تبلیغات
رواق

رواق

                    

سلام جناب ِ خیّام.

اگر از حالِ ما بخواهید، شکر ِ خدا خوبیم، و هنوز بر مدار ِ تقویم ِ جلالی ِ شما، روزگار می گذرانیم...؛

راستی، چه خوب که شما و عالیجناب عطار، نیشابوری بوده اید و در نیشابور هم آرام گرفته اید؛ آخر اگر شماها نبودید، نیشابور، با  این پیشینه ی کهن ِ  تاریخی و ادبی و فرهنگی، بیش از این، مهجور می ماند! نیشابوری که از تاریخ و فرهنگ، کم از اصفهان و شیراز نیست، اما...

اما دیر زمانی ست که دیگر آن ابهتِ قدیم را ندارد! دیگر نه تنها پایتخت ِبخش ِ عظمی از ایران، که پایتختِ خراسان هم نیست؛  نه از آن کتابخانه ی بزرگ ِ تمدنِ اسلامی خبری هست، و نه آن همه آمد و شد ِ بزرگان و دانشمندان!

جناب ِ خیّام، اگر باغ ِ مشترکِ امام زاده محروق و امام زاده ابراهیم علیهم السلام، و آرامگاهِ شما، و  باغ ِ مشترکِ  آرامگاه ِ عالیجناب عطار و استاد کمال المُلک نبود، و اگر نیشابور، سر ِ راهِ مشهد نبود، حتما همین تعداد مسافر ِ ماه های گرم ِ سال هم قدم نمی گذاشتند به اینجا... و حتما همه ی آن روزگار ِ با عظمت، همان طوری که چندین بار ویران شده، به دست ِ فراموشی سپرده می شد، اصلا انگار نه انگار که روزگاری، نیشابور، سَری داشته میان ِ سَرهای شهرهای مهم ِ جهان!

حال ِ این روزهای نیشابوری که، چندین بار با زلزله ویران شده و زمانی هم به دست ِ قوم ِ ظالم ِ مغول، با خاک یکسان، خیلی هم خوب نیست! خیابان هایش نور ِ کافی ندارند و شب ها که بیرون بروی، دلَ ت می گیرد! پُلی، ساختمانی، چیزی که بخواهند بسازند، آنقدر طول می کِشد که مردم یادشان برود اصلا قرار بوده اینجا اتفاقی بیفتد! همین افلاک نمای نزدیک ِ شما، چند سال طول کشید ساختنش؟! ضمن ِ اینکه نمی دانم رسیده به آن کارایی ِ مورد نظر یا نه...

نیشابوری که به نظر من، هر جایش را حفاری کنی، احتمال ِ اینکه چیزی پیدا کنی کم نیست، سالهاست! شادیاخ َ ش به همان شکلی که بوده، مانده، بدون ِ هیچ پیشرفت ِ قابل ِ بیانی...شادیاخی که ذره ذره ی خاکش، یادگار ِ پیشینیان و چه بسا، هم نسل های شماست...؛ نیشابوری که اشیاء قدیمی و عتیقه اش، یا در موزه های فرانسه و انگلیس است، و یا در حالت ِ خفیف تر، تهران و مشهد! که اگر جایی دارد شبیه ِ موزه! فقط چند نسخه کتاب است و عکس های آن اشیاء فوق الذکر ! که یعنی نیشابوری ها به همین عکس ها باید قناعت کنند...

نیشابوری که سالهاست قول داده اند برای خودش و مهمانانش، هتل ِ چند ستاره! می سازند و هنوز اگر کسی بخواهد، باید به هتل اِرمی که داخل ِ کوچه ای باریک است و مهمانسرای جهانگردی و مهمانپذیر ِ ابراهیمی، بسنده کند!

نیشابوری که... ببخشید جناب ِ خیّام، انگار زیادی روضه خواندم! امان از وقتی که سر ِ دردِ دل ِ آدم باز شود... اصلا آمده بودم که سالروز ِ بزرگ داشتِتان را تبریک بگویم جناب ِ فیلسوف، جناب ِ منجّم، جنابِ  ریاضی دان، جناب ِ شاعر، جناب ِ خیّام... آمده بودم از شما بگویم و بیشتر از نیشابور گفتم اما! و البته که شما و نیشابور، جدایی ناپذیرید...

