تبلیغات
رواق

رواق

سلامی از پس ِ بازگشت از سفر، سلامی از پس ِ شرمندگی، اگر کسی بود که این سیاهه نویسی ها رو منتظر باشه!

عارضم خدمتتون که همون روز  ِ بیست و نهمِ ماهِ مبارک که میشد شونزدهمِ مرداد، حدود ساعتِ 6 صبح بود که حرکت کردیم؛  از جاده ی "کیاسر" رفتیم؛ یعنی مسیرمون به این شکل بود: نیشابور، سبزوار، شاهرود، دامغان، (که از جاده ی چشمه علی، جدا شدیم از بزرگراهِ مشهد- تهران) کیاسر، بابل، قائمشهر، بابلسر، محمودآباد، فریدونکنار، نور، نوشهر، چالوس، عباس آباد، تنکابن و رامسر ؛

بعد از ظهر بود که رسیدیم فریدونکنار، رفتیم "بهشتِ مازِرون"، سه شب اونجا بودیم؛ سوئیت های کوچیک داشت، با محوطه ی سرسبز و تمیز که چند متر اون ور تر از دَرِش، دریا بود...؛ حتی دریا از پنجره ی اتاقِ ما هم دیده میشد؛ یه سُرسُره و یه تاب ِ 4 نفره هم گوشه ی محوطه بود! یه نفره یا دو نفره نَه ها، چهار نفره! حس ِ خیلی خوبی داشت سوار شدنش...؛  از شب ِ عید فطر بارندگی شروع شد، توی ساحل بودیم که نم نمِ بارون افتاد رو دست و صورتِ مون...؛ و فردای اون روز و فردا شبِ ش، بارون ِ نسبتا زیادی بارید، وسطِ تابستون! و باعث شد که ما بیشتر خونه نشین بشیم!

از اونجایی که خاله منصوره از روز ِ شنبه، نوزدهم، جا رِزِرو کرده بود تو رامسر، و تعریف کرده بود که یه خونه ی ویلاییه و مستقله و توی کوچه ایه که میخوره به دریا و اینا، ما هم همچین مشتاق ِ دیدنش بودیم و میگفتیم کِی میریم رامسر؟ تا اینکه شنبه صبح راهی شدیم و ظهر، رسیدیم به مکان ِ موردِ نظر...؛ نرسیده به رامسر، سمت ِ راست، بعد از هتل کوثر، یه کوچه بود که کمی شیب بود و سر ِ کوچه ش هم یه مدرسه بود، رفتیم توی یکی از کوچه های فرعی ِ همون کوچه، آخرین خونه، یه خونه بود با یه سقف ِشیروونی ِ تیره، یا یه در ِ نه چندان زیبا! اما این فقط نمای بیرونیش بود!


ادامه دارد...

دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 31 مرداد 1392 | ساعت 03:39 ق.ظ | نظرها ()

از "الله، یا الله" و "لا اله الّا الله"ی که حک شده بود روی یه سنگ بزرگ، تا سلام و کلام و دعای فرج و آهنگِ پس زمینه ی بهنام صفوی که حالِ معنوی خوبی داره و خوش اومدین، تا فرش ِ قرمز ِ تیتراژ ِ اول که شبیه ش رو داشتیم وقتی بچه بودم، تا شعری که خیلی وقت ها ورد ِ زبونم میشه: "هوایی رو که تو نفس میکِشی..."

چقدر زود رسیدیم به آخر ِ ماهِ رمضان! من خیلی موافق ِ این حرف نبودم که: موضوع های "ماه عسل" تکراری شده؛ پشت ِهر قسمت، کلی حرف بود، کلی دردِ دل، کلی تلنگر...

