تبلیغات
رواق

رواق


                                    

ای در درون ِ جانم و جان از تو بی خبر

وز تو جهان پُر است و جهان از تو بی خبر

چون پی برد به تو دل و  جانم؟ که جاودان

در جان و در دلی، دل و جان از تو بی خبر

ای عقل ِ پیر و بختِ جوان گرد ِ راه تو

پیر از تو بی نشان و جوان از تو بی خبر

نقش ِ تو در خیال و خیال از تو بی نصیب

نام ِ تو بر زبان و زبان از تو بی خبر

از تو خبر به نام و نشانست خلق را

و آنگه همه به نام و نشان از تو بی خبر

جویندگان ِ جوهر ِ دریای کُنهِ تو

در وادی ِ یقین و گُمان از تو بی خبر

چون بی خبر بود مگس از پرّ جبرئیل

از تو خبر دهند و چنان از تو بی خبر

شرح و بیان تو چه کنم، زانکه تا ابد

شرح از تو عاجزست و بیان از تو بی خبر

"عطّار" اگرچه نعره ی عشقِ تو می زند

هستند جمله نعره زنان از تو بی خبر


دیروز، 25 فروردین، سالروز ِ بزرگداشت ِ  " عطّار ِ نیشابوری "، یکی از بزرگترین شاعران و عارفان ِ ایران زمین بود؛

حضور ِ عالیجناب عطار، چه در زمان ِ حیات و چه در زمانِ مماتَ ش، لاجرم موهبتی بوده و هست برای نیشابور و نیشابوریان.




* 25 فروردین ِ دو سال ِ پیش.


** عکس های دیروزم، خیلی خوب نشد، به خاطر ِ همین، عکاس ِ این عکس من نیستم؛


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | سه شنبه 26 فروردین 1393 | ساعت 05:19 ب.ظ | نظرها ()

ابتدایی و راهنمایی که بودم، "نیشابور" توی دفتر ِ خاطراتم "شهر زیبایی ها" بود؛ چون واسه تعطیلات که میومدیم نیشابور، مهمونی بود و گردش بود و تفریح و بازی، و خب مسلما، خوش میگذشت بهمون...

داشتم میرفتم سوم ِ راهنمایی، نزدیک ِ بازگشایی مدارس بود؛ حتی مامان لباس فرم های من و لیلا رو هم آماده کرده بودن، که در یه حرکت ِ غافلگیرانه، خونه مون به اصرار ِ بابا (که خانواده ی خودشون تهران بودن!) فروخته شد و ما راهی ِ نیشابور شدیم؛ یادم نیست چطوری با خونه مون خداحافظی کردم، وقتی همه چیز سر ِ جای خودش بود و این فقط من و مامان و لیلا بودیم که سوار ِ اتوبوس شدیم که بیایم نیشابور و خونه پیدا کنیم و مدرسه ثبت نام کنیم!  این بار، با همیشه فرق میکرد؛ دیگه اشتیاق ِ سابق نبود و جاش، یه بغض گیر کرده بود توی گلوم، وقتی فکر میکردم که دارم از  مادر و بابابزرگ(مامان و بابای بابام)، عمه م اینا، عموهام، زادگاهم و موطن ِ کلی از خاطره هام، جدا میشم...

شاید نیشابور هنوز هم شهر ِ زیبایی ها بود، اما واسه من تبدیل شد به یه فاصله، یه مسافت، یه دوری ِ ناگزیر که خیلی چیزها رو اجتناب ناپذیر کرد، از جمله، غم ِ دوری ِمادر و بابابزرگِ نازنینم، که حقیقتا عادت به دوریشون نداشتم... از جمله پرواز ِ مادرم یک سال و نیم ِ بعدش، رفتن ِ بابابزرگم یک سال و نیم بعد از مادر و... و  همین دوری ِ ناگزیری که باعث شد نباشم توی مجالسشون، نباشم من ِ نوه ی اولِ شون، نباشم موقع ِ خداحافظی باهاشون... اون وقت کیلومترها دورتر، سیاه بپوشم و تنهایی زار بزنم و نماز ِ شب ِ اول ِ قبر بخونم و به خودم بقبولونم که دیگه نیستن، دیگه صِدام نمیزنن، دیگه ندارَمِشون...........