 اصلا بگذارید به اندازه ی چند خط، نیشابور را از زبان ِ بزرگان بخوانیم:

بهترین ِ شهرهای خراسان، نیشابور است و نیکو شهری ست نیشابور. "حضرت ِ محمّد ِ مصطفی صلّی الله علیه و آله و سلّم"

این نیشابور در نگاه ِ من، فشرده ای است از ایرانِ بزرگ."استاد شفیعی کدکنی"

کمتر شهری در سراسر ِ ایران می توان یافت که به اندازه ی نیشابور، عبرت انگیز و پُر خاطره باشد. "دکتر اسلامی ندوشن"

تنها شهری که توانایی ِ برابری با قاهره را داشت، نیشابور بود. "ناصر خسرو"

نیشابور شهری است با وفور ِ نعمت، و در آن همه ی وسایل هست و جمعیت ِ فراوان و جایگاهی بسیار نیکو دارد و پایتخت ِ خراسان است. "کلاویخو"

و افسوس کوچه باغ های نیشابور، که من آنها را نخواهم دید. "آندره ژید"

و ضرب المثلی که می گوید:  دو چیز غم ِ سفر ز مَرد کند آزاد/  علی الصّباح ِ نیشابور و خفتن ِ بغداد


راستی جناب ِ خیّام، احتمالا همان "ادوارد فیتز جرالد" ی که شما را در آن سوی دنیا هم شناساند، باعث شده که این روزها، همان غربی ها، یکی از حفره های کُره ی ماه را به نام ِ شما نام گذاری کنند؛ فکرش را بکنید: حفره ی خیّام...

ممنون برای همه ی آنچه که برای ما به یادگار گذاشتید؛ روحتان شاد.

گر یک نفَسَت ز زندگانی گذرَد      /  مگذار که جز به شادمانی گذرد

هُشدار که سرمایه سودای جهان  /  عمر است، چنان کِش گذرانی گذرد


* عکس ِ امروز صبح.

** پیشنهاد میکنم سرود ِ ویژی ی نیشابور رو گوش کنید؛ خالی از لطف نیست...؛ از اینجا دانلود شده.

*** شب ِ وفاتِ خانم زینبِ کبری، در حرم ِ مطهّر ِ رضوی، دعاگوی دوستان و عزیزان بودم، اگر لایق بوده باشم.


دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | یکشنبه 28 اردیبهشت 1393 | ساعت 04:32 ب.ظ | نظرها ()

هر چند هیچم و هنوز غوطه ور در جهل، اما...

اما دلم خوش است که روزی چند بار، تکرار میکنم: " اشهَدُ انَّ علیّاً ولیُّ الله ،  اشهَدُ انَّ علیّاً حُجّةالله

دلم خوش است که "نام ِ" مبارکِ شما، آشناست با زبانم: "یا علی و ایمان دارم که شما، معجزه ی مصوّر ِ خدا هستید برای حقیقت جویان...

حضرت ِ پدر، مَرا هم مثل ِ کودکان ِ بی نوای کوفه، بخواهید و بخوانید لطفا؛ اصلا اعتراف میکنم که این من ِ ناچیز، کوچک ترین و نا لایق ترین، شیعه ی شما هستم...اصلا همان عبد ِ ضعیف و ذلیل و حقیر و مِسکین و مُستکین، منَ م...

حضرتِ مولا، جای ِ شما تا ابد، در همه ی محراب ها، خالی خواهد ماند...

 ما به دعایتان همیشه محتاجیم؛

 می گویند دعای پدر، گیراست در حق ِ فرزند، پس لطفا، دعا بفرمایید برای ظهور ِ فرزند ِ گران مایه تان، برای تمام شدن ِ همه ی تیرگی ها و تباهی ها... که آن فرج، فرج ِ ما خواهد بود "ان شاءالله".

 


* سالروز ِ ولادتِ امیر ِ مؤمنان، آقای شیعیان، حضرتِ علی علیه السلام، بر همه ی عزیزان مبارک.

** روز ِ همه ی پدران ِ عزیز مبارک، و سایه شان بر سرمان مستدام الهی؛  و برای شادی  ِ روح ِ پدر های سفر کرده، صلوات.

*** 2521... مجاز شدم!


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | سه شنبه 23 اردیبهشت 1393 | ساعت 02:52 ب.ظ | نظرها ()

                             *   

        5...

