تبلیغات
رواق

رواق

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

توسط مینا خوجانی | سه شنبه 26 مرداد 1395 | ساعت 01:37 ق.ظ | نظرها ()

                    " بسم ِ اللهِ الرّحمنِ الرّحیم "

شنیدین میگن: خواب، خواب میاره، یا پول، پول میاره؟ درست و غلط بودنش رو نمیدونم، اما انگار حرف هم حرف میاره؛ و وقتی یه مدت حرف نزنی، حرفات تَه میکِشن؛ نه اینکه حرفی نداشته باشی برای گفتن، حرف هات اکثراً میشه از جنس ِ نگفتن...؛ مخصوصاً اگه استعداد ِ سکوت کردن هم داشته باشی.

هفته ی آخر ِ ماه رمضون میخواستم از رنگ ِ غیبتی بنویسم که پاشیده شده بود به سر و روی "رواق"، و من خیلی خوب حسّش میکردم...

میخواستم از فکر کنم شب ِ عید ِ فطر بنویسم؛ که رفتم پشت ِ بوم نماز خوندم، به یاد ِ پارسال... به یاد ِ زیر ِ آسمون، رو به حرم ِ امام رضا ایستادن و تماشای هواپیماهایی که داشتن میرفتن مشهد و حرف هام با خدا و امام رضا...

میخواستم از یکی از برنامه های "مـاه عسل" بنویسم که نبودیم و شانسی ضبطش کردیم و وقتی دیدم، هم زمان، با همه ی حرف هاشون باریدم؛ و از معدود مواقعی بود که دوست داشتم بلند بزنم زیر ِ گریه...؛ چون تک تک ِ جمله هاش رو میفهمیدم...

میخواستم از نماز ِ عید ِ فطر بنویسم که خدا رو شکر قسمت شد برم مسجد جامع با مامان؛ و اون حس ِ خوب و قشنگ ِ صبح ِ عید ِ فطر، اون لحظات ِ غیر ِ قابل ِ توصیف ِ " الّلهمَّ اهلَ الکِبریاءِ و العَظَمهَ..."...

یا از اون روزی که با مترو داشتم میرفتم سرکار، و به سمت ِ خیابون وایستاده بودم و صحنه ای رو دیدم که خیلی ها حواسشون نبود و ندیدند؛ ندیدند که اون سمت ِ خیابون، زیر ِ پل ِ پارک ِ ملت، خلوت بود، یه ماشین ِ آتش نشانی وایستاده بود، نوار ِ زرد کشیده بودن و جلوتر یه نفر افتاده بود کف ِ خیابون و یه مأمور ِ آتش نشانی بالاسرش بود...؛ که بعداً از همون صحنه عکس گذاشتند توی گروه های خبری و معلوم شد اون شخص که گویا مردی حدود ِ 60 ساله بوده، به خاطر مسائل ِ اقتصادی، اول ِ صبح، خودش رو از بالای پل انداخته بود پایین و در دَم...؛ و هنوز، هر روز که از اونجا رد میشم، یادم میاد این صحنه رو...

 

بعد میخواستم از دلــــ تنگی هام بنویسم، که همیشه همراهم هست؛ دلـــ تنگی برای خیلی چیزها...؛ که اینو نمی نویسم، میذارم ان شاءالله برای یه پست ِ مستقل...

میخواستم از حسّ پیری بنویسم، حسّ از دست رفتن ِ جوانی، که گاه و بیگاه میشینه تو وجودم؛ وقتی میبینم تعداد ِ موهای سفیدم داره بیشتر میشه، وقتی میبینم زانو درد به سراغم میاد، وقتی احساس میکنم دیگه نمیتونم زیاد و تند راه برم، وقتی میبینم روزهای عمرم دارن مثل برق و باد میگذرن و سنّ م، این عدد ِ قراردادی، که فرصت ِ بودن تو این دنیا برای آدم شدنه، خیلی سریع داره بالا میره؛ و قسمت ِ تلخش اینجاست که فکر میکنم هیچ کاری نکردم...

اما هرچی نگاه میکنم، هر چی فکر میکنم، میبینم فقط و فقط و فقط، باید خدا رو شکر کنم؛ چون در همه حال، نعمت هاش خیلی بیشتر از حدّ تصور ِ ماست، خیلی بیشتر...

