تبلیغات
رواق

رواق

فقط همین قدر میدانم که،

 مختصر دانسته هایم از شما،

 بازدید از دهلاویه، و اینکه این زمین ِ سرسبز و آباد، روزگاری چه حال ها که نداشته و خاکش، چه قدم هایی که از شما قاب نکرده...

سالنی که عکس ها و کارنامه ها و فیلم ِ لحظه ی عروج ِتان، و آنچه که به شما مربوط میشُد را نمایش میداد...

ماشین ِ ابتکاری ِ خودتان که برای تسریع در پیشروی به سوی پیروزی طراحی کرده بودید، که پیکر ِ آش و لاشش چشم ها را نوازش میداد،

و "چ" ِ جناب ِ حاتمی کیا، که چند هفته ی پیش به تماشایش نشستم،

همه ی اینها، حتی نصف ِ آن چیزی نیست که شما بودید...؛ شخصیت ِ محکم و کم نظیر ِ شما را باید بین ِ دل نوشته هایتان جستجو کرد، بین ِ کلماتی که انگار لاینقطع، از ذهن و فکر ِ وارسته تان بیرون می تراوید...

چقدر رسا و شیرین و با ادبیات سخن می گفتید جناب ِ دکتر...

فقط خواستم بدانید در کنار ِ خیل ِ دوست دارانتان، امروز، در سی و سومین سالروز ِ شهادتِ تان، اینجا، یک نفر هست که یادتان برایش عزیز است، و بر شما سلام می فرستد، و به شما مدیون است، و شما را دوست دارد... برایش دعا کنید لطفا.

                             

" خدایا به آسمان بلندت سوگند، به عشق سوگند، به شهادت سوگند، به علی سوگند، به حسین سوگند، به روح سوگند، به بی نهایت سوگند، به نور سوگند، به دریای وسیع سوگند، به امواج روح افزا سوگند، به کوههای سر به فلک کشیده سوگند، به شیپور جنگ سوگند، به سوز دل عاشقان سوگند، به فداییان از جان گذشته سوگند، به درد دل زجرکشیدگان سوگند، به اشک یتیمان سوگند، به آه جانسوز بیوه زنان سوگند، به تنهایی مردان بلند سوگند که من عاشق زیبائیم. چه زیباست همدرد ِ علی شدن، زجر کشیدن، از طرف پست ترین جنایتکاران تهمت شنیدن، از طرف کینه توزان بی انصاف نفرین شنیدن، چه زیباست در کنار نخلستان های بلند در نیمه های شب، سینه داغدار را گشودن و خروشیدن و با ستارگان زیبای آسمان سخن گفتن، چه زیباست که دراین موهبت بزرگ الهی که نامش غم و درد است، شیعه تمام عیار ِ علی شدن."

"فرازی از مناجات های شهید دکتر مصطفی چمران."


* مناجات های دکتر بسیار خواندنی هستند؛ کلیک کنید.
** و عکسی که یادگار ِ دهلاویه است...؛

دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 31 خرداد 1393 | ساعت 07:55 ب.ظ | نظرها ()

                    

* تفاوتِ این کیک، تو طعم ِ زعفرونشه...؛ دستور ِ پختش رو از اینجا برداشتم. فقط به نظر ِ من، وانیل، یا نریزین، یا کمتر بریزین، بهتره؛ نوش ِ جان.

** کیک ِ منم زرده ها، ولی "نور ِ نه چندان مناسب" و "زاویه ی عکس" باعث شده که خیلی واضح دیده نشه.

*** این کیک و شب ِ نیمه ی شعبان پختم...



دسته بندی: از بهترین ها ،

توسط مینا خوجانی | سه شنبه 27 خرداد 1393 | ساعت 03:50 ب.ظ | نظرها ()

                   

سلام آقاجان؛ میلادتون مبارک.

و امروز، نیمه ی شعبانی دیگه بود که ما بودیم و شما نبودید...؛

شرمنده، شرمنده که هنوز لایق نشدیم؛ شرمنده که معنی ِ انتظار رو درک نمی کنیم؛ شرمنده که هِی گناه رو گناه میذاریم و بعد هم گِله میکنیم که چرا امام زمان نمیان؟! شرمنده که از شادی کردن برای شما و خاندان ِ مطهّرتون، فقط گرفتن ِ جشن هایی رو بلدیم که نام و نشانی از شما توش نیست! شرمنده که هزار و صد و هشتاد ساله، که شما رو منتظر نگه داشتیم...؛

آقا، از روسیاه ها هدیه قبول می کنید؟ دستم خالیه، بی بضاعتم، اما میدونم که شما بیشتر از همه، از بندگی کردن برای خدا، خوشحال میشید؛ شرط ِ بندگی کردن هم که در درجه ی اول، انجام واجباته و تَرکِ محرّمات...دعا کنید موفق باشم تو کم کردنِ گناهان و خطاهام.

