رواق

                                    " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

هجده روز گذشته از روزی که یک باره برام در هر سال، از روزی که نمیتونم بگم بی اهمیته، از روزی که هر سال، یک سال اضافه، یا شاید هم کم میشه از عمرم، هجده روز گذشته از روز تولدم، از دوازده ِ بهمن...
از وقتی "رواق" هست، یعنی از سال 90، هر سال در اولین ساعات ِ دوازدهم بهمن، یه پست میذاشتم؛ اما امسال، هم مشغله داشتم، هم وقتی که گذشت، هی امروز و فردا کردم تا به الآن رسید، به سی اُم ِ بهمن ماه؛
امسال میخوام به سبک ِ یکی از بزرگوارانی که قبلاً می نوشتند، از زاویه ی دیگه ای هم به این روز نگاه کنم؛ از زوایه ی خانمی 20 ساله، که درد میکِشه و قراره که "مــادر" بشه...؛ که من دخترش بشم و او عزیز ِ من بشه، عزیز ترین مادر ِ دنیا برای من...؛ که دور از خانواده ش، و با وجود ِ سختی ها، کم آبی ها، آژیرهای خطر ِ وضعیت ِ قرمز  و و و و ، به بهترین شکل مادری کرده برای من و بعدتر، برای لیلا و علی؛ این و میدونم که نتونستم اونی بشم و باشم که باید...؛ اما ان شاءالله ازم راضی باشه و دعای خیرش، بیمه کنه مسیر ِ زندگیم رو...؛
امسال 12 بهمن، سه شنبه بود بود و ما هم مشهد و دور از خانواده؛ اما لیلا خیلی زحمت کشید برای غافلگیر کردن ِ من و خاطره ساختن واسه م...؛ حدود ساعتِ 6 عصر بود که رسیدم خونه؛ هیچ صدایی از پشت ِ در شنیده نمیشد؛ کلید که انداختم و در و باز کردم، چشمام گِرد شد! خونه ی ساکت ِ هر روز ِ ما، چندین نفر مهمون داشت که گویا همه منتظر ِ رسیدن ِ من بودن! چند تا از دوستان ِ لیلا، مهشید دختر خاله م، یکی از همکاران و خواهرشون، و بعد هم خانم ِ آقای محمدی و دخترهای گُل ِشون؛ یه عالمه بادکنک باد کرده بود و زده بود به دیوار، کیک و شمع و کلی وسایل ِ پذیرایی...؛ خلاصه خیلی لطف کرد که قطعا یادم نخواهد رفت ان شاءالله؛
اما جدای از این حرف ها، تولد ِ امسالم یه فرق داره با سال های قبل؛ و اون، عوض شدن ِ یکی دیگه از دهه های زندگیمه...؛ اولین دهه که عوض شد، یحتمل فکرم اونقدر مشغول ِ بازی و مدرسه بود که زیاد توجهی نداشتم یا اگه داشتم، زود یادم رفته؛ روی دومین دهه، تأمل ِ بیشتری داشتم؛ سرم شلوغ شده بود، وارد ِ دوران جوانی شده بودم؛ شروع ِ دانشگاه، کلاس های زبان ِ جهاد، احساس ِ بزرگ شدن و فکر کردن به هدف های بزرگی که امکان پذیر می دیدمشون...؛ اما این بار، حتی از یکی دو سال ِ قبل، یه جورایی نمیگم ترس، نمیگم نگرانی (چون هیچ وقت از گقتن ِ سنّ م واهمه نداشتم)، اما یه حسی داشتم نسبت به سی ساله شدن، به دختر ِ سی ساله بودن...؛ اما چیزی که مسلّمه، زمان واینمیسته و منتظر ِ آماده شدن ِ ما نمی مونه؛ این حرف و از احسان علیخانی یادمه که میگفت (نقل به مضمون): آدم سی ساله که میشه، به یه پختگی میرسه؛ و من این و به خوبی حس میکنم؛ البته من هیچ وقت اهل ِ شیطنت و سر و صدا نبودم؛ همیشه آروم بودم و شاید حالا آروم تر...؛
حالا تو سی سالگی، دلم تنگه برای روزهایی که بدون ِ دغدغه، چادر گُل گُلی م رو سرم میکردم و تنهایی با خودم خاله بازی میکردم...؛ دلم تنگه برای روزهای خوب و شاد ِ مدرسه...؛ دلم تنگه برای در زدن در ِ خونه ی بچه های کوچه و صدا کردنشون، که میاین بازی؟ دلم تنگه برای روزهای پُر از رویاهای رنگارنگ ِ نوجوونی، کلاس سنتور و تئاتر، حتی روزهای درس خوندن واسه کنکور، شب های امتحان...؛ دلم تنگ شده برای نوزادی و کودکی ِ علی...؛ 
احساس میکنم مخصوصاً تو این یکی دو سال ِ اخیر، خیلی چیزها عوض شده و زندگی جدی تر شده، پُر دغدغه تر و با نگرانی های بیشتر...؛ دَه ماهه به طور جدی دارم میرم سر ِکار، و خیلی چیزها تو زندگیم تغییر کرده؛ مهم تر و بزرگتر از همه این که مامان و بابا و علی این طرف هستن و من و لیلا اون طرف؛ دچار ِ یه جور دوگانگی شدم، بعضی وقت ها احساس میکنم سر رشته ی کلافِ زندگی از دستم در رفته؛ دیگه نمیدونم چی میخوام! یا شرایطم طوریه که وقت نمیکنم به چیزهایی که میخوام برسم! انگار دارم فاصله میگیرم از خودم...؛ و همه ی این ها و خیلی چیزهای دیگه باعث شده دلم بخواد برم تو یه روستای دور، دور از تکنولوژی و آلودگی و سر و صدا و بگیر و ببند، تو یه خونه ی ساده، کنار ِ یه مزرعه، در همسایگی یه دشت ِ بزرگ، زندگی کنم؛ نفس بکشم و از طبیعتی که آفریده ی خداست انرژی بگیرم، نه از ساخته های دست ِ بشر...؛ نمیگم آسونه، مسلماً برا آدمی مثل من که هیچ وقت تو این شرایط زندگی نکردم، سخته؛ اما میدونم که اصل ِ زندگی اینه، اگه که بخوایم واقعا زندگی کنیم...؛ یاد ِ این شعر ِ زیبای زنده یاد قیصر امین پور افتادم:
"خدا روستا را،  بشر شهر را،  ولی شاعران آرمان شهر را آفریدند، که در خواب هم، خواب ِ آن را ندیدند!"
اما میدونم که نه میتونم به روزها و خاطرات ِ خوب ِ گذشته م برگردم، و نه در حال ِ حاضر، امکان ِ کوچیدن به روستا رو دارم...؛ فعلاً من یه به اصطلاح کارمند ِ مرخصی گرفته ای هستم که توی برف نیشابور-مشهد گیر کردم و فردا صبح قراره با قطار برم مشهد و سر ِکار  ان شاءالله ؛ آینده اگر نه تماماً، ولی بخش ِ زیادیش مبهمه؛ این امید ِ ماست که بهش نور و روشنی و سپیدی می بخشه؛ امید به فرداهایی روشن تر ...؛ اما من اگه قرار باشه چیزی بخوام، التماس میکنم به خدای خوبم:
سلامتی و فرج ِ امام ِ زمانم،
سلامتی و تندرستی و عمر ِ طولانی و باعزت ِ مامان و بابا و خواهر و برادر ِ عزیزتر از جانم، و عزیزانم،
شفای همه ی بیماران به حق ِ محمّد و آل ِ محمّد علیهم السلام،
آمرزش برای همه ی درگذشتگان،
برآورده شدن ِ حاجت ِ حاجت مندان،
و بهترین تقدیر و مصلحت ِ حضرت ِ حق، و عاقبت ِ خیر برای همه مون؛
آمّین یا ربَّ العالَمین.

