تبلیغات
رواق

رواق

                               

نمی دانم و فهمم نمی رسد که بدانم آن موقعیت و آن شرایط و آن روزها را؛

در غربت باشید و بدانید که خاکِ همین غربت، بدن مطهّرتان و بدن های مطهّرتان را در بر خواهد گرفت؛ سخنانتان به گوش دشمنان تأثیر نکند؛ هرچند که معترف باشند شما جگر گوشه ی پیامبر گرامی ِ اسلام هستید و فرزندِ سرور ِ زنان عالَم و فرزند حضرتِ امیر، ولی ِ به حق ِ مؤمنان؛ و باز هم دست برندارند از آزار و اذیت و جنگ و خونریزی!

در غربت باشید و سپاهِ دشمنان فوج فوج، به مانند حیوانانِ درنده خو، کمین کرده باشند و شما باشید و خیمه های خواهر و فرزندان و برادران و یارانی که چشم ِ امیدشان شما هستید...

در غربت باشید و بخوانید نگرانی و پریشانی را از چشمان ِ حضرتِ خواهر، و با آرامش، تسکینشان دهید؛ ببینید بی تابی و بی قراریِ علی ِ اصغر را، و اشک جمع شود گوشه ی چشمانتان و در آغوشش بگیرید و برایش نجوا کنید؛

در غربت باشید و دل به برادری که ماهِ بنی هاشم است و تا به حال برادر خطابتان نکرده از بس که مبادی ِ آداب است، سپرده باشید و بعد... ناگهان صدای "برادر" گفتنش را بشنوید،  و او را در حالی بیابید که مَشک از دستانش افتاده و دستانش هم... بعد دیگر سکوت نتوانید، و بگویید که: کمرتان شکست...

در غربت باشید و لعینان ِ بی دین، بر شما شورش کنند و حتی نگذارند که نماز بخوانید! و یاران و وفاداران یکی پس از دیگری، وداع کنند و بروند به راهِ بی بازگشتی که خودتان توصیفش کرده بودید؛ زهیر بن قین، سعید بن عبدالله حنفی، بُرَیر بن ِ خُضَیر، وهب، حبیب بن مظاهر، مسلم بن عوسجه، محمد بن بشیر حضرمی و...

و حتی جوانِ رعنایی که "شبیه ترین ِ مردم به رسول الله بود؛ خَلقاً، خُلقاً و منطقاً"، حضرتِ علی ِ اکبر... و حتی یادگارانِ برادرتان امام حسن علیه السلام، هم حضرتِ قاسم، همان نوجوانی که مرگ را چون عسل شیرین میدانست؛ و هم برادر ِ کوچکش عبدالله، که در لحظاتِ آخر، تنهایی و مظلومیت ِ عموجانش را تاب نیاورد...؛  حتی آقا زاده های خانم زینب، عون و محمد...؛

حتی... و حتی علی ِاصغر ِ شش ماهه تان، که همه ی آب های عالَم  بی قرار بودند برای رسیدن به او...

در غربت باشید و خودتان هم پَرپَر شوید و پَرپَر شوید و پَرپَر...

و کاروانی خسته و ماتم دیده بماند، بی سرور و سالار، بی سقا، بی برادر، بی عمو...؛ حضرتِ زینب بماند با زخم های دلش، با اشک یتیمان ِ برادرانش، با چشمان ِ بی فروغ ِ حضرتِ رقیه و دستان ِ کوچکش، که دست های پُر توانِ "بابا" را کم دارد...؛ عقیله ی بنی هاشم بماند با اسیری و بی احترامی؛ با حجاب هایی که از سر ِشان می کشیدند و...پناه بر خدا...؛

فقط شما می توانستید باشید و بمانید و تاب بیاورید؛ فقط شما، شمایید که سیّد الشّهدا هستید؛ که داغِ تان هیچ گاه بر دلِ شیعیان سرد نخواهد شد...؛

فقط شما یا ابا عبدالله...؛ سلام خدا و ما، بر شما و خاندان و یارانِ تان؛

و لعنت ِ بی شمار ِ خدا و ما، بر دشمنانِ تان.



* احتمالا کمتر کسی این نوحه را با صدای استاد کریمخانی، گوش کند و اشکش سرازیر نشود؛ پس، التماس دعا.



دسته بندی: مُحرّم گونه ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 27 آبان 1392 | ساعت 03:26 ق.ظ | نظرها ()

                            

منتظر ِ هُمای سعادت بودم که بیاید بنشیند سر ِ شانه ام، بلکه "نوشتن" بتوانم در این روزها و برای این روزها...