آقای عزیزم، مولای نازنینم، کاش لایق بشم و ببینم روزی رو که نمازم رو به شما اقتدا کنم: دو رکعت نماز ِ عشق، اقتدا میکنم به امام ِ زمانم، حضرتِ ابا صالح المَهدی، قُربَةً اِلی الله...

کاش لایق بشم و عطر ِ وجودتون رو حس کنم؛ مشرّف بشم خدمتتون، به پاتون بیفتم؛ اجازه بدین نگاهتون کنم؛  اشکامو ار روی چشمام کنار بزنم و نگاهتون کنم؛ صدای قشنگتون رو بشنوم و زار بزنم و بین ِ هق هق ِ گریه هام، بگم که چقدر دوستتون دارم...

کاش لایق بشم و این جانِ ناقابل َم رو فداتون کنم...؛

امروز نیمه ی شعبانه، همون روزی که منتظرش بودم...؛ و  دل َم دوست داره گریه کنه...

اینجا، حضور  ِ شما رو کم داره و تا نیاین، قفل ِ درهای بسته باز نمیشه...؛

یا ابا صالح، از عشق ِ شما که لبریز باشم، حال َم خوب می شود؛ فقط اگر این دل، فراق را تاب بیاورَد...؛ زودتر بیایید لطفا.


                                         الّلهمّ عجّل لولیک الفرج



* این عید ِ بزرگ، این روز ِ عزیز، بر همه ی شما خوبان، مبارک و پُر برکت "ان شاءالله".

** و بسیار ممنون از سایت ِ "بچه های قلم"، که خواهش ِ این حقیر رو اجابت کردند، و کُد ِ نوایی رو که می شنوید، برای پخش در وبلاگ، در اختیار ِ عموم قرار دادند؛ و همینطور عکس ِ این پست...؛



دسته بندی: تمنای وصال ،

توسط مینا خوجانی | جمعه 23 خرداد 1393 | ساعت 04:36 ب.ظ | نظرها ()

از همون موقع تا حالا، دیگه با اتوبوس، سفر ِ بین ِ شهری نرفته بودم...؛

سه شنبه صبح که نشستم تو اتوبوس، به شدت یاد ِ سفرم افتادم: سفر به سرزمینی ناشناخته...؛ و تا وقتی که رسیدم مشهد، خیلی به اون سفر فکر کردم.

روزی که گذشت، یعنی چهارشنبه بعد از ظهر، رفتم ترمینال ِ مشهد، که برگردم نیشابور؛ به جایگاه که رسیدم، یه اتوبوس اومد و همون موقع هم، جمعیت ِ زیادی که وایستاده بودن، سریع سوار شدن و پُر شد...؛ اتوبوس ِ دوم که اومد، تقریبا همون اتفاق تکرار شد، اما این بار یه ذره خفیف تر! در حدی که من رفتم بالا و تا آخرای اتوبوس هم رفتم، اما جا نبود...؛ دوباره برگشتم سر جای اولم؛ سومین اتوبوس رسید...؛ چهره ی راننده برام آشنا بود یه مقدار؛  مسافر داشت، اول مسافرهاشو پیاده کرد، بعد ما سوار شدیم؛ این بار، جزء اولین نفرا بودم؛ کلا ترجیح میدم تو ردیف های جلویی بشینم؛ ردیف ِ اول پشتِ راننده که یه خانم نشسته بود و برای شوهرش هم جا نگه داشته بود؛ این بود که رفتم ردیف ِ دوم، کنار ِ پنجره نشستم...؛  همون اول نگاه کردم، ولی چون اصلا فکرشو نمیکردم، خیلی با دقت نبود...؛

تقریبا اواسط ِ راه بود که چشمام سنگین شد و چند دقیقه خوابم برد؛ بعد مامان بهم زنگ زد و دیگه خواب از سرم پرید...؛ اون موقع بود که متوجه شدم راننده داره با تلفن صحبت میکنه و اسم ِ آقای حسین زاده رو میاره...؛ آقای حسین زاده، راننده ی سفر ِ راهیان ِ نور ما بودن؛ (البته دو، سه نفر بودن؛ ولی بیشتر آقای حسین زاده مینشستند پشت ِ فرمون) و خیلی مَرد ِ صبور و با اخلاقی بودن؛ شنیدن ِ فامیلی ِ ایشون بهم تلنگر زد...؛

