تبلیغات
رواق

رواق

نمیدونم چرا ننوشتم؟!

میخواستم از 14 خرداد بنویسم و از بزرگ مَردی که دوستش دارم...

از 15 خرداد بنویسم و مردم ِ غیرت مندِ کشورم...

میخواستم از مبعثِ حضرت ِ رسول صلی الله و علیه و آله و سلّم بنویسم، از این عید ِ فرخنده و مبارک...

نمیدونم چرا ننوشتم؟!  (البته کاهلی، حتما نقش ِ پُر رنگی داره! و احتمالا تنها دلیل باشه)

.

اما نمیشه از "شعبان" ننوشت؛ نمیشه آغازش رو نوید نداد، تبریک نگفت...؛

نمیشه روزشُماری نکرد، نمیشه چشم انتظار نبود...؛

با صدای بلند بخونید:

ایّها النّاس، رسید "شعبان المعظّم"... همین ماهِ بزرگی که سراسر شادی و سُروره واسه ماها، که میلادِ بهترین هاست...؛ همون تنها ماهِ قمری، که شهادت و وفات هیچ معصومی توی اون نیست؛

آی همه ی کسانی که این چند خط رو میخونین، شعبانِ عزیز و اعیادِ مبارکش برای همه تون، برای همه مون، پُر از سلامتی و شادی باشه "انشاءالله".

التماس دعا.

دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 20 خرداد 1392 | ساعت 02:21 ق.ظ | نظرها ()

                                        

"مشاهیر تهران" به نظرم برنامه ی جالبی میومد؛ تا اینکه امروز بالاخره تونستم ببینَمش؛

این هفته در مورد "پروفسور مجید سمیعی" بود، که البته ادامه داره هفته ی آینده هم؛

ایشون رو قبلا دیده بودم، ولی اطلاعات خاصی نداشتم! در موردشون؛ از دیدن این برنامه و شخصیت پروفسور اینقدر لذت بردم که فکرم به این موضوع مشغول شده...؛

ایشون در مرداد ماهِ سال 1316، در تهران متولد شدند...؛

پروفسور مجید سمیعی در سن 18 سالگی و برای ادامه ی تحصیل، ایران رو ترک میکنند و راهی ِآلمان میشن؛

در همون سنینِ جوانی، به درجه ی پروفسوری نائل میشن و در تمام این سال ها، علاوه بر دانش اندوزی ِ هر چه بیشتر، مشغولِ تدریس و درمانِ بیمارانی از سر تاسر ِ دنیا هستند؛ ایشون ابداع کننده ی روش های جالبی برای جراحی مغز و جمجمه هستند و مقالات و کتاب های زیادی رو تألیف کردند؛

کتابخونه ی ایشون واقعا دیدنیه؛ من شخصا با دیدنِ "قرآن ِ مجید" و دیوان حافظ و سعدی و خیام، سر ِ ذوق اومدم و بیشتر و بیشتر ایشون رو تحسین کردم...؛ هرچند که به گفته ی خودشون تنها وقت مطالعه برای کتاب های شعر ِفارسی رو آخر ِ شب ها پیدا میکنند، به اندازه ی چند بیت، که صد البته همین هم، کلی دست مریزاد داره؛

تو صحبت هاشون گفتند که مغز ِ وحشتناکی دارند! چون اگه 24 ساعت، بیکار بمونن، اینقدر فکر و ایده به ذهنشون میرسه، که بعد باید حتما اجرایی بشه تا همه ی دنیا بتونن ازش استفاده کنن؛

توصیه ی پروفسور به جوان ترها این بود که: اول اینکه راهی رو انتخاب کنین که واقعا بهش علاقه دارین، نه چیزی که توی اجتماع مطرح و رایجه،  چون آدم وقتی عاشقِ چیزی باشه، از خیلی چیزها میگذره برای رسیدن به عشقش... و دوم اینکه: همه ی تمرکزتون رو صرفِ همون کار بکنین ...

یکی از برنامه های ایشون ساختن ِ مؤسسه ی اختصاص مغز و اعصاب بوده که چند سالی هست این طرح بزرگشون به ثمر نشسته: انستیتو بین المللی جراحی مغز و اعصاب آلمان...

