رواق

در یکی مانده به آخرین شب، از اولین ماه ِ سومین فصل ِ سال یعنی پاییز، بالاخره باران بارید و خیابان های نیشابور خیس شد...؛

نه صداش رو شنیدم، نه خودش رو دیدم؛ بوش... بوی بارون خورد به مشامم، پنجره رو که باز کردم، کوچه خیس بود...؛ مجال ِ بیرون رفتن نبود وگرنه، اون هوا قدم زدن می طلبید توی خیابون های شهر...؛ از اون هواهایی که انگار اکسیژن ِ خالصه و کل ِ سیستم ِ تنفّست رو تازه میکنه؛ اما من به همون نگاه ِ یک دقیقه ای بسنده کردم و پنجره رو بستم که مبادا سرد بشه هوای خونه...؛

یادمه توی سالهای نوجوونی، که هوای شعر و شاعری و بازیگری و موسیقی رو بسیار در سر می پَروَروندَم(چه کلمه عجیبی شد!)، عاشق ِ پاییز شده بودم و بعد تر، این شعر ِ اخوان:

"باغ ِ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟  داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوتِ پَستِ خاک می گوید؛  باغ ِ بی برگی، خنده اش خونی ست اشک آمیز، جاودان بر اسب ِ یال افشان ِ زردش می چمد در آن، پادشاهِ فصل ها، پاییز."

ولی حالا، با اینکه ایمان دارم به بی بدیل بودن ِ رنگِ برگ ها در پاییز، به ناز کردن های گاه و بی گاهِ خورشید، به عرض اندام کردنِ ابرهای سفید و سیاه، به هوایی که میشه توش عمیق نَفَس کشید، به همین شعر ِ اخوان، به گلشن ِ آشنایی، به پاییز...؛

من اما هماره، بهار را عاشقم... و پاییز و زمستانِ سپید رو به انتظار می نشینم تا جوانه بزنم با بهار، تا نَفَس بکشم در اردیبهشت؛ "ان شاءالله".





* آسمون داره میباره، و قطره های بارون با شدّت میخورن به این سَر سَرای بالای سرم...؛

** پیشنهاد خوبیه شنیدن ِ این سرود ِ پاییزی، که وبلاگ ِ هم از آفتاب، سال ِ گذشته، پیشنهادش رو دادند.

بعدا نوشت: از حال و هوای پاییزی نوشتن همان و پدیدار شدنِ علائم ِ یه سرماخوردگی ِ سینوزیتی همان !


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | سه شنبه 30 مهر 1392 | ساعت 02:24 ق.ظ | نظرها ()

معنای "عَرََفَ" و "عرفه"، هرچه که باشد: یاد گرفتن، شناختن و یا صبر و تحمل، آخر مرا قرار است به تو برساند؛

هرچند دستم کوتاه است از رفتن به صحرای عرفات، و ایضاً سرزمین ِ کرب و بلا،

اما همین جا هم ، هم تو هستی، هم من، هم آسمان، هم ...؛

بگذار اعتراف کنم امروز...؛

اعتراف کنم که خیلی دوستت دارم؛ خیلی به توان ِ خیلی...؛

خدای مهربان و نازنینم، همیشه محتاجم به "در پناهِ تو بودن"، به "از تو یاری خواستن"، اصلا به "گدایی کردن از درگاهت"...

و چقدر دوست دارم تکرار ِ این جملات عاشقانه را:

" لَبَّیک الّلهمّ لَبَّیک،

 لَبّیکَ لا شَریکَ لَکَ لَبّیک،

 اِنَّ الحَمدَ وَ النِّعمَةَ لَکَ وَ المُلک لا شَریکَ لَکَ،

لَبَّیک الّلهمّ لَبَّیک..."

ارادتمند: بنده ناتوانِ  خودت.


* یا ابا صالح، می شود آیا یکی از آن نگاه هایتان، سهمِ  من شود؟...