دوباره به پرده ها و صندلی ها نگاه کردم؛ به کف پوش ِ ماشین...آره، انگار آشناست؛ به تلویزیون، که گوشه ش نوشته بود:  wc ! یعنی میشه؟... اما یه علامت ِ واضح داشت اون ماشین، روی شیشه ی جلوش نوشته بود: فاللهُ خَیرُ حافظاً وَ هُوَ ارحَمُ الرّاحِمین...آره، خودش بود...همون که میفتاد روی شیشه سمتِ چپ و من همیشه میخوندَمِش...

من کجا نشسته بودم؟ روی صندلی ای که رو به روش زده بود شماره 4، سمتِ چپ، ردیفِ دوم، کنار ِ پنجره؛ من سر ِ جای خودم نشسته بودم!!! دیگه حالم دست ِ خودم نبود...

خودم و دیدم که کنار ِ خانم ِ شاکری نشستم...؛ که اون دو تا آقا سیدی که برادر بودن و ردیف ِ جلوی ما مینشستن و هر چی فکر میکنم فامیلیشون یادم نمیاد! که فلاسکِ چاییشون همیشه دم ِ دست بود...؛ تمام ِ هم سفرهای خوب و ساده و مهربونی که تو این اتوبوس بودن... کجاها که نرفتیم ما با هم... اروند کنار، شلمچه، طلائیه، هویزه، دهلاویه، قم، جمکران...شاه عبدالعظیم...؛ آقای جباری رو دیدم که کنار ِ صندلی ِ ما وایستاده و داره روایت میکنه و سرفه میکنه، تعریف میکنه و سرفه میکنه، آب بهش میدن، میگه و...دوباره سرفه میکنه...

مثل ِ دیوونه ها به در و دیوار ِ! ش نگاه میکردم و هر از گاه اشک میریختم...؛ این اتوبوسی که وقتی هوا سرد بود، تو اکثر ِ مسیر بارونی بود، تو اراک برفی بود، بخاریش انقدر گرم میکرد که مبادا یه ذره سرما بخوریم، امروز با هوای خنکِ ش حالمو جا آورد...؛ این، همون اتوبوسی بود که صبحِ بیستم ِ اسفند، گفتم: شانسم به هر اتوبوسی که بیفته یعنی، خدا خواسته، خدا انتخاب کرده، و خدایا، راضی ام به رضات...؛ این همون اتوبوس ِ شماره ی 4 نیشابور بود که همین شماره ش، چراغِ راهمون بود؛  و بسیار خدا رو شکر کردم، بابتِ یه یاد ِ من و این همه لطفش...؛

میدونستم دلَ م الکی پی جور ِ این همه نشونه نشده، اما وقتی میخواستم پیاده بشم، از آقای راننده پرسیدم که: این ماشین ِ آقای حسین زاده نیست؟ و وقتی جوابِ مثبتش رو شنیدم، گفتم که ما یه هفته با این ماشین بودیم...؛

مثل ِ نوای به طاها،به یاسین، عجب ماجرایی داشت این اتوبوس ِ سفید...؛

...


                      

در حرم ِ مطهّر و با صفای آقا امام رضا علیه السلام، دعاگوی دوستان و عزیزان بودم، البته به شرط ِ لیاقت...؛


دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 22 خرداد 1393 | ساعت 03:02 ق.ظ | نظرها ()

                           

روزهای منتهی به نیمه ی شعبان رو دوست دارم همیشه؛ کلی هم طرح و ایده تو ذهنم هست، اما...

اما سریع تر از اونی که فکرشو بکنم، نیمه ی شعبان ها در گذر هستند و من هم عملا، هیچ کاری نمی کنم...؛

دوست دارم کوچه رو آب و جارو کنم...

 وسط ِ کوچه رو ردیف، گلدون بچینم و فانوس...

 کوچه رو ریسه بارون کنم با لامپ های رنگی، و البته بیشتر سبز...

سر ِ کوچه، یه طاق ِ نصرت بذارم به چه بزرگی...بالای بالاش، قرآن بذارم، و پُرش کنم از برگ های سبز و گُل های نرگس...

