تبلیغات
رواق

رواق

                               " بسم ِ اللهِ الرّحمنِ ِ الرّحیم "

 

اینکه اصولاً درونگرا هستم و سکون و آرامش و خلوتم رو به راحتی به هم نمیزنم، امری ست واضح و مبرهن...؛

و خب، این یعنی قطب مخالف ِ لیلا بودن؛ چون لیلا برنامه های خودش رو داره؛ در نتیجه، عصرها که از سرکار برمیگردم، اغلب تا سرشب تنها هستم؛ البته لیلا خیلی اصرار میکنه به همراه شدنم برای بیرون رفتن، اما چه کنم که مخصوصاً با وجود خستگی، آرامش ِ خونه رو ترجیح میدم؛

همه چیز خوب بود تا امشب...

لیلا خرید داشت و نبود، و من هم مشغول ِ انجام ِ کارهام بودم که یه دفعه...

چشمتون روز ِ بد نبینه، چشمم خورد به یه سوسک ِ بزرگ ِ سیاه، که با سرعتی هم طراز ِ بوگاتی ویرون، توی هال خودنمایی کرد...؛ میدونم که "خب، سوسکه دیگه، مگه چیه؟ و آدم خور که نیست و از این حرفها"، اما دروغ نیست اگه بگم به شدت از سوسک میترسم، مخصوصاً از این بزرگهای بالدار ِ چندش آور ِ مزخرف ِ ...

اصلاً شوکه شدم، به لیلا زنگ زدم و گفتم زود بیا، ولی خب، طول میکشید تا بیاد؛ گفت تار و مار بزن میمیره؛ اما اون دور و بر ِ آشپزخونه بود و تار و مار هم توی کابینت ِ آشپزخونه! همینطور که داشتم تلفن صحبت میکردم، ناگهان دیدم داره میاد سمتم، با همون سرعت! سریع رفتم تو اتاق و در و بستم، و از خدا پنهون نیست، از شما چه پنهون، گریه م گرفت و انقـــدر به هم ریختم که حتی قلبم سنگین شد (یه مقدار درد گرفت)..؛ و من مونده بودم و سوسکی که حکم ِ اژدها رو داشت برام و تار و ماری که توی کابینت ِ آشپزخونه بود و از همه مهمتر، دری که زیرش باز بود!!!  و ضمناً یه لنگه دمپایی ِ مردونه (که بزرگتر باشه) توی دستم...؛ چیزی نگذشت که از همون زیر ِ در اومد تو اتاق! و نمیدونم چی شد که بعد از یکی دو دقیقه مکث، دوباره رفت تو هال؛ و من حدود ِ نیم ساعت! به همون شکل، خودمو توی اتاق حبس کردم! و دو تا چشم داشتم، دو تا دیگه هم قرض کردم و فقط به زیر ِ در نگاه میکردم؛ و اومد... اومد تو، اما قیافه ش یه ذره فرق کرده بود، نمیدونم بالهاشو باز کرده بود! و اینکه سرعتش هم یه مقدار کمتر شده بود؛ اومد سمت ِ ته ِ اتاق، و من زود در و باز کردم و رفتم تو آشپزخونه و سراغ ِ تار و مار؛ انقدر بهش زدم (البته از دور)، که گلوی خودمم سوخت؛ اینطوری شد که دم ِ در ِ حیاط که توی اتاقه، بیهوش و برعکس شد؛ اما همچنان شاخک ها و دست و پای یه متریش ! رو تکون میداد! به خودم جرأت دادم و با همون دمپایی ِ مردونه و البته با فاصله های دو سه دقیقه ای، چند بار زدم روش، و بعد از یک ساعت! که وقتم و تلف کرد و اعصابمو به هم ریخت، یه ذره آرامش گرفتم؛ تازه چند دقیقه بعد بود که لیلا اومد...؛ و دیگه حمل و انهدام ِجنازه شو به عهده ی لیلا گذاشتم؛

و من تو این چند ساعت، هنوز نگاهم به این ور اون ور ِ خونه میچرخه و....؛ توی کوچه و توی پارکینگ دیده بودیم، ولی توی خونه نه؛ خدا کنه دیگه هم نبینیم؛ و اینگونه شد که الآن هم حتی، تار و مار ِ قرمز، در چند سانتی متری ِ اینجانب قرار داره...؛

