تبلیغات
رواق

رواق

                                      " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

تو این چند ساله یه چیزی رو خوب فهمیدم، و اون این که تو خیلی از موارد، خیلی جاها، با بقیه متفاوتم!

متفاوتم یعنی مثلاً بقیه شبیه ِ هم هستن و من شبیه ِ خودم! به خوب و بدِش کاری ندارم، ولی یکی از چیزهایی که اذیتم میکنه اینه که گاهی که نظرم و در مورد یه چیزی میگم، جواب میشنوم که: چون تو الآن خودت توی این موقعیت نیستی، داری این حرف و میزنی!!!!! وشنیدن این جمله برای من خیلی سنگینه...؛ چون حداقل از اطرافیانم، از نزدیکانم، انتظار دارم که من و بشناسند! بشناسند و بدونند که اینجانب تا وقتی به چیزی اعتقاد نداشته باشم، حرفش و نمیزنم...؛

یکی از این تفاوت‌ها که شاید تو این دوره زمونه یه مقدار عجیب به نظر بیاد، و احتمالاً شاید یکی از دلایل اصلی سرگشتگی من باشه، اینه که ترجیح میدم درس و به خاطر ِ خود ِ درس بخونم، نه الزاماً به خاطر پیدا کردن شغل! نمیگم شاغل بودن خوب نیست، اگه یه خانم، یه کار ِ مناسب و پاره وقت داشته باشه، خوبه؛ هم برای روحیه‌ش، هم اینکه یه استقلال مالی داشته باشه؛ البته به شرط اینکه چنین کاری پیدا بشه!

چرا فکر میکنند کسی که حقوق خونده، حتماً باید وکیل بشه؟ اصلا چرا فکر میکنند دختری که درس میخونه، اگه نره سرکار، پس بیخودی درس خونده! چرا همه بعد از احوالپرسی میخوان بدونند که مشغول چه کاری هستم؟! چرا براشون عجیبه اگه یه دختر بخواد دختر ِ خونه باشه؟!  چرا ملاک‌ها و معیارها انـقدر فرق کرده؟! چرا مردم ظاهر‌بین شدند؟! همه‌چیز شده چـ ـهـره و پـــ ـــول!!!!!   نَفَسَ‌م گرفت از این شـهــر...

اما با همه‌ی این احوال، ترجیح ِمن خانه‌داری و زندگی‌داریه؛ و پرداختن ِ هر کسی به رسالت ِ اصلی خودش: رسالت ِ مَرد به مــَردی، و رسالتِ زن به خانم بودن و خانمی کردن در همه‌ی ابعاد زندگی...؛ واقعاً دوست دارم عطای پرستیژ شغلی و موقعیت اجتماعی و درآمد بالا رو به لَقاش ببخشم و در عوض، روزهایی رو انتخاب کنم که به دور از دغدغه‌ی رفت و آمد و دیر و زود شدن‌ها و تحمل کردن یه سری حرف‌های دون ِ شأن ِ یک خانم، و از خود دور شدن‌ها، تمیزکاری کنم، آشپزی کنم، شیرینی و کیک بپزم، بافتنی ببافم، و کیف‌های چرمی درست کنم، و لا‌ به لای این‌ها، گاهی دو خط بنویسم...؛                                                                                                                         این کارها اصلاً بد و بیخود و بی فایده نیست، چراغ ِ خونه اگه خاموش بمونه، از اجاق خونه اگه بوی غذا بلند نشه، روی میز و آینه اگه خاک بشینه، غذا اگه دستپخت پلوپز و غذا ساز باشه، چایی اگه محصول چایی ساز باشه، نه... اینا با ذائقه‌ی من جور درنمیاد؛ نمیگم پول مهم نیست، ولی پول نباید بشه آدرس ِ ما تو زندگی، که برای رسیدن بهش از تمام مسیرها و مناظر زیبا بی‌توجه بگذریم! که آیا برسیم یا نرسیم! یا اگه رسیدیم، به طمع ِ مون روی خوش نشون ندیم که یه تومن ِ مون بشه دو تومن...؛ مَـرد ِ زندگی وقتی بخواد چرخ زندگی رو بچرخونه، باید انگیزه داشته باشه، باید دلش به چراغ ِ خونه‌ش روشن باشه...؛

میشه ساده‌تر زندگی کرد، میشه خودمون باشیم، مثل سال‌های قبل، میشه از تجملات دور باشیم، از ظاهر سازی و ظاهر بینی دور باشیم؛ فقط خودمون باید بخوایم؛ هـمین.

