رواق

چند وقت بود که منتظر ِ "حوض نقاشی" بودم؛

دیروز رفتم دیدم، تنهایی...

همون طوری بود که انتظارش رو داشتم: زیبا، تأثیرگذار و مقداری گریه دار؛ با بازی ِ خیلی خوب ِ بازیگرهاش...

چقدر دوست داشتم اون خونه ی نسبتا قدیمی، با اون حیاط ِ با صفا رو، اون درختِ خُرمالو، که نارنجی هاش، چشمِ آدم رو نوازش میکرد...

چقدر آرامش بخش بود دیدنِ خونه ای که بی هیچ تجمّلی، آراسته بود...؛ خونه ای که گرم بود از صداقت و صفا و سادگی ِ آدم هاش...

که "عشق" چاشنی ِ همه ی اون تکرارها بود؛ همه ی کُتلِت ها، همه ی هویج ها، همه ی کارتون ها...

که محبت بود، غیرت بود، صمیمیت بود، و صداقت بود...

چیزهایی که متأسفانه هر روز، داره کمرنگ تر میشه توی زندگی ها...

و چقدر زندگی میکردن مریم و رضا و سهیل...؛

.

نمیدونم اسمش چیه؟ بی دقتی؟ یا حواس پرتی؟  دو نمونه برای مثال:

. در ِ کمد دیواری رو باز کرده بودم برای برداشتن ِ متکا و پتو، یه دفعه برگشتم به مامانم گفتم: چایی میخوای؟!


. مامانم بهم گفت "بشکاف"(وسیله ای برای شکافتنِ، که در خیاطی کاربرد داره) رو براش ببَرَم، ناخن گیر و بُردم دارم میدم دستش، که یه دفعه یادم اومد چی کار کردم!

... و یعنی این ماجرا ادامه دارد؟!


* میلاد ِ امام جواد علیه السلام، نور ِ چشمِ امام ِ مهربانی ها، مبارک و شادباش.

** اردیبهشت، دوباره رفت بهشت...، چقدر زود  تموم شد! .

دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | سه شنبه 31 اردیبهشت 1392 | ساعت 01:51 ق.ظ | نظرها ()

و امشب...
چه دعاهایی که روانه می شوند،
چه آرزوهایی که جان می گیرند،
چه دل هایی که صیقلی می شوند،
چه زنگار هایی که محو می شوند،
...
می شود مگر "لیلةالرّغائب" بیاید و کسی آرزویی نکند؟! دل خواسته ای نداشته باشد؟!
راه به درگاهِ احدیت، همیشه باز است، دُرُست؛ امشب اما...
انگار که امشب، خبرهایی ست در زمین و آسمان...

بارالها، به حق ِ بزرگی و مهربانی و بخشندگی و بخشایندگی ات:
سلامتی و ظهور ِ هر چه زودتر ِ حضرتِ مَهدی ِ مان،
سلامتی و عمر ِ طولانی و با  عزتِ پدر و مادرهایمان، بزرگتر هایمان، سایه ی سَرهایمان،
شفای عاجل و لباس ِ عافیت، برای مریض هایمان،
طلب ِ آمرزش و مغفرت، برای درگذشتگان ِمان،
پذیرفتن ِ توبه هایمان،
 عنایتِ اراده ای برای ثبوتِ قدم هایمان،
و خیر و مصلحتِ خودت، برای زندگی هایمان...؛
.
انگار که امشب، خبرهایی ست در زمین و آسمان...



*
اعمالِ "لیلةُ الرّغائب"  را از دست ندهید.
**
پارسال...؛
*** التماس دعا.


بعدا  نوشت:
" اینجا هنوز قحطی ِ سلطان و صاحب است
در کوچه های غربتِ ما "عشق" غائب است
گویند یک شب است شب ِ آرزو، ولی
هر شب، بدونِ  مَهدی ِ زهرا، رغائب است " ...

دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 26 اردیبهشت 1392 | ساعت 02:38 ب.ظ | نظرها ()

ماه رجب، ماه شعبان، ماه رمضان...

