تبلیغات
رواق

رواق

                "بسم ِ اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم"

باز از اون روزهایی شده که نوشتنَ م طلسم شده انگار! از اون روزهایی که هم صفحات سررسیدم خالی مونده، هم "رواق" منتظره که به وعده هام عمل کنم...؛ که در مورد ِ چند تا موضوع میخواستم و باید مینوشتم و هی امروز و فردا کردم!

از دختری که شاید هفته به هفته میوه نخوره(یعنی حس ِ خوردنش رو نداره)!

از دختری که زندگیش رو محدود کرده(یا شاید شده!) به فقط سر ِ کار رفتن و خونه و کارهای روتینی که شاید اگه مجبور نبود، اون ها رو هم انجام نمیداد!

از دختری که برخلاف ِ قریب به اتفاق ِ هم جنس هاش، اهل ِ بازار و خیابون و خرید نیست؛ که با عرض ِ پوزش! هشت ماهه داره اینجا زندگی میکنه و همین چند وقت پیش فهمید سر ِ کوچه شون مغازه ی لباس فروشی و سبزی ِ آماده فروشی هم هست!!! یا تازه فهمید سر خیابونی که خیلی روزها تندتند ازش عبور میکنه، یه پاساژ ِ دیگه هم هست ( که البته نرفته)!

از دختری که آهنگ ِ "آشوبم" ِ گروه ِ چارتار و "ماه و ماهی" ِ حجت ِ اشرف زاده، جزو ِ شاد ترین آهنگ های گوشیشه!!! و اصولاً با نواهای شیش و هشت میونه ای نداره...

از دختری که فقط فکر میکنه و فکر میکنه و فکر میکنه،

انتظار ِ بیشتری هم نباید داشت!

یادم بود، از قبلش یادم بود که سیزدهم ِ آذر، سی و پنجمین سالگرد ِ آسمونی شدن ِ "عمـو شفیع"ـه و میخواستم بنویسم؛ بنویسم که فراموشش نکردم و گاهی صداش میزنم؛ و هنوز هم ازش میخوام دعا کنه برای جاری شدن ِ بهترین ها تو زندگی ِ هم خون ِ ش...؛ و آخر ِ سر، اگه دوست داشت، دعایی هم برای من ِ مهجور...؛

 چند روز ِ قبل، بعد از شنیدن ِ حرف هایی که رنگ ِ حقیقت داشت، تو مسیر ِ خونه، فکر کردم؛ راه رفتم و فکر کردم؛ تو هوای نسبتاً سرد، نفس کشیدم و فکر کردم؛ چقدر خوبه که آدم هایی نگران ِ آدم بشن؛ آدم هایی برادر ِ بزرگتر ِ آدم باشن؛ برادرهایی با تعصب ِ برادرانه...؛

 چند شب ِ قبل، دلم گرفت برای دل گرفتگی ِ کسی که یکی از عزیزانش سفر کرده؛ سفری ابدی؛ که محروم شده از شنیدن ِ صدایی که هنوز هم تو گوشش زمزمه میکنه و صداش میزنه...؛ و چاره چیست؟ جز تسلیم در برابر ِ مشیّت ِ حضرت ِ "او"...؛  ان شاءالله کامل تر خواهم نوشت.

و مطلب ِ دیگه ای که، ثبت ِ اون رو نگه میدارم برای صفحات ِ سررسیدم...

 

همین روزهای اخیر، وقتی آهنگِ  نفَس ِ مهدی یراحی رو شنیدم؛ یاد ِ شعری افتادم که خیلی شبیه بود به ترانه ی این آهنگ؛ شعری که شاید حدود ِ دو سال ِ قبل، خوندمش:

در خیالات ِ خودم، در زیر ِ بارانی که نیست

می رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست

می نشینی روبه رویم خستگی در می کنی

چای می ریزم برایت، توی فنجانی که نیست

باز می خندی و می پرسی که حالت بهتر است؟

باز می خندم که خیلی... گرچه می دانی که نیست

شعر می خوانم برایت، واژه ها گُل می کنند

یاس و مریم می گذارم توی گلدانی که نیست

چشم می دوزم به چشمت، می شود آیا کمی

دست هایم را بگیری بین ِ دستانی که نیست؟

وقت ِ رفتن می شود، با بغض می گویم نـرو

پشت ِ پایت اشک می ریزم در ایوانی که نیست

می روی و خانه لبریز از نبودَت می شود

باز تنها می شوم با یاد ِ مهمانی که نیست

...

رفته ای و بعد ِ تو، این کار ِ هر روز ِ من است

باور ِ این که نباشی، کار ِ آسانی که نیست

"بیتا امیری"

.....

 چقدر تشکر کنم از کسانی که "به رواق" لطف دارند و سر میزنند و میدونم؟ که همین حضورشون، حتی خاموش، روشن نگه میداره چراغ ِ دلـم رو...؛ ممنون که هستید.

