تبلیغات
رواق

رواق

                                                 " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

 ما دور مداری از خطر می‌گردیم                            تا صبح به دنبال سحر می‌گردیم

سوگند به لاله‌ها که همچون خورشید                   سُرخ آمده‌ایم و سُرخ برمی‌گردیم


میدونم لیاقت ِ از شما نوشتن رو ندارم، اما لطفاً به روم نیارید؛ اجازه بدین و خودتون هم کمک کنید که بنویسم...

از شمایی که اسفند دو سال پیش فهمیدم که از اهالی آسمان هستید؛ و فهمیدم که آخرین نگاه‌هاتون به خاک ِ بُستان بوده...؛ اون سال که برای اولین بار رفتم جنوب، تو مسیر ِ رفتن به چزابه، وقتی تابلوی بُستان رو دیدم یادتون کردم و چشم‌هام دنبال یه پُل می‌گشت...؛ از اون به بعد، یه گوشه‌ی ذهنم، یه "شما"یی بود که خیلی قابل احترام بود؛ ولی هنوز خیلی نمی‌شناختم‌تون؛ تا نزدیک یک سال بعد، که اسم و رسم ِ تون یه مقدار برام روشن شد، و گشتم تا یه سرنخ ازتون پیدا کنم...؛ ایندفعه که جنوب رفتم، دیگه میدونستم باید چی صداتون کنم...؛

یادتونه اون شب؟ اون نیمه شبی که پاس ِ شب بودم و هوا سرد بود ولی خوب بود؛ صدای زوزه‌ی گرگ و قور قور قورباغه میومد ولی خوب بود؛ بچه‌ها ترجیح میدادن ساعت 1.30 تا 4 صبح، پاس نداشته باشن؛ و من اما این ساعت و بیشتر از همه دوست داشتم...؛ یادتونه دم ِ در ِ سایت قدم میزدم و هِی به ماه نگاه میکردم و...

به ماه نگاه میکردم و با شما حرف میزدم؟ مگه میشه یادتون نباشه؟! یادتونه گفتم شما همین حوالی بودید یا شاید حتی تو همین پادگان، شاید روی همین خاک راه رفته باشید... یادتونه گفتم منم نزدیک شدم؟ یادتونه گفتم چند کیلومتر بیشتر فاصله ندارم؟ یادتونه با خودم حساب‌کتاب میکردم که سمت جنوب‌تر رو پیدا کنم و در حین پاس دادن‌ها، نگاهم به اون سمت بود؟ یادتونه ازتون خواهش کردم به حرمت ِ اون خاک‌های مقدس، دست ِ خالی بَرَم نگردونید؟ با اینکه تو اون جمع، از همه بدتر و نالایق‌تر بودم، اما سعی کردم درک کنم و بفهمم، شاید، شاید که قابل بشم، قابل ِ نگاه هایی مثل ِ نگاه ِ شما...

انقدر گشتم تا بالاخره تونستم ببینم‌تون...؛ مثل همین الآن که دارم میبینمتون، که دارید به یه جایی نزدیک ِ چشم‌های من نگاه میکنید...؛ نمیدونم، فکر کنم این آخرین عکستون باشه...؛ به چی فکر میکردین اون موقع عمو؟

...آره گفتم عمو...؛ خیلی  وقته بهتون میگم عمو؛ ایرادی که نداره؟ گفتم که میدونم حتی لیاقت نوشتن از شما رو ندارم، چه برسه به برادرزاده بودن! اما انگار کنید یه دختری هم هست مثل ِ من، که دوست داره شما عموی او هم باشید؛ انگار کنید تیر ِ مشقی‌ام من، نه تیر ِ واقعی...؛ یادتونه تو چندین ماه ِ گذشته چقدر باهاتون حرف زدم؟ چقـــدر ازتون کمک خواستم و خواهش کردم؟ آخه موقعیت شما با بقیه فرق داشت، شما عمو بودین...؛ کی از شما بهتر و نزدیک‌تر؟ کی از شما هم‌خون‌تر؟ به شما نمیگفتم، به کی میگفتم من ِ زبون به دهن گرفته؟

34 سال گذشته از وقتی که یه جوون ِ 23 ساله که تازه معلم شده بود، رفت تا از اسلام و میهن دفاع کنه و به معشوقش (الله) برسه...؛

راستی، من به شما سلام نکردم! سلام عمو شفیع، که البته من کامل‌تر صداتون میزنم همیشه؛ خوبین؟ از اون بالاها چه خبر؟ پدرتون چطورن؟ میدونم پیش خودتون میگین داداش...؛ مادر و بابابزرگ ِ من و میشناسین؟ تو این مدت ندیدینشون؟ اگه دیدین، بی‌زحمت بگین برام دعا کنن؛ خیلی وقت بود منتظر 13 آذر بودم، یا شاید 15 آذر، سالگرد طریقی که شاید قرار بود به قدس ختم بشه؛ و سالگرد ِ پَر کشیدن و آسمانی شدنتون؛

