تبلیغات
رواق

رواق

                                " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

خسته‌ام از آرزوها، آرزوهای شعاری            

شوق پرواز مجازی، بال‌های استعاری

لحظه‌های کاغذی را روز و شب تکرار کردن   

خاطرات بایگانی، زندگی‌های اداری

آفتاب زرد و غمگین، پله‌های رو به پایین       

سقف‌های سرد و سنگین، آسمان‌های اجاری

با نگاهی سرشکسته، چشم‌هایی پینه بسته

خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری

صندلی‌های خمیده، میزهای صف‌کشیده

خنده‌های لب پَریده، گریـه‌های اختیاری

رونوشتِ روزها را روی هم سنجاق کردم:

شنبه‌های بی‌پـناهی، جمعه‌های بی‌قـراری

عاقبت پرونده‌ام را با غبـار آرزوها

خاک خواهد بست روزی، باد خواهد بُرد باری

روی میز خالی من، صفحه‌ی باز ِ حوادث

در ستون تسلیت‌ها، نامی از ما یادگاری

"زنده یاد قیصر امین پور"

....

مثل انبار باروتی که منفجر شده...

خسته ام،

خسته ام،

خسته...



* کسی هست که یه کار مناسب برای من سراغ داشته باشه؟ حتی غیر از اینجا...


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | جمعه 30 بهمن 1394 | ساعت 11:37 ق.ظ | نظرها ()

                                      " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

نوه‌ی اول که باشی، خیلی چیزها رو یادت میاد و آلبوم خاطراتت پُر و پیمونه؛ و اگه از طرف هر دو خانواده، نوه‌ی اول باشی که دیگه بیشتر...؛

مثل من که تقریبا از قبل از میانسالی ِ مامانجونی و باباجونی رو یادمه؛ عروسی خاله منصوره مثل یه فیلمه برام که آخر سر گریه میکردم که خاله‌مو نبَرین! دانشجویی و خرید و فروش موتور ِ دایی مهدی یادمه، ولی از سربازیش، نون برنجی‌های کرمانشاه یادمه که توی بسته های قرمز رنگ بود و چقدر دوست داشتم طعمش رو؛ سربازی دایی هادی، دانشجویی خاله ملیحه؛ بیست و دو،سه سال پیش و سفر حج ِ واجب ِ مامانجونی رو یادمه که تو کوچه گلدون چیده بودن و کلی مراسم پُر شور، و اون دو تا عروسک برای من و مهناز، که تا پستونک و از دهنشون درمیوردی، گریه میکردن یا میخندیدن و ماما و بابا میگفتن؛ (البته داریمشون، هم من، هم مهناز) و عروسی همه شون و یادمه؛ و جزء به جزء اون خونه که تا پارسال همین وقتا، هنوز اونجا خونه شون بود؛ وقتی میگم جزء به جزء، یعنی حتی طرح و رنگِ کاغذ دیواری‌ها، یعنی نَفَس به نَفَس ِ اتاق ها و حیاط و حال‌بالا و زیر زمین و حتی اون اتاق ِ دم ِ در...؛

           

اگه نوه‌ی اول باشی مثل من، سرحالی ِ مادر و بابابزرگ یادمه، ناز کردن‌هام برای مادرم یادمه که چقدر هم می‌خرید نازهامو...؛ از سربازی عمو مجید اون روزی که رو یادمه که اومده بود مرخصی با یه هندونه‌ی گرد ِ یشمی؛ از سربازی عمو حمید راننده بودنش یادمه و خانی آباد و اون شبی که سرهنگ و خانواده شون شام اومدن خونه‌ی مادر اینا؛ شوخی ها و مهربونی عموهام با من یادمه؛ از مادر ِ همیشه پیراهن به تن و روسری و به قول ِ خودش "چارقد" به سرم، همیشه آشپزخونه یادمه، هر وعده غذا درست کردن، یه عالمه مهــربونی و دریا دلی یادمه؛ از بابابزرگم صبح تا غروب سرکار بودن یادمه، پیچیدن ِ شال ِ سرش با کمک ِ مادر یادمه، نماز  ِ اولِ وقت و قرآن خوندناش یادمه؛ هوای تاریک از خواب بیدار شدن‌هاشون یادمه؛ زنگ ِ صداشون، عطر تن ِشون حتی یادمه؛ صورت ِ خوشگل و سرخ و سفید مادر، صورت ِ آفتاب سوخته‌ی بابابزرگ و دست‌های چروکش یادمه؛ تولد فاطمه و احسان، عروسی عمو مجید یادمه؛ نوه‌ی اول که باشی، این همه خاطره که داشته باشی، وقتایی که میرن، وقتایی که بی مادر و بی بابابزرگ میشی، خورد شدنت شَدیدتره، شاید چون نوه‌ی اول بودی...؛

