رواق

 بعضی چیزها خود ِ زندگی هستند به نظرم؛ اصلا بو، طعم، رنگ و یا شکلشون، زیبایی های زندگی رو یادم میاره؛

مثلا بوی نون ِ خونگی، یا همین سبزی خوردنی که مخصوصا به برکت ِ این ماهِ عزیز، سر ِسفره های افطاری مون هست؛  عطر و رنگ ِ ریحون بنفش، طعم ِ تند ِ تَره، خوشمزگی های پیازچه و شیطنت های تربچه،

زردیِ قشنگ ِ شله زرد با دارچین ی که غوغا میکنه،

عطر ِ قورمه سبزی که نمیدونم چه میکنه با آدم! که هرچی گرم بشه حتی، خوشمزه تر هم میشه...؛

از خوردنی ها که بگذریم،

بعضی نواها یا آواها، مثل ِ زندگی هستند؛ سالها پیش، کلاس سنتور که میرفتم، یکی از اولین قطعه هایی که یاد گرفتم، چهار مضرابِ تُرک بود؛ مهناز اسمش و گذاشته بود: آهنگِ زندگی...

بعضی دیدنی ها مثل:

آسمون، دریا، رودخونه، گُل، سبزه،  که اینقدر بزرگَ ن، که اینقدر جاریَ ن، که اینقدر زیبا و ظریفن...،

مثل باران، وقتی که میخوره به خاک و بوی نمِ ش بلند میشه، وقتی که قطره های بی عددش میریزه و میشوره و تمیز میکنه، وقتی که یه کمان ِ هفت رنگ(و شاید بیشتر) توی آسمون ظاهر میشه، وقتی هوا مطبوع میشه...؛

و بعضی حضورها، حضور ِ آدم هایی که مثل  و شبیهِ زندگی نیستند، اصلا خودِ خودِ زندگیَ ن...،

مادر، پدر، خواهر، برادر و هر عزیزی که خاطرِش از هر چیزی واسه مون عزیزتره...؛

و میمونه یه نفر...

یه خدا، یه آفریدگار، یه همه چیز، یه بی نهایت...،

کسی که هر کاری کرده، هر چیزی رو سر ِ راهمون قرار داده، حس داده، که ببینیم، بشنویم، لمس کنیم، بو بکشیم،

که فکر کنیم با قدرتِ تدبیرمون، که همه ی تیکه های این پازل، پازل ِ زندگی رو کنار ِ هم بذاریم و شکل ِ دُرُستش رو پیدا کنیم...

آی خدای بزرگ، لطفت بی نهایت است و مهربانیَت بی اندازه؛ شُکر ِ مان را بپذیر و

ما را به حال ِ خودمان وا مگذار، ای زندگی آفرین ِ زندگی بخش .


دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 29 تیر 1392 | ساعت 05:30 ب.ظ | نظرها ()

هوایی رو که تو نفس میکشی،

               دارم راه میرم، بغل میکنم،

                                تو با من بمون تا تهِ این سفر،

                                                        من این ماه و ماهِ عسل میکنم*...


من همین نگاهِ زوم شده ت رو میخوام...؛

همینی که اینقدر عمیق و مهربونه که خجالت میکشم ازش...

خجالت میکشم که دست از پا خطا کنم...

نگاهت مثلِ همیشه، اینقدر با محبته که...

دوست دارم سَرَمو بندازم پایین و  تو دلم بگم: مهربون ترین و عزیزترینی برای من...

اصلا دوست دارم فریاد بزنم و بگم:

خدایا، خیلی دوستت دارم، خیلی...

لیاقتِ بندگی ت رو به من بده لطفا، لیاقتِ چَشم گفتن به هر چی که تو میخوای...

لیاقتِ دم به دم شکر کردنِت، لیاقتِ مهمونِ خوبی بودن برات...


 

بعدا نوشت:  دعوتید به ختم ِ دسته جمعی ِ قرآنِ کریم؛ اگه "انشاءالله" مایل بودید، به وبلاگ ِ مدادرنگی ِ عزیز سر بزنید و جزء انتخابی تون رو اعلام کنید؛ پیشاپیش قبول باشه و التماسِ دعا.


