رواق

                     "بسم ِ اللهِ  الرّحمن ِ الرّحیم"

و ســلام، نام ِ زیبای خداست...؛

شاید باورش آسون نباشه، اما واقعاً یک ماه و هجده روز گذشته و من چیزی ننوشتم تو "رواق"!!!!!!

سال نو شد، نود و پنج رفت و نود و شش شد و من چیزی ننوشتم تو رواق! و همیشه تو پس زمینه ی فکرم، ناراحت بودم از این موضوع؛ "نوشتن" هم از بقیه ی کارهام که انجامش، نسبت به سایر ِ آدم ها زمان ِ بیشتری میبَره، مستثنی نیست؛ وقتی میتونم درست بنویسم که بتونم تمرکز کنم و برای این کار، وقت ِ کافی داشته باشم؛ که تو این مدت، کمتر پیش اومده؛ در حدی که خیلی وقتها از خستگی، خواب فکرم و با خودش میبَره؛  ولی من به این باور رسیدم که "نوشتن" آرومم میکنه، آروم و سبک؛ یه جورایی حُکم خونه تکونی ِ ذهن و داره برام؛ که خدا کنه بتونم بیشتر وقت بذارم براش.

 سال ِ نود و پنج، با همه ی اتفاقات ِ خوب و ناخوبش! گذشت؛ اتفاقاتی که یحتمل آزمایش بوده و امتحان...؛ بعضی هاش تموم شدن و بعضی هاش ممکنه ادامه داشته باشه؛ و باز اول و آخر باید شُکر کنم، بسیار و فراوان و هزاران هزار، که به خیر گذشت؛ الحمدُلله ِ ربّ العالَمین.

رسم ِ خونه ی ما برای تحویل ِ سال اینه که خانواده ی پنج نفری مون در کنارِ ِ هم، میشینیم کنار ِ هفت سین، و هر کسی تو حال و هوای خودش منتظر اون لحظه ست؛ و معمولاً به خواست ِ همه و اینجانب! شبکه ی 3 رو نگاه میکنیم؛ تا زمانی که آهنگ ِ معروف ِ دهل و سُرنا پخش میشه و اعلام میکنن آغاز ِ سال ِ یک هزار و سیصد و ...

امسال اما، متفاوت بود سال تحویلمون؛ اولین تفاوتش این بود که بابا سفر بود و پیشمون نبود؛ و دومیش، جمع شدن ِ همه ی خانواده ی مادری خونه ی مامانجونی/باباجونی اینا بود؛ و اینگونه بود که سال رو به طور کاملاً جمعی تحویل کردیم؛ و بعد از نوای شادی ِ ذکر شده، بیست و چهار نفر، مشغول ِ روبوسی و تبریک گفتن به هم شدند؛ خدا رو شکر...؛ که این جمع ها، که زیر ِ سایه ی بزرگترها، مامان بزرگ/بابابزرگ ها، مامان و باباها بودن، خیلی قیمتی و ارزشمنده...؛

پنجم ِ فروردین اومدم مشهد و مشغولیم به کار و از شما چه پنهون، عن قریب باید صورت وضعیت تحویل بدیم که دیر هم شده تا حالا و حجم کار هم بالاست؛

 دو تا تاریخ در طول ِ سال، برام خیـــلی مهمه؛ یکی نیمه ی شعبانه و میلاد ِ با سعادت ِ امام  ِ عصرمون (که نزدیکه و ان شاءالله بتونیم استفاده ببرم  و ببریم ازش) و یکی دیگه، درست لحظه ی تحویل ِ ساله...؛ که حسّم بهشون قابل ِ توصیف نیست؛ فکر میکنم هر سال، برای پست ِ سال ِ نو، این دعا رو نوشتم؛ که خیلی ملیح و زیباست؛ که شاید جزو ِ بهترین خواسته هایی باشه که میتونیم از حضرت ِ باری تعالی داشته باشیم:

  یا مقلّب القلوب ِ و الأبصار ،

       یا مدبّر َ الّیل ِ و النّهار ،

             یا محوّل َ الحَول ِ و الأحوال ،

                        حــــــــوّل حـالـــــــنا الی احـســن الحــــــال

                        حــــــــوّل حـالـــــــنا الی احـســن الحــــــال

                        حــــــــوّل حـالـــــــنا الی احـســن الحــــــال

                        حــــــــوّل حـالـــــــنا الی احـســن الحــــــال

                        حــــــــوّل حـالـــــــنا الی احـســن الحــــــال

 " احسن ِ الحال" ی که به نظرم میتونه جمیع ِ خوبی ها باشه؛ تو اینستاگرام نوشتم:

" و به وقت ِ 13:58 دقیقه ی روز ِ دوشنبه، سی اُم ِ اسفند ِ هزار و سیصد و نود و پنج، سال تحویل شد...؛ و ما به رسم ِ عشق و دعا، از او که "محوّل الحَول" است، "احسن الحال" را التماس کردیم...؛ احسن الحالی که گل ِ سرسبدش سلامتی ست و سایه ی پدر و مادر و عزیزان ِجان؛  احسن الحالی که به هنگام ِ دیدار ِ "حضرت ِ یار" احسن تر از احسن خواهد شد...؛ ان شاءالله.

 

خدایا، سلامتی عطا بفرما و نعمت ِ نفس کشیدن در سایه ی حضور ِ پدر و مادر و خواهر و برادر و کسانی که عزیزند؛ چه خویشاوند، چه دوست، چه آشنا؛

بارالها، یا ولیَّ العافیة، عافیت عطا بفرما به تن ِ خسته ی همه ی بیماران؛

یا ربّ العالَمین، توفیق ِ زندگی و بندگی را از ما نگیر؛ و خودت بهترین ها را برای همه مان رقم بزن؛ که تو مهربان ترینی به ما؛

عزیزا، بدون ِ شعار، بدون ِ تعارف، شایسته مان کن؛ آن قدری که لیاقت ِ نگاه به چهره ی مَهــدی ِ مان را داشته باشیم؛

خدای خوبم، شُکر، شُکر، شُکر، شُکر، شُکر...

 

 

* با هیجده روز تأخیر، سال نوتون مبارک، فرخنده و شاد.


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | جمعه 18 فروردین 1396 | ساعت 02:20 ق.ظ | نظرها ()

