تبلیغات
رواق

رواق

                     "بسم ِ الله ِ الرّحمن الرّحیم "

تا اینجای عمرم، خانواده، فامیل، دوستان و آشنایان و کسانی که منو میشناسند، بهم بی احترامی نکردند خدا رو شکر؛ و اغراق نیست اگه بگم احترام ِ خاصی برام قائل هستند؛ حتی بزرگترهایی مثل ِ مامانجونی و باباجونی، که با محبت ِشون شرمنده م میکنند؛ شاید نوه ی اول بودن تو هر دو تا خانواده، تأثیر گذاشته باشه تو این مسأله؛ شاید هم نه...؛

حتی دوستی مثل الهه، که صمیمی هستیم با هم؛ اما به گفته خودش، رفتار و صحبت کردنش با من، با بقیه ی دوستاش فرق میکنه؛ و خلاصه که خیر ببینند این اطرافیان، که هرچند گاهی با وجود ِ اختلاف عقاید و سلایق، بی احترامی ندیدم ازشون؛

اما...

امان از دو تا از همکاران و در واقع: هم اتاقی های اداره، که گاه و بی گاه، با طعنه و کنایه هاشون، با بی محلی هاشون، و با حرف هایی که پشت ِ سرم میزنند، من و رنجوندند...؛ نمیدونم چطور میشه در جوابت، وقتی صداشون میزنی، بگن: جانم، ولی از اون طرف غیبتتو بکنن!!! تازه این قسمت ِ خوب ِ ماجراست! یه وقت هایی که علناً گارد میگیرن و دست به دست ِ هم، کاری میکنن که بگی چقدر غریب نوازن!!!

نمی فهمَمِشون...؛ نمی فهمم وقتی من تو کار کسی دخالت نمیکنم، اون ها چرا دخالت میکنند؟ نمی فهمم وقتی اولین بار برای تعارفی که برای کمک کردن بهم کرد و بهش گفتم دستت درد نکنه، خودم انجام میدم، در جواب گفت: دستت در نکنه که...آقای محمدی گفتن! (یعنی خودم نمیخواستم کمک کنم)؛ نمی فهمم سر ِ یه بیرون رفتن ِ چند ماه ِ قبل، تا مدتها حرف شنیدن! برای چی بود؟ چون نظرمو گفته بودم که من فلان جا رو ترجیح میدم؟!!  نمی فهمم چرا وقتی بعد از یه هفته که از مسافرت برگشتم، به زور جواب ِ سلامم رو دادن و حتی یه کلمه نگفتن: رسیدن بخیر!!!  نمی فهمم چرا وقتی یکیشون داره میره بیرون صبحونه بگیره برای خودش و دو نفر دیگه، حتی از من سؤال هم نمیکنه که شما چیزی نمیخواین؟! که هرچند اگه میگفت هم، من تشکر میکردم و جواب ِ منفی میدادم، چون خودم صبحونه می بَرم؛ حرف ِ من حرف ِ صبحونه نیست؛ حرف ِ احترامه، حرف ِ ادب...

نمی فهمم سر ِ کار از همه چیز صحبت میکنند(حتی حرف هایی که اصلاً مناسب ِ سر ِکار نیست)، اون وقت وقتی من به خاطر ِ اینکه از عروسی با یکی دیگه از همکاران برگشتم خونه و با شخصی که قرار بود برگردم، برنگشتم، از شخص ِ مذکور عذرخواهی کردم، با لحن ِ خاصی بهم گفت: تو ساعت ِ اداری، حرف ِ غیر ِ اداری نزنیم!!! اون هم کسانی که از مدل مو و لباس و عروسی و خواستگاری و غیره و ذلک، با هم حرف میزنن تو همین ساعت ِ اداری!!!  نمی فهمم جلوی کسی ظاهر و حفظ کردن و پشت ِ سرش حرف زدن! یعنی چی؟ و چطور میشه انقدر راحت در مورد ِ آدم هایی که چشمت تو چشمشون میفته، کلمات ِ ناشایستی به کار ببَری!