این سه ماه رو خیلی دوست دارم؛ حس ِ خیلی خوبی دارم بهشون، دوست دارم بهترین اتفاقاتِ زندگیم، توی این ماه ها بیفته؛ دوست دارم قدر ِ لحظه لحظه شون رو بدونم...؛ کاش که بتونم؛

یکشنبه، بیست و دوم ِ اردیبهشت، که با اول ِ "رجب المُرجّب" مقارن شده بود، نتایج ِ اولیه ی آزمونِ ارشد هم اعلام شد؛ همراهانِ همیشگی ِ "رواق"، که جا داره به خاطر ِ حضور ِ گرمشون ازشون تشکر کنم، احتمالا این پست  رو به خاطر دارن...؛ البته حال و احوالِ من حدود ِ 20 روز، اون طوری بود و قبل از اون، خیلی با فشار نمیخوندم؛

بعد از کنکور، که توی تخمینِ رتبه ی یه مؤسسه شرکت کردم، رتبه ی 559 رو بهم نشون داد؛ من هم برای اینکه جانب ِ احتیاط رو رعایت کنم، میگفتم رتبه ی احتمالیم حدودِ 600، 700 میشه...؛

پریروز، با خوندنِ "آیة الکرسی" و مقداری استرس، رو به روی مانیتور نشستم و مشخصاتم رو وارد کردم؛ همون اولین بار، صفحه باز شد و کارنامه ی اینجانب، رونمایی...؛ با وجودِ یه درصدِ منفی! که البته اصلا انتظار ِ منفی شدنش رو نداشتم، رتبه م خیلی بهتر از اونی شد که تخمین زده شده بود...؛

اِسماً توی 3 تا گرایش مجاز شدم  و رسماً فقط توی گرایش ِ خودم...؛

رتبه در سهمیه: 363 ،  و بدونِ سهمیه: 370...

با اینکه ظاهرا، رتبه ی بدی نیست، اما در واقع، با توجه به ظرفیتِ کمِ دانشگاه ها برای پذیرش ِ دانشجوی ارشد، رتبه ی قابل ِ قبولی نیست؛

ولی نکته ی مهم و کلیدی اینجاست که:

من واقعا و بی نهایت، شکرگزار ِ خداوند هستم، برای همه ی نعمت های لایتناهیش، و اینکه راضی ام به رضاش؛ و التماس میکنم به درگاهش که "انشاءالله" بهترین مصلحت ها ی خودش رو، روزی و قسمت و تقدیر ِ ما قرار بده.

نتیجه ی نهایی، قبولی باشه یا نباشه، باید تشکر کنم از:

مامانِ عزیزم، به خاطر ِ محبت هاش...؛

بابای خوبم، به خاطر ِ مهربونی هاش و ایضا ناهارهای اکثر ِ روزهای کتابخونه...؛

لیلا و علی ِ نازنینم، مامانجونی  ِ گُلم، مهناز و خاله ملیحه و خاله منصوره و دایی مهدی، و الهه، برای دعاهای خوبشون...؛

و دوستان و همراهانِ مَجازیم:

مداد رنگی،  اردیبهشت،  گلدانِ شمعدانی،  که جویای احوالم هستند و پیگیر ِ نتیجه...؛

و ما ادراک...،  حیران،  و اندرز ِ نامه، برای دعا و دل گرمی دادَنشون...؛

و جنابِ زارعی و جنابِ صابری، برای راهنمایی های ارزشمندشون...؛

.

دعا میکنم در پناهِ لطفِ خداوندِ متعال، سلامت باشید و شاد و پاینده؛

همواره، ملتمس ِ دعاهاتون هستم.



*شهادتِ امام هادی علیه السلام رو تسلیت میگم.


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | سه شنبه 24 اردیبهشت 1392 | ساعت 07:36 ب.ظ | نظرها ()

هفته ی گذشته بود؛ داشتم فكر میكردم چند وقتی هست كه یه خواب ِ درست و حسابی ندیدم!

دو تا خواب ِ خیلی جالب دیدم...

دو هفته قبل تر هم، موضوعِ خوابم همین بود؛ همون شهر، همون حوالی، همون...

نمیدونم تا چه حد میشه به "خواب" اعتماد كرد؟ مثل وقتی كه هر دو بار، یه تغییر رو توی چهره ی یه نفر ببینی، یعنی یه جورایی با یه چهره ی جدید!

جالبه كه روح انسان اینقدر راحت پرواز میكنه و میره به جاهای دور و نزدیك...؛

 

.

 

لعنت به دشمنان پیامبر صلّی الله، لعنت به دشمنان خاندانِ پیامبر صلّی الله؛ لعنتی مضاعف و روز افزون .