                                    " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

هجده روز گذشته از روزی که یک باره برام در هر سال، از روزی که نمیتونم بگم بی اهمیته، از روزی که هر سال، یک سال اضافه، یا شاید هم کم میشه از عمرم، هجده روز گذشته از روز تولدم، از دوازده ِ بهمن...
از وقتی "رواق" هست، یعنی از سال 90، هر سال در اولین ساعات ِ دوازدهم بهمن، یه پست میذاشتم؛ اما امسال، هم مشغله داشتم، هم وقتی که گذشت، هی امروز و فردا کردم تا به الآن رسید، به سی اُم ِ بهمن ماه؛
امسال میخوام به سبک ِ یکی از بزرگوارانی که قبلاً می نوشتند، از زاویه ی دیگه ای هم به این روز نگاه کنم؛ از زوایه ی خانمی 20 ساله، که درد میکِشه و قراره که "مــادر" بشه...؛ که من دخترش بشم و او عزیز ِ من بشه، عزیز ترین مادر ِ دنیا برای من...؛ که دور از خانواده ش، و با وجود ِ سختی ها، کم آبی ها، آژیرهای خطر ِ وضعیت ِ قرمز  و و و و ، به بهترین شکل مادری کرده برای من و بعدتر، برای لیلا و علی؛ این و میدونم که نتونستم اونی بشم و باشم که باید...؛ اما ان شاءالله ازم راضی باشه و دعای خیرش، بیمه کنه مسیر ِ زندگیم رو...؛
امسال 12 بهمن، سه شنبه بود بود و ما هم مشهد و دور از خانواده؛ اما لیلا خیلی زحمت کشید برای غافلگیر کردن ِ من و خاطره ساختن واسه م...؛ حدود ساعتِ 6 عصر بود که رسیدم خونه؛ هیچ صدایی از پشت ِ در شنیده نمیشد؛ کلید که انداختم و در و باز کردم، چشمام گِرد شد! خونه ی ساکت ِ هر روز ِ ما، چندین نفر مهمون داشت که گویا همه منتظر ِ رسیدن ِ من بودن! چند تا از دوستان ِ لیلا، مهشید دختر خاله م، یکی از همکاران و خواهرشون، و بعد هم خانم ِ آقای محمدی و دخترهای گُل ِشون؛ یه عالمه بادکنک باد کرده بود و زده بود به دیوار، کیک و شمع و کلی وسایل ِ پذیرایی...؛ خلاصه خیلی لطف کرد که قطعا یادم نخواهد رفت ان شاءالله؛
اما جدای از این حرف ها، تولد ِ امسالم یه فرق داره با سال های قبل؛ و اون، عوض شدن ِ یکی دیگه از دهه های زندگیمه...؛ اولین دهه که عوض شد، یحتمل فکرم اونقدر مشغول ِ بازی و مدرسه بود که زیاد توجهی نداشتم یا اگه داشتم، زود یادم رفته؛ روی دومین دهه، تأمل ِ بیشتری داشتم؛ سرم شلوغ شده بود، وارد ِ دوران جوانی شده بودم؛ شروع ِ دانشگاه، کلاس های زبان ِ جهاد، احساس ِ بزرگ شدن و فکر کردن به هدف های بزرگی که امکان پذیر می دیدمشون...؛ اما این بار، حتی از یکی دو سال ِ قبل، یه جورایی نمیگم ترس، نمیگم نگرانی (چون هیچ وقت از گقتن ِ سنّ م واهمه نداشتم)، اما یه حسی داشتم نسبت به سی ساله شدن، به دختر ِ سی ساله بودن...؛ اما چیزی که مسلّمه، زمان واینمیسته و منتظر ِ آماده شدن ِ ما نمی مونه؛ این حرف و از احسان علیخانی یادمه که میگفت (نقل به مضمون): آدم سی ساله که میشه، به یه پختگی میرسه؛ و من این و به خوبی حس میکنم؛ البته من هیچ وقت اهل ِ شیطنت و سر و صدا نبودم؛ همیشه آروم بودم و شاید حالا آروم تر...؛
حالا تو سی سالگی، دلم تنگه برای روزهایی که بدون ِ دغدغه، چادر گُل گُلی م رو سرم میکردم و تنهایی با خودم خاله بازی میکردم...؛ دلم تنگه برای روزهای خوب و شاد ِ مدرسه...؛ دلم تنگه برای در زدن در ِ خونه ی بچه های کوچه و صدا کردنشون، که میاین بازی؟ دلم تنگه برای روزهای پُر از رویاهای رنگارنگ ِ نوجوونی، کلاس سنتور و تئاتر، حتی روزهای درس خوندن واسه کنکور، شب های امتحان...؛ دلم تنگ شده برای نوزادی و کودکی ِ علی...؛ 
احساس میکنم مخصوصاً تو این یکی دو سال ِ اخیر، خیلی چیزها عوض شده و زندگی جدی تر شده، پُر دغدغه تر و با نگرانی های بیشتر...؛ دَه ماهه به طور جدی دارم میرم سر ِکار، و خیلی چیزها تو زندگیم تغییر کرده؛ مهم تر و بزرگتر از همه این که مامان و بابا و علی این طرف هستن و من و لیلا اون طرف؛ دچار ِ یه جور دوگانگی شدم، بعضی وقت ها احساس میکنم سر رشته ی کلافِ زندگی از دستم در رفته؛ دیگه نمیدونم چی میخوام! یا شرایطم طوریه که وقت نمیکنم به چیزهایی که میخوام برسم! انگار دارم فاصله میگیرم از خودم...؛ و همه ی این ها و خیلی چیزهای دیگه باعث شده دلم بخواد برم تو یه روستای دور، دور از تکنولوژی و آلودگی و سر و صدا و بگیر و ببند، تو یه خونه ی ساده، کنار ِ یه مزرعه، در همسایگی یه دشت ِ بزرگ، زندگی کنم؛ نفس بکشم و از طبیعتی که آفریده ی خداست انرژی بگیرم، نه از ساخته های دست ِ بشر...؛ نمیگم آسونه، مسلماً برا آدمی مثل من که هیچ وقت تو این شرایط زندگی نکردم، سخته؛ اما میدونم که اصل ِ زندگی اینه، اگه که بخوایم واقعا زندگی کنیم...؛ یاد ِ این شعر ِ زیبای زنده یاد قیصر امین پور افتادم:
"خدا روستا را،  بشر شهر را،  ولی شاعران آرمان شهر را آفریدند، که در خواب هم، خواب ِ آن را ندیدند!"
اما میدونم که نه میتونم به روزها و خاطرات ِ خوب ِ گذشته م برگردم، و نه در حال ِ حاضر، امکان ِ کوچیدن به روستا رو دارم...؛ فعلاً من یه به اصطلاح کارمند ِ مرخصی گرفته ای هستم که توی برف نیشابور-مشهد گیر کردم و فردا صبح قراره با قطار برم مشهد و سر ِکار  ان شاءالله ؛ آینده اگر نه تماماً، ولی بخش ِ زیادیش مبهمه؛ این امید ِ ماست که بهش نور و روشنی و سپیدی می بخشه؛ امید به فرداهایی روشن تر ...؛ اما من اگه قرار باشه چیزی بخوام، التماس میکنم به خدای خوبم:
سلامتی و فرج ِ امام ِ زمانم،
سلامتی و تندرستی و عمر ِ طولانی و باعزت ِ مامان و بابا و خواهر و برادر ِ عزیزتر از جانم، و عزیزانم،
شفای همه ی بیماران به حق ِ محمّد و آل ِ محمّد علیهم السلام،
آمرزش برای همه ی درگذشتگان،
برآورده شدن ِ حاجت ِ حاجت مندان،
و بهترین تقدیر و مصلحت ِ حضرت ِ حق، و عاقبت ِ خیر برای همه مون؛
آمّین یا ربَّ العالَمین.

اصلاحیه:فکر کردم بهتره یه توضیح بدم در مورد "پختگی"؛ منظورم این نبود که از "خامی" در اومدم؛ که من حالا حالاها خام و نپخته هستم و حتی شاید نپز! فقط میخواستم بگم حس و حال ِ الآنم، با حس و حال ِ چند سال قبلم فرق کرده؛ شاید "ساکن" واژه ی مناسب تری باشه؛ ساکن تر شدم...؛


* بعدا نوشت اضافه شد به پست قبل. 