ما اومدیم و موندگار شدیم تا حالا، اینجا هم خوبه و خوبی ِ بزرگش، بودن ِ خانواده ی مامانه، عزیزانی که بی نهایت دوستشون دارم، مامانجونی و باباجونی و خاله ها و دایی ها... خدایا شکرت؛

 اما این دل و بی قراری ها و دل تنگی هاش همیشه هست... دل ِ دیگه، گاهی تنگ میشه برای رفتن سر ِ خاکِ مادر و بابابزرگ، برای دیدن ِ عزیزانی که نزدیکیم و دور از هم، برای نشستن های دور ِ همی و دسته جمعی ِ خانواده ی خوجانی، که این سالها کمتر اتفاق میفته! برای اون کوچه و اون خونه و آدم هاش...

امسال که قصد ِ تهران کردیم، از خدا خواستم که باز هم با خوبی و خوشی دور ِ هم جمع بشیم و شدیم خدا رو شکر؛ همون صبحی که میخواستیم راه بیفتیم، بابا هم یه خواب ِ جالب دیده بودن؛ خوابِ بابابزرگ که میخندیده... مامان گفتن که حتما آگاه شدن از اینکه ما میخوایم با هم باشیم...

و خدا رو شکر، امسال، بعد از چندین سال، دوباره همه مون یکجا، با هم بودیم، ما، عمه اینا، عمو مجید اینا و عمو حمید (و فقط جای میزبانان ِ اصلی، یعنی مادر و بابابزرگ خالی بود)؛ همه با هم خونه ی عمو بودیم، همه با هم بیرون رفتیم، همه با هم سیزده به در رفتیم...

و من یقین دارم که مادر و بابابزرگ، همون اطراف، یه جایی نشسته بودند و به ما نگاه میکردند و میخندیدند؛  فدای لبخندتون، دعامون کنید که محتاجیم.

چرا نه در پی ِ عزم ِ دیار ِ خود باشم            چرا نه خاک ِ سر ِ کوی یار ِ خود باشم

غم ِ غریبی و غربت چو برنمی تابم             به شهر ِ خود روَم و شهریار ِ خود باشم




* پستی که نزدیک ِدوسال ِ پیش، از روی دل تنگی و با اشک، نوشته شد، و بی ارتباط نیست.


دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | یکشنبه 24 فروردین 1393 | ساعت 03:27 ق.ظ | نظرها ()

آرامشی در چهره ات بود؛ آرامشی زیبا، برادر
خون تو را دیدم که می‌ریخت، چون خون عاشورا، برادر

خون تو شعری مستمر بود، هشدار جنگی سخت تر بود
خون تو فریاد سحر بود، وای از سکوت ما، برادر

قربانی شهر فریبیم، در انقلاب خود غریبیم
بیدار کن ما خفتگان را، بیدار کن ما را، برادر؟

اندام خونین تو اینک، خود روضه‌خوان نینوا شد
آری هوای گریه داریم، اجر تو با زهرا سلام الله علیها، برادر

حبل الوریدت را بریدند، گویا خدا نزدیک‌تر شد
خون تو را دیدم که می‌ریخت، نفرین به تیغ ِ نابرادر

"میلاد عرفان پور"

 

نمیدانم! شاید جایت اینجاها نبود که رفتی...

وقتی که بودی، کسی قَدرَت را ندانست، حالا اما می خواهند نامَت را روی خیابان و بنیاد ِ فرهنگی بگذارند!

وای از سکوتِ ما، برادر...

بهشت گوارای وجودت.





*  گوش کنید، شنیدنی ست؛

 ** و بخوانید اینجا، اینجا، و اینجا را، خواندنی ست.


دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | یکشنبه 17 فروردین 1393 | ساعت 02:51 ق.ظ | نظرها ()

                             

چی میتونه قشنگ تر از دیدنِ جوونه ی سبز ِ برگ، روی درخت هایی باشه که تا همین چند روز ِ قبل خشک بودند؟

بعد از ماه ها سرما و  احتمالا یخ بندون، چه چیزی به اندازه ی دیدنِ درخت های پُر شکوفه انسان رو به وجد میاره؟

کدوم هوا معتدل تر از هوای بهاریه؟

کدوم حس میتونه جایگزین ِ حُزن و فرح ِ توأمان ِ لحظه ی سال تحویل بشه؟

کدوم مهمونی، دلنشین تر از سبزی پلو ماهی ِ اول ِ فروردین ِ خونه ی مامانجونی، باباجونی میشه؟ که یه جوری احوال پُرسی میکنیم که انگار واقعا یک سال از آخرین دیدارمون میگذره...