** پیشاپیش، عید فرخنده قربان، بر شما عزیزان مبارک؛

** راستی، دعایمان کنید در دعاهایتان.


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | سه شنبه 23 مهر 1392 | ساعت 11:19 ق.ظ | نظرها ()

            

دوست دارم نگات کنم، تو هم من و نگاه کنی

من تو رو صدا کنم، تو هم من و صدا کنی

قربون صفات برم، از راهِ دوری اومدم

جای دوری نمیره، اگه به من نگاه کنی

دلِ من زندونیه، تویی که تنها میتونی

 قفس و وا کنی و پرنده رو رها کنی

میشه کُنج ِ حرمت، گوشه قلب من باشه؟

 میشه قلب ِ من و مثل گنبدت طلا کنی؟

تو غریبی و منم غریبم اما چی میشه

این دلِ غریبه رو با خودت آشنا کنی؟

دوست دارم تو "ایوون مقصوره ت" از صبح تا غروب

من با تو صفا کنم، تو هم من و دعا کنی

دلم و گره زدم به پنجره ت، دارم میرم

دوست دارم تا من میام، زود گره هام و وا کنی

دوست دارم که از حالا، تا صبح محشر همیشه

من "رضا رضا" بگم، تو هم من و رضا کنی

حسرت زیارتِ جدّ تو مونده بر دلم،  یا حسین، یا حسین...

چی میشه اگه من و راهی ِکربلا کنی؟

یا "علی موسی الرضا" میشه به من نگاه کنی؟

اونقَده "رضا" میگم، تا دردم و دوا کنی،  اونقَده "رضا" میگم، تا دردم و دوا کنی...

.

همین 12، 13 روز ِ پیش، وقتی داشتم دعای وداع و میخوندم و میگفتم:

" الّلهمَّ لا تجعَلهُ آخِرَ العَهد ِ مِن زیارتی ابنَ نَبیِّکَ وَ حُجَّتِکَ علی خَلقِک*..."، فکر نمیکردم به همین زودی، دوباره برم پابوس...؛ اونم من! مَنی که دیگه در پیشگاهِ خدا، کاملا معلومُ الحالم و بی نهایت روسیاه...

اما دوباره خواستند، دوباره طلبیدند انگار، که باز هم برم به استقبال ِ یه فرصت ِ دیگه... و مشهد بودنِ لیلا و سر زدن ِ ما به او، بهانه ای شد برای زیارت ِ دوباره...

همین روزی که گذشت، جمعه، دقایقی قبل از اذان ِ مغرب، این بار صحن ِ آزادی، نماز ِ جماعت، و زیارت...

به خود ِ آقا هم گفتم(نقل به مضمون)؛ گفتم: امام رضا، من لایق نیستم، خیلی از بنده های خوب ِ خدا و عاشقان ِ شما رو میشناسم که دورن از اینجا، که شاید تاحالا نیومدن حتی، یا یکی دو بار اومدن همه ش، که دل ِشون پَر میکشه واسه اینجا، واسه بهشت ِ شما، اون وقت من! ...

احساس میکنم یه دِینی به گردنم هست، یه چیزی مثل ِ مسئولیت، که حداقل واسه شما دوستان ِ مَجازی، که دورین، که مشتاقین، که...دعا کنم، با روی سیاه و زبان ِقاصرم دعا کنم و سلامتی براتون بخوام و اینکه هر چه زودتر، قسمتتون بشه بیاین زیارت ِ امام رضا علیه السلام...؛

تازه از مشهد خارج شده بودیم که همین سرود ِ "رضا رضا" از رادیو پخش شد و حسابی بهم چسبید...؛ اگه دوست داشتین، شما هم گوش کنین؛

لطفا برای آدم شدن ِ من دعا بفرمایید.


* میدونین فاجعه وبلاگی یعنی چی؟! یعنی هر چی تلاش میکنی، این پست ثبت نشه! خوابت هم بیاد، بعد... پست ِ قبلیت (آغازی دوباره) رو، با اون همه نظر، حواست نباشه و حذف کنی!!! پُستی که یه جورایی شروع ِ یه تصمیم ِ مهم بود؛ این یعنی فاجعه وبلاگی...؛ شایدم قرار بوده این دو تا پُست ِ زیارت، پشتِ سر ِ هم باشن؛ نمیدونم...؛  حالا اگه دوباره بنویسم پستِ قبلی رو، همه ی کسانی که نظر ِ پُر مهرشون و نصیبم کرده بودن، باید دوباره نظراتشون رو بذارن؛ قبوله؟!

