تبلیغات
رواق

رواق

                         

این عکس را پشت زمینه ی کامپیوتر کنم و من هم مثل ِ صدایی که در گوشم پُر می شود، بخوانم: ندیدم شَهی در دل آرایی تو...

نگاه کنم و روح و جانم پُر شود از خاطره ی دیدار و بغضی که گریبانم را گرفته بود...

هی به این عکس نگاه کنم و یادم به آن شب ِ رؤیایی بیفتد که در سمت ِ راست ِ همین صحن نشستم و خوب نگاه کردم به این گنبد ِ فیروزه ای...

نگاه کنم و حسرت ِ آن صبح ِ دل انگیزی را بخورم که بعد از نماز صبح، بعد از پرسه زدن در همین حوالی، بعد از نگاه هایی که کش می آمد و قصد ِ جدایی نداشت، وقتی دعای عهد از بلندگوها پخش می شد و دوست داشتم ثانیه هایش را حتی قدر بدانم، به اواخرش که رسید، تکیه ام را به دیوار ِ نزدیک ِ در ِ ورودی دادم و گوش ِ جان سپردم...

هی نگاه کنم و هی مرغ ِ دلم پَر بکشد...

باید دو روز ِ پیش تبریک میگفتم سال روز ِ به امامت رسیدنِ تان را آقا جان، سال روز ِ بر عهده گرفتن ِ بار ِ سنگین ِ مسئولیت ِ امامت و ولایت را، برای ماهایی که شیعه هستیم؛ شیعه هستیم و خبر نداریم که داشتن ِ شما، حضور ِ شما، چقدر گران بها ست؛ شیعه هستیم و میدانیم که شما منجی ِ موعودمان هستید و خودمان از شما غایب تریم!

اگر از من بپرسند می گویم که شما خیلی هم حاضرید؛  من ِ روسیاه  می گویم که محال است کسی شما را با اخلاص و از صمیم ِ قلب بخواند و اجابتش نکنید...

چند سالی هست که تلویزیون جشن می گیرد این روز را و گُل می گذارند و مردم هم (البته معتقد ها) پیام ِ تبریک می فرستند برای هم... تا اینجا که خیلی هم خوب است و باعث ِ مباهات،

اما خدا کند هر چه زودتر بیاید روزی که دار و ندار ِمان را بریزیم روی دایره و خوب و بد کنیم اعمال و رفتار ِمان را؛ دل ِمان، باطن ِمان، وجودِمان و زندگی ِمان را وقف ِنگاه ِ پُر مِهر ِ شما کنیم و حداقّل با شما صاف و زلال باشیم...؛ کار ِ کوچک و بزرگ هم نداشته باشد، برای شما باشیم، شیعه ی شما باشیم، حضور ِ همیشه حاضر ِ شما را دریابیم و کاری نکنیم که دل ِ عزیزتان برنجد ؛ بشناسیم شما را، رضایت ِ شما را، و مخالفش عمل نکنیم...؛ پس کِی می رسد این روز؟ که تا ما نخواهیم، شما نخواهید آمد...؛

اما باز هم مثل ِ این صدا، دوست دارم بگویم، ناله کنم و بگویم، التماس کنم و بگویم:

بیا تا جوانم، بده رُخ نشانم             که این زندگانی، وفایی ندارد...

 

برای سلامتی و تعجیل در فرج ِ امام ِ حاضر و ناظر ِمان صلوات بفرستیم؛

 یا ابا صالحَ المَهدی، یا صاحبَ الزّمان، الامان، الامان، الامان...


                                           " الّلهمّ عجّل لولیک الفرج "




* لذتِ گوش دادن ِ این دکلمه ی زیبا (ادامه ی به طه، به یس) را از دست ندهید. "یکی از دانلود شده ها یی که در پست قبلی گفتم".


دسته بندی: تمنای وصال ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 23 دی 1392 | ساعت 04:56 ق.ظ | نظرها ()

شب ِ شهادتِ امام رضا علیه السلام بود که دختر عمه م، فاطمه، خبر داد بهم که فردا صبح، توی برنامه کودک، امیر و پرهام رو نشون میده...؛

صبح پاشدیم و زدیم کانال دو؛ اسم برنامه فکر کنم "همراه آفتاب" بود و مجری ش هم خانم ِ معاونی؛ هر چی نگاهم و می چرخوندم توی بچه ها، خبری ازشون نبود! نگفتم که امیر و پرهام، پسر عموهای من هستند؛ امیر، سوم راهنماییه و پرهام، دوم ابتدایی؛

تا اینکه اعلام شد که بریم همایش مداحان و مؤذن ها ( شرکت کننده های کودک و نوجوان) و ببینیم؛ که شصتم خبر دار شد؛  آخه امیر، از بچگی عاشق ِ خوندن بود و عید ِ امسال هم که رفتیم خونه شون، گفتن که مقام آورده و...؛

وقتی برگشتن به استودیو و دوربین رفت روی بچه ها...

