُر از اكسیژن...)؛

اگه كسی دنبالمون نیومده بود، خودمون تاكسی میگرفتیم و چند دقیقه بعد جلوی خونه مامانجونی اینا پیاده میشدیم؛ اغراق نكردم اگه بگم تو پوستِ خودم نمی گنجیدم...؛

زنگ میزدیم و در كه باز میشد، واردِ حیاط كه میشدیم، انگار به چشمهام قدرتِ بیشتری داده باشن واسه دیدن، همه جا رو نگاه میكردم... حیاطِ باصفا و گُل ها و درخت های دست پَروَرده ی باباجونی، خودِ باباجونی كه داشت آماده میشد واسه رفتن به سركار، مامانجونی كه هنوز چادرِ نمازش رو باز نكرده بود، دایی مهدی و دایی هادی و خاله ملیحه و مهناز، كه تابستونا، همگی ردیف، توی بهارخواب خواب بودن و با صدای زنگِ ما بیدار میشدن...

بوی خونه شون و تیك تاكِ ساعتِ كوكیِ دیواریِ قدیمی ای كه پُشتِ شیشه ش عكسِ كوچیكیِ لیلا بود و یه یارِ غار، واسه این خونه ی پُر از خاطره...؛

همه با سرو صدا بیدار میشدن و بعد هم همگی مینشستیم دورِ سفره صبحونه و میگفتیم و می خندیدیم...؛

و شروع میشد غذا درست كردن توی قابلمه بزرگی كه پُر میشد از صفا و صمیمیت و یك رنگی...؛

عصر كه میشُد، زنگ در كه به صدا در میومد، خاله منصوره پیداش میشد، با كالسكه قرمزِی كه مهشید رو راه میبُرد و لبی كه خندون بود و دل هایی كه بی قرارِ در آغوش گرفتن و از هر دری حرف زدن و رفعِ دلتنگی های چندین ماهه...؛

فامیل و آشنا، هر كی كه می فهمید ما اومدیم، یه سر میزد كه دیدارها تازه بشه، و باز هم اون سؤالِ تكراری رو از من می پُرسیدن: تهران و بیشتر دوست داری یا نیشابور و؟ و من هم با اطمینان جواب میدادم: نیشابور...

چون یا مهمون میومد، یا مهمونی و گردش بودیم، یا توی خونه و مشغولِ بازی...؛ چه ظهرهایی كه برای فرار از گرمای آفتاب، یواشكی، بعد از خوابیدنِ بزرگترها، میرفتیم توی زیرزمین و بازی میكردیم؛ چه تخته سیاهِ بزرگی داشتیم برای نوشتن...

عیدها بعد از سیزده بدر و تابستون ها بعد از 40-50 روز، برمیگشتیم؛ معمولا چند روزِ قبلش بابا میومد و اومدن های بابا، همیشه نویدِ رفتن میداد، وقتی كه همگی بیرون میخوابیدیم و صبح كه پا میشدم و میدیدم بابا اومده، یعنی كه شمارش معكوس شروع شده...؛

و وای از روزهای خداحافظی... رسما ماتم میگرفتم؛ از شبِ قبلش با همه چیز خداحافظی میكردم، حتی با گُل های كاغذ دیواریِ اتاق ها... همچین كه بار و بُنه آماده دمِ در میرفت و زنگ میزدیم به آژانس، بُغضی به اندازه هلو، گیر میكرد تو گلوم و ... مهناز یه كاسه آب آماده میكرد و توش گُل رُز و شمعدونی پَرپَر میكرد، ماشین كه میرسید، با همه كه خداحافظی میكردیم و ماشین كه حركت میكرد، مهناز كاسه ش رو خالی میكرد پُشتِ سَرِمون و كاسه چشم های من هم مشتاق بود برای خالی شدن...؛ سعی میكردم حتی همه خونه های كوچه نجفی رو به خاطر بسپُرم و كوچه ها و خیابون ها رو؛

توی كوپه قطار، تا یكی دو ساعت، صِدام در نمیومد و فقط بیرون رو نگاه میكردم و مزرعه ها و باغ ها و روستاها رو...؛

صبح میرسیدیم تهران؛ همه چیز بزرگ میشد، همه چیز رنگِ خاكستری به خودش میگرفت و دل من هم...؛

 