 

* عنوان: سید علی صالحی.


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | یکشنبه 21 آذر 1395 | ساعت 03:15 ق.ظ | نظرها ()

                       "بسم  ِ اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم"
به خاطر داشتن ریشه ی خراسانی، از همون اوان ِ کودکی و حتی نوزادی، حداقل سالی یکی دو بار قسمت میشد بیایم پابوس امام رضا؛ و این خودش نعمت بزرگی بود. . . ؛ بعدها که اومدیم نیشابور، خب قاعدتا نزدیک تر شدیم به لحاظ مسافت؛ از سال 90، راهِ تنهایی زیارت اومدن من باز شد؛ زیارت هایی که یا صبح تا بعد از ظهر بود، یا غروب تا صبح...؛ که با خیال راحت می گشتم توی صحن ها و رواق ها و مسجد گوهرشاد؛ 
واقعا اصلا فکر نمی کردم روزگاری برسه که من هر روز صبح زود، قبل از سر کار رفتن، گلدسته های حرم و ببینم و سلام بدم به حضرت ثامن...؛ و من فکر میکنم این نیست، مگه نظر لطف خود ِ آقا امام رضا علیه السلام، که برکتِ حضورشون جاریه در زندگی هامون...  
ولی با وجود همه ی این ها که نعمت و سعادته قطعاً، همیشه غبطه میخورم به حال زائرانی که از راه های دورتر میان و چند روز می مونن و نماز به نماز، از محل اسکانشون راه میفتن به سمت حرم؛ زائرانی رو که اطراف حرم و بازار رضا، نبات و زعفرون و زرشک به دست، میتونی ببینی...؛  

امروز نوبت مهدیه بود که باعث خیر بشه. . . ؛ که بدون تصمیم قبلی، قسمت بشه برم پابوس حضرت همسایه م؛ نماز خوندم و تلفنی همدیگه رو پیدا کردیم؛ گفت بیا نزدیکِ باب الرضا، رو به روی مانیتور، کنار آب خوری؛ و حدود دو ساعتِ دلنشین رو کنار مهدیه و مامان مهربونش گذروندم؛ خدایا شکرت. 


* بعضی روزها انقدر دلم گرفته ست و انقدر بغض میکنم که همین طور که چشم دوختم به مانیتور و مشغول کار کردن هستم، دلم میخواد برم وسط میدون، رو به حرم آقا وایستم و اجازه بدم صورتم خیس بشه؛ بدون اینکه نگران نگاه دیگران باشم. . . ؛ 

دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 11 آذر 1395 | ساعت 10:07 ب.ظ | نظرها ()

                 "بسم ِ اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم"

امروز جمعه بود و ما مشهد موندیم، بس که هوا سرد شده...؛ فکر کنم لازم نیست بگم که چقدر هوای سرد و دوست ندارم...؛

از دیشب تصمیم داشتم قیمه درست کنم امروز ناهار؛ واسه همین لپه شو خیس کردم؛ صبح ِ نه چندان زود، مشغول ِ درست کردنش شدم؛ پیاز و خلال کردم و سرخ کردم، گوشت و شستم و ریختم تو قابلمه؛ مثلا این وسط ها هِی با خودت فکر کنی که خب چرا من باید توی خونه! دو تا لباس ِ بافتنی بپوشم و جوراب هم داشته باشم تازه؟! این همه سرما از کجا میاد وقتی لیلا نایلون زده به کانال کولر و پنجره؟ وقتی در ِ این یکی اتاق که به "یخچال ِ طبیعی" تبدیل شده! رو بستیم؟!  نمک، فلفل و زردچوبه میریزم و هم میزنم، بوی خوبی بلند میشه ازش...؛ لپه رو اضافه میکنم، هم میزنم، آب میریزم و میذارم که جوش بیاد...؛ میام صبونه میخورم؛ و بعدتر، رب و لیمو عمانی رو مهمون ِ قابلمه میکنم...؛ با خودم فکر میکنم: چی میشد ما هم خواب ِ زمستونی داشتیم؟!  به این حرف هام نگاه نکنید؛ میدونم که زمستون اگه نباشه، سفیدی ِ برف اگه نباشه، سبزی و طراوت ِ بهـار و تابستون هم نخواهد بود؛ میدونم که باید لمس کنه پوستمون سرما و لرزیدن رو...؛ اما خب، گاهی وقت ها، اراجیف میبافم به هم!  آب قطع میشه برای اولین بار! و اعصابم خط خطی میشه، من به بودن ِ آب حساسم...؛

میام سر ِ لپ تاپ، کارهامو تایپ میکنم؛ آب وصل میشه؛ برنج و میشورم و نمک میریزم توش و میذارم روی گاز، سیب زمینی پوست میکَنَم و خلال میکنم؛ کف ِ برنج و میگیرم و دم کُن میدارم روش و شعله شو کم میکنم؛ سیب زمینی ها رو سرخ میکنم و تا وقتی خورشت جا بیفته، دوباره میام سر  ِ کارهام...؛