اینجا اواخر پاییز سال نود و چهاره؛ این نامه رو با کاغذ و خودکار نمی‌نویسم، تازه اون هم خودکاری که واسه یه دوست باشه که عجله داشته باشه برای گرفتنش؛ خبری از صدای توپخانه‌ی عراقی‌ها هم نیست؛ خیلی از اون بچه‌هایی که برای بازدید معبر رفتند هم دیگه برنگشتند...؛ اینجا به یُمن ِ خون ِ شما و امثال اون بچه‌ها، ساکته و امن؛ اما آسمان هنوز پُر‌ستاره ست و هنوز نگاه‌ ِ خیلی‌ها به آسمونه؛ بله، اون ستاره‌ی پُر نور تر برای شما بود و ستاره‌های ما، نمیدونم...؛ اینجا خیلی چیزها فرق کرده، شرمنده‌ام عمو، اما یه عده‌ای دیگه حرمت ِ خون ِ شما و شماها رو نگه نمیدارند، اون مدینه‌ی فاضله‌ای که به خاطر درست شدنش رفتین، هنوز درست نشده؛ اینجا همه سرشون به کار خودشون گرمه، بازار دروغ و ریا و تظاهر خیلی داغه، اینجا حجابی که تأکید داشتین بهش، که گفتین از خون ِ شما کوبنده‌تره، خیلی کمرنگ شده؛ آره عمو، اینجا سال هزار و سیصد و نود و چهاره؛ فقط از یه چیزی که مطمئن هستم و ایمان دارم بگم بهِتون، که شاید همین یه دونه، به جای همه‌ی ناگواری‌ها، خوشحالتون بکنه و گُل ِ لبخند رو بنشونه روی لب‌هاتون؛ هرچند خودتون حتماً آگاه‌تر هستین...

"همون‌طور که شما سفارش کرده بودین شدند، حتی بهتر... پرورش یافته‌ی مکتبِ اول‌حضرتِ عشق، حضرتِ ابو تُراب، که تو این روزگار، شبیه ندارند و یا حداقل من ندیدم شبیهی به ایشون؛ انگار خودتون هم خبر داشتین که گفتین: "البته از این بابت مطمئنم...؛"  میدونم نیازی به گفتن ِ من نیست که: خیلی دعا کنید براشون، و خودتون حتماً خیلی دعا می کنید براشون."

اگه قسمت شد و یه روزی به اندازه‌ی چند ساعت وقت داشتم و بودم، اگه خدا بخواد، دوست دارم بیام دیدن‌ِتون از نزدیک...؛  برای نوشتن ِ پست ِ بعدی کمکم کنید لطفاً.

                                                   امضاء:  یه برادرزاده با حدود 1000 کیلومتر فاصله.


* با وضو نگاشته شد.


دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مـینا خـ | دوشنبه 16 آذر 1394 | ساعت 03:19 ق.ظ | نظرات ()

                                              " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "


قبل از ظهر وقتی میخواستم برم دیدن ِ الهه، همین که اومدم آماده بشم، یه دفعه با خودم گفتم: من چند روزه بیرون نرفتم؟! و آخر هم دقیق یادم نیومد! شاید یه هفته، شایدم بیشتر...

پس بیهوده نبود دلتنگی برای چادرم...؛

....

نشانه ها و نشانی های من، زاده ی دلـ ـم هستند؛ حتی اگه بی نشونه هم بمونم، انقدر یاد هست، انقدر حرف که شده یادگار هست، انقدر دیروز هست، انقدر کُپی پیست هست... که به قول "فروغ":

 من و ببَره به "دورها و دورها، به سرزمین عطرها و نورها، به زورقی ز عاج‌ها،بلورها، به شهر شعر‌ها و شورها، به راه ِ پُر ستاره، و فراتر از ستاره"،  به سکوت...

من دارم با این‌ها زندگی میکنم؛ زندگی...؛

.....

اربعین نوشت: بین ِ این همه بیراهه، نور ِ مصباح ِ تان را قدری هم سمت ِ نالایقان و در راه ماندگان بگیرید التماساً، اِی شمایی که "صراط ِ مستقیم" هستید؛ من اینجا دارم غرق می شوم، اِی شمایی که "سفینة النّجاة" هستید، مــددی...؛


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مـینا خـ | سه شنبه 10 آذر 1394 | ساعت 04:20 ب.ظ | نظرها ()

                                   " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "


یک وقتی هم می‌رسد که هر روز، به سِنّ ت فکر می‌کنی؛ هیچ روزی نیست که یادت برود اصلاً...؛

به مرزی فکر می‌کنی که اگر زنده باشی، خیلی فاصله ای ندارد با تو، یا تو با آن... ؛ به القابی که یحتمل، بار ِ کشیدنشان می افتد بر دوشت؛ کسی چه می‌داند؟! شاید همین حالا هم افتاده باشد...؛

به هم سن و سالانت نگاه می‌کنی که انگار خیلی از تو بزرگتر شده اند، یا حداقل جامعه و عرف، این طور می‌گوید!

