تبلیغات
رواق

رواق

                                    " بسم ِ اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم "


               

              با تـــو از خویش نخواندم، که مُجابت نکنم

              خواستم تــشنه ی این کهـنه شرابت نکنم

              گوش کن از من و بر همچو منی گوش مکن

              تا که ناخواسته مشتاق ِ عذابت نکنم

              دسـتی از دور به هـُرم ِ غزلم داشته باش

              که در این کوره ی احساس مذابت نکنم

             گاه باران همه ی دغدغه اش باغچه نیست

             سیل ِ بی گاهم و ناگاه خرابت نکنم

             فصل ها حوصله سوزند بپرهیز که تا

             فصل ِ پُر گریه ی این بسته کتابت نکنم

            هر کسی خاطره ای داشت، گرفت از من و رفت

            تـــو بیندیش که تا بیهُده قابت نکنم

                "محمد علی بهمنی"

...

تمام حرف هایمان، همان هایی هستند که نوشته نـمی شوند، همان سه نقطه های بیـچــاره ...

 

* ... و بعد از حدود ِ 24 ساعت، این پی نوشت پاک شد، تا به همون  ...ها بپیونده.

** دکلمه ی همین شعر.


                                     " الّلهمّ اجعَل عَواقِبَ اُمورِنا خَیرا

دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 27 آذر 1393 | ساعت 06:24 ب.ظ | نظرها ()

                                          " بسم ِ اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم " 


            *   

درست توی روزهایی که احساس ِ خُسران  میکنی، احساس ِ اینکه چقدر بَد شدی، چقدر بی معرفت شدی،

اینکه "سر بار "ِ یار هستی**...

تو یه روز ِ جمعه،

عصر ِ جمعه، ساعتِ سه و بیست و پنج دقیقه،

وقتی که توی مهمونی هستی و در حال ِ کمک به شستن ِ ظرف های ناهار،

یه دفعه، صدای زنگِ گوشیت که به ندرت هم به صدا درمیاد رو میشنوی که با این همه سیاهی، بیشتر از یک ساله که اینطوری صدا میزنه: العَجَل مولا مولا، العَجَل مولا مولا، جان ِ عالم بر لب آمد، ای خدا مَــهدی نیامد ...

صدای مامان میاد که میگه: مینا، امیره...

بالاخره گوشی به دستم میرسه و جواب میدم...

سلام و احوال پرسی و ...

یه دفعه میگه: مینا من جمکرانم، جلوی محراب ِ امام زمان... گوشی رو میگیرم، هرچی دوست داری بگو.............

و من می مونم و اون دو دقیقه ای که دوست دارم ثانیه هاش کش بیاد و ذهنم یاری کنه تا یادم بیاد این همه حرف؛ انگار که گُم میشم تو زمان...

...

امیر ِ عزیز، و به قول ِ خودت: امیر مرصاد، پسر عموی بامعرفتم، همون طوری که به خودت هم گفتم، خـیــــلی خوشحالم کردی، بی نهایت ممنون، بی نهایت...؛  "ان شاءالله" در پناهِ خدا و نظر ِ آقا صاحبَ الزمان، و زیر ِ سایه ی مامان و بابای نازنینت، 120 سال، سلامت و پاینده باشی.

خدایا، شکرت...؛   آقا جان، ممنونم برای نگاه های همیشه پُر مِهرتون...؛



*

** به شانه کشیدی غم ِ سینه اش را؟ و یا چون بقیه تو سربار ِ یاری؟...

*** نوای وبلاگ رو گوش کنید...؛

دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | یکشنبه 23 آذر 1393 | ساعت 04:31 ب.ظ | نظرها ()

                                       " بسم ِ اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم "


در ایام تحصیل علوم دینی در نجف اشرف , شوق زیادی جهت دیدار جمال مولایم بقیه الله الاعظم "عجل الله تعالی فرجه الشریف"داشتم . با خود عهد کردم که چهل شب چهارشنبه پیاده به مسجد سهله بروم به این نیت که به فیض زیارت جمال آقا صاحب الامر "علیه السلام" نایل شوم . تا ۳۵ یا ۳۶ شب چهارشنبه ادامه دادم بر حسب اتفاق در این شب هوا  بارانی شد و حرکتم از نجف به تاخیر افتاد . نزدیک مسجد سهله خندقی بود هنگامی که به آنجا رسیدم بر اثر تاریکی شب وحشت و ترس وجود مرا فرا گرفت به ویژه از زیادی راهزنان و دزدها ناگهان صدای پایی را از دنبال سر شنیدم که بیشتر موجب ترس و وحشتم گردید . برگشتم به عقب شخصی را دیدم که نزدیک من آمد و با زبان فصیح گفت : ای سید سلام علیکم . ترس و وحشت به کلی از وجودم رفت و اطمینان و سکون نفس پیدا کردم . تعجب آور بود که چگونه این شخص در تاریکی شب متوجه  سیادت من شده و آن حال من از این مطلب غافلگیر بودم به هر حال سخن می گفتیم و می رفتیم که از من سوال کرد قصد کجا داری؟

گفتم  مسجد سهله فرمود : به چه جهت ؟ گفتم به قصد تشرف و زیارت ولی عصر "عجّل الله" مقداری که رفتیم به مسجد زید بن صوحان رسیدیم داخل مسجد شده و نماز خواندیم و بعد از دعایی که سید خواند . احساس انقلابی عجیب در خود نمودم که از وصف آن عاجزم . بعد از دعا فرمودند : سید تو گرسنه ای چه خوب است شام بخوریم . پس سفره ای را که  زیر عبا داشت بیرون آورد . مثل این که در آن سه قرص نان و سه خیار سبز تازه بود ( آن وقت چله زمستان بود و من متوجه این معنا نشدم که این آقا این خیار تازه سبز را از کجا آورده است ) طبق دستور آقا شام خوردم سپس فرمود : بلند شو تا به مسجد سهله برویم . وقتی داخل مسجد شدیم آقا مشغول اعمال وارده در مقامات شد و من هم به متابعت آن حضرت انجام وظیفه می کردم و بدون اختیار نماز مغرب و عشا را به آن آقا اقتدا کردم .بعد از آن که اعمال تمام شد آن بزرگوار فرمودند : ای سید آیا مثل دیگران بعد از اعمال مسجد سهله به مسجد کوفه می روی ؟ یا در همین جا می مانی ؟ گفتم : می مانم . وقتی در وسط در مقام امام صادق"علیه السلام" نشستم . به آن آقا گفتم آیا چای یا قهوه یا دخانیات میل دارید  که آماده کنم ؟ در جواب کلام جامعی فرمودند : این امور از فضول زندگی است و ما از این فضولات دوریم . این کلام در اعماق وجودم اثر گذاشت . به نحوی که هر گاه یادم می آید ارکان وجودم می لرزد . به هر حال این نشست نزدیک به ۲ ساعت طول کشید و این مدت مطالبی رد و بدل شد که به بعضی از آنها اشاره می کنم.

۱- در رابطه با استخاره سخن به میان آمد آن آقا فرمود :ای سید با تسبیح به چه نحو استخاره می کنی  گفتم : سه مرتبه صلوات می فرستم و سه مرتبه می گویم : استخیر الله برحمته خیرهً فی عافیه، پس مقداری از تسبیح را گرفته و می شمارم اگر ۲ تا ماند بد است و اگر یکی ماند خوب است . فرمودند : برای این گونه استخاره با قیمانده ای است که به شما نرسیده و آن این است که هر گاه یکی باقی ماند فورا حکم به خوبی استخاره نکنید . بلکه توقف کنید و دوباره بر ترک عمل استخاره کنید . اگر زوج باقی ماند کشف میشود که استخاره اول خوب است اما اگر یکی باقی ماند کشف می گردد که استخاره اول میانه است . به حسب قواعد علمیه می بایست دلیل بخواهم اما به مجرد این قول تسلیم شدم و در عین حال هنوز متوجه نیستم که این آقا کیست ؟!

۲- از جمله مطالب در این جلسه تاکید سید عرب بر تلاوت این سوره ها بعد از نمازهای واجب بود . بعد از نماز صبح سوره یس بعد از نماز ظهر سوره نباء بعد از نماز عصر سوره عصر و بعد از نماز مغرب سوره واقعه و بعد از نماز عشا سوره ملک .

۳- دیگر این که تاکید فرمودند ۲ رکعت نماز بین نمازهای مغرب و عشا که در رکعت اول هر سوره ای که خواستی  می خوانی و در رکعت دوم , بعد از حمد سوره واقعه را می خوانی .

