رواق

در قرآن، اسم ِ بعضی پیام بران آمده است؛ اسم ِ بعضی غیر ِ پیام بران هم، چه صالح و چه طالح آمده است... این صلحا عاشق ِ حضرتِ باری هستند... اما حضرتِ حق، بعضی را خودش هم عاشق است... عاشقی ِ خدا توفیر دارد با عاشقی ِ ما... خدا عاشقی است که حتی دوست ندارد، اسم ِ معشوقش را کسی بداند... به او می گوید رجُل! همین... مَرد!... همین... می فرماید: "و جاء مِن اقصی المدینة رجُل یسعی..." جای دیگر می فرماید: "و جاء رجل من اقصی المدینة یسعی"، یعنی این دو تا رجل با هم فرق می کنند... هر دو از دور، از بیرون ِ آبادی، دوان دوان، می آیند... اما اسم ِشان را حضرت ِ حق نمی آورد...

اسم ِ معشوق را که جار نمی زنند... حضرت ِ حق، عاشق ِ کسی اگر شد، پنهان ش می کند... کاش پیش ِ حضرتِ حق، اسم نداشتیم، اما مَرد بودیم... طوبا لِلغُرَباء ! ...

.

این کتاب نوشته نشد تا نامی از قیدار باقی بماند... که خوشا گُم نامان!

نوشته شد تا اگر روزی در خیابان بودید و راه می رفتید و گرفتار ِ پنطی و نامرد شدید، امیدتان ناامید شد، بعد یک هو پیش ِ پای تان پیکانی یا بنزی ترمز زد و مردی چارشانه با موهای جوگندمی پیاده شد...

نوشته شد تا اگر روزی در بیابان، بنزین تمام کرده بودید و امیدتان ناامید شده بود، بعد جیپ ِ شه بازی یا هامر ِ اچ دویی ایستاد و از سمت ِ شاگرد، زنی شلنگ و چارلیتری داد دست تان تا از باک ش بنزین بکشید...

نوشته شد تا اگر روزی در هر گوشه ای از این عالم، مردی دیدید که دوان دوان یا لنگان لنگان، از دور دست می آمد...

تمام قد از جا بلند شوید و دست به سینه بگذارید... تا در افق دور شود... با گام هایی که هر کدام به قاعده یک آسمان است...

" قِیدار ، رضا امیرخانی "



*این هم عکس های مسافرت ِ شمال، که برمیگرده به هفت پست ِ قبل: "سفرنامه تابستانی" ؛ چون گفته بودم که یه سری از عکس ها رو خواهم گذاشت. ضمنا، بعضی عکس ها مالِ دوربین ِ خاله ایناست، که جا داره تشکر کنم ازشون.


و اما عکس ها...

دسته بندی: از بهترین ها ، رد پای خاطره ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 28 شهریور 1392 | ساعت 02:58 ق.ظ | نظرها ()

 میدونم که این روزها، مشهد ِ شما غُلغُله ست...،

 میدونم که حتی توی خیابون های منتهی به حرم ِ مطهّرتون هم جای سوزن انداز نیست،

میدونم که از اینجا، تا پابوسی ِ شما، حدودِ دو ساعت فاصله ست...،

میدونم که دلم زیارتِ با معرفتتون رو میخواد...،

و میدونم که باید از خدا و خود ِ شما، تقاضا کنم که لایقم کنید برای همچین زیارتی...

اجازه دارم بگم:

حضرتِ ولی نعمت، حضرتِ ثامن، میلادتون مبارک آقا، میلادتون مبارک .

.

میدونم که دل ِ عشّاق ِ امام رضا، هم می لرزه و هم آروم میشه، وقتی که رو به حرم ِ آقا  می ایستند و دست ِ ادب بر سینه میذارن و زمزمه میکنند: (پیشنهاد میکنم خوندَنِش رو همراه با شنیدن** )


"الْلهمّ صَلِّ علی علیِّ ابنِ موسیَ الرّضا المُرتَضی،

الاِمامِ التَّّقیِ النَّقی،

و حُجَّتِكَ علی مَن فَوقَ الاَرض و مَن تَحتَ الثّری،

الصّدّیقِ الشّهید،

صَلاةً كثیرَةً تامّةً زاكیةً مُتَواصِلَةً مُتَواتِرَةً مُتَرادِفهَ،

كافضَلِ ما صلّیتَ علی احدٍ مِن اولیائك."




