تبلیغات
رواق

رواق

                                          " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

                                           

چون ماهیان برکه‌ام، بی‌تاب ِ ماهَ‌م  یا رضا               از عاشقانِ "عاشقی با یک نگاهَ‌م" یا رضا

من خوب می‌دانم بَدم، اما دوباره آمدم                   خاکی ِ راه ِ مشهدم، پس سر به راهَ‌م یا رضا

به به، چه می‌آید به هم ترکیب ما، آخر بر آن            صحن سفید ِ مرمرت، خالی سیاهَ‌م  یا رضا

وقتِ نظر بر گنبد و گلد‌سته‌های عرشی‌ات             افتاده با عمامه‌ها از سر کلاهَ‌م یا رضا

تو شرط مستی هستی و هستم ز نیشابوریان       در صحن جمهوری اگر "مشروطه‌خواهَ‌م" یا رضا

مشروطه و مشروعه را دادم به دست عاقلان         در مجلس مستان تو با پادشاهَ‌م یا رضا

یادم نمی‌آید یکی از دردهای بی حدم                  شکر خدا پهلوی تو، من رو‌به‌راهم یا رضا

از ماه زیبا‌تر تویی، از نوح آقاتر تویی                       با اینکه بد‌نامَ‌م ولی دادی پناهم یا رضا

من در بهشتم، پس قسم ساقی به سقاخانه‌ات      حتماً کشیده دست تو، خط بر گناهَ‌م یا رضا

پیش ضریحَ‌ت پیش‌تر، خیر ِ دو عالَم خواستم           عمری ست من شرمنده‌ی آن اشتباهَ‌م یا رضا

یا ضامن آهو، بگو صیاد آزادم کند                        تا صحن آزادی شبی باشد پناهَ‌م یا رضا

از آب ِ سقاخانه‌ات یک جرعه نوشیدم ببین           "رَستم از این بیت و غزل" من مستِ مستَ‌م یا رضا

"قاسم صرافان"

 

* مقصودم از "پست بعدی" در پست قبل، ان‌شاءالله پست بعد خواهد بود؛  این پست فقط عرض ارادت است خدمت ِ حضرت ِ همسایه‌ام، امام ِ مهربانی‌ها، سلطان علی‌بن ِ موسی الرّضا، در سال‌روز شهادتِ‌شان.          


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 21 آذر 1394 | ساعت 04:35 ب.ظ | نظرها ()

                                                 " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

 ما دور مداری از خطر می‌گردیم                            تا صبح به دنبال سحر می‌گردیم

سوگند به لاله‌ها که همچون خورشید                   سُرخ آمده‌ایم و سُرخ برمی‌گردیم


میدونم لیاقت ِ از شما نوشتن رو ندارم، اما لطفاً به روم نیارید؛ اجازه بدین و خودتون هم کمک کنید که بنویسم...

از شمایی که اسفند دو سال پیش فهمیدم که از اهالی آسمان هستید؛ و فهمیدم که آخرین نگاه‌هاتون به خاک ِ بُستان بوده...؛ اون سال که برای اولین بار رفتم جنوب، تو مسیر ِ رفتن به چزابه، وقتی تابلوی بُستان رو دیدم یادتون کردم و چشم‌هام دنبال یه پُل می‌گشت...؛ از اون به بعد، یه گوشه‌ی ذهنم، یه "شما"یی بود که خیلی قابل احترام بود؛ ولی هنوز خیلی نمی‌شناختم‌تون؛ تا نزدیک یک سال بعد، که اسم و رسم ِ تون یه مقدار برام روشن شد، و گشتم تا یه سرنخ ازتون پیدا کنم...؛ ایندفعه که جنوب رفتم، دیگه میدونستم باید چی صداتون کنم...؛

یادتونه اون شب؟ اون نیمه شبی که پاس ِ شب بودم و هوا سرد بود ولی خوب بود؛ صدای زوزه‌ی گرگ و قور قور قورباغه میومد ولی خوب بود؛ بچه‌ها ترجیح میدادن ساعت 1.30 تا 4 صبح، پاس نداشته باشن؛ و من اما این ساعت و بیشتر از همه دوست داشتم...؛ یادتونه دم ِ در ِ سایت قدم میزدم و هِی به ماه نگاه میکردم و...