نمیشه برگردونم پست ِ قبلی رو ؟ کسی هست که اطلاع داشته باشه؟


دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 20 مهر 1392 | ساعت 02:44 ق.ظ | نظرها ()

             

 میدونستم که میخوام برم زیارت، میدونستم که باید برم زیارت...؛

از چند وقت قبل، بدونِ اینکه بدونم چندم میشه، با خودم گفتم که یکشنبه ی هفته ی آینده برم زیارت! بعدا که متوجه تاریخ شدم، دیدم هفتِ هفت میشه اون روز، و به فالِ نیک گرفتَمِش...؛ چند روز بعدتر، توی یه جلسه شنیدم که عدل، همین یکشنبه که من عزمِ زیارت کردم، روز ِ زیارتی ِ مخصوص ِ امام رضا علیه السلام، و به روایتی، روز ِ شهادتِ ایشون هم هست...؛ و این شد که مصمم تر شدم در رفتن؛

یکشنبه، 92/7/7:

با اهل ِ منزل خداحافظی کردم و حدودِ ساعتِ 8، سوار ِ اتوبوس شدم؛ نزدیکِ 10 بود که رسیدیم ترمینالِ مشهد؛ بی آر تی ِ خطِ حرم و سوار شدم؛ چند دقیقه بعد، میدانِ 15 خرداد بودیم و اون مجسمه ای که سر خَم کرده، دستِ ادب بر سینه گذاشته و داره به امام رضا سلام میده...؛ السلامُ علیکَ یا علیِ ابنِ موسی الرضا...

باب الرضا، صحن ِ جامع ِ رضوی، اذن ِ دخول "آیا وارد شوم؟"، صحن ِکوثر و بالاخره، صحن ِ انقلاب یا سقاخونه، و یه هوای ِ معطر، یه ایوون ِطلا، یه پنجره فولاد، یه اسماعیل طلا و یه آب ِ گوارا...

با توجه به این فصل و برگشتن ِخیلی از مسافرا، فکر نمیکردم حرم اینقدر شلوغ باشه! اما صحن ِانقلاب پُر بود از زائر، پُر بود از عاشق...

رو به روی ایوون ِطلا، با فاصله ی چند تا صف، یه جایی پیدا کردم و نماز ِ زیارت خوندم؛ کم کم قرآن و اذان و نماز ِ جماعت...

بعد از نماز، رفتم یه گوشه ای که تلفن آنتن داشت و به تعدادی از اقوام و دوستان و آشنایان، یه اس ام اس فرستادم: سلام؛ در پناهِ حضرتِ سلطانم؛ یادتان عزیز و جایتان سبز .

رفتم رواق، رواق ِ دارالحجة... و بعد، از صحن ِ انقلاب رفتم داخل ِ حرم...

روبه روی ضریح ِ مطهّر وایستادم و زیارت نامه خوندم و دعا کردم...؛ شب ِ قبل، توی یه کاغذ، اسم ِهمه ی وبلاگ هایی رو که توی لینک های "رواق" هستند، به اضافه ی یه تعداد دیگه از دوستانی که بهشون سر میزنم و استفاده میکنم از مطالبشون، نوشتم؛ و همونجا، رو به روی ضریح، برای تک تکِ شون دعا کردم؛ میدونم قابل نیستم، اما این کار و وظیفه ی خودم دونستم؛ "انشاءالله" که پذیرفته باشند از من...

دعای وداع خوندم: "الِلهمّ لا تَجعَلهُ آخِرَ العَهد ِ مِن زیارتی ابنَ نَبیِّکَ و حُجِتِکَ علی خَلقِکَ... وَ استَودِعُکَ اللهَ و استَرعیکَ، وَ اقرَأُ عَلَیکَ السّلام..."  "تو را به خدا می سپارم و در پناهِ او می خواهَمَت و بر تو درود می فرستم..."

 دوباره سلام دادم و از همون باب الرضا، اومدم بیرون...

تقریبا پنج دقیقه مونده بود به پنج، که اتوبوس از ترمینال ِ مشهد خارج شد...

"انشاءالله" زیارت ِ امام ِ مهربانی ها، نصیب ِ همه ی شما عزیران؛ هر چه زودتر... .

 

 

*این عکس مربوط میشه به زیارت ِ قبل؛ اول ِ شهریور؛

** روایت است روز دحو الأرض، اگر کسی به پیامبر صلّی الله، درود بفرستد، شخصا صدای او را می شنوند:
( الّلهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد کَما صَلّیتُ ابراهیم و علی آل ِ ابراهیم و بارک علی محمد و علی آل ِ محمّد کَما بارکت علی ابراهیم و علی آل ابراهیم فی العالمین انّکَ حمیدٌ مجید.)