هر کسی کو دور ماند از اصـل ِ خویـش


بـاز‌ جـوید روزگـار  ِ وصــــل  ِ  خویـش



بعداً نوشت: منظورم از کلمه‌ی "رسالت"، نقشی هست که خداوند به طور بالقوّه برای مردان و زنان قرار داده از ازل؛ مثل ِ توانایی و حسّ زیبای "مادر شدن"؛  و حتماً با کلمه‌ی "وظیفه" متفاوت خواهد بود؛ چرا که اگه قرار باشه به کلمه‌ی "وظیفه" اکتفا کنیم، نتیجه‌ی خوبی نخواهیم گرفت؛ کارها وقتی زیبا خواهند بود و زیبا انجام خواهند شد و به دل خواهند نشست، که دوست داشته باشیم انجامشون بدیم، با کمال ِ میل و رغبت، با دوست داشتن و با عشـق؛ نه در حصار و تنگنای کلمه‌ای مثل "وظـیفه"...؛


* سالروز ولادت امام حسن عسکری علیه السلام، بر امام ِ زمانم، و بر شما مبارک.


دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | سه شنبه 29 دی 1394 | ساعت 03:42 ق.ظ | نظرها ()

                              " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "


 هر چی دلــ‌تنگی دارم، میریزم تو کاسه‌ی چشم‌هام و اجازه میدم که جولان بدن برای خودشون...

از اون‌طرفِ سیم‌های هِدفون یه نفر بی وقفه میگه: تـو تنها نمی‌مانی ای مانده بی من...

نمیدونم با خودم چند چندم؟!  به سؤال‌های خودم هم حتی نمیتونم جواب بدم!  هیچی ندارم که به مینای درونم بگم وقتی میپرسه:

" بالاخره میخوای چیکار کنی؟ تو که حقوق خوندی این همه سال، تو که اون روز وقتِ مرتب کردن ِ کُمُدت، وقتی نگاهت افتاد به حقوق اساسی و حقوق اداری و متون فقه و اصول فقه، چشمات اشکی شد، تو که با این همه، فکر نمیکنی به درد وکالت بخوری... تو که میگفتی من ادبیات دوست دارم و امسال با اینکه هیچ‌کس نبود تا درست‌حسابی راهنماییت بکنه اما دلتو زدی به دریا و ارشدِ ادبیات ثبت‌نام کردی، کتاب سفارش دادی و گرفتی و برنامه ریزی کردی حتی، پس چرا هنوز مردّدی؟! چرا فکر میکنی فایده‌ای نداره؟ چرا فکر میکنی تو اهل زندگی توی خوابگاه نیستی، اونم با افرادی که احتمالا از تو کوچیکترن؟ چرا فکر میکنی به جایی نمیرسی؟ چرا فکر میکنی دوره‌ی خیلی چیزها برای تو گذشته؟ ای بابا! اصلاً چرا دوباره گریه‌ت گرفت؟! ..."

با سنگِ صبورم، خدای مهربانم، صحبت میکنم و اما هرچی کاسه کوزه ست سر ِ خودم میشکنم و بی لیاقتی‌هام رو دونه‌دونه می‌شمارم...؛

به شور و اشتیاقی که برای خیلی چیزها دیگه ندارم! فکر میکنم؛ به این همه یادی که از خیلی‌ها تو دل ِ من هست و یاد ِ من که تو دل ِ خیلی‌ها حتماً نیست، فکر میکنم...؛

به کسی که یه زمانی بهش میگفتن مغرور به نظر میرسی! و حالا حتی اعتماد به نفسش رو هم داره از دست میده! فکر میکنم...؛

به تغییراتی که تو این چند سال اخیر زندگیم کردم، آدم‌هایی که تأثیر‌گذار بودند، مبدأ، مسیر، مقصدم...؛ به اینکه با وجود اطمینان به درستی ِ این راه (جُدای از ایراداتِ شخصیم)، اما باعث تنـها تر شدن‌َم شده فکر میکنم...؛