نمی فهمم طعنه ی یکیشون رو که چند روز ِ قبل، در جواب ِ "امروز از همه زودتر اومدم اداره" ی یکی از خانم ها، گفت: پس به تو هم باید کارت ِ هدیه بدن!!!!!! (نقل به مضمون) ... و اینجا بود که دیگه نتونستم تحمل کنم و بهش یادآوری کردم که حواسم به کنایه هاشون هست و از این به بعد دیگه ساکت نمی مونم در مقابل ِشون...؛

احترام ِ هم کار بودن هیچی، اما کاش احترام ِ پنج سال اختلاف ِ سنّ ِ مون رو نگه میداشتند...؛

کلاً حرف ها خوب یادم می مونه؛ شاید به خاطر ِ همینه که باعث شد بنویسم و ثبت کنم تو : "رواق"؛ اون هفته انقدر از دستشون ناراحت بودم که گفتم راضی نیستم ازشون و خودشون میدونن و خدا...؛ اما بعد به دلایلی، از حرفم برگشتم؛ بخشیدمشون، راضی ام؛ راضی شدم تا خدا هم راضی باشه ازم؛ اما... رفتار و کردارشون یادم نِمیره.

و آخِرَ دعوانا أن ِ الحمدُ لله ِ ربّ العالَمین.


نمیخوام بگم من خوب و علیه السلام هستم و رفتارم بی عیب و نقصه؛ اما حداقلش اینه که سعی میکنم به کسی بی احترامی نکنم.


دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | چهارشنبه 29 دی 1395 | ساعت 02:01 ق.ظ | نظرها ()

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

توسط مینا خوجانی | سه شنبه 28 دی 1395 | ساعت 01:13 ق.ظ | نظرها ()

                                   " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "                           

        

با اینکه حتی چند سال و به اندازه چند تا کنکور، وقتم رو برای حقوق عمومی گذاشتم، برای درسی مثل حقوق اساسی، که تار و پود ِ قوای سه گانه و فلان مجمع و فلان شورا رو بررسی میکنه، اما هیچ وقت، مخصوصاً این اواخر، حوصله سیاست و بحث های سیاسی رو نداشتم؛ حتی دیگه اخبار هم نمی بینم از تلویزیون، مگه تصادفی! اما امشب، دوست داشتم اخبار ببینم؛ دوست داشتم گوینده اعلام کنه که خبر ِ رفتن ِ شما شایعه ست؛ اما شایعه نبود متأسفانه...؛ 
و واقعاً ناراحت شدم از شنیدن ِ خبر ِ پرواز ِ مردی که مَرد ِ مبارزه بود؛ مَرد ِ سیاست ِ بدون ِ تزویر، مردی که کلی زحمت ِ انقلاب رو کشیده بود، که تو سالهای سخت ِ جنگ، کشور رو به خوبی اداره کرد؛ مردی که چهره ش آروم بود و حالا آروم تر شد...؛
روحتون شاد و غرق در مغفرت، جناب ِ آیت الله اکبر هاشمی رفسنجانی...؛

دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 23 دی 1395 | ساعت 02:05 ق.ظ | نظرها ()

                 " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

بعد از "العَفو، العَفو" گفتن، "شُکراً لِلّه" گفتن رو نباید یادم بره؛

برای همه چیز، و برای گوش های خوبی که میشنون، چشم هایی که میبینن، و مهربونی و بزرگواری ای که باعث میشه یه لطف ِ خیلی بزرگ، همــیشه شامل ِ حالم بشه، و واقعاً حالم رو خوب کنه، حتی اگه تا قبلش، تعریفی نبوده باشه این حال...؛

بی نهایت ممنون، و

خدایا شکرت...


.