                                        

این ساختمان، درست شبیهِ مغز ِ انسان طراحی و ساخته شده و جزء مجهز ترین و کامل ترین هاست در سطح دنیا، که کشورهای مختلف سعی دارند که با نظارت جنابِ پروفسور، چنین مؤسسه ای رو در کشورهای خودشون ایجاد بکنند؛ و خبر ِ مسرّت بخش تر اینکه، شبیهِ این انستیتو، ولی بزرگ تر و مجهز تر، در تهرانِ خودمون، با راهنمایی های استاد و کمک های خیّرین، در حال ساخته و  در صورتی که به همین شکل، ادامه پیدا بکنه روند ساخت و تکمیل شدنش، کم نظیر و شاید بی نظیر بشه در سطح دنیا... امید که مسئولین ِ امر، توجه ویژه ای رو مبذول دارند به این پروژه ی بسیار مهم؛

"پروفسور امیر سمیعی"، فرزندِ خلفِ "پروفسور مجید سمیعی" هستند که راهِ پدر رو به درستی ادامه دادند...؛

برای این خانواده ی محترم، که باعث افتخار ایران و ایرانی هستند، بهترین ها رو از خداوندِ منّان مسئلت میکنم.



*دیروز نیشابور لرزید...؛ به قول علی: سه ریشتر و نیم! خدا رحم کنه "انشاءالله".


دسته بندی: از بهترین ها ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 9 خرداد 1392 | ساعت 08:56 ب.ظ | نظرها ()

درکش که نا ممکن است؛ فقط چند دقیقه فکر کنید...

در سالهای آغازین ِ زندگی، مادرت را ظالمانه شهید کنند...

به پدرت بی احترامی کنند و آنچه را که خدا برای او خواسته، تحمل نکنند و آخر ِ سر هم در کمال ِ نا جوانمَردی، به شهادتش برسانند...

برادر بزرگت را، جانشین ِ پدرت را نیز...

فکر کن برادر ِ کوچکی داری که جانت به جانش بسته است؛ اینقدر که برای ازدواجت شرط می گذاری که: " من هر روز باید او را ببینم، هر کجا که برود، من هم خواهم رفت..." (نقل به مضمون)

اما بعد، یک روزی، یک جایی، همان برادرت را بگیرند ازَت...

همان روز، همان جا، هجده نفر از عزیزانت، پیش ِ چشمانت، پرواز کنند...

و قاتلان ِ ظالم، اینقدر  لعین و پَست باشند که سَر جدا کنند از تن ِ برادر ِ عزیزت و حتی به سَرَش هم بی احترامی کنند...

و حتی تو را با این همه مصیبت و غم، نگذارند به حالِ خود... که به اسیری ببرند... تو را و بازماندگانی را که حالا فقط تو، تکیه گاهشان هستی...

که در کوچه ها و خیابان ها بگردانندَت، که...

فقط فکرش، فکرش را هم می توانیم بکنیم؟

.

" اُمُّ المَصائب " هم کم است برای شما، خانم زینب ِ کُبری...

اُسوه ی صبر و استقامت هم کم است، برای شمایی که بر سر ِ جنازه ی همه ی شهیدانِ کربلا رفتید و پیکَر ِ بی جانِ پسرانِ خودتان، جگر گوشه هایتان را نخواستید که ببینید... که در جوابِ همسرتان فرمودید: "می ترسم که حرف هایم از روی عاطفه ی مادری، این طور جلوه کند که منّتی گذاشته ام به خاطر شهادتِ فزندانم و خدای نکرده، حسین علیه السلام را برنجانم؛ (نقل به مضمون)

جز شما چه کسی می توانست در جواب ِ آن همه کینه و بی حرمتی ِ دشمن، محکم و مقاوم بگوید: " ما رَأَیتُ اِلّا جَمیلا "؛  که یعنی به جز زیبایی، چیزی ندیدید...؛

گوینده ی این سخن کسی نمی تواند باشد به جز دختر ِ حضرتِ علی علیه السلام و به جز دست پرورده ی سرور ِ زنان عالم، بانو فاطمه زهرا سلام الله علیها،

که حقیقت جز این نیست که: کربلا در کربلا می ماند، اگر زینب سلام الله علیها نبود...

السّلامُ علیکِ یا عابده ی آلِ علی،

السّلامُ علیکِ یا عقیله ی بنی هاشم،

السّلامُ علیکِ یا حضرتِ صبر،

السّلامُ علیکِ یا زینبِ کُبری سلام الله علیها .



*
نمیدانم فکرش را هم توانستم بکنم یا نه؟... تسلیتَ م را برای سالروز ِ وفات خانم زینبِ کبری، پذیرا باشید.

دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | یکشنبه 5 خرداد 1392 | ساعت 05:12 ب.ظ | نظرها ()

 سیزدهمِ رجب است امروز...

سالروزِ میلادِ مولای متّقیان، امیرِ مؤمنان، حضرتِ پدر، امام علی علیه السلام...