به ماه نگاه میکردم و با شما حرف میزدم؟ مگه میشه یادتون نباشه؟! یادتونه گفتم شما همین حوالی بودید یا شاید حتی تو همین پادگان، شاید روی همین خاک راه رفته باشید... یادتونه گفتم منم نزدیک شدم؟ یادتونه گفتم چند کیلومتر بیشتر فاصله ندارم؟ یادتونه با خودم حساب‌کتاب میکردم که سمت جنوب‌تر رو پیدا کنم و در حین پاس دادن‌ها، نگاهم به اون سمت بود؟ یادتونه ازتون خواهش کردم به حرمت ِ اون خاک‌های مقدس، دست ِ خالی بَرَم نگردونید؟ با اینکه تو اون جمع، از همه بدتر و نالایق‌تر بودم، اما سعی کردم درک کنم و بفهمم، شاید، شاید که قابل بشم، قابل ِ نگاه هایی مثل ِ نگاه ِ شما...

انقدر گشتم تا بالاخره تونستم ببینم‌تون...؛ مثل همین الآن که دارم میبینمتون، که دارید به یه جایی نزدیک ِ چشم‌های من نگاه میکنید...؛ نمیدونم، فکر کنم این آخرین عکستون باشه...؛ به چی فکر میکردین اون موقع عمو؟

...آره گفتم عمو...؛ خیلی  وقته بهتون میگم عمو؛ ایرادی که نداره؟ گفتم که میدونم حتی لیاقت نوشتن از شما رو ندارم، چه برسه به برادرزاده بودن! اما انگار کنید یه دختری هم هست مثل ِ من، که دوست داره شما عموی او هم باشید؛ انگار کنید تیر ِ مشقی‌ام من، نه تیر ِ واقعی...؛ یادتونه تو چندین ماه ِ گذشته چقدر باهاتون حرف زدم؟ چقـــدر ازتون کمک خواستم و خواهش کردم؟ آخه موقعیت شما با بقیه فرق داشت، شما عمو بودین...؛ کی از شما بهتر و نزدیک‌تر؟ کی از شما هم‌خون‌تر؟ به شما نمیگفتم، به کی میگفتم من ِ زبون به دهن گرفته؟

34 سال گذشته از وقتی که یه جوون ِ 23 ساله که تازه معلم شده بود، رفت تا از اسلام و میهن دفاع کنه و به معشوقش (الله) برسه...؛

راستی، من به شما سلام نکردم! سلام عمو شفیع، که البته من کامل‌تر صداتون میزنم همیشه؛ خوبین؟ از اون بالاها چه خبر؟ پدرتون چطورن؟ میدونم پیش خودتون میگین داداش...؛ مادر و بابابزرگ ِ من و میشناسین؟ تو این مدت ندیدینشون؟ اگه دیدین، بی‌زحمت بگین برام دعا کنن؛ خیلی وقت بود منتظر 13 آذر بودم، یا شاید 15 آذر، سالگرد طریقی که شاید قرار بود به قدس ختم بشه؛ و سالگرد ِ پَر کشیدن و آسمانی شدنتون؛

اینجا اواخر پاییز سال نود و چهاره؛ این نامه رو با کاغذ و خودکار نمی‌نویسم، تازه اون هم خودکاری که واسه یه دوست باشه که عجله داشته باشه برای گرفتنش؛ خبری از صدای توپخانه‌ی عراقی‌ها هم نیست؛ خیلی از اون بچه‌هایی که برای بازدید معبر رفتند هم دیگه برنگشتند...؛ اینجا به یُمن ِ خون ِ شما و امثال اون بچه‌ها، ساکته و امن؛ اما آسمان هنوز پُر‌ستاره ست و هنوز نگاه‌ ِ خیلی‌ها به آسمونه؛ بله، اون ستاره‌ی پُر نور تر برای شما بود و ستاره‌های ما، نمیدونم...؛ اینجا خیلی چیزها فرق کرده، شرمنده‌ام عمو، اما یه عده‌ای دیگه حرمت ِ خون ِ شما و شماها رو نگه نمیدارند، اون مدینه‌ی فاضله‌ای که به خاطر درست شدنش رفتین، هنوز درست نشده؛ اینجا همه سرشون به کار خودشون گرمه، بازار دروغ و ریا و تظاهر خیلی داغه، اینجا حجابی که تأکید داشتین بهش، که گفتین از خون ِ شما کوبنده‌تره، خیلی کمرنگ شده؛ آره عمو، اینجا سال هزار و سیصد و نود و چهاره؛ فقط از یه چیزی که مطمئن هستم و ایمان دارم بگم بهِتون، که شاید همین یه دونه، به جای همه‌ی ناگواری‌ها، خوشحالتون بکنه و گُل ِ لبخند رو بنشونه روی لب‌هاتون؛ هرچند خودتون حتماً آگاه‌تر هستین...

