تبلیغات
رواق

رواق

خدا رو شکر، خدا رو شکر که باز هم رسیدم و دیدم این شبها رو...

که مشکی بپوشیم به حرمت ِ شهید ِ این شبها، قرآن و مفاتیح بذاریم تو کیفمون، و بزنیم بیرون...  که بــاز هم خودمون و جلوی خونه ی امام ِ عصر ببینیم و اقرار کنیم که ایــنــجا یه چیز ِ دیگه ست...؛

که همه جا تاریک باشه، به جز یه ریسه چراغ ِ قرمز ِ کنار ِ گلدسته ها، که از پله ها بریم بالا و توی تاریکی، یه جایی بشینیم و کتاب ِ آسمانی رو روی سرمون قرار بدیم و بگیم، بخونیم، اصلا قسم بدیم: بکَ یا اللهُ ...  و بعد از هر اسم ِ مطهر، هی تکرار کنیم: الّلهمّ عجّل لولیکَ الفرج...  که دلخواسته هامون و حاجت هامون، همینطور از نظرمون عبور کنن و از خدای جهان آفرین، بخوایم به اجابت رسیدنشون رو....؛

که یه دفعه، چشم باز کنیم و خودمون و توی همین تاریکی، همین جا، اما یک سال ِ قبل ببینیم...؛ اول از همه، قول و قرارهامون یادمون بیاد، که خدایا ببخش، خدایا بگذر، خدایا قول میدم... که خودمون خـــوب میدونیم چقدر وفا کردیم به عهدهامون...؛

 نــعمت هایی که داشتیم و اصرار میکردیم که خدایا برامون نگهشون دار و داریــمــشــون، یادمون میاد، و یه علامت ِ سؤال ِ بزرگ، که چقدر شکرگزار بودیم و هستیم بابتشون؟...

نعمت هایی که حاجت ِ پارسال بودن و داشته های امسال هستند، یادمون میاد، و اینکه چقدر قدرشون رو میدونیم؟...

که برگردیم به الانِ مون، به اینکه سالم و سلامت اینجا هستیم، به اینکه میتونستیم اینطوری نباشیم، یا اینکه کلا نباشیم و نبینیم و درک نکنیم این شبها رو...  به اینکه دوباره و صدباره و هزار باره! توبه کنیم و قول بدیم که بندگی کنیم...؛ به اینکه:

من بی تو دمی، قرار نتوانم کرد              احسان ِ تو را شمار نتوانم کرد

گر بر تن ِ من زبان شود هر مویی           یک شُکر ِ تو از هزار نتوانم کرد

 که چراغ ها روشن بشن و ما دست به مفاتیح و جوشن ِ کبیر بر لب، با هر کدوم از فرازهاش، بریم پیش ِ خدا و وقتِ گفتن ِ "سُبحانَکَ یا لا الهَ الّا انت، الغَوث الغَوث، خلّصنا مِنَ النّار ِ یا رب"، دوباره برگردیم کنار ِ خودمون و اینجا رو محکم اعتراف کنیم و ملتمسانه بخوایم...؛

که مراسم تموم بشه و در حالی که انگار سبک شدیم و یه چیزهایی رو جا گذاشتیم، بیایم بیرون و مردمی رو ببینیم که آروم تر از همیشه هستن، راننده هایی رو ببینیم که صلواتی، مسافر سوار میکنن، و نگاه هایی که انگار آسمونی تر شدن...؛

خدایا، به برکت ِ این ماهِ عزیز و این شبهای خلوت و راز و نیاز،

فرج ِ امام ِ زمانمون رو نزدیک و نزدیک تر بگردان؛

به پدر و مادرهای عزیزتر از جان، سلامتی و عمر ِ طولانی و باعزت عطا بفرما؛

به همه ی بیماران، شفای عاجل و لباس ِ عافیت، عنایت کن؛

رفتگان و سفر کرده هامون رو غرق ِ رحمت و آمرزش قرار بده؛

و عاقبت ِ همه مون رو ختم ِ به خیر بگردان.

آمّین یا ربَّ العالَمین.