** روزها بعد از بعدا نوشت: خیلی دوست دارم بیام با نوشتن، خودمو سیراب کنم؛ ان شاءالله به زودی. 


دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | یکشنبه 1 اسفند 1395 | ساعت 12:37 ق.ظ | نظرها ()

                     "بسم ِ الله ِ الرّحمن الرّحیم "

تا اینجای عمرم، خانواده، فامیل، دوستان و آشنایان و کسانی که منو میشناسند، بهم بی احترامی نکردند خدا رو شکر؛ و اغراق نیست اگه بگم احترام ِ خاصی برام قائل هستند؛ حتی بزرگترهایی مثل ِ مامانجونی و باباجونی، که با محبت ِشون شرمنده م میکنند؛ شاید نوه ی اول بودن تو هر دو تا خانواده، تأثیر گذاشته باشه تو این مسأله؛ شاید هم نه...؛

حتی دوستی مثل الهه، که صمیمی هستیم با هم؛ اما به گفته خودش، رفتار و صحبت کردنش با من، با بقیه ی دوستاش فرق میکنه؛ و خلاصه که خیر ببینند این اطرافیان، که هرچند گاهی با وجود ِ اختلاف عقاید و سلایق، بی احترامی ندیدم ازشون؛

اما...

امان از دو تا از همکاران و در واقع: هم اتاقی های اداره، که گاه و بی گاه، با طعنه و کنایه هاشون، با بی محلی هاشون، و با حرف هایی که پشت ِ سرم میزنند، من و رنجوندند...؛ نمیدونم چطور میشه در جوابت، وقتی صداشون میزنی، بگن: جانم، ولی از اون طرف غیبتتو بکنن!!! تازه این قسمت ِ خوب ِ ماجراست! یه وقت هایی که علناً گارد میگیرن و دست به دست ِ هم، کاری میکنن که بگی چقدر غریب نوازن!!!

نمی فهمَمِشون...؛ نمی فهمم وقتی من تو کار کسی دخالت نمیکنم، اون ها چرا دخالت میکنند؟ نمی فهمم وقتی اولین بار برای تعارفی که برای کمک کردن بهم کرد و بهش گفتم دستت درد نکنه، خودم انجام میدم، در جواب گفت: دستت در نکنه که...آقای محمدی گفتن! (یعنی خودم نمیخواستم کمک کنم)؛ نمی فهمم سر ِ یه بیرون رفتن ِ چند ماه ِ قبل، تا مدتها حرف شنیدن! برای چی بود؟ چون نظرمو گفته بودم که من فلان جا رو ترجیح میدم؟!!  نمی فهمم چرا وقتی بعد از یه هفته که از مسافرت برگشتم، به زور جواب ِ سلامم رو دادن و حتی یه کلمه نگفتن: رسیدن بخیر!!!  نمی فهمم چرا وقتی یکیشون داره میره بیرون صبحونه بگیره برای خودش و دو نفر دیگه، حتی از من سؤال هم نمیکنه که شما چیزی نمیخواین؟! که هرچند اگه میگفت هم، من تشکر میکردم و جواب ِ منفی میدادم، چون خودم صبحونه می بَرم؛ حرف ِ من حرف ِ صبحونه نیست؛ حرف ِ احترامه، حرف ِ ادب...

نمی فهمم سر ِ کار از همه چیز صحبت میکنند(حتی حرف هایی که اصلاً مناسب ِ سر ِکار نیست)، اون وقت وقتی من به خاطر ِ اینکه از عروسی با یکی دیگه از همکاران برگشتم خونه و با شخصی که قرار بود برگردم، برنگشتم، از شخص ِ مذکور عذرخواهی کردم، با لحن ِ خاصی بهم گفت: تو ساعت ِ اداری، حرف ِ غیر ِ اداری نزنیم!!! اون هم کسانی که از مدل مو و لباس و عروسی و خواستگاری و غیره و ذلک، با هم حرف میزنن تو همین ساعت ِ اداری!!!  نمی فهمم جلوی کسی ظاهر و حفظ کردن و پشت ِ سرش حرف زدن! یعنی چی؟ و چطور میشه انقدر راحت در مورد ِ آدم هایی که چشمت تو چشمشون میفته، کلمات ِ ناشایستی به کار ببَری!

نمی فهمم طعنه ی یکیشون رو که چند روز ِ قبل، در جواب ِ "امروز از همه زودتر اومدم اداره" ی یکی از خانم ها، گفت: پس به تو هم باید کارت ِ هدیه بدن!!!!!! (نقل به مضمون) ... و اینجا بود که دیگه نتونستم تحمل کنم و بهش یادآوری کردم که حواسم به کنایه هاشون هست و از این به بعد دیگه ساکت نمی مونم در مقابل ِشون...؛

احترام ِ هم کار بودن هیچی، اما کاش احترام ِ پنج سال اختلاف ِ سنّ ِ مون رو نگه میداشتند...؛

کلاً حرف ها خوب یادم می مونه؛ شاید به خاطر ِ همینه که باعث شد بنویسم و ثبت کنم تو : "رواق"؛ اون هفته انقدر از دستشون ناراحت بودم که گفتم راضی نیستم ازشون و خودشون میدونن و خدا...؛ اما بعد به دلایلی، از حرفم برگشتم؛ بخشیدمشون، راضی ام؛ راضی شدم تا خدا هم راضی باشه ازم؛ اما... رفتار و کردارشون یادم نِمیره.

و آخِرَ دعوانا أن ِ الحمدُ لله ِ ربّ العالَمین.


نمیخوام بگم من خوب و علیه السلام هستم و رفتارم بی عیب و نقصه؛ اما حداقلش اینه که سعی میکنم به کسی بی احترامی نکنم.


دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | چهارشنبه 29 دی 1395 | ساعت 02:01 ق.ظ | نظرها ()

                                   " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "                           

        

با اینکه حتی چند سال و به اندازه چند تا کنکور، وقتم رو برای حقوق عمومی گذاشتم، برای درسی مثل حقوق اساسی، که تار و پود ِ قوای سه گانه و فلان مجمع و فلان شورا رو بررسی میکنه، اما هیچ وقت، مخصوصاً این اواخر، حوصله سیاست و بحث های سیاسی رو نداشتم؛ حتی دیگه اخبار هم نمی بینم از تلویزیون، مگه تصادفی! اما امشب، دوست داشتم اخبار ببینم؛ دوست داشتم گوینده اعلام کنه که خبر ِ رفتن ِ شما شایعه ست؛ اما شایعه نبود متأسفانه...؛ 
و واقعاً ناراحت شدم از شنیدن ِ خبر ِ پرواز ِ مردی که مَرد ِ مبارزه بود؛ مَرد ِ سیاست ِ بدون ِ تزویر، مردی که کلی زحمت ِ انقلاب رو کشیده بود، که تو سالهای سخت ِ جنگ، کشور رو به خوبی اداره کرد؛ مردی که چهره ش آروم بود و حالا آروم تر شد...؛
روحتون شاد و غرق در مغفرت، جناب ِ آیت الله اکبر هاشمی رفسنجانی...؛

دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 23 دی 1395 | ساعت 02:05 ق.ظ | نظرها ()

        "بسم الله الرحمن الرحیم"
رفتم به سالهای قبل و دیدم که من پست شب یلدایی زیادی نداشتم تو این سالها! اصلش همون سال 90 بوده فقط...؛ 
نزدیک شش و نیم رسیدم خونه؛ لیلا نبود؛ خوابیدم تا سر شب؛ لیلا اومد؛ شام خوردیم؛ لیلا 12 خوابید؛ و من موندم و دیوان حافظم، که خیلی وقت بود تفال نزده بودم بهش!  و اناری که تنهایی خوردم؛ 
به نظرم، شب یلدا یا همون "شب چله ی خودمون"، بیشتر ظاهری و تجملی شده این سالها...؛ همه به این فکر میکنند که چه چیزهایی بخرن و چطوری تزئین کنن و چطوری عکس بگیرن که احتمالا لایک خورش بیشتر باشه! آخر سر هم توی دورهمی ها، گوشی و فضای مجازی اولویت داره انگار!  نمیدونم به کجا میخوایم برسیم!...