*میلاد ِ آقا امام رضا علیه السلام، شاه ِ خراسان، حج ِ فقیران و ملجأ بی پناهان رو، حضور ِ امام ِ عصر و زمان، و خدمت ِ همه ی شما عزیزان، تبریک میگم.

**و صلوات نثار کنید برای شادی ِ روح ِ مرحوم انصاریان، بابتِ چنین یادگاری ِ ارزشمندی.



دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | سه شنبه 26 شهریور 1392 | ساعت 03:04 ق.ظ | نظرها ()

  گاهی اوقات از مقایسه ی خودم با بقیه ی دخترها، تعجب میکنم!

مثلا اینکه خیلی اهل ِ بازار رفتن نیستم، مگه اینکه چیزی لازم باشه؛ نگاهم پی ِ ویترین ِ مغازه های بدلیجات و لوازم آرایش و ...کِش نمیاد؛ وقتی بیرون بخوام برم، نیم ساعت جلوی آینه بودن رو دوست ندارم؛ توی صحبت کردنم با بقیه، از کلمات ِ عزیزم، فدات شم، قربونت برم و...استفاده نمیکنم؛ زیاد شوخی نمیکنم، ضمن ِ اینکه هر به ظاهر شوخی رو، شوخی نمیدونم؛ از رنگِ سرخابی خوشم نمیاد و اونو به هیچ وجه رنگی شاد نمیدونم؛ هیچ وقت آرزو نداشتم که پسر باشم؛ عاشق ِ گوشی و ماشین ِ قرمز نیستم؛ حتی اگه مدتها از آخرین باری که زغال اخته خوردم، گذشته باشه، با دیدَنِش از خود بی خود نمیشم؛ برای فصل ِ سرما چکمه نمیخَرَم؛ مارک بودن و نبودنِ چیزی که میخَرم، اصلا برام مهم نیست؛ از رانندگی خوشم نمیاد؛ موتور سوار شدن رو دوست ندارم؛ اهل ِ شعارهای فمینیستی نیستم؛ برعکس ِ سالهای اخیر، رُز ِ هلندی رو زیباترین و شیک ترین گُل واسه دسته گل ِ عروس نمیدونم؛ و...

.

از خیال بافی های روزهای کودکی، تا نوشتن های گاه و بی گاه ِ دوران مدرسه، از سنتور و تئاتر، تا کنکور و حقوق، رسیدم به امروز؛ من کتاب دوست دارم و سکوت و سادگی؛  کله پاچه و آبگوشت هم دوست دارم؛ هنوز هم عاشق ِ حفظ کردنِ صدای پای آب ِ سهرابم؛ هنوز هم دیدنِ یه دسته گل ِ رُز ِ سرخ منو به وجد میاره؛ هنوز هم عاشق ِ دامن های چین چین ِ گُلدارم؛ و هنوز هم دلم گیره پیش ِ عروسک های دوران ِ بچگیم...؛


                        

                  


من و لیلا هستیم و اسباب بازی هامون؛ اون دوتا عروسکِ روی دیوار و میبینین؟ سمتِ راستی، اسمش شبنم بود و سمتِ چپی، لی لی! اونی که لباس ِ سفید داره نازنین بود و اسم ِ اون تُپُلوی لباس زرد رو هم محدثه گذاشته بودم...؛ اون گوشه، کنار ِ اون مجسمه ی طلایی، تندیس یا سَردیس ِ ابوعلی سیناست که لیلا بهش میگفت: ابولی سینا...؛ فولکسَ مو میبینین؟ یادش بخیر، چه روزگاری داشتم من با اینا...؛




* چند ساعتِ پیش تو گوگل سرچ کردم: پایین آمدنِ آمار ِ بازدید ِ وبلاگ، اولین چیزی که آورد، همین "رواق" بود!!!


دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 23 شهریور 1392 | ساعت 03:26 ق.ظ | نظرها ()

 فکر کن به خواهری که دلش تنگِ برادر باشد،

به خواهری که عزم جزم کند دیدار را،

و فرسنگ ها سختی و غربت را به جان بخرد،

و به خواهری که در حسرت و غربت، و در جوانی،

چشم از دنیا فرو ببندد، پیش از آنکه زیارت کند برادر را...،

به خواهری که حضرتِ فاطمه معصومه سلام الله علیها باشد،

خواهر ِ ولی نعمتِ مان آقا امام رضا علیه السلام،

خواهری که ارادت و دست بوسی ِ مان را از راهِ دور روانه می کنیم خدمتِ شان،

که آرزو داریم زیارتِ شان را،

خواهری که روز ِ میلاد ِ مبارکِ شان را به ما "دخترها" تبریک می گویند،

که لابُد باید نشانی داشته باشیم از آن حضرت،

لا اقل تلنگری باشد این روز و این نام گذاری...

امیدوارم .

میلاد ِ با سر سعادتشان را، به همه ی شیعیان، و ویژه تر، به دختران ِ عزیز ِ سرزمینم تبریک میگم.  "با یک روز تأخیر ! "


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | یکشنبه 17 شهریور 1392 | ساعت 06:13 ب.ظ | نظرها ()

 

سر ِ دل را  که دیگر نمی شود کلاه گذاشت!

دلی که خیلی وقت ها می گیرد و چنان سگرمه هایش را در هم می کند که فکر میکنم شاید حالا حالاها قهر شود با من و با دیگران!

 گاهی آنقدر تَنگ می شود که گویی شکافی باریک بوده از ازل! و هیچ گاه گشوده نبوده برای احدی!

و آنقدر بهانه می گیرد و شِکوه می کند که انگار از عالم و آدم طلبکار است!

گاهی به ستوه می آیم از نِق زدن هایش؛ نمونه اش همین روزها که هِی غُر می زند به جانم که:

"می بینی چقدر تنهایی! می بینی سر ِ همه به کار ِ خودشون گرمه و حتی یادی نمی کنند از تو! لیلا که بیشتر مشهده؛ مهناز درگیر کار و دل مشغولیت های خودش و...؛ می بینی علی هم حتی بیشتر طرف ِ لیلا رو میگیره تا تو؟! حتی اگه دلیل ِ این علاقه، بازی کردن با لپ تاپ ِ لیلا باشه! اصلا میبینی که فاز ِ تو با اطرافیانت یکی نیست؟

 دوست های صمیمیت چی؟ پریا که مشغول ِ زندگی و خونه داری و بچه داریه، زهره که میره سرکار و مدتهاست حتی توی خیابون هم ندیدیش، فاطمه که ازت دوره و او هم مشغول بزرگ کردن ِ " آوا"ست، و الهه، که با اینکه بیشتر می بینیش، حیرونه بینِ خوندن واسه آزمون وکالت و خریدن ِ جهیزیه!

دیدی نتایج ِ ارشد اعلام شد و اکثر ِ آدم های اطرافت، کسانی که میدونستند این نتیجه چقدر برات مهمه، هیچ خبری نگرفتند حتی!

میبینی دلت لک زده واسه یه درد ِ دل ِ حسابی از هر دری، ولی حرف ِ همه رو میشنَوی و با هیچ کس حرف نمیزنی! میبینی آمار ِ بازدید ِ "رواق" تو این چند روز ِ اخیر چقدر پایین اومده؟ از میانگین ِ روزانه صد و خورده یی نفر رسیده به 20، 30 نفر!!! میبینی آدم های مجازی هم انگار اینجا رو فراموش کردند!

میبینی..."

