رواق

                                        " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

اون زمانی که کوچیک بودم و دایی مهدی سرباز بود و وقتی مرخصی میومد خونه‌مون و برامون/برام نون برنجی ِ کرمانشاه سوغاتی می‌آوُرد ، و من عاشق ِ طعم ِ دلنشینش بودم، حتماً فکر نمی‌کردم یه روز خودم این شیرینی رو درست کنم و تازه تو "رواق" هم بذارم...؛

خیلی وقته، از قبل از عید ِ نوروز حتی، تصمیم داشتم این شیرینی رو درست کنم و خب... نشد تا اون هفته که اومدم نیشابور، موادش رو خریدم و این هفته قسمت شد که درستش کنم بالاخره...؛ یه مقدار نگه داشتم و بقیه‌شو تو ظرف چیدم که صبح که میرم مشهد و سر ِکار، ببَرم برای بچه‌های اداره؛

نمیدونم چرا یه مقدار خشک‌تر شده نسبت به نون برنجی‌های آماده!  اما طعمش شبیه ِ به همون طعم ِ بچگی‌ها...

                     

با این پست، یاد ِ پست ِ آذرماه ِ 92 افتادم؛ پست ِ کیک فنجونی و دونات؛ یادش بخیر...؛



یه سری حرف داشتم، از اون پست‌های "حرفِ دل"ی، که میخواستم هفته‌ی قبل و حتی هفته‌ی قبل‌تر بنویسم که نشد...؛ پس من این حرف‌ها رو بدهکارم به "رواق" و عزیزانی که لطف دارند و کلون ِ این در ِ سبز/آبی رنگ رو به صدا میارن؛ ان‌شاءالله به زودی می‌نویسم.


دسته بندی: از بهترین ها ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 26 تیر 1395 | ساعت 02:10 ق.ظ | نظرها ()

                                 " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

ساعت، نزدیکِ هفتِ صبح ِ روز ِ پنج‌شنبه‌ست؛

در حالی که خوابم به اندازه‌ی چهار‌ و‌ نیم تا شش ِ صبح و بعد از سحر بوده، روی صندلی ِ کنار ِ پنجره‌ی سرویس نشستم و چشمامو  روی هم گذاشتم؛ پرده کشیده شده، ولی با همین پرده‌ی کشیده و چشم‌های بسته، متوجه ِ بازی ِ نوری میشم که خورشید و درخت‌ها و ساختمون‌ها راه انداختن با چشم‌هام؛ البته که خورشید برنده بود، برنده بود که بلافاصله بعد از ساختمون دوباره خودش رو به رُخ می‌کشید، برنده بود که از لای شاخ و برگِ درخت‌ها رد می‌شد...؛

و همین‌طوری به سه شب ِ قـدر ِ امسال فکر میکنم؛ به اینکه پارسال، توی همین شب‌ها، که بین ِ دعاهای همیشگیم، دعای دیگه‌ای هم تکرار میشد، فکر میکردم سالِ بعد یعنی امسال، قراره کجاها باشم؟!...

شب ِ نوزدهم نیشابور بودم و با مامان و لیلا و علی رفتیم مسجد جامع؛ شب ِ بیست و یکم برای اولین بار، شب ِ قدر ِ حرم ِ امام رضا علیه السلام رو تجربه کردم...؛ و شب ِ بیست و سوم با لیلا و دوستش رفتیم مسجد ِ نزدیک ِ خونه، مسجدی به نام ِ امام  ِ عصر،  مسجد ِ المَهدی؛ من کجا بودم و مثلاً این مسجد تو بالاهای خیابون ِ پیروزی کجا؟!... اما خواست ِ خدا بوده حتماً؛ خدایی که "یَفعَلُ ما یَشاء" ست، خدایی که کافیه بگه باش، تا باشه و بشه: (إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیئًا أَنْ یقُولَ لَهُ كُنْ فَیكُونُ ) "سوره یس، آیه 82"