* شعر ِتیتراژِ ابتداییِ "ماه عسل" ِ امسال؛


دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | چهارشنبه 26 تیر 1392 | ساعت 04:31 ب.ظ | نظرها ()

ماه رمضون ها، اکثرا تا سحر بیدارم؛ حالم اینطوری بهتره، اگه بخوام اون یکی دو ساعتِ قبلش رو بخوابم، حسِ سحری خوردنم گرفته میشه، کسل میشم؛ اینه که معمولا بیدار میمونم؛ ساعت 3 که میشه، میرم تو آشپزخونه، اول یه مقدار آب ِ سردِ سماور رو برمیدارم و بعد آب میریزم توش و روشنش میکنم؛ گاز رو هم روشن میکنم و شعله ش رو کم میکنم؛ مامان بیدار شده، اما میخوام که سحری رو خودم آماده کنم! توی سالادی که آخر شب درست کردم، نمک و آبلیمو میریزم و سفره رو پهن میکنم؛ لیلا رو صدا میزنم؛ علی هم که خودش از مامان قول گرفته که بیدارش کنه که روزه ی کله گنجیشکی بگیره؛

" الّلهمِ انّی اسئَلُکَ مِن بهائِکَ باَبهاهُ... " سحری میخوریم؛ خدا رو شکر، برای همه چیز...؛

همیشه دوست داشتم یه جور دیگه ای از ماه رمضونم لذت ببرم، از لحظه هاش استفاده کنم، برنامه بریزم واسه کارهای
زیادی که فکرشون میاد سراغم، دوست دارم قدرش رو بدونم...؛ میخوام بنویسم کارهایی رو که هر روز باید انجام بدم؛ کارهایی که شاید منو ببره به سمتِ بندگی کردن...

از خواب که پامیشم، یه مقدار گردگیری میکنم و تمیزکاری...؛ دوست دارم مثل قبلنا قرآن و همراه با شبکه ی 3 بخونم که هر روز از حرم حضرت معصومه سلامُ الله علیها پخش میشه، با قرائت قاری های ممتازی که خداوند خیر دنیا و آخرت رو بهشون بده "انشاءالله"؛ اما تو این دو روزه، هنوز که سعادتِ همراهیشون رو نداشتم!

سی دی ِ "شهر قرآنی" رو از بین ِ کتابهام برمیدارم و میذارمش تو سی دی رام...؛ صفحه ش باز میشه و مثل همیشه، با موسیقی پس زمینه ی شماره ی 1...؛  میرم تو بخش شهر قرآنی، سی روز، سی موضوع، سی تا کتابچه برای هر روز: نماز، تواضع، انفاق، توکل، صله رحم، روزه، نیایش و... خوندنِ این مطالب، با اون موسیقی ِ بی کلام، حالمو خوب یا خوب تر میکنه انگار؛ با خودم میگم چی میشد اگه عالِمِ با عمل ِ این موضوعات میشدم...!

ساعت داره میره جلو؛ کم کم نزدیک میشیم به افطار... اصلا من سفره ی پهن شده روی زمینی رو که توش خرما باشه و چایی و نون و پنیر و سبزی و زولبیا و بامیه، عاشقم...؛ سفره ای که متبرک بشه به نوای : " نسئلُکَ یا مَن هو اللهُ الّذی لا اله الّا هو الرحمنُ الرحیمُ المالکُ القدّوسُ السّلامُ المؤمنُ المُهَیمنُ العزیزُ الجبار..."، متبرک بشه به صدایی که ما رو به سوی خدا فرا میخونه: همه از خداییم، به سوی خدا برویم... "ربّنا لا تُزِغ قلوبَنا بعدَ اذ هَدَیتَنا وَهَب لَنا مِن لَدُنکَ رَحمَةً انّکَ انتَ الوهّاب. ربّنا امنّا فاغفِر لَنا وارحَمنا و انتَ خیرُ الرّاحمین..."؛ من عاشقِ این مهمونی هستم، عاشقِ صاحبش، عاشقِ کرامت ها و مهمون نوازی هاش... فقط، خدا کنه که بتونم مهمونِ خوبی باشم، خدا کنه نمک خور و نمک دون شکن نباشم، خدا کنه بتونم رسم ادب و به جا بیارم...؛

از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون، "ماه عسل ِ احسان علیخانی" و سریال های پشت سرِ هم شبکه های مختلف هم منو  به وجد میاره؛ ذوق دارم برای دیدنشون( البته نه هر سریالی)...؛

راستی، ماه ِ ضیافتِ الهی، مبارکِمون باشه "الهی" .

التماس دعای ماهِ رمضانی.