 

* آدمیزاد است دیگر؛ گاهی از چیزهای که نباید، می ترسد و از جیزهایی که باید، نه...؛


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 | ساعت 02:04 ق.ظ | نظرها ()

                     " بسم ِ اللهِ الرّحمنِ ِ الرّحیم "


 برای "نوشتن" بسیار ارزش قائلم، اون قدری که واقعاً گاهی خودم رو لایق نمیدونم...؛ حتی اگه اردیبهشت باشه، و حتی شعبان المعظّم...

از خودم راضی نیستم؛ از خودی که عاشق ِ "مَـهــدی ِ فاطمـه" میدونم؛ از خودی که دلم برای جمکرانش میره...؛که شعبان و نیمه ی شعبان برام رنگ و بوی دیگه ای داره...؛ این "من" خیلی بد شده آقا جان، خیلی روسیاه شده، خیلی ...؛

و این پست، بدون ِ قصد ِ قبلی، با گوش کردن ِ این نواها که همیشه حکم ِ مرهم رو دارند، و حال ِ خود ِ مهجورم نوشته شد.

 غفلت از یــار، گرفتار شدن هم دارد                از شما دور شدن، زار شدن هم دارد

هر که از چَشم بیفتاد، محلّش ندهند              عبد ِ آلوده شدن، خوار شدن هم دارد

عیب ار ماست، که هر صبح نمی بینیمَت         چَشم ِ بیمار شده، تــار شدن هم دارد

آنقَدَر حرف در این سینه ی ما جمع شده         این همه عقده، تلنبار شدن هم دارد

از کریمان، فقرا جود و کَرَم می خواهند           لطف ِ بسیار، طلبکار شدن هم دارد!

نکند منتظر مردنِ مایی آقـا؟                        این بدی، مانع ِ دیدار شدن هم دارد

دلم جز هوایت، هوایی ندارد                        لبم غیر نامت، نوایی ندارد

وضو و اذان و نماز و قنوتم                           بدون ولایت، صفایی ندارد

دلی که نشد خانه ی یاس ِ نرگس               خراب است و ویران، بهایی ندارد

بیا تا جوانم، بده رخ نشانم                         که این زندگانی، وفایی ندارد

 

 

یا اباصالحَ المَــــهـدی، زار و خوار و تار شده، با انبوهی پشیمانی و عذر تقصیر، اینجا نشسته ام؛ می شود آیا ندیده بگیرید بدی ها و خظاها و قصورم را، و با دلِ مهربانِ تان، دعایم کنید؟  من بدون ِ یاد ِ شما ماندن را، دوست ندارم...؛


                                    " الّلهمّ عجّـل لولیک الفـــــــــــرج "


غفلت از یار...

** جهان بی تو...


دسته بندی: حرف دل ، تمنای وصال ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 27 اردیبهشت 1395 | ساعت 01:49 ق.ظ | نظرها ()

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

توسط مینا خوجانی | جمعه 10 اردیبهشت 1395 | ساعت 06:31 ق.ظ | نظرها ()

                            "بسم الله الرحمن الرحیم"
از پنجره آشپزخونه بیرون و نگاه میکنم؛ آسمون شب، یه ماه طلایی رو به روم، چند تا ستاره ی نقره فام کنارش، بوته پُر گل ِ یاس سمت راستم، و هوایی که جون میده برای نفس کشیدن..؛ اعتراف میکنم که هوای نیشابور واقعا پاک و تمیزه، و آسمونش هنوز آبی...؛ خدا رو شکر، و ان شاءالله آبی بمونه. 
صدقه سر ِ رفت و آمدهای اخیرم به جاده مشهد-نیشابور، و قدم ِ زیبای بهار و اردیبهشت، با لذتی وصف ناپذیر از پنجره خیره میشم به دشتهای وسیع و سرسبزی که به شدت دوست دارم پیاده بشم و راه برم و بدوم و دراز بکشم روی سرسبزی هاش؛ و متصل به همین قضیه، باز اعتراف میکنم غبطه میخورم به حال خوش ِ چوپان ها، وقتی گله های کوچیک و بزرگشون، اون ها رو میبره به استقبال سکوتِ دشت ها و مراتع، و کشاورزانی که با دست های زحمتکش و صورت های آفتاب سوخته شون، فرستاده ی خدا هستند برای پاشیدن رنگ سبز به طبیعت...؛ 
امروز وقتی داشتم برمیگشتم، توی اتوبوس، به حرفهای آقای محمدی فکر میکردم؛ به مسیریکه توی این سالها طی کردند، کارهایی که انجام دادند، عزم و اراده و ایمانی که داشتند و...؛ و به اینکه چرا این قِسم آدم ها کم شدند تو جامعه امروز؟!  کسانی که هدفشون واقعا خدمت کردنه و نیتشون قربه الی الله... ؛ ان شاءالله خدا توان شون رو زیاد کنه و برکت بده به زندگی شون. 