اصلاحیه:فکر کردم بهتره یه توضیح بدم در مورد "پختگی"؛ منظورم این نبود که از "خامی" در اومدم؛ که من حالا حالاها خام و نپخته هستم و حتی شاید نپز! فقط میخواستم بگم حس و حال ِ الآنم، با حس و حال ِ چند سال قبلم فرق کرده؛ شاید "ساکن" واژه ی مناسب تری باشه؛ ساکن تر شدم...؛


دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | یکشنبه 1 اسفند 1395 | ساعت 12:37 ق.ظ | نظرها ()

                     "بسم ِ الله ِ الرّحمن الرّحیم "

تا اینجای عمرم، خانواده، فامیل، دوستان و آشنایان و کسانی که منو میشناسند، بهم بی احترامی نکردند خدا رو شکر؛ و اغراق نیست اگه بگم احترام ِ خاصی برام قائل هستند؛ حتی بزرگترهایی مثل ِ مامانجونی و باباجونی، که با محبت ِشون شرمنده م میکنند؛ شاید نوه ی اول بودن تو هر دو تا خانواده، تأثیر گذاشته باشه تو این مسأله؛ شاید هم نه...؛

حتی دوستی مثل الهه، که صمیمی هستیم با هم؛ اما به گفته خودش، رفتار و صحبت کردنش با من، با بقیه ی دوستاش فرق میکنه؛ و خلاصه که خیر ببینند این اطرافیان، که هرچند گاهی با وجود ِ اختلاف عقاید و سلایق، بی احترامی ندیدم ازشون؛

اما...

امان از دو تا از همکاران و در واقع: هم اتاقی های اداره، که گاه و بی گاه، با طعنه و کنایه هاشون، با بی محلی هاشون، و با حرف هایی که پشت ِ سرم میزنند، من و رنجوندند...؛ نمیدونم چطور میشه در جوابت، وقتی صداشون میزنی، بگن: جانم، ولی از اون طرف غیبتتو بکنن!!! تازه این قسمت ِ خوب ِ ماجراست! یه وقت هایی که علناً گارد میگیرن و دست به دست ِ هم، کاری میکنن که بگی چقدر غریب نوازن!!!

نمی فهمَمِشون...؛ نمی فهمم وقتی من تو کار کسی دخالت نمیکنم، اون ها چرا دخالت میکنند؟ نمی فهمم وقتی اولین بار برای تعارفی که برای کمک کردن بهم کرد و بهش گفتم دستت درد نکنه، خودم انجام میدم، در جواب گفت: دستت در نکنه که...آقای محمدی گفتن! (یعنی خودم نمیخواستم کمک کنم)؛ نمی فهمم سر ِ یه بیرون رفتن ِ چند ماه ِ قبل، تا مدتها حرف شنیدن! برای چی بود؟ چون نظرمو گفته بودم که من فلان جا رو ترجیح میدم؟!!  نمی فهمم چرا وقتی بعد از یه هفته که از مسافرت برگشتم، به زور جواب ِ سلامم رو دادن و حتی یه کلمه نگفتن: رسیدن بخیر!!!  نمی فهمم چرا وقتی یکیشون داره میره بیرون صبحونه بگیره برای خودش و دو نفر دیگه، حتی از من سؤال هم نمیکنه که شما چیزی نمیخواین؟! که هرچند اگه میگفت هم، من تشکر میکردم و جواب ِ منفی میدادم، چون خودم صبحونه می بَرم؛ حرف ِ من حرف ِ صبحونه نیست؛ حرف ِ احترامه، حرف ِ ادب...

نمی فهمم سر ِ کار از همه چیز صحبت میکنند(حتی حرف هایی که اصلاً مناسب ِ سر ِکار نیست)، اون وقت وقتی من به خاطر ِ اینکه از عروسی با یکی دیگه از همکاران برگشتم خونه و با شخصی که قرار بود برگردم، برنگشتم، از شخص ِ مذکور عذرخواهی کردم، با لحن ِ خاصی بهم گفت: تو ساعت ِ اداری، حرف ِ غیر ِ اداری نزنیم!!! اون هم کسانی که از مدل مو و لباس و عروسی و خواستگاری و غیره و ذلک، با هم حرف میزنن تو همین ساعت ِ اداری!!!  نمی فهمم جلوی کسی ظاهر و حفظ کردن و پشت ِ سرش حرف زدن! یعنی چی؟ و چطور میشه انقدر راحت در مورد ِ آدم هایی که چشمت تو چشمشون میفته، کلمات ِ ناشایستی به کار ببَری!

