تبلیغات
رواق

رواق

        

چقدر زود گذشت...

چقدر زود گذشت روزهایی که خونه ی ما و شما، یه کوچه با هم فاصله داشت...؛  روزهایی که ما میرفتیم رو بالکن، شما هم پنجره تون رو باز میکردین و با هم حرف میزدیم...؛

شب هایی  که یا ما میومدیم خونه ی شما شب نشینی، یا شما...؛

آخر هفته هایی که همگی میرفتیم خونه ی مادر اینا و انگار خستگی و تکرار بَردار نبود این دور ِ هم بودن ها...

امان از بازی هامون... یادته فاطمه؟  همیشه بابات میگفت به حرفِ مینا گوش بدین، بزرگتره...؛ و من ِ بزرگتر، همیشه یا مامان میشدم یا معلم...؛ و تو و احسان و لیلا، یا بچه هام بودین، یا شاگرد هام...؛ یادته اسم هایی که براتون انتخاب کرده بودم؟ احسان "نیما مدیری" بود، تو "بنفشه نُژستانی"، لیلا هم "شکوفه دِمانیا"، منم که "بهاره بهاریان" بودم!!! چه فامیلی هایی از خودم اختراع میکردم!

و تو از همون اول آروم بودی، آروم و حرف گوش کن و سر به زیر،  مثل ِ الآنِ ت...؛

یادته وقتی من کلاس چهارم بودم و تو تازه کلاس اولی شده بودی و مدرسه مون یکی بود و مامانت تو رو به من سپرد که تو راه و توی مدرسه، مواظبت باشم؟

بعد ما رفتیم کرج و یه ذره دور شدیم از هم...؛  بعد اومدیم اینجا و دورتر شدیم...؛

و بزرگ شدیم و هِی فاصله گرفتیم از اون روزها...؛

تو دانشجو شدی، دَرست تموم شد، و حالا...

یه روز صبح عمو حمید زنگ میزنه و میگه جواب دادی به خواستگار ی که من و ما و همه میدونیم خوب جایی اومده و خوب کسی رو انتخاب کرده...؛

و حالا به امید ِ خدا، نزدیکه اون لحظه ای که تو رو ببینیم توی لباس ِ سفید ِ عروسی، کنار ِ سفره ی عقدی که منتظر ِ شنیدن ِ یه "بله" ست، تا لبریز بشه از شور و وِلوله...؛  "ان شاءالله".

فاطمه جان، این، تنها، حرفِ من و ما و اطرافیانت نیست؛ خود ِ خدا بهتر میدونه که تـو، لیاقتِ بهترین ها رو داری؛ در پناهِ حضرتِ حق، با نظر ِلطفِ آقا امام زمان، و زیر ِ سایه ی مامان و بابای عزیزت، خوشبخت و عاقبت بخیر بشی الهی.


 * از راست به چپ: احسان، فاطمه، لیلا تو روروَک، و من اون بالا؛

** پست های مرتبط: "مهناز"  و "و اما الهه"...؛

* ** "ان شاءالله" برای جشن ِ عقدکنان ِ فاطمه، تنها دختر عمه م، عازم ِ تهران هستیم و چند روزی غیبت خواهم داشت؛ حلال بفرمایید؛

****  نظراتِ این پست باز است. 

دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ، رد پای خاطره ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 28 مهر 1393 | ساعت 02:46 ق.ظ | نظرها ()

        

خیلی مانده تا بفهمم اینجای آیه ی سه ی سوره ی مائده را که می فرماید:

" ... الیَومَ اکمَلتُ لَکُم دینَکُم و اتمَمتُ علیکُم نِعمَتی و رضیتُ لَکُمُ الاِسلامَ دیناً..."

خیلی مانده تا بفهمم اینجای دعای ندبه را که می فرماید:

" و لَو لا انتَ یا علیُّ، لَم یُعرَفِ المؤمنونَ بَعدی..."

اصلا اعتراف از این بالاتر؟ مـولا جان، حتی اسم ِ شما هم بسی بزرگ است برای دهانم...

اما بعضی حس ها را نمی شود نداشت، نمی شود نگفت...

مثلا حسی که بعد از شنیدنِ  صدای مرحوم مؤذن زاده، دلِ مان را غنج می دهد وقتی می گوید:

اشهَدُ انَّ مولانا امیرَ المؤمنینَ علّیاً وَلیُّ الله...

مثلا مفتخر به شیعه ی شما بودن، با همه ی جهالت ها و خطاها و گناه ها...

مثلا آرزوی زیارتِ حرم ِ مطهّرتان در نجف، که به یُمن ِ حضور ِ شما "اشرف" شده...

مثلا امیدوار بودن به شفاعتِ مان از جانب ِ شما، که بسیار محتاجیم...

و خیلی چیزهای دیگر...

.

این نوای وبلاگ، که مخصوص ِ همین احوال است، خیلی خوب بیان کرده بعضی حرفها را:

امشب دلم در کوی تـو، همچون هُما پَر می زند

بنگر گدا را از کَرَم، در می زند، در می زند

دل مُهر ِما، کعبه ی دل، نبوَد به جز روی عـلی

یابنَ الحسن، بر عاشقان، امشب نما عیدی عطا

دیدار ِ روی ماهِ خود، زیارت ِ کرب و بلا

با مِهر خود، ای مه لقا، قلبِ مرا کن مُنجلی

مولا عــلی، مولا عــلی، مولا عــلی، مولا علــی



* عید ِ سعید ِ غدیر، عید ِ بزرگِ ولایت، بر همگی مبــارک.



دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 21 مهر 1393 | ساعت 12:20 ب.ظ | نظرها ()

       

ای همه هستی ز تـو پیدا شده                   خاکِ ضعیف از تـو توانا شده

آنچه تغیّر نپذیرد، تـویی                               وانکه نمرده ست و نمیرد، تـویی

تا کَرَمَت راهِ جهان برگرفت                            پشتِ زمین بار ِ گران برگرفت

هر که نه گویای تـو، خاموش به                    هر چه نه یاد تـو، فراموش به

غنچه کمر بسته که ما بنده ایم                     گُل همه تن جان، که به تـو زنده ایم

دست چُنین پیش که دارد که ما                    زاری از این بیش که دارد که ما

چاره ی ما ساز که بی یاوریم                        گر تـو برانی، به که روی آوریم؟

"نظامی ِ گنجوی"

 


* این روزهای عزیز، این بزرگترین اعیاد ِ مسلمانان، مبارک باد و فرخنده؛ التماس دعا.

دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 14 مهر 1393 | ساعت 02:31 ق.ظ | نظرها ()

    

باز هم اول ِ مهر آمده بود؛

و معلم آرام، اسم ها را می خواند:

"اصغر  پور حسین"،

پاسخ آمد: حاضر

"قاسم  هاشمیان"،

پاسخ آمد: حاضر

"اکبر  لیلا زاد"،

پاسخش را کسی از جمع نداد!

بار ِ دیگر هم خواند: اکبر لیلا زاد...

پاسخش را کسی از جمع نداد!

همه ساکت بودیم؛

جای او اینجا بود؛

اینک اما تنها،

یک سبد لاله ی سرخ، در کنار ِ ما بود...

لحظه ای بعد، معلم سبد ِ گل را دید،

شانه هایش لرزید...

همه ساکت بودیم؛

ناگهان در دل ِ خود زمزمه ای حس کردیم؛

غنچه ای در دل ِ ما می جوشید،

گل ِ فریاد شکفت...

همه پاسخ دادیم:

حاضر! ما همه، اکبر لیلا زادیم،

ما همه، اکبر لیلا زادیم...؛


"زنده یاد قیصر امین پور "


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 7 مهر 1393 | ساعت 02:03 ق.ظ | نظرها ()

             

آیا جز مکانی برای آمد و شُد ِ فرشته هاست،

خانه ای که علـــی علیه السلام مـــَرد ش باشد و فاطـــمه سلامُ الله علیها  بـانـــو یَش؟ ...

آیا جز عطر ِ بهشت می تواند بپیچد در خانه ای که هم سر،  نِعمَ العَون علی طاعَةِ الله باشد برای                 همــ سرَ ش؟...

عجب مصفّا بوده آن خانه...

سالروز ِ ازدواج ِ یگــانه زوج ِ معصـوم ِ جهان، فرخنـده و مبــارک.


.

پاییز که می شود...

و

به حق ِ این ماه، به حق ِ این روز:


                                                 " الّلهـمّ عجّل لولیک الفـــرج "


دسته بندی: روز نگار ، تمنای وصال ،

توسط مینا خوجانی | جمعه 4 مهر 1393 | ساعت 02:27 ق.ظ | نظرها ()

پیامبر ِ رحمت صلّی الله، می فرمایند:
" هر کس در کتابی یا نوشته ای، بر من صلوات بفرستد(یعنی صلوات را بنویسد)، تا نامِ من در آن کتاب هست، ملائکه برای او از درگاهِ حق، طلبِ آمرزش می کنند."
.
" الّلهمّ صَلِّ علی محمّد وَ آلِ محمّد
وَ عَجّل فَرَجَهُم "

دسته بندی ها

روز نگار
حرف دل
رد پای خاطره
تمنای وصال
حق و حقوق
از زبان حافظ
مُحرّم گونه
از بهترین ها
یه دور ِ همی ِ مَجازی

آرشیو مطالب

مرداد 1396
تیر 1396
خرداد 1396
اردیبهشت 1396
فروردین 1396
اسفند 1395
بهمن 1395
دی 1395
آذر 1395
آبان 1395
مهر 1395
شهریور 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
مرداد 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391

پیوندهای وب

گوشه نشین*
نشانی
برای خاطر آیه ها
بهار نارنج
آیه گرافی
سقاخانه
و ما ادراك...؟
تو فقط لیلی باش
فلسفه، حقوق و سه نقطه
من و چادرم، خاطره ها
پرنده ترین ماهی
قلم
شهر بی نامی
پاک نویس های یک مداد رنگی
روزگار وصل
هم از آفتاب
دانه سیب
پایگاه فرهنگی اجتماعی مصاف
رسن
در حیرت
اندر زِنامه
گلدان شمعدانی
اردیبهشت
تسنیم
یاران خراسانی
احسن الحال
و.. زندگی مشترک
گزارش یک زبان شناس
تسبیح
حوض خونه
این روزها...
دولتِ مَهدی عجّل الله تعالی فرجهُ الشریف
همنفس طلبه
ساعت به وقت دلتنگی
ترنم خیال
ابر و آفتاب
اَینَ بقیّة الله؟!؟!؟
سیده ...
سنجاقک
معصومانه
فوتبالیست کوچک
صندوق صبر(یادی از خورشید پشت ابر)
روشا نوری از بهشت
تو را نفس می کشم
وبلاگ شخصی احمد میری
نشر خوبی ها

آمار وب

تعداد کل مطالب:

بازدید امروز:

بازدید دیروز:

بازدید این ماه:

بازدید ماه قبل:

بازدید کلی وبلاگ:

بروز شده در