رواق

                                       " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

خدا رو صد هزار بار شکر، که فرصت داد و اجازه، که باز هم، امسال هم، مهمانش باشیم؛  مهمانی ای که توفیر داره با تمام ِ مهمانی های این دنیا...

خدا رو صد هزار بار شکر، که حَوّل حالنای تحویل ِ سالمون رو پیوند زد به لحظات ِ  "ربّنا لا تُز ِغ قلوبنا بعدَ اذ هَدَیتَنا...، ربّنا آمنّا فاغفِر لَنا و ارحَمنا...، ربّنا آتنا مِن لَدُنکَ رحمة، وَ هیّ ء لَنا مِن امرِنا رَشَدا، رّبنا أفر ِغ عَلَینا صبرا، و ثبّت اقدامَنا، و انصُرنا علَی القَوم ِ الکافرین."

به لحظات ِ " الّلهمّ انّی أسئلُکَ  مِن بهائِکَ بأبهاهُ و کُلُّ بهائکَ  بَهیُّ..."، که بعد از یک روز جهاد، یک روز یادآوری ِ عبودیت، بعد از با رزق و نعمت‌هاش افطار کردن، بگیم: " الّلهمّ لَکَ صُمنا، و علی رزقِکَ أفطَرنا، فَتَقَبَّل مِنّا، انَّکَ أنتَ السَّمیعُ العَلیم."

خدا رو شکر که توفیق داد به خودمون متذکّر بشیم که آغوشش همیشه بازه برامون، فقط باید لبّیک بگیم...؛

خدا رو شکر برای همه‌ی لحظات ِ خوبی که برکات و آثار ِ این ماه ِ عظیم هست و ما رو دعوت کرده که بهره مند بشیم...؛

و خدا رو شکر برای حرف هایی از جنس نگاه های بی کلام...؛

ماه ِ رمضان ِتون، ماه ِ قشنگ ِ رمضان ِ مون مـبارک؛

التماس ِ دعای ماه ِ رمضانی.



* روز ِ پُر پُستی بود، به تلافی ِ روزهای ننوشتن...؛

** از مخاطب عزیزی که نمیشناسمشون و اصرار دارن پست رمز دارم رو بخونن! خواهش میکنم تلاش نکنن؛ چون اولا خصوصیه، و دوما با هر بار سعی در باز کردنش، تنظیمات میهن بلاگ یه مقدار به هم میریزه و اذیتم میکنه؛ پیشاپیش ممنون. 


دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 22 خرداد 1395 | ساعت 02:54 ق.ظ | نظرها ()

                                    " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

عادت دارم از آدم ها، کتاب ها، مکان ها،اشیاء، و خاطره هایی که تأثیر گذار و یا به قِسمی ماندگار بودند و شدند در زندگیم بنویسم...؛
یکی از این آدم ها، حبیب بود؛ جزء معدود خواننده هایی که با اینکه امکانش رو داشت، ولی هیچ وقت عبور نکرد از یه سری خط قرمزها؛ و به همین دلیل، همیشه در نظرم قابل احترام بود؛ از این ها که بگذریم، سال هاست که با آهنگ ِ "مادر" ِش خاطره دارم؛ بارها و بارها باهاش زمزمه کردم و ایضاً گریه؛ به یاد ِ مادرم (مامانِ بابا)...؛ و احساس کردم حداقل به خاطر همین آهنگ هم که شده، این چند خط رو بهش مدیونم...؛
کسی که این چند سال، همه ی آب و رنگ ِ دنیای غرب رو رها کرد و یه گوشه ای از ایران ِش، روزگار گذروند؛ تا امروز که خبر ِ رفتنش همه گیر شد...؛ یه جمله ای  شنیدم که خیلی جمله ی قشنگی بود: همیشه میگن مهمون، حبیب ِ خداست؛ اما امشب حبیب، مهمون ِ خداست...؛ 
و حالا او، بار ِ سفر بست و از شهر ِ ما رفت؛ نمیدونم الآن پسرش براش میخونه: لالایی، پدرم، حالا نوبت ِ توست، تو بخواب امیدم؟...
خدایش بیامرزد و روحش شاد.

دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 22 خرداد 1395 | ساعت 02:08 ق.ظ | نظرها ()

                                      " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

تقریباً دو ماه میگذره از زمانی که تصمیمی رو گرفتم که میدونستم شرایط زندگیم رو تغییر میده ...؛ و به این شکل تغییر داده:

صبح‌ها حدود یه ربع به شش تا شش، از خواب بیدار میشم و آماده میشم و معمولاً با عجله‌ای خودم رو به سر ِ کوچه و اون‌طرف ِ خیابون میرسونم که طپش ِ قلب میگیرم! ساعت ِ شش و نیم، سرویس میاد و سوار میشم؛ حدود نیم ساعت تو راهم؛ اون طرف ِ میدون پیاده میشم، جایی که باید دو،سه دقیقه پیاده روی بکنم تا به ساختمون ِ محل ِ کار برسم؛ ولی این پیاده‌روی ِ انتخابی رو دوست دارم، خیلی دوست دارم؛ چرا که باید از عرصه‌ی میدون ِ شهدا بگذرم، جایی که وقتی به مرکزش میرسم، کنار ِ اون مجسّمه‌ها ( جایی که مرد و زن، پیر و جوون، می‌ایستند و دست ِ ادب بر سینه میذارن و سلام میدن) وایمیستم و نگاهم رو به رو به روم، جایی نه چندان دور، میندازم و زمزمه میکنم:

" الّلهمّ صلّ علی علیِّ بن ِ موسی الرّضا المرتضی، الإمام ِ التّقیّ ِ النّقی، و حجّتکَ علی مَن فَوقَ الأرض و مَن تحتَ الثّری، الصّدّیق ِ الشّهید، صلاةً کثیرَةً تامّةً زاکیةً متواصلةً متواترةً مترادفة، کأفضل ماصلّیتَ علی احد ٍ مِن اولیائک."

و خدا میدونه که این سلام ِ صبحگاهی و عرض ِ ارادت و طلب ِ دعا به محضر ِ حضرت ِ ثامن، آقا امام رضا علیه السلام، چـقدر شیرینه...؛ هرچند هنوز هم حیرانم که امام رضا چطور من ِ بی لیاقت رو همسایه‌تر کردند به خودشون! (قابل ِ عرض نیست که به شرط لیاقت، دعا میکنم برای تشرّف ِ هرچه زودتر ِ همه‌ی مشتاقان ِ زیارتشون)

اصلاً از همون روز ِ اول، مکانش، ساختمونش  و آدم‌هاش که اهل ِ احترامند، پُر رنگ و به دل نشستنی اومد به نظرم؛ از رئیس گرفته، تا آقای عباسی که نیروی خدماتی هستند و به طور اتفاقی فهمیدم سنشون چقدر کمتر از اونیه که بهشون میخوره...؛ در واقع اداره‌ی ما شامل دو سالن و چند اتاق هست که کارمون به هم مرتبطه، اما من توی اتاقی هستم که پنج تا خانم و دختر ِ دیگه هم هستند که ما چند نفر، تقریباً کار ِ مشابهی رو انجام میدیم؛ و جالبه که مثل ِ خیلی از جمع‌های دیگه‌ای که توش قرار گرفتم، اینجا هم بنده از لحاظ ِ سن، از همه بزرگترم! و به قول ِ یکی از بچه‌هایی که چند روز موقت میومد، من مامان‌بزرگ ِ بقیه به حساب میام؛ البته دیگه نه در این حد، ولی ایشون با این جمله، زیادی به من لطف داشت! البته که زمان لازمه تا با همه چیز خو بگیرم و اخت بشم، به هر حال رفتارها متفاوته؛ کارم، کار ِ سختی نیست به اون صورت، اما حجم و فشارش مخصوصاً در هنگامه‌ی تحویل دادن ِ صورت‌وضعیت‌ها زیاد میشه؛ و خب، این برای هر کاری طبیعی به نظر میرسه.