حالا دلم تنگ شده؛ برای كنارِ هم خوابیدنِ 10-12 نفر روی بهارخواب، زیرِ آسمونِ پُرستاره، برای فشار دادنِ دستِ خاله ملیحه، كه یعنی: من هنوز بیدارم، برای غُرغُرهای دایی مهدی و شكایت از دیر رسیدنِ ناهار و بعدتر برای چرب نبودنش، برای دعواهای دایی هادی و خاله ملیحه كه از هال بالا شروع میشد و به حیاط میرسید، برای بازی هفت رنگ توی حیاط: رنگ و وارنگه، از همه رنگه، رنگِ قشنگه، چه رنگه؟ كه من بگم عقیقی و هیچ جایی نباشه جز انگشترِ خودم و زود دستمو بذارم روش، كه یعنی من پیداش كردم...، برای ژیانِ سبز رنگِ خاله منصوره اینا، كه دوباره 11 نفر بشینیم توش و سر خیابون، فنرش بشكنه و ما رو پیاده كنه، برای جیگر درست كردن های باباجونی توی حیاط، برای اینكه شبِ جمعه ها كنارِهم بشینیم و مسابقه هفته رو نگاه كنیم، برای اینكه جمعه ها با یه دنیا شور و شادی ناهارمون رو توی رود و بوژان و میرآباد بخوریم، دلم واسه خیلی چیزها تنگ شده، خیلی چیزها...؛

منی كه حداقل ماهی یه شب، خونه مامانجونی اینا میخوابیدم،حدودِ یه ساله كه دیگه نخوابیدم! دلِ نوه ی ارشد، برای این خونه و اهالیش تنگ شده، مهمون نمیخواین؟

بارالها، شكرت كه همه هستیم و سلامتیم و كنارِ هم، بی نهایت شكرت؛

خدایا، به همه مادر و پدرها، همچنین مامان و بابا و مامانجونی و باباجونیِ عزیزتر از جانِ من، سلامتی و تندرستی و عمرِ طولانی و باعزت عطا فرما، به حقِ مهربانیِ بی دریغت .

دسته بندی: رد پای خاطره ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 13 آذر 1391 | ساعت 03:51 ق.ظ | نظرها ()

1
2
پیامبر ِ رحمت صلّی الله، می فرمایند:
" هر کس در کتابی یا نوشته ای، بر من صلوات بفرستد(یعنی صلوات را بنویسد)، تا نامِ من در آن کتاب هست، ملائکه برای او از درگاهِ حق، طلبِ آمرزش می کنند."
.
" الّلهمّ صَلِّ علی محمّد وَ آلِ محمّد
وَ عَجّل فَرَجَهُم "

دسته بندی ها

روز نگار
حرف دل
رد پای خاطره
تمنای وصال
حق و حقوق
از زبان حافظ
مُحرّم گونه
از بهترین ها
یه دور ِ همی ِ مَجازی

آرشیو مطالب

خرداد 1396
اردیبهشت 1396
فروردین 1396
اسفند 1395
بهمن 1395
دی 1395
آذر 1395
آبان 1395
مهر 1395
شهریور 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
مرداد 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391

پیوندهای وب

گوشه نشین*
نشانی
برای خاطر آیه ها
بهار نارنج
آیه گرافی
سقاخانه
و ما ادراك...؟
تو فقط لیلی باش
فلسفه، حقوق و سه نقطه
من و چادرم، خاطره ها
پرنده ترین ماهی
قلم
شهر بی نامی
پاک نویس های یک مداد رنگی
روزگار وصل
هم از آفتاب
دانه سیب
پایگاه فرهنگی اجتماعی مصاف
رسن
در حیرت
اندر زِنامه
گلدان شمعدانی
اردیبهشت
تسنیم
یاران خراسانی
احسن الحال
و.. زندگی مشترک
گزارش یک زبان شناس
تسبیح
حوض خونه
این روزها...
دولتِ مَهدی عجّل الله تعالی فرجهُ الشریف
همنفس طلبه
ساعت به وقت دلتنگی
ترنم خیال
ابر و آفتاب
اَینَ بقیّة الله؟!؟!؟
سیده ...
سنجاقک
معصومانه
فوتبالیست کوچک
صندوق صبر(یادی از خورشید پشت ابر)
روشا نوری از بهشت
تو را نفس می کشم
وبلاگ شخصی احمد میری
نشر خوبی ها

آمار وب

تعداد کل مطالب:

بازدید امروز:

بازدید دیروز:

بازدید این ماه:

بازدید ماه قبل:

بازدید کلی وبلاگ:

بروز شده در