 

عصرهای جمعه تنها بودن هم، عالَم ِ خودش رو داره؛ مثلاً بیشتر فرصت میکنم به فراق فکر کنم؛ به دوری ِ خودم از شمایی که دور نیستید...؛ عاشق ِ شما بودن، با این همه روسیاهی جور درنمیاد؛ و همین باعث میشه خودم رو دوست نداشته باشم، مگه اینکه... چه کنم که جز شما امام ِ زمان ِ معصوم ِ دیگه ای ندارم...؛ و باز سائلانه، بخشش و نگاه ِ مهربونتون رو گدایی میکنم...

شرمنده ام آقا جان، شرمنده ام مـَهـدی جان؛ دعا میکنید برای عـبد شدنم لطفاً؟..

 

                     " الّـلـهــمّ عجّــل لولیــــک الفـــــــــرج "



* برای پست ِ قبل از قبلی، بعداً نوشت نوشتم...؛


بعداً نوشت: تا دیر نشده بجنبید! برای کسانی که وقت نمی کنند یا نمی دونند چطوری برنامه ریزی کنند برای خوندن ِ کتاب ِ آسمانی مون، این طرح ، خیلی خوبه؛ مخصوصاً 120 روز ِ بعدش...؛ ان شاءالله که این فرصت و به خودمون بدیم.


دسته بندی: حرف دل ، تمنای وصال ،

توسط مینا خوجانی | جمعه 10 دی 1395 | ساعت 07:50 ب.ظ | نظرها ()

                          " بسم ِ اللهِ  الرّحمن ِ الرّحیم "

الهی شکر که تـو خدای خوب ِ من هستی...
که وقتی همه سر ِشون به کار و برنامه و زندگیِ  خودشون گرمه، وقتی یه عالمه حرف رو دلم سنگینی میکنه، 
حتی وقتی به خاطر خط های سیاه ِ صفحه ی وجودم، روم نمیشه توی چشم هات نگاه کنم و برای هزارمین بار بگم: " الّلهمّ اغفِر لیَ الذّنوبَ الّتی تَحبِسُ الدّعاء..."، باز این تـو هستی که مهربونی میکنی و اجازه میدی حرف بزنم، اشک بریزم و سبک بشم...؛
تویی که دارنده و نگهدارنده ی ما هستی و صاحب اختیارمون؛ که کارها فقط از تو برمیاد؛
ای بهترین مأوای من در اوج ِ استیصال، عزیزانم، خودم و زندگیم رو به خودت میسپارم؛ و یقین دارم به هیچ کجای نظام ِ هستی برنمیخوره، اگه من، این عبد ِ ضعیف و ذلیل و حقیر و فقیر، برای اموری که اختیارش از دستم خارجه، از تـو، پروردگار  ِ مقتدرم، التماس ِ معجزه داشته باشم؛ کما اینکه کم ندیدم معجزاتت رو...؛
که همین امشب خوندم از قول ِ حضرتِ امیر، که: "همه ی کارهای خود را به خدا بسپار، زیرا به پناهگاه ِ مطمئن و نیرومندی رسیده ای که تو را از هر آسیب نجات دهد."

دلم و دستِ  تو دادم، من ِ دلتنگ ِ احساسی
نمیذاری که تنها شَم، تو رو من خیلی حسّاسی
دلمو دست ِ تو دادم، دلمو آسمونی کن
همیشه مهربون بودی، دوباره مهربونی کن
چه روزا حالمو دیدی، چه شبایی که رسیدی
تو صدای دل ِ تنهای منو شنیدی
تو که دردامو میدونی، تو که چشمامو میخونی
بده بازم به دل ِ من، یه نـشــونی
...
"محمد کاظمی"


هواتو کردم...؛ اگه صدای اولش نبود، بهتر بود؛ و نوای "رواق"...؛

دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 6 دی 1395 | ساعت 02:20 ق.ظ | نظرها ()

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

توسط مینا خوجانی | یکشنبه 5 دی 1395 | ساعت 03:22 ق.ظ | نظرها ()