نمی فهمم طعنه ی یکیشون رو که چند روز ِ قبل، در جواب ِ "امروز از همه زودتر اومدم اداره" ی یکی از خانم ها، گفت: پس به تو هم باید کارت ِ هدیه بدن!!!!!! (نقل به مضمون) ... و اینجا بود که دیگه نتونستم تحمل کنم و بهش یادآوری کردم که حواسم به کنایه هاشون هست و از این به بعد دیگه ساکت نمی مونم در مقابل ِشون...؛

احترام ِ هم کار بودن هیچی، اما کاش احترام ِ پنج سال اختلاف ِ سنّ ِ مون رو نگه میداشتند...؛

کلاً حرف ها خوب یادم می مونه؛ شاید به خاطر ِ همینه که باعث شد بنویسم و ثبت کنم تو : "رواق"؛ اون هفته انقدر از دستشون ناراحت بودم که گفتم راضی نیستم ازشون و خودشون میدونن و خدا...؛ اما بعد به دلایلی، از حرفم برگشتم؛ بخشیدمشون، راضی ام؛ راضی شدم تا خدا هم راضی باشه ازم؛ اما... رفتار و کردارشون یادم نِمیره.

و آخِرَ دعوانا أن ِ الحمدُ لله ِ ربّ العالَمین.


نمیخوام بگم من خوب و علیه السلام هستم و رفتارم بی عیب و نقصه؛ اما حداقلش اینه که سعی میکنم به کسی بی احترامی نکنم.


دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | چهارشنبه 29 دی 1395 | ساعت 02:01 ق.ظ | نظرها ()

                 " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

بعد از "العَفو، العَفو" گفتن، "شُکراً لِلّه" گفتن رو نباید یادم بره؛

برای همه چیز، و برای گوش های خوبی که میشنون، چشم هایی که میبینن، و مهربونی و بزرگواری ای که باعث میشه یه لطف ِ خیلی بزرگ، همــیشه شامل ِ حالم بشه، و واقعاً حالم رو خوب کنه، حتی اگه تا قبلش، تعریفی نبوده باشه این حال...؛

بی نهایت ممنون، و

خدایا شکرت...


.

 

عصرهای جمعه تنها بودن هم، عالَم ِ خودش رو داره؛ مثلاً بیشتر فرصت میکنم به فراق فکر کنم؛ به دوری ِ خودم از شمایی که دور نیستید...؛ عاشق ِ شما بودن، با این همه روسیاهی جور درنمیاد؛ و همین باعث میشه خودم رو دوست نداشته باشم، مگه اینکه... چه کنم که جز شما امام ِ زمان ِ معصوم ِ دیگه ای ندارم...؛ و باز سائلانه، بخشش و نگاه ِ مهربونتون رو گدایی میکنم...

شرمنده ام آقا جان، شرمنده ام مـَهـدی جان؛ دعا میکنید برای عـبد شدنم لطفاً؟..

 

                     " الّـلـهــمّ عجّــل لولیــــک الفـــــــــرج "



* برای پست ِ قبل از قبلی، بعداً نوشت نوشتم...؛


بعداً نوشت: تا دیر نشده بجنبید! برای کسانی که وقت نمی کنند یا نمی دونند چطوری برنامه ریزی کنند برای خوندن ِ کتاب ِ آسمانی مون، این طرح ، خیلی خوبه؛ مخصوصاً 120 روز ِ بعدش...؛ ان شاءالله که این فرصت و به خودمون بدیم.


دسته بندی: حرف دل ، تمنای وصال ،

توسط مینا خوجانی | جمعه 10 دی 1395 | ساعت 07:50 ب.ظ | نظرها ()

                          " بسم ِ اللهِ  الرّحمن ِ الرّحیم "

الهی شکر که تـو خدای خوب ِ من هستی...
که وقتی همه سر ِشون به کار و برنامه و زندگیِ  خودشون گرمه، وقتی یه عالمه حرف رو دلم سنگینی میکنه، 
حتی وقتی به خاطر خط های سیاه ِ صفحه ی وجودم، روم نمیشه توی چشم هات نگاه کنم و برای هزارمین بار بگم: " الّلهمّ اغفِر لیَ الذّنوبَ الّتی تَحبِسُ الدّعاء..."، باز این تـو هستی که مهربونی میکنی و اجازه میدی حرف بزنم، اشک بریزم و سبک بشم...؛
تویی که دارنده و نگهدارنده ی ما هستی و صاحب اختیارمون؛ که کارها فقط از تو برمیاد؛
ای بهترین مأوای من در اوج ِ استیصال، عزیزانم، خودم و زندگیم رو به خودت میسپارم؛ و یقین دارم به هیچ کجای نظام ِ هستی برنمیخوره، اگه من، این عبد ِ ضعیف و ذلیل و حقیر و فقیر، برای اموری که اختیارش از دستم خارجه، از تـو، پروردگار  ِ مقتدرم، التماس ِ معجزه داشته باشم؛ کما اینکه کم ندیدم معجزاتت رو...؛
که همین امشب خوندم از قول ِ حضرتِ امیر، که: "همه ی کارهای خود را به خدا بسپار، زیرا به پناهگاه ِ مطمئن و نیرومندی رسیده ای که تو را از هر آسیب نجات دهد."

دلم و دستِ  تو دادم، من ِ دلتنگ ِ احساسی
نمیذاری که تنها شَم، تو رو من خیلی حسّاسی
دلمو دست ِ تو دادم، دلمو آسمونی کن
همیشه مهربون بودی، دوباره مهربونی کن
چه روزا حالمو دیدی، چه شبایی که رسیدی
تو صدای دل ِ تنهای منو شنیدی
تو که دردامو میدونی، تو که چشمامو میخونی
بده بازم به دل ِ من، یه نـشــونی
...
"محمد کاظمی"


هواتو کردم...؛ اگه صدای اولش نبود، بهتر بود؛ و نوای "رواق"...؛

دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 6 دی 1395 | ساعت 02:20 ق.ظ | نظرها ()

...