خدایی که فقط و فقط و فقط، او باید بخواد تا یه سری چیزها بشه و یه سری چیزها نشه؛ و کار ِ ما دعا باید باشه خصوصاً تو این شبها، که حدیث داریم: "الدّعاءُ یَرُدُّ القضاء، وَلَو أُبر ِمَ اِبراماً" "دعا، قضا را برمی‌گرداند، هر چند محکم شده باشد."؛ اما باز هم باید خدا بخواد و اراده‌ش بر اون امر قرار بگیره؛ مثل ِ دعاها و التماس‌هایی که روونه کردیم و گریه‌هایی که... نشده، حکماً چون خدا نخواسته؛ البته که "نخواستن" ِ خدا با نخواستن‌های ما توفیر داره؛ ما وقتی میگیم نمیخوایم، یعنی دلمون نمیخواد، یعنی حوصله نداریم، یعنی فقط ما...، اما خدا وقتی نخواد، ایمان دارم یعنی "فعلاً نه"، یعنی "صبر کن، بعدتر..."، یعنی "صبر کن برای بهتر و بیشتر..."، و شاید هم گاهی به معنی " قسمتِ تو نیست، تقدیر ِ تو نیست" باشه...؛شاید مثل ِ پارسال؛ یا یه جورایی امسال، که با وجود ِ یه تغییر ِ بزرگ، اما هنوزم معلّقم، شاید بیشتر از قبل...؛ و حالا بیشتر میفهمم "این وطن شهری‌ست کان را نام نیست" یعنی چی...، بیشتر میفهمم توی خونه‌ی خودت حکم ِ مهمون و داشته باشی، یعنی چی...، نه مال ِ اینجا باشی نه مال ِ اونجا یعنی چی....، هرچند میدونم که وضع ِ من خیلی بهتره؛

علی‌ أیُّحال، صاحب‌اختیار ِ تمام ِ یأس‌هایی که گاه و بی‌گاه وجودم رو در بر می‌گیرند، و در عین حال، شادی‌ها و لذت‌های بزرگ و کوچکم، زندگیم، گذشته و حال و آینده‌‌م، تـو هستی خدا جان؛ که این من هیچ نیست، که تو اگه نخوای، حتی این انگشت ِ سبابه‌ی دست ِ راست، نمیتونه فشار بیاره به این موس...؛ امید و توکّلم همیشه به توست، عزیز ِ بی‌رقیب ِ من...؛

 شُکر، شُکر و شُکر ِ بی حد، برای همه چیز...؛ به امید ِ بهترین حال‌ها برای همه.

 

و به خوابی فکر میکنم که بعد از سحر ِ شب ِ بیست و سوم دیدم؛ خواب ِ شما رو دیدم...؛ اون موقع یادم بود، ولی بعداً چیز ِ زیادی تو ذهنم نموند! فقط میدونم و یادمه که بهتون پناه آورده بودم...؛  ... سه‌نقطه بغض، سه‌نقطه اشک ...


این آهنگ رو چند وقت پیش شنیدم و به دلم نشست؛  حُزن ِخاصی داره، اون قدر که ناخودآگاه گریه م گرفت؛ الآن دانلود و بعد آپلود کردم؛ اگه دوست داشتید گوش کنید.

بعدا نوشت: بعضی وقت ها شاید تحویل دادن صورت وضعیت و آزاد شدن فکر، مساوی بشه با شبی که دلت گرفته، تنها هستی،  و وقت داری که آهنگ فوق رو با فراغ بال، شاید بیست بار یا بیشتر!  گوش بکنی و کلی گریه کنی و دلی سبک کنی...؛ 


دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 12 تیر 1395 | ساعت 02:07 ق.ظ | نظرها ()

                     " بسم ِ اللهِ الرّحمنِ ِ الرّحیم "

 

دیشب تو مسجد جامع، موقع ِ خوندن ِ دعا، داشتم فکر میکردم از ماه رمضان های سال های بچگی که اصرار میکردم مامان برای سحری بیدارم بکنه، تا بعدتر که به سن تکلیف رسیدم و مکلف شدم برای روزه گرفتن، تا این سال های زودگذر ِ جوانی،

از اون سال ها که ماه رمضون توی زمستون بود و روزهای روزه داری برای من ِ تازه مکلف شده، کوتاه، تا این سال ها که روزه به روزهای بلند ِ بـهـار رسیده،

از همون سال های شهرکِ ولیعصر "عجّل الله" و زینبیه و مسجد صاحب الزّمان، تا دو سالی که کرج بودیم، تا این سال های نیشابور و مهـدیه و نرجسیه و مسجد جامع،

شب های قدر که میرسه، هر جا که باشیم، وقتی آخر ِ هر فراز از دعای جوشن کبیر میشه، الحَمدُللهِ ربّ العالَمین، من عادت دارم به شنیدن ِ صدای مامان، که بلندتر و رَساتر از حاضرین، با لحن و آهنگ ِ همون خانم های زینبیه ی شهرک ولیعصر تکرار میکنه: سُبحانَکَ یا لا اِله الّا أنت، الغَوث الغَوث، خَلّصنا مِنَ النّار ِ یا رَب...