* شرح حالی بود از روزی که گذشت و داره میگذره...؛

** بوی قورمه سبزی ِ مامان، که از الان درست کرده واسه سحری، خونه رو برداشته...؛ جاتون خالی.


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 20 تیر 1392 | ساعت 06:58 ب.ظ | نظرها ()

دوشنبه نشد که بنویسم...؛

اما دیدم کلا ننوشتن، آخر ِ بی معرفتی ست...؛ یکشنبه شب که بیرون بودیم، قدم به قدم، همه ی بلندگو های شهر، یک صدا بودند، همه شان زمزمه می کردند:

بشکن سبوی باده را، مستی تویی، هستی تویی...

و من فهمیدم که گاهِ آمدنِ شماست به این دیار، به نیشابور، شهر ِ قلمدان های مرصّع...؛

که "قدمگاه" ِ تان هم در همین حوالی، زیارتگاهِ عاشقان است همچنان...؛ و آب از "چشمه ی حضرت" ش می جوشد، جوشیدنی...؛

اینجا همان جایی ست که حدیث "سلسلة الذّهب" را برایمان به یادگار گذاشتید: " کلمةُ لااله الّا الله حِصنی فَمَن دَخَلَ حِصنی امِنَ مِن عذابی بشروطِها و انا مِن شروطِها" : "کلمه لااله‌الاالله حصار من است پس هر کس آن را بگوید داخل حصار من شده و کسی که داخل حصار من گردد ایمن از عذاب من خواهد بود." سپس امام فرمودند: "اما این شروطی دارد و من، خود، از جمله آن شروط هستم"؛

که ما هنوز که هنوز است هم، در پناهِ سایه ی مطهّر ِ شما زندگی می کنیم؛

یا سُلطان، یا علی بنِ موسی الرّضا علیه السلام، یا حضرتِ ولی نعمت، من همین جا هستم، در نزدیکی هایتان، همین جایی که فاصله ام با گنبد ِ طلایی و ضریح ِ مقدس تان، حدود 2 ساعت است...؛

لطفا بطلبید این عبد ِ خطاکار را، دلم صحن و سَرای تان را می خواهد...؛

 



*دوشنبه، 22 شعبان المعظّم، سالروزِ ورودِ امام رضا علیه السلام به نیشابور بود؛ و به همین مناسبت، کاروانی نمادین، با حضور مردم بدرقه شد؛
** عکس ها را البته از اینترنت یافتم؛ دیدنشان خالی از لطف نیست در ادامه ی مطلب .

 
ادامه مطلب

دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | چهارشنبه 12 تیر 1392 | ساعت 02:18 ق.ظ | نظرها ()

مگه امروز روز ِ میلادتون نیست؟

مگه همه ی این چراغونی ها و ریسه ها و پرچم ها، برای شما نیست؟

مگه امروز عید نیست؟ عید ِ بزرگِ ما شیعیان؟

پس چرا من این طوری ام؟!

چرا تا میگن " آقامون، امامِ عصرمون، حضرتِ مَهدی مون،..." یه بغض گیر میکنه تهِ گلوم؟ دارن تبریک میگن ها، ولی بغضِ من، باز هم هست...؛

حتی وقتی فهمیدم که خاله منصوره، قراره امروز، قم و جمکران باشه، باز هم تهِ گلوم داغ شد...؛

چرا تا نواهای قرین ِ با اسم و رسمِ تون رو میشنوم، دلم میخواد بشینم و گریه کنم؟ اینقدر گریه کنم تا سبُک بشم...؛

چرا این گنبدِ فیروزه ای، انگار برای من شده کعبه ی آمال؟ نمیدونم؛ شاید همون هشتم ِ فروردین ِ امسال، یه چیزی رو اونجا جا گذاشتم! یه چیزی مثل دل، قلب، روح... همون وقتی که داشتم خداحافظی میکردم و هِی برمیگشتم ببینم هنوز هم دیده میشه؟ همون که هِی دور و دورتر شدیم ازش...؛

چرا من اینقدر دلم گرفته امروز؟! آره، میدونم؛ امروز روز جشنه، روز شادی و سُروره، روز تولدتونه...؛ ولی... ولی وقتی صاحبِ جشن، غایبه، وقتی جاش کنار همه ی این شیرینی و شربت ها خالیه، دلم میگیره خب ؛

 و بیشتر، وقتی که فکر میکنم مولام، امامم، همین آخرین معصومِ روی زمین، دلش گرفته از دستِ من، از دستِ گناهام، بی وفایی هام، بی توجهی هام و... میگم حقّه اگه از خجالت آب بشم، یا معلّق تو هوا، مثل یه حُباب بشم...؛

امروز همون روزیه که من همیشه ی سال، منتظرِ اومدنش هستم؛ نیمه ی شعبان...؛

اما این دل گرفتگی، نمیتونه مانعِ خوشحالیم بشه؛ ماییم و یه "ابا صالح"، ماییم و یه امامِ زمان،

آقاجان، یا قائمِ آلِ محمد، میلادتون فرخنده و مبارک؛ به امید دیدار...؛

 

انتظار هم قابلِ تحمل میشه، وقتی قراره به مُرادِ دلِ مون برسیم؛ اما این انتظار شرط داره ها، آداب داره، که فکر میکنم مهم ترینش، تَرکِ گناه باشه، گناه هایی که اینقدر عادی شده واسه مون انجام دادنش، که انگار قُبحش ریخته!