پرچم های سبز ِ " یا ابا صالح المَهدی " بگیرم واسه تک تک ِ خونه ها...

جلوی در ِ خونه مون، یه میز بذارم پُر از شیرینی و شربت...

از خونه، صدای مولودی شنیده بشه و صدای دست و شادی و سُرور...

و صدای جمعیتی که عاشقانه، اسم ِ شما رو صدا میزنن...

عاشقانی که با حلقه های اشک در چشم، از ته ِ تهِ دلِ شون فریاد میزنن:

                                    " الّلهمّ عجّل لولیک الفرج"


یا ابا صالح، من یقین دارم که جا پای مبارکِ شما، توی خیلی از کوچه و خیابون های شهرهای ما مونده؛ من یقین دارم شما بنده ای رو که خالصانه صداتون بزنه، تنها نمیذارین؛ من یقین دارم که شما نزدیک هستین...

خیلی بهتون محتاجیم، اما دستمون خالیه...

برای اخلاص ِ ما دعا کنید لطفا، "باشد کز آن میانه، یکی کارگر شود"..."ان شاءالله" .




* و جمعه ی آینده، همان روز ی ست که همیشه ی سال، منتظر  ِ آمدنش هستم...؛



دسته بندی: تمنای وصال ،

توسط مینا خوجانی | جمعه 16 خرداد 1393 | ساعت 05:19 ب.ظ | نظرها ()

در دلم بود که آدم شَوَم، اما نشدم                                 بی خبر از همه عالم شوم، اما نشدم

بر در ِ پیر ِ خرابات نَهَم رویِ نیاز                                      تا به این طایفه مَحرم شوم، اما نشدم

هجرت از خویش کنم، خانه به محبوب دهم                     تا به اسماء معلّم شوم، اما نشدم

از کفِ دوست بنوشم همه شب باده ی عشق                 رسته از کوثر و زمزم شوم، اما نشدم

فارغ از خویشتن و واله ی رخسار ِ حبیب                         همچنان روح ِ مجسّم شوم، اما نشدم

سر و پا گوش شوم، پای به سر هوش شوم                    کز دَم ِ گرم ِ تو مُلهَم شوم، اما نشدم

از صفا راه بیایم به سوی دار ِ فنا                                   در وفا یار ِ مسلّم شوم، اما نشدم

خواستم برکَنم از کعبه ی دل، هر چه بت است                تا بر ِ دوست مکرّم شوم، اما نشدم

آرزوها همه در گور شد ای نفس ِ خبیث                          در دلم بود که آدم شوم، اما نشدم 


"امام خمینی رحمة الله علیه"





* یه جورایی، شرح ِ حالِ خودمه انگار این شعر...

** بخونید:  تنها مصاحبه ی همسر امام خمینی، درباره ی زندگی مشترک.


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | چهارشنبه 14 خرداد 1393 | ساعت 02:41 ق.ظ | نظرها ()

مثل ِ هر روز، داشتیم اخبار ِ ساعتِ چهاردهِ شبکه ی یک و نگاه میکردیم؛

رسید به خبر ِ ورزشی و گزارش ِ بدرقه ی تیم ِ ملی ِ فوتبال؛ همینطوری که داشتم نگاه میکردم، یه دفعه، اول، چشمام گرد شد، بعد زبونم باز شد که:  عه، احسان...احسانه!

بابا که یه ذره فاصله داشت، سریع اومد جلوی تلویزیون؛  لیلا که تازه رسیده بود هم همینطور؛ مامان و علی هم همه ی حواسشون جمع شد...

همون اول ِ گزارش بود که (نقل به مضمون) گفت: همه اومده بودن،  از پسرکِ فوتبالی، تا نمیدونم چی! من دیگه بقیه ش یادم نیست؛ همین که گفت پسرک ِ فوتبالی، تو رو دیدم که روی صندلیت نشسته بودی و فکر کنم بازیکنا بودن که دورت بودن...

اون گزارشگری که این گزارشو گرفته بود، نمی دونست که این "پسرکِ فوتبالی"، پسر عمه ی من، آقا احسانه...؛ و خیلی حوشحال شدیم احسان، همه مون... و من، هم خوشحال شدم، هم یه بغض گیر کرد تو گلوم، همینطوری... شاید مثل ِ بغضی که اینجا نوشتم یه روزی...

و بعد با خودم گفتم: هر دم از این باغ، بَری می رسد... اون از امیر و پرهام، اینم از احسان... خدا رو شکر.