باز هم تسبیح بسم الله را گم کرده ام
شمس من کی می رسد؟ من راه را گم کرده ام
 طره از پیشانی ات بردار ای خورشید من
در شب یلدا، مسیر ماه را گم کرده ام
"علیرضا بدیع"

الهی شکر علی کل حال...؛ 

* از لحاظ نجومی، امسال دو تا شب یلدا داریم؛ یعنی چهارشنبه شب هم، شب یلداست. 
** کدوم آدم عاقلی رو میشناسید که شش و نیم صبح باید سر خیابون منتظر سرویس باشه، اون وقت نزدیک 4صبح مشغول پست گذاشتن باشه؟! 

دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | چهارشنبه 1 دی 1395 | ساعت 03:24 ق.ظ | نظرها ()

                "بسم ِ اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم"

باز از اون روزهایی شده که نوشتنَ م طلسم شده انگار! از اون روزهایی که هم صفحات سررسیدم خالی مونده، هم "رواق" منتظره که به وعده هام عمل کنم...؛ که در مورد ِ چند تا موضوع میخواستم و باید مینوشتم و هی امروز و فردا کردم!

از دختری که شاید هفته به هفته میوه نخوره(یعنی حس ِ خوردنش رو نداره)!

از دختری که زندگیش رو محدود کرده(یا شاید شده!) به فقط سر ِ کار رفتن و خونه و کارهای روتینی که شاید اگه مجبور نبود، اون ها رو هم انجام نمیداد!

از دختری که برخلاف ِ قریب به اتفاق ِ هم جنس هاش، اهل ِ بازار و خیابون و خرید نیست؛ که با عرض ِ پوزش! هشت ماهه داره اینجا زندگی میکنه و همین چند وقت پیش فهمید سر ِ کوچه شون مغازه ی لباس فروشی و سبزی ِ آماده فروشی هم هست!!! یا تازه فهمید سر خیابونی که خیلی روزها تندتند ازش عبور میکنه، یه پاساژ ِ دیگه هم هست ( که البته نرفته)!

از دختری که آهنگ ِ "آشوبم" ِ گروه ِ چارتار و "ماه و ماهی" ِ حجت ِ اشرف زاده، جزو ِ شاد ترین آهنگ های گوشیشه!!! و اصولاً با نواهای شیش و هشت میونه ای نداره...

از دختری که فقط فکر میکنه و فکر میکنه و فکر میکنه،

انتظار ِ بیشتری هم نباید داشت!

یادم بود، از قبلش یادم بود که سیزدهم ِ آذر، سی و پنجمین سالگرد ِ آسمونی شدن ِ "عمـو شفیع"ـه و میخواستم بنویسم؛ بنویسم که فراموشش نکردم و گاهی صداش میزنم؛ و هنوز هم ازش میخوام دعا کنه برای جاری شدن ِ بهترین ها تو زندگی ِ هم خون ِ ش...؛ و آخر ِ سر، اگه دوست داشت، دعایی هم برای من ِ مهجور...؛

 چند روز ِ قبل، بعد از شنیدن ِ حرف هایی که رنگ ِ حقیقت داشت، تو مسیر ِ خونه، فکر کردم؛ راه رفتم و فکر کردم؛ تو هوای نسبتاً سرد، نفس کشیدم و فکر کردم؛ چقدر خوبه که آدم هایی نگران ِ آدم بشن؛ آدم هایی برادر ِ بزرگتر ِ آدم باشن؛ برادرهایی با تعصب ِ برادرانه...؛

 چند شب ِ قبل، دلم گرفت برای دل گرفتگی ِ کسی که یکی از عزیزانش سفر کرده؛ سفری ابدی؛ که محروم شده از شنیدن ِ صدایی که هنوز هم تو گوشش زمزمه میکنه و صداش میزنه...؛ و چاره چیست؟ جز تسلیم در برابر ِ مشیّت ِ حضرت ِ "او"...؛  ان شاءالله کامل تر خواهم نوشت.

و مطلب ِ دیگه ای که، ثبت ِ اون رو نگه میدارم برای صفحات ِ سررسیدم...

 

همین روزهای اخیر، وقتی آهنگِ  نفَس ِ مهدی یراحی رو شنیدم؛ یاد ِ شعری افتادم که خیلی شبیه بود به ترانه ی این آهنگ؛ شعری که شاید حدود ِ دو سال ِ قبل، خوندمش:

در خیالات ِ خودم، در زیر ِ بارانی که نیست

می رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست

می نشینی روبه رویم خستگی در می کنی

چای می ریزم برایت، توی فنجانی که نیست

باز می خندی و می پرسی که حالت بهتر است؟

باز می خندم که خیلی... گرچه می دانی که نیست

شعر می خوانم برایت، واژه ها گُل می کنند

یاس و مریم می گذارم توی گلدانی که نیست

چشم می دوزم به چشمت، می شود آیا کمی

دست هایم را بگیری بین ِ دستانی که نیست؟

وقت ِ رفتن می شود، با بغض می گویم نـرو

پشت ِ پایت اشک می ریزم در ایوانی که نیست

می روی و خانه لبریز از نبودَت می شود

باز تنها می شوم با یاد ِ مهمانی که نیست

...

رفته ای و بعد ِ تو، این کار ِ هر روز ِ من است

باور ِ این که نباشی، کار ِ آسانی که نیست

"بیتا امیری"

.....

 چقدر تشکر کنم از کسانی که "به رواق" لطف دارند و سر میزنند و میدونم؟ که همین حضورشون، حتی خاموش، روشن نگه میداره چراغ ِ دلـم رو...؛ ممنون که هستید.

 

* عنوان: سید علی صالحی.


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | یکشنبه 21 آذر 1395 | ساعت 02:15 ق.ظ | نظرها ()

                       "بسم  ِ اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم"
به خاطر داشتن ریشه ی خراسانی، از همون اوان ِ کودکی و حتی نوزادی، حداقل سالی یکی دو بار قسمت میشد بیایم پابوس امام رضا؛ و این خودش نعمت بزرگی بود. . . ؛ بعدها که اومدیم نیشابور، خب قاعدتا نزدیک تر شدیم به لحاظ مسافت؛ از سال 90، راهِ تنهایی زیارت اومدن من باز شد؛ زیارت هایی که یا صبح تا بعد از ظهر بود، یا غروب تا صبح...؛ که با خیال راحت می گشتم توی صحن ها و رواق ها و مسجد گوهرشاد؛ 
واقعا اصلا فکر نمی کردم روزگاری برسه که من هر روز صبح زود، قبل از سر کار رفتن، گلدسته های حرم و ببینم و سلام بدم به حضرت ثامن...؛ و من فکر میکنم این نیست، مگه نظر لطف خود ِ آقا امام رضا علیه السلام، که برکتِ حضورشون جاریه در زندگی هامون...  
ولی با وجود همه ی این ها که نعمت و سعادته قطعاً، همیشه غبطه میخورم به حال زائرانی که از راه های دورتر میان و چند روز می مونن و نماز به نماز، از محل اسکانشون راه میفتن به سمت حرم؛ زائرانی رو که اطراف حرم و بازار رضا، نبات و زعفرون و زرشک به دست، میتونی ببینی...؛  

امروز نوبت مهدیه بود که باعث خیر بشه. . . ؛ که بدون تصمیم قبلی، قسمت بشه برم پابوس حضرت همسایه م؛ نماز خوندم و تلفنی همدیگه رو پیدا کردیم؛ گفت بیا نزدیکِ باب الرضا، رو به روی مانیتور، کنار آب خوری؛ و حدود دو ساعتِ دلنشین رو کنار مهدیه و مامان مهربونش گذروندم؛ خدایا شکرت. 