اصل ِ ساعت ِ کارمون هفت تا دو، دو و ده دقیقه ی بعد از ظهره، اما گاهی لازمه میشه تا چهار، پنج و یا حتی بیشتر بمونیم؛ اینه که وقتی میرسم خونه، واقعاً خسته‌ام و خواب‌لازم؛ اون هم منی که اصولاً آدم ِ کم خوابی هستم؛ حالا کارم به جایی رسیده که استاد شدم توی چُرت زدن تو سرویس ِ مخصوصاً ظهر، و یا خوابیدن توی اتوبوس ِ مشهد-نیشابور...؛ پریروز از سرکار اومدم و خوابیدم؛ یه دفعه چشمامو باز کردم و دیدم ساعت شش و سی و پنج دقیقه‌ست! مثل ِ فنر از جام پریدم و گفتم وای سرویس رفت، دیرم شد! با عجله و پریشان‌حال، اومدم توی هال، که دیدم لیلا خوابه و چند ثانیه گذشت که مغزم  از هنگ بودن دراومد و فهمیدم الآن بعد‌از‌ظهره... و با خیال ِ راحت نفسی کشیدم و دوباره خوابیدم! تا وقتی که به خاطر ِ "مـاه عسل" بیدار شدم؛

ماه رمضان ِ متفاوتی رو هم دارم تجربه میکنم؛ لیلا خرما و زولبیا بامیه خرید واسه سفره‌های افطارمون؛ گفتم بریم سبزی بخریم، از حیاط ِ شرکتشون سبزی جمع کرد و منم نسشتم پاک کردم و شستم؛ یه ذره جعفری جدا گذاشتم برای سوپ، و یه ذره مرزه جدا گذاشتم خشک بشه برای غذا...؛ برای سحری یه شب کباب تابه‌ای درست کردم و یه شب خورشت گوشت و بادمجون؛ لیلا برای افطار، یه شب سوپ گرفت و یه شب کوکو درست کرد...؛ خلاصه که خواهرانه میگذرونیم با هم؛ الحمدُللهِ ربّ العالمین؛ (یاد ِ پست ِخواهرانه افتادم)  و خب خبری از سحرهای بی دغدغه و خواب ِ چند ساعته‌ی بعدش نیست؛ یکی دو ساعت میخوابم و پامیشم که برم سرکار؛ و دیگه نتونستم از قبل از شروع ِ "مـاه عسل" برم جلوی تلویزیون بشینم، معمولاً وقتی دیدم که شروع شده بوده...!!!!!

و همه‌ی این‌ها رو میذارم به پای اتفاق و  تغییراتی که باید بیفتند تا قـَد بکِشم...؛ خدا رو شکر... .


* این عکس، فاصله‌ی من هست با گلدسته‌های حرم، البته با مقداری زوم؛ و این هم ساختمان ِ فوق‌الذّکر.

** یه پست ِ دیگه به امشب بدهکارم؛ و مینویسم ان شاءالله.


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | جمعه 21 خرداد 1395 | ساعت 05:14 ب.ظ | نظرها ()

                 " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

آخیش...

حتی اگه پنج-شش روز هم نباشم، دلم تنگ میشه برای همه چیز، و برای اینکه اینجا رو به روی مانیتور بشینم و صفحات ِ دوست‌داشتنی‌م  رو باز کنم و یه نفر توی گوشم بخونه:

"تو را میسپارم به مینای مهتاب...، اگر شب نشینم، اگر شب شکسته، تو را میسپارم به رویای فردا..."

 بخونه: "به شب میسپارم تــو را تا نسوزد، به دل میسپارم تو را نمیرد، اگر چشمه‌ی واژه از غم نخشکد، اگر روزگار این صدا را نگیرد..."

 و چشم‌ها و صورتم رو خیس کنه...؛ و بماند که این حال، حال ِ خیـلی خوبیه برام...

دلم تنگ میشه برای گفتن ِ "نماز و روزه‌هاتون قبول"...؛ برای گفتن و پرسیدن از جور شدن ِ یه مرخصی، که دلم میخواست توی ماه رمضون اتفاق میفتاد...؛ دلم تنگ شده برای اینکه بتونم بنویسم:

این روزها که می گذرد،

این ساعت ها، 

این دقیقه ها، 

طعم ش به سرکه انگبین می ماند، 

ترش و شیرینی اش معلوم نمی کند، 

دل م اما کوزه ای می خواهد سرشار از عسل، 

که حل کنم در قدحی از شیر، 

و لاجرعه سر بکشم ش، 

بلکه دور شوند این طعم های غریب، 

و این شاید تعبیری باشد از انتظار.

