تبلیغات
رواق

رواق

 کلا خیلی اهل ِ استرس ِ درس و امتحان نیستم؛ حتی مثلا پارسال که برنامه داشتم و تا لحظه ی آخر خوندم و امید داشتم به قبولی، استرس نداشتم؛ چون معتقدم تو این موارد که دستِ خود ِ آدمه، تلاشتو میکنی، شد که چه بهتر، نشد هم دیگه آه و واویلا نداره؛

اما امسال کلا یه طور ِ دیگه بی خیال و آروم بودم؛ از وقتی نخوندنم از فکر به عمل تبدیل شد، دیگه به خودم گیر ندادم که چرا و چگونه و... خوندنم نمیومد با اینکه تصمیم داشتم بخونم!  از قضا، امسال بر خلاف ِ گذشته، حوزه ی آزمونم دانشگاه فردوسی نبود! و افتاده بودم دانشگاهِ آزاد ِ مشهد؛  با اعتمادِ به نفس و تکیه بر آموخته ها و مطالعاتِ قبلی! نشستم سر جلسه و یه مقدار از خونه های پاسخ نامه رو که فکر میکردم باید سیاه بشه، پُر کردم؛ و بعدش هم باز بر خلافِ گذشته، اصلا دغدغه ی اینو نداشتم که وقتی ازم می پُرسن چطور بود، چی بگم؛ میتونستم راحت جواب بدم: من امسال نخونده بودم... !!!

در حقیقت این آزمون بیشتر بهانه ای بود برای مشهد رفتن و زیارت رفتن و حال و هوا عوض کردن، که الحَمدُلله، حاصل شد؛

و اینجا هم تکه ای از بهشتِ خدا بر روی زمینه، که دیشب سعادت داشتم هواشو نفس بکِشَم و در حدِ بضاعت و از روی لیستی که نوشته دارم، دعاگوی همه ی عزیزان بودم؛


                         

شما هم لطفا برای ما دعا بفرمایید.



* هزاران حیف که سعادتِ خدمت به شهدا رو نداشتم...؛


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 26 بهمن 1392 | ساعت 05:31 ب.ظ | نظرها ()

                            

امام ِ دهم ِ ما، امام ِ هادی ِ ما، جدّ ِ بزرگوار ِ امام ِ عصر ِ ما *، میلاد ِ فرزند ِ عزیزتون، حضرتِ امام حسن ِ عسگری علیه السلام رو تبریک میگم؛

" یا ابا الحسن، یا علیَّ بن َ محمّد، ایّها الهادیُ النّقی، یابنَ رسولِ الله، یا حُجّةَ اللهِ علی خَلقهِ، یا سَیِّدَنا و مَولانا، انّا تَوَجّهنا و استَشفَعنا و  تَوَسّلنا بکَ الی الله، و قدّمناکَ بَینَ یَدَی حاجاتِنا، یا وَجیهاً عِندَالله، اِشفَع لَنا عِندَالله "

 . یا ابا صالح، یا امام زمان، تهنیتَ م را پذیرا باشید؛ " عجّل علی ظُهورک آقاجان"


.. تلاوت و تدبّر در آیه های کتاب ِ آسمانی مون قرآن، طراوت و نور می بخشه به لحظه لحظه های زندگی مون؛ خصوصا اگه به نیّتِ شادی ِ دل ِ امام ِ عصرمون باشه و تعجیل در فرجشون، و آماده شدن ِ خودمون...؛ این طرح، یه طرح ِ پُر از معنویته که پیشنهاد میکنم حتما شرکت کنید تا از برکاتش بهره مند بشید؛ تلاوت ِ روزی یک حزب از قرآن ِ مجید، به مدتِ 120 روز؛ که از بیست و پنجم ِ بهمن شروع میشه تا... نیمه ی شعبان، میلاد ِ حضرت ِ مَهدی ِ موعود ؛ برای ثبت ِنام، به اینجا مراجعه کنید؛ ملتمس ِ دعاتون هستیم.




* این نظری بود که یکی از دوستان، در پُستِ قبل گذاشتند و من دوست داشتم که تکرار بشه:


یا صاحب الزمان آجرک الله

بسم الله الرحمن الرحیم
در پی سلسله اقدامات دشمنان در توهین به مقدسات شیعه این بار نیز تیر دشمنان نام مقدس امام هادی (علیه السلام) رو نشانه رفته و با سرچ نام مقدس این امام و نام نقی تصاویر توهین آمیزی در گوگل بالا می آید.برای نشان دادن اعتراضمان به این عمل وقیحانه لطفا در وبلاگ هاتون تصاویری به نام مقدس این امام قرار دهید..