مجلس دایی مهدی سال 76 بود و مجلس عمو مجید سال 78؛ خرداد که تهران بودم، فیلم عمو مجید اینا رو دیدم؛ فیلم حنابندون و عروسی شون؛ وقتی که تو حنابندون، حنا رو به من دادن که طی مراسم، بگیرم جلوی عروس و داماد، وقتی که عمو مجید اذیتم میکرد و صد تومنی، دویست تومنی میخواست بهم بده و  بقیه اشاره میکردن که نگیریا، وقتی که مادر ِ عزیزم اومد یه عالمه پول ریخت رو سرم... آخه من نوه‌ی اول بودم...؛

اون هفته هم بعد از این همه سال، فیلم عروسی دایی مهدی اینا رو دیدیم؛ چقدر حس داره دیدن ِ این فیلم ها، کلی خنده، کلی یادش بخیر، کلی تعجب، کلی خدا بیامرزه، کلی بغض، و مثل ما که همگی آخرش اشکمون دراومد...؛


* و جالب اینجاست که چند روزه میخوام همچین پستی بنویسم و انقدر ننوشتم تا شد امروز؛ و همین یه ساعت ِ پیش که میخواستم شروع کنم به نوشتن، وقتی که مثل ِ خیلی وقتهام، به این عکس زل زده بودم و آهنگ ِ مادر ِ حبیب و گوش میکردم، یه دفعه یادم اومد امشب سالگرد ِ فوت ِ مادرمه، مامان ِ بابام، مادربزرگ ِ نازنینم، که این 30 بهمن، شد 14 سال نبودنش...؛

 لطف میکنید اگه فاتحه‌ای نثار ِ روح ِ مادر و بابابزرگم کنید.


دسته بندی: رد پای خاطره ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 29 بهمن 1394 | ساعت 05:17 ب.ظ | نظرها ()

                                     " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

 

چنان امشب غریبم، دام‌ها را دانه می‌بینم

مسافر‌خانه‌های شهر را پایانه می‌بینم

چنان از عشق مأیوسم، چنان درگیر کابوسم

که حتی عشق‌های ساده را افسانه می‌بینم

من ِ دیوانه را یک شهر، پند ِ عقل داد اما

اگر عاقل شوم، یک شهر را دیوانه می‌بینم

من ِ مرداب، تنها بَعد ِ عمری منتظر بودن

تو را باید ببینم مـاه ِ من، اما نمی‌بینم

"امیر علی سلیمانی"

.

میدونم که حواست بهم هست، میدونم که نگاهت رو من هست، میدونم که از نهان و آشکار ِ من خبر داری...

میدونی که ایمانم کم داره، اخلاقم کم داره، اصلاً من کمَم، خیلی کم؛ ضعیفم، نا چیزم، بی قدرم...

و به خاطر همین کم بودن‌هام، گاهی احساس میکنم کم آوردم؛ به قول شاعر: "گاهی واقعاً خیال میکنم روی دست ِ خدا مانده‌ام، خسته‌اش کرده‌ام..."؛ آره، میدونم که نباید اینطوری باشم، اما خب، کوچیک بودن این حرفها رو هم داره دیگه...؛

تو میدونی، میدونی که اینا فقط و فقط درد و دلِ؛ تو میدونی که این من ِ ناچیز، سعی میکنه همیشه حواسش باشه به داشته‌هاش، به نعمت‌هایی که تو بهش عطا کردی، که تو بخشنده‌ای و مهــربان، و من...  

خدایا شکرت، بی نهایت، تا قیامت.


دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | چهارشنبه 28 بهمن 1394 | ساعت 03:37 ب.ظ | نظرها ()

                                   " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

بچه ها تا وقتی کوچیکترند، بعضی وقتها یه کلمات و جملاتی رو به اشتباه به کار می‌بَرند که آدم خنده‌ش میگیره؛ قبل‌تر ها یه پست ِ اینطوری از علی نوشته بودم...؛ درسته وقتی که بزرگتر میشن، این اشتباهات ِ شیرین کمتر میشه؛ مثلاً دیگه خیلی کم پیش میاد که مثل دیشب یه جمله‌ی ناب! بشنوم و سعی کنم یادم بمونه: مامانم قبل از شام به علی که گرسنه بود، گفت: تا شام آماده میشه میوه بخور؛ و علی جواب داد: نمیخوام، اگه قبل از غذا میوه بخورم، گُشنه‌تَرَم میشه...؛

و اگه بچه‌ها مثل ِ علی ِ ما کنجکاو باشن و دوست داشته باشن از هر چیزی سر در بیارن، و به همین مناسبت، "مهندس" هم لقب گرفته باشن، یه دفعه یه همچین سؤالی هم به ذهنشون میرسه حتی! :

" چرا وقتی که "فوت" میکنیم، هوای سرد از دهن ِمون بیرون میاد، اما وقتی "هـا" میکنیم، هوای گرم؟؟؟؟ " شما جواب رو میدونید؟

یا وقتی که تازه بارون شروع شده بود و بوی خاک بارون خورده بلند شده بود، میگه میدونی چرا انسان از این بو خوشش میاد؟ چون خودش هم از خاک آفریده شده...؛ 

دو سه هفته پیش بود که اومدم تو اتاق و دیدم علی این کاغذ و نوشته و چسبونده کنار تابلوی کوچیکِ "وَ اِن یَکاد" :

           

   * خدایا، همه‌ی بچه‌ها، و همچنین علـی‌جان ِ ما رو، در پناه ِ خودت و دعای حضرت ِ صاحب، زیر ِ سایه‌ی پدر و مادرها حفظ بفرما.


** نمیدونم چطوریه که آمار ِ روزانه ی بازدید ِ"رواق" از میانگین صد و خورده یی بازدید در روز، یه روزهایی مثل دیروز و امروز، به 500 -600 بازدید میرسه! به 966 تا حتی! و حتی تر 1046 تا!!!


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 19 بهمن 1394 | ساعت 03:45 ب.ظ | نظرها ()

                                           " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

         

 تمام ِ دوازده ِ بهـمن‌های سررسیدهام رو از سال 83 تا 93 باز کردم و خوندم؛ پست‌های دوازده ِ بهـمن‌های "رواق" رو از سال 90 تا 93 خوندم؛ و مرور کردم مبدأء بودنم رو در هر سال...؛

و دوازده ِ بهـمن ِ دیگه‌ای از راه رسیده...

بــ  ِ "بسم ِ الله" ِ این حرفهام شُـکر ِ خداست، نقطه‌ی آخرش هم شـُکر ِ خداست؛ که سلامتی عطا کرده، سایه‌ی عزیز پدر و مادر و خواهر و برادر عطا کرده، و کلی نعمت، که ذهن و زبان و بیانم قاصره از شمارش و سپاسش...؛

توی سررسیدهام، تو خیلی از سال‌ها، یکی از دو سه جمله‌ی اول این بود که: 22 ساله شدی، پیر شُدیا، 23 ساله شدی، 25 ساله شدی داری پیر میشیا و...؛ الآن نمیدونم چی باید بنویسم؛ هر سال که گذشته بزرگتر شدم؛ بزرگتر که میشی، دنیا کوچیکتر میشه، آرزوهات محدودتر میشه، واقع‌بین تر میشی، توسنی نمیکنی و آروم میشی، قبول‌دار ِ زندگی میشی و رضامند از حکمت و مشیّت و مصلحت ِ خداوندی...

به همه‌ی این‌ها اضافه میکنم ساکت‌تر شدنم رو، زود به هم ریختنم رو، و افکار مشوّش و نا‌ موزون و غریبی که فاصله‌ی سر زدن‌هاشون به فکر و روحم کم و کمتر شده، و این یعنی به کرّات از دست ِ خودم به تنگ اومدن و ناراضی بودن از خودم، که میدونم اونی نیستم که باری تعالی ازَم انتظار داره...