نوشتن در ماهی که محرّم باشد و عزا باشد و مصیبت باشد و ماتم، کار ِ آسانی نیست؛

 نوشتن از امامی که مابقی ِ اعمال حج را فُرادا انجام دادند و با اینکه می دانستند عاقبت چه خواهد شد، اما به خاطر بیعت و قولِ مردم، راهِ کوفه در پیش گرفتند؛ با همه ی عزیزانشان، با خاندانِ مطهّرشان، و گروهی از یاران...

هرچند که هنوز به مقصد نرسیده، خبر ِ شهادتِ قاصدشان، حضرتِ مسلم را می شنوند و خبر دار می شوند از پشت کردنِ آن هجده هزار نفری که بیعت کرده بودند...

آسان نیست نوشتن از ورود کاروان به کربلا، وقتی که امام نامِ مکان را پرسیدند و جواب شنیدند: کربلا... وقتی که گریستند و  فرمودند: "الّلهمّ انّی اعوذُ بکَ مِنَ الکَربِ و البَلاء"، و به یارانِ خود فرمودند: " پیاده شوید که اینجاست محل ِافتادنِ بارهای ما و مکانِ ریخته شدنِ خون های ما؛ اینجاست آرامگاهِ ما؛ جدّم رسولِ خدا، مرا از این واقعه آگاه ساخته..."

آسان نیست نوشتن از محاصره ی فُرات بر کاروانِ عشق...

لحظه لحظه اش پُر از درد است برای ساکنین ِ خیمه ها،  و لحظه لحظه اش غم دارد برای ما، اگر میراث دار ِ حسین علیه السلام هستیم ...

" السّلامُ علی الحُسَین

و علی علیّ ِ بن ِ الحُسَین

و علی اولادِ الحُسَین

و علی اصحابِ الحُسَین "



* خدا کند که لایق باشم برای جارچی ِ هیئت بودن: امسال هم، دعوت هستید به هیئتِ مَجازی ِ اندر زنامه؛  التماس دعا.


                             



دسته بندی: مُحرّم گونه ،

توسط مینا خوجانی | یکشنبه 19 آبان 1392 | ساعت 03:05 ق.ظ | نظرها ()

                         

حدودا یه هفته پیش بود...

توی این یازده، دوازده سال، خیلی کم اومده به خوابم؛ اما این بار بعد از مدت ها اومد، درست و حسابی هم اومد...

مادرم و میگم؛ منظورم مامانِ بابامه که "مادر"  صِداش میزدیم؛ خوابم خیلی واضح و قشنگ بود... :

ما بودیم، مادر بود، یه سری از فامیل هم بودن...؛ سفره بود، سفره ای که انگار بعد از جلسه قرآن انداخته باشن...؛ من کنار  ِ مادر نشسته بودم، انگار میدونستم که مادر زنده نیست؛ واسه همین، نگاه هام فقط خیره مونده بود به او...؛ دوست داشتم فقط نگاه کنم؛ توی خواب هم میدونستم که چقدر دلم براش تنگ شده؛ به صورتش نگاه میکردم، به پوستِ سرخ و سفیدش، به چشم های عسلی ش، به روسری ِ بزرگِ سفیدش، به اینکه چقدر آراسته و مرتب اومده بود، نمیدونم چرا نرفتم توی بغلش! نرفتم که بوی تنش و به آغوش بکِشم، که دست بکشه روی سرم، که های های گریه کنم و بهش بگم که دلم برات تنگ شده مادر... انگار لال شده بودم! فقط نگاه، و او هم نگاه میکرد به من...

مادر چاییش و خورد و شاید هم غذا...، بعد بلند شد و رفت توی حیاط، یه جایی بود حالتِ دالان مانند، که" در  ِ خونه" اونجا بود انگار، داشت میرفت، نگاهم دنبالش بود، مادر هم حواسش به من و نگاه هام بود، با همون نگاه ازش پرسیدم که: کجا میری؟ و او سرش و تکون داد که یعنی: برمیگردم؛ ولی میدونستم که برنمیگرده...؛

وقتی بیدار شدم، خوابم هنوز تازه بود و اون تصاویر، مادر...