به حرف ها، حرف ها، حرف هایی که گاهی شاید از سر دلسوزی حتی، می‌ شنوی و خبردار نمی‌شوند که آتش می‌گیری: " تو الآن باید یه زندگی رو اداره کنی؛ تو الآن باید سه تا بچه داشته باشی؛ تو... تو... تو..."

یکی دو سال حتی اضافه می‌کنند این سن را و چکش می‌کنندش بر سرت...؛

کاش بفهمم روزی، که تقصیر من چه بود؟!

که درون گرا بودم و کم حرف تر شده ام؛

 که با وجود علاقه ام به درس خواندن، حتماً شاغل بودن، ایده آلم نیست؛

که اصلاً خیلی کار کردن زنان در بیرون را نمی‌پسندم؛ (البته به جز پاره ای کارهای نیمه وقت)

که خیلی وقت ها سادگی های قدیم را به زندگی های مدرن امروزی ترجیح می‌دهم؛

که مثل قریب به اتفاق دخترهای امروز، برای دوختن و خریدن لباس مجلسی، ذوق ِ آنچنانی ندارم؛ به جایش از خریدن روسری و کیف و کتاب چرا؛

 که به جز برق ِ ناخنی که از لیلا گرفتم(و آن هم به خاطر حساسیتم به بدلی ِ گیره ی روسری و صفحه ی فلزی  ِ پشت ِ ساعت مچی ام که خیلی وقت است خوابیده و دیگر نبض ِ مچ ِ دستِ چپم را احساس نکرده)، لاک ندارم! یعنی از یک جایی به بعد (که ترجیح می‌دهم مسکوت بماند) حسّم عوض شد؛

که عاشق ِ بدلیجات و دکوریجات و تجمّلات نیستم؛ هرچه ساده تر، بهتر؛

که با ساپورت و مانتوی آستین کوتاه! و آرایش و ... اساساً با مُدهای عجیب، غریبه ام؛ نه اینکه خبر نداشته باشم و ندیده باشم، نمی‌پسندم ِشان اصلاً؛

که عضو هیچ شبکه ی اجتماعی نیستم و تلگرام و واتس آپ و غیره ندارم روی گوشی ام؛ بعضی‌ها اولش فکر می‌کردند که کم کم می‌روم آن سمت ها، اما نخواستم و نرفتم؛ (همین یک وبلاگ هم اگر زبان داشت، گلایه می‌کرد از من؛ هرچند "رواق" درکم می‌کند)

که، که، که، که...

اصلاً مقصّر منم که این همه از آدم به دورم...؛

یک وقتی هم می‌رسد که خیال می‌کنی برای هیچکس مهم نیستی؛ خیال می‌کنی بود و نبودت فرقی به حالِ عالَم و آدم ندارد؛ خیال می‌کنی اصلاً دوست داشتنی نیستی...؛

 

* خوش به حال ِ فاطمه ی "آژانس شیشه ای"؛ چقدر مخاطب بود برای نامه های پُر درد ِ حاج کاظم: فاطمه، فاطمه، فاطمه ی عزیزم...


دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مـینا خـ | شنبه 7 آذر 1394 | ساعت 01:38 ق.ظ | نظرها ()

                          " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "
 
              

السّلام ای زائران ِ حضرتِ شمسُ الشّموس

السّلام ای خادمان ِ درگهِ سلطان ِ  توس

...

همان حدود 45 دقیقه ای که دیروز ظهر اجازه دادید تا مهمان ِ تان باشیم، همان جا، دوباره رو به روی ضریح و سفره ی دلی که باز می شود ناخودآگاه...

همان عطری که سعی میکنم به یادگار در ریه هایم نگه دارم،

آن حال و هوایی که با بیرون از آنجا و با همه جا، زمین تا آسمان، متفاوت است،

همان حرم ِ مطهّر ِ شما که فاصله اش زیاد نیست با ما، اگر که خودمان زیادش نکنیم!

این ها یعنی یک دنیا خوبی، کنار ِ گوش و چشم ِ نالایقم...؛ این گوش و این چشم، خیلی محتاج تر از این حرفهاست امامم، همسایه ی عزیزم...؛ بیشتر بنوازیدش لطفا.



* در حدّ بضاعت، دعاگو بودم؛ ان شاءالله هر چه زودتر، روزی ِ همه ی آرزومندان ِ زیارت َش.

** عکس مربوط به چند سال قَبله.


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مـینا خـ | شنبه 16 آبان 1394 | ساعت 05:11 ب.ظ | نظرها ()

                              "  بسم اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم "

چه تنگنای سختی ست!