از زندگی ِ پدرام، تا گروگان گیری، تا عمّار و خواهرش، تا اون سه خواهر ِ روشن دل ِ هنرمند، تا تضاد ِ روز ِ یازدهم و اون همه تفاوت بینِ مهمون ها، تا فاطمه و شاهین، تا میلاد ی که پَر کشید(روحش شاد)، تا اون دوتا عزیزی که میخواستن عصای پیری ِ هم بشن، تا روزهای پُر التهاب ِ بیماری ِ دختر ِ ریخته گری که حالا مادر شده بود، تا اوج ِ کمال گرایی ِ ورونیکا ی آلمان ِ شرقی که مریم خانمی شده واسه خودش، تا بخشش و دل گُندِگی ِ خانواده ی مهرانِ مرحوم(روحش شاد)، تا میر قنبر ِ حیدری که بی نهایت مهرشون رسوخ کرد تو دلم، و...

با خیلی حرف هاشون گریه کردم که نه تنها ناراحت نیستم، که حالم و بهتر، و دلم و سبُک تر میکرد این گریه کردن، و با خیلی حرف هاشون هم خندیدم، بعضی وقت ها شاید دلم لرزید، درس گرفتم و...؛ اما، نمیدونم چرا مهمون های روز ِ دهم، یه جور ِ خاصی به دلم نشستند...؛ خانواده ی آقای جعفر زمرّدیان با اون سرگذشت ِ عجیب، و اون شهید ِ جنّت مکانی که عکسش هنوز هم گوشه ی سایت ِ "ماه عسل"هست، به هزاران امید و آرزو...

از همه ی این ها، تا دکوری که مخصوصا با سایه ش، با قرینه ش، به تعبیر ِ من "ماه" ی درست میکرد که اتفاقا "عسلی" بود و میشد "ماه عسل" و آدم های توش "ماه عسلی"...؛ و صدای پُر از بغض ِ مهدی یراحی، که آدم دلش میخواد همین طوری بشینه باهاش اشک بریزه!

چه زود شد بیست و نهم ِ ماهِ مبارک! چه زود داره تموم میشه ماه ِ زیبای خدا...؛ ماه ِ رمضان و لحظه های پُر برکتش که داره میره از دستمون که حیف و هزار حیف، اما حالا به جای بعد از ظهرهایی که حدود ِ7، 7.15 که کنترل ِ تلویزیون رو مالک میشدم و دربست شبکه ی 3 رو میخریدم، که حتی "ربّنا" و "اسماء الحُسنی" رو هم به وقت ِ اذانِ  تهران گوش میدادیم، چی کار کنم؟!

یکی دیگه از خوبی های "ماه عسل"ِ امسال، فرصتی بود که در اختیار داشتیم برای پیشنهاد و انتقاد...؛ میخواستم این قضیه رو تو دلم نگه دارم، اما حالا دارم به شاید هزاران نفر میگم: راستش اون روزی که آقای علیخانی گفتن شاید هدیه ی عیدِ فطر به اون 30 تا نقد ِ برگزیده "سفر ِ کربلا" باشه، یه جوری شدم، خیلی خیلی دلم خواست، اینقدر دلم خواست که حتی چند روز ِ پیش یه خواب ِ جالب دیدم!

عارضم خدمتتون که ما "انشاءالله" تا چند ساعتِ دیگه داریم میریم مسافرت و چند روزی نیستم و "انشاءالله" مقصدمون رامسره، و این که ما با خاله هام و خانواده هاشون همسفریم؛ این از این، که باید میگفتم به احترامِ دوستان و عزیزانی که لطف دارن و اینجا رو میخونن؛ و اما خوابم: "خواب دیدم دارم با خاله منصوره(که متصدیِ اصلی این سفر هستن) صحبت میکردم در مورد ِ همین سفر، انگار شنیدم که خاله یه چیزی گفت، بعد من پرسیدم خاله یعنی ما توی مسیر از کربلا هم رد میشیم؟ خاله گفت آره، هم کربلا، هم نجف، تازه پیاده هم میریم اون مسیر و...و من بودم که داشتم تصور میکردم...؛

نمیدونم حکمت و فلسفه ی این خواب چی بود؟ ولی من خیلی به فال ِ نیک گرفتَمش...؛ خلاصه که شما هم دعا بفرمایین؛

به قول آقای علیخانی: ماه ِ تون عسل .