اتفاقا جمعه هم هست امروز،

اتفاقا عصر شده و اتفاقا آسمان هم می غرّد و می بارد...

اتفاقا ما در عصری زندگی می کنیم که شما هستید، اما ما نمی بینیمِتان...

 هنوز آنقدر  اسیر ِ این دنیا و متعلّقاتش هستیم که از یک طرف می گوییم: "الّلهمّ عجّل لولیک الفرج" ، و از طرفِ دیگر گناه پُشتِ گناه؛ و چه ساده لوحانه چشممان را به روی حقایق می بندیم و بهانه می آوریم...

یا ابا صالح، می دانم که زیاده خواهی ست "العَجَل" گفتن ها، وقتی که هنوز خودم هم خودم را قبول ندارم!

آمدم بگویم من به فدای دلِ درد مندتان، امروز دیگر بخندید لطفا، نه که گناهانِ ما کم شده باشد، نه که دروغ و دورویی و غیبت و تهمت ها تمام شده باشند، نه که دشمنانِ اسلام نابود شده باشند، نه...هیچ کدام از این ها اتفاق نیفتاده است متأسفانه...

فقط چون که امروز روز ِ میلادِ مولاست، میلادِ پدرتان، یابنَ علیٍّ المُرتَضی...

امامِ غایبم، یا حضرتِ مَهدی عجّل الله، محتاجِ دعایتان هستیم آقاجان، محتاج ِ محتاج ِ محتاجیم...؛

 

                                                " الّلهمّ عجّل لولیک الفرج "

.

این روز ِ نورانی، این عیدِ فرخنده، بر همگان مبارک؛

مخصوصا بابای عزیز تر از جانم، باباجونی ِ نازنینم و همه ی پدران مهربان و مَردانِ مَرد ِ این روزگار...

راهِ بهشت از طرفِ خانه ی علی ست

ای عاشقان، راهی از این مستقیم تر؟!



*سه پستِ آخر، فاصله ی زیادی ندارند با هم، هر سه، در سومِ خرداد، نگاشته شده اند؛


دسته بندی: روز نگار ، تمنای وصال ،

توسط مینا خوجانی | جمعه 3 خرداد 1392 | ساعت 05:05 ب.ظ | نظرها ()

                                  

بعد از زیارت و خوندنِ نماز، نشستم که زیارت نامه بخونم؛

با لهجه ی شیرین ِ یزدی ش، ازم پرسید: ساعت چنده؟ و اذون صبح چه ساعتیه؟ خیلی خسته به نظر میرسید...؛

یه کَم که گذشت، خودش شروع کرد به صحبت کردن؛ که دخترم و بیمارستان گذاشتم و اومدم حرم، گفتم پرستارا هستن؛

گفت که حال ِ دخترش به هم خورده و بُردَنش بیمارستان؛ و در جوابِ سؤالِ مامان، گفت که شیمی درمانی میشه؛ گفت توی شهر ِ خودمون، هزینه ی هر بار شیمی درمانی، 480 هزار تومنه ولی اینجا، 580 بوده که کلی چونه زده و کلی این وَر اون وَر رفته، گفت که پول کم آورده، گفت که خیلی سخته توی غربت، توی همچین شرایطی گیر کنی، گفت که آستانِ قدس هم گفته که ما فقط میتونیم براتون بلیط بگیریم...

گفت که دخترش، یه بچه ی سه ساله داره که هِی بهونه شو میگیره...

.

خیلی دلم گرفت، و از تهِ قلبم واسه سلامتیِ دخترش و همه ی مریض ها دعا کردم؛  و چه واسطه ای عزیز تر از امام رضا؟ و مثلِ همیشه، اعتراف کردم که "سلامتی"، بعد از وجودِ پدر و مادر، بزرگ ترین، بزرگ ترین و بزرگ ترین نعمتِ خدا ست؛ و خدایا شکرت، بی نهایت...

.

نیمه شبِ چهارشنبه، مشرّف شدیم حرمِ آقا علی بنِ موسی الرّضا علیه السلام؛ برای اولین بار توی عمرم، دستم رسید به ضریحِ مطهّرشون...؛

هر چی بگم، کم گفتم از اون فضای روحانیِ مطهّر ِ معطّر...