                              "بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم"

انگار که یه کوه آوار شده رو سرم...
دلم میخواد برم تو یه دشت، داد بزنم، فریاد بزنم...
مسئولیت ِ سنگینیه، فهمیدن ِ چیزی که میدونی باید یه کاری بکنی، ولی نه میتونی به کسی بگی، نه میدونی چیکار باید بکنی...!

  الهــی و ربّـــی، مَـن لی غَیرُکـــــــ ؟!


دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 13 آبان 1395 | ساعت 02:20 ق.ظ | نظرها ()

           "بسم الله الرحمن الرحیم"
میخواستم از رفتارهایی بنویسم که این روزها میبینم و...؛ از کسانی که جلوی روی اشخاص با احترام رفتار میکنن و میگن و میخندن، اما پشت سرشون به راحتی حرف میزنن و حتی ناسزا میگن!  کسانی که خیلی زود در مورد دیگران قضاوت میکنند و این قضاوت نادرست، تاثیر میذاره تو رفتار و گفتارشون؛ 
از افرادی که احترامشون از روی ترس و موقعیت شناسیه!  و واقعی نیست! از استفاده های شخصی از اموال عمومی، از کم گذاشتن ها... 
از با طعنه و کنایه حرف زدن ها، زخم زدن ها، آزردن ها...؛ از ریختن قبح یه سری ضد ارزش ها...؛ 
پریروز، شنبه، بعد از ساعت اداری، با منیره (همون پرستوی مجازی ) تو حرم قرار گذاشتم که برم ببینمش؛ تا ساعت سه وقت داشتم، چون بعدش میخواستن برن فرودگاه؛ گفت بیا رواق امام خمینی؛ با سرعتی بسیار، روونه شدم سمت حرم، که از محل کارم تا اونجا حدود یه ربع راهه...؛ وقتی رسیدم به رواق، زنگ زدم گفتم من اومدم، کجایی؟ گفت عینک داری؟ گفتم آره؛ (آخه ما تا حالا حضوری همدیگه رو ندیده بودیم ) بعد دیدم یه خانوم محجبه ی بچه به بغل، اومد سمتم، و با لهجه شیرین اصفهانیش، باهام احوالپرسی کرد...؛ ماشاءالله امیرحسین دو ماهه ش هم بسیار آروم و ناز تو بغلش خواب بود؛  نزدیک بیست دقیقه صحبت کردیم و بعدم خداحافظی... 
به نظر من، منیره مثل اسمش پر از نور بود، و همون چند دقیقه هم صحبتی حتی، کافی بود برای اینکه لذت ببرم از ایمان و اخلاقش؛ هر چند به صورت مجازی باهاش آشنایی داشتم و به "حوض خونه"ش سر میزدم...؛ یه جمله از حرف هاش مدام زنگ میزنه تو گوشم، بس که اعتقاد داشتم و دارم بهش، و اون وقتی بود که گفتم: ماشاءالله پسرت چقدر آرومه، و جواب شنیدم(نقل به مضمون ): آره خدا رو شکر، دوران قبل از تولدش خیلی مراقبت کردم... کتاب ریحانه بهشتی رو خوندم...؛  و کیف کردم از این طرز تفکر و زندگی... برخلاف اونچه که  معمولا تو اطرافم میبینم...؛ بعد از خداحافظی، به منیره فکر کردم، به طرز فکر و زندگیش، به اینکه در کنار اون افراد، همچین انسان هایی هم هستند خدا رو شکر، و این بیت زنده یاد پروین اعتصامی برام تداعی شد: 
عیب کسان منگر و احسان ِخویش  *  دیده فرو بر به گریبان ِ خویش

بعدا نوشت: ناگفته نماند که باعث و بانی این دیدار هم، یه جورایی آقای محمدی بودند که "نخ  ِ تسبیح وار"، برای "وصل کردن" اومدن. 


* جای دوستان خالی، زیارت با صفایی بود با وجود مقداری عجله...؛ و قسمت شد برم صحن قدس(گوهرشاد) که مدت ها در حال تعمیر/ساخت و ساز بود و قسمتی از ایوان مقصوره هنوز هم هست؛ دعاگو بودم اگر قابل بوده باشم. 
** ان شاءالله در اولین فرصت، ادامه نامه سرگشاده رو خواهم نوشت.  

دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | سه شنبه 4 آبان 1395 | ساعت 01:56 ق.ظ | نظرها ()