یک انسان

 یا باید بماند

 یا برود !

و این دو... هر دو

اکنون

برایم از معنی

تهی شده است

و دریغ، که راه سومی هم نیست...؛

"دکتر علی شریعتی"

 .....

شاید توقع ِ زیادی داشتم که هنوز منتظر بودم ببینم اون دم ِ غروب ِ شهریور، که من تو پشت بوم نشسته بودم، و ماه ِ نقره ای، نصف ِ قرص ِ کامل بود انگار، به چشم ِ یه نفر ِ دیگه، یه جای دیگه، توی حیاط یا کنار پنجره، خورد یا نه؟ ...

شاید توقع ِ زیادی داشتم که هنوز منتظر بودم شعرهای بیشتری حفظ کنم؛ مثلا شعرهای مولانا هم...؛

شاید توقع ِ زیادی داشتم که هنوز منتظر بودم عکس یه باغ رو ببینم...؛ باغی که بالاخره نفهمیدم درخت میوه هم داره؟...

شاید توقع زیادی داشتم که هنوز منتظر بودم ببینم انگشت های زخمی التیام پیدا کردند؟...

شاید توقع زیادی داشتم که هنوز منتظر بودم فصل ِ "یه عالمه حرف" از راه برسه...؛

شاید توقع ِ زیادی داشتم که منتظر ِ فقط یک روز مرخصی بودم...؛

شاید توقع ِ زیادی داشتم که...

میدونم؛ من پر توقع بودم...؛ 

 

 همیشه خدا رو شکر؛ ولی حس میکنم دارم تحلیل میرم...؛


 

* ته ِگلوی شما هم این همه داغ میشه؟! ...


دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مـینا خـ | سه شنبه 5 آبان 1394 | ساعت 03:10 ب.ظ | نظرها ()

                       " بسم ِ اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم "

 

یک.  تابستان رفت و پاییز ِ زرد و نارنجی شروع شده...؛ روزها دوباره کوتاه شدند و هوا سردتر، و این خیلی خوشایند ِ من ِ سرمایی نیست. امروز وقتی دیدم ساعت ِ 5  عصر باید مهتابی را روشن کنم، دلم خواست بروم سراغ ِ خورشـید و یقه اش را بگیرم و بگویم آخر عزیز ِ دلم، لطفا بیشتر بمان، بیشتر روشنایی ببخش، از این زود تاریک شدن ِ هوا دلم می گیرد...؛ (ناگفته نماند که مــاه را هم عاشقم البته، وقت هایی که بی پرده نگاهش می کنم، چشم هایم را روشن می کند.)

دو.  مدتهاست که می خواهم از "شـهید" بنویسم و رابطه ام با "شهدا"، که اصلا از کجا آمد این عشق...؛ "ان شاءالله" که قسمت شود نوشتنش؛ هفته ی دفاع ِ مقدّس برایم عزیز است.

سه.  این حوادث ِ اخیر ِ عربستان و پرواز ِ حاجیان ِ عزیز ِ هم میهن، غم انگیز کرد این روزهای ایران را...؛  تا جایی که من می دانم، خراسان ِ رضوی بیشترین آمار ِ کشته(شهید) و مفقود را دارد در بین ِ استان ها، و نیشابور هم؛  خدایشان بیامرزد، حتما جایِ شان خوب است، اما این فقدان و کوچ ِ ناگهانی سخت است بر عزیزان ِ شان، "ان شاءالله" صبر ِ جمیل ِ شان را مضاعف کند حضرت ِ حق.

چهار.  خدا را شاکرم برای داشتن ِ دوست ِ خوبی مثل ِ الهه...؛ حضورش قطعا یکی از نعمتهای خداست به من؛ حرف زدن با او، حالم را خوب می کند.

پنج.  امروز سالروز ِ بزرگداشت ِ حضرت ِ مولانا بود؛  چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون؟!

.....

 

شش.  تا به حال تجربه اش نکرده بودم؛ حسّ ِ جدیدم را می گویم؛  حسّی که به طرز ِ عجیب و غریبی دلم را روشن نگه داشته؛ حتی با اینکه می دانم در معرض ِ برخورد ِ صاعقه است، حتی با اینکه می توانم نگران باشم و مثل ِ ابر ِ بهار اشک بریزم، حتی با اینکه می توانم افسرده شوم و از زمین و زمان بنالم، حتی... نمی دانم، برای خودم هم عجیب است! اما دلم روشن است، الهی شکر؛  شاید چون خیلی بعید است از کَرَم ِ شان که رویم را زمین بزنند...؛

هفت.  و باز هم سکوت.    ای سکوت، ای مادر ِ فریادها...


دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مـینا خـ | چهارشنبه 8 مهر 1394 | ساعت 09:24 ب.ظ | نظرها ()

                                " بسم ِ اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم "

                
            


اِی داد ...