پوسترهای زیبا از امام هادی علیه السلام را با برچسبهادی #نقی , #naghi , #امام_نقی , #imam_naghi , #امام_نقی(ع) , #emam_naghi

سلام بزرگوار بی زحمت پخش كنید.
یاعلی دعا گویتان هستیم
لینک زیر کمکتان خواهدکرد:http://www.askdin.com/thread18111.html


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 19 بهمن 1392 | ساعت 09:18 ب.ظ | نظرها ()

این تقویم ِ روی مانیتور، انگار حرف داره با من امشب؛ نمیدونم اون مَنو صدا میزنه، یا نگاهِ منه که هی ثابت میشه روش؟ همین صفحه ای که عکس ِ یه آدم برفی داره؛ همین بهمن ماه؛ اول ِ هفته ی سوم، که میشه دوازدهم، دوازده ِ بهمن...

 مثل این فیلم ها که همراه با صدا، زمان به عقب برمیگرده، تصور کنید که برمیگردیم عقب...

"هنوز جَنگه، شبهای حمله هوایی و آژیر ِ خطر، روزهای بُمبارون؛ تهران، بیمارستان ِ امین صادقیه، من به دنیا میام...

اولین خاطراتم از دوستی ها و بازی ها، برمیگرده به 4 سالِ اولِ زندگیم که خونه مون تو کوچه ی مادر اینا بود(خانواده ی بابا)؛ من، سمانه، فاطمه، عاطفه(که کلی دعوا میکردیم با هم!) کوچه ی شهید سلامت، یه دونه پله ی خونه ی زهرا خانوم اینا و کمکِ بالابلندی هامون، عینک ِدودی، گرگم به هوا، قایم موشک، خاله بازی، مسابقه ی سه چرخه سواری با سمانه و...؛

بعد اسباب کشی کردیم و رفتیم شهرکِ ولی عصر؛ که بعدتر، عمه اینا هم اومدن کوجه بغلی ِ ما و هروقت میخواستیم، میرفتیم و میومدیم؛ من بودم و معصومه و منیره و مبینا و مریم و...کوچه ی شهید مهتابی یا همون پارکِ خرداد؛ کوچه ی باصفایی که فقط یه طرفش خونه بود و اون طرفش همه درخت و نیمکت؛ ما بودیم و لِی لِی، که البته اون موقع ها میگفتیم: لیله...؛ معصومه کجایی؟ کجایی دختر ِ دست و دل باز ِ بی شیله پیله؟ یادگاری هاتو هنوز دارَما، اون جعبه ی چوبی ِ خوشگلی که من عاشقش شده بودم و اون موقع بدجوری بوی ادکلن میداد و نمیدونم چی گفتم که تو دادیش به من! اون نایلونِ گچ های رنگی، اون برچسب هایی که به شکل ِ کتابچه درستشون کرده بودی...دلم برات تنگ شده دختر؛ وای که خداحافظی با شماها و اون کوچه و محله چقدر سخت بود تو روز ِ اسباب کشی...

اسباب کشی که مقصدش کرج بود و ما دورتر میشدیم از عمه اینا، از مادر اینا؛ اما خب، در عوض خودمون خونه خریده بودیم؛ اول و دوم ِ راهنمایی اونجا بودیم؛ دیگه خودم و خارج کردم از دور ِ بازی ها؛  کم کم باید یاد میگرفتم که بزرگ باشم و مثل ِ خانوما رفتار کنم؛

سوم ِ راهنمایی بودم که صبح ِ یه روز ِ پاییزی، کامیون ِ اسباب اثاثیه مون رسید نیشابور...؛ و موندگار شدیم؛"

12 بهمن ها اومده و رفته و من بزرگ تر شدم؛ 12 بهمن ها اومده و رفته و من به آینده فکر کردم؛ به اینکه تا سالِ آینده زنده هستم آیا؟ به کجا میرسم؟ چیکار میکنم؟ سال آینده، سال های آینده...

12 بهمن ِ هر سال، فقط 24 ساعته؛ 24 ساعتی که میاد و تلنگر میزنه و میره؛ تو این سالها، خیلی گِله دارم از خودم، که 12 بهمن ها میان و میرن و من اون قدری که باید، تحویل ِشون نمیگیرم، اون قدری که باید، مهمون نوازی نمیکنم براشون، اون قدری که باید، خوب بدرقه شون نمیکنم...؛ دعا کنید شُکر گزار باشم و قدر شناس.


