تبلیغات
رواق

رواق

                  "بسم ِ اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم"

. مثل همه ی شنبه صبح های این چند ماه ِ اخیر، هم زمان با بیدار شدن و آماده شدن ِ من برای اومدن به مشهد، مامان هم بیدار شد و زنگ زد به آژانس، اما یا دیر میومدن، یا جواب نمی دادن؛ از این طرف داشت دیرم میشد، این بود که مامان خودش منو رسوند؛ از اون جایی من با اتوبوس های تو راهی میام، یه مقدار منتظر موندم، نردیک بود ناامید بشم و با سواری بیام که یه اتوبوس نگه داشت و انگار زیاد جا نداشت و کسی رو هم سوار نمی کرد؛ مامان گفت یه نفر جا دارین؟ قبول کرد و من خداحافظی کردم و سوار شدم؛ یه دختر دیگه و من فقط سوار شدیم؛ اتوبوس ِ کاروانی بود که از اراک داشتن میرفتن مشهد؛ و به خاطر ِ کاروانی بودنش، با بقیه ی اتوبوس ها یه مقدار تفاوت داشت؛ تو راه بیشتر نگه داشت و وقتی هم رسیدیم مشهد، نرفت ترمینال و من و فلکه طبرسی پیاده کرد که خب تا حالا نرفته بودم، اما دور نبود از میدون ِ شهدا؛ ولی چیزی که باعث شد خاطره ی این اتوبوس* هم تو ذهنم ثبت بشه، اتفاق جالبی بود که...

فکر میکنم عوارضی ِ قبل از مشهد بود که پلیس ماشین و نگه داشت و بعد هم یه افسر اومد بالا و پرسید از کجا میاین؟... یه دسته قبض هم دستش بود؛ من و احتمالاً خیلی های دیگه فکر کردیم که میخواد برای کمربندی چیزی جریمه کنه؛ اما دیدم داره از اون دسته، یکی یکی قبض جدا میکنه و میده به مسافرها...؛ میداد و میگفت: امشب شام مهمون ِ امام رضایید...؛ باورم نمیشد؛ میترسیدم بگن اینا مسافر ِ تو راهی هستن و بهم نرسه...؛ اما انگار خدا از قبل نوشته بود برام و امام رضا دعوت کرده بودن...؛

تا بعد از ظهر موندم سرکار و از اونجا راهی ِ حرم شدم؛ نماز و زیارت و دعا؛ و بعد وارد شدن به حریم ِ سبز رنگ ِ مهمان سرای آستان ِ قدس...؛ و این نبود، جز رافت و مهربانی ِ حضرت ِ ثامن، حضرت ِ همسایه، که هر چه داریم در پناه ِ دعای اوست؛ جای همه عزیزان خالی؛ ان شاءالله به زودی ِ زود قسمت ِ آرزومندان و مشتاقان بشه.

 

.. چند وقت ِ قبل، با علی داشتم در مورد ِ "رواق" و اینکه کمتر مینویسم صحبت میکردم؛ جمله جالبی (نقل به مضمون)بهم گفت: یه وقت رواق ِت ورشکست نشه...؛ با این همه بدهی برای ننوشتن به خودم و به دیگران، واقعا باید حواسم باشه که ورشکست نشم خدای نکرده...؛

 

... به لطف ِ آقای محمدی، چند روزه که اینستاگرام دار! ، و به قول ِ خودشون آلوده شدم...؛ هرچند که همون طور که ناخودآگاه به ذهنم رسید، تو قسمت ِ بیوگرافی نوشتم: خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است؟! صفحه ای به نام ِ رواق (revaagh)؛ و با این عهد که اینجا موطن ِ اصلی ِ مجازی ِ من است...؛


* یاد اتوبوس شماره ی 4 افتادم؛ یادش بخیر، "رواق" چقدر کامنت داشت...؛

* * ان شاءالله ظرف سه روز ِ آینده مینویسم حرف هایی رو که دو-سه هفته ست باید می نوشتم.

 


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | چهارشنبه 26 آبان 1395 | ساعت 02:48 ق.ظ | نظرها ()

...

                              "بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم"

انگار که یه کوه آوار شده رو سرم...
دلم میخواد برم تو یه دشت، داد بزنم، فریاد بزنم...
مسئولیت ِ سنگینیه، فهمیدن ِ چیزی که میدونی باید یه کاری بکنی، ولی نه میتونی به کسی بگی، نه میدونی چیکار باید بکنی...!

  الهــی و ربّـــی، مَـن لی غَیرُکـــــــ ؟!


دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 13 آبان 1395 | ساعت 03:20 ق.ظ | نظرها ()

                                " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم"
آخر ِ شب باشه و تنها باشی و ساعت ِ دوازده و خورده یی، در حال ِ شام خوردن باشی!
بدونی که شبکه آی فیلم، تو این ساعت، سریال ِ "کهنه سوار" و پخش میکنه؛ یه سریال ِ دهه ی هفتادی، که خاطرات ِ خوبی ازش داری، که تداعی کننده ی روزهاییه که زندگی هامون انقدر دستخوش  و آلوده ی تکنولوژی نشده بود؛ روزهایی که حیاط بود و درخت بود و حوض بود؛ روزهایی که باباها "آقاجون "بودند و مامان ها "عزیز"...؛ که حرف ِشون در رو نداشت؛ مخالفت ها و "نه" گفتن هاشون حتی...؛ روزگاری که زندگیم خلاصه میشد تو نوشتن ِ مشق هام و بازی با بچه های کوچه و منتظر موندن برای پخش ِ سریال های هفتگی...
داشتم میگفتم...
همین طور که در حال ِ نگاه کردن و ایضاً غذا خوردن بودم، گفتم طبق ِ عادت (که اصولاً باید باخبر باشم از اطرافم)، یه سرچ/جست و جو بکنم توی گوگل و ببینم این بازیگر ِ نقش ِ حسین، که دیگه از همون موقع ندیدمش، کجاست و چه میکنه این روزها؟....
نتیجه ی جست و جوم باعث شد مدتی دست از غذا خوردن بکشم و اشکی که جمع شده بود تو چشم هام، بریزه رو صورتم...؛
نتیجه جست و جو توی چندین سایت، فقط چند خط ِ تکراری بود و دیگر هیچ...: "حسین ابراهیمی"، بازیگر ِ سریال ِ کهنه سوار، در سال 85، به علت ایست ِ قلبی فوت شده...؛ در حالی که فقط سی سالش بوده...؛ نمیدونم...؛ ما از حکمت و مصلحتِ خداوند برای زندگی هامون خبر نداریم و چیزی که به ذهن و زبون ِمون میاد، اینه که بگیم حیف ِ این جوون نبود؟... اما پشت ِ پرده ی این اتفاقات، قطعاً خبرهای دیگری ست...؛
                    
نمیدونم شما یادتون هست یا نه، اما اگه دوست داشتین، برای شادی  ِ روحش، فاتحه نثار کنید.

بعداً نوشت: و خدا بیامرزه زنده یادان ِ این سریال: حمیده خیرآبادی عزیز  ِ فیلم، نادیا دلدار گلچین،عروس خانواده، و اکبر خواجویی کارگردانش...؛


* آخر ِ شب/نصف شب باشه و توی روزهایی که درگیر ِ تحویل دادن ِ صورت وضعیت هستی، بشینی پست بنویسی! (دلم نیومد ننویسم) تازه فکر کنید با همین وضعیت، ساعت ِ 2:30 نیمه شب، شبکه 3، سریال ِ سفر ِ سبز...
**روزی که گذشت اقدام ِ جالبی کردم که برای خودمم عجیب بود! تا یار که را خواهد و میلش به که باشد...

دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | سه شنبه 11 آبان 1395 | ساعت 02:41 ق.ظ | نظرها ()

           "بسم الله الرحمن الرحیم"
میخواستم از رفتارهایی بنویسم که این روزها میبینم و...؛ از کسانی که جلوی روی اشخاص با احترام رفتار میکنن و میگن و میخندن، اما پشت سرشون به راحتی حرف میزنن و حتی ناسزا میگن!  کسانی که خیلی زود در مورد دیگران قضاوت میکنند و این قضاوت نادرست، تاثیر میذاره تو رفتار و گفتارشون؛ 
از افرادی که احترامشون از روی ترس و موقعیت شناسیه!  و واقعی نیست! از استفاده های شخصی از اموال عمومی، از کم گذاشتن ها... 
از با طعنه و کنایه حرف زدن ها، زخم زدن ها، آزردن ها...؛ از ریختن قبح یه سری ضد ارزش ها...؛ 
پریروز، شنبه، بعد از ساعت اداری، با منیره (همون پرستوی مجازی ) تو حرم قرار گذاشتم که برم ببینمش؛ تا ساعت سه وقت داشتم، چون بعدش میخواستن برن فرودگاه؛ گفت بیا رواق امام خمینی؛ با سرعتی بسیار، روونه شدم سمت حرم، که از محل کارم تا اونجا حدود یه ربع راهه...؛ وقتی رسیدم به رواق، زنگ زدم گفتم من اومدم، کجایی؟ گفت عینک داری؟ گفتم آره؛ (آخه ما تا حالا حضوری همدیگه رو ندیده بودیم ) بعد دیدم یه خانوم محجبه ی بچه به بغل، اومد سمتم، و با لهجه شیرین اصفهانیش، باهام احوالپرسی کرد...؛ ماشاءالله امیرحسین دو ماهه ش هم بسیار آروم و ناز تو بغلش خواب بود؛  نزدیک بیست دقیقه صحبت کردیم و بعدم خداحافظی... 
به نظر من، منیره مثل اسمش پر از نور بود، و همون چند دقیقه هم صحبتی حتی، کافی بود برای اینکه لذت ببرم از ایمان و اخلاقش؛ هر چند به صورت مجازی باهاش آشنایی داشتم و به "حوض خونه"ش سر میزدم...؛ یه جمله از حرف هاش مدام زنگ میزنه تو گوشم، بس که اعتقاد داشتم و دارم بهش، و اون وقتی بود که گفتم: ماشاءالله پسرت چقدر آرومه، و جواب شنیدم(نقل به مضمون ): آره خدا رو شکر، دوران قبل از تولدش خیلی مراقبت کردم... کتاب ریحانه بهشتی رو خوندم...؛  و کیف کردم از این طرز تفکر و زندگی... برخلاف اونچه که  معمولا تو اطرافم میبینم...؛ بعد از خداحافظی، به منیره فکر کردم، به طرز فکر و زندگیش، به اینکه در کنار اون افراد، همچین انسان هایی هم هستند خدا رو شکر، و این بیت زنده یاد پروین اعتصامی برام تداعی شد: 
عیب کسان منگر و احسان ِخویش  *  دیده فرو بر به گریبان ِ خویش