و هیچ کس نمیتونه انکار کنه که این صدا، جزو دلنشین ترین و گوش نواز ترین صداهاست...؛ که الهی صاحبش 120 سال سلامت و پاینده باشه.


خدایا،

به حق ِ این شب های عزیز که برتر هست از هـزار ماه،

به حق ِ صدای دلنشین ِ همه ی مادر و پدرها،

به آبروی اون عزیزی که از سحر ِ دیشب، فرق ِ سرش...، که من خیلی کمم برای نوشتن از "او

به بزرگی و مهربونی ِ بی حدّ خودت،

سلامتی عطا فرما و عمر ِ طولانی و با عزت، به همه ی پدر و مادرهامون، سایه ی سرهامون،

لباس ِ صحّت و عافیت بپوشان بر تن ِ رنجور ِ همه ی بیماران، که شفا فقط به دست ِ توست،

عزیزان ِ سفر کرده مون رو غرق ِ در رحمت و آمرزش ِت قرار بده،

در فرج ِ امام ِ عصر ِمون، حضرت ِ مَهـدی مون تعجیل بفرما،

و در این شبها که قراره تقدیر ِ یک سال ِ آینده مون رقم بخوره، که باز هم میگم به قول ِ قبلاًهای احسان علیخانی: شب ِ ترمیم ِ گذشته و ترسیم ِ آینده ست، که در ِ عفو و رحمتت بازه، التماس میکنم:

بهترین تقدیر و مصلحتت رو نصیب ِ همه مون بکن، و عاقبتمون رو ختم ِ به خیر بفرما، یا مَن لا یُبرِمُهُ اِلحاحُ المُلِحّین.


التماس ِ دعای شب ِ قدری.

و تسلیت، ایام شهادت حضرتِ مـولا


دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | یکشنبه 6 تیر 1395 | ساعت 01:28 ق.ظ | نظرها ()

                              " بسم ِ اللهِ الرَّحمنِ الرّحیم "


"شَلَم شوربا" شنیدید تاحالا؟ کنایه از درهم و برهم بودن و همه چیز داشتن...؛ این پست هم یه جورایی شلم شوربا ست؛ پستی که مختصّ یه موضوع نیست؛

روزی که گذشت، سی و یک ِ خرداد بود و سی و پنجمین سالروزِ شهادت دکتر  ِ شهید، مصطفی چمران؛ دوست دارم این مَرد رو... و یادِ این پستِ سال ِ 93 افتادم که بازخورد ِ خوبی هم داشت خدا رو شکر؛

این روزهای ماه ِ مبارک خوبه، چون خودش خوبه، نَفَسِت تو این ماه گرم تر هست و به حـق نزدیک تر...؛ اما اعتراف میکنم به واسطه ی تغییر ِ برنامه ی زندگیم، از یه سری مستحبات محروم شدم! و اینکه "مـاه عسل" رو اون طوری که دوست داشتم، کامل ندیدم! دیدم، اما معمولاً کامل نه، و خب، برای من مهمه دیگه...؛ ضمن ِ اینکه خیلی دوست داشتم میتونستم یه قهرمان ِ گمنام پیدا کنم و باهاش مصاحبه کنم، اما جست و جوی ذهنم یه جایی نرسید!

روز ِ هشتم ِ ماه ِ مبارک، لیلا و من، میزبان ِ یه خانواده ی محترم بودیم برای سفره ی افطار...؛ آقای محمدی و خانواده محترمشون، که صمیمانه دعوتم رو قبول کردند و بی تکلّف سر ِ سفره مون نشستند؛ این که مهمون هایی بیان و سر ِ سفره ی ما روزه شون رو افطار کنند و بعد هم نمازشون رو توی خونه مون و روی سجاده مون بخونند، معتقدم موجب ِ برکت در زندگی مون و زندگی هامون خواهد بود ان شاءالله؛ یه چیزی که فردا شبش یادم افتاد! و ناراحت شدم این بود که یادم رفت برای فائزه که سر سفره خواب بود، بعدا غذا بیارم! از همین جا معذرت میخوام؛  عکس ِ سفره ی افطار رو اضافه میکنم در اولین فرصت، به امید خدا.