یکی میگه با یه فریاد، را میندازه داد و بیداد

بچه مو آقــا شفا داد، تو صحن گوهر شـــاد

یکی که دل ِش شکسته، گوشه ی صحن ِت نشسته

دخیل ِ درداش و بسته، عاشق ِ دل خسته

نشون به این نشونه، صدای نقّاره خونه

من و به تـــو میرسونه، ببین دلم خون ِ

میدونم رو سیام، من اگه بی وفام

ولی عشقم این ِ، عاشق ِ این آقام

منتظر یه اشاره م، هرچی که دارم بذارم

دلــم و زیارت بیارم، منی که آواره م

دلم اگه بی قراره، چشام اگه هی میباره

ولی دلم غم نداره، آقــام دوسَم داره

میشه شاهی کنی؟ منو راهی کنی.....

چی میشه به منم، یه نگاهی کنی؟.....

هر کی که حاجت روا شد، گدا اومد، پادشاه شد

عاشق ِ آقــام رضا شد، خادم ِ آقــا شد

منم اومدم گدا شَم، کفتر ِ گنبد طلا شَم

ایشالا حاجت روا شم، خادم ِ آقــا شم

خوردم آب و دونه ت، که شدم دیوونه ت

آب ِ زمزم کجا، آب ِ سقّاخونه ت

...

همه ی حرف هام بمونه بین ِ این سه نقطه ها ...

میدونم که معروفید به مهـربانی؛ پس اشتباه نیست حتی اگه با هیچ کدوم از منطق های دنیا هم جور در نیاد، دلــم روشن باشه به دعاتون، به طلبیدن ِتون، به دعوت نامه تون...

میدونید که منتظرم...

 

امام رضــای عزیزم، آقایی که صحن و سرای شما از بچگی تا به حال، مکه و مدینه و نجف و کربلا و کاظمین و سامرا و سوریه ی ماها بوده و هست، سالروز ِ شهادت ِ نازنین فرزندتون حضرتِ امام جواد علیه السلام رو تسلیت میگم خدمتتون؛



* شنیدنش، حال ِ دلم رو عوض میکنه، یه جور ِ خوب...؛ شاید حال ِ دل ِ شما هم عوض بشه: دانلود همین نوا.


دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مـینا خـ | دوشنبه 23 شهریور 1394 | ساعت 03:11 ق.ظ | نظرها ()

                           " بسم ِ اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم "


همیشه سکوت، و از جمله سکوتِ وبلاگی(ننوشتن)، به معنای نداشتن و نبودنِ حرف نیست...؛

گاهی حرف هات "حرفِ مگو" هستند، گاهی حس و حال ِ نوشتن نیست، و گاهی هم پیش میاد که انــقدر حرف داری که نمیدونی کدومشون رو بنویسی! مثل ِ یه کیفِ پُر از وسیله، که باید دستت رو ببَری توش و هم بزنی، تا شیء دلخواهت رو پیدا کنی...؛

امروز عصر داشتم به موضوعاتی که میتونن موضوع ِ پُست هام باشن فکر میکردم، که در عرض چند دقیقه کلــی مطلب و متعلقاتش به ذهنم رسید؛ انگار که موتورش روشن شده باشه!

و تصمیم گرفتم "ان شاءالله" بیشتر بنویسم و از این رُکود کم کنم؛ خدا کنه که عالِم ِ بی عمل و زنبور  ِ بی عسل نباشم؛

و همواره، همراهی ِ همراهانم از موجبات ِ مزید ِ امتنان است.



                 


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مـینا خـ | سه شنبه 10 شهریور 1394 | ساعت 07:00 ب.ظ | نظرها ()

                        " بسم ِ اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم "

 

گریه م به خاطر ِ پیازی که داشتم خورد میکردم نبود؛ به خاطر خبری بود که صبح خوندم و واقعا ناراحت شدم...؛

خبر ِ ایست ِ قلبی و پرواز ِ ناگهانی ِ سید علی طباطبایی، بازیگر ِ جوونی که به دل مینشست بازی هاش و نقش هاش...؛ شاید خیلی ها بگن خدا بیامرزدش و بعد هم یادشون بره؛  اما من اینطوری نیستم؛ و از همون صبح فکرم مشغول و پریشونه؛

دو، سه روز ِ پیش بود که تبلیغ ِ فیلم ِ آماده باش رو دیدم از شبکه ی آی فیلم، که قراره فردا شب نشون بده؛ علی ِ طباطبایی میدونست که این شب میشه اولین شبی که زیر ِ خروارها خاک خوابیده؟! ...

این موقعیت ها همون هایی هستند که تلنگر میزنند و باید عبرت بگیریم؛ و اعتراف کنیم که هیچ هستیم در مقابل ِ حکمت و خواست ِ خدا؛

"ان شاءالله" روحش قرین ِ شادی و آرامش باشه و غرق بشه در رحمت و مغفرتِ خداوندی؛ و محشور بشه با هم نام و اجداد ِ مطهّرش.