این جمعه نه، جمعه ی بَعد و بَعد و بَعد و بَعدترش هم نه...

پنجُمین جمعه، روز ِ میلاد ِ شماست، جمعه هم هست ها... نیمه ی شعبان باشه، جمعه هم باشه،

شما هم که هستین...

شما هم که هستین...

شما هم که هستین...

آقا؟ یعنی میشه من قابل بشم؟...

یا ابا صالح، فقط... فقط یه گوشه از پَر ِ شالِ تون کافیه که به عرش برسم...؛



                                             " الّلهمّ عجّل لولیک الفرج "




* و عکسی که به اندازه ی دعای توسل، تازه ست...؛


دسته بندی: تمنای وصال ،

توسط مینا خوجانی | جمعه 19 اردیبهشت 1393 | ساعت 05:02 ب.ظ | نظرها ()

                             

این روزها، یک پارچه شده گُل و عطر...

وقتی که مثل ِ یه عابر،  از کنارش رد بشی،  وقتی که مثل ِ یه عاشق، توقّف کنی و بهش خیره بشی،  یا حتی وقتی که بری لب ِ پنجره، و بخوای که آسمون و دید بزنی...

اصلا همین که میخوای هوا رو بکشی توی ریه هات، زود میره جاشو با اکسیژن عوض میکنه و تمام ِ دستگاه ِ تنفسی ت رو نوازش میده...

بوته ی یاس ِ کنار ِ در ِ ورودی مون رو میگم؛  همین که همیشه سبزه، و این روزها هم پُر از گُلبرگ های سفید و زرد؛  همین که وقتی می بینمش، دوست دارم، از صمیم ِ قلبم بگم: "السّلامُ علیک ِ یا فاطمةُ الزهّرا"، و صلوات بفرستم،  همین که بعضی گُلبرگ هاش رو به عنوان ِ یادگاری و شاید تبرّک، میذارم لای صفحات ِ کتاب ِ دعا و قرآنم...

همین یاسی که تو این سالها قد کشیده و اینطور بالا رفته "ماشاءالله"،

همین همدم ِ همیشه سبز ِ من...؛



دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 18 اردیبهشت 1393 | ساعت 04:05 ب.ظ | نظرها ()

یه آپارتمانِ شیک با طراحی ِ مدرن، وسایل ِ فراوون و تزئیناتِ خاص، جدید ترین یخچال های ساید بای ساید و مایکرو فر و غذا ساز و چایی ساز و قهوه ساز و ساندویچ ساز و ماشین ِ ظرف شویی و بزرگ ترین مدل ِ تلویزیون های حس گر و سرویس های چوب ِ فلان و بهمان و...

نمیگم قشنگ نیست، اما...

 هفته ای یکی دو بار کارگر آوردن برای کارهای خونه، وقت ِ بچه ها رو از اوانِ کودکی در مهدِ کودک هایی نه چندان مناسب! و کلاس های جور واجور گذروندن، مشتری ِ پر و پاقرص ِ رستوران ها و فست فودها شدن، روز به روز فاصله گرفتن از اونچه که بودیم و به اصطلاح "به روز شدن"...

نه، هیچ کدوم از این ها، ایده آل های من نیست...

اگه به دلَ م اجازه بدم...

شاید بره بگرده، یه کوچه ی پُر دار و درخت و خلوت پیدا کنه و یه خونه ی نه چندان قدیمی(یا حداقل بازسازی شده)؛ که حیاطش حتما یه حوض ِ آبی داشته باشه و یه باغچه که بید ِمجنون ِش به لب ِ آدم لبخند بیاره...

مهم نیست اگه خیلی بزرگ نباشه، یا حتی اگه به جای هال، دو تا اتاق ِ تو در تو داشته باشه؛ آشپزخونه ش هم بهتره که اُپن نباشه...بی فرش و کم فرش نباشه یه وقت، که بی احساس نمونه...؛ اگه مبل بود که هیچی، اگه نبود هم خیلی مهم نیست...