جای همه ی عزیزان خالی؛ دعاگو بودم، اگر لایق بوده باشم...؛

دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | جمعه 3 خرداد 1392 | ساعت 04:38 ق.ظ | نظرها ()

خودم نبودم که درک کنم اون روز رو، اما هر وقت، اون صدای آشنا رو میشنوم، غرقِ غرور و شادی میشم...؛

ندیدم اون چندین هزار نفری رو که عاشقانه و مُخلصانه رفتن، رفتن و تا پای جانِشون ایستادن، تا نقشه ی ایران، همون طوری که بود، بمونه و حفظ بشه؛ تا حتی یه وجب از خاکش هم، دستِ دشمن نیفته...؛

نبودم، اما بابا میگه که توی تهران، و مامان میگه که توی نیشابور، مردم چه کارها میکردن از شادی؛ و چه شادی ای از این بالاتر؟ و چه حماسه ای از این بزرگتر؟

نبودم، اما تا زنده ام، ممنونِ بزرگ مَردانی هستم که خیلی مَرد بودن، خیلی...

" بسمِ اللهِ الرّحمنِ الرّحیم "

" وَ لا تَحسَبَنَّ الّذینَ قُتِلوا فی سَبیلِ اللهِ امواتا بَل اَحیاءٌ عِندَ رَبّهِم یُرزَقونَ* فَرِحینَ بما ءاتهُمُ اللهُ مِن فَضلِهِ وَ یَستَبشِرونَ بالّذینَ لَم یَلحَقوا بهِم مِن خَلفِهِم اَلّا خَوفٌ عَلَیهِم وَ لا هُم یَحزَنونَ *

" و کسانی را که در راهِ خدا کشته شده اند مُرده مَپندار، بلکه آنها زنده اند و نزدِ پروردگارشان روزی می خورند.* آنان به آنچه خدا از فضلِ خود ارزانی شان داشته خوشحالند، و از (سرنوشت) هم رزمانی که هنوز به آنها ملحق نشده اند شادمانند( میدانند) که نه بیمی بر آنهاست و نه اندوهگین می شوند."

سوره ی مبارکه آل عِمران، آیاتِ 169 و 170 ؛

 

یادِشون گرامی، راهِشون پُر َرهرو؛  بر محمد صلّی الله و آلِ محمد صلّی الله، صلوات .


* اون صدای آشنا، آخر ِ همین جاست؛ فقط تا آخرش گوش کنین؛

** و اما این یکی...


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | جمعه 3 خرداد 1392 | ساعت 02:35 ق.ظ | نظرها ()

پیامبر ِ رحمت صلّی الله، می فرمایند:
" هر کس در کتابی یا نوشته ای، بر من صلوات بفرستد(یعنی صلوات را بنویسد)، تا نامِ من در آن کتاب هست، ملائکه برای او از درگاهِ حق، طلبِ آمرزش می کنند."
.
" الّلهمّ صَلِّ علی محمّد وَ آلِ محمّد
وَ عَجّل فَرَجَهُم "

دسته بندی ها

روز نگار
حرف دل
رد پای خاطره
تمنای وصال
حق و حقوق
از زبان حافظ
مُحرّم گونه
از بهترین ها
یه دور ِ همی ِ مَجازی

آرشیو مطالب

شهریور 1396
مرداد 1396
تیر 1396
خرداد 1396
اردیبهشت 1396
فروردین 1396
اسفند 1395
بهمن 1395
دی 1395
آذر 1395
آبان 1395
مهر 1395
شهریور 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
مرداد 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391

پیوندهای وب

گوشه نشین*
نشانی
برای خاطر آیه ها
بهار نارنج
آیه گرافی
سقاخانه
و ما ادراك...؟
تو فقط لیلی باش
فلسفه، حقوق و سه نقطه
من و چادرم، خاطره ها
پرنده ترین ماهی
قلم
شهر بی نامی
پاک نویس های یک مداد رنگی
روزگار وصل
هم از آفتاب
دانه سیب
پایگاه فرهنگی اجتماعی مصاف
رسن
در حیرت
اندر زِنامه
گلدان شمعدانی
اردیبهشت
تسنیم
یاران خراسانی
احسن الحال
و.. زندگی مشترک
گزارش یک زبان شناس
تسبیح
حوض خونه
این روزها...
دولتِ مَهدی عجّل الله تعالی فرجهُ الشریف
همنفس طلبه
ساعت به وقت دلتنگی
ترنم خیال
ابر و آفتاب
اَینَ بقیّة الله؟!؟!؟
سیده ...
سنجاقک
معصومانه
فوتبالیست کوچک
صندوق صبر(یادی از خورشید پشت ابر)
روشا نوری از بهشت
تو را نفس می کشم
وبلاگ شخصی احمد میری
نشر خوبی ها

آمار وب

تعداد کل مطالب:

بازدید امروز:

بازدید دیروز:

بازدید این ماه:

بازدید ماه قبل:

بازدید کلی وبلاگ:

بروز شده در