یه دفعه چشمم به جمال ِشون روشن شد و بسی خوشحال شدم؛ بعدم امیر میکروفون و گرفت و صحبت کرد؛ خودش و معرفی کرد و گفت که مقام چهارم و آورده توی مقطع خودش، یعنی راهنمایی...؛ همچین که گفت" امیر خوجانی" هستم، دلم غنج رفت اصلا...؛

تو یه قسمت ِ دیگه هم،  امیر  وایستاد در حصار لنز ِ دوربین ها و خوند؛ حالا چی خوند؟ همون دکلمه ای رو که خیلی ها عاشقش هستن؛ همون که واسه من حکم ِ ریکاوری رو داره انگار: به طه، به یاسین...

البته احتمالا به خاطر کمبود وقت، فقط یه قسمتش رو خوند...؛ و من، یاد ِ ماجرای ورود ِ این دکلمه به زندگیم افتادم:

" پارسال، نزدیک عید نوروز بود که یکی از بندگان ِ خوب ِ خدا، یه مؤمن ِ لبنانی، این و واسه من فرستادن، اون هم با کیفیت عالی؛ تا اون موقع نشنیده بودمش؛ بسیار بسیار به دلم نشست و حالم رو دگرگون کرد؛ اینقدر که چند تا دیگه از کارهای آقای "علی فانی" رو هم دانلود کردم و ریختم توی گوشیم و بعدم که رفتیم تهران، خونه عمو اینا و قم و...؛ رفتیم دیدم زنگ ِ گوشی ِ زن عمو هم همین دکلمه ست؛ البته یه مقدار از اولش نبود؛ کاملش رو براشون فرستادم؛ ضمن ِ اینکه به خواستِ امیر، چند تا مداحی موجود در گوشیم هم، ارسال شد؛ بعد از اون، تو راه ِ جمکران که بودیم، خب، حالم یه جورایی بود، داشتم به آرزوی چندین ساله م می رسیدم؛ همین که ماشین و گذاشتیم توی پارکینگ و رفتیم سمت ِ در ِ ورودی ِ مسجد، همین و شنیدم و...؛ یقین کردم که نشونه ست برای من ؛ تابستون که رفتیم شمال، تازه رسیده بودیم که گوشی ِ من احتمالا به خاطر شرجی ِ هوا، حالش خراب شد و خاموش میشد! بعدا دیدم که یه سری چیزها پاک شده! از جمله این دکلمه...؛ وقتی هم که برگشتیم، توی سیستم داشتمش، اما یه جوری بود که نمی تونستم بریزم توی گوشیم! و مونده بودم ...؛  بعد از یه مدت، عمه م اینا اومدن اینجا و یه روز یا یه شب، دختر عمه م گذاشت و گفت این و شنیدی؟ گفتم از زن عمو گرفتی؟ گفت آره؛ بهش گفتم و برام فرستاد و اینطوری شد که همون، دوباره به گوشیم برگشت؛ دو سه هفته پیش هم، میخواستم گوش کنمِش، که دیدم نیست و انگار خود به خود پاک شده! چند شب بعد که اومدم از سیستم بریزم (به طریقی ویژه البته و مجبور شدم اسمش رو انگلیسی تایپ کنم) در کمال تعجب، دیدم اون آخر، با همون اسم ِ قبلی ِ فارسیش: به طاها به یاسین به معراج احمد، جا خوش کرده و من و دوباره ذوق زده کرد...؛ "

دیدین چه ماجرایی داشتم باهاش؟   "الحمدُ للهِ ربِّ العالَمین".

 

* امیر دو شب بعد، پیام داده که: ... من را 5شنبه دیدید؟ بهش زنگ زدم و تبریک گفتم و افتخار کردم؛

** آقای علی فانی، و همه ی همکارانِ ایشون، من توی نیشابور، قبلا از چند جا پرسیدم و سی دی ِ کارهای شما رو نداشتن! اینه که دانلود کردم کارهاتون رو؛ از نظر شرعی، خوندم جایی که اشکال نداره این مدل دانلودها؛ اما نمیدونم، "ان شاءالله" که از بنده ی حقیر راضی باشید؛ من لحظه های خوب و نابی رو به شما مدیون هستم؛ با آرزوی سلامتی و موفقیت ِ روز افزون برایتان.


دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | چهارشنبه 18 دی 1392 | ساعت 06:19 ب.ظ | نظرها ()

 یا ابا عبدالله، عاشورا گذشت و تا به امروز، ننوشتم از آنچه که دیدم...؛

ننوشتم از نماز ظهر ِ عاشورایی که شما در میدان ِ جنگ، به جماعت خواندید و چند نفر از یاران ِ با وفایتان شهید ِ نماز شدند؛ اما حالا، اینجا، ظهر عاشورا، چیزی به اذان نمانده، مسجد ِ جامع باید خواهش کند از دسته های عزاداری که خاموش کنند به احترام اذان، بلندگو های شان را...

ننوشتم  از وقتی که گُل های شما یکی یکی پَرپَر می شدند پیش ِ چشمانِ تان، لباس های تان خاکی بود و خونی، حضرت ِ زینب، پریشان بودند و داغ دار؛  اینجا اما شیعیانِ تان، آراسته و پیراسته! قصد ِ خیابان می کنند، قصد ِ پیاده رو هایی که گاهی، مَحرم و نامَحرم را مرزی نیست انگار...