* بعضی روزها انقدر دلم گرفته ست و انقدر بغض میکنم که همین طور که چشم دوختم به مانیتور و مشغول کار کردن هستم، دلم میخواد برم وسط میدون، رو به حرم آقا وایستم و اجازه بدم صورتم خیس بشه؛ بدون اینکه نگران نگاه دیگران باشم. . . ؛ 

دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 11 آذر 1395 | ساعت 09:07 ب.ظ | نظرها ()

                 "بسم ِ اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم"

امروز جمعه بود و ما مشهد موندیم، بس که هوا سرد شده...؛ فکر کنم لازم نیست بگم که چقدر هوای سرد و دوست ندارم...؛

از دیشب تصمیم داشتم قیمه درست کنم امروز ناهار؛ واسه همین لپه شو خیس کردم؛ صبح ِ نه چندان زود، مشغول ِ درست کردنش شدم؛ پیاز و خلال کردم و سرخ کردم، گوشت و شستم و ریختم تو قابلمه؛ مثلا این وسط ها هِی با خودت فکر کنی که خب چرا من باید توی خونه! دو تا لباس ِ بافتنی بپوشم و جوراب هم داشته باشم تازه؟! این همه سرما از کجا میاد وقتی لیلا نایلون زده به کانال کولر و پنجره؟ وقتی در ِ این یکی اتاق که به "یخچال ِ طبیعی" تبدیل شده! رو بستیم؟!  نمک، فلفل و زردچوبه میریزم و هم میزنم، بوی خوبی بلند میشه ازش...؛ لپه رو اضافه میکنم، هم میزنم، آب میریزم و میذارم که جوش بیاد...؛ میام صبونه میخورم؛ و بعدتر، رب و لیمو عمانی رو مهمون ِ قابلمه میکنم...؛ با خودم فکر میکنم: چی میشد ما هم خواب ِ زمستونی داشتیم؟!  به این حرف هام نگاه نکنید؛ میدونم که زمستون اگه نباشه، سفیدی ِ برف اگه نباشه، سبزی و طراوت ِ بهـار و تابستون هم نخواهد بود؛ میدونم که باید لمس کنه پوستمون سرما و لرزیدن رو...؛ اما خب، گاهی وقت ها، اراجیف میبافم به هم!  آب قطع میشه برای اولین بار! و اعصابم خط خطی میشه، من به بودن ِ آب حساسم...؛

میام سر ِ لپ تاپ، کارهامو تایپ میکنم؛ آب وصل میشه؛ برنج و میشورم و نمک میریزم توش و میذارم روی گاز، سیب زمینی پوست میکَنَم و خلال میکنم؛ کف ِ برنج و میگیرم و دم کُن میدارم روش و شعله شو کم میکنم؛ سیب زمینی ها رو سرخ میکنم و تا وقتی خورشت جا بیفته، دوباره میام سر  ِ کارهام...؛

به این فکر میکنم که خیلی وقته "تمنای وصال" ننوشتم!!! اما تمنای وصالَم پابرجاست...؛ غروب میشه؛ هندزفری میذارم توی گوشم و زیارت ِ آل یاسین گوش میدم، به طه به یاسین گوش میدم، و کار میکنم...؛ لیلا میره بیرون، تنها میشم...؛

 تلویزیون آهنگ ِ "کاغذ ِ نامه" ی احسان خواجه امیری رو میذاره..... دیگه حالم دست ِ خودم نیست؛ تازه اولشه؛ دانلودش میکنم و بلند بلند می بارم...؛ و چقدر این حال و دوست دارم...؛

دلم براتون تنگ شده آقاجان...؛ دلم براتون تنگ شده مـَهدی جان؛ میدونم حواس ِ شما به ما هست، دعا کنید حواس ِ ما از این پرت تر نشه...؛


دلم انگاری گرفته، قدّ ِ بُغض ِ یاکریما

عصر ِ جمعه، توی ایوون، میشینَم مثل ِ قدیما

تو دلم میگم: آقاجون، تو مـُرادی، من مُریدم

من به اندازه ی وسعم، طعم ِ عشقت و چشیدم

کاشکی از قطره ی اشکت، کمی آبرو بگیرم

یعنی تو چشمه ی چشمات، با نگات، وضو بگیرم

برای لحظه ی دیدار، از قدیما نقشه داشتم

یه دونه هدیه ی ناچیز، واسه تو کنار گذاشتم

یادمه یکی بهم گفت: هر کی تنهاست توی دنیا،

یه دونه نامه ی خوش خط، بنویسه واسه آقا

کاغذ ِ نامه رو بعدش، توی رودخونه بریزه

بنویسه واسه مــولاش: خاطـِرِت خیــــــــــلی عـزیزه...؛

 

                              " الّـلـهمَّ عجّل لولیــک الفـــــــرج "

 

* اگه دوست داشتید، شما هم بشنوید.


دسته بندی: روز نگار ، تمنای وصال ،

توسط مینا خوجانی | جمعه 5 آذر 1395 | ساعت 10:31 ب.ظ | نظرها ()

                  "بسم ِ اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم"

. مثل همه ی شنبه صبح های این چند ماه ِ اخیر، هم زمان با بیدار شدن و آماده شدن ِ من برای اومدن به مشهد، مامان هم بیدار شد و زنگ زد به آژانس، اما یا دیر میومدن، یا جواب نمی دادن؛ از این طرف داشت دیرم میشد، این بود که مامان خودش منو رسوند؛ از اون جایی من با اتوبوس های تو راهی میام، یه مقدار منتظر موندم، نردیک بود ناامید بشم و با سواری بیام که یه اتوبوس نگه داشت و انگار زیاد جا نداشت و کسی رو هم سوار نمی کرد؛ مامان گفت یه نفر جا دارین؟ قبول کرد و من خداحافظی کردم و سوار شدم؛ یه دختر دیگه و من فقط سوار شدیم؛ اتوبوس ِ کاروانی بود که از اراک داشتن میرفتن مشهد؛ و به خاطر ِ کاروانی بودنش، با بقیه ی اتوبوس ها یه مقدار تفاوت داشت؛ تو راه بیشتر نگه داشت و وقتی هم رسیدیم مشهد، نرفت ترمینال و من و فلکه طبرسی پیاده کرد که خب تا حالا نرفته بودم، اما دور نبود از میدون ِ شهدا؛ ولی چیزی که باعث شد خاطره ی این اتوبوس* هم تو ذهنم ثبت بشه، اتفاق جالبی بود که...