خواهرانه و دوستانه، پیشنهاد میدم (و قبل از همه، به خودم): بیاین کارهامون رو، روز مرّگی هامون و خلاصه ی کلام، زندگی مون رو "رِفرِش" کنیم؛ باور ِ حضور ِ اماممون رو تو وجودمون تقویت کنیم؛ بیاین انتظار رو معنایی دوباره ببخشیم"انشاءالله"؛  "مسیرت مشخص، امیرت مشخص، مکن دل دل ای دل، بزن دل به دریا..."

گفتم شبی به مَهدی"عجّل الله"، اذنِ نگاه خواهم،

گفتا که من هم از تو، تَرکِ گناه خواهم...؛

 

                                                         " الّلهمّ عجّل لولیک الفرج "


بعدا نوشت: هنوز سرِ شب بود، گوشیم زنگ خورد، همون طوری که حدس میزدم، خاله منصوره بود...؛ دو،سه بار گفتم الو؟ دیدم جواب نمیده! اواخر ِ دعای فرج بود...گفتم شاید خواسته که من گوش بدم، و من هم داشتم گوش میدادم...؛ بعد از چند ثانیه، خاله با تعجب، گفت الو؟ و دید که من پشتِ خطم! خاله به من زنگ نزده بود، گوشیش زنگ زده بود! کاملا تصادفی، بین نمازِ مغرب و عشا، نماز ِ جماعتِ مسجدِ جمکران...؛

عیدی از این بالاتر؟ مَهدی جان، جانم به فدایتان...؛ خداوندا، شکرت، بی نهایت شکرت .


دسته بندی: روز نگار ، تمنای وصال ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 3 تیر 1392 | ساعت 03:38 ب.ظ | نظرها ()

جمعه، 24 خرداد، حدود 4.30 صبح بیدار شدم و نماز خوندم و آماده شدیم برای رفتن به حوزه ی انتخاباتی مون؛

امسال علاوه بر من و مهناز که تجربه ی قبلی داشتیم، لیلا (خواهرم) و مهشید(دختر خاله م) هم شرکت کرده بودن؛

البته هر کدوم توی یکی از روستاهای اطرافِ نیشابور بودیم؛ من افتاده بودم شعبه ی 46، مسجدِ روستای فخرآباد، حدود 50،60 کیلومتری نیشابور...؛ ضمن اینکه ناظر بودم، ناظر ِ انتخاباتِ شوراهای شهر رو روستا...؛ و جالب وقتی بود که سوار ِ مینی بوس شدیم و من فهمیدم که تنها مؤنثِ گروه هستم! حدود 10 نفر ِ بقیه، آقا بودن! این همون اولِ کار یه مقدار ناراحتم کرد، ولی خب، کم کم به محیطم عادت کردم و الحق که انسان های شریفی بودن؛ و جالب تر برای من وقتی بود که فهمیدم دو نفر از این آقایون حقوق خوندن، و مأنوس هستند با محیط دادگستری و شورای حلّ اختلاف...؛

از اون جایی که مهلت شرکت در انتخابات تا ساعتِ 11 شب، تمدید شد، و از اون جایی که اول باید صندوق ریاست جمهوی باز و شمرده میشد، بعدا شوراها، کارمون بیشتر طول کشید...؛ تا صورت جلسات رو پُر و امضا کردیم و صندوق بسته شد و بست زده شد و من هم وظیفه ی خطیر ِ چسبوندنِ هولوگرام(برچسبِ مخصوصِ صندوق شوراها) رو انجام دادم، حدود 2 بامداد بود؛ رفتیم بخشداری و من هم، مُهر و صورت جلسه و هولوگرامِ باقی مونده رو تحویل دادم و وقتی دیدم هنوز از مهناز و لیلا و مهشید خبری نیست( چون روستاهایی که اون ها اونجا بودن، پُر جمعیت تر بود و کارِشون بیشتر طول کشیده بود)، سوار بر مینی بوسی شدم که مقصدش نیشابور بود...؛ و ایشون لطف کردن و حوالیِ 2.30 نیمه شب! منو چهار راهِ قبل از منزلمون پیاده کردن؛ دیدنی بود خیابونِ ما که بسیار خلوت بود، تو اون ساعت از شب...؛

من  زود اومده بودم؛ لیلا نزدیک 6 صبح! اومده بود خونه، که البته بنده به دلیل خستگیِ وافر، اصلا متوجه نشدم!