 .

برای حفظ کردن ِ غزل های حافظ، مثل ِ این:

"در نظر بازی ِ ما بی‌خبران حیرانند                 من چنینم که نمودم، دگر ایشان دانند

عاقلان نقطه‌ی پرگار ِ وجودند ولی                عشق داند که در این دایره سرگردانند

لاف ِ عشق و گله از یار؟! زهی لاف ِ دروغ      عشق‌بازان ِ چنین، مستحق ِ هجرانند

مگرم چشم ِ سیاه ِ تو بیاموزد کار                 ور نه مستوری و مستی، همه کس نتوانند"


این  حرف‌ها هیچی نیست؛ فقط واگویه‌های دلمه، انگار کنید درد ِ دل...؛ خدا رو شکر...؛ حالا اما به جای همه‌ی این‌ها، میتونم بگم، باز هم بگم:

ما را به دعا کاش نسازند فراموش    رندان ِ سحرخیز که صاحب‌نفَسانند...

  (همون‌هایی که فکر میکنند سایه‌ی هیچند...؛)


دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | جمعه 21 خرداد 1395 | ساعت 03:38 ب.ظ | نظرها ()

                     " بسم اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم "
یک. حدود سه سال و نیم ِ پیش، این پست رو نوشتم...؛ از اون موقع تا حالا، حداقل یکی دو بار ِ دیگه هم دیدم سریال ِ شوق ِ پرواز رو؛ بس که حسم بهش بی نهایته، به شهید عباس بابایی و خیلی شهدای عزیز ِ دیگه مون؛ و اینکه جناب ِ شهاب ِ حسینی تو این نقش هم گُل کاشت؛  چند روز قبل، با شنیدن ِ خبر ِ فوت ِ خانم "ملیحه حکمت"، همسر ِ شهید بابایی واقعاً جا خوردم و ناراحت شدم...؛ و یاد ِ سکانسی افتادم که پیکر ِ شهید بابایی توی هلی کوپتر بود و همسرش رفت کنارش و بهش گفت: منو فرستادی خونه ی خدا، خودت رفتی پیش ِ خدا...؛ و به این فکر میکنم که حالا خانم ِ حکمت هم رفت پیش ِ خدا؛ خدایشان بیامرزد.
.
دو. مهمان ِ امشب ِ برنامه ی خندوانه عالـی بود...؛ همین که اعلام کرد "رضا امیرخانی"، کلی ذوق کردم؛ و حرفهاش رو دوست داشتم، مثل ِ کتاب هاش؛ مثل ِ من ِ او، ارمیا، بی وتن، ناصر ارمنی، از به، و مخصوصاً قیـدار...؛ جالب بود خاطراتشون از علامه جعفری؛ چقدر تأثیر گذار بودند این علامه محمد تقی ِ جعفری رضوان الله تعالی علیه؛ 
.
سه. سرفه های اردیبهشتیم! خوب نشده هنوز؛
.
چهار. چند روزه که این بیت ِ حضرت ِ مـولانا رو با خودم زمزمه میکنم:
رو سَر بنه به بالین، تنها مرا رها کن
ترکِ من ِ خراب ِ، شبگرد ِ مبتلا کن
...
* کلمات ِ فیروزه ای کلیک پذیر هستند؛ "کلیک پذیر" را به عاریت گرفتم از قلمی که دیگر نمی نویسد...؛
** شرمنده ام اگر سر می زنید و با کاهلی و احیاناً کمبود ِ وقتم برای نوشتن مواجه میشید؛ باشد که رستگار بشم...؛

دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 10 خرداد 1395 | ساعت 02:57 ق.ظ | نظرها ()

                                      " بسم اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم "

            
از کودکی اش فاضله و عالمه بود
چون شیرزن ِ قبیله، بی واهمه بود
بر بوسه ی عمه بر جمالش سوگند
از بدو تولدش خودش "فـاطمه" بود
.