صبح که سر کار بودم، اتفاق ِ جالبی افتاد؛ یه دختر خانوم اومد تو اتاق و بعد از سلام علیک، پرسید: خانم خوجانی کدومتونید؟ اول گفتم یعنی چی کار داره؟ ولی همین که اومد سمتم و آغوش باز کردیم برای هم، حتی قبل از اینکه بگه: "من مهدیه ام"، فهمیدم که مهدیه ست...؛ یه دوست ِ خوب ِ وبلاگی، دوستی که حتی میشه گفت کار ِ فعلیم رو از او دارم؛ صبح به خودش هم گفتم: خانوم ِ واسطه...؛ کسی که تا به حال، فقط عکس ِ همدیگه رو دیده بودیم؛ کسی که باعث آشنایی با آقای محمدی شد، و حالا آقای محمدی، باعث شدن که ما همدیگه رو ببینیم؛ قراره که دَه روزی مشهد باشند، ان شاءالله که دیدار ِ بعدی هم میسّر بشه به زودی.

این شبها موسیقی ِ تیتراژ سریال برادر به دلم میشینه، مخصوصاً این جاش که میگه: صِدام کن، صدای تو لالایی ِ بچگیمه، صِدام کن/ دیگه خسته م از عشقای نصفه نیمه، نگام کن/ به جون ِ چشات، دیگه جون ندارم که بگم.../ نمیشه، مگه میگذره آدم از اونی که زندگیشه؟! ...../ مگه ریشه از زردی ِ ساقه هاش خسته میشه؟! .....

بهـار هم تموم شد به همین راحتی...؛ باورتون میشه؟  ای داد، که این قافله ی عمر عجب می گذرد...؛ سلام تابستان... .

حدود  یک ساعت و نیم مونده تا اذان ِ صبح؛ زیر ِ غذا رو خاموش کردم و بعد از فرستادن ِ این مطلب، ان شاءالله کم کم باید برم به استقبال سحر و سحری؛ شما هم بفرمایید...؛


راستی، میلاد ِ کریم ِ اهل ِ بیت، حضرت ِ امام حسن ِ مجتبی علیه السلام مبارک.


بعداً نوشت: یکی از موادی که برای آش ِ شلم شوربای این پست در نظر گرفته بودم و یادم رفت بگم، این بود که بگم نتایج ارشد اومد و مجاز شدم؛ با تقریباً نخوندنم(که بماند) مجاز شدم، اما رتبه م قابل توجه نیست؛ و این هم عکس ِ سفره ی افطاری که گفته بودم.


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | سه شنبه 1 تیر 1395 | ساعت 02:05 ق.ظ | نظرها ()

پیامبر ِ رحمت صلّی الله، می فرمایند:
" هر کس در کتابی یا نوشته ای، بر من صلوات بفرستد(یعنی صلوات را بنویسد)، تا نامِ من در آن کتاب هست، ملائکه برای او از درگاهِ حق، طلبِ آمرزش می کنند."
.
" الّلهمّ صَلِّ علی محمّد وَ آلِ محمّد
وَ عَجّل فَرَجَهُم "

دسته بندی ها

روز نگار
حرف دل
رد پای خاطره
تمنای وصال
حق و حقوق
از زبان حافظ
مُحرّم گونه
از بهترین ها
یه دور ِ همی ِ مَجازی

آرشیو مطالب

دی 1395
آذر 1395
آبان 1395
مهر 1395
شهریور 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
مرداد 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390

پیوندهای وب

گوشه نشین*
نشانی
برای خاطر آیه ها
بهار نارنج
آیه گرافی
سقاخانه
و ما ادراك...؟
تو فقط لیلی باش
فلسفه، حقوق و سه نقطه
من و چادرم، خاطره ها
پرنده ترین ماهی
قلم
شهر بی نامی
پاک نویس های یک مداد رنگی
روزگار وصل
هم از آفتاب
دانه سیب
پایگاه فرهنگی اجتماعی مصاف
رسن
در حیرت
اندر زِنامه
گلدان شمعدانی
اردیبهشت
تسنیم
یاران خراسانی
احسن الحال
و.. زندگی مشترک
گزارش یک زبان شناس
تسبیح
حوض خونه
این روزها...
دولتِ مَهدی عجّل الله تعالی فرجهُ الشریف
همنفس طلبه
ساعت به وقت دلتنگی
ترنم خیال
ابر و آفتاب
اَینَ بقیّة الله؟!؟!؟
سیده ...
سنجاقک
معصومانه
فوتبالیست کوچک
صندوق صبر(یادی از خورشید پشت ابر)
روشا نوری از بهشت
تو را نفس می کشم
وبلاگ شخصی احمد میری
نشر خوبی ها

آمار وب

تعداد کل مطالب:

بازدید امروز:

بازدید دیروز:

بازدید این ماه:

بازدید ماه قبل:

بازدید کلی وبلاگ:

بروز شده در



دانلود آهنگ جدید