۴- تاکید فرمودند که بعد از نمازهای پنج گانه این دعا را بخوان : «اللهم سرحنی عن الهموم و الغموم و وحشه الصدر و وسوسه الشیطان برحمتک یا ارحم الراحمین»

۵- و تاکید فرمودند بر خواندن این دعا بعد از ذکر رکوع در نمازهای یومیه به ویژه رکعت آخر « اللهم صل علی محمد و آل محمد و ترحم علی عجزنا و اغثنا بحقهم »

۶- در تعریف و تمجید از کتاب شرایع الاسلام مرحوم محقق حلی فرمودند : «تمام آن مطابق با واقع است , مگر کمی از مسائل آن»

۷- تاکید فرمودندبر خواندن قرآن و هدیه کردن ثواب آن , بر شیعیانی که وارث ندارند , یا دارند ولی یادی از آنها نمی کنند .

۸- تاکید فرمودند بر اینکه تحت الحنک را زیر حنک دور دادن و سر آن را در عمامه قرار دادن .

۹- تاکید  فرمودند بر زیارت سیّد الشهداء "علیه السلام" .

۱۰- دعا کردند در حق من و فرمودند : «خداوند تو را از خدمتگزاران شرع قرار دهد»

۱۱- پرسیدم : «نمی دانم آیا عاقبت کارم خیر است و آیا نزد صاحب شرع مقدس رو سفیدم ؟ » فرمودند : «عاقبت تو خیر و سعیت مشکور و روسفیدی»

و نیز پرسیدم :«نمی دانم آیا پدر و مادر و اساتید و ذوی الحقوق از من راضی هستندیا نه ؟» فرمودند : «تمام آنها از تو راضی اند و در باره ات دعا می کنند.»

استدعای دعا کردم برای خودم که موفق باشم برای تالیف و تصنیف , دعا فرمودند .

در اینجا مطالب دیگر است که مجال بیان آن نیست .

پس خواستم از مسجد به جهت حاجتی بیرون روم , آمدم نزدیک حوض که به ذهنم رسید : چه شبی بود و این سید عرب کیست که این همه با فضیلت است ؟! شاید همان مقصود و معشوقم باشد . تا به ذهنم این معنا خطور کرد , با اضطراب برگشتم ولی آن آقا را ندیدم و کسی در مسجد نبود. یقین پیدا کردم که آن آقا امام زمان "عجّل الله" را زیارت کرده ام و غافل بودم . مشغول گریه شدم و همچون دیوانه تا صبح اطراف مسجد گردش می نمودم . چون عاشقی که بعد از وصال مبتلا به هجران شود .*


یا مَهــدی جان، ادرکنــا،  یا مَهـــدی جان، ادرکنـــی...


                                               " الّـلهـمّ عجّـل لولـیک الفــرج "



* از اینجا برداشتم.


دسته بندی: تمنای وصال ،

توسط مینا خوجانی | جمعه 14 آذر 1393 | ساعت 02:54 ق.ظ | نظرها ()

                                            " بسم ِ اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم "


 وقتهایی هم هست که حرفهای مگوی آدمی، سر ریز می شود از لا به لای افکار ِ به هم ریخته اش...؛

انگار که ظرفیت ِ روح تمام شده باشد و بعد برود سراغ ِ جسم؛ جسمی که طاقتَ ش به اندازه ی روح نیست و نخواهد شد هرگز؛  انگار که کار از داغ شدن ِ گلو "بغض کردن" و خیس شدن ِ چشم ها هم گذشته باشد؛

اصلا چرا آدم باید این همه حرف ِ مگو داشته باشد؟!  و اصلا تَر، چرا دکتر شریعتی گفته اند که "ارزش ِ هر شخص به اندازه ی حرفهایی ست که برای نـــگفتن دارد"؟!

نمیدانم؛ حتما ظرفم* کوچک است که حرفهای مگو یَم دیگر جا نمی شود و لبریز شده و با کوچکترین تکان، هی می خواهند بپرند بیرون...؛ و کسی نیست بهشان بگوید که آخر باباجان، به کجا چُنین شتابان؟ بپرید بیرون که چه بشود؟ می ریزید روی زمین، پخش و پلا می شوید؛ همین جا بمانید، اقلّش این است که اینجا موطن ِ شماست...؛

آآآآآی حرفهای مگو، بیایید و بسازید با من، که نه "گفتن" می توانم و نه "نگفتن"...؛

خدایا، ببخش بر من جسارت هایم را...