اواخر سال 80 بود که خیلی خیلی ناگهانی، مادرم رو از دست دادیم؛ اول دبیرستان بودم؛ مامان و بابا و...رفتن تهران برای مراسم، اما من و لیلا رو چون مدرسه داشتیم، نبُردن! چه حالِ بدی بود حالِ اون روزهای من، جز به ضرورت حرف نمیزدم، گوشه گیر شدم، هم توی خونه و هم مدرسه، و اون سال افتِ تحصیلی هم گریبان گیرم شد و نمراتم شاهکار...؛

بابابزرگ هم شهریور ِ 82 رفت...؛

 و حالا سالهاست که اون کوچه و اون خونه، دیگه رونق ِ سابق و نداره؛ دیگه مادری نیست که تو آشپزخونه ی توی حیاطش، دائم مشغول ِ آشپزی باشه، که همیشه لبخندش آماده باشه، که از همه مهمون نواز تر باشه، که من و لوس کنه، صبحِ  زود بره برام مربا بخره، برام قورمه سبزی درست کنه، هرچی بخوام بهم بده، با بچه های توی کوچه که دعوام شد، صداش بزنم و بیاد ازم حمایت کنه، که توی احوال پرسی هاش بگه: خوبی؟ سالمی؟ که به روسری بگه: چارقد، به قشنگ بگه: مقبول، که از فروشنده های ماشینی ِ توی کوچه برامون چیزی بخره، مادری که دلش دریا بود به معنای واقعی، مادری که فاطمه خانومِ با صفای کوچه شهید سلامت بود...؛

و دیگه بابابزرگی نیست که صبح ِ علی الّطلوع بره سرکار و غروب برگرده، که من و صدا بزنه که برم تو خونه، که بره توی اتاق کوچیکه و نمازشو که خوند، قرآن بخونه با صدای بلند، که چاییشو بریزه تو نعلبکی و بخوره، که از فرطِ خستگی، نشسته خوابش ببره، که شالِ سفید به سرش ببنده، که... بابابزرگی که مش محمد علی ِ با خدا و نجیب ِ کوچه شهید سلامت بود...؛

کاش حداقل بیشتر می موندین؛ اونقدری که من ِ مثلا نوه ی ارشدتون، یه ذره خدمت میکردم بهتون...؛

کاش الان بودین و من میومدم خونه تون؛ مینشستم توی اتوبوس یا قطار و میومدم به شوق ِ دیدنِ  روی گُل ِتون و با افتخار به همه میگفتم: دارم میرم پیش ِ مادر و بابابزرگ، چند وقت بمونم...؛ میومدم که بشم میزبانِ شما؛ به مادر و بابابزرگ میگفتم: شما فقط بشینین و صحبت کنین تا صدای قشنگتون و بشنوم؛ براشون چایی میریختم، یادم نمیرفت که برای مادر توت خشک بذارم به جای قند، آخه مادر قند داره؛  و همین طوری که بابابزرگ تعریف میکرد و مادر قصه میگفت، غذا درست میکردم براشون، هر چی که دوست داشتن، خونه رو جارو میکردم، گردگیری میکردم، وقتی میدیدم خوابشون برده، پتو مینداختم روشون، سفره رو مینداختم و بعد صداشون میکردم و با هم غذا میخوردیم؛ بعد با خودم میاوردَمشون نیشابور، میبُردَمِشون مشهد، زیارتِ امام رضا علیه السلام، خلاصه هر کاری که از دستم بر میومد، انجام میدادم براشون؛ دست های چروکیده و زحمت کشیده ی بابابزرگ رو میگرفتم توی دست هام و میبوسیدم، مادر و بغل میکردم و ...؛

اما هزاران افسوس...؛

مادرم، بابابزرگم، "ان شاءالله" روح ِ تون شاد باشه و غرق بشین در رحمت و مغفرت و آرامش؛ برامون دعا کنید؛ دوستتون دارم ابد الآباد...؛



* لطف میکنید اگه برای شادی ِ روح ِ مادر و بابابزرگم، فاتحه نثار کنید؛ ممنونم.


دسته بندی: رد پای خاطره ،

توسط مینا خوجانی | یکشنبه 12 آبان 1392 | ساعت 10:43 ق.ظ | نظرها ()

 ظهر که علی از مدرسه اومد، یه کاغذ دستش بود؛ اومد پیش ِ من و در حالی که کاغذ و بهم نشون میداد، گفت: میای بریم؟ نگاه کردم، دیدم تئاتر  ِ کودکه؛ واسه امروز بعد از ظهر...؛ تقریبا موافقتِ  خودم و اعلام کردم؛ بدم نِمیومد خاطراتِ 9 سال قبل و تجربه ی بازی در تئاتر کودک، با کارگردانی ِهمین کارگردان و زنده کنم:

تابستونِ 83 بود؛ از اونجایی که بسیار علاقمند به بازیگری بودم، با خبر شدم که فلان گروه تئاتر، بازیگر میخواد و تست میگیره! من هم رفتم؛ گفتن از روی یه قسمت از یه کتاب کودک بخونم، و من خوندم و قبول شدم! از روزهای گرم ِ تابستون تا روزهای نسبتا سرد ِ پاییز، میرفتم و میومدم؛ اون سال، پیش دانشگاهی بودم و از مدرسه میرفتم سر ِ اجرا، چون اجرای ساعت ِ 1، با من بود...؛

 نمایش ِ "شنل قرمزی" بود؛ البته با یه مقدار تفاوت...؛ داستان از این قرار بود که چند تا بچه ی کوچولو، تصمیم میگیرن یه نمایش بازی کنن و بین ِ کتاب قصه ها میگردن تا اینکه میرسن به شنل قرمزی...؛ من یکی از اون بچه ها بودم که کوچیکتر و لوس تر بود مثلا! خاطره کم ندارم از اون زمان؛ اما مهم ترین فایده ش برای من، این بود که بهم فهموند من برای این کار ساخته نشدم...؛

دو تا از بازیگرهای این کار، شاعر بودند! خانم باقری و آقای علیرضا بدیع، که الان احتمالا خیلی ها با ایشون آشنایی دارند؛ یا آقای خسرو نژاد، موزیسین ِ کار، که پارسال تو شبکه 1 دیدمشون، که به عنوان ِ خواننده دعوت شده بودن...؛

 تو اون مدت دو تا از دوستانِ  خوبم اومدن و بهم سر زدن و کارم و دیدن؛ و چون دوست داشتم که خانواده هم بی نصیب نمونن! به کارگردان گفتم و یه روز قرار شد هم برای اجرای ظهر برم، هم اجرای شب واسه خانواده ها...؛ توی سررسید ِ سال 83، اولین روزی که اجرا داشتم نوشتم: "امروز برای اولین بار روی سن ِ آمفی تئاتر، اجرا داشتم. دو سه تا تُپُق زدم ولی کلا برای اولین بار خوب بود." الان که داشتم ورق میزدم اون روزها رو، دیدم که من چقدر فعال  بودم! هم درس های مدرسه، هم آزمون های آزمایشی واسه کنکور، هم تئاتر، هم خوندنِ رمان! هم دیدن ِ فیلم...؛

و امشب همه ی اون روزها تداعی شد برام...؛ وقتی این و به مامانم گفتم، گفتن: من به علی گفتم با مینا برو که خاطراتش زنده بشه...؛ ممنون مامان ِ نازنینم؛

خدا رو شکر که مسیر ِمن به راهی رفت که به این روزها برسم؛

این هم پوستر ِ این تئاتر، که به در ِ کمد چسبوندمش به عنوان ِ یادگاری:


                               


دسته بندی: رد پای خاطره ،

توسط مینا خوجانی | سه شنبه 7 آبان 1392 | ساعت 03:29 ق.ظ | نظرها ()

چند روز قبل، مامانم گفتن که، از یکی از برنامه های رادیویی، حرفِ جالبی شنیدن(نقل به مضمون): زمانِ طواف دور ِ خانه ی خدا، به خاطر سخاوت و مهربانی ِ حضرت امیر علیه السلام، به رُکن ِ یَمانی* که میرسی، انگار راه برات باز میشه...؛

و جالبی ِ این حرف برای مامانم، دقیقا به خاطر ِ تأییدش بود؛

مامان که همراه ِ وابستگانِ عزیز، پارسال مشرف شدند حج ِ عمره، میگن: "واسه خودم جالب بود که چرا این طرفِ کعبه خلوت تره؟! حتی اگه توی سایر ِ رکن ها با هُل و فشار و سختی، راه میرفتیم، به این قسمت که میرسیدیم، راحت تر قدم برمیداشتیم!"

 و من با خودم فکر میکنم که، امامِ مون، حضرت ِ علی مون، چقدر بزرگوار هستند که لطف و کَرَم ِ شون رو حتی شاملِ  حالِ "زائرانِ بیت الله الحرام" هم میکنند...؛

با خودم میگم چقدر خوبه که ما شیعه ی علی علیه السلام هستیم؛

 چقدر خوبه که وقتی از جا بلند میشیم میگیم: یا علی،

چقدر خوبه که وقت ِ خداحافظی، میگیم: یا علی،

یا حتی به سبکِ لوطی های قدیمی بگیم: علی علی؟ و بعد طرف ِ مقابل ِ مون بگه: یا علی،

