تبلیغات
رواق

رواق

                                                " بسم الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

                

یا فاطمة الزّهرا، مــددی...

خیلی کوچیک بودم، قبل از 4 سالگی، که این پوستر روی دیوار اتاقمون جایی داشت برای خودش؛ فکر کنم اون وقتها هم همین نظر رو داشتم، این که فکر میکنم مادر ِ توی این عکس، شبیه ِ شماست...؛

سه سال و دَه ماهم بود...؛ یادمه که رفتی بیمارستان و لیلا به دنیا اومد؛ یادمه که منم فرداش اومدم ملاقات؛

یادمه که با بچه ها توی کوچه بازی میکردم و وقتی با عاطفه دعوام میشد، زود میومدم صدات میکردم که پشتم در بیای و ازم حمایت کنی؛

یادمه قبل از مدرسه، من و بردی مهد کودک و من اما، نخواستم که بمونم و عطاش رو به لقاش بخشیدم...؛

یادمه روز اولی که کلاس اولی شده بودم، کمک کردی لباس فرم هایی رو که همه ی سالها با دستهای هنرمندت میدوختی، پوشیدم و من و از زیر قرآن رد کردی و رسوندی مدرسه؛ یادمه که وقتی تنها شدم، گریه میکردم توی حیاط...؛

یادمه اسباب بازی هامون رو چقـــدر با سلیقه، زده بودی به دیوار اتاقمون، که هنوز که هنوزه، تو ذهن هم بازی ها و اطرافیانمون هست...؛

یادمه نماز خوندن رو بهم یاد دادی و سفارش کردی بعد از نماز، تسبیحات حضرت فاطمه، دعای فرج و آیة الکرسی رو بخونم؛ سفارشی که هنوز هم با من هست خدا رو شکر...؛

یادمه وقتی 10-11 ساله بودم و تصادف کردم، چند شب تا صبح، بالای سرم بودی؛ یادمه وقتی داشتن من و میبُردن واسه سی تی اسکن، با اضطراب پشت در اتاق وایستاده بودی، یادمه مثل همیشه، دوست داشتم یه سَره کنارم باشی...؛

یادمه از همون اول، همه به چشم یه خانم "هنرمند" بهت نگاه میکردن؛ استادی که هنر خیاطی رو از مامانجونی ِ نازنین یاد گرفتی و بعدها پرورشش دادی...؛

یادمه با وجود حضور من و لیلا، و در کنار خانه داری، دَرسِت رو که به خاطر ازدواج، نیمه تموم مونده بود، با عزم و اراده ی مثال زدنی تموم کردی؛ حتی خیلی هاش رو غیر حضوری؛ یادمه وقتهایی که من بعد از ظهری بودم، لیلا رو با خودت میبُردی سر کلاس؛ یادمه که بابا بهت میگفت: خلیل حسن خلیل؛(شخصیت اولِ سریالی که همون وقتها پخش میشد و بسیار درس خوان و کوشا بود.)

یادمه وقتی که اومدیم نیشابور، چقدر زحمت کشیدی برای پیدا کردن خونه و رسیدگی به بقیه کارها؛ (چون بابا کرج بود و ما اومدیم که کارها رو زودتر انجام بدیم.)

یادمه کلی تلاش کردی و زحمت کشیدی و خدا رو شکر، بالاخره آموزشگاه خیاطی رو تأسیس کردی، آموزشگاه خیاطی نوجامه...

یادمه وقتی علی میخواست به دنیا بیاد؛ و اون وقت من بودم که کلی نگران حالت بودم...؛ یادمه روزی که به دنیا اومد و با خودش صفا و برکت رو به همراه آورد، آزمون آزمایشی داشتم که نفهمیدم چیکار کردم...؛

همه ی این سالها، همه ی این روز و شب ها رو یادمه...؛ که بی نهایت زحمت کشیدی و تمام همّ و غمت رو گذاشتی برای ما، من و لیلا و علی...؛ یادمه به هر جایی که رسیدم، از زحمات شماست، یادمه همیشه و در همه مراحل کنارم بودی...؛ به تصمیماتم، حتی اگه اشتباه بوده، احترام گذاشتی؛ میدونم که همیشه نگرانم و نگرانمون هستی؛ میدونم که خیلی زیاد اذیتت کردم...؛ میدونم اونی نشدم که انتظار داشتی... و معذرت میخوام؛

عزیز، مهربون، نازنین، گُل، و... همه ی این صفت ها کمه برای بعد از اسم ِ قشنگت...؛ به همین دلیل، "عزیز تر از جانم" خطابت میکنم که شاید ذره ای از ژرفای محبت و عشقت در دلم رو بتونه بیان کنه...؛ مامان ِ عزیز تر از جانم، ازت تقاضا میکنم که ببخشی تمام بدی ها و کج خلقی هام رو؛ و خواهش میکنم هیچ وقت ِ هیچ وقت، من و از دعای خیرت محروم نکن، چون میدونم که اگه قرار باشه به جایی برسم، کلیدش همین دعاهایی هست که دست ِ شماست...؛

مامان ِ معصومم، مامان معصومه ی من، میدونی که رنگ ِ سفید ِ زندگی و دنیای من هستی؟ میدونی که چراغ ِ خونه مونی؟ میدونی که جونم به جونت بنده؟ میدونی که چــــــــــــــــقدر دوستت دارم؟  الحَمدُللهِ ربّ العالَمین .