"ان شاءالله" سالیانِ سال، در پناهِ خدا، و زیر ِ سایه ی مامان و بابای عزیزت، سلامت باشی و به همه ی آرزوهات برسی؛ و "ان شاءالله" زود برسه روزی که روی پاهای خودت وایستی. " آمّین یا ربّ العالمین"


                                          

* اونی که رو پای احسان نشسته، پرهامه...؛ عید ِ امسال، خیابانِ باب همایونِ تهران.



بعدا نوشت: خب، تا دیرتر از این نشده، من از همین تریبون اعلام میکنم که با عرض معذرت، من و ما، اشتباه دیدیم اصلا ! و اون پسرک ِ فوتبالی، پسر عمه ی من نبوده!!! اما این پست و حذف نمیکنم، چون باعث شد از احسان بنویسم و یکی دوتا پست هم یادآوری بشه برای خودم...

دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | سه شنبه 13 خرداد 1393 | ساعت 04:14 ب.ظ | نظرها ()


                     

نمیدونم از کِی و از کجا شروع شد؟...

شاید از اون حدیثی که تو کتابِ بینش ِ دبیرستان حفظش کردیم و یادم نرفته:

"مَن ماتَ وَ لَم یَعرِف امامَ زمانِهِ، ماتَ مَیتَةً جاهلیّةً " کسی که بمیرد و امام ِ زمانِ خود را نشناسد، به مرگِ جاهلیت مرده است" (حضرتِ رسول صلّی الله علیه و آله و سلّم،  و امام صادق علیه السلام)

 شاید از اون عصر ِ جمعه ی چند سال ِ پیش، که یکی از فیلم های جناب ِ سیروس ِمقدم رو داشتیم نگاه میکردیم، فیلمی که رفت و رفت، تا رسید به جمکران... شاید اون روز بود که فهمیدم "اینجا" یه جای دیگه ست انگار، و من چقدر حس دارم نسبت به این مکان...

یا شاید از وقتی که جمعه ها، نوای روحانی ِ مرحوم آقاسی رو میشنیدم و دلم می گرفت...

شاید هم از دعای عهدی که بعد از سحرهای ماهِ رمضان، وقتِ ظرف شستن، از رادیو گوش میکردم و لذت می بردم...

نمیدونم چی بود؟ و هنوز هم شاید ندونم...

قلمَم خشک بشه اگه این حرفها، چیزی جز حرفِ دلَ م باشه، اما...

حکایتم شده حکایتِ ترازویی که یه کفه ش پُر از گناه و خطا و قصوره، و اون یکی کفه...دوست داره که عشق ِ به شما باشه، فقط دوست داره البته...

خودتون، اسم ِتون، رسم ِتون، اصلا هر چیزی که به شما مربوط باشه، توجه من و جلب میکنه؛ مثلا:  آیه، حدیث، شعر، عکس، نوا، صدا...

مثلا وقتی میگن جمکران...  یکی از آرزوهام اینه که یه روز، یا یه شب،  اول ِ همون خیابونی که گنبد ِ فیروزه ای ِ مسجدتون دیده میشه، از ماشین پیاده بشم و اون تیکه راه و با پای دل بیام... با چشم هایی که احتمالا اشکی شده، بهتون سلام کنم و همین طور که به رو به روم چشم دوختم، نزدیک و نزدیک تر بشم...؛

مثلا جمعه، غروبِ جمعه...

مثلا ماهِ شعبان، نیمه ی شعبان...

آقاجان؟ این حرفا میتونه نشونه ی خوبی باشه؟ نشونه ی اینکه مثلا من... من عاشقتون هستم؟...

میدونم که در این حد و اندازه ها نیستم اصلا، میدونم که تو خیل ِ عاشقانِ تون وصله ی ناجورم، اما...

یا ابا صالح، آنقدر می گویم و می خوانَمِتان، تا که شاید یکی از همین شبها، حتی آخرین اسم از اسامی ِ قنوتِ نماز ِ شب تان،  اسم ِ چهار حرفی ِ من باشد... آن شب و آن روز، قطعا، حتما و یقینا، بهترین شب و روز ِ زندگی ِ من خواهد بود... امید که لایق شوم .


                                                    " الّلهمّ عجّل لولیک الفرج "



* عکس مربوط میشه به نوروز ِ 92.

** فرا رسیدن ِ ماهِ عزیز و سرشار از شادی ِ شعبانُ المُعظّم و اعیاد ِ بسیار فرخنده ش رو به همه ی عزیزان، تبریک میگم. ماهی که شهادت و وفاتِ هیچ معصومی، توش نیست.