             "بسم الله الرحمن الرحیم"
حس عجیب، خوب و غیر قابل توصیفیه وقتی یکی از مخاطب های چندین ساله وبلاگت، مخاطبی که خدا رو شکر همیشه آهسته و پیوسته بوده و هست، مخاطبی که یادته همون چند سال قبل، کامنت گذاشته بود که تو حرم امام رضا به نیت این حقیر دعای فرج خونده، مخاطبی که فقط یه فامیلی ازش میدونستم و یه وبلاگ که بعدا پاک شد به دست بلاگفا، 
یه روز که در اوج استیصال، یه جمله تو پانویس پستت مینویسی، اعتماد کنه و ارزش بده به این جمله؛ که نتیجه ش بشه همراه با مامان، نشستن روبه روی همون مخاطب، توی یکی از اتاق های محل کارش، که حالا میفهمی رئیس و مدیرشه...؛ که نتیجه ش بشه اعتماد کردن به من نابلد؛ که نتیجه ش بشه شاغل شدن تو محیطی که بی نهایت احساس آرامش کنم؛ که نتیجه ش بشه یه عالمه احترام، در حدی که زبونت قاصر بمونه از جواب دادنش...؛ 
حدود چهار ماه از اون زمان میگذره و من روز به روز بیشتر خو گرفتم به کاری که منتظر نیستم تا ساعت اتمامش برسه؛ به بچه هایی که یه تیم مثبت و هماهنگ مذهبی رو تشکیل دادند؛ به سالنی که اول از همه رنگ زردش به چشم میاد، و به رئیسی که هر روز اول صبح، در بزنه و بیاد به ماها سلام و صبح بخیر بگه...؛ گوشم عادت کرده به شنیدن صدای زنگ تلفنش که هی زنگ بخوره و هی بشنوم: سلام، خدا قوت؛ بفرمایید، در خدمتتون هستم...؛ که تو تمام مدتی که شناختمشون، جز احترام و بزرگواری چیزی ندیدم. 
حالا حق دارم... 
حق دارم با شنیدن احتمال جا به جا شدن و رفتنشون به یه جای دیگه و یه اداره دیگه، شوکه بشم، و تعجب کنم که کجاست پس اون خصلت های انسانی برای تشکر از کسی که من به خوبی می شناسمشون و خیلی ها می شناسنشون و میدونند که چه کارهای مفیدی انجام داده و چقدر خالصانه خدمت میکنه...؛ 
حق دارم بغض کنم و وقتی خداحافظی کردم که بیام خونه، پاهام انگار توان راه رفتن نداشته باشه؛ حق دارم قبل از اینکه خودمو به عقب نشینی و منتظر موندن برای ماشین برسونم، برم وسط میدون، روبه روی حرم امام مون وایستم و اجازه بدم اشکام بریزه و از امام رضا کمک بخوام، که اول هرچی خیر و مصلحتشون هست بشه و بعد، سایه مدیریت و حمایتشون بمونه رو سرمون؛ حداقل چند ماه نتیجه این همه زحمت و نظم و سر و سامون دادنشون رو ببینن...؛ 
شاید برای خانم فلانی و آقای فلانی تفاوتی نداشته باشه رئیسشون کی باشه، اما برای من که خیلی یه دفعه ای، از کنج اتاقم رسیدم به اون اتاق زرد رنگ، فرق میکنه، خیلی فرق میکنه؛ اون قدر که میدونم تحمل دیدن شخص دیگه ای پشت اون میز، برام خیلی سخت خواهد بود...؛ 
البته میدونم و ایمان دارم دست خدا، بالا تر از همه دست هاست، و تا او نخواد، حتی یک برگ هم از درخت نخواهد افتاد؛ و یقین دارم خداوندی که خودش فرموده "علیم و سمیع و بصیر و خبیره"بهترین ها رو مقدر میکنه برای همه و برای آقای محمدی ان شاءالله. 
هرچند من بی آبرو بی اعتبارم، اما نگاه مهربونش رو احساس میکردم وقتی عزیزان و مقربین درگاهش رو قسم میدادم به واسطه شدن... مثلا همین حضرت ولی نعمتمون، که: و قدمناک بین یدی حاجاتنا یا علی بن موسی الرضا علیه السلام... 
خدایا، به جناب آقای محمدی که برادرانه، بزرگوارانه و بی دریغ، حامی بودند و هستند، و همینطور خانواده محترمشون، سلامتی، تندرستی، عمر طولانی و با
 عزت و توفیقات روزافزون عطا فرما. 

دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | سه شنبه 2 شهریور 1395 | ساعت 11:19 ب.ظ | نظرها ()

             "بسم الله الرحمن الرحیم"
شبیه دونده ای هستم که سعی کرده یه ذره جلو بیفته، نه از دیگران؛ که از خودش، از تا به امروز خودش... 
اما یه دفعه وسط راه، میخوره زمین؛ هم زخمی میشه، هم میدونه که باید این مسیر و برگرده و از اول شروع کنه؛ تازه اگه قبولش کنن...؛ 

لا الهَ الّا أنت، سُبحانَکَ اِنّی کُنتُ مِنَ الظّالِمین... 

بعداً نوشت: حواسم هست که چند وقته حرف نزدم؛ حواسم هست که باید حرف بزنم؛ و از همه مهم تر: حواسم هست که جواب ِ سلام واجبه...؛ اما این روزها، به بهانه های واهی و غیر واهی، نوشتن عقب میفته؛ صورت وضعیت ِ این ماه رو که تحویل بدم، ان شاءالله عقده گشایی خواهم کرد؛ فعلاً که به قول ِ زنده یاد قیصر ِ عزیز: "حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست..."
و همچنان حواسم هست به نوای "رواق" : پرنده رو  درختم آشیون کن * حالا وقت ِ فراموشی ِ من نیست...؛

دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | یکشنبه 3 مرداد 1395 | ساعت 01:24 ق.ظ | نظرها ()

                                 " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

ساعت، نزدیکِ هفتِ صبح ِ روز ِ پنج‌شنبه‌ست؛

در حالی که خوابم به اندازه‌ی چهار‌ و‌ نیم تا شش ِ صبح و بعد از سحر بوده، روی صندلی ِ کنار ِ پنجره‌ی سرویس نشستم و چشمامو  روی هم گذاشتم؛ پرده کشیده شده، ولی با همین پرده‌ی کشیده و چشم‌های بسته، متوجه ِ بازی ِ نوری میشم که خورشید و درخت‌ها و ساختمون‌ها راه انداختن با چشم‌هام؛ البته که خورشید برنده بود، برنده بود که بلافاصله بعد از ساختمون دوباره خودش رو به رُخ می‌کشید، برنده بود که از لای شاخ و برگِ درخت‌ها رد می‌شد...؛

و همین‌طوری به سه شب ِ قـدر ِ امسال فکر میکنم؛ به اینکه پارسال، توی همین شب‌ها، که بین ِ دعاهای همیشگیم، دعای دیگه‌ای هم تکرار میشد، فکر میکردم سالِ بعد یعنی امسال، قراره کجاها باشم؟!...