ننوشتم از ظهری که شما و عزیزان ِ تان تشنه لب بودید و در تحریم ِ حتی یک قطره آب؛ و اینجا، مردم تعجیل داشتند برای خوردن و بُردن ِ غذای نذری، که بنشینند بر سر سفره ی امام حسین و قصه ی حسین ِ کرد ِ شبستری برای هم بخوانند و بخندند و انگار نه انگار که اینجا هیئت است و مجلس عزای شما...

اما این را می گویم که همه ی شیعیانِ شما هم اینگونه نیستند آقاجان؛ آنقدر خالص و مُخلص و عاشق دارید که دهان ِ جهانیان باز بماند برای ابد؛ نمونه اش، همان هایی که پیاده، رو کردند به سوی شما و با پای سر آمدند برای عزاداری ِ اربعین ِ تان؛ که نه از دوری ِ راه ترسی داشتند و نه از سختی و سرما واهمه ای...؛

ماه ِمُحرم تمام شد و اربعین نیز؛ دعا کنید یادتان در دل هایمان، به اربعین ِتان ختم نشود...؛

شُکر ِ حق، که مُحرم ِ امسال را هم درک کردیم؛ نمیدانم قبول ِ مان کرده اید یا نه؟

اما امید دارم به جواب ِ همه ی " السلام ُ عَلَیکَ یا ابا عبدالله " ها ،

 به مستجاب شدنِ " و لا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ العَهد ِ مِنّی لِزیارَتِکُم " ها،

 به " الّلهمّ الرزُقنی شفاعَةَ الحُسَین ِ یومَ الوُرود و ثَبِّت لی قَدَمَ صِدق ٍ عِندَکَ مَعَ الحُسین و..." ها ؛

بیست و هشتم ِ صفر که می شود، مدینه را نشانِ مان می دهند؛ مسجد النّبی و قبرستان بقیع را؛ دستم از آنجا کوتاه است و دل خوشم که ساکن ِ خراسانم؛ که سایه ی سرم، ولی نعمتم، فرزند ِ مطهّر شما، اینجا هستند و من هرگاه اراده کنم می روم پابوس ِشان؛ اما میدانم که حق ِ همسایگی را خوب به جا نمی آورم؛ من همسایه ی خوبی نیستم...؛

دلم حسابی تنگ ِ صحن و سرایِ تان شده امام رضا...


                                    

* فقط این را گوش کنید و .................................. زیارت قبول، التماس دعا.


دسته بندی: روز نگار ، مُحرّم گونه ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 12 دی 1392 | ساعت 05:20 ق.ظ | نظرها ()

پیامبر ِ رحمت صلّی الله، می فرمایند:
" هر کس در کتابی یا نوشته ای، بر من صلوات بفرستد(یعنی صلوات را بنویسد)، تا نامِ من در آن کتاب هست، ملائکه برای او از درگاهِ حق، طلبِ آمرزش می کنند."
.
" الّلهمّ صَلِّ علی محمّد وَ آلِ محمّد
وَ عَجّل فَرَجَهُم "

دسته بندی ها

روز نگار
حرف دل
رد پای خاطره
تمنای وصال
حق و حقوق
از زبان حافظ
مُحرّم گونه
از بهترین ها
یه دور ِ همی ِ مَجازی

آرشیو مطالب

مرداد 1396
تیر 1396
خرداد 1396
اردیبهشت 1396
فروردین 1396
اسفند 1395
بهمن 1395
دی 1395
آذر 1395
آبان 1395
مهر 1395
شهریور 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
مرداد 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391

پیوندهای وب

گوشه نشین*
نشانی
برای خاطر آیه ها
بهار نارنج
آیه گرافی
سقاخانه
و ما ادراك...؟
تو فقط لیلی باش
فلسفه، حقوق و سه نقطه
من و چادرم، خاطره ها
پرنده ترین ماهی
قلم
شهر بی نامی
پاک نویس های یک مداد رنگی
روزگار وصل
هم از آفتاب
دانه سیب
پایگاه فرهنگی اجتماعی مصاف
رسن
در حیرت
اندر زِنامه
گلدان شمعدانی
اردیبهشت
تسنیم
یاران خراسانی
احسن الحال
و.. زندگی مشترک
گزارش یک زبان شناس
تسبیح
حوض خونه
این روزها...
دولتِ مَهدی عجّل الله تعالی فرجهُ الشریف
همنفس طلبه
ساعت به وقت دلتنگی
ترنم خیال
ابر و آفتاب
اَینَ بقیّة الله؟!؟!؟
سیده ...
سنجاقک
معصومانه
فوتبالیست کوچک
صندوق صبر(یادی از خورشید پشت ابر)
روشا نوری از بهشت
تو را نفس می کشم
وبلاگ شخصی احمد میری
نشر خوبی ها

آمار وب

تعداد کل مطالب:

بازدید امروز:

بازدید دیروز:

بازدید این ماه:

بازدید ماه قبل:

بازدید کلی وبلاگ:

بروز شده در