بعدا نوشت: ناگفته نماند که باعث و بانی این دیدار هم، یه جورایی آقای محمدی بودند که "نخ  ِ تسبیح وار"، برای "وصل کردن" اومدن. 


* جای دوستان خالی، زیارت با صفایی بود با وجود مقداری عجله...؛ و قسمت شد برم صحن قدس(گوهرشاد) که مدت ها در حال تعمیر/ساخت و ساز بود و قسمتی از ایوان مقصوره هنوز هم هست؛ دعاگو بودم اگر قابل بوده باشم. 
** ان شاءالله در اولین فرصت، ادامه نامه سرگشاده رو خواهم نوشت.  

دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | سه شنبه 4 آبان 1395 | ساعت 02:56 ق.ظ | نظرها ()

پیامبر ِ رحمت صلّی الله، می فرمایند:
" هر کس در کتابی یا نوشته ای، بر من صلوات بفرستد(یعنی صلوات را بنویسد)، تا نامِ من در آن کتاب هست، ملائکه برای او از درگاهِ حق، طلبِ آمرزش می کنند."
.
" الّلهمّ صَلِّ علی محمّد وَ آلِ محمّد
وَ عَجّل فَرَجَهُم "

دسته بندی ها

روز نگار
حرف دل
رد پای خاطره
تمنای وصال
حق و حقوق
از زبان حافظ
مُحرّم گونه
از بهترین ها
یه دور ِ همی ِ مَجازی

آرشیو مطالب

مرداد 1396
تیر 1396
خرداد 1396
اردیبهشت 1396
فروردین 1396
اسفند 1395
بهمن 1395
دی 1395
آذر 1395
آبان 1395
مهر 1395
شهریور 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
مرداد 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391

پیوندهای وب

گوشه نشین*
نشانی
برای خاطر آیه ها
بهار نارنج
آیه گرافی
سقاخانه
و ما ادراك...؟
تو فقط لیلی باش
فلسفه، حقوق و سه نقطه
من و چادرم، خاطره ها
پرنده ترین ماهی
قلم
شهر بی نامی
پاک نویس های یک مداد رنگی
روزگار وصل
هم از آفتاب
دانه سیب
پایگاه فرهنگی اجتماعی مصاف
رسن
در حیرت
اندر زِنامه
گلدان شمعدانی
اردیبهشت
تسنیم
یاران خراسانی
احسن الحال
و.. زندگی مشترک
گزارش یک زبان شناس
تسبیح
حوض خونه
این روزها...
دولتِ مَهدی عجّل الله تعالی فرجهُ الشریف
همنفس طلبه
ساعت به وقت دلتنگی
ترنم خیال
ابر و آفتاب
اَینَ بقیّة الله؟!؟!؟
سیده ...
سنجاقک
معصومانه
فوتبالیست کوچک
صندوق صبر(یادی از خورشید پشت ابر)
روشا نوری از بهشت
تو را نفس می کشم
وبلاگ شخصی احمد میری
نشر خوبی ها

آمار وب

تعداد کل مطالب:

بازدید امروز:

بازدید دیروز:

بازدید این ماه:

بازدید ماه قبل:

بازدید کلی وبلاگ:

بروز شده در