فکر میکنم عوارضی ِ قبل از مشهد بود که پلیس ماشین و نگه داشت و بعد هم یه افسر اومد بالا و پرسید از کجا میاین؟... یه دسته قبض هم دستش بود؛ من و احتمالاً خیلی های دیگه فکر کردیم که میخواد برای کمربندی چیزی جریمه کنه؛ اما دیدم داره از اون دسته، یکی یکی قبض جدا میکنه و میده به مسافرها...؛ میداد و میگفت: امشب شام مهمون ِ امام رضایید...؛ باورم نمیشد؛ میترسیدم بگن اینا مسافر ِ تو راهی هستن و بهم نرسه...؛ اما انگار خدا از قبل نوشته بود برام و امام رضا دعوت کرده بودن...؛

تا بعد از ظهر موندم سرکار و از اونجا راهی ِ حرم شدم؛ نماز و زیارت و دعا؛ و بعد وارد شدن به حریم ِ سبز رنگ ِ مهمان سرای آستان ِ قدس...؛ و این نبود، جز رافت و مهربانی ِ حضرت ِ ثامن، حضرت ِ همسایه، که هر چه داریم در پناه ِ دعای اوست؛ جای همه عزیزان خالی؛ ان شاءالله به زودی ِ زود قسمت ِ آرزومندان و مشتاقان بشه.

 

.. چند وقت ِ قبل، با علی داشتم در مورد ِ "رواق" و اینکه کمتر مینویسم صحبت میکردم؛ جمله جالبی (نقل به مضمون)بهم گفت: یه وقت رواق ِت ورشکست نشه...؛ با این همه بدهی برای ننوشتن به خودم و به دیگران، واقعا باید حواسم باشه که ورشکست نشم خدای نکرده...؛

 

... به لطف ِ آقای محمدی، چند روزه که اینستاگرام دار! ، و به قول ِ خودشون آلوده شدم...؛ هرچند که همون طور که ناخودآگاه به ذهنم رسید، تو قسمت ِ بیوگرافی نوشتم: خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است؟! صفحه ای به نام ِ رواق (revaagh)؛ و با این عهد که اینجا موطن ِ اصلی ِ مجازی ِ من است...؛


* یاد اتوبوس شماره ی 4 افتادم؛ یادش بخیر، "رواق" چقدر کامنت داشت...؛

* * ان شاءالله ظرف سه روز ِ آینده مینویسم حرف هایی رو که دو-سه هفته ست باید می نوشتم.

 


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | چهارشنبه 26 آبان 1395 | ساعت 01:48 ق.ظ | نظرها ()

                                " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم"
آخر ِ شب باشه و تنها باشی و ساعت ِ دوازده و خورده یی، در حال ِ شام خوردن باشی!
بدونی که شبکه آی فیلم، تو این ساعت، سریال ِ "کهنه سوار" و پخش میکنه؛ یه سریال ِ دهه ی هفتادی، که خاطرات ِ خوبی ازش داری، که تداعی کننده ی روزهاییه که زندگی هامون انقدر دستخوش  و آلوده ی تکنولوژی نشده بود؛ روزهایی که حیاط بود و درخت بود و حوض بود؛ روزهایی که باباها "آقاجون "بودند و مامان ها "عزیز"...؛ که حرف ِشون در رو نداشت؛ مخالفت ها و "نه" گفتن هاشون حتی...؛ روزگاری که زندگیم خلاصه میشد تو نوشتن ِ مشق هام و بازی با بچه های کوچه و منتظر موندن برای پخش ِ سریال های هفتگی...
داشتم میگفتم...
همین طور که در حال ِ نگاه کردن و ایضاً غذا خوردن بودم، گفتم طبق ِ عادت (که اصولاً باید باخبر باشم از اطرافم)، یه سرچ/جست و جو بکنم توی گوگل و ببینم این بازیگر ِ نقش ِ حسین، که دیگه از همون موقع ندیدمش، کجاست و چه میکنه این روزها؟....
نتیجه ی جست و جوم باعث شد مدتی دست از غذا خوردن بکشم و اشکی که جمع شده بود تو چشم هام، بریزه رو صورتم...؛
نتیجه جست و جو توی چندین سایت، فقط چند خط ِ تکراری بود و دیگر هیچ...: "حسین ابراهیمی"، بازیگر ِ سریال ِ کهنه سوار، در سال 85، به علت ایست ِ قلبی فوت شده...؛ در حالی که فقط سی سالش بوده...؛ نمیدونم...؛ ما از حکمت و مصلحتِ خداوند برای زندگی هامون خبر نداریم و چیزی که به ذهن و زبون ِمون میاد، اینه که بگیم حیف ِ این جوون نبود؟... اما پشت ِ پرده ی این اتفاقات، قطعاً خبرهای دیگری ست...؛
                    
نمیدونم شما یادتون هست یا نه، اما اگه دوست داشتین، برای شادی  ِ روحش، فاتحه نثار کنید.

بعداً نوشت: و خدا بیامرزه زنده یادان ِ این سریال: حمیده خیرآبادی عزیز  ِ فیلم، نادیا دلدار گلچین،عروس خانواده، و اکبر خواجویی کارگردانش...؛


* آخر ِ شب/نصف شب باشه و توی روزهایی که درگیر ِ تحویل دادن ِ صورت وضعیت هستی، بشینی پست بنویسی! (دلم نیومد ننویسم) تازه فکر کنید با همین وضعیت، ساعت ِ 2:30 نیمه شب، شبکه 3، سریال ِ سفر ِ سبز...
**روزی که گذشت اقدام ِ جالبی کردم که برای خودمم عجیب بود! تا یار که را خواهد و میلش به که باشد...

دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | سه شنبه 11 آبان 1395 | ساعت 01:41 ق.ظ | نظرها ()

           "بسم الله الرحمن الرحیم"
میخواستم از رفتارهایی بنویسم که این روزها میبینم و...؛ از کسانی که جلوی روی اشخاص با احترام رفتار میکنن و میگن و میخندن، اما پشت سرشون به راحتی حرف میزنن و حتی ناسزا میگن!  کسانی که خیلی زود در مورد دیگران قضاوت میکنند و این قضاوت نادرست، تاثیر میذاره تو رفتار و گفتارشون؛ 
از افرادی که احترامشون از روی ترس و موقعیت شناسیه!  و واقعی نیست! از استفاده های شخصی از اموال عمومی، از کم گذاشتن ها... 
از با طعنه و کنایه حرف زدن ها، زخم زدن ها، آزردن ها...؛ از ریختن قبح یه سری ضد ارزش ها...؛ 
پریروز، شنبه، بعد از ساعت اداری، با منیره (همون پرستوی مجازی ) تو حرم قرار گذاشتم که برم ببینمش؛ تا ساعت سه وقت داشتم، چون بعدش میخواستن برن فرودگاه؛ گفت بیا رواق امام خمینی؛ با سرعتی بسیار، روونه شدم سمت حرم، که از محل کارم تا اونجا حدود یه ربع راهه...؛ وقتی رسیدم به رواق، زنگ زدم گفتم من اومدم، کجایی؟ گفت عینک داری؟ گفتم آره؛ (آخه ما تا حالا حضوری همدیگه رو ندیده بودیم ) بعد دیدم یه خانوم محجبه ی بچه به بغل، اومد سمتم، و با لهجه شیرین اصفهانیش، باهام احوالپرسی کرد...؛ ماشاءالله امیرحسین دو ماهه ش هم بسیار آروم و ناز تو بغلش خواب بود؛  نزدیک بیست دقیقه صحبت کردیم و بعدم خداحافظی... 
به نظر من، منیره مثل اسمش پر از نور بود، و همون چند دقیقه هم صحبتی حتی، کافی بود برای اینکه لذت ببرم از ایمان و اخلاقش؛ هر چند به صورت مجازی باهاش آشنایی داشتم و به "حوض خونه"ش سر میزدم...؛ یه جمله از حرف هاش مدام زنگ میزنه تو گوشم، بس که اعتقاد داشتم و دارم بهش، و اون وقتی بود که گفتم: ماشاءالله پسرت چقدر آرومه، و جواب شنیدم(نقل به مضمون ): آره خدا رو شکر، دوران قبل از تولدش خیلی مراقبت کردم... کتاب ریحانه بهشتی رو خوندم...؛  و کیف کردم از این طرز تفکر و زندگی... برخلاف اونچه که  معمولا تو اطرافم میبینم...؛ بعد از خداحافظی، به منیره فکر کردم، به طرز فکر و زندگیش، به اینکه در کنار اون افراد، همچین انسان هایی هم هستند خدا رو شکر، و این بیت زنده یاد پروین اعتصامی برام تداعی شد: 
عیب کسان منگر و احسان ِخویش  *  دیده فرو بر به گریبان ِ خویش