یه کنج ِ اتاق، یه میز ِ کوتاه باشه که روش سماور باشه و قوری ِ چینی؛ و کنارش سینی و استکان های کمر باریک و نعلبکی و قندون ِ شبیه ِ قوری... یه میز ِ گرد ِ چهار یا شش نفره با صندلی های لهستانی، یه قفسه پُر از کتاب، یه تابلوی "و ان یَکاد"، از این رشته های اسفند واسه چشم زخم، یه چوب لباسی نزدیکِ در، که یه چادر رنگی بهش آویزونه... و آشپز خونه ای که خانوم ِ خونه داره توش عشق می پَزه... و با محبت، با دخترکش دل میده و قلوه میگیره؛ و عطر ِ قورمه سبزی ای که از همون در ِ حیاط به مشام میرسه...

چایی تازه دم باشه و ظرفِ میوه ی توی یخچال، آماده...؛

یه شاخه گل ِ سرخ، توی گلدون ِ روی میز باشه و خودکار و کاغذی که اثر ِ جوهرش هنوز کاملا خشک نشده و "مثلا" نوشته:

"گلهای خانه تو را می شناسند

و با طنین ِ خوش ِ گام ِ تو آشنایند

وقتی که به سر وقتشان می روی

وقتی که با ناز

دستی به روی سر و گوششان می کِشی 

یا آبشان می دهی

هم ساقه های بنفشه

با احترام و تواضع

سر در گریبان فرو می بَرند

هم حُسن ِ یوسُف

تمام ِ جمال ِ خودش را نشان می دهد 

هم شمعدانی

با مهربانی

دستی برایت تکان می دهد

حتی گل ِ کاغذی هم

با گام ِ موسیقی ِ خنده هایت

در دفتر ِ شعر ِ من می شکوفد" *


* "قیصر امین پور"




بعدا نوشت: 40 روز مونده تا عید ِ پُر برکتِ مون، تا سالروز ِ میلاد ِ مُنجی ِموعود، صاحب ِ عصر و زمان، حضرتِ مَهدی عجّل الله تعالی فرجه الشریف،                    

خوندن ِ دعای عهد و دعای فرج "الهی عَظُمَ البلاء..."رو فراموش نکنیم؛ وعده ی ما: 15 اردیبهشت، تا 23 خرداد... الهام گرفته شده از اینجا .

التماس دعا.


دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 15 اردیبهشت 1393 | ساعت 04:00 ق.ظ | نظرها ()

مفاتیح را باز کنم و در فضیلتِ ماهِ رجب بخوانم که فرمودند: "رجب، نام ِ نهری ست در بهشت، از شیر سفید تر و از عسل شیرین تر... که فرمودند: ماهِ رجب، ماهِ استغفار ِ امّتِ من است، پس در این ماه بسیار طلب ِ آمرزش کنید که خدا آمرزنده و مهربان است؛ و رجب را  "اصَبّ" می گویند، زیرا که رحمتِ خدا در این ماه بر امّتِ من بسیار ریخته می شود، پس بسیار بگویید "استَغفِرُ اللهَ وَ اسئَلُهُ التَّوبَةَ"...

بعد در دعای هر روزه ش بخوانم: "یا مَن ارجوهُ  لِکُلِّ خَیرٍ و آمَنُ سَخَطَهُ عِندَ کُلِّ َشَر..."، "اَعطِنی بمَسئَلَتی ایّاکَ جَمیعَ خَیر ِ الدّنیا و جَمیعَ خَیر ِ الآخِرَةِ..."؛ و با خودم بگویم که آیا می شود من هم جزء رجبّیون بشوم؟

بعد، لیلةُ الرّغائب بشود و فرشته هایت را به زمین بفرستی و بگویی حلقه بزنند دور ِ بنده هایت، و حسابی حواس ِشان به دعاها و آرزوهایشان باشد... که بشود شبیهِ شب های قدر و یک خلوت ِ عاشقانه ی عبد و معبود...که باز هم اظهار ِ عجز کنم و ناتوانی، ندامت و پشیمانی، باز هم، باز هم... بگویم که تنها امید و پناه و مَحرم ِ من تویی، که تا تو نخواهی، نمی شود و نخواهد شد؛  آنقدر بگویم و بخوانَمَت، تا خودت آرامم کنی، رامم کنی، ببخشی و درگذری و قلم ِ عفو بکشی و ببخشایی... آنقدر رو به رویت بنشینم و پا سفت کنم، تا که خودت رخصت َم بدهی، که لابه کنم و التماس کنم و بخواهم، به حق ِ همان اولین شب ِ جمعه ی ماه ِ رجب، به حق ِ آبروی آبرو دارانَت:

"که مولایم به حدّ کافی غم دارند، من دیگر نیفزایم غمی بر دوش ِشان، که لبخندشان را ببینم، که فرج ِ شان را ببینم، و خودشان را... که همه ی خیر ها و خوشی ها با حضور ِ مبارکِ ایشان معنا می شود، پس نصیب و قسمتِ مان کن، دیدار ِ روی ماهِ شان را...

دار و ندار و سرمایه ام، وجود ِ مقدس ِ پدر و مادری ست که از جان عزیز تر می دارَمِشان؛ سایه ی سرم باشند سال های طولانی، با سلامت و عزت،  و لایق باشم برای خدمت ِشان...

 غیر از وجود ِ پدر و مادر، سلامتی، بزرگ ترین ِ نعمت هاست؛ بی نهایت و لایتناهی، شکرت؛ لطفا ببخشَش بر تن ِ همه ی بیماران و ناخوشانی که تنها درمان ِشان فقط خودت هستی...

عزیزانی هم داشتیم که دیگر نداریم و نیستند؛ یاد ِشان را مداوم بدار در ذهن هایمان، و روح ِشان را سرشار کن از عطر ِ خوش ِ رحمت و مغفرتت...

بزرگترهایم، نزدیکانم، دوستانم، حقیقی و مَجازی هم ندارند؛ بس که مهربان هستی، و حقیقی های خوبی را مَجازاً سر ِ راهم میگذاری... همگی سلامت باشند، شاد باشند، خوشبخت باشند و عاقبت به خیر...

خدایا، همه ی خوبی و پاکی و خیر و نیکی "تو" هستی، ما را با حتی یک لحظه فراقَ ت، به خودمان وا مگذار، ای شنوا ترین، ای بینا ترین، و ای مهربان ترین ِ مهربانان."

...

یا اباصالح، دلم تنگ ِ نگاهِ پُر جذبه تان شده، یک دقیقه به من هدیه اش می دهید؟...

                            " الّلهمّ عجّل لولیک الفرج"


دیری نیست که دانلودش کرده ام؛ شنیدنش را از دست ندهید: غفلت / جناب ِ علی فانی.


غفلت از یار، گرفتار شدن هم دارد                       از شما دور شدن، زار شدن هم دارد

هر که از چَشم بیُفتاد، مَحلّش ندهند                  عبد ِ آلوده شدن، خوار شدن هم دارد

عیب از ماست، که هر صبح نمی بینیمَت            چَشم ِ بیمار شده، تار شدن هم دارد

آنقَدَر حرف در این سینه ی ما جمع شده             این همه عقده، تلنبار شدن هم دارد

از کریمان، فقرا جود و کرم می خواهند                 لطفِ بسیار، طلبکار شدن هم دارد

نکند منتظر ِ مُردن ِ مایی آقا؟                              این بدی، مانع ِ دیدار شدن هم دارد

دلم جز هوایت، هوایی ندارد                              لبم غیر نامت، نوایی ندارد

وضو و اذان و، نماز و قنوتم                                 بدون ولایَت، صفایی ندارد

دلی که نشد خانه ی یاس ِ نرگس                      خراب است و ویران، بهایی ندارد

بیا تا جوانم، بده رخ نشانم                                که این زندگانی، وفایی ندارد


دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ، تمنای وصال ،

توسط مینا خوجانی | جمعه 12 اردیبهشت 1393 | ساعت 01:01 ب.ظ | نظرها ()

خورشیدم و شهاب قبولم نمی کند  

سیمرغم و عقاب قبولم نمی کند

عریان ترم ز شیشه و مطلوب ِ سنگسار            

 این شهر، بی نقاب قبولم نمی کند

ای روح ِ بی قرار چه با طالعت گذشت

 عکسی شدم که قاب قبولم نمی کند

این چندمین شب است که بیدار مانده ام

 آنگونه ام که خواب قبولم نمی کند

بی تاب ِ از تو گفتنم و حیف قرن هاست  

آن لحظه های ناب قبولم نمی کند

گفتم که با خیال ِ تو دلی خوش کنم ولی

 با این عطش، سراب قبولم نمی کند

بی سایه تر ز خویش حضوری ندیده ام

حق دارد آفتاب قبولم نمی کند


"استاد محمد علی بهمنی"



بعدا نوشت: دوست دارم به هر عزیزی که چشمش به این چند خط میفته، مخصوصا امشب، لیلةُ الرّغائب، بگم: برای ما هم دعا بفرمایید لطفا .


دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | چهارشنبه 10 اردیبهشت 1393 | ساعت 12:08 ق.ظ | نظرها ()

همیشه بهار رو دوست داشتم و دارم، به ویژه اردیبهشت ِش رو...

وقتی که به واقع، گوشه ای از بهشت ِ خدا رو میشه روی زمین دید، نفس کشید و شُکر کرد:

شکوفه های رنگارنگ، سبزی ِ خوشرنگِ  شمشادها، گُل هایی که نقاب از چهره می گُشایند و دلبری می کنند،

 رودهایی که مصمم، جاری شدند از کوهستان و  صدای آرامش بخش ِشون وقتی که پا به پاشون راه میری، گوش نواز ترین موسیقی ِ دنیاست،

هوایی که انگار عاشقه و حالش دستِ خودش نیست؛ ابرهایی که سرکش اند*  و در  عین ِ حال مهربان،

خورشیدی که می تابه ولی نمی سوزونه،

پرنده ی خوش لحنی که ندیدمِش اما هر روز، ما رو مهمونِ صدای زیباش میکنه، صدایی که از روی درخت کاج ِ توی مدرسه میاد انگار...

بهار، بهار، بهار...

بهار زیباست و بی بدیل؛ تا همیشه، تا بوده و هست و خواهد بود...

حتی با وجود ِ حساسیت هایی که گه گاه به سراغم میاد و البته هنوز مطمئن نیستم که سرماخوردگی ِ سینوزیتیه یا آلرژی؟! با اینکه من بیشتر نظرم روی گزینه ی اول هست و جناب ِدکتر اصرار بر گزینه ی دوم داشتند! و برای اینکه حقی از کسی ضایع نشه، هم آزیترومایسین تجویز کردند و هم ستیریزین! هرچند احتمالا من در فراق ِ کو- آموکسی-کلاو  خواهم سوخت...؛

خدایا، شکرت.


* گاه چون برفِ زمستان، آرام     گاه چون ابر ِ بهاران، سرکش



بعدا نوشت،
و صدای پُر ابهّت ِ زنده یاد ناصر ِ عبداللهی؛ گوش کنید...

بهار بهار، صدا همون صدا بود                         صدای شاخه ها و ریشه ها بود

بهار بهار، چه اسم ِ آشنایی                          صدات میاد، اما خودت کجایی؟

وا بکنیم پنجره ها رو یا نه؟                            تازه کنیم خاطره ها رو یا نه؟

بهار اومد لباس ِِ نو تنم کرد                            تازه تر از فصل شکفتنم کرد

بهار اومد با یه بغل جوونه                              عید و آورد از تو کوچه، تو خونه

حیاط ما یه غربیل، باغچه ما یه گلدون             خونه ما همیشه، منتظر یه مهمون

بهار بهار، یه مهمونِ قدیمی                          یه آشنای ساده و صمیمی

یه آشنا که مثلِ قصه ها بود                         خواب و خیالِ همه بچه ها بود

یادش بخیر، بَچگیا چه خوب بود                     حیف که هنوز صبح نشده، غروب بود

آخ که چه زود قلکِ عیدیامون                         وقتی شکست، باهاش شکست دلامون

بهار اومد برفا رو نقطه چین کزد                    خنده به دل مردگی ِ زمین کرد

چقدر دلم فصل بهار و دوست داشت              وا شدن ِ پنجره ها رو دوست داشت

بهار اومد پنجره ها رو وا کرد                         منو با حسّی دیگه آشنا کرد

یه حرف یه حرف، حرفای من کتاب شد           حیف که همه ش، سوال ِ بی جواب شد

دروغ نگم هنوز دلم جوون بود                       که صبح تا شب، دنبال آب و نون بود...