هر روز حوالی ِ افطار، همزمان با ربّنا و اسماء الحُسنی و اذان ِ مغرب، همین که صحن و سرا و حرم و ضریح ِ مطهّرتون رو تلویزیون نشون میده، تو دلم میگم: السّلامُ علیکَ یا امیر المؤمنین، یا علی بن ِ ابی طالب، یا مولا...، و میبینم که چقدر خلوته نسبت به حرم ِ فرزندتون آقا امام رضا، و یادم میاد که شما با این هـــمــه بــــزرگــی، چقدر مظـلــوم بودین و هستین مولا جان، مثل ِ شیعه های واقعی تون در همه ی روزگاران...؛  و بعد میگم یعنی میشه یه روزی، خودمو کنار ِ این ایوان ِ طلایی ببینم؟ کنار ِ این ضریح، کنار ِ شما... میدونم از همینجا هم صدامو میشنوین و هوای دلمو دارین، اما گاهی دلم عجیب تنگ میشه برای مشرّف شدن به اون سرزمین... یا مــولـا، مــددی ...


* سالروز ِ شهادتِ امیر ِ مؤمنان، حضرتِ علی علیه السلام، تسلیت و تعزیت؛  آخرِ ِ دعاهاتون، التماس ِ دعا.


دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 26 تیر 1393 | ساعت 06:38 ب.ظ | نظرها ()

              


وقتی تـــــــو نــیــسـتی

نه هــسـت هــای ما

چـونــان که بــــایــدند

نـه بــــایــدهـا...

                        هــــر روز بـــــــــی تــــــــو

                                                         روز  ِ مـــــبـــــاداسـتـــــــ*

 

                            " الّـــلــهــمّ عــــجّـــــل لـــولـــیــک الـــفـــــــــرج "




* " قیصر امین پور"


دسته بندی: تمنای وصال ،

توسط مینا خوجانی | جمعه 20 تیر 1393 | ساعت 02:39 ق.ظ | نظرها ()

چه روزی بود دیروز...

بنا داشتم از "شیرین" بنویسم؛ "شیرین"ی که پریشب دیدمِش، تو گزارش ِ آقای احمدزاده، برنامه ی جشن ِ رمضان؛  میخواستم اعتراف کنم که اون دختر 11 ساله، چه چیزهایی بلده که من بلد نیستم؛  که قدر ِ نعمت هایی رو که خداوند بهم عطا کرده، اونطور که باید و شاید، نمیدونم؛  بگم که شاید به اندازه ی شیرین، جرأت ندارم برای رو به رو شدن و قبول کردنِ  واقعیت های زندگی؛  میخواستم براش دعا کنم که: خدایا، به حق ِ این ماهِ عزیز، خودت بهترین های دنیا و آخرت رو برای شیرین و خانواده ش مقدّر کن؛  میخواستم بهش بگم که:  الهی دست های کوچیک ِ زحمت کشیده ت بخوره به ضریح ِ آقا امام رضا، آقا امام حسین، اقا امیر المؤمنین...  دست مریزاد به غیرتت دختر .

.

ظهر یه مقدار دلم گرفت و دوباره سر ِ دردِ دلم با خدا باز شد که: چرا چنین و چنان! و لطفا چنین و چنان... و جالب اینجاست که اینطور وقتها، انگار که چه اتفاق ِ عجیب و غریبی پیشامد کرده، خودم و اون آخرای صف میبینم!

.

خیلی وقت بود که اسم ِ وبلاگ ِ دختر ِ بابای بارون، با چشمام آشنایی داشت و چند جا دیده بودمش، حتی دو، سه بار به وبلاگِ مامانشون سر زده بودم؛  اما وبلاگِ اصل کاری رو باز نکرده بودم؛ گذاشته بودم برای وقت ِ مناسبی که قرار بود پیش بیاد...؛ نماز ظهر و عصرم و که خوندم، کامپیوتر و روشن کردم و بعد از چند دقیقه، رسیدم بهش، به "فاطمه"، به دختر ِ بابای بارون...، توصیه کرده بودن که چون اکثر ِ پست هاش رو با وضو نوشته بوده، با وضو خونده بشه، توصیه کرده بودن که از تیر 90 شروع کنیم به خوندن؛ و شروع کردم...