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | سه شنبه 9 مهر 1392 | ساعت 03:09 ق.ظ | نظرها ()

                          

 

از چند وقت قبلش یه چیزایی خونده و شنیده بودم...؛

توی یکی از همین سایت ها خوندم که کارش چی بود توی جبهه و کجا مشغول بود...؛ خوندم که وقتی در حالِ انجامِ همون کار بوده، موشک میخوره توی همون مکان و "او" هم در زیر ِ آوار مدفون میشه...؛

بعد که امدادگران مشغول بودند اون اطراف، متوجهِ بوی عجیب ِ گلاب ی میشن که از زیر ِ آوار میومده...؛

از زیر ِآوار، پیکر ِ بی جان، و معطّر ِ شهید رو بیرون میارن...؛ مزارش توی بهشتِ زهراست؛ قطعه 26 شهدا، ردیفِ 32، شماره 22؛

عید که تهران بودیم، خیلی دلم میخواست برم بهشتِ زهرا، برم سر ِ مزارش، بیرون بودیم، خواستم بگم که بریم، هنوز نگفته بودم، بابا خودش  پیشنهادش و داد...؛ و این برای من، معنای خیلی خوبی داشت...؛

حس ِ خاصی داشتم؛ میدونستم که قراره یکی از معجزات خداوند رو ببینم؛ دلم هوایی شده بود...؛

رسیدیم... : مزار ِ شهید سید احمد پلارَک ؛

بله، بود...؛ خیس بود، معطر بود، گلاب بود، شاید از گلاب هم خوشبوتر...؛

نمیدونم چقدر، شاید حدود نیم ساعت اونجا بودیم؛ شنیده بودم که سر مزارش همیشه شلوغه؛ شب، نصف شب؛ اما شانس با ما یار بود که خیلی شلوغ نبود؛ میومدن، نگاه میکردن، چشماشون اشکی میشد، و با بهت زدگی میرفتن...؛ مثل ِ خود ِ من...؛

دل کندن از اونجا سخت بود برام؛ از شهید خواستم که برامون دعا کنه؛ اویی که "عندَ ربّهِم یُرزَقون"ه...؛

باورتون میشه هنوز هم بوی خوش ِ دستمال کاغذی ای رو که کشیدم روی سنگ ِ مزار و یادگاری با خودم آوردمِش، احساس میکنم؟...

باید خیلی حواسم بهش باشه؛ این یادگاریه، یادگاری از یه معجزه...

شهید ِ خدا، دست هایم خالیست و رویم به غایت سیاه، دعایم میکنی؟

" اللّهمّ صلّ علی محمد و آلِ محمد و عجّل فرجهم "

                                          

دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 4 مهر 1392 | ساعت 08:22 ب.ظ | نظرها ()

یه روزی بود که اول ِ مهر بود؛ من هفت ساله بودم...؛

مانتو شلوار  ِ سُرمه ای و مقنعه صورتی ای که مامانِ گُلم دوخته بود رو پوشیدم، مامان کارتم و زد روی مقنعه ام، کتونی های قشنگ ِ تازه خریده شده م و پام کردم؛ آماده بودم؛ شده بودم مینای کلاس اولی...؛ مامان از زیر قرآن ردم کرد؛ توی خونه، دم ِ در، تو کوچه، عکس گرفت ازم؛ لیلای 3 ساله هم که این تدارکات و میدید، دلش کیف و کتاب میخواست؛ و وقتی که نمیدونم یه کتاب داستان بود یا مجله، دادیم بهش، خوشحال بود و راضی شده بود؛ با مامان رفتم مدرسه، مامان که رفت، تا جایی که یادمه، رفتم یه گوشه و گریه کردم؛ بعد معاونِ مدرسه، خانم ِ سیمیاری، اومدن و به دادم رسیدن؛ معلم کلاس اولم، خانمِ محبّیان، یه خانومِ به تمامِ معنا بودن؛ خانومی که "خواندن و نوشتن" آموختند به من...؛ باز آمد، بوی ماه ِ مدرسه...


                      

سال ها میومد و میرفت؛ من بزرگتر میشدم؛ حقیقتا مسافرتِ  تابستونه ی نیشابورمون اینقدر بهم می چسبید که دوست نداشتم اول ِمهر بیاد و مدرسه ها باز بشه! مخصوصا که اکثرا اول مهرها صبحی بودم؛ مامان اینا تلویزیون و روشن میکردن و من هم با کمکِ مامان آماده میشدم؛ چقدر حرصم میگرفت دمِ صبح از اون تبلیغه، یادتونه؟ میگفت: میکا میکا میکا، میکای شوکوپارس، خیلی خوشمزه ست، دوستِ بچه هاست، و بزرگترهاست، شو کو پارس! و همچنین روی اعصابم بود: مدرسه ها وا شده، همهمه بر پا شده، با حضور بچه ها، مدرسه زیبا شده...