بعدا نوشت: ناگفته نماند که باعث و بانی این دیدار هم، یه جورایی آقای محمدی بودند که "نخ  ِ تسبیح وار"، برای "وصل کردن" اومدن. 


* جای دوستان خالی، زیارت با صفایی بود با وجود مقداری عجله...؛ و قسمت شد برم صحن قدس(گوهرشاد) که مدت ها در حال تعمیر/ساخت و ساز بود و قسمتی از ایوان مقصوره هنوز هم هست؛ دعاگو بودم اگر قابل بوده باشم. 
** ان شاءالله در اولین فرصت، ادامه نامه سرگشاده رو خواهم نوشت.  

دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | سه شنبه 4 آبان 1395 | ساعت 01:56 ق.ظ | نظرها ()

               "بسم الله الرحمن الرحیم"

قطعا برای یه وبلاگ نویس، (اون هم وبلاگ نویسی که اهل تلگرام و اینستاگرام و صفحات مجازی دیگه نیست) سخته، وقتی ببینه یه عالمه روز! گذشته و احیانا یه عالمه حرف داشته که نتونسته بنویسه؛ یعنی وقت نکرده...؛ 
این روزها فشار کارم زیاده؛ هم یه هفته مسافرت باعث شده عقب بمونم و هم حجم کارم این ماه کلی بیشتر شده و هم خیلی کمتر کمک شده بهم؛ نتیجه همه این ها تو چند روز گذشته، یه سری عوارض جسمانیه که عمدتا از کم خوابی و کار با کامپیوتر نشات میگیره...؛  
حتی همین الان، فقط کافیه سرم و بذارم....؛ به شدت خوابم میاد؛ و صبح زود هم باید برم مشهد ان شاءالله.
و همیشه خدا رو شکر. 
التماس دعا. 

دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 10 مهر 1395 | ساعت 01:08 ق.ظ | نظرها ()

          " بسم الله الرحمن الرحیم"
ساعت حدود هفت صبحه، رو به روی دریا نشستم و دارم صدا و رنگ و زیباییش رو ذخیره میکنم برای روزهای بی دریایی... 
دارم به بازی شگفت انگیز و لا ینقطع  موج ها با ساحل نگاه میکنم؛ که هر رفت و برگشتشون انگار که نه، حتما تسبیح خداست؛ و این صدف های ریز سفید و بعضا قهوه ای و حتی مشکی، که هی پیدا میشن و هی پنهان؛ و امواج روشن و براق خورشید، که حاشیه مینداره دور ابرهای پنبه ای... 
و به نظرم، یکی از بی نظیرترین و چشم نوازترین مناظر طبیعت به حساب میاد؛ البته اگر بگذارند...؛ اگه این همه پلاستیک و چوب بلال نریزند تو ساحل؛ اگه با ماشین و موتور رژه نرن؛ اگه سر و صدای قایق های مختلف و جت اسکی و ماشین های ساحلی اجازه بده...؛ 
غروب شنبه بود که رسیدیم؛ اسکانمون متل بامداد بابلسر بود و البته هنوز هست؛ یکشنبه عصر رفتیم گشت دریایی با کشتی، که تجربه خوبی بود؛ دوشنبه هم رفتیم جنگل کشپل، نزدیک نور؛ و دیروز هم سه شنبه بازار بابلسر و بازار مرکزی؛ امروز روز آخره،  و بناست که با دریا باشیم و کنار دریایی که امروز طوفانیه و طوفانی بودنش هم زیباست حتی؛ وقتی که امواج، قدرتمندتر و سفیدتر و با موسیقی بیشتر خودنمایی میکنند؛  و ان شاءالله بعد از ظهر باید راه بیفتیم؛ 

یه روز تو سالهای نه چندان نزدیک، به مادر خدا بیامرزم (مامان بابام )، گفتم چرا بین دو تا سجده نمازت، کامل نمیشینی؟ یعنی هنوز کامل ننشسته، دوباره میرفت سجده...؛ یادمه اون موقع بهم گفت کمرم درد میکنه...؛ نمیدونم اون روز چقدر فهمیدم، اما تو این دو روز اولی که اومدیم اینجا و کمرم به شدت گرفته بود و درد میکرد و حتی نمیتونستم درست خم و راست بشم، کاملا درک کردم معنی حرف و عملش رو...  خدایشان رحمت کند...؛  البته به لطف خدا، خیلی بهتر شدم؛ فقط کاش بیشتر قدر نمازهای ایستاده و رکوع و سجودهای بی دردمون رو بدونیم، وقتی هر بار تکرار میکنیم: "بحول الله و قوته اقوم و اقعد"...  


* ان شاءالله عکس بعدا اضافه خواهد شد. 

دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | چهارشنبه 17 شهریور 1395 | ساعت 07:00 ق.ظ | نظرها ()