ولادت ِ بهترین مادر جهان ِ هستی، حضرت ِ فاطمه ی زهرا، و روزی که خاص و ویژه ی خودت هست رو تبریک میگم؛ "ان شاءالله" به حق ِ صاحب این روز، 120 سال زنده باشی و سایه ی پُر مِهرت، همراه ِ بابای عزیز، سلامت و شاد بر سرمون مستدام باشه؛

مامانجونی نازنینم، خیلی خیلی دوستتون دارم؛ شما هم "ان شاءالله" در کنار باباجونی ِ عزیز، 120 سال سلامت و پاینده باشید و بتابید و نور ببخشید؛ روزتون مبارک.

و اما مادر ِ قشنگم**...، حیف که رفتی، رفتی و لذت ِ لمس ِ آغوشت، و لذت ِ حسّ ِ مهربونی های بی اندازه ت رو از  من گرفتی...؛ رفتی اما، میدونم که هستی، هستی و میدونی که چقدر دلتنگت هستم...؛ روزت مبارک، "ان شاءالله" صاحب ِ این روز و و صاحب ِ اسمت، شفیعت باشن؛ لطفا برای ما هم دعا کن.

...

ای دختر آفتاب، ای همسر ماه               ای مِهر ِ تو را ستاره ها خاطرخواه

این ذرّه به سایه تو آورده پناه                     یا فاطمه، اشفعی لَنا عند الله

یا ابا صالح، شادی هایتان پاینده باشد الهی، کاش روزی برسد که به حضورتان مشرّف شویم و چهره ی دلربا و خندان ِ شما، قند آب کند در دلِ مان، آن وقت است که جشنمان جشن خواهد بود در حرم ِ امن ِ حضرت ِ مــادر...؛

                                      " الّـلـهمّ عجّــــل لولیـک الفــــرج "


* ولادتِ  با سر سعادتِ یگانه دختِ بزرگوار  ِ حضرت ِ خاتم، بر همه ی دوستان و همراهان ِ عزیزم مبارک؛

** مـــادر، مامان ِ بابام هستند(بودند...) که سال 80، به رحمت ِ خدا رفتند.


دسته بندی: روز نگار ، تمنای وصال ،

توسط مینا خوجانی | جمعه 21 فروردین 1394 | ساعت 03:35 ق.ظ | نظرها ()

                                    "  بسم اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم "

امشب از پنجره ی آشپزخانه مــــاه را دیدم؛

شاید هم مــــاه بود که مرا دید!

قرص بود، و طلایی به چشمم آمد ؛

و حالا که باز شب از نیمه گذشته و باز من بیدارم،

خواندن ِ چند شعر حالم را برانگیخت و

شنیدن یک موسیقی صورتم را خیس کرد ؛

اصلا خودم را که نمی توانم گول بزنم!

شعر و موسیقی بهانه است ؛

حتی لا به لای تمامی افکار و افعالم،

هستـی، و پُـر رنـگی؛

حضـورت آن قدر هویداست

و یــادت آن قدر همنشین،

که اوقاتی هم که به فاصله، دورتری و به مکان، نزدیک تر،

هم چنان مشتاقم و منتظر

که برسد گاه ِ سلام و کلام ؛

راستی، تـــو میدانی چرا با "مــــاه" شروع کردم؟!

درست نمی دانم!

شاید چون حدس می زنم  که تـــو هم، رازها داری با مــــاه...

فکر می کنی پیغام رسان ِ خوبی انتخاب کرده ام؟ ...



* برسد به دست ِ ماه...؛


دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | سه شنبه 18 فروردین 1394 | ساعت 02:17 ق.ظ | نظرها ()

                                 

                                      " بسم الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

          

شهر آبستن غم هاست، خدا رحم كند

شهر  یکپارچه غوغاست، خدا رحم كند

بوی دود است كه پیچیده، كجا می سوزد ؟ 

نكند خانه ی مولاست؟ خدا رحم كند 

همه ی شهر به این سمت سرازیر شدند

در میان ِ كوچه دعواست، خدا رحم كند 

هیزم آورده كه آتش بزنند این در را 

پشت در حضرت زهراست... خدا رحم كند

همه جمعند و موافق كه علی را ببَرند

و علی، یكّه و تنهاست... خدا رحم كند 

بین این قوم كه از بغض لبالب هستند

قنفذ و مغیره پیداست، خدا رحم كند 

مادر افتاد و پسر رفت ز دست، درد این است

چشم زینب به تماشاست، خدا رحم كند 

مو پریشان كند و دست به نفرین ببرد 

در زمین زلزله برپاست، خدا رحم كند 

ماجرا كاش همان روز به آخر می شد 

تازه آغاز بلاهاست، خدا رحم كند 

غزلم سوخت، دلم سوخت، دلِ آقا سوخت 

روضه ی اُمّ ابیهاست، خدا رحم کند

...