*** فقط، دو هفته ی دیگر باقی ست...؛


دسته بندی: تمنای وصال ،

توسط مینا خوجانی | جمعه 9 خرداد 1393 | ساعت 06:20 ب.ظ | نظرها ()

به من رحم کن، بی قرارم، بیا                        کجا بُغضم و جا بذارم؟ بیا

نمیدونم این، چندمین جمعه بود؟                 حساب زمان و ندارم، بیا

هوای جهان، سرد و طوفانیه                          تو میدونی این قصه، طولانیه

غمِش ریشه داره تو دیوار و در                      تو محراب حیدر، محرّم، صفر

تو پاهای زخمی رو شن های داغ               غریبی، اسیری، همون اتّفاق

چقدر کینه دارن هنوز از غدیر                         بیا انتقام ِ خدا رو بگیر

ببین چی گذشته تو این انتظار                       بیا روی این زخم، مرهم بذار

چیه کوله بارم تو این زندگی؟                         به جز حسرت و بغض و شرمندگی

دارم ادّعا میکنم با توام                                 شاید این، فقط حَرف ِ و ادّعا

نمیدونم این چندمین جمعه بود؟                    خدا شاهده درد دارم، بیا

به من رحم کن، بی قرارم، بیا                        کجا بغضم و جا بذارم؟ بیا

نمیدونم این، چندمین جمعه بود؟                 حساب ِ زمان و ندارم، بیا



یا ابا صالح، منتظریم که قدم بگذارید روی چشم هایمان؛ بیایید لطفا... .


                                    " الّلهمّ عجّل لولیک الفرج "



* فقط سه هفته ی دیگر...


بعدا نوشت: این هم لینک دانلود ِ همین نوا، به خواست ِ یکی از دوستان ِ عزیز. (منبع: سایت ِ بچه های قلم)


دسته بندی: تمنای وصال ،

توسط مینا خوجانی | جمعه 2 خرداد 1393 | ساعت 05:53 ب.ظ | نظرها ()

پیامبر ِ رحمت صلّی الله، می فرمایند:
" هر کس در کتابی یا نوشته ای، بر من صلوات بفرستد(یعنی صلوات را بنویسد)، تا نامِ من در آن کتاب هست، ملائکه برای او از درگاهِ حق، طلبِ آمرزش می کنند."
.
" الّلهمّ صَلِّ علی محمّد وَ آلِ محمّد
وَ عَجّل فَرَجَهُم "

دسته بندی ها

روز نگار
حرف دل
رد پای خاطره
تمنای وصال
حق و حقوق
از زبان حافظ
مُحرّم گونه
از بهترین ها
یه دور ِ همی ِ مَجازی

آرشیو مطالب

خرداد 1396
اردیبهشت 1396
فروردین 1396
اسفند 1395
بهمن 1395
دی 1395
آذر 1395
آبان 1395
مهر 1395
شهریور 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
مرداد 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391

پیوندهای وب

گوشه نشین*
نشانی
برای خاطر آیه ها
بهار نارنج
آیه گرافی
سقاخانه
و ما ادراك...؟
تو فقط لیلی باش
فلسفه، حقوق و سه نقطه
من و چادرم، خاطره ها
پرنده ترین ماهی
قلم
شهر بی نامی
پاک نویس های یک مداد رنگی
روزگار وصل
هم از آفتاب
دانه سیب
پایگاه فرهنگی اجتماعی مصاف
رسن
در حیرت
اندر زِنامه
گلدان شمعدانی
اردیبهشت
تسنیم
یاران خراسانی
احسن الحال
و.. زندگی مشترک
گزارش یک زبان شناس
تسبیح
حوض خونه
این روزها...
دولتِ مَهدی عجّل الله تعالی فرجهُ الشریف
همنفس طلبه
ساعت به وقت دلتنگی
ترنم خیال
ابر و آفتاب
اَینَ بقیّة الله؟!؟!؟
سیده ...
سنجاقک
معصومانه
فوتبالیست کوچک
صندوق صبر(یادی از خورشید پشت ابر)
روشا نوری از بهشت
تو را نفس می کشم
وبلاگ شخصی احمد میری
نشر خوبی ها

آمار وب

تعداد کل مطالب:

بازدید امروز:

بازدید دیروز:

بازدید این ماه:

بازدید ماه قبل:

بازدید کلی وبلاگ:

بروز شده در