شب ِ نوزدهم نیشابور بودم و با مامان و لیلا و علی رفتیم مسجد جامع؛ شب ِ بیست و یکم برای اولین بار، شب ِ قدر ِ حرم ِ امام رضا علیه السلام رو تجربه کردم...؛ و شب ِ بیست و سوم با لیلا و دوستش رفتیم مسجد ِ نزدیک ِ خونه، مسجدی به نام ِ امام  ِ عصر،  مسجد ِ المَهدی؛ من کجا بودم و مثلاً این مسجد تو بالاهای خیابون ِ پیروزی کجا؟!... اما خواست ِ خدا بوده حتماً؛ خدایی که "یَفعَلُ ما یَشاء" ست، خدایی که کافیه بگه باش، تا باشه و بشه: (إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیئًا أَنْ یقُولَ لَهُ كُنْ فَیكُونُ ) "سوره یس، آیه 82"

خدایی که فقط و فقط و فقط، او باید بخواد تا یه سری چیزها بشه و یه سری چیزها نشه؛ و کار ِ ما دعا باید باشه خصوصاً تو این شبها، که حدیث داریم: "الدّعاءُ یَرُدُّ القضاء، وَلَو أُبر ِمَ اِبراماً" "دعا، قضا را برمی‌گرداند، هر چند محکم شده باشد."؛ اما باز هم باید خدا بخواد و اراده‌ش بر اون امر قرار بگیره؛ مثل ِ دعاها و التماس‌هایی که روونه کردیم و گریه‌هایی که... نشده، حکماً چون خدا نخواسته؛ البته که "نخواستن" ِ خدا با نخواستن‌های ما توفیر داره؛ ما وقتی میگیم نمیخوایم، یعنی دلمون نمیخواد، یعنی حوصله نداریم، یعنی فقط ما...، اما خدا وقتی نخواد، ایمان دارم یعنی "فعلاً نه"، یعنی "صبر کن، بعدتر..."، یعنی "صبر کن برای بهتر و بیشتر..."، و شاید هم گاهی به معنی " قسمتِ تو نیست، تقدیر ِ تو نیست" باشه...؛شاید مثل ِ پارسال؛ یا یه جورایی امسال، که با وجود ِ یه تغییر ِ بزرگ، اما هنوزم معلّقم، شاید بیشتر از قبل...؛ و حالا بیشتر میفهمم "این وطن شهری‌ست کان را نام نیست" یعنی چی...، بیشتر میفهمم توی خونه‌ی خودت حکم ِ مهمون و داشته باشی، یعنی چی...، نه مال ِ اینجا باشی نه مال ِ اونجا یعنی چی....، هرچند میدونم که وضع ِ من خیلی بهتره؛

علی‌ أیُّحال، صاحب‌اختیار ِ تمام ِ یأس‌هایی که گاه و بی‌گاه وجودم رو در بر می‌گیرند، و در عین حال، شادی‌ها و لذت‌های بزرگ و کوچکم، زندگیم، گذشته و حال و آینده‌‌م، تـو هستی خدا جان؛ که این من هیچ نیست، که تو اگه نخوای، حتی این انگشت ِ سبابه‌ی دست ِ راست، نمیتونه فشار بیاره به این موس...؛ امید و توکّلم همیشه به توست، عزیز ِ بی‌رقیب ِ من...؛

 شُکر، شُکر و شُکر ِ بی حد، برای همه چیز...؛ به امید ِ بهترین حال‌ها برای همه.

 

و به خوابی فکر میکنم که بعد از سحر ِ شب ِ بیست و سوم دیدم؛ خواب ِ شما رو دیدم...؛ اون موقع یادم بود، ولی بعداً چیز ِ زیادی تو ذهنم نموند! فقط میدونم و یادمه که بهتون پناه آورده بودم...؛  ... سه‌نقطه بغض، سه‌نقطه اشک ...


این آهنگ رو چند وقت پیش شنیدم و به دلم نشست؛  حُزن ِخاصی داره، اون قدر که ناخودآگاه گریه م گرفت؛ الآن دانلود و بعد آپلود کردم؛ اگه دوست داشتید گوش کنید.

بعدا نوشت: بعضی وقت ها شاید تحویل دادن صورت وضعیت و آزاد شدن فکر، مساوی بشه با شبی که دلت گرفته، تنها هستی،  و وقت داری که آهنگ فوق رو با فراغ بال، شاید بیست بار یا بیشتر!  گوش بکنی و کلی گریه کنی و دلی سبک کنی...؛ 


دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 12 تیر 1395 | ساعت 02:07 ق.ظ | نظرها ()

                     " بسم ِ اللهِ الرّحمنِ ِ الرّحیم "

 

دیشب تو مسجد جامع، موقع ِ خوندن ِ دعا، داشتم فکر میکردم از ماه رمضان های سال های بچگی که اصرار میکردم مامان برای سحری بیدارم بکنه، تا بعدتر که به سن تکلیف رسیدم و مکلف شدم برای روزه گرفتن، تا این سال های زودگذر ِ جوانی،

از اون سال ها که ماه رمضون توی زمستون بود و روزهای روزه داری برای من ِ تازه مکلف شده، کوتاه، تا این سال ها که روزه به روزهای بلند ِ بـهـار رسیده،

از همون سال های شهرکِ ولیعصر "عجّل الله" و زینبیه و مسجد صاحب الزّمان، تا دو سالی که کرج بودیم، تا این سال های نیشابور و مهـدیه و نرجسیه و مسجد جامع،

شب های قدر که میرسه، هر جا که باشیم، وقتی آخر ِ هر فراز از دعای جوشن کبیر میشه، الحَمدُللهِ ربّ العالَمین، من عادت دارم به شنیدن ِ صدای مامان، که بلندتر و رَساتر از حاضرین، با لحن و آهنگ ِ همون خانم های زینبیه ی شهرک ولیعصر تکرار میکنه: سُبحانَکَ یا لا اِله الّا أنت، الغَوث الغَوث، خَلّصنا مِنَ النّار ِ یا رَب...

و هیچ کس نمیتونه انکار کنه که این صدا، جزو دلنشین ترین و گوش نواز ترین صداهاست...؛ که الهی صاحبش 120 سال سلامت و پاینده باشه.