هر چند با تأخیر، اما مبارک باشد ولادت ِ بانوی سه ساله ی کاروان ِ بهشت.


* عکس و شعر را اینجا دیدم.

دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 10 خرداد 1395 | ساعت 02:37 ق.ظ | نظرها ()

                               " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

* "سلامٌ عَلی آل ِ یـس، السّلامُ علیکَ یا  داعیَ اللهِ  وَ رَبّانیَّ  آیاتِهِ، السّلامُ عَلیکَ یا بابَ اللهِ و دیّانَ دینِهِ، السّلامُ علیکَ یا خلیفَةَ اللهِ و ناصِرَ حَقّهِ، السّلامُ علیکَ یا حُجَّةَ اللهِ وَ دَلیلَ ارادَتِهِ، السّلامُ عَلیکَ یا تالیَ کِتاب ِ اللهِ و تَرجُمانَه، السّلامُ علیکَ فی آناء لیلکَ و اطرافِ نَهارک، السّلامُ عَلیکَ یا بقّیةَ اللهِ فی أرضِه..."

می‌دانم دقیقاً یک سال ِ قبل، در مسجدی در بهشت، از شفق تا فلق، قدم زدن ها و زُل زدن‌هایم را شاهد بوده‌اید؛ همان شبی که در سر‌رسیدم نوشتم:

   ( " بسم ِ ربّ المـَــهـدی "

الآن ساعت 5:55 دقیقه صبح ِ سوم ِ خرداد ِ 1394 خورشیدی؛ اینجا: مسجدی در بهشت، جمـکران، همون گنبد ِ فیروزه‌ای؛ رو به روش، روی نیمکت نشستم و به این فکر می‌کنم که تا یکی دو ساعت ِ دیگه چطوری باید خداحافظی کنم؟!... چطوری دل بکَنَم؟!  هر‌چند می‌دونم که باز هم یه تیکه از دلـم  اینجا می‌مونه...؛)

می‌دانم حواس‌تان هست به ظلمات ِ درونم، که قرار بوده محو  و یا لااقل کمرنگ شود و نشده...؛

می‌دانم رو‌ راست اگر بخواهم بگویم، کـم گذاشته‌ام از وظیفه‌ی بندگی حتی، چه رسد به "منتظر"ی!

اما، یابنَ السّادات ِ المقرّبین؛ می‌دانید که عزیزٌ علیَّ  دور بودن از شما؛ البته اگر خودم خندق حفر نکرده باشم در میانه‌ی راه...؛

بنفسی انتَ آیّها القــَمـَر، بنفسی انتَ أیّها الإمـام، بنفسی انتَ آیّها الوَلـی؛

دعایتان را قطع نکنید وقتی قرار است برسد به نامـَ م ...؛ که بارها دیده‌ام لطف ِتان، و حس کرده‌ام نگاه ِتان را؛ و دعای من اما این است که نمکدان ِ نمک ِ محبت‌تان را نشکسته باشم، بلکه توفیقی حاصل شود از برای این حقیر...؛

 مثلاً دوباره خاله منصوره جمکران باشد و بین ِ نماز ِ مغرب و عشا باشد و بدون ِ اینکه بخواهد، دستش بخورد روی اسم ِ من در گوشی ِ تلفنش، گوشی ِ قدیمی‌اش که لمسی هم نبود، بعد من بردارم و هِی بگویم اَلو؟ و فقط صدای دعای فرج را بشنوم از بلندگوهای مسجد، دَم را غنیمت بشمرم و گوش بدهم و برای یک لحظه هم که شده، فکر کنم که آنجا هستم، بعد دوباره "الو" بگویم و بالاخره خاله متوجه بشود و بگوید: من شماره‌تو نگرفته بودم...؛

یا مثلاً عزیزی بگوید به نیتت نماز خواندم و دعا کردم...؛  چون خودم که بعید می‌دانم به این زودی‌ها توفیق، رفیق ِ راهم شود، رفیق ِ راه ِ جمکرانم...؛ که: پای ما لَنگ است و منزل بس دراز * دست ِ ما کوتاه و خرما بر نخیل

مگر اینکه خودتان بخوانیدَم، که آن، امری‌ست علی حدّه...؛

میلادتان مبارک، بابنَ عـلیٍّ المُرتَضی، یابنَ فـاطمةُ الزّهـرا؛ خالص ‌ترین نیایش های مخلص‌‌ ترین بندگان ِ خدا، و حتی کمی آن‌طرف‌تر، همه، سلامتی و فرج ِ هرچه زودتر ِ شماست؛  یا ابا صالحَ المـَهــدی، عجّل علی ظهورک... لطفاً .