"همون‌طور که شما سفارش کرده بودین شدند، حتی بهتر... پرورش یافته‌ی مکتبِ اول‌حضرتِ عشق، حضرتِ ابو تُراب، که تو این روزگار، شبیه ندارند و یا حداقل من ندیدم شبیهی به ایشون؛ انگار خودتون هم خبر داشتین که گفتین: "البته از این بابت مطمئنم...؛"  میدونم نیازی به گفتن ِ من نیست که: خیلی دعا کنید براشون، و خودتون حتماً خیلی دعا می کنید براشون."

اگه قسمت شد و یه روزی به اندازه‌ی چند ساعت وقت داشتم و بودم، اگه خدا بخواد، دوست دارم بیام دیدن‌ِتون از نزدیک...؛  برای نوشتن ِ پست ِ بعدی کمکم کنید لطفاً.

                                                   امضاء:  یه برادرزاده با حدود 1000 کیلومتر فاصله.


* با وضو نگاشته شد.


دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 16 آذر 1394 | ساعت 03:19 ق.ظ | نظرات ()

                                              " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "


قبل از ظهر وقتی میخواستم برم دیدن ِ الهه، همین که اومدم آماده بشم، یه دفعه با خودم گفتم: من چند روزه بیرون نرفتم؟! و آخر هم دقیق یادم نیومد! شاید یه هفته، شایدم بیشتر...

پس بیهوده نبود دلتنگی برای چادرم...؛

....

نشانه ها و نشانی های من، زاده ی دلـ ـم هستند؛ حتی اگه بی نشونه هم بمونم، انقدر یاد هست، انقدر حرف که شده یادگار هست، انقدر دیروز هست، انقدر کُپی پیست هست... که به قول "فروغ":

 من و ببَره به "دورها و دورها، به سرزمین عطرها و نورها، به زورقی ز عاج‌ها،بلورها، به شهر شعر‌ها و شورها، به راه ِ پُر ستاره، و فراتر از ستاره"،  به سکوت...

من دارم با این‌ها زندگی میکنم؛ زندگی...؛

.....

اربعین نوشت: بین ِ این همه بیراهه، نور ِ مصباح ِ تان را قدری هم سمت ِ نالایقان و در راه ماندگان بگیرید التماساً، اِی شمایی که "صراط ِ مستقیم" هستید؛ من اینجا دارم غرق می شوم، اِی شمایی که "سفینة النّجاة" هستید، مــددی...؛


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | سه شنبه 10 آذر 1394 | ساعت 04:20 ب.ظ | نظرها ()

                                   " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "


یک وقتی هم می‌رسد که هر روز، به سِنّ ت فکر می‌کنی؛ هیچ روزی نیست که یادت برود اصلاً...؛

به مرزی فکر می‌کنی که اگر زنده باشی، خیلی فاصله ای ندارد با تو، یا تو با آن... ؛ به القابی که یحتمل، بار ِ کشیدنشان می افتد بر دوشت؛ کسی چه می‌داند؟! شاید همین حالا هم افتاده باشد...؛

به هم سن و سالانت نگاه می‌کنی که انگار خیلی از تو بزرگتر شده اند، یا حداقل جامعه و عرف، این طور می‌گوید!

به حرف ها، حرف ها، حرف هایی که گاهی شاید از سر دلسوزی حتی، می‌ شنوی و خبردار نمی‌شوند که آتش می‌گیری: " تو الآن باید یه زندگی رو اداره کنی؛ تو الآن باید سه تا بچه داشته باشی؛ تو... تو... تو..."

یکی دو سال حتی اضافه می‌کنند این سن را و چکش می‌کنندش بر سرت...؛

کاش بفهمم روزی، که تقصیر من چه بود؟!