امروز هم اول ِ مهر بود؛ انصافا بزرگترین تفاوتش با روزهای تابستونم این بود که امروز، به جای همراهی ِ لیلا و علی، تنهایی "دنیای شیرین ِ دریا" رو دیدم!!! هوا هم حتی کاملا تابستونی بود و کولر لازم ؛   اولین مهری که توی خونه بودم، دلم گرفت از شنیدن ِ سر و صدای بچه ها و مدرسه ی رو به روی خونه مون؛ اما اینقدر تکرار شده که دیگه برام عادی شده انگار! عادی شده که لباس و کیف و کفش و کتاب و لوازم التحریر نخرم واسه مهر؛ عادی شده که خونه باشم و دور از این همه هیاهو؛ عادی شده، ولی یه چیزی هست که منو میکشونه به سمت ِ دانشگاه؛ انگار که ندید پدید ِ دانشجو شدنم دوباره؛ دلم "هم شاگردی" میخواد؛ اینقدر که با شنیدن ِ سرودش، اشکم روون شد: در دل دارم امید، بر لب دارم پیام، هم شاگردی سلام، هم شاگردی سلام...



* علی جان، کلاس سومی شدنت مبارک؛

** هنوز اول ِ مهر بود که این مطلب و نوشتم؛ شما هم بخونید: اول ِ مهر...؛

***خدا روشکر، آمار ِ بازدیدِ وبلاگ، به حالتِ عادی برگشته؛ لازم دونستم وقتی کم شدنش رو گفتم، الان رو هم بگم.


دسته بندی: روز نگار ، رد پای خاطره ،

توسط مینا خوجانی | سه شنبه 2 مهر 1392 | ساعت 02:36 ق.ظ | نظرها ()

پیامبر ِ رحمت صلّی الله، می فرمایند:
" هر کس در کتابی یا نوشته ای، بر من صلوات بفرستد(یعنی صلوات را بنویسد)، تا نامِ من در آن کتاب هست، ملائکه برای او از درگاهِ حق، طلبِ آمرزش می کنند."
.
" الّلهمّ صَلِّ علی محمّد وَ آلِ محمّد
وَ عَجّل فَرَجَهُم "

دسته بندی ها

روز نگار
حرف دل
رد پای خاطره
تمنای وصال
حق و حقوق
از زبان حافظ
مُحرّم گونه
از بهترین ها
یه دور ِ همی ِ مَجازی

آرشیو مطالب

دی 1395
آذر 1395
آبان 1395
مهر 1395
شهریور 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
مرداد 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390

پیوندهای وب

گوشه نشین*
نشانی
برای خاطر آیه ها
بهار نارنج
آیه گرافی
سقاخانه
و ما ادراك...؟
تو فقط لیلی باش
فلسفه، حقوق و سه نقطه
من و چادرم، خاطره ها
پرنده ترین ماهی
قلم
شهر بی نامی
پاک نویس های یک مداد رنگی
روزگار وصل
هم از آفتاب
دانه سیب
پایگاه فرهنگی اجتماعی مصاف
رسن
در حیرت
اندر زِنامه
گلدان شمعدانی
اردیبهشت
تسنیم
یاران خراسانی
احسن الحال
و.. زندگی مشترک
گزارش یک زبان شناس
تسبیح
حوض خونه
این روزها...
دولتِ مَهدی عجّل الله تعالی فرجهُ الشریف
همنفس طلبه
ساعت به وقت دلتنگی
ترنم خیال
ابر و آفتاب
اَینَ بقیّة الله؟!؟!؟
سیده ...
سنجاقک
معصومانه
فوتبالیست کوچک
صندوق صبر(یادی از خورشید پشت ابر)
روشا نوری از بهشت
تو را نفس می کشم
وبلاگ شخصی احمد میری
نشر خوبی ها

آمار وب

تعداد کل مطالب:

بازدید امروز:

بازدید دیروز:

بازدید این ماه:

بازدید ماه قبل:

بازدید کلی وبلاگ:

بروز شده در



دانلود آهنگ جدید