تاریخ ز تكرار ِ خودش گریان است

با نوح بگو كه نوبتِ طوفان است

از مرقدِ حُجر بنِ عدی فهمیدیم

از چیست مزار ِ فاطمه پنهان است


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | یکشنبه 15 اردیبهشت 1392 | ساعت 03:13 ق.ظ | نظرها ()

نجابتت، ایمانت، صداقتت، سكوتت، صبرت، دل ِ نازكت، دست های لطیف و هنرمندت، مدیریتِ بی نظیرت، نگرانی های مُدامَت و ...

همه ی این هایی كه گفتم و آن هایی كه ناگفته ماند، یعنی تو، یعنی مادر، مادر ِ عزیز ِ عزیز ِ عزیز تر از جانم...؛

یاس ِ بهشتی ام، نازنینَم،

وجودِ عزیزت، آرام و قرار ِ من، همه ی دار و ندار من،

نگاهِ مهربانت، چراغِ راهِ من،

صدای دل نشینَت، ضربانِ زندگی ِ من،

و حضور ِ زیبایت، دلیل ِ بودن ِ من است...؛

از تو كه بخواهم بنویسم، واژه ی محبت آمیز كم می آورم؛

و زبانم الكَن است برای سپاس و تقدیر...؛

تو اما به همان بزرگی و مهربانی ِ ذاتی و دائمی ات، ببخش بر من، این همه نا سپاسی را...؛

از من راضی باش لطفا ای همه ی هستی ِ مینا...

همه ی سلامتَ م، عُمرم، تقدیم ِتو، با دنیا دنیا صداقت و صمیمیت...

مامان ِ عزیزم، میلاد ِ بانو فاطمه زهرا سلام الله علیها ،  و روزت، هزاران بار مبارك ؛

"انشاءالله" 120 سال، سلامت باشی و سایه ات بر سرم مستدام .

                                                                                          دخترت مینا، 1392/2/12، با اندكی تأخیر !


دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 12 اردیبهشت 1392 | ساعت 10:22 ب.ظ | نظرها ()

                               

پنجم ِ اُردیبهشتِ هزار و سیصد و هشتاد و چهار ...

حدود نُهِ صبح، داداشِ عزیزم به دنیا اومد؛ اسمش شد: علی ...

وقتی فكر میكنم، میبینم خیلی زود گذشتند:

 روزهایی كه فقط شیر میخورد و میخوابید،

 روزهایی كه ماها رو میشناخت و بهمون میخندید،

 روزهایی كه روی پا میذاشتَمِش و براش لالایی میخوندم تا بخوابه،

روزهایی كه با روروَك یا سینه خیز، همین كه صدای اذان و میشنید، میرفت سمتِ تلویزیون،

وقتی كه مَنو  منا (یه چیزی بین اِ و اُ) صدا میزد و به لیلا میگفت: دوو دَ ،

وقتی كه با كلی تلاشِ مامان، ترسش برای بالای سُرسُره رفتن ریخت،

مهد كودك رفت،

كلاس اولی شد،

و ...

داداش علی ِ من، الان، كلاسِ دومه و امروز روز تولدشه...؛

علی ِ عزیز ِ من، تولدت مبارك داداشی، "انشاءالله" عاقبت به خیر بشی

"انشاءالله" در پناهِ خداوندِ منّان، و زیر ِ سایه ی مامان و بابای عزیز تر از جانِمون، 120 سال، با سلامت و سعادت زندگی كنی و هر روز، موفق تر باشی از دیروز ؛ الهی آمین .

                      


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 5 اردیبهشت 1392 | ساعت 01:51 ق.ظ | نظرها ()

. بیشترِ اوقات آروم و ساكتم، مخصوصا وقتی كه ناراحت باشم؛ اما در مقابل حرفی كه "حق" یا "انصاف" نباشه، زود داغ میكنم! كه البته سعی ام اینه كه آرامشم و حفظ كنم این طور وقت ها...؛

. انگار كه ذره ای شیطنت تو وجودم نیست، حتی توی دوره ی نوجوونی هم، رفتارم بزرگونه بود...؛

. خدا رو صد هزاران بار شكر، حافظه ی خوبی دارم، آدم ها، خاطره ها، حرف ها و...راحت یادم میمونه...؛

. ایضا آدمِ خاطره بازی هستم و اهل ِ نگه داشتنِ یادگاری ها و اشیاء و مدارك و لوازمِ قدیمی...؛