(اینجای نوشتن، یه وقفه‌ی چند دقیقه‌ای به وجود اومد، میخواستم یه چیزی رو پیدا کنم و باعث شد برم تو روزهای پارسال...؛) بهترین‌های سالی که گذشت، دو هفته در کسوت ِ خادم‌الشّهدا بودن بود و روزها و شبهای به یاد ماندنیش، اردیبهشت‌ش بود، دوم خردادش بود و قم و شب ِ جمکرانی م...؛ ماه رمضونش بود که همیشه قشنگه... اما خب، روزهایی هم بود که لاجرم آمدنی بود و سخت گذشت...؛  

خدای خوبم، حضرت ِ حق، شـُکر و سپـاس ِ بی نهایت، تنها سزاوار توست؛ شـُکراً لِله در تمام احوال و حالات؛ خدایا، التماس میکنم به درگاهت:

عجــّل لولیک الفـــرج ،

سلامتی و عمر طولانی و با‌عـزت ِ عزیزان ِ عزیز‌تر از جانم،

شفا و لباس عافیت ِ همه‌ی بیماران،

آمرزش و مغفرت ِ همه‌ی رفتگان،

سلامتی، خوشبختی و عاقبت به خیری ِ همه‌ی عزیزان و دوستان،

معرفت آموزی از دریای معرفت ِ مقرّبان،

و بهترین تقدیر و مصلحتت برای ما بندگان...؛ که ما بدون ِ نگاه ِ تـو هیچ هم نیستیم.

الّلهمّ اجعَـل عَـواقِبَ اُمــورنا خَیـراً .



* از کجا آمده‌ام، آمدنم بهر چه بود؟      

  به کجا می‌روم آخر، ننمایی وطنم

 مانده‌ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا؟

 یا چه بوده‌ست مُراد ِ وی از این ساختنم ...


** به دلـم افتاد روز تولدم برم مهـمونی، برم پابوس ِ آقای خوبی‌ها، امام ِ مهـربانی‌ها؛ به شرط لیاقت، دعاگوی دوستان و عزیزان خواهم بود.


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 12 بهمن 1394 | ساعت 02:41 ق.ظ | نظرها ()

                                         " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

 

... وَ مَن یتَّق ِ اللهَ یَجعَل لَّهُ مَخرَجاً *

 وَ یَرزُقهُ مِن حَیثُ لا یَحتَسِبُ وَ مَن یَتَوَکَّل علی اللهِ فَهُـوَ  حَسبُهُ اِنَّ اللهَ بلغُ أمرِهِ  قَد جَعَلَ اللهُ لِکُلِّ شی‌ءٍ قَدراً *


این آیات 2 و 3 سوره‌ی طلاق، نُسخه‌ی خیلی خوبیه برای همه، و قبل از همه، برای خودم...؛


و به قول عالیجناب عطّار:

گـَر مـَرد ِ رهـی، میان ِ خون باید رفت

از پای فتاده، سرنگون باید رفت

تو پای به راه در نِه و هـیچ مپرس

خود راه بگویدَت که چون باید رفت 


* چقدر زود بهـمن رسید...؛


دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 5 بهمن 1394 | ساعت 05:08 ب.ظ | نظرها ()

                                       " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "


کسی چه میدونه پنج‌شنبه شب ِ گذشته، آخر ِ شب، مناجات ِ اون بزرگ مــَرد چه کرد با من...؛ کسی چه میدونه دلم چـقــدر تنگ بود و مثلاً زودتر خواستم بخوابم و تا وقتی که خوابم برد، چقدر باریدم...؛

کسی چه میدونه خدا صِدام و شنید و جمعه صبح چه حالی شدم وقتی چشمم روشن شد...؛ تو آینه نگاه نکردم، ولی حتماً چشم‌هام برق میزد...؛ مثل بقیه‌ی وقتها اول تند‌تند رفتم تا خط آخر، بعد دوباره برگشتم کلمه به کلمه هضم کردم...؛

کسی چه میدونه چـقــدر به انگیزه نیاز داشتم، به انرژی مثبت، به تأیید شدن، به حرف‌های خوب که محرومم از شنیدنش...؛ کسی چه میدونه به نوشتن ِ کتاب فکر کردم و به اینکه شاید بتونم...؛

اگه غیر از این می‌دیدم، جای تعجب داشت...؛ میدونم که مرام و مسلک ِ رهـرو  ِ راه ِ مــَرد ِ مــَردان، با بقیه‌ی آدم‌ها فرق میکنه، یه فرق ِ خیلی عظیم و زیبا...؛ و من خیلی باید بد باشم اگه خدای نکرده، بخوام مانعی باشم بر سر این راه...؛ درست انجام دادن ِ هر کاری، بسیار بسیار سخته؛ خدا بهتر از همه می‌بینه، و خودش صـبر میده، تـوان میده، برکت میده، و من دعا میکنم قبل از همه، سلامتی بده و آرامـش.