* پیشاپیش، عید زیبای فطر رو به همه تبریک میگم؛ بعد از قنوت های سبزتون ما رو هم دعا کنین لطفا؛

** راستی، برای بعضی از دوستان بلاگفایی چندین بار نظر گذاشتم و نرفته؛ انگار بلاگفا حالش خوب نیست این روزها!

*** نظرها رو باز میذارم برای این پست.



دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | چهارشنبه 16 مرداد 1392 | ساعت 03:15 ق.ظ | نظرها ()

 اگه چلّه ی تابستون باشه و ماهِ رمضون باشه، حتی اگه صلاةِ ظهر باشه،

اگه احیانا بیرون باشم و تو ظلّ آفتاب و در حال گِز کردنِ سنگ فرش های پیاده رو،

اگه حتی دلم شدیداً کولر بخواد و ریختن ِ آبِ سرد روی صورتم،

اگه مَردهای تی شرت بر تَن رو ببینم و خانم هایی که در حدّ بضاعت، مانتوها رو نازک و کوتاه انتخاب می کنند و شال و روسری ها رو هم بازتَر و نابودتر،

...،

اون وقت وقتشه که یادم بیاد سفارش خداوند رو به حفظِ حجاب در قرآن،

که یادم بیاد: " قُل نارُ جهنّمَّ اشَدُّ حَرّاً..." ، "بگو آتش جهنم سوزان تر است..."،

که یادم بیاد حرف ِ اون بنده خدا رو: "که دنیا به خُسران ِ عُقبی نَیَرزَد..."،

که یادم بیاد: "ای زن به تو از "فاطمه" اینگونه خطاب است،  ارزنده ترین زینتِ زن، حفظِ حجاب است"،

...

اون وقته که با صلابت و انرژی ِ بیشتری راه برم،

و چادرمشکی ِ مهربونم رو محکم تر بگیرم،

و باز هم، آروم در ِ گوشش زمزمه کنم:

سایه ات بر سَرَم مستدام، سیاه ِ ساده ی صبور ِ من* .


* تحفه ایست پیشکش به: صبر ریحانه ها .


دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 14 مرداد 1392 | ساعت 05:05 ب.ظ | نظرها ()

"جوشنِ کبیر" فقط یه دعا نیست به نظرم...

حَرف ِ، اظهار ِ عجز ِ، اصلا درد ِدلِ ماهاست با خدا...؛ هزار اسمِ حسنا، هزار بار صدا زدن، هزار بار التماس کردن، هزار فرصت برای بیان حاجت...

دوست دارم امشب محکم تر صدا بزنم خدا رو از میونِ فراز های جوشنِ کبیر، دوست دارم با فراز هاش بالا برم و دیگه فرود نیام، دوست دارم ثابت کنم "حبیب و طبیب و مُجیب و شفیق و رفیق و مُغیث و دلیل و انیس و راحم و صاحب" ِ همیشگی ِمن، فقط خودشه و بس، وقتی میگم:

"یا حَبیبَ مَن لا حَبیبَ لَهُ یا طبیبَ مَن لا طَبیبَ لَهُ یا مُجیبَ مَن لا مُجیبَ لَهُ یا شَفیقَ مَن لا شَفیقَ لَهُ یا رَفیقَ مَن لا رَفیقَ لَهِ یا مُغیثَ مَن لا مُغیثَ لَهُ یا دَلیلَ مَن لا دَلیلَ لَهُ یا انیسَ مَن لا انیسَ لَهُ یا راحِمَ مَن لا راحِمَ لَهُ یا صاحِبَ مَن لا صاحِبَ لَهُ"

.

چند سالِ قبل، توی "ماه عسل"،  جناب ِاحسان علیخانی جمله ی قشنگی میگفتن که: "شب ِقدر، شبِ ترمیم ِ گذشته و ترسیم ِ آینده ست؛" بیاین از دست ندیم این شب رو، شبی که بهتره از هزار شب...

اگه اینجا رو میخونین، اگه یادتون اومد، ما رو هم بی نصیب نذارین از دعاهاتون لطفا؛

التماس ِ دعای ماهِ رمضانی، التماس ِ دعای شب ِ قدری .