. زیاد فكر میكنم، به آدم ها، رفتارها، برخوردها، گاهی به یه كسانی فكر میكنم كه... مثلا یكی از چند تا معاونِ دوره ی دبستانم، یا یكی از همسایه های قدیمی یا...؛

. "نوشتن" و خیلی دوست دارم، از بچگی یه چیزایی سر ِ هم میكردم و مینوشتم! خاطره نویسی رو از پنجمِ دبستان شروع كردم و از سالِ 83، یادداشت های روزانه(و درواقع شبانه م) رو توی سر رسیدِ همون سال نوشتم؛ این اواخر اما، متأسفانه تنبل شدم توی نوشتن، سالِ 90و مخصوصا 91، بیشترین صفحات سفید رو تجربه كردن سر رسیدهام! امسال هم...

. آدمِ كنجكاوی نیستم توی بعضی چیزها؛ مثلا طرز كارِ خیلی از وسایلی رو كه حتی شاید جلوی چشمم باشن رو هم، تا سر و كارم بهشون نیفته، یاد نمیگیرم!

. حتی همین كامپیوتری كه بهش احتیاج دارم و البته دوستش دارم رو هم، فقط در حد رفعِ نیاز بلدم! حوصله ی آموزش تخصصی ندارم!

. مامانِ عزیز تر از جانم، آموزشگاهِ خیاطی داره ولی من چیزِ زیادی از خیاطی بلد نیستم، چون نه علاقه دارم و نه استعداد!

. گواهینامه ی رانندگی ندارم! و هیچ اشتیاقی هم ندارم برای داشتَنش...؛

. درس خوندن و دوست دارم، احساس میكنم چیز زیادی از دورانِ دانشجوییم نفهمیدم، یعنی "دانشجویی" نكردم اصلا؛ و دوباره دانشجو شدنم آرزوست...؛

. در زمینه ی خانه داری و به ویژه آشپزی، خودم و دستِ كم نمیگیرم، تقریبا همه جور غذا رو بلدم درست كنم و دستپختم به گفته ی اطرافیان، خوبه...؛

. خیلی خدا رو شكر كه " اسلامَ " م رو عاشقانه دوست دارم و "انشاءالله" بتونم هر چه بیشتر یاد بگیرم ازش و شبیه بشم به یه بچه مسلمون، یه بچه شیعه، خدا كنه كه لیاقتش رو داشته باشم...؛

. خوشحالم كه "ایرانی" هستم و "ایران" زندگی میكنم؛ و جزء اون دسته از افرادم كه عطای همه ی تكنولوژی و پیشرفتِ زندگی در غرب رو به لقاش میبخشم و اون و با ذره ای از خاك "وطنم" عوض نمیكنم...؛

. متولد زمستونم، اما عاشقِ فصلِ بهارم، مخصوصا اردیبهشتش، و تابستون رو هم بی نهایت دوست دارم...؛

. آدمِ عجولی نیستم توی كار كردن، یا یه كاری رو انجام نمیدم، یا اگه انجام بدم، با دقت و منظّم...؛

. مُبادی ِ آدابم تقریبا، حتی با دوستی كه باهاش صمیمی باشم؛ چند تا از هم كلاسی های دانشگاه، بهم میگفتن: پاستوریزه!  اعتقادم اینه كه چهره ی واقعی ِ آدم ها، در پَس ِ حرف هاشون نهفته ست...؛

. اصلا دوست ندارم توی مادیات و تجملاتی كه این روزها جزء لاینفكِ زندگیِ خیلی ها شده، غرق بشم؛ نه اینكه هیچی نخوام، اما به نظرم همین كه نیازت در حد متعارف برآورده بشه و به دیگران نیاز نداشته باشی، یعنی خیلی؛ نه اینكه از یه خونه ی بزرگ با كلی وسیله ی قشنگ، یا یه ماشینِ مجهّزِ فلان قیمت خوشم نیاد، اما آرزوم نیست، اصلا حسرتشون رو ندارم خدا رو شكر؛

. یكی دیگه از بی شمار نعمتی كه خداوند به من عطا كرده، قدرتِ شناخته...؛ مثلا با یكی دو جلسه صحبت با یه نفر، تقریبا، كلیتِ شخصیتش برام نمایان میشه...؛