و آنقدر می گوید، که باید هر دو دستم را بگذارم روی گوش هایم که نشنَوَم صدایش را...؛ با اینکه گاهی با حرف هایش اوقاتم را تلخ میکند، با اینکه گاهی حس میکنم به بن بست رسیده ام، با اینکه گاهی بغض می کنم و بی صدا می گِریَم، با اینکه گاهی از خودم خیلی خسته می شوم...،

قدرتی هست اما که همواره، سر ِ پا نگه می دارَدَم، چیزی مثل ریکاوِری؛ بَرَم می گرداند به حال ِ طبیعی ِ خودم؛ امید را می کارد وسط ِ همین دلی که تا قبلش داشت غرغر می کرد، طوری که دلم روشن می شود اصلا...؛

دستم را می گذارم روی نبض ِ گردنم، زودتر از ثانیه دارد می زند ضربانش، همین جاست، از این هم نزدیک تر... خدای من از رگ ِ گردن به من نزدیک تر باشد و من از زمین و زمان بنالم؟!  او "مدبّر ُ الاُمور" باشد و من معلق بمانم میان ِ این روزمرگی ها؟! او "اسمعَ السامعین" و "ابصرَ النّاظرین" باشد و من از تنهایی های گاه و بی گاه شکایت کنم؟! او "احسن الخالقین" باشد و بهترین پدر، مادر، خواهر، برادر، خانواده و...بهترین ها را به من هدیه داده و من فراموش کنم؟!...

این اگر کمال ِ بی انصافی نیست، پس چیست؟ اگر کمال ِ خودخواهی نیست، پس چیست؟!

   من "خدا"یی دارم که بهترین ِ بهترین هاست، او که مرا به حال ِ خودم نمی گذارد حتی با این همه گناه! او که همیشه و مخصوصا در این مواقع، دستم را می گیرد و اشکم را می زدایَد و یا یادش، دلم را آرام می کند؛ او که برای همه ی دردهایم درمان است...؛             معبود ِ بی همتای من، شُکرت، شُکرت، شُکرت .



* ( ...و نَحنُ اقرَبُ اِلَیه مِن حَبل ِ الوَرید) سوره ق، آیه ی 16.
** فکر میکنی بتونی روزی یک ربع ِ ساعت، به نیّتِ همراهی با امام ِ زمان "عجّل الله"، با کتاب ِ خدا مأنوس باشی؟
طرح ِ 120 روز انس با قرآن کریم، تا نُهُم ِ ربیعُ الاول، سالروز ِ به امامت رسیدنِ حضرتِ مَهدی "عجّل اللهنذر ِ حضرتش...؛

دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | چهارشنبه 13 شهریور 1392 | ساعت 03:30 ب.ظ | نظرها ()

                               

 

هفتم، هشتم ِ شهریور ِ 90 بود که دو تا دوست واسه خودم انتخاب کردم؛ و جالبه که تولدشون با هم، هم زمانه!

اول چادرم،

و بعد هم " رواق "، یعنی اینجا...

ممنون و سپاسگزارم از خدای مهربونم، که به من فرصت داد تا بچشم طعم ِ شیرین ِ حجاب ِ حضرتِ فاطمه سلام الله رو؛ هرچند که معرفتم ناچیزه هنوز...

و همچنین، مجالی که تجربه کنم نوشتن رو، توی محیطی که دیگرانی هم هستند که بخونند و نظاره گرت باشند؛ چه دوستان ِ خوبی که از الطافشون با خبرم، و چه مخاطبان ِ محترمی که احیانا خاموشند، اما هستند و مانده اند پای همین خطوط ِ کج و معوج...

و ممنونم از همگی ِ شما؛ لطفا بدونید که همیشه محتاج ِ دعاتون هستم؛ قابل میدونید که اسم ِ من هم بیاد آخر ِ مناجاتتون با معبود ِ بی همتا؟





 

*خوشحال میشم از خوندن ِ نظراتتون برای این پست، خوندن ِ حرف هاتون در مورد من و "رواق"؛ حتی شما خاموش های آروم.