فهمیدم که فاطمه یه دختر ِ 18-19 ساله ست که قراره سالِ بعد کنکور بده، فهمیدم که بابای عزیزش، بابای شهیدش رو خیلی دوست داشته، خیلی حرفها داشته با باباش،  فهمیدم فاطمه همون طور که برازنده ی اسمشه، چقدر دین دار بوده؛  که رشته ش انسانی بوده، مثل ِ رشته ی دبیرستان ِ خودم...؛ که چقدر توکل داشته و چقدر تلاش کرده برای قبولی در دانشگاه؛ که همون طوری که دوست داشته، دانشگاه ِ فرهنگیان قبول شده، که بشه خانم معلم، که از خوبیها و زیبایی ها برای شاگرداش صحبت کنه...؛

خوندم و لبخند زدم، خوندم و گریه کردم، خوندم و فکر کردم...

فهمیدم که یه درد میاد سراغش، که مریضش کنه، ولی او لبخند میزنه، که داغونش کنه، اما او مقاومت میکنه، که از پا بندازتِش، اما او همچنان امـــیدوار به آینده، باهاش مبارزه میکنه...؛  در اوج ِ درد و زخم، میره دانشگاه، شهری که دوست میداشته، میره خونه میگیره، میچینه، با همه ی دردهاش سر ِ کلاس مینشسته، شبا درس میخونده، آخه فاطمه میخواست معلم بشه...؛

فهمیدم که چه روح ِ بزرگی داشته، فهمیدم همین طوری که یکی از مخاطبان ِ وبلاگش، روز ِ تولدش بهش گفته بود، فاطمه فرشته بوده، فرشته ای که فقط چند سال، از آسمون به زمین اومده...؛ یه دختر ِ 19 ساله مگه چقدر میتونه بزرگ باشه؟! چقدر صبـــور؟ چقدر بخشنده؟ چقدر رفیق با خدا... که اصلا این دردها رو مثل ِ هدیه ای الهی به جون بخره، که از این دنیا و آدم هاش فاصله بگیره...

اما بالاخره اون درد، اون درد ِ لعنتی، خاموش میکنه اون شعله ی فروزان رو...

وای فاطمه، چه خوب شد که این وبلاگ رو ساختی و حرف هاتو توش نوشتی؛ که یه روزی، یکی مثل ِ من، بیاد بخونه و از تو، درس ِ انسانیت یاد بگیره؛ که قــــــــدر بدونه، قــــدر ِ خیلی خیلی چیزها رو...

از دیروز، خیلی به فاطمه فکر کردم و میکنم؛ و بعد از همه ی این ها، فهمیدم که فاطمه زنده ست، خیلی زنده ست؛ اونقدری که از دیروز انگار پیشم اومده، کنارم نشسته، حرفهامو گوش کرده، آرومم کرده... باور کنید فاطمه هنوز به وبلاگش سر میزنه، با این تفاوت که حالا دیگه خواننده هاش رو هم میبینه...؛  بذارین بگم که فاطمه چقدر زنده ست:  نزدیک ِ یک ماهه که همینطوری فکرم مشغول شده که فامیلی اون دو تا آقا سیدی که همسفر ِ جنوبم بودند چیه، حتما دوستانم شهادت میدن به این موضوع که توی پست ِ اتوبوس شماره ی 4 هم، بهش اشاره کرده بودم؛ وقت و بی وقت، فکر میکردم و یادم نمیومد؛ تا اینکه امروز که داشتم سحری میخوردم، دوباره ذهنم درگیر شد(تا چیزی یادم نیاد، آروم نمیگیره!) و از اونجایی که به فاطمه و حضورش هم فکر میکردم، ازش خواستم بهم کمک کنه و بگه چی بود این فامیلی... چند دقیقه...چند دقیقه بیشتر طول نکشید که یادم اومد...؛  و من مطمئنم که کار ِ فاطمه بود...؛

فاطمه ی عزیزم، "ان شاءالله" با هم نام ِ معصومت، خانم فاطمه ی زهرا، محشور بشی؛ برای ما هم دعا کن. و صلواتی  هدیه به روح ِ بلندت: الّلهمّ صلّ علی محمّد وَ ال ِ محمّد و عجّل فَرَجَهُم .