. سالهاست كه شبها، دیرتر از همه میخوابم! گاهی تا اذانِ صبح بیدارم؛ قبل ترها كتاب میخوندم یا توی كاغذ مینوشتم، این روزها اما، بیشتر وبگردی و مطالعه ی اینترنتی و نگارش برای دنیای مجازی و البته هنوز هم خوندنِ كتاب...؛ فكر میكنم دلیلش آرامش ِ بیشتر ِ شبه، سكوتی كه همه جا رو فرا میگیره...؛

. از ارتفاع، حشرات و بعضا حیوانات میترسم؛ حقوق خوندم، ولی جرم و جنایت و پزشكی قانونی و حتی محیطِ دادگستری حالم رو دگرگون میكنه؛ طبعم با ادبیات و الهیات و هنر سازگارتره انگار...؛

. حقوق خوندم، اما وكالت رو دوست ندارم، قضاوت كار ِ من نیست، سردفتری هم... رشته م رو دوست دارم، اما برای ادامه ی تحصیل و فراگیری مطالب ِ بی نهایتی كه نمیدونم، برای تدریس، اگر میسر شود روزی...؛

.

اگه بخوام فكر كنم، هستند موضوعاتی كه هی به ذهنم برسن و من بخوام بنویسمِشون، اما مَخلَصِ كلام:

سلامت ِ عزیزان،

آمرزشِ رفتگان،

شفای مریضان،

ایمان،

معرفت،

آرامش،

...

عاقبتِ خیر،

منتظر ِ واقعی بودن و موندن،

و اگه اگه اگه، لیاقتی باشه و سعادتی، شهادت...

.

برای آدمیّتَ م دعا كنید.

 

 

 

*خیلی وقت بود كه تصمیم گرفته بودم خودم و تعریف كنم، نه كه ندونم، خواستم مكتوب داشته باشم، كه هر وقت كه خواستم و احساس ِ آنالیز ِ شخصیت بهم دست داد، دسترسی بهش آسون باشه برام...؛

 


دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | سه شنبه 3 اردیبهشت 1392 | ساعت 03:29 ق.ظ | نظرها ()

پیامبر ِ رحمت صلّی الله، می فرمایند:
" هر کس در کتابی یا نوشته ای، بر من صلوات بفرستد(یعنی صلوات را بنویسد)، تا نامِ من در آن کتاب هست، ملائکه برای او از درگاهِ حق، طلبِ آمرزش می کنند."
.
" الّلهمّ صَلِّ علی محمّد وَ آلِ محمّد
وَ عَجّل فَرَجَهُم "

دسته بندی ها

روز نگار
حرف دل
رد پای خاطره
تمنای وصال
حق و حقوق
از زبان حافظ
مُحرّم گونه
از بهترین ها
یه دور ِ همی ِ مَجازی

آرشیو مطالب

اردیبهشت 1396
فروردین 1396
اسفند 1395
بهمن 1395
دی 1395
آذر 1395
آبان 1395
مهر 1395
شهریور 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
مرداد 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391

پیوندهای وب

گوشه نشین*
نشانی
برای خاطر آیه ها
بهار نارنج
آیه گرافی
سقاخانه
و ما ادراك...؟
تو فقط لیلی باش
فلسفه، حقوق و سه نقطه
من و چادرم، خاطره ها
پرنده ترین ماهی
قلم
شهر بی نامی
پاک نویس های یک مداد رنگی
روزگار وصل
هم از آفتاب
دانه سیب
پایگاه فرهنگی اجتماعی مصاف
رسن
در حیرت
اندر زِنامه
گلدان شمعدانی
اردیبهشت
تسنیم
یاران خراسانی
احسن الحال
و.. زندگی مشترک
گزارش یک زبان شناس
تسبیح
حوض خونه
این روزها...
دولتِ مَهدی عجّل الله تعالی فرجهُ الشریف
همنفس طلبه
ساعت به وقت دلتنگی
ترنم خیال
ابر و آفتاب
اَینَ بقیّة الله؟!؟!؟
سیده ...
سنجاقک
معصومانه
فوتبالیست کوچک
صندوق صبر(یادی از خورشید پشت ابر)
روشا نوری از بهشت
تو را نفس می کشم
وبلاگ شخصی احمد میری
نشر خوبی ها

آمار وب

تعداد کل مطالب:

بازدید امروز:

بازدید دیروز:

بازدید این ماه:

بازدید ماه قبل:

بازدید کلی وبلاگ:

بروز شده در


دانلود آهنگ جدید