 

.

 

این روزها، سالگرد ِ فوت ِ دو تا پدربزرگ ِ خوب و مهربون هم هست؛  لطفا برای شادی ِ روح ِ همه ی درگذشتگان، فاتحه ای نثار کنیم.


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مـینا خـ | دوشنبه 9 شهریور 1394 | ساعت 04:21 ب.ظ | نظرها ()

                        " بسم ِ اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم "


با اینکه چهار سال خودش یه عُمر ِ و من ِ چهار سال ِ پیش حتی یه توفیرهایی داشتم با من ِ الآن، اما با یه دید ِ دیگه اگه نگاه کنم میبینم که چقــدر زود گذشت و

سنّ ِ این دو تا دوست داشتنی هام چقدر زود به 4 رسید...؛

چادر مشکی ای که رفیق ِ شفیقم بوده و هم راه و هم قدمَ م،

و "رواق" ی که دوستَ م شد و مونسَ م و اصلا خود ِ خودم... ؛

خدا رو شکر ،

و تـولــدتون بر من و "ان شاءالله" بر دیگران مـبارک.




* آرشیو ِ "رواق" رو نگاه میکنم که از شهریور ِ 90 تا شهریور ِ 94 قد کشیده؛ و باز هم خدا رو شکر.


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مـینا خـ | یکشنبه 8 شهریور 1394 | ساعت 04:15 ب.ظ | نظرها ()

                    " بسم ِ اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم "

           
           

حتی اگر چند روز ِ گذشته، کسی هم این صفحه را به این نیّت باز نکرده باشد، باز اما من از خودم توقع داشتم و دارم که با همین زبان ِ الکن و با همین قلم ِ ناشیوا، چند خطی بنویسم از همسایه ی خوب و عزیز و مهربانم؛ همسایه ای که در زیر ِ سایه اش بودن، سراسر سربلندی و سُرور است...؛

حضرت ِ ولی نعمت، نه به خاطر ِ من، که خوب می دانم پای معرفتم لَنگ است؛ اما التماس می کنم:

 به حرمتِ آن همه قلمدان ِ مرصّعی که روزگاری از همین شهر به جوشش درآمد،

به حرمت تمام ِ سلام هایی که بی جواب نمی گذارید،

 به حرمت عطر ِ عود و عنبر ِ صحن های بهشتِ تان که آدم را مدهوش می کند،

به حرمتِ ایوانِ مقصوره، که عجیب و خاص دوستش می دارم،

و به حرمت دل ِ پاک ِ زائران ِ دور و نزدیکِ تان،

بار دهید همه ی عاشقان را برای شرف یابی به بارگاهِ تان، که همین اجازه ی حضور و پابوسی، چه دل های گرفته ای که باز می کند و چه دردهایی که دوا...

و در کنار ِ این خیل ِ مشتاقان، رخصتی می خواهم برای پادویی...؛ شرح و تفصیلش را می دانم که می دانید؛ فقط لطفا بخواهید و بخوانید .

میلادتان با شرمندگی و تأخیر مبارک؛ ای شمس الشّموش و ای انیس النّفوس .


دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مـینا خـ | شنبه 7 شهریور 1394 | ساعت 09:08 ب.ظ | نظرها ()

                                        " بسم الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "


بیا که تُرکِ فلک خوانِ روزه غارت کرد

هلال ِ عید به دور ِ قدح اشارت کرد

ثواب ِ روزه و حج ِ قبول آن کس بُرد

که خاکِ میکده ی عشق را زیارت کرد

....

با اینکه تو تمام ِ این یک ماه، میدونستم که ثانیه به ثانیه ش طلاست و باید قدرش رو بدونم، با اینکه برای یک روز بیشتر بودنش هم دعا کردم، اما شب ِ آخر که شد، سحر ِ آخر که شد... دلِ آدمیزاده دیگه....

و حالا ماه ِ مهمانی ِ خدا سر اومد و من باز دارم خاطره بازی میکنم! با دعای سحر، دعاهای بعد از نماز و دعای روزهای ماه ِ رمضان، با تواشیح ِ اسماء الحسنی، با ربّنا، با پخش ِ مستقیم ِ غروب ِ حرم ِ حضرتِ امیر، با خرما و زولبیا بامیه و نون پنیر سبزی...

با شب های قدر و دعای جوشن کبیر، با امید بستن به مغفرتِ بی نهایت ِ حضرتِ باری تعالی و قسم دادنش...؛ و حالا من موندم و کاسه ای آب، برای ریختن پشتِ سر ِ ماهِ خدا...