* حالا که بحث اعتراف شد، سومین اعتراف رو هم مینویسم، چون از قدیم گفتند: تا سه نشه، بازی نشه! و اون این که: در حین نوشتن این پست با گوشی، دو-سه بار تا آستانه خوابیدن رفتم و ناخواسته، دستم میخورد و نوشته م به هم میریخت! 
* بعداً نوشت: این هم چند تا عکس از جاده ی این روزها: 1 ، ، 3 ، 4 .

دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 9 اردیبهشت 1395 | ساعت 02:02 ق.ظ | نظرها ()

                                          " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

خدا رو شکر...

یکشنبه شب رسیدیم خونه‌ی عمه اینا؛ بقیه بودن اما فاطمه نبود و مشغول کارهاش بود؛

دوشنبه، برای اینکه از وقتمون استفاده کنیم، نزدیک ظهر  رفتیم دریاچه‌ی خلیج فارس که علی دوست داشت ببینه؛ بعد‌از‌ظهر، بالاخره فاطمه با آقا مهدی اومد؛

سه‌شنبه آماده شدیم برای عروسی؛ و عمو مجید اینا رو  اون شب دیدیم؛ به اضافه‌ی یه سری از فامیل و همسایه‌های قدیمی؛ آخر ِ شب که خانواده‌ی داماد اومدن خونه‌ی عروس که خداحافظی کنن و اجازه بگیرن برای بُردن ِ دختر، اون آخراش، یه مقدار فضا تغییر کرد؛ لحظاتی که آقا روح‌الله به عنوان پدر ِ عروس صحبت کرد و از حضور فاطمه گفت و اینکه نبودش سخته و اینکه فاطمه رو به آقا مهدی و اون‌ها رو به خدا می‌سپاره، که فاطمه تو بغل ِ باباش و احسان و نسرین بلند‌بلند گریه کرد، که وقتی نشست که با احسان خداحافظی کنه...اشک ِ همه دراومد...؛ و از زیر ِقرآن رد شدند و پشت ِ سرشون آب ریختند و رفتند...؛ درسته که خیلی دور نیست، اما به هر حال، دیگه از اون خونه رفت و هر وقت بیاد، شبیه ِ مهمون میاد؛ ان‌شاءالله خوشبخت و عاقبت به خیر باشند.

چهارشنبه، مراسم پاتخت و شب هم منزل یکی از دوستان بودیم؛

پنج‌شنبه هم، باز بیشتر به خاطر علی، رفتیم پُل ِ طبیعت و همین‌طور خونه‌ی یکی از اقوام؛ شب هم همه به همراه عروس و داماد، خونه‌ی عمو مجید اینا بودیم و جای عمو حمید خالی بود که سرکار بود؛ و صبح، قبل از هر جایی، رفتیم سر ِ خاک ِ مادر و بابابزرگ؛ به مادر گفتم که عمه، چادر نمازش رو بهم یادگاری داد که باهاش نماز بخونم...؛ و دلم براشون تنگ شده بود و طبق معمول، اشکهام، مرهم شدند...؛ خدایشان بیامرزد.