خدایا، جسارت هام رو ببخش؛ خدا جانم، هزاران بار شکرت...

 


* خدا رو شکر، چند سالی هست که تو این برنامه شرکت میکنم؛ شکی نیست که تلاوت، و تفکر و تأمل درباره آیات ِ آسمانی، تأثیر ِ به سزایی در زندگی های روزمره و دنیایی مون داره؛ پیشنهاد میکنم به اندازه یک ربع تا 20 دقیقه در روز، واسه ش وقت بذاریم: در محضر نور .


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | یکشنبه 17 مرداد 1395 | ساعت 01:57 ق.ظ | نظرها ()

             "بسم الله الرحمن الرحیم"
شبیه دونده ای هستم که سعی کرده یه ذره جلو بیفته، نه از دیگران؛ که از خودش، از تا به امروز خودش... 
اما یه دفعه وسط راه، میخوره زمین؛ هم زخمی میشه، هم میدونه که باید این مسیر و برگرده و از اول شروع کنه؛ تازه اگه قبولش کنن...؛ 

لا الهَ الّا أنت، سُبحانَکَ اِنّی کُنتُ مِنَ الظّالِمین... 

بعداً نوشت: حواسم هست که چند وقته حرف نزدم؛ حواسم هست که باید حرف بزنم؛ و از همه مهم تر: حواسم هست که جواب ِ سلام واجبه...؛ اما این روزها، به بهانه های واهی و غیر واهی، نوشتن عقب میفته؛ صورت وضعیت ِ این ماه رو که تحویل بدم، ان شاءالله عقده گشایی خواهم کرد؛ فعلاً که به قول ِ زنده یاد قیصر ِ عزیز: "حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست..."
و همچنان حواسم هست به نوای "رواق" : پرنده رو  درختم آشیون کن * حالا وقت ِ فراموشی ِ من نیست...؛

دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | یکشنبه 3 مرداد 1395 | ساعت 01:24 ق.ظ | نظرها ()

پیامبر ِ رحمت صلّی الله، می فرمایند:
" هر کس در کتابی یا نوشته ای، بر من صلوات بفرستد(یعنی صلوات را بنویسد)، تا نامِ من در آن کتاب هست، ملائکه برای او از درگاهِ حق، طلبِ آمرزش می کنند."
.
" الّلهمّ صَلِّ علی محمّد وَ آلِ محمّد
وَ عَجّل فَرَجَهُم "

دسته بندی ها

روز نگار
حرف دل
رد پای خاطره
تمنای وصال
حق و حقوق
از زبان حافظ
مُحرّم گونه
از بهترین ها
یه دور ِ همی ِ مَجازی

آرشیو مطالب

اسفند 1395
بهمن 1395
دی 1395
آذر 1395
آبان 1395
مهر 1395
شهریور 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
مرداد 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391

پیوندهای وب

گوشه نشین*
نشانی
برای خاطر آیه ها
بهار نارنج
آیه گرافی
سقاخانه
و ما ادراك...؟
تو فقط لیلی باش
فلسفه، حقوق و سه نقطه
من و چادرم، خاطره ها
پرنده ترین ماهی
قلم
شهر بی نامی
پاک نویس های یک مداد رنگی
روزگار وصل
هم از آفتاب
دانه سیب
پایگاه فرهنگی اجتماعی مصاف
رسن
در حیرت
اندر زِنامه
گلدان شمعدانی
اردیبهشت
تسنیم
یاران خراسانی
احسن الحال
و.. زندگی مشترک
گزارش یک زبان شناس
تسبیح
حوض خونه
این روزها...
دولتِ مَهدی عجّل الله تعالی فرجهُ الشریف
همنفس طلبه
ساعت به وقت دلتنگی
ترنم خیال
ابر و آفتاب
اَینَ بقیّة الله؟!؟!؟
سیده ...
سنجاقک
معصومانه
فوتبالیست کوچک
صندوق صبر(یادی از خورشید پشت ابر)
روشا نوری از بهشت
تو را نفس می کشم
وبلاگ شخصی احمد میری
نشر خوبی ها

آمار وب

تعداد کل مطالب:

بازدید امروز:

بازدید دیروز:

بازدید این ماه:

بازدید ماه قبل:

بازدید کلی وبلاگ:

بروز شده در



دانلود آهنگ جدید