خدا رو شکر، الحمدُللهِ ربّ العالمین، که اجازه داد امسال هم مهمونش باشیم و کیف کنیم...؛

خدایا، به حق ِ فضل و رحمتت سلامتی عطا فرما و عمری که هر روز بیشتر از دیروز، و هر ماه ِ رمضان بهتر از ماه ِ رمضانِ قبل، راه و رسم ِ بندگی کردن رو بیاموزیم؛  الهی، با اینکه عالِم ترین و بینا ترین و شنواترین هستی، سعی کردیم در این ماه و روزها و شب های عزیزش، خالصانه ترین دعاها و نجواهامون رو به درگاهت بفرستیم، چون ایمان داریم که تو قادر ترین هستی و مهربان ترین.

" ربّنا لا تُزِغ قُلوبَنا بَعدَ اذ هَدَیتَنا وَ هَب لَنا مِن لَدُنکَ الرّحمة انّکَ انتَ الوَهّاب. "


عید ِ بزرگِ فطر، روز ِ بزرگداشت ِ فطرتِ خدایی ِ انسان ِ مسمان، بر شما عزیزان مــبـارک.


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مـینا خـ | شنبه 27 تیر 1394 | ساعت 04:50 ب.ظ | نظرها ()

                              " بسم الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "
              

... اما معلوم نیست که این کسی را که این همه می ستاییم، کیست؟ چه می گوید؟ این مــَرد ی که ایمان ملتی را در این قرن های سخت و دشوار به خودش وقف کرده و ملت ما، سال های فراوان محبت او را به قیمت زندان ها و شکنجه ها در دل ِ خود مشتعل نگه داشته و نسل به نسل به بهای جان ِ خود به دستِ ما سپرده، و مــردی که این همه تجلیل می شود و این همه دل ها برایش می تپد و این همه عشق ها نثارش می گردد، کیست...؟

نمی دانم!!  این درد است.

چه، قبل از هر شعر، هر ستایش و هر تجلیل از عـلی علیه السلام، و حتی قبل از محبت ِ عـلـی، معرفتِ عــلی است که نیاز ِ زمانِ ما و جامعه ی ما است؛  عـلی اگر یک رهبر است، یک امام است و یک نجات بخش است، و مکتبِ او اگر روح ِ جامعه است، اگر راه ِ یک جامعه است و اگر نشان دهنده ی مقصد ِ حیات و کمالِ انسان است، در آشنایی ِ مکتب ِ او و آشنایی ِ شخصیت ِ اوست.

نهج البلاغه به اقرار ِ اغلب ِ دانشمندان و نویسندگان و ادبای حتی غیر ِ معاصر ِ شیعی ِ عرب، زیباترین متن ِ عرب است؛ سخنانی که از نظر ادبی در اوج ِ زیبایی، و از نظر فکر در عمق ِ بسیار، و از نظر اخلاق سرمشق و نمونه است؛ در آن عباراتی هست که هر خواننده ای اقرار می کند که در بشریت نظایر ِ این عبارات وجود ندارد؛ این عبارات و سخنان ِ عــلی است.

اما من معتقدم که از همه ی سخنانی که عــلی در مدتِ عمرش گفته است، جمله ای از همه رسا تر، بلیغ تر، زیبا تر، اثربخش تر و آموزنده تر وجود دارد و آن:   25 سال سکوت ِ عــلی است.

که خطاب به همه ی انسان ها است؛ انسان هایی که عــلی را می شناسند؛ 25 سال سکوت در نهایت ِ سختی و سنگینی برای یک انسان، آن هم نه یک انسان ِ گوشه گیر و راهب، یک انسان ِ فعال و اجتماعی؛ این سکوت، خود جمله ای است؛ یک سخن است.

خطاب ِ او به ماست و رسالت ِ ما نیز معلوم است:

شناختن ِ این درس ها،

خواندن ِ این سخنان،

و شنیدن ِ این سکوت ها...


قسمت هایی از کتاب ِ "علی تنهاست"، دکتر علی شریعتی.

** در این شبی که از هزار ماه بهتر است، اگر یادتان به من افتاد، التماس دعا.


دسته بندی: روز نگار ، از بهترین ها ،

توسط مـینا خـ | پنجشنبه 18 تیر 1394 | ساعت 05:15 ب.ظ | نظرها ()

                                            " بسم الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "


روزه ی سکوت نگرفتم؛ اما گاهی نوشتن انگار میشه کوه کندن! حتی اگه کلی حرف تلنبار شده باشه...؛

گیج شدم؛ نمیدونم من با مینای شوخ و شنگ ِ بچگی چه نسبتی دارم؟! با مینای رویا پرداز ِ سالهای نوجوونی؟ با مینای با انگیزه ی سالهای دبیرستان و کنکور؟ با مینای با اعتماد به نفس ِ سالهای قبل؟...