** "الّلهمَّ بَلّغ مـَولاناَ الامامَ الهـادی المَهــدی، القـآئـمَ بأمرِک، صلواتُ الله ِ علیه و علی آبائهِ الطّاهرین...، الّلهمّ انّی اُجَدّدُ لَهُ فی صَبیحةِ یَومی هذا، و ما عِشتُ مِن ایّامی عَهداً و عقداً، و بَیعَةَ لَهُ فی عُنُقی، لا احولُ عَنها و لا ازولُ ابـداً؛ الّلهمّ اجعَلنی مِن انصارِهِ و أعوانِه، و الذّابّینَ عَنهُ و المُسارعینَ الَیه فی قضآء حَوائِجِه..."


                                          " الّـلهــمَّ عـجّــل لولــیکَ الفـــــــرج "


* فرازی از زیارتِ  آل ِ یاسین.

** فرازی از دعای عهـد. 

*** این بزرگترین عید، این زیباترین روز، این سُرور ِ کمی مزیّن به حُزن، بر عاشقان و دلدادگان و منتظران ِ حضرتش مبارک.


دسته بندی: روز نگار ، تمنای وصال ،

توسط مینا خوجانی | یکشنبه 2 خرداد 1395 | ساعت 04:21 ق.ظ | نظرها ()

پیامبر ِ رحمت صلّی الله، می فرمایند:
" هر کس در کتابی یا نوشته ای، بر من صلوات بفرستد(یعنی صلوات را بنویسد)، تا نامِ من در آن کتاب هست، ملائکه برای او از درگاهِ حق، طلبِ آمرزش می کنند."
.
" الّلهمّ صَلِّ علی محمّد وَ آلِ محمّد
وَ عَجّل فَرَجَهُم "

دسته بندی ها

روز نگار
حرف دل
رد پای خاطره
تمنای وصال
حق و حقوق
از زبان حافظ
مُحرّم گونه
از بهترین ها
یه دور ِ همی ِ مَجازی

آرشیو مطالب

دی 1395
آذر 1395
آبان 1395
مهر 1395
شهریور 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
مرداد 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390

پیوندهای وب

گوشه نشین*
نشانی
برای خاطر آیه ها
بهار نارنج
آیه گرافی
سقاخانه
و ما ادراك...؟
تو فقط لیلی باش
فلسفه، حقوق و سه نقطه
من و چادرم، خاطره ها
پرنده ترین ماهی
قلم
شهر بی نامی
پاک نویس های یک مداد رنگی
روزگار وصل
هم از آفتاب
دانه سیب
پایگاه فرهنگی اجتماعی مصاف
رسن
در حیرت
اندر زِنامه
گلدان شمعدانی
اردیبهشت
تسنیم
یاران خراسانی
احسن الحال
و.. زندگی مشترک
گزارش یک زبان شناس
تسبیح
حوض خونه
این روزها...
دولتِ مَهدی عجّل الله تعالی فرجهُ الشریف
همنفس طلبه
ساعت به وقت دلتنگی
ترنم خیال
ابر و آفتاب
اَینَ بقیّة الله؟!؟!؟
سیده ...
سنجاقک
معصومانه
فوتبالیست کوچک
صندوق صبر(یادی از خورشید پشت ابر)
روشا نوری از بهشت
تو را نفس می کشم
وبلاگ شخصی احمد میری
نشر خوبی ها

آمار وب

تعداد کل مطالب:

بازدید امروز:

بازدید دیروز:

بازدید این ماه:

بازدید ماه قبل:

بازدید کلی وبلاگ:

بروز شده در



دانلود آهنگ جدید