خدایا،

به حق ِ این شب های عزیز که برتر هست از هـزار ماه،

به حق ِ صدای دلنشین ِ همه ی مادر و پدرها،

به آبروی اون عزیزی که از سحر ِ دیشب، فرق ِ سرش...، که من خیلی کمم برای نوشتن از "او

به بزرگی و مهربونی ِ بی حدّ خودت،

سلامتی عطا فرما و عمر ِ طولانی و با عزت، به همه ی پدر و مادرهامون، سایه ی سرهامون،

لباس ِ صحّت و عافیت بپوشان بر تن ِ رنجور ِ همه ی بیماران، که شفا فقط به دست ِ توست،

عزیزان ِ سفر کرده مون رو غرق ِ در رحمت و آمرزش ِت قرار بده،

در فرج ِ امام ِ عصر ِمون، حضرت ِ مَهـدی مون تعجیل بفرما،

و در این شبها که قراره تقدیر ِ یک سال ِ آینده مون رقم بخوره، که باز هم میگم به قول ِ قبلاًهای احسان علیخانی: شب ِ ترمیم ِ گذشته و ترسیم ِ آینده ست، که در ِ عفو و رحمتت بازه، التماس میکنم:

بهترین تقدیر و مصلحتت رو نصیب ِ همه مون بکن، و عاقبتمون رو ختم ِ به خیر بفرما، یا مَن لا یُبرِمُهُ اِلحاحُ المُلِحّین.


التماس ِ دعای شب ِ قدری.

و تسلیت، ایام شهادت حضرتِ مـولا


دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | یکشنبه 6 تیر 1395 | ساعت 01:28 ق.ظ | نظرها ()

                                       " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

خدا رو صد هزار بار شکر، که فرصت داد و اجازه، که باز هم، امسال هم، مهمانش باشیم؛  مهمانی ای که توفیر داره با تمام ِ مهمانی های این دنیا...

خدا رو صد هزار بار شکر، که حَوّل حالنای تحویل ِ سالمون رو پیوند زد به لحظات ِ  "ربّنا لا تُز ِغ قلوبنا بعدَ اذ هَدَیتَنا...، ربّنا آمنّا فاغفِر لَنا و ارحَمنا...، ربّنا آتنا مِن لَدُنکَ رحمة، وَ هیّ ء لَنا مِن امرِنا رَشَدا، رّبنا أفر ِغ عَلَینا صبرا، و ثبّت اقدامَنا، و انصُرنا علَی القَوم ِ الکافرین."

به لحظات ِ " الّلهمّ انّی أسئلُکَ  مِن بهائِکَ بأبهاهُ و کُلُّ بهائکَ  بَهیُّ..."، که بعد از یک روز جهاد، یک روز یادآوری ِ عبودیت، بعد از با رزق و نعمت‌هاش افطار کردن، بگیم: " الّلهمّ لَکَ صُمنا، و علی رزقِکَ أفطَرنا، فَتَقَبَّل مِنّا، انَّکَ أنتَ السَّمیعُ العَلیم."

خدا رو شکر که توفیق داد به خودمون متذکّر بشیم که آغوشش همیشه بازه برامون، فقط باید لبّیک بگیم...؛

خدا رو شکر برای همه‌ی لحظات ِ خوبی که برکات و آثار ِ این ماه ِ عظیم هست و ما رو دعوت کرده که بهره مند بشیم...؛

و خدا رو شکر برای حرف هایی از جنس نگاه های بی کلام...؛

ماه ِ رمضان ِتون، ماه ِ قشنگ ِ رمضان ِ مون مـبارک؛

التماس ِ دعای ماه ِ رمضانی.



* روز ِ پُر پُستی بود، به تلافی ِ روزهای ننوشتن...؛

** از مخاطب عزیزی که نمیشناسمشون و اصرار دارن پست رمز دارم رو بخونن! خواهش میکنم تلاش نکنن؛ چون اولا خصوصیه، و دوما با هر بار سعی در باز کردنش، تنظیمات میهن بلاگ یه مقدار به هم میریزه و اذیتم میکنه؛ پیشاپیش ممنون. 


دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 22 خرداد 1395 | ساعت 02:54 ق.ظ | نظرها ()

                 " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

آخیش...

حتی اگه پنج-شش روز هم نباشم، دلم تنگ میشه برای همه چیز، و برای اینکه اینجا رو به روی مانیتور بشینم و صفحات ِ دوست‌داشتنی‌م  رو باز کنم و یه نفر توی گوشم بخونه:

"تو را میسپارم به مینای مهتاب...، اگر شب نشینم، اگر شب شکسته، تو را میسپارم به رویای فردا..."

 بخونه: "به شب میسپارم تــو را تا نسوزد، به دل میسپارم تو را نمیرد، اگر چشمه‌ی واژه از غم نخشکد، اگر روزگار این صدا را نگیرد..."

 و چشم‌ها و صورتم رو خیس کنه...؛ و بماند که این حال، حال ِ خیـلی خوبیه برام...

دلم تنگ میشه برای گفتن ِ "نماز و روزه‌هاتون قبول"...؛ برای گفتن و پرسیدن از جور شدن ِ یه مرخصی، که دلم میخواست توی ماه رمضون اتفاق میفتاد...؛ دلم تنگ شده برای اینکه بتونم بنویسم:

این روزها که می گذرد،

این ساعت ها، 

این دقیقه ها، 

طعم ش به سرکه انگبین می ماند، 

ترش و شیرینی اش معلوم نمی کند، 

دل م اما کوزه ای می خواهد سرشار از عسل، 

که حل کنم در قدحی از شیر، 

و لاجرعه سر بکشم ش، 

بلکه دور شوند این طعم های غریب، 

و این شاید تعبیری باشد از انتظار.

 .