**فقط نظرات تبلیغاتی، پنهان یا حذف میشن متأسفانه!



دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | یکشنبه 10 شهریور 1392 | ساعت 01:49 ق.ظ | نظرها ()

اولین باری که کنکور دادم، پیش دانشگاهی بودم؛ کنکور دانشگاه علمی کاربردی، که فقط محض آزمایش بود؛ انتخاب اولم رشته هتلداری یا شاید هم گردشگری ِ کیش بود! که همون و قبول شدم؛ بعد اولین کنکور ِ سراسری رو دادم که نتیجه ش شد: پژوهش گری اجتماعی، دانشگاه فردوسی، شبانه! همون سال آزاد هم شرکت کردم که البته میدونستم نمیخوام برم، اون هم امتحانی؛ و باز اولین انتخابم که بیمه بود، قبول شدم؛ با اینکه خسته از کنکور بودم، گفتم نه، من باید روزانه قبول بشم...؛ پشت کردم به را ه هایی که داشتم و دوباره نشستم به خوندن؛ این بار بیشتر و بهتر خوندم، درسته که رتبه م با سال قبل تفاوتِ زیادی نداشت، اما خدا خواست و من روزانه قبول شدم: علوم تربیتی(کودکان پیش دبستانی)، دانشگاه تبریز؛ وقتش که شد، رفتیم تبریز و ثبت نام کردم؛ اون روز، بیست و ششمِ شهریور، که هوا هم حسابی پاییزی بود و بارونی، توی اون دانشگاهِ سرسبز و زیبا با اون درخت های قدیمی، غم ِ غربت بدجوری چنگ انداخته بود بیخ ِ گلوم! اگر نه به خاطر ِ شهری که اولین بار بود میدیدَمِش و حدود 20 ساعت باهامون فاصله داشت، به خاطر ِ زبونِ شون، که هرچند خیلی با گوشم نا آشنا نبود، اما من نمیفهمیدمش و همه انگار اصرار داشتند با همون زبونِ خودشون حرف بزنن؛ حتی کارمندانِ دانشگاه! همون روزها بود که گفتن اولویتِ دوم ِ قبولیم، حقوق ِ پیام نوره! وقتی برگشتیم، خیلی فکر کردم و کلنجار رفتم با خودم، مشورت کردم با این و اون، و به علوم تربیتی ِ روزانه ی دانشگاه تبریز پشت کردم و دانشگاهی رو انتخاب کردم که میدونستم انتظارات ِ من از دانشگاه رو برآورده نخواهد کرد!

7 ترم طول کشید تا تموم شدنِ روزهای دانشجویی، که "دانشجویی" نکردم...؛ حالا کنکورم بزرگتر شده بود، ارشد شده بود؛ هرچند ترم ِ آخر هم آزمون ِ ارشد شرکت کردم، ولی اون و به حساب نمیارم چون خیلی کم که شاید بشه اسمش رو گذاشت"اصلا"، درس خوندم! و کلا آزمایشی شرکت کردم و توی گرایشی که همینطوری انتخابش کرده بودم! ولی بعد از اون، سه ساله که ارشد شرکت کردم! ید ِ طولا که میگن و دارم تو این زمینه! سال اول انگیزه م خوب بود، خودم و اذیت نکردم! ولی خوندم؛ هزار و خورده یی اومد رتبه م، که این خورده ایش زیاد نبود؛ و بالتبع قبول نشدم؛ سال دوم، حال روحیم خیلی جالب نبود؛ زیاد نخوندم! و به همین سادگی حتی مُجاز هم نشدم! اما سالی که گذشت، خواستم، مشورت کردم، و خوندم، البته باز هم اعتراف میکنم که به جز ماهِ آخر، خودم و اذیت نکردم واقعا! البته به جز بهمن ماه؛ نتیجه شد: 363... و تا حالا منتظر موندم...

363 هم کارساز نشد...؛ روزانه که مشخص بود نمیشه، گرایش من هم که غیر انتفاعی و پیام نور نداشت! یه کورسوی امید به شبانه داشتم که اونم نشد!