* دیدن ِ فیلم ِ "غیرت شیرین"، و خوندن ِ وبلاگ ِ "فاطمه"، تمرین ِ خوبی میتونه باشه برای این روزها، روزهایی که باید خیلی چیزها رو تمرین کنیم...؛ تا جایی که میتونید، از دستشون ندین.  و این هم وبلاگِ مامانشون.

** شاید این اولین پستی باشه در "رواق"، که عمـــدا، با وضو نوشته شد.


دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | سه شنبه 17 تیر 1393 | ساعت 05:08 ب.ظ | نظرها ()

شهری ست پُر ظریفان وز هر طرف نگاری

یاران صلای عشق است گر می کنید کاری

چشم ِ فلک نبیند زین طُرفه تر جوانی

در دست ِ کس نیُفتد زین خوب تر نگاری

هرگز که دیده باشد جسمی ز جان مرکّب

بر دامنَش مبادا زین خاکیان غباری

چون من شکسته ای را از پیش ِ خود چه رانی

کم غایت ِ توقع بوسی است یا کناری

مِی بی غش است دریاب، وقتی خوش است بشتاب

سال ِ دگر که دارد امّید ِ نوبهاری

در بوستان حریفان، مانند ِ لاله و گل

هر یک گرفته جامی بر یاد و روی یاری

چون این گره گشایم، وین راز چون نمایم؟

دردیّ و سخت دردی، کاریّ و صعب کاری

هر تار ِ موی حافظ در دست ِ زلف ِ شوخی

مشکل توان نشستن در این چُنین دیاری


* جواب ِ حضرت ِ حافظ بود  به تفأل ِ امروز...؛


دسته بندی: از زبان حافظ ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 14 تیر 1393 | ساعت 05:28 ب.ظ | نظرها ()

از زمان ِ بچگی تا همین الان، و "ان شاءالله" تا آخرین نفس، همیشه عزیزی واسه م...

چه اون زمان، که باید مثل ِ الان ِ علی، به مامان اصرار میکردم تا برای سحری بیدارم کنه؛ چه بعدتر که رسما رخت ِ مهمونیت رو پوشیدم؛ و چه حالا، که هر سال میای و تا ما به خودمون بیایم، یه بغل رحمت و مغفرت برامون به یادگار میذاری و میری...؛

چه تو اون روزهای زمستون و پاییزی که ما مدرسه میرفتیم و مخصوصا هفته هایی که بعد از ظهری بودیم و دم ِ افطار تعطیل میشدیم و همزمان، صدای ربّنا رو میشنیدیم، و روزهایی که مدرسه افطاری میداد و کلی ذوق داشتیم برای رفتن...؛ چه این سالهای اخیر که به تابستون رسیدی و مدرسه ها تعطیلن و خورشید با همه ی توان، میتابه و کولرها رو به مبارزه میطلبه و  روزها بلند و شبها کوتاهه...، همیشه خوب بودی و پُر برکت...

نمیدونم چه دستی تو کاره که همیشه تازه ای، که هیچوقت تکراری نمیشی...؛  اگه هر سحر، بشنویم: "الّلهمّ انّی اسئَلُکَ مِن بَهائکَ بأبهاهُ " ،  اگه هر افطار نوای "رّبنا لا تُزِغ قلوبَنا بعدَ اذ هَدَیتَنا وَ هَب لَنا مِن لَدُنکَ رحمة..." گوشمون رو نوازش بده،  اگه هر بار، قبل از باز کردن ِ روزه مون بگیم: "الّلهمّ لکَ صُمنا و علی رِزقِکَ افطَرنا، فَتَقَبّل مِنّا، انّکَ انتَ السَّمیعُُ العَلیم  اگه هر سال، شبهای قدر رو احیا بگیریم،  اگه هر سال، روز ِ عید فطر به نماز ِ عید قامت ببندیم و قنوت از پس ِ قنوت، هی از خدا درخواست کنیم...