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 8 اردیبهشت 1393 | ساعت 12:10 ق.ظ | نظرها ()

                           

اون وقتها فکر نمیکردم که یه روزی ممکنه من و لیلا هم "داداش" داشته باشیم...؛

و نیمه ی دوم ِ سال ِ 83، روز شمار ِ اومدن ِ تو بود برامون...

دوشنبه، پنجم ِ اردیبهشت ِ سال ِ 84، همون اول ِ صبح مامان رفت بیمارستان؛ من پیش دانشگاهی بودم و درست همون روز، آزمون داشتم، آزمون ِ شبه ِ کنکور که آموزش و پرورش برگزار کرده بود... خیلی استرس داشتم، خیلی نگران بودم... یادم نیست آزمونم و چیکار کردم، فقط 12.30 فهمیدم که حدود 9.30 صبح به دنیا اومدی...

بعد از ناهار اومدیم بیمارستان واسه ملاقاتِ مامان و تو ؛ چقدر کوچولو بودی، یه فرشته ی چند سانتی ِ سفید ِ باد دار، کنار ِ مامان خوابیده بود و اون "تو" بودی...

مامان از اول، اسم ِ "علی" رو دوست داشت، اما من و لیلا میگفتیم بذارین "ایلیا"!!! و چقدر خوشحالم که آخر سر همون "علی" رو انتخاب کردن و تو شدی " داداش علی ِ ما"...

تو این نُه سال ِ گذشته، خدا رو شکر، سنگر ِ من پا بر جا بوده و همیشه کنارت بودم و شاهد ِ روز به روز بزرگ تر و آقا تر شدنت... چه اون روزهایی که روی پام میذاشتَمِت و برات لالایی میخوندم، چه بعدتر هایی که کلی باهات حرف میزدم، چه الان که "ماشاءالله" باسواد شدی و روی اطلاعات ِ خودت تأکید داری و انگار به حرفهای من اعتماد نداری گاهی وقتها! مثل ِ چند روز پیش، وقتی که "نهج البلاغه" رو توی قفسه ی کتاب دیدی و ازم پرسیدی: نهج البلاغه چیه؟ و من گفتم که سخنان ِ حضرتِ علی؛ تو گفتی: حضرتِ علی یا همه ی پیامبرا؟ گفتم: حضرتِ علی... و تو دوبار انگار که من دارم اشتباه میگم، از مامان پرسیدی و همون جواب و گرفتی...

حالا، امروز، تولدته داداش ِ عزیزم، و تو  9 ساله شدی "ماشاءالله"؛ چقدر خوشحالم، و بی نهایت شکرگزار ِ خداوند ِ بزرگ، که تو اومدی و کلی شور و نشاط و شادابی رو با خودت روونه ی خونه مون کردی؛

به درگاه ِ خداوند ِ مهربان، دعا میکنم که در پناهِ خودش، و زیر ِ سایه ی مولامون امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشّریف، سایه ی مامان و بابای عزیز تر از جان ِمون، 120 سال، بر سرت و بر سر ِمون، مستدام باشه؛ عمر ِ طولانی و باعزت، همراه با سلامتی و موفقیت و کامروایی و شادی داشته باشی و خوش بدرخشی همیشه؛ و به قول ِ مامان: هم برای خودت و خانواده ت، و هم برای جامعه، فرد ِ مفیدی باشی.

علی  ِ نازنینم، قدّ ِ همه ی آسمون ها و دریاها و ستاره ها و قطره های بارون دوسِت دارم؛ هر چند، خیلی خیلی بیشتر از این ها برام عزیزی...

علی جان، تولدت خیلی مبارک




* عکس ِ مهمونی ِ تولدت، شبی که گذشت.

دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | جمعه 5 اردیبهشت 1393 | ساعت 02:22 ق.ظ | نظرها ()

هر تغییری رو به راحتی نمی پذیرم! و حتی روی موندگاری ِ بعضی چیزها به همون شکل ِ اول، تأکید دارم!