صبر کن، خدا در را باز می کند؛
تنها، نشستن و مؤدب بودن، کار شماست.
اما باز کردن یا باز نکردن ِ در با اوست، اختیاری نیست!
هر وقت دیدی تاخیر افتاد، پشتِ در بایست؛ مبادا بروی و بگویی چیزی نمی دهند؛ با هنر و فهمت تا پشت در برو، در را محکم نزنی، یا اصلا در نزن؛ صاحبخانه خودش می داند، آنجا بنشین.

شبی که حضرت زهرا را می خواستند دفن کنند، اصحاب حضرت امیر پشتِ در آمدند تا کمک کنند؛
حضرت امیر، امام حسن را فرستادند که پشت در صدای گریه می آید، ببین کیست؟
امام حسن گفتند: اصحابند، گریه می کنند که در را باز کنید داخل بیاییم.
حضرت فرمودند: بگو بروند اول اذان بیایند تشییع جنازه کنند.

اینها رفتند، اما یکی ماند و نرفت؛ همان جا نشست، نتوانست برود؛ یک دقیقه بعد حضرت امیر دیدند هنوز صدای گریه می آید، فرمودند: پسرم مگر نگفتی بروند؟!
عرض کردند چرا؛ دو مرتبه دم در رفتند و فرمودند: چرا نرفتی؟
گفت: پای رفتن نداشتم…؛
حضرت امیر گفتند: بگو بیاید داخل.

ببین که کمی پشتِ در ایستادن خوب است؛
به اشاره ملتفت باش؛
از یک سال، پنج سال پشت در ایستادن، نترس؛
پشتِ در، بهترین جاست.


"زنده یاد، حاج محمد اسماعیل دولابی"


* ایام ِ شهادت ِ خانم فاطمه زهرا سلام الله علیها، تسلیت و تعزیت.


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | سه شنبه 4 فروردین 1394 | ساعت 03:56 ق.ظ | نظرها ()

پیامبر ِ رحمت صلّی الله، می فرمایند:
" هر کس در کتابی یا نوشته ای، بر من صلوات بفرستد(یعنی صلوات را بنویسد)، تا نامِ من در آن کتاب هست، ملائکه برای او از درگاهِ حق، طلبِ آمرزش می کنند."
.
" الّلهمّ صَلِّ علی محمّد وَ آلِ محمّد
وَ عَجّل فَرَجَهُم "

دسته بندی ها

روز نگار
حرف دل
رد پای خاطره
تمنای وصال
حق و حقوق
از زبان حافظ
مُحرّم گونه
از بهترین ها
یه دور ِ همی ِ مَجازی

آرشیو مطالب

مرداد 1396
تیر 1396
خرداد 1396
اردیبهشت 1396
فروردین 1396
اسفند 1395
بهمن 1395
دی 1395
آذر 1395
آبان 1395
مهر 1395
شهریور 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
مرداد 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391

پیوندهای وب

گوشه نشین*
نشانی
برای خاطر آیه ها
بهار نارنج
آیه گرافی
سقاخانه
و ما ادراك...؟
تو فقط لیلی باش
فلسفه، حقوق و سه نقطه
من و چادرم، خاطره ها
پرنده ترین ماهی
قلم
شهر بی نامی
پاک نویس های یک مداد رنگی
روزگار وصل
هم از آفتاب
دانه سیب
پایگاه فرهنگی اجتماعی مصاف
رسن
در حیرت
اندر زِنامه
گلدان شمعدانی
اردیبهشت
تسنیم
یاران خراسانی
احسن الحال
و.. زندگی مشترک
گزارش یک زبان شناس
تسبیح
حوض خونه
این روزها...
دولتِ مَهدی عجّل الله تعالی فرجهُ الشریف
همنفس طلبه
ساعت به وقت دلتنگی
ترنم خیال
ابر و آفتاب
اَینَ بقیّة الله؟!؟!؟
سیده ...
سنجاقک
معصومانه
فوتبالیست کوچک
صندوق صبر(یادی از خورشید پشت ابر)
روشا نوری از بهشت
تو را نفس می کشم
وبلاگ شخصی احمد میری
نشر خوبی ها

آمار وب

تعداد کل مطالب:

بازدید امروز:

بازدید دیروز:

بازدید این ماه:

بازدید ماه قبل:

بازدید کلی وبلاگ:

بروز شده در