نه، تکراری نمیشی؛ تازه ای، تازه ی تازه؛ اونقدری که حتی یادت، این قدرت رو داره که به روح ها جلا بده...؛ و البته که فقط و فقط، دست ِ پُر قدرتِ خداوند، چنین نیرویی داره؛ به نظرم تو مثل ِ یه بسته ی کادو پیچ شده ای، که خدا مستقیم، در ِ خونه ی هر کسی میفرسته؛ و بعدش، دیگه بستگی به ماها داره که کِی و چطوری، بازت کنیم و چطوری ازت استفاده کنیم؛ اصلا بازت بکنیم یا نه!

زیاده مصدّع نمیشم؛ غرض، خوشامدگویی بود به محضر ِ مبارکت؛ و اینکه حواسم باشه (به شرطِ حیات) "ان شاءالله" شب ِ عید که شد، و وقتی که این پیام* دوباره دست به دست،  بین ِ همه چرخید، من حسرت و افسوس به دلم نمونده باشه که ای وای، کجاست توشه های من؟...



* عید ِ رمضان آمد و ماهِ رمضان رفت ؛ صد شکر که این آمد و صد حیف، که آن رفت...؛

** ماه ِ رمضانمون مبارک؛  و... التماس ِ دعای ماه ِ رمضانی.

 .


بعدا نوشت:

چشمه های خروشان تو را می شناسند

موج های پریشان تو را می شناسند

پرسش ِ تشنگی را تو آبی، جوابی

ریگ های بیابان تو را می شناسند

نام ِ تو، رخصت ِ رویش است و طراوت

زین سبب، برگ و باران تو را می شناسند

از نشابور بر موجی از " لا " گذشتی*

ای که امواج ِ طوفان تو را می شناسند

اینک ای خوب، فصل ِ غریبی سر آمد

چون تمام ِ غریبان تو را می شناسند

کاش من هم عبور ِ تو را دیده بودم

کوچه های خراسان تو را می شناسند

"قیصر امین پور"

 

* اشاره به حدیث ِ "سلسلةُ الذّهب" که امام، به هنگام ِ عبور از نیشابور فرمودند.

دیروز، دهم ِ تیرماه، سالروز ِ ورود ِ ولی نعمتمون، آقا امام رضا علیه السلام، به نیشابور بود؛   و از صفای قدم های شماست که نیشابور، نیشابور مانده یا امام رضا...؛  پست ِ پارسال.


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | سه شنبه 10 تیر 1393 | ساعت 02:36 ق.ظ | نظرها ()

تو ماهی و من ماهی ِ این برکه ی کاشی

اندوه ِ بزرگی ست، زمانی که نباشی

آه از نفَس ِ پاک ِ تو و صبح ِ نشابور

از چَشم ِ تو  و حُجره ی فیروزه تراشی

پلکی بزن ای مخزنِ اسرار که هر بار

فیروزه و الماس، به آفاق بپاشی

هرگز به تو دستم نرسد ماه ِ بلندم

اندوه ِ بزرگی ست، چه باشی، چه نباشی

ای باد ِ سبُکسار، مرا، بگذر و بگذار

هشدار؛ که آرامش ِ ما را نخراشی

 .

کار ِ زیبایی از آب دراومده شعر ِ آقای علیرضا بدیع، و صدای آقای حجت ِ اشرف زاده؛ همین که الان شنیده میشه...؛


.

و حس ِ خوبیه دیدن ِ پیشرفت ِ آدم ها؛ مخصوصا وقتی که بشناسیمشون، اگر چه دورادور...

آقای بدیع رو از وقتی میشناسم که تو نمایش ِ شنل قرمزی، هم بازی بودیم و نقش ِ چهارتا بچه رو بازی میکردیم که میخواستن نمایش اجرا کنن؛ نشون به اون نشون که یه بار هم در حین ِ بازی، با یکی از کتاب قصه ها زدن تو سر ِ من! البته من راضی ام؛ ولی خب، یادم مونده دیگه؛ همون موقع هم شاعر بودند و شعر میگفتند؛ اما کمی بعد، ایشون به یکی از شاعران ِ خوب و مطرح ِ کشور تبدیل شدند؛

آقای اشرف زاده رو هم، از وقتی میشناسم که چند سال ِ پیش، روز ِ بزرگداشت ِ عطار، رفته بودیم آرامگاه؛ برنامه ی خاصی نبود، یا شاید لغو شده بود؛ اما ایشون و دوستانشون، که الان با هم، گروه ِ فکر میکنم "شادیاخ" رو تشکیل دادند، نشسته بودند و با زبان ِ ساز و آواز ِ سنتی، سخن می گفتند...؛ آقای اشرف زاده هم حالا، یکی از خوانندگان ِ کلاسیک ِ شناخته شده هستند و کارهاشون بارها، از رادیو و تلویزیون پخش شده و میشه.