نمیدونم کجاست اون دختری که همه ی خاطراتش رو می نوشت و از 18 اردیبهشتِ سال ِ 83 هم شروع کرد به هر شب نوشتن ِ روزمزّگی هاش؟ و هر سال این همه سررسید رو پُر می کرد و باز منتظر ِ سررسید ِ سال ِ جدید بود...؛ ولی دو سه ساله که سررسیدهام سفید و سفیدتر به آخر ِ سال می رسن! مثلا سررسید ِ امسالم، که سه ماه و 9 روز ازش گذشته، فقط یه شب یادداشت به خودش دیده و اون هم شب ِ هم نشینی با گنبد ِ فیروزه ای بود...؛

حتی متعجبم از خودم که چرا با وجود ِ بودن ِ وقت و حرف، اینطوری سکوت اختیار کردم!  با اینکه به قول ِ مهدیه که چند وقت قبل توی وبلاگش نوشته بود: "مینا همچنان می نویسد. چقدر خوب که اسیر شبکه های اجتماعی نشده..."، اسیر ِ این شبکه های اجتماعی ِ متنوع که هر چند وقت یک بار، این یکی به اون یکی ترجیح داده میشه! نشدم، اما نمیدونم چرا کاهل نویس! شدم...؛

کاهل نویس ِ ننوشتن از روزهای خادمی که 3 ماه و اندی ازش میگذره...؛ ننوشتن از تهران و میسّر شدن ِ دیدارها...؛ ننوشتن از شهدای غوّاصی که بعد از این همه سال، به خونه برگشتند...؛ ننوشتن از شروع ِ ماهِ زیبای خدا...؛ 

هر چند با تأخیر، اما نفس کشیدن در هوای پاک ِ شهرُ الله، و پیشاپیش ولادت ِ با سعادتِ کریم ِ اهل ِ بیت، امام حسن ِ مجتبی علیه السلام رو تبریک میگم خدمتتون. 

التماس دعا.



البته نباید از " حرف هایی برای نـگفتن و نـنوشتن " غافل شد!  احتمالا تعداد ِ این حرف ها خیلی بیشتره از حرف های قابل ِ گفتن؛ و این رو شاید بشه به عنوان ِ توجیه قبول کرد...؛


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مـینا خـ | چهارشنبه 10 تیر 1394 | ساعت 01:39 ق.ظ | نظرها ()

...
2
3
4
5
6
7
8
...
پیامبر ِ رحمت صلّی الله، می فرمایند:
" هر کس در کتابی یا نوشته ای، بر من صلوات بفرستد(یعنی صلوات را بنویسد)، تا نامِ من در آن کتاب هست، ملائکه برای او از درگاهِ حق، طلبِ آمرزش می کنند."
.
" الّلهمّ صَلِّ علی محمّد وَ آلِ محمّد
وَ عَجّل فَرَجَهُم "

دسته بندی ها

روز نگار
حرف دل
رد پای خاطره
تمنای وصال
حق و حقوق
از زبان حافظ
مُحرّم گونه
از بهترین ها
یه دور ِ همی ِ مَجازی

آرشیو مطالب

مرداد 1398
تیر 1398
اردیبهشت 1398
اسفند 1397
بهمن 1397
دی 1397
آبان 1397
شهریور 1396
مرداد 1396
تیر 1396
خرداد 1396
اردیبهشت 1396
فروردین 1396
اسفند 1395
بهمن 1395
دی 1395
آذر 1395
آبان 1395
مهر 1395
شهریور 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
مرداد 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392

پیوندهای وب

گوشه نشین*
نشانی
برای خاطر آیه ها
بهار نارنج
آیه گرافی
سقاخانه
و ما ادراك...؟
تو فقط لیلی باش
فلسفه، حقوق و سه نقطه
من و چادرم، خاطره ها
پرنده ترین ماهی
قلم
شهر بی نامی
پاک نویس های یک مداد رنگی
روزگار وصل
هم از آفتاب
دانه سیب
پایگاه فرهنگی اجتماعی مصاف
رسن
در حیرت
اندر زِنامه
گلدان شمعدانی
اردیبهشت
تسنیم
یاران خراسانی
احسن الحال
و.. زندگی مشترک
گزارش یک زبان شناس
تسبیح
حوض خونه
این روزها...
دولتِ مَهدی عجّل الله تعالی فرجهُ الشریف
همنفس طلبه
ساعت به وقت دلتنگی
ترنم خیال
ابر و آفتاب
اَینَ بقیّة الله؟!؟!؟
سیده ...
سنجاقک
معصومانه
فوتبالیست کوچک
صندوق صبر(یادی از خورشید پشت ابر)
روشا نوری از بهشت
تو را نفس می کشم
وبلاگ شخصی احمد میری
نشر خوبی ها

آمار وب

تعداد کل مطالب:

بازدید امروز:

بازدید دیروز:

بازدید این ماه:

بازدید ماه قبل:

بازدید کلی وبلاگ:

بروز شده در