و کسی نمیدونه هر شب که بقیه خوابند و من که دیرتر از همه میخوابم، وقتی برای عزیزانم تک‌تک صلوات میفرستم و فوت میکنم سَمت‌شون، رو به جنوب‌ِ غربم وایمیستم و یه صلوات ِ دیگه رو هم میفرستم و به اون سمت فوت میکنم، مثل همون " فاللهُ خَیرُ حافظاً..." .

در مورد وظیفه‌ای که من هم بهش معتقد نیستم، "بعداً نوشت" نوشتم...؛ و دیگه کار نفرستادند و من برنامه ریختم برای درس، برای: کلیات مسائل ادبی، نثر فارسی، نظم فارسی و عربی...؛

فقط نگاه، نگاه ِ چند‌شب‌ یک‌بار رو از "رواق"، از من، دریغ نکنید لطفاً...؛ کسی چه میدونه این حضـور و این نـگاه، چـقـدر میتونه برای من ارزشمند باشه...؛

و این تسبیح عـزیز بود، عــزیز تر شد، یادگاری بود، یادگاری تر شد...

         

محتاجم به دعا و به نگاه...

یا حق.


* از تـو کجا گریزم؟!  حضرت مولانا و علیرضا قربانی.


دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 5 بهمن 1394 | ساعت 04:43 ب.ظ | نظرها ()

پیامبر ِ رحمت صلّی الله، می فرمایند:
" هر کس در کتابی یا نوشته ای، بر من صلوات بفرستد(یعنی صلوات را بنویسد)، تا نامِ من در آن کتاب هست، ملائکه برای او از درگاهِ حق، طلبِ آمرزش می کنند."
.
" الّلهمّ صَلِّ علی محمّد وَ آلِ محمّد
وَ عَجّل فَرَجَهُم "

دسته بندی ها

روز نگار
حرف دل
رد پای خاطره
تمنای وصال
حق و حقوق
از زبان حافظ
مُحرّم گونه
از بهترین ها
یه دور ِ همی ِ مَجازی

آرشیو مطالب

اسفند 1395
بهمن 1395
دی 1395
آذر 1395
آبان 1395
مهر 1395
شهریور 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
مرداد 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391

پیوندهای وب

گوشه نشین*
نشانی
برای خاطر آیه ها
بهار نارنج
آیه گرافی
سقاخانه
و ما ادراك...؟
تو فقط لیلی باش
فلسفه، حقوق و سه نقطه
من و چادرم، خاطره ها
پرنده ترین ماهی
قلم
شهر بی نامی
پاک نویس های یک مداد رنگی
روزگار وصل
هم از آفتاب
دانه سیب
پایگاه فرهنگی اجتماعی مصاف
رسن
در حیرت
اندر زِنامه
گلدان شمعدانی
اردیبهشت
تسنیم
یاران خراسانی
احسن الحال
و.. زندگی مشترک
گزارش یک زبان شناس
تسبیح
حوض خونه
این روزها...
دولتِ مَهدی عجّل الله تعالی فرجهُ الشریف
همنفس طلبه
ساعت به وقت دلتنگی
ترنم خیال
ابر و آفتاب
اَینَ بقیّة الله؟!؟!؟
سیده ...
سنجاقک
معصومانه
فوتبالیست کوچک
صندوق صبر(یادی از خورشید پشت ابر)
روشا نوری از بهشت
تو را نفس می کشم
وبلاگ شخصی احمد میری
نشر خوبی ها

آمار وب

تعداد کل مطالب:

بازدید امروز:

بازدید دیروز:

بازدید این ماه:

بازدید ماه قبل:

بازدید کلی وبلاگ:

بروز شده در



دانلود آهنگ جدید