چقدر خوبه که زمان ِ جدایی میگیم: دست ِ علی به همرات،

چقدر خوبه که برای امید دادن میگیم: علی یارت،

چقدر خوبه که هر جا حرف از جوانمردی و فتوّت و مردانگی به میون بیاد، اول از همه، اسم ِ حضرتِ  علی میاد توی ذهن ِمون،

اصلا چقدر خوبه و خدا رو شکر، که مامان و بابا به حرفِ  من و لیلا گوش نکردن و اسم علی، علی شد به جای ایلیا،


و ... همه ی اینها خیلی عالیه، اما، من حقم رو چطوری باید ادا کنم در برابر ِ این همه بزرگی؟ سهم و وظیفه ی من ِ شیعه ی علی، چیه؟ باید بیشتر فکر کنم، خیلی بیشتر...؛

چه حس ِ خوبیه تو روز ِ عید ِ بزرگِ غدیر، زمزمه کنی و غرق ِ آرامش بشی:

" الحمدُ للهِ الّذی جَعَلنا مِنَ المُتِمَسِّکینَ بولایة امیر المؤمنین علی علیه السلام و الائمّة المعصومین علیهمُ السلام"

عید زیبای غدیرمون مبارک؛  مخصوصا بر سید و سادات ِ عزیز، هرچند با تأخیر.




 

* رُکن ِ یمانی، رکنی از ارکان ِ چهارگانه ی کعبه است که در همان قسمت، دیوار ِ کعبه به اذن ِ خداوند شکاف خورده و مادر ِحضرتِ علی، وارد خانه ی خدا می شوند برای به دنیا آوردنِ ولی ِ خدا؛


** میدونم که چند روز قبل، میهن بلاگ، یه تغییراتی انجام داده بود و به همین خاطر، برای بعضی وبلاگها، مشکلاتی به وجود اومده بود؛ از دو نفر از همراهانِ عزیز ِ "رواق" شنیدم که نظراتشون ارسال نشده متأسفانه؛ خواستم عرض کنم که موضوع از چه قراره، چون اگه نظری باشه از دوستان ِگرامی، بنده با اشتیاق و افتخار تأییدشون میکنم؛ "ان شاءالله" که هرچه زودتر درست بشه.


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 4 آبان 1392 | ساعت 02:34 ق.ظ | نظرها ()

پیامبر ِ رحمت صلّی الله، می فرمایند:
" هر کس در کتابی یا نوشته ای، بر من صلوات بفرستد(یعنی صلوات را بنویسد)، تا نامِ من در آن کتاب هست، ملائکه برای او از درگاهِ حق، طلبِ آمرزش می کنند."
.
" الّلهمّ صَلِّ علی محمّد وَ آلِ محمّد
وَ عَجّل فَرَجَهُم "

دسته بندی ها

روز نگار
حرف دل
رد پای خاطره
تمنای وصال
حق و حقوق
از زبان حافظ
مُحرّم گونه
از بهترین ها
یه دور ِ همی ِ مَجازی

آرشیو مطالب

مرداد 1396
تیر 1396
خرداد 1396
اردیبهشت 1396
فروردین 1396
اسفند 1395
بهمن 1395
دی 1395
آذر 1395
آبان 1395
مهر 1395
شهریور 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
مرداد 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391

پیوندهای وب

گوشه نشین*
نشانی
برای خاطر آیه ها
بهار نارنج
آیه گرافی
سقاخانه
و ما ادراك...؟
تو فقط لیلی باش
فلسفه، حقوق و سه نقطه
من و چادرم، خاطره ها
پرنده ترین ماهی
قلم
شهر بی نامی
پاک نویس های یک مداد رنگی
روزگار وصل
هم از آفتاب
دانه سیب
پایگاه فرهنگی اجتماعی مصاف
رسن
در حیرت
اندر زِنامه
گلدان شمعدانی
اردیبهشت
تسنیم
یاران خراسانی
احسن الحال
و.. زندگی مشترک
گزارش یک زبان شناس
تسبیح
حوض خونه
این روزها...
دولتِ مَهدی عجّل الله تعالی فرجهُ الشریف
همنفس طلبه
ساعت به وقت دلتنگی
ترنم خیال
ابر و آفتاب
اَینَ بقیّة الله؟!؟!؟
سیده ...
سنجاقک
معصومانه
فوتبالیست کوچک
صندوق صبر(یادی از خورشید پشت ابر)
روشا نوری از بهشت
تو را نفس می کشم
وبلاگ شخصی احمد میری
نشر خوبی ها

آمار وب

تعداد کل مطالب:

بازدید امروز:

بازدید دیروز:

بازدید این ماه:

بازدید ماه قبل:

بازدید کلی وبلاگ:

بروز شده در