آرزوی سلامتی و موفقیت میکنم برای این دو هنرمند، برای شما، و برای همه ی کسانی که مصرّند در رسیدن ِ به خواسته های "ان شاءالله" معقول و مقبول ِ شون.


دسته بندی: رد پای خاطره ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 7 تیر 1393 | ساعت 04:29 ب.ظ | نظرها ()

دریا که صدا می زندَم، وقت ِ کار نیست

دیگر مرا به مشغله ای اختیار نیست

پَر می کِشم به جانب ِ هم بُغض ِ هر شبم

آیینه ای که هیچ زمانش غبار نیست

دریا و من چقدر شبیه ایم، گرچه باز

من سخت بی قرارم و او بی قرار نیست

با او چه خوب می شود از حال ِ خویش گفت

دریا که از اهالی ِ این روزگار نیست

امشب ولی هوای جنون موج می زند

دریا سرش به هیچ سَری سازگار نیست

ای کاش از تو هیچ نمی گفتَمَش ببین،

دریا هم این چُنین که منم، بردبار نیست


"محمد علی بهمنی"


دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | سه شنبه 3 تیر 1393 | ساعت 08:27 ب.ظ | نظرها ()

پیامبر ِ رحمت صلّی الله، می فرمایند:
" هر کس در کتابی یا نوشته ای، بر من صلوات بفرستد(یعنی صلوات را بنویسد)، تا نامِ من در آن کتاب هست، ملائکه برای او از درگاهِ حق، طلبِ آمرزش می کنند."
.
" الّلهمّ صَلِّ علی محمّد وَ آلِ محمّد
وَ عَجّل فَرَجَهُم "

دسته بندی ها

روز نگار
حرف دل
رد پای خاطره
تمنای وصال
حق و حقوق
از زبان حافظ
مُحرّم گونه
از بهترین ها
یه دور ِ همی ِ مَجازی

آرشیو مطالب

مرداد 1396
تیر 1396
خرداد 1396
اردیبهشت 1396
فروردین 1396
اسفند 1395
بهمن 1395
دی 1395
آذر 1395
آبان 1395
مهر 1395
شهریور 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
مرداد 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391

پیوندهای وب

گوشه نشین*
نشانی
برای خاطر آیه ها
بهار نارنج
آیه گرافی
سقاخانه
و ما ادراك...؟
تو فقط لیلی باش
فلسفه، حقوق و سه نقطه
من و چادرم، خاطره ها
پرنده ترین ماهی
قلم
شهر بی نامی
پاک نویس های یک مداد رنگی
روزگار وصل
هم از آفتاب
دانه سیب
پایگاه فرهنگی اجتماعی مصاف
رسن
در حیرت
اندر زِنامه
گلدان شمعدانی
اردیبهشت
تسنیم
یاران خراسانی
احسن الحال
و.. زندگی مشترک
گزارش یک زبان شناس
تسبیح
حوض خونه
این روزها...
دولتِ مَهدی عجّل الله تعالی فرجهُ الشریف
همنفس طلبه
ساعت به وقت دلتنگی
ترنم خیال
ابر و آفتاب
اَینَ بقیّة الله؟!؟!؟
سیده ...
سنجاقک
معصومانه
فوتبالیست کوچک
صندوق صبر(یادی از خورشید پشت ابر)
روشا نوری از بهشت
تو را نفس می کشم
وبلاگ شخصی احمد میری
نشر خوبی ها

آمار وب

تعداد کل مطالب:

بازدید امروز:

بازدید دیروز:

بازدید این ماه:

بازدید ماه قبل:

بازدید کلی وبلاگ:

بروز شده در