                                                         

و دعا میکنم برای:                                                                                                                                      

سلامتی و فرج ِ هرچه زودتر ِ آقا صاحبَ الزّمان،

سلامتی و عمر ِ طولانی و باعزتِ عزیزان ِ عزیز تر از جانم و همه ی عزیزانم،

شفای عاجل ِ همه ی بیماران،

آمرزش و رحمت برای همه ی رفتگان و مخصوصا مادر و بابابزرگِ نازنینم،

دوری ِ همه ی بلایا از مردم ِدنیا و به ویژه هم میهنانم،

سلامتی، شادی و عاقبت به خیری برای همه ی دوستان و آشنایان،

 طلب ِ مغفرت برای گناهان و خطاهای بی شمارم،

و تقاضای خیر و مصلحت ِ خداوندی برای همه ی تقدیر ها و آخر سر، تقدیرم،

 " آمّین یا ربَّ العالَمین "


 


* چقدر خوشحالم که همچین روزی به دنیا اومدم؛

** دلم یه دسته گل ِ نرگس میخواد که مست بشم از عطرش...


دسته بندی: روز نگار ، رد پای خاطره ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 12 بهمن 1392 | ساعت 04:54 ق.ظ | نظرها ()

1. مهر ماه بود فکر کنم که یه پست گذاشتم و از دوباره خوندنم نوشتم و گفتم  میخوام حالا که رتبه ی امسالم بد نشده، باز هم به خودم فرصت بدم و بخونم که حتما قبول بشم؛ همون پستی که دستم خورد و اشتباهی پاک شد و اثری ازش نموند...؛ احتمالا ربطی نداشته باشه، ولی شاید باید پاک میشد، چون قرار بوده من به این روزها برسم؛ راستش، واقعا تصمیم داشتم بخونم، خوب هم بخونم، خوب، برای قبول شدن توی رشته ی من یعنی دو رقمی؛ گفتم رتبه م و حدودا 300  تا باید بیارم پایین و "ان شاءالله" که میشه و...؛ برنامه ریزی هم کردم، یه مقدار هم خوندم؛ اما نمیدونم چرا انگار پنچر شدم؟! و درس خوندنم تقریبا قطع شد!!! گاهی کتابامو بر میداشتم و یه چند صفحه ای میخوندم، اما دوباره میرفت تا نوبتِ بعدی! و خلاصه به حالا رسیدم؛ که یه هفته تا کنکور ارشد مونده و من بی خیالِ درس خوندن شدم شاید...؛ البته این قضیه خودش یه پست ِ جدا و طولانی میطلبه، اما همین قدر بگم که نه که دیگه دوست نداشته باشم درس خوندن رو، نه که دانشگاه رفتن دیگه برام بی معنی شده باشه، نه که حرفام یادم بره که درس بخونم و شاید بتونم یه روزی تدریس کنم، نه، همه ی اینها یادمه، خوب هم یادمه؛ اما شاید موقعیت، شاید سن و سال، شاید مهم تر رو به مهم ترجیح دادن، و شاید باز هم سراغ ِ عقل رفتن و دل رو بی خیال شدن و...خیلی چیزها دست به دست ِ هم دادند تا من بگم، با کمال ِ تعجب حتی برای خودم، بگم که: منصرف شدم از ارشد خوندن!!! حداقل فعلا...؛ البته این به این معنا نیست که نخوام هیچ کاری بکنم؛ علاوه بر پیدا کردن ِ یه کار ِ موقت که با من و روحیات و شرایطم جور باشه(شاید بعد از عید)، کم کم خوندن رو باید شروع بکنم، این بار اما برای آزمون ِ وکالت که البته اون هم "ان شاءالله" سال ِ آینده، به شرطِ حیات؛ تو این سه سالی که برای ارشد کم و بیش تلاش کردم، در حقیقت رفته بودم دنبال ِ چیزی که بیشتر دوست داشتم؛ اما حس میکنم زمانش رسیده که برم دنبالِ چیزی که عقلانی تر و منطقی تره، حداقل ظاهرا...؛ دعایمان بفرمایید.