نمونه ش همین تغییراتِ کوچیکی که این دو،سه روزه تو "رواق" به وجود اومده...؛

ماجرا از این قرار بود که من رفتم سراغ ِ قالب های میهن بلاگ، ببینم قالب ِ مثلا ساده تری هست که یه وقتی! اگه خواستم!، قالب ِ "رواق" و عوض کنم؛ (لازم به توضیحه که قالب ِ "رواق" از زمانِ تولدش تا حالا تغییری نکرده؛ شاید چون فکر میکنم قالب هم یه جورایی جزء هویت ِ یه وبلاگ به حساب میاد؛)

خلاصه، من روی "پیش فرض" کلیک کردم اما قالب تغییر کرد! وقتی دیدم تغییر کرده، قشنگ یه چند تایی رو امتحان کردم و دیدم نخیر، هیچ کدوم قالب ِ خودش نمیشه...؛

این گُل های صورتی هم که بالای صفحه رو به نظرم شلوغ کرده و با رنگ ِ قالب همخوانی نداره، در اصل مالِ همین قالبه، اما من به مهناز (خاله کوچیکه) گفتم و همون اول برام حذفشون کرد، ولی حالا که دوباره انتخاب کردم، تشریف فرما شدن؛ هرچند باز هم دوام ِ زیادی نخواهند داشت؛

نظرات هم که فکر میکنم کار ِ خودِ میهن بلاگ باشه که کسی که قالبِ جدید انتخاب کنه، نظراتِ هر پُست، در ادامه ی همون پُست باز میشه؛ اما از اونجایی که من عادت نداشتم و به نظرم اگه توی صفحه ی جداگانه باز بشه، بهتره، اینو تونستم خدا رو شکر برگردونم...؛ هرچند دو نفر از دوستان معتقد بودند که اونطوری بهتر شده...

احساس کردم باید در مورد ِ این تغییرات توضیح بدم، برای دوستانی که لطفشون مستدامه و قدم به چشم ِ "رواق" میذارن.

دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | سه شنبه 2 اردیبهشت 1393 | ساعت 01:56 ق.ظ | نظرها ()

پیامبر ِ رحمت صلّی الله، می فرمایند:
" هر کس در کتابی یا نوشته ای، بر من صلوات بفرستد(یعنی صلوات را بنویسد)، تا نامِ من در آن کتاب هست، ملائکه برای او از درگاهِ حق، طلبِ آمرزش می کنند."
.
" الّلهمّ صَلِّ علی محمّد وَ آلِ محمّد
وَ عَجّل فَرَجَهُم "

دسته بندی ها

روز نگار
حرف دل
رد پای خاطره
تمنای وصال
حق و حقوق
از زبان حافظ
مُحرّم گونه
از بهترین ها
یه دور ِ همی ِ مَجازی

آرشیو مطالب

شهریور 1396
مرداد 1396
تیر 1396
خرداد 1396
اردیبهشت 1396
فروردین 1396
اسفند 1395
بهمن 1395
دی 1395
آذر 1395
آبان 1395
مهر 1395
شهریور 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
مرداد 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391

پیوندهای وب

گوشه نشین*
نشانی
برای خاطر آیه ها
بهار نارنج
آیه گرافی
سقاخانه
و ما ادراك...؟
تو فقط لیلی باش
فلسفه، حقوق و سه نقطه
من و چادرم، خاطره ها
پرنده ترین ماهی
قلم
شهر بی نامی
پاک نویس های یک مداد رنگی
روزگار وصل
هم از آفتاب
دانه سیب
پایگاه فرهنگی اجتماعی مصاف
رسن
در حیرت
اندر زِنامه
گلدان شمعدانی
اردیبهشت
تسنیم
یاران خراسانی
احسن الحال
و.. زندگی مشترک
گزارش یک زبان شناس
تسبیح
حوض خونه
این روزها...
دولتِ مَهدی عجّل الله تعالی فرجهُ الشریف
همنفس طلبه
ساعت به وقت دلتنگی
ترنم خیال
ابر و آفتاب
اَینَ بقیّة الله؟!؟!؟
سیده ...
سنجاقک
معصومانه
فوتبالیست کوچک
صندوق صبر(یادی از خورشید پشت ابر)
روشا نوری از بهشت
تو را نفس می کشم
وبلاگ شخصی احمد میری
نشر خوبی ها

آمار وب

تعداد کل مطالب:

بازدید امروز:

بازدید دیروز:

بازدید این ماه:

بازدید ماه قبل:

بازدید کلی وبلاگ:

بروز شده در