به دیشبی فکر میکنم که برای فرار از یه جوّ سنگین، جوّی که قُبح ِ خیلی چیزها ریخته شده بود انگار! رفتم روی تراسِ طبقه‌ی چهارم، تراسی که گلدسته‌های مسجد جامع و گلدسته‌های سبز ِ مهـدیه دیده میشد؛ و تازه فهمیدم در و پنجره‌های دو‌جداره چـقدر میتونن مفید باشند...؛

به کسانی که هستند، به کسانی که هستند و نیستند، به کسانی که واقعاً دیگه نیستند مثل مادر و بابابزرگم...

به دو تا اسفند گذشته فکر میکنم و فضایی که امسال محرومم ازش، یا شاید خودم، خودم رو تحریم کردم! و بهترش اینه که بگم سعادت ندارم...

و در عین حال و با همه ی این افکار، روی بَک گراند ِ ذهنم نوشته: بیست و چهارم و بیست و پنجمی که گذشت و سه ماه تموم شد...؛

و اون صدا همچنان داره تو گوشم میخونه که: تو تنها نمی‌مانی ای مانده بی من، تو را میسپارم به مینای مهتاب...


* قسمتی از شعر اهورا ایمان با صدای احسان خواجه امـیـری.


دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 26 دی 1394 | ساعت 02:24 ق.ظ | نظرها ()

               " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "


رواق منظر ِ چَشم ِ من آشیانه‌ی توست

کَرَم نما و فرودآ، که خانه، خانه‌ی توست

.

به تن مقصّرم از دولت ملازمتت

ولی خلاصه‌ی جان، خاکِ آستانه‌ی توست

.

من آن نیَم که دَهم نقد دل به هر شوخی

در ِ خزانه به مُهر تو و نشانه‌ی توست

.

سرود مجلست اکنون فلک به رقص آرد

که شعر حافظ شیرین سخن ترانه‌ی توست

.....


چهار‌سال و چهار‌ماه و چند‌روز  از تولد "رواق" میگذره...؛

هر چند عادت کرده بودم به قالب ِ طرح چوب، که از همون روز تولد تا حالا، لباس ِ رواق بوده، اما بالاخره به ثمر رسید خدا رو شکر، لباس ِ سفید و ساده ای که فیروزه‌ای هم هست...؛ مبارکِ‌ ت باشه رواقَ‌م، ان شاءالله به یاری خدا بنویسم و سـفید بنویسم.


دوست دارم نظر کسانی رو که لطف میکنند و کوبه ی این در و میکوبند و به اینجا سر میزنند بدونم؛ این لباس به "رواق" میاد؟


* و ممنونم از زحمات جناب میری، که طراحی این قالب رو انجام دادند؛ قابل توجه دوستان: ایشون در زمینه‌های ساخت کلیپ، طراحی و برنامه‌نویسی فعالیت می‌کنند.


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 21 دی 1394 | ساعت 04:40 ب.ظ | نظرها ()

                                          " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

 

گاهی وقت‌ها مثل سر ِ شبی که گذشت، یا آخر شب که پنجره رو باز کردم و دیدم بارون شروع کرده به باریدن با قطره‌های ریز، و بوی خاک ِ بارون خورده میره تا عمق ِ وجودم، دوست دارم مثل آقایون که اگه بخوان قدم بزنن، روز و شب نداره براشون، آفتاب و مهتاب و برف و بارون نداره براشون، یقه‌ی پالتوم رو بزنم بالا و دست‌هام رو مهمون جیب‌هام بکنم و قدم بزنم...

انقدر برم و برم و برم، تا دور بشم از شلوغی خیابون‌ها، سر به زیر نه، سر به هـوا راه برم؛ بارون بخوره تو صورتم و قاطی بشه با اشک‌هام...؛ بدون ِ چتر، بی هراس ِ خیس شدن و سرما خوردن...

اما وقتی بیشتر فکر میکنم دلم میخواد خودم باشم، با چادر خودم، مثل اون روزی که تو یادمان شهدای فتح‌المبین، چادرم خیس ِ خیس بود از بارون...