بابا تهرانه، خونه ی عمه اینا، حدود 11 شب بود که زنگ زد بهم و گفت چی شد نتیجه؟ و من که نمیدونستم امشب نتیجه ها رو زدن، یه مقدار تپش ِ قلب گرفتم و یه مقدار استرس، سیستم و روشن کردم، "آیة الکرسی" خوندم، نذر کردم، مشخصاتم و وارد کردم و دیدم:

کد رشته قبولی: 14054، عنوان رشته قبولی و نام دانشگاه: مجموعه حقوق- دانشگاه تهران- مجازی !

و این یعنی آخرین انتخابم!!! که میدونستم اگر هم قبول بشم، نِمیرَم ؛ من دلم هوای دانشگاه میخواد، صندلی و استاد و هم کلاسی میخواد، جزوه و کتاب میخواد...؛ نه اینکه بشینم رو به روی مانیتور، و کلاس و درس و استادم بشه الکترونیکی!

باز هم نشد که بشه؛ نمیدونم، تلاش ِ من که حتما کافی نبوده، حالا باز من موندم و روزهای گذشته و پیش ِ رو...؛

التماس دعا.



بعدا نوشت: آقایون، خانم ها، مخاطبین ِ عزیز، خوشحال و ممنون میشم اگه کسی اطلاعاتی در مورد دانشگاه های مجازی داره، در اختیارم قرار بده؛




* خیلی خوشحالم که عمه اینا هم میان با بابا؛ دلم براشون تنگ شده؛ خدایا شکرت.


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | چهارشنبه 6 شهریور 1392 | ساعت 01:14 ق.ظ | نظرها ()

پیامبر ِ رحمت صلّی الله، می فرمایند:
" هر کس در کتابی یا نوشته ای، بر من صلوات بفرستد(یعنی صلوات را بنویسد)، تا نامِ من در آن کتاب هست، ملائکه برای او از درگاهِ حق، طلبِ آمرزش می کنند."
.
" الّلهمّ صَلِّ علی محمّد وَ آلِ محمّد
وَ عَجّل فَرَجَهُم "

دسته بندی ها

روز نگار
حرف دل
رد پای خاطره
تمنای وصال
حق و حقوق
از زبان حافظ
مُحرّم گونه
از بهترین ها
یه دور ِ همی ِ مَجازی

آرشیو مطالب

اردیبهشت 1396
فروردین 1396
اسفند 1395
بهمن 1395
دی 1395
آذر 1395
آبان 1395
مهر 1395
شهریور 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
مرداد 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391

پیوندهای وب

گوشه نشین*
نشانی
برای خاطر آیه ها
بهار نارنج
آیه گرافی
سقاخانه
و ما ادراك...؟
تو فقط لیلی باش
فلسفه، حقوق و سه نقطه
من و چادرم، خاطره ها
پرنده ترین ماهی
قلم
شهر بی نامی
پاک نویس های یک مداد رنگی
روزگار وصل
هم از آفتاب
دانه سیب
پایگاه فرهنگی اجتماعی مصاف
رسن
در حیرت
اندر زِنامه
گلدان شمعدانی
اردیبهشت
تسنیم
یاران خراسانی
احسن الحال
و.. زندگی مشترک
گزارش یک زبان شناس
تسبیح
حوض خونه
این روزها...
دولتِ مَهدی عجّل الله تعالی فرجهُ الشریف
همنفس طلبه
ساعت به وقت دلتنگی
ترنم خیال
ابر و آفتاب
اَینَ بقیّة الله؟!؟!؟
سیده ...
سنجاقک
معصومانه
فوتبالیست کوچک
صندوق صبر(یادی از خورشید پشت ابر)
روشا نوری از بهشت
تو را نفس می کشم
وبلاگ شخصی احمد میری
نشر خوبی ها

آمار وب

تعداد کل مطالب:

بازدید امروز:

بازدید دیروز:

بازدید این ماه:

بازدید ماه قبل:

بازدید کلی وبلاگ:

بروز شده در


دانلود آهنگ جدید