جمعه هنوز هوا تاریک بود که حرکت کردیم؛ و بعد از ظهر حدود 4:30 رسیدیم؛ و همیشه، خدا رو شکر...؛

از همون جمعه، علائم ِ سرماخوردگی بر من نمودار شد و روزی که گذشت، دکتر رفتم؛ و ان‌شاءالله صبح ِ زود هم باید برم مشهد.

.....

و اردیبهشت، ماه ِ بهشتی ِ من، شروع شده؛ وقتی رسیدیم، دیدم گل ِ یاس ِمون پُر از غنچه‌ست، و امشب کلی از این غنچه‌ها باز شدند و این چند‌وقت، حسابی عطر آگین میکنند کوچه‌مون رو...؛

فردا و به عبارتی امروز، 5 اردیبهشت، تولد ِ علی ِ عزیزمونه؛ هدیه‌ی تولدش رو که یه کتاب در مورد ِ آسمان و فضا و یه‌جورایی دایرة‌المعارف نجوم بود، امشب بهش دادم؛ (در راستای علاقه‌ش در این زمینه و کلاسی که رفت)  و توی صفحه‌ی اولش براش نوشتم:

علی عزیزم،

تولدت هزاران بار مبارک. ان‌شاءالله 120 سال زنده باشی و بهترین‌های الهی نصیبت بشه؛

راستی،

هیچ‌وقت، فراموش نکن اسم ِ چه بزرگ‌مــَردی رو روی تو گذاشتن...؛ در پناه خدا و زیر سایه‌ی "مـولا علی" و آقا امام زمان، و کنار مامان و بابای عزیزمون، امیدوارم به بالاترین مقامات برسی.

خواهرت: مینا   1395/2/5


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | یکشنبه 5 اردیبهشت 1395 | ساعت 02:08 ق.ظ | نظرها ()

                                        " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

 

شاید از همان کودکی که آموختند ِمان: امام ِ اول: عـــلی،

 شاید از درس‌های دینی ِ دوران ِ دبستان،

 شاید با تماشای فیلم/سریال ِ امام علی علیه‌السلام...

مثلاً از همان موقع که فهمیدم اولین مؤمن بوده‌اید به آخرین پیامبر،

 و بعد‌تر که خواندم به جای حضرت ِ رسول خوابیدید در لیلة المبیت،

 یا زمانی که شنیدم فتح ِ خیبر را به دست ِ شما،

 شاید از وقتی که هُـمای رحمت ِ شهریار را خواندم و حفظ کردم که: به جز از علی که گوید به پسر که قاتل ِ من * چو اسیر ِ توست اکنون، به اسیر کن مدارا...

همه‌ی این‌ها هست؛ اما می‌دانید؟ از یکی از یحتمل شب ِ جمعه‌های سال‌های دبیرستان، شِکَر ِ سخنان‌تان حسابی به مذاقم شیرین آمد...؛ تا مدت‌ها و تا هــنوز، مبهوت ِ آن کلمات هستم...؛ واژه‌هایی که تک به تک، انگار که مخاطبشان این مینای روسیاه است، نه جناب ِ کمیل...؛

ولی، ولی، ولی... همیشه می‌گویند: شنیدن کِی بُوَد مانند ِ دیدن؟ و "من خود به چَشم ِ خویشتن" دیدم  مِـهـر ِ شما چه ها که نمی‌کند با صاحب‌دلان...؛ وقتی که حرف‌هایتان، تقوای بی‌نظیرتان و زندگی ِ ارزشمند و با برکت‌ِ‌تان می‌شود چراغ ِ راه، و بر حذر می‌دارد از تاریکی‌ها و جهالت‌های شایع ِ دوران، می‌شود سرمنزل ِ مقصود...؛

نوشتن از شما و برای شما، کار ِ من نیست که: أنا عَبدُ الضّعیفُ الذّلیلُ الحقیرُ المِسکینُ المُستَکین؛ غرض فقط، عرض ِ ارادت بود به محضر ِ نورانی‌تان، حضرت ِ مــولا، حضرت ِ امـیر ‌المؤمنین، آقـا علی‌بن ِ ابی‌طالب علیه السلام؛ و التماس می‌کنم، که نگاه‌تان را بدرقه‌ی راه ِ مان کنید.

.....

که مولایم امـیر المؤمنین است؛  پیشنهاد میکنم دیدنـش رو از دست ندید.