 انقدر برم تا برسم به همون راهی که همیشه آرزو دارم پیاده برم...؛ با بارون وضو بگیرم و اول "استغفِرُ الله" گویان و "لا الهَ الّا انت، سبحانکَ انّی کنتُ مِنَ الظّالمین" گویان، و بعد هم "الهی عَظُمَ البلاء" گویان، مسیر سبزی رو در پیش بگیرم که میرسه به هـمون گنبد ِ فیروزه‌ای... اما این بار صاحب‌خونه باشه، باشه که اجازه بده برم جلو... برم جلو و زانوهام خَم بشه از عظمتش، از نگاه ِ نابِ ش، از اقتدارش، برم گوشه‌ی لباسش رو بگیرم، پَر ِ شالش رو بگیرم و هق هق کنان فقط نگاهش کنم، و التماسش کنم که روی ماهش رو از من برنگردونه... و نفَس بکشم و مست بشم و اگه صلاح دونست، فدا بشم...؛

                               " الّلهمّ عجـّل لولیک الفــــــــرج"

 

آتشم به جان و خموشم چو نای مانده از نوا ، مانده با نگاهی، به راهی، که می‌رود به ناکجا...  جوونی‌هام چقدر این و گوش میکردم...؛


* قرار نبود این پست "تمنّای وصال" بشه، اما شــد...؛

** عنوان پست هم قسمتی ست از شعر ِ فوق الذکر.

***  رمز پست قبل عوض شد برای بازمانده‌ی عمو شفیع، امید که قابل بدونند...؛

 


دسته بندی: حرف دل ، تمنای وصال ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 17 دی 1394 | ساعت 03:21 ق.ظ | نظرها ()

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 3 دی 1394 | ساعت 04:49 ب.ظ | نظرها ()

پیامبر ِ رحمت صلّی الله، می فرمایند:
" هر کس در کتابی یا نوشته ای، بر من صلوات بفرستد(یعنی صلوات را بنویسد)، تا نامِ من در آن کتاب هست، ملائکه برای او از درگاهِ حق، طلبِ آمرزش می کنند."
.
" الّلهمّ صَلِّ علی محمّد وَ آلِ محمّد
وَ عَجّل فَرَجَهُم "

دسته بندی ها

روز نگار
حرف دل
رد پای خاطره
تمنای وصال
حق و حقوق
از زبان حافظ
مُحرّم گونه
از بهترین ها
یه دور ِ همی ِ مَجازی

آرشیو مطالب

شهریور 1396
مرداد 1396
تیر 1396
خرداد 1396
اردیبهشت 1396
فروردین 1396
اسفند 1395
بهمن 1395
دی 1395
آذر 1395
آبان 1395
مهر 1395
شهریور 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
مرداد 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391

پیوندهای وب

گوشه نشین*
نشانی
برای خاطر آیه ها
بهار نارنج
آیه گرافی
سقاخانه
و ما ادراك...؟
تو فقط لیلی باش
فلسفه، حقوق و سه نقطه
من و چادرم، خاطره ها
پرنده ترین ماهی
قلم
شهر بی نامی
پاک نویس های یک مداد رنگی
روزگار وصل
هم از آفتاب
دانه سیب
پایگاه فرهنگی اجتماعی مصاف
رسن
در حیرت
اندر زِنامه
گلدان شمعدانی
اردیبهشت
تسنیم
یاران خراسانی
احسن الحال
و.. زندگی مشترک
گزارش یک زبان شناس
تسبیح
حوض خونه
این روزها...
دولتِ مَهدی عجّل الله تعالی فرجهُ الشریف
همنفس طلبه
ساعت به وقت دلتنگی
ترنم خیال
ابر و آفتاب
اَینَ بقیّة الله؟!؟!؟
سیده ...
سنجاقک
معصومانه
فوتبالیست کوچک
صندوق صبر(یادی از خورشید پشت ابر)
روشا نوری از بهشت
تو را نفس می کشم
وبلاگ شخصی احمد میری
نشر خوبی ها

آمار وب

تعداد کل مطالب:

بازدید امروز:

بازدید دیروز:

بازدید این ماه:

بازدید ماه قبل:

بازدید کلی وبلاگ:

بروز شده در