به این فکر میکنم که خیلی وقته "تمنای وصال" ننوشتم!!! اما تمنای وصالَم پابرجاست...؛ غروب میشه؛ هندزفری میذارم توی گوشم و زیارت ِ آل یاسین گوش میدم، به طه به یاسین گوش میدم، و کار میکنم...؛ لیلا میره بیرون، تنها میشم...؛

 تلویزیون آهنگ ِ "کاغذ ِ نامه" ی احسان خواجه امیری رو میذاره..... دیگه حالم دست ِ خودم نیست؛ تازه اولشه؛ دانلودش میکنم و بلند بلند می بارم...؛ و چقدر این حال و دوست دارم...؛

دلم براتون تنگ شده آقاجان...؛ دلم براتون تنگ شده مـَهدی جان؛ میدونم حواس ِ شما به ما هست، دعا کنید حواس ِ ما از این پرت تر نشه...؛


دلم انگاری گرفته، قدّ ِ بُغض ِ یاکریما

عصر ِ جمعه، توی ایوون، میشینَم مثل ِ قدیما

تو دلم میگم: آقاجون، تو مـُرادی، من مُریدم

من به اندازه ی وسعم، طعم ِ عشقت و چشیدم

کاشکی از قطره ی اشکت، کمی آبرو بگیرم

یعنی تو چشمه ی چشمات، با نگات، وضو بگیرم

برای لحظه ی دیدار، از قدیما نقشه داشتم

یه دونه هدیه ی ناچیز، واسه تو کنار گذاشتم

یادمه یکی بهم گفت: هر کی تنهاست توی دنیا،

یه دونه نامه ی خوش خط، بنویسه واسه آقا

کاغذ ِ نامه رو بعدش، توی رودخونه بریزه

بنویسه واسه مــولاش: خاطـِرِت خیــــــــــلی عـزیزه...؛

 

                              " الّـلـهمَّ عجّل لولیــک الفـــــــرج "

 

* اگه دوست داشتید، شما هم بشنوید.


دسته بندی: روز نگار ، تمنای وصال ،

توسط مینا خوجانی | جمعه 5 آذر 1395 | ساعت 11:31 ب.ظ | نظرها ()

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 1 آذر 1395 | ساعت 02:29 ق.ظ | نظرها ()

پیامبر ِ رحمت صلّی الله، می فرمایند:
" هر کس در کتابی یا نوشته ای، بر من صلوات بفرستد(یعنی صلوات را بنویسد)، تا نامِ من در آن کتاب هست، ملائکه برای او از درگاهِ حق، طلبِ آمرزش می کنند."
.
" الّلهمّ صَلِّ علی محمّد وَ آلِ محمّد
وَ عَجّل فَرَجَهُم "

دسته بندی ها

روز نگار
حرف دل
رد پای خاطره
تمنای وصال
حق و حقوق
از زبان حافظ
مُحرّم گونه
از بهترین ها
یه دور ِ همی ِ مَجازی

آرشیو مطالب

اسفند 1395
بهمن 1395
دی 1395
آذر 1395
آبان 1395
مهر 1395
شهریور 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
مرداد 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391

پیوندهای وب

گوشه نشین*
نشانی
برای خاطر آیه ها
بهار نارنج
آیه گرافی
سقاخانه
و ما ادراك...؟
تو فقط لیلی باش
فلسفه، حقوق و سه نقطه
من و چادرم، خاطره ها
پرنده ترین ماهی
قلم
شهر بی نامی
پاک نویس های یک مداد رنگی
روزگار وصل
هم از آفتاب
دانه سیب
پایگاه فرهنگی اجتماعی مصاف
رسن
در حیرت
اندر زِنامه
گلدان شمعدانی
اردیبهشت
تسنیم
یاران خراسانی
احسن الحال
و.. زندگی مشترک
گزارش یک زبان شناس
تسبیح
حوض خونه
این روزها...
دولتِ مَهدی عجّل الله تعالی فرجهُ الشریف
همنفس طلبه
ساعت به وقت دلتنگی
ترنم خیال
ابر و آفتاب
اَینَ بقیّة الله؟!؟!؟
سیده ...
سنجاقک
معصومانه
فوتبالیست کوچک
صندوق صبر(یادی از خورشید پشت ابر)
روشا نوری از بهشت
تو را نفس می کشم
وبلاگ شخصی احمد میری
نشر خوبی ها

آمار وب

تعداد کل مطالب:

بازدید امروز:

بازدید دیروز:

بازدید این ماه:

بازدید ماه قبل:

بازدید کلی وبلاگ:

بروز شده در



دانلود آهنگ جدید