* شهادت ِ امیر ِمؤمنان، حضرتِ علی علیه السلام، تسلیت.


دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | چهارشنبه 9 مرداد 1392 | ساعت 07:33 ب.ظ | نظرها ()

 دونه های تسبیح یکی یکی عبور میکنن از سر ِ انگشت هام: استَغفِرُاللهَ وَ اتوبُ اِلَیه ...

برمیگردم به بچگی و مرور میکنم گناهانم رو تا به امروز، حداقل اونهایی رو که یادمه! با افتادنِ هر دونه، چراغی روشن میشه تو ذهنم که یعنی خدا از این هم گذشت، باز هم بخشید، باز هم فرصت داد، من باز هم... او باز هم...

میرسم به دونه ی هفتادُم: استَغفِرُاللهَ وَ اتوبُ اِلَیه،

چرا گفتن هفتاد بار؟ شاید کم باشه واسه بعضیا، شاید این بعضیا تازه موتورشون روشن شده باشه و دستِشون رَوون...

شاید تا خودِ مطلع ِالفجر بخوان بگن: استَغفِرُاللهَ وَ اتوبُ اِلَیه، استَغفِرُاللهَ وَ اتوبُ اِلَیه، استَغفِرُاللهَ وَ اتوبُ اِلَیه...

بگن، ببارن، بشورن، به امیدِ "او" یی که نا امید برنمیگردونه هیچ کدوم از بنده هاش رو...

پس به امید ِ خودت یا " اِلهَ العاصین "...


دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | یکشنبه 6 مرداد 1392 | ساعت 06:03 ب.ظ | نظرها ()

پیامبر ِ رحمت صلّی الله، می فرمایند:
" هر کس در کتابی یا نوشته ای، بر من صلوات بفرستد(یعنی صلوات را بنویسد)، تا نامِ من در آن کتاب هست، ملائکه برای او از درگاهِ حق، طلبِ آمرزش می کنند."
.
" الّلهمّ صَلِّ علی محمّد وَ آلِ محمّد
وَ عَجّل فَرَجَهُم "

دسته بندی ها

روز نگار
حرف دل
رد پای خاطره
تمنای وصال
حق و حقوق
از زبان حافظ
مُحرّم گونه
از بهترین ها
یه دور ِ همی ِ مَجازی

آرشیو مطالب

اسفند 1395
بهمن 1395
دی 1395
آذر 1395
آبان 1395
مهر 1395
شهریور 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
مرداد 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391

پیوندهای وب

گوشه نشین*
نشانی
برای خاطر آیه ها
بهار نارنج
آیه گرافی
سقاخانه
و ما ادراك...؟
تو فقط لیلی باش
فلسفه، حقوق و سه نقطه
من و چادرم، خاطره ها
پرنده ترین ماهی
قلم
شهر بی نامی
پاک نویس های یک مداد رنگی
روزگار وصل
هم از آفتاب
دانه سیب
پایگاه فرهنگی اجتماعی مصاف
رسن
در حیرت
اندر زِنامه
گلدان شمعدانی
اردیبهشت
تسنیم
یاران خراسانی
احسن الحال
و.. زندگی مشترک
گزارش یک زبان شناس
تسبیح
حوض خونه
این روزها...
دولتِ مَهدی عجّل الله تعالی فرجهُ الشریف
همنفس طلبه
ساعت به وقت دلتنگی
ترنم خیال
ابر و آفتاب
اَینَ بقیّة الله؟!؟!؟
سیده ...
سنجاقک
معصومانه
فوتبالیست کوچک
صندوق صبر(یادی از خورشید پشت ابر)
روشا نوری از بهشت
تو را نفس می کشم
وبلاگ شخصی احمد میری
نشر خوبی ها

آمار وب

تعداد کل مطالب:

بازدید امروز:

بازدید دیروز:

بازدید این ماه:

بازدید ماه قبل:

بازدید کلی وبلاگ:

بروز شده در



دانلود آهنگ جدید