گدای همیشگی ِ درگاهت، عبد ِ ضعیف و ذلیل و حقیر و مسکین و مستکین: مینا.






* یکی دو کلمه را، از "شهرزاد ِ قصه های اسمانی"، مریم بانو روستا به عاریت گرفته ام. 

دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 13 آذر 1393 | ساعت 05:23 ب.ظ | نظرها ()

یه روزی، تا سه سال و دَه ماه، من تنها نوه ی خانواده ی مادری بودم...؛

بعد لیلا به دنیا اومد؛  دو سال بعدش مهشید،  هفت،هشت سال بعدش میلاد،

سه سال بعد امیر محمد،  دو سال بعدش علی،  دوباره همون سال یکتا،

پنج سال بعدش فرنیا،  دو سال بعدش آریا و...

         

و دو سال ِ بعدش که میشه حالا، دهمین نوه، یعنی جناب ِ بردیا خان نزول ِ اجلال فرمودند...؛ و جا داره که بسیار خوش آمد بگم به این پسر دایی ِ تازه متولد شده، و تبریک بگم به مامان و بابا و خواهر ِ خوبش، "ان شاءالله" که در پناهِ خداوند و حضور ِ همیشه حاضر ِ امام ِ زمان عجّل الله تعالی فرجهُ الشریف، و زیر ِ سایه ی مامان و بابای عزیز و خواهر ِ مهربونش، 120 ساله بشه.

خدایا شکرت...؛


* بردیا، شنبه، بیست و چهارم ِ آبان به دنیا اومد و این، عکس ِ دو روزگیشه...؛


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 1 آذر 1393 | ساعت 03:17 ق.ظ | نظرها ()

پیامبر ِ رحمت صلّی الله، می فرمایند:
" هر کس در کتابی یا نوشته ای، بر من صلوات بفرستد(یعنی صلوات را بنویسد)، تا نامِ من در آن کتاب هست، ملائکه برای او از درگاهِ حق، طلبِ آمرزش می کنند."
.
" الّلهمّ صَلِّ علی محمّد وَ آلِ محمّد
وَ عَجّل فَرَجَهُم "

دسته بندی ها

روز نگار
حرف دل
رد پای خاطره
تمنای وصال
حق و حقوق
از زبان حافظ
مُحرّم گونه
از بهترین ها
یه دور ِ همی ِ مَجازی

آرشیو مطالب

مرداد 1396
تیر 1396
خرداد 1396
اردیبهشت 1396
فروردین 1396
اسفند 1395
بهمن 1395
دی 1395
آذر 1395
آبان 1395
مهر 1395
شهریور 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
مرداد 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391

پیوندهای وب

گوشه نشین*
نشانی
برای خاطر آیه ها
بهار نارنج
آیه گرافی
سقاخانه
و ما ادراك...؟
تو فقط لیلی باش
فلسفه، حقوق و سه نقطه
من و چادرم، خاطره ها
پرنده ترین ماهی
قلم
شهر بی نامی
پاک نویس های یک مداد رنگی
روزگار وصل
هم از آفتاب
دانه سیب
پایگاه فرهنگی اجتماعی مصاف
رسن
در حیرت
اندر زِنامه
گلدان شمعدانی
اردیبهشت
تسنیم
یاران خراسانی
احسن الحال
و.. زندگی مشترک
گزارش یک زبان شناس
تسبیح
حوض خونه
این روزها...
دولتِ مَهدی عجّل الله تعالی فرجهُ الشریف
همنفس طلبه
ساعت به وقت دلتنگی
ترنم خیال
ابر و آفتاب
اَینَ بقیّة الله؟!؟!؟
سیده ...
سنجاقک
معصومانه
فوتبالیست کوچک
صندوق صبر(یادی از خورشید پشت ابر)
روشا نوری از بهشت
تو را نفس می کشم
وبلاگ شخصی احمد میری
نشر خوبی ها

آمار وب

تعداد کل مطالب:

بازدید امروز:

بازدید دیروز:

بازدید این ماه:

بازدید ماه قبل:

بازدید کلی وبلاگ:

بروز شده در