دوست دارم روزهایی رو که فکر میکنم مفید بودم(البته امیدوارم بوده باشم)، روزهای این چُنینی که خاطره ساز هم میشن...؛

خوشحالم که هم میهنانم دوباره، حماسه آفریدند...؛

( به قول یه بنده خدا: شورای نگهبان همون شورای نگهبانِ 4 سالِ قبل بود و بقیه شرایط نیز؛ اما اون بار یه عده کاملا نا آگاهانه، ادعای تقلب داشتند و حالا اما، راضی بودن از نتیجه ی انتخابات!)

میخوام دست مریزاد بگم به همه ی کسانی که زحمت کشیدند، و تبریک بگم به مردمی که حضورشون، تو دهنی ِ بزرگی بود به دشمنان، و تبریک بگم به: دکتر حسن روحانی، رئیس جمهورِ ِ منتخب ِ مردم، رئیس ِ دولت ِ تدبیر و امید ؛ "انشاءالله" که الوعده وفا جناب ِ دکتر...؛


من و انتخابات و کاربَر رایانه...؛


و تابستان از راه رسید...؛

*مبارک باشه صعود  تیم ملی فوتبالمون به جام جهانی 2014 برزیل،

**مبارک باشه، میلاد ِ البته گذشته ی حضرتِ علی اکبر علیه السلام، آی جوونا، روز و روزگارتون خوش و خیر و مبارک "انشاءالله"،

***و مبارک باشه سه روز ِ دیگه... حواسمون پرت نشه یه وقت، آماده شدیم؟


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 1 تیر 1392 | ساعت 01:55 ق.ظ | نظرها ()

پیامبر ِ رحمت صلّی الله، می فرمایند:
" هر کس در کتابی یا نوشته ای، بر من صلوات بفرستد(یعنی صلوات را بنویسد)، تا نامِ من در آن کتاب هست، ملائکه برای او از درگاهِ حق، طلبِ آمرزش می کنند."
.
" الّلهمّ صَلِّ علی محمّد وَ آلِ محمّد
وَ عَجّل فَرَجَهُم "

دسته بندی ها

روز نگار
حرف دل
رد پای خاطره
تمنای وصال
حق و حقوق
از زبان حافظ
مُحرّم گونه
از بهترین ها
یه دور ِ همی ِ مَجازی

آرشیو مطالب

اردیبهشت 1396
فروردین 1396
اسفند 1395
بهمن 1395
دی 1395
آذر 1395
آبان 1395
مهر 1395
شهریور 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
مرداد 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391

پیوندهای وب

گوشه نشین*
نشانی
برای خاطر آیه ها
بهار نارنج
آیه گرافی
سقاخانه
و ما ادراك...؟
تو فقط لیلی باش
فلسفه، حقوق و سه نقطه
من و چادرم، خاطره ها
پرنده ترین ماهی
قلم
شهر بی نامی
پاک نویس های یک مداد رنگی
روزگار وصل
هم از آفتاب
دانه سیب
پایگاه فرهنگی اجتماعی مصاف
رسن
در حیرت
اندر زِنامه
گلدان شمعدانی
اردیبهشت
تسنیم
یاران خراسانی
احسن الحال
و.. زندگی مشترک
گزارش یک زبان شناس
تسبیح
حوض خونه
این روزها...
دولتِ مَهدی عجّل الله تعالی فرجهُ الشریف
همنفس طلبه
ساعت به وقت دلتنگی
ترنم خیال
ابر و آفتاب
اَینَ بقیّة الله؟!؟!؟
سیده ...
سنجاقک
معصومانه
فوتبالیست کوچک
صندوق صبر(یادی از خورشید پشت ابر)
روشا نوری از بهشت
تو را نفس می کشم
وبلاگ شخصی احمد میری
نشر خوبی ها

آمار وب

تعداد کل مطالب:

بازدید امروز:

بازدید دیروز:

بازدید این ماه:

بازدید ماه قبل:

بازدید کلی وبلاگ:

بروز شده در


دانلود آهنگ جدید