برای حفظ کردن ِ غزل های حافظ، مثل ِ این:

"در نظر بازی ِ ما بی‌خبران حیرانند                 من چنینم که نمودم، دگر ایشان دانند

عاقلان نقطه‌ی پرگار ِ وجودند ولی                عشق داند که در این دایره سرگردانند

لاف ِ عشق و گله از یار؟! زهی لاف ِ دروغ      عشق‌بازان ِ چنین، مستحق ِ هجرانند

مگرم چشم ِ سیاه ِ تو بیاموزد کار                 ور نه مستوری و مستی، همه کس نتوانند"


این  حرف‌ها هیچی نیست؛ فقط واگویه‌های دلمه، انگار کنید درد ِ دل...؛ خدا رو شکر...؛ حالا اما به جای همه‌ی این‌ها، میتونم بگم، باز هم بگم:

ما را به دعا کاش نسازند فراموش    رندان ِ سحرخیز که صاحب‌نفَسانند...

  (همون‌هایی که فکر میکنند سایه‌ی هیچند...؛)


دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | جمعه 21 خرداد 1395 | ساعت 03:38 ب.ظ | نظرها ()

                     " بسم ِ اللهِ الرّحمنِ ِ الرّحیم "


 برای "نوشتن" بسیار ارزش قائلم، اون قدری که واقعاً گاهی خودم رو لایق نمیدونم...؛ حتی اگه اردیبهشت باشه، و حتی شعبان المعظّم...

از خودم راضی نیستم؛ از خودی که عاشق ِ "مَـهــدی ِ فاطمـه" میدونم؛ از خودی که دلم برای جمکرانش میره...؛که شعبان و نیمه ی شعبان برام رنگ و بوی دیگه ای داره...؛ این "من" خیلی بد شده آقا جان، خیلی روسیاه شده، خیلی ...؛

و این پست، بدون ِ قصد ِ قبلی، با گوش کردن ِ این نواها که همیشه حکم ِ مرهم رو دارند، و حال ِ خود ِ مهجورم نوشته شد.

 غفلت از یــار، گرفتار شدن هم دارد                از شما دور شدن، زار شدن هم دارد

هر که از چَشم بیفتاد، محلّش ندهند              عبد ِ آلوده شدن، خوار شدن هم دارد

عیب ار ماست، که هر صبح نمی بینیمَت         چَشم ِ بیمار شده، تــار شدن هم دارد

آنقَدَر حرف در این سینه ی ما جمع شده         این همه عقده، تلنبار شدن هم دارد

از کریمان، فقرا جود و کَرَم می خواهند           لطف ِ بسیار، طلبکار شدن هم دارد!

نکند منتظر مردنِ مایی آقـا؟                        این بدی، مانع ِ دیدار شدن هم دارد

دلم جز هوایت، هوایی ندارد                        لبم غیر نامت، نوایی ندارد

وضو و اذان و نماز و قنوتم                           بدون ولایت، صفایی ندارد

دلی که نشد خانه ی یاس ِ نرگس               خراب است و ویران، بهایی ندارد

بیا تا جوانم، بده رخ نشانم                         که این زندگانی، وفایی ندارد

 

 

یا اباصالحَ المَــــهـدی، زار و خوار و تار شده، با انبوهی پشیمانی و عذر تقصیر، اینجا نشسته ام؛ می شود آیا ندیده بگیرید بدی ها و خظاها و قصورم را، و با دلِ مهربانِ تان، دعایم کنید؟  من بدون ِ یاد ِ شما ماندن را، دوست ندارم...؛


                                    " الّلهمّ عجّـل لولیک الفـــــــــــرج "


غفلت از یار...

** جهان بی تو...


دسته بندی: حرف دل ، تمنای وصال ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 27 اردیبهشت 1395 | ساعت 01:49 ق.ظ | نظرها ()

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

توسط مینا خوجانی | جمعه 10 اردیبهشت 1395 | ساعت 06:31 ق.ظ | نظرها ()

1
2
3
4
5
6
7
...
پیامبر ِ رحمت صلّی الله، می فرمایند:
" هر کس در کتابی یا نوشته ای، بر من صلوات بفرستد(یعنی صلوات را بنویسد)، تا نامِ من در آن کتاب هست، ملائکه برای او از درگاهِ حق، طلبِ آمرزش می کنند."
.
" الّلهمّ صَلِّ علی محمّد وَ آلِ محمّد
وَ عَجّل فَرَجَهُم "

دسته بندی ها

روز نگار
حرف دل
رد پای خاطره
تمنای وصال
حق و حقوق
از زبان حافظ
مُحرّم گونه
از بهترین ها
یه دور ِ همی ِ مَجازی

آرشیو مطالب

اسفند 1395
بهمن 1395
دی 1395
آذر 1395
آبان 1395
مهر 1395
شهریور 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
مرداد 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391

پیوندهای وب

گوشه نشین*
نشانی
برای خاطر آیه ها
بهار نارنج
آیه گرافی
سقاخانه
و ما ادراك...؟
تو فقط لیلی باش
فلسفه، حقوق و سه نقطه
من و چادرم، خاطره ها
پرنده ترین ماهی
قلم
شهر بی نامی
پاک نویس های یک مداد رنگی
روزگار وصل
هم از آفتاب
دانه سیب
پایگاه فرهنگی اجتماعی مصاف
رسن
در حیرت
اندر زِنامه
گلدان شمعدانی
اردیبهشت
تسنیم
یاران خراسانی
احسن الحال
و.. زندگی مشترک
گزارش یک زبان شناس
تسبیح
حوض خونه
این روزها...
دولتِ مَهدی عجّل الله تعالی فرجهُ الشریف
همنفس طلبه
ساعت به وقت دلتنگی
ترنم خیال
ابر و آفتاب
اَینَ بقیّة الله؟!؟!؟
سیده ...
سنجاقک
معصومانه
فوتبالیست کوچک
صندوق صبر(یادی از خورشید پشت ابر)
روشا نوری از بهشت
تو را نفس می کشم
وبلاگ شخصی احمد میری
نشر خوبی ها

آمار وب

تعداد کل مطالب:

بازدید امروز:

بازدید دیروز:

بازدید این ماه:

بازدید ماه قبل:

بازدید کلی وبلاگ:

بروز شده در



دانلود آهنگ جدید