2. تو این روزهایی که شاید حتی چند روز از خونه هم بیرون نرم و کارهای خونه رو انجام میدم و نه دوستی رو میبینم و نه دوستی منو میبینه، که صدای زنگ ِ گوشیم شاید ماه تا ماه شنیده نشه، که یه سری فکر و خیال هم به سرم بزنه و حساس ترم بکنه، ببیشتر دلم میگیره؛ همین سه چهار شب پیش بود که داشتم به خدا میگفتم هیچ کس به یادم نیست انگار، نه دوست، نه فامیل؛ نه اینکه پُر توقع باشم، اما آدمیزاده دیگه، گاهی دوست داره که یه نفر، یه دفعه، به یادش بیفته و ازش خبر بگیره و حالش و بپرسه؛ همه ی قصدش یادآوری ِ این موضوع باشه که: من به یادت هستم...؛ و خدا مثل ِ همیشه، در کمال ِ مهربانی و لطف و بزرگی، حال ِ من و خوب کرد...؛ با حسنا کلی حرف زدم و آروم شدم؛ پریا بهم زنگ زد و نیم ساعتی گفتیم و اتفاقا بدونِ اینکه من اشاره ای بکنم، ناخواسته، حرفهایی رو زد که شاید منتظر ِ شنیدنش بودم؛ الهه اس ام اس داد و از حالم جویا شد...؛ و همه ی  این ها یعنی من با آرامش لبخند بزنم و از صمیم ِ قلبم، بگم: خدای عزیزم، خدای نازنینم، خدای مهربونم، شُکرت، شُکرت، شُکرت .

3. شونزده سالگی رفت جبهه، چند سال جنگید، فداکاری کرد، دفاع کرد، شیمیایی شد، قطع ِ نخاع شد...؛ درس خوند، کار کرد، 29 سال تحمل کرد،بیماری ریوی و کلیوی هم اضافه شد؛ حتی کار به روزی 4 بار دیالیز کشید، توسط خودش، توی خونه ش، خونه ای که تنها بود...؛ و حالا پیکر ِ دردمند ِ این پهلوان ِ غیور، ششم ِ بهمن، تشییع شد؛ رفت و به همرزمان ِ والا مقامش پیوست، شهید سید علی اکبر عدل ؛ برای شادی ِ روحشون صلوات بفرستیم؛ کاش همه مون، و مخصوصا نسل ِ جوونی که با روزهای جنگ و آدم های خالص ِ جنگ آشنایی ندارند، بیشتر بخونیم، بیشتر درک کنیم و بیشتر قدرشون رو بدونیم.


                                    


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | سه شنبه 8 بهمن 1392 | ساعت 04:43 ق.ظ | نظرها ()

پیامبر ِ رحمت صلّی الله، می فرمایند:
" هر کس در کتابی یا نوشته ای، بر من صلوات بفرستد(یعنی صلوات را بنویسد)، تا نامِ من در آن کتاب هست، ملائکه برای او از درگاهِ حق، طلبِ آمرزش می کنند."
.
" الّلهمّ صَلِّ علی محمّد وَ آلِ محمّد
وَ عَجّل فَرَجَهُم "

دسته بندی ها

روز نگار
حرف دل
رد پای خاطره
تمنای وصال
حق و حقوق
از زبان حافظ
مُحرّم گونه
از بهترین ها
یه دور ِ همی ِ مَجازی

آرشیو مطالب

خرداد 1396
اردیبهشت 1396
فروردین 1396
اسفند 1395
بهمن 1395
دی 1395
آذر 1395
آبان 1395
مهر 1395
شهریور 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
مرداد 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391

پیوندهای وب

گوشه نشین*
نشانی
برای خاطر آیه ها
بهار نارنج
آیه گرافی
سقاخانه
و ما ادراك...؟
تو فقط لیلی باش
فلسفه، حقوق و سه نقطه
من و چادرم، خاطره ها
پرنده ترین ماهی
قلم
شهر بی نامی
پاک نویس های یک مداد رنگی
روزگار وصل
هم از آفتاب
دانه سیب
پایگاه فرهنگی اجتماعی مصاف
رسن
در حیرت
اندر زِنامه
گلدان شمعدانی
اردیبهشت
تسنیم
یاران خراسانی
احسن الحال
و.. زندگی مشترک
گزارش یک زبان شناس
تسبیح
حوض خونه
این روزها...
دولتِ مَهدی عجّل الله تعالی فرجهُ الشریف
همنفس طلبه
ساعت به وقت دلتنگی
ترنم خیال
ابر و آفتاب
اَینَ بقیّة الله؟!؟!؟
سیده ...
سنجاقک
معصومانه
فوتبالیست کوچک
صندوق صبر(یادی از خورشید پشت ابر)
روشا نوری از بهشت
تو را نفس می کشم
وبلاگ شخصی احمد میری
نشر خوبی ها

آمار وب

تعداد کل مطالب:

بازدید امروز:

بازدید دیروز:

بازدید این ماه:

بازدید ماه قبل:

بازدید کلی وبلاگ:

بروز شده در