که درون گرا بودم و کم حرف تر شده ام؛

 که با وجود علاقه ام به درس خواندن، حتماً شاغل بودن، ایده آلم نیست؛

که اصلاً خیلی کار کردن زنان در بیرون را نمی‌پسندم؛ (البته به جز پاره ای کارهای نیمه وقت)

که خیلی وقت ها سادگی های قدیم را به زندگی های مدرن امروزی ترجیح می‌دهم؛

که مثل قریب به اتفاق دخترهای امروز، برای دوختن و خریدن لباس مجلسی، ذوق ِ آنچنانی ندارم؛ به جایش از خریدن روسری و کیف و کتاب چرا؛

 که به جز برق ِ ناخنی که از لیلا گرفتم(و آن هم به خاطر حساسیتم به بدلی ِ گیره ی روسری و صفحه ی فلزی  ِ پشت ِ ساعت مچی ام که خیلی وقت است خوابیده و دیگر نبض ِ مچ ِ دستِ چپم را احساس نکرده)، لاک ندارم! یعنی از یک جایی به بعد (که ترجیح می‌دهم مسکوت بماند) حسّم عوض شد؛

که عاشق ِ بدلیجات و دکوریجات و تجمّلات نیستم؛ هرچه ساده تر، بهتر؛

که با ساپورت و مانتوی آستین کوتاه! و آرایش و ... اساساً با مُدهای عجیب، غریبه ام؛ نه اینکه خبر نداشته باشم و ندیده باشم، نمی‌پسندم ِشان اصلاً؛

که عضو هیچ شبکه ی اجتماعی نیستم و تلگرام و واتس آپ و غیره ندارم روی گوشی ام؛ بعضی‌ها اولش فکر می‌کردند که کم کم می‌روم آن سمت ها، اما نخواستم و نرفتم؛ (همین یک وبلاگ هم اگر زبان داشت، گلایه می‌کرد از من؛ هرچند "رواق" درکم می‌کند)

که، که، که، که...

اصلاً مقصّر منم که این همه از آدم به دورم...؛

یک وقتی هم می‌رسد که خیال می‌کنی برای هیچکس مهم نیستی؛ خیال می‌کنی بود و نبودت فرقی به حالِ عالَم و آدم ندارد؛ خیال می‌کنی اصلاً دوست داشتنی نیستی...؛

 

* خوش به حال ِ فاطمه ی "آژانس شیشه ای"؛ چقدر مخاطب بود برای نامه های پُر درد ِ حاج کاظم: فاطمه، فاطمه، فاطمه ی عزیزم...


دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 7 آذر 1394 | ساعت 01:38 ق.ظ | نظرها ()

پیامبر ِ رحمت صلّی الله، می فرمایند:
" هر کس در کتابی یا نوشته ای، بر من صلوات بفرستد(یعنی صلوات را بنویسد)، تا نامِ من در آن کتاب هست، ملائکه برای او از درگاهِ حق، طلبِ آمرزش می کنند."
.
" الّلهمّ صَلِّ علی محمّد وَ آلِ محمّد
وَ عَجّل فَرَجَهُم "

دسته بندی ها

روز نگار
حرف دل
رد پای خاطره
تمنای وصال
حق و حقوق
از زبان حافظ
مُحرّم گونه
از بهترین ها
یه دور ِ همی ِ مَجازی

آرشیو مطالب

شهریور 1396
مرداد 1396
تیر 1396
خرداد 1396
اردیبهشت 1396
فروردین 1396
اسفند 1395
بهمن 1395
دی 1395
آذر 1395
آبان 1395
مهر 1395
شهریور 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
مرداد 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391

پیوندهای وب

گوشه نشین*
نشانی
برای خاطر آیه ها
بهار نارنج
آیه گرافی
سقاخانه
و ما ادراك...؟
تو فقط لیلی باش
فلسفه، حقوق و سه نقطه
من و چادرم، خاطره ها
پرنده ترین ماهی
قلم
شهر بی نامی
پاک نویس های یک مداد رنگی
روزگار وصل
هم از آفتاب
دانه سیب
پایگاه فرهنگی اجتماعی مصاف
رسن
در حیرت
اندر زِنامه
گلدان شمعدانی
اردیبهشت
تسنیم
یاران خراسانی
احسن الحال
و.. زندگی مشترک
گزارش یک زبان شناس
تسبیح
حوض خونه
این روزها...
دولتِ مَهدی عجّل الله تعالی فرجهُ الشریف
همنفس طلبه
ساعت به وقت دلتنگی
ترنم خیال
ابر و آفتاب
اَینَ بقیّة الله؟!؟!؟
سیده ...
سنجاقک
معصومانه
فوتبالیست کوچک
صندوق صبر(یادی از خورشید پشت ابر)
روشا نوری از بهشت
تو را نفس می کشم
وبلاگ شخصی احمد میری
نشر خوبی ها

آمار وب

تعداد کل مطالب:

بازدید امروز:

بازدید دیروز:

بازدید این ماه:

بازدید ماه قبل:

بازدید کلی وبلاگ:

بروز شده در