سالروز ِ خجسته میلاد ِ مــَرد ِ مـــَردان، مـولای متّقیان، امــیر ِ مؤمنان، حضرت ِ عــلی علیه‌السلام، بر هـمگان مـبارک، تـهنیت و شـادباش.


دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 2 اردیبهشت 1395 | ساعت 07:00 ق.ظ | نظرها ()

                                         " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

         

شاید من هم مثل خیلی از بچه‌ها، اول، گفتن ِ "بابا" رو یاد گرفته باشم...؛

بابایی که از بچگی تا الآن حتی، یه دفعه میاد ما رو می‌بوسه؛

 بابایی که از وقتی یادم میاد، شبها روزنامه میخونه؛

 بابایی که اهل اس‌ام‌اس نیست، فقط زنگ میزنه؛

بابایی که همیشه برام عزیز بوده و هست و خواهد بود؛ "پـــدر" بوده و هست و خواهد بود.

بابایی که حالا موهاش داره سفید میشه و بهش میگن حاج‌آقا، به احترام سن، با اینکه هنوز حاج‌آقا نشده...؛

بابابی که امیدوارم از من راضی باشه و اگه جسارت کردم به محضرش، ببخشه...؛

بابایی که دوستش دارم و پیشاپیش میلاد ِ حضرت ِ مولا و روز ِ پدر رو تبریک میگم بهش.

و دعای همیشگیم:  خدایا، به همه‌‌ی پدر و مادرها، و همچنین مامان و بابای عزیزتر از جانم، سلامتی، تندرستی و عمر ِ طولانی و با عزت عطا بفرما.



* بابا، لیلا و من.


دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 2 اردیبهشت 1395 | ساعت 01:00 ق.ظ | نظرها ()

پیامبر ِ رحمت صلّی الله، می فرمایند:
" هر کس در کتابی یا نوشته ای، بر من صلوات بفرستد(یعنی صلوات را بنویسد)، تا نامِ من در آن کتاب هست، ملائکه برای او از درگاهِ حق، طلبِ آمرزش می کنند."
.
" الّلهمّ صَلِّ علی محمّد وَ آلِ محمّد
وَ عَجّل فَرَجَهُم "

دسته بندی ها

روز نگار
حرف دل
رد پای خاطره
تمنای وصال
حق و حقوق
از زبان حافظ
مُحرّم گونه
از بهترین ها
یه دور ِ همی ِ مَجازی

آرشیو مطالب

مرداد 1396
تیر 1396
خرداد 1396
اردیبهشت 1396
فروردین 1396
اسفند 1395
بهمن 1395
دی 1395
آذر 1395
آبان 1395
مهر 1395
شهریور 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
مرداد 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391

پیوندهای وب

گوشه نشین*
نشانی
برای خاطر آیه ها
بهار نارنج
آیه گرافی
سقاخانه
و ما ادراك...؟
تو فقط لیلی باش
فلسفه، حقوق و سه نقطه
من و چادرم، خاطره ها
پرنده ترین ماهی
قلم
شهر بی نامی
پاک نویس های یک مداد رنگی
روزگار وصل
هم از آفتاب
دانه سیب
پایگاه فرهنگی اجتماعی مصاف
رسن
در حیرت
اندر زِنامه
گلدان شمعدانی
اردیبهشت
تسنیم
یاران خراسانی
احسن الحال
و.. زندگی مشترک
گزارش یک زبان شناس
تسبیح
حوض خونه
این روزها...
دولتِ مَهدی عجّل الله تعالی فرجهُ الشریف
همنفس طلبه
ساعت به وقت دلتنگی
ترنم خیال
ابر و آفتاب
اَینَ بقیّة الله؟!؟!؟
سیده ...
سنجاقک
معصومانه
فوتبالیست کوچک
صندوق صبر(یادی از خورشید پشت ابر)
روشا نوری از بهشت
تو را نفس می کشم
وبلاگ شخصی احمد میری
نشر خوبی ها

آمار وب

تعداد کل مطالب:

بازدید امروز:

بازدید دیروز:

بازدید این ماه:

بازدید ماه قبل:

بازدید کلی وبلاگ:

بروز شده در