           "بسم الله الرحمن الرحیم" 
با اینکه احتمالا جز برای دو سه نفر که میدونم لطفشون شامل حالم میشه و به "رواق" سر میزنند، ننوشتن و نبودن مطلب جدید مهم نیست، با اینکه خیلی هایی که میشناختمشون دیگه نیستند ظاهرا، و خیلی های دیگه که هستند، همه وقتشون رو در تلگرام و اینستاگرام میگذرونند و دیگه حوصله وبلاگ خوندن ندارند، با اینکه خودم حتی، کمتر فرصت نوشتن دارم و تعداد پست هام خیلی کمتر شده متاسفانه، 
اما هیچ کدوم این ها دلیل نمیشه که نخوام بنویسم؛ و هیچ کدوم این ها دلیل نمیشه که یادم بره و یا بی اهمیت بشه برام هشتم شهریور...؛ هشتم شهریور که "پنج سالگی رواق" بود و هم زمان: "پنج سالگی چادری شدنم"... تولدت مبارک رواق جان، و تولد بودنت مبارک، چادرم، سایه سرم...؛ که من خیلی چیزها رو از شما دو تا دارم...؛ 
و چقدر زود داره میگذره همه چیز !!!!! 
من هنوز هم وفادارم به حرفهایی که توی اولین پست "رواق" نوشتم و اینجا برای من هنوز همون مامن و همون جای دنجیه که بیام توش دلنوشته هام و ثبت کنم...؛ اما خب، آدمیزاد است دیگر،؛ توی زندگی به تناسب موقعیت هاش، شرایط فرق میکنه و مثلا اینطوری میشه که وقتی از سرکار برمیگردی، انقدر خسته ای و آنقدر شبها طبق معمول کم میخوابی که باید یه مقدار بخوابی؛ بعد مثلا میبینی باید بری نون بخری یا مثلا سیب زمینی پیاز، یا مثلا باید غذا درست کنی، یا وقتی دو روز آخر هفته میای خونه، حتی نمیرسی کامپیوتر و روشن کنی!  یا مثلا یه وقتهایی انقدر حالت گرفته و ابریه که ترجیح میدی تو وقتی که داری، یه ذره گریه کنی تا اول دلت سبک بشه...؛  یا مثلا انقدر فکرت مشغوله که تازه تو روز "دحو الارض" میفهمی امروز دحو الارضه! در صورتی که قبلا ها شرایطت فرق داشت؛ 
الغرض، ان شاءالله تا وقتی که توان نوشتن داشته باشم، می نویسم توی "رواق"، حتی اگه مخاطبش فقط خودم باشم؛ 
تو این مدت میخواستم از پنج تا گلدونمون بنویسم که لیلا اوایل بهار خرید و گذاشت تو حیاط و من هر سر شب، بهشون آب میدادم و وقتی که گل میدن مثل این یکی دو هفته، احساس لذت میکنم و با خودم میگم پس ببین باغدارها و کشاورزها چه لذتی میبرن وقتی محصولشون به بار میشینه؛ و بی ربط و با ربط، یاد این جمله از کتاب شازده کوچولو افتادم که: "تو مسئول چیزی هستی که اون و اهلی کردی، تو مسئول گلت هستی...؛" ان شاءالله در اولین فرصت عکس گلدون ها رو میذارم. 
چهارشنبه ای که گذشت، روز خاصی بود؛ روزی که من با آقای محمدی و خانواده شون و چند تا از همکاران رفتیم بیرون "اخلمد"؛ جایی بیرون از مشهد، نزدیک چناران؛ یه منطقه ییلاقی که از قضا، شش، هفت تا آبشار داره و طبیعت زیبایی که لذت بخشه دیدنش...؛ همه چیز خوب بود مخصوصا مهمان نوازی آقای محمدی و خانواده شون؛ مدتها بود آنقدر راه نرفته بودم، اونم راهی که یه مقدار صعب العبور باشه و خیلی ارزشمند بود برام، وقتی که میدیدم خانم آقای محمدی حواسشون به
 من بود و دستم و میگرفتن جاهای سخت تر...؛ 
همه چیز خوب بود خدا رو شکر، اما گاهی یه سری نگاه ها و یه سری حرف ها، یا یه سری بی توجهی دیدن ها،  اذیت میکنه آدمو؛ مثلا رفتار یکی از همکاران، که نمیدونم بنده چه هیزم تری بهش فروختم که با همه میگه و میخنده، اما به من که میرسه، گاهی با حالت تمسخر و کنایه رفتار میکنه!!!!! جالبه که ما هیچ برخورد مستقیمی هم با هم نداریم! ضمن اینکه ایشون پنج سال از من کوچیکتره...؛ یه مدت خواستم و تصمیم گرفتم بیشتر مخاطب قرارش بدم، یا مثل بقیه، به حرفهاش بخندم و...؛ اما واقعا رفتارش و نمیفهمم!  مثلا روزی که گذشت، به همکارام اس ام اس دادم که ان شاءالله دارم میرم مسافرت و خداحافظی و طلب حلالیت؛ همه جواب دادن قاعدتا، به جز این خانم! که واقعا نمیدونم چی باید بگم...؛ درسته که اهمیتی نداره اصلا، اما وقتی یادم میاد ناراحت میشم؛ و جالب تر اینجاست که صورت وضعیت این ماهم رو ایشون قراره چک بکنه، اونم در شرایطی که من نیستم...؛ توکل به خدا، که خدا هست؛
ان شاءالله تا دو، سه ساعت دیگه قراره حرکت کنیم؛ اما اینبار با تور میریم و احتمالا سفر متفاوتی رو تجربه خواهیم کرد به امید خدا؛ مقصد شمال هست که از سال 92 (که پستش رو هم نوشتم)، دیگه قسمت نشده و دلم بسی تنگ شده برای دریا... 
التماس دعا، حلال بفرمایید. 


* خدا را هزاران بار شکر و ممنون؛ مترصد فرصتی هستم که بنویسم از نانوشته ها، ان شاءالله.  
** راستی، سالروز ازدواج یگانه زوج معصوم عالم، مبارک باد و فرخنده. 

دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 13 شهریور 1395 | ساعت 02:07 ق.ظ | نظرها ()

1
2
3
4
5
6
7
...
پیامبر ِ رحمت صلّی الله، می فرمایند:
" هر کس در کتابی یا نوشته ای، بر من صلوات بفرستد(یعنی صلوات را بنویسد)، تا نامِ من در آن کتاب هست، ملائکه برای او از درگاهِ حق، طلبِ آمرزش می کنند."
.
" الّلهمّ صَلِّ علی محمّد وَ آلِ محمّد
وَ عَجّل فَرَجَهُم "

دسته بندی ها

روز نگار
حرف دل
رد پای خاطره
تمنای وصال
حق و حقوق
از زبان حافظ
مُحرّم گونه
از بهترین ها
یه دور ِ همی ِ مَجازی

آرشیو مطالب

اردیبهشت 1396
فروردین 1396
اسفند 1395
بهمن 1395
دی 1395
آذر 1395
آبان 1395
مهر 1395
شهریور 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
مرداد 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391

پیوندهای وب

گوشه نشین*
نشانی
برای خاطر آیه ها
بهار نارنج
آیه گرافی
سقاخانه
و ما ادراك...؟
تو فقط لیلی باش
فلسفه، حقوق و سه نقطه
من و چادرم، خاطره ها
پرنده ترین ماهی
قلم
شهر بی نامی
پاک نویس های یک مداد رنگی
روزگار وصل
هم از آفتاب
دانه سیب
پایگاه فرهنگی اجتماعی مصاف
رسن
در حیرت
اندر زِنامه
گلدان شمعدانی
اردیبهشت
تسنیم
یاران خراسانی
احسن الحال
و.. زندگی مشترک
گزارش یک زبان شناس
تسبیح
حوض خونه
این روزها...
دولتِ مَهدی عجّل الله تعالی فرجهُ الشریف
همنفس طلبه
ساعت به وقت دلتنگی
ترنم خیال
ابر و آفتاب
اَینَ بقیّة الله؟!؟!؟
سیده ...
سنجاقک
معصومانه
فوتبالیست کوچک
صندوق صبر(یادی از خورشید پشت ابر)
روشا نوری از بهشت
تو را نفس می کشم
وبلاگ شخصی احمد میری
نشر خوبی ها

آمار وب

تعداد کل مطالب:

بازدید امروز:

بازدید دیروز:

بازدید این ماه:

بازدید ماه قبل:

بازدید کلی وبلاگ:

بروز شده در


دانلود آهنگ جدید