        "بسم الله الرحمن الرحیم"
رفتم به سالهای قبل و دیدم که من پست شب یلدایی زیادی نداشتم تو این سالها! اصلش همون سال 90 بوده فقط...؛ 
نزدیک شش و نیم رسیدم خونه؛ لیلا نبود؛ خوابیدم تا سر شب؛ لیلا اومد؛ شام خوردیم؛ لیلا 12 خوابید؛ و من موندم و دیوان حافظم، که خیلی وقت بود تفال نزده بودم بهش!  و اناری که تنهایی خوردم؛ 
به نظرم، شب یلدا یا همون "شب چله ی خودمون"، بیشتر ظاهری و تجملی شده این سالها...؛ همه به این فکر میکنند که چه چیزهایی بخرن و چطوری تزئین کنن و چطوری عکس بگیرن که احتمالا لایک خورش بیشتر باشه! آخر سر هم توی دورهمی ها، گوشی و فضای مجازی اولویت داره انگار!  نمیدونم به کجا میخوایم برسیم!...

باز هم تسبیح بسم الله را گم کرده ام
شمس من کی می رسد؟ من راه را گم کرده ام
 طره از پیشانی ات بردار ای خورشید من
در شب یلدا، مسیر ماه را گم کرده ام
"علیرضا بدیع"

الهی شکر علی کل حال...؛ 

* از لحاظ نجومی، امسال دو تا شب یلدا داریم؛ یعنی چهارشنبه شب هم، شب یلداست. 
** کدوم آدم عاقلی رو میشناسید که شش و نیم صبح باید سر خیابون منتظر سرویس باشه، اون وقت نزدیک 4صبح مشغول پست گذاشتن باشه؟! 

دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | چهارشنبه 1 دی 1395 | ساعت 03:24 ق.ظ | نظرها ()

پیامبر ِ رحمت صلّی الله، می فرمایند:
" هر کس در کتابی یا نوشته ای، بر من صلوات بفرستد(یعنی صلوات را بنویسد)، تا نامِ من در آن کتاب هست، ملائکه برای او از درگاهِ حق، طلبِ آمرزش می کنند."
.
" الّلهمّ صَلِّ علی محمّد وَ آلِ محمّد
وَ عَجّل فَرَجَهُم "

دسته بندی ها

روز نگار
حرف دل
رد پای خاطره
تمنای وصال
حق و حقوق
از زبان حافظ
مُحرّم گونه
از بهترین ها
یه دور ِ همی ِ مَجازی

آرشیو مطالب

اسفند 1395
بهمن 1395
دی 1395
آذر 1395
آبان 1395
مهر 1395
شهریور 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
مرداد 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391

پیوندهای وب

گوشه نشین*
نشانی
برای خاطر آیه ها
بهار نارنج
آیه گرافی
سقاخانه
و ما ادراك...؟
تو فقط لیلی باش
فلسفه، حقوق و سه نقطه
من و چادرم، خاطره ها
پرنده ترین ماهی
قلم
شهر بی نامی
پاک نویس های یک مداد رنگی
روزگار وصل
هم از آفتاب
دانه سیب
پایگاه فرهنگی اجتماعی مصاف
رسن
در حیرت
اندر زِنامه
گلدان شمعدانی
اردیبهشت
تسنیم
یاران خراسانی
احسن الحال
و.. زندگی مشترک
گزارش یک زبان شناس
تسبیح
حوض خونه
این روزها...
دولتِ مَهدی عجّل الله تعالی فرجهُ الشریف
همنفس طلبه
ساعت به وقت دلتنگی
ترنم خیال
ابر و آفتاب
اَینَ بقیّة الله؟!؟!؟
سیده ...
سنجاقک
معصومانه
فوتبالیست کوچک
صندوق صبر(یادی از خورشید پشت ابر)
روشا نوری از بهشت
تو را نفس می کشم
وبلاگ شخصی احمد میری
نشر خوبی ها

آمار وب

تعداد کل مطالب:

بازدید امروز:

بازدید دیروز:

بازدید این ماه:

بازدید ماه قبل:

بازدید کلی وبلاگ:

بروز شده در



دانلود آهنگ جدید