چه پدیده ای تو این کُره ی خاکی میتونه قابل ِ تأمل تر باشه از نظاره کردنِ "زنده رو از مُرده بیرون کشیدن" * ؟ آیا واقعا ما می اندیشیم اونقدری که شاید؟ عبرت میگیریم اونقدری که باید؟...

 این ها، گوشه هایی از معنای بهاره برای من...بهاری که حتی ساعتش، و روزهاش رو بی نهایت دوست دارم، وقتی که هر روز، بیشتر از روز ِ قبل با خورشید انس می گیرند...؛

.

پروردگارا، به حق ِ بزرگی و مهربانیَت،

سالِ پیش رو  را سال ِ وصال ِ ما و مولایمان،

سلامتی و عمر ِ طولانی و با عزتِ پدر و مادرها و بزرگترها و عزیزانِ مان،

شفای عاجل ِ بیمارهایمان،

رحمت و مغفرتِ درگذشتگانِ مان،

روا شدنِ حاجتِ حاجت مندانِ مان،

و خوشبختی و عاقبت به خیری بر طبق ِ خیر و مصلحتت، برای همه مان، قرار بده .

" آمّین یا ربّ العالمین"



* " انَّ اللَّهَ فالِقُ الْحَبِّ وَ النَّوى‏ یُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَ مُخْرِجُ الْمَیِّتِ مِنَ الْحَیِّ ذلِکُمُ اللَّهُ فَأَنَّى تُؤْفَکُونَ "  "همانا خدا شکافنده ی بذرها و هسته هاست. زنده را از مرده بیرون آورد و بیرون آرنده ی مرده از زنده است. این است خدای شما، پس کجا منحرف می شوید؟" سوره مبارکه انعام، آیه95

** "ان شاءالله" راهی ِ سفر هستیم؛  التماس ِ دعا، حلال بفرمایید.

*** نظرهای این پست باز است.

دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 4 فروردین 1393 | ساعت 03:50 ق.ظ | نظرها ()

پیامبر ِ رحمت صلّی الله، می فرمایند:
" هر کس در کتابی یا نوشته ای، بر من صلوات بفرستد(یعنی صلوات را بنویسد)، تا نامِ من در آن کتاب هست، ملائکه برای او از درگاهِ حق، طلبِ آمرزش می کنند."
.
" الّلهمّ صَلِّ علی محمّد وَ آلِ محمّد
وَ عَجّل فَرَجَهُم "

دسته بندی ها

روز نگار
حرف دل
رد پای خاطره
تمنای وصال
حق و حقوق
از زبان حافظ
مُحرّم گونه
از بهترین ها
یه دور ِ همی ِ مَجازی

آرشیو مطالب

خرداد 1396
اردیبهشت 1396
فروردین 1396
اسفند 1395
بهمن 1395
دی 1395
آذر 1395
آبان 1395
مهر 1395
شهریور 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
مرداد 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391

پیوندهای وب

گوشه نشین*
نشانی
برای خاطر آیه ها
بهار نارنج
آیه گرافی
سقاخانه
و ما ادراك...؟
تو فقط لیلی باش
فلسفه، حقوق و سه نقطه
من و چادرم، خاطره ها
پرنده ترین ماهی
قلم
شهر بی نامی
پاک نویس های یک مداد رنگی
روزگار وصل
هم از آفتاب
دانه سیب
پایگاه فرهنگی اجتماعی مصاف
رسن
در حیرت
اندر زِنامه
گلدان شمعدانی
اردیبهشت
تسنیم
یاران خراسانی
احسن الحال
و.. زندگی مشترک
گزارش یک زبان شناس
تسبیح
حوض خونه
این روزها...
دولتِ مَهدی عجّل الله تعالی فرجهُ الشریف
همنفس طلبه
ساعت به وقت دلتنگی
ترنم خیال
ابر و آفتاب
اَینَ بقیّة الله؟!؟!؟
سیده ...
سنجاقک
معصومانه
فوتبالیست کوچک
صندوق صبر(یادی از خورشید پشت ابر)
روشا نوری از بهشت
تو را نفس می کشم
وبلاگ شخصی احمد میری
نشر خوبی ها

آمار وب

تعداد کل مطالب:

بازدید امروز:

بازدید دیروز:

بازدید این ماه:

بازدید ماه قبل:

بازدید کلی وبلاگ:

بروز شده در