تبلیغات
رواق

رواق

           "بسم الله الرحمن الرحیم" 
با اینکه احتمالا جز برای دو سه نفر که میدونم لطفشون شامل حالم میشه و به "رواق" سر میزنند، ننوشتن و نبودن مطلب جدید مهم نیست، با اینکه خیلی هایی که میشناختمشون دیگه نیستند ظاهرا، و خیلی های دیگه که هستند، همه وقتشون رو در تلگرام و اینستاگرام میگذرونند و دیگه حوصله وبلاگ خوندن ندارند، با اینکه خودم حتی، کمتر فرصت نوشتن دارم و تعداد پست هام خیلی کمتر شده متاسفانه، 
اما هیچ کدوم این ها دلیل نمیشه که نخوام بنویسم؛ و هیچ کدوم این ها دلیل نمیشه که یادم بره و یا بی اهمیت بشه برام هشتم شهریور...؛ هشتم شهریور که "پنج سالگی رواق" بود و هم زمان: "پنج سالگی چادری شدنم"... تولدت مبارک رواق جان، و تولد بودنت مبارک، چادرم، سایه سرم...؛ که من خیلی چیزها رو از شما دو تا دارم...؛ 
و چقدر زود داره میگذره همه چیز !!!!! 
من هنوز هم وفادارم به حرفهایی که توی اولین پست "رواق" نوشتم و اینجا برای من هنوز همون مامن و همون جای دنجیه که بیام توش دلنوشته هام و ثبت کنم...؛ اما خب، آدمیزاد است دیگر،؛ توی زندگی به تناسب موقعیت هاش، شرایط فرق میکنه و مثلا اینطوری میشه که وقتی از سرکار برمیگردی، انقدر خسته ای و آنقدر شبها طبق معمول کم میخوابی که باید یه مقدار بخوابی؛ بعد مثلا میبینی باید بری نون بخری یا مثلا سیب زمینی پیاز، یا مثلا باید غذا درست کنی، یا وقتی دو روز آخر هفته میای خونه، حتی نمیرسی کامپیوتر و روشن کنی!  یا مثلا یه وقتهایی انقدر حالت گرفته و ابریه که ترجیح میدی تو وقتی که داری، یه ذره گریه کنی تا اول دلت سبک بشه...؛  یا مثلا انقدر فکرت مشغوله که تازه تو روز "دحو الارض" میفهمی امروز دحو الارضه! در صورتی که قبلا ها شرایطت فرق داشت؛ 
الغرض، ان شاءالله تا وقتی که توان نوشتن داشته باشم، می نویسم توی "رواق"، حتی اگه مخاطبش فقط خودم باشم؛ 
تو این مدت میخواستم از پنج تا گلدونمون بنویسم که لیلا اوایل بهار خرید و گذاشت تو حیاط و من هر سر شب، بهشون آب میدادم و وقتی که گل میدن مثل این یکی دو هفته، احساس لذت میکنم و با خودم میگم پس ببین باغدارها و کشاورزها چه لذتی میبرن وقتی محصولشون به بار میشینه؛ و بی ربط و با ربط، یاد این جمله از کتاب شازده کوچولو افتادم که: "تو مسئول چیزی هستی که اون و اهلی کردی، تو مسئول گلت هستی...؛" ان شاءالله در اولین فرصت عکس گلدون ها رو میذارم. 
چهارشنبه ای که گذشت، روز خاصی بود؛ روزی که من با آقای محمدی و خانواده شون و چند تا از همکاران رفتیم بیرون "اخلمد"؛ جایی بیرون از مشهد، نزدیک چناران؛ یه منطقه ییلاقی که از قضا، شش، هفت تا آبشار داره و طبیعت زیبایی که لذت بخشه دیدنش...؛ همه چیز خوب بود مخصوصا مهمان نوازی آقای محمدی و خانواده شون؛ مدتها بود آنقدر راه نرفته بودم، اونم راهی که یه مقدار صعب العبور باشه و خیلی ارزشمند بود برام، وقتی که میدیدم خانم آقای محمدی حواسشون به
 من بود و دستم و میگرفتن جاهای سخت تر...؛ 
همه چیز خوب بود خدا رو شکر، اما گاهی یه سری نگاه ها و یه سری حرف ها، یا یه سری بی توجهی دیدن ها،  اذیت میکنه آدمو؛ مثلا رفتار یکی از همکاران، که نمیدونم بنده چه هیزم تری بهش فروختم که با همه میگه و میخنده، اما به من که میرسه، گاهی با حالت تمسخر و کنایه رفتار میکنه!!!!! جالبه که ما هیچ برخورد مستقیمی هم با هم نداریم! ضمن اینکه ایشون پنج سال از من کوچیکتره...؛ یه مدت خواستم و تصمیم گرفتم بیشتر مخاطب قرارش بدم، یا مثل بقیه، به حرفهاش بخندم و...؛ اما واقعا رفتارش و نمیفهمم!  مثلا روزی که گذشت، به همکارام اس ام اس دادم که ان شاءالله دارم میرم مسافرت و خداحافظی و طلب حلالیت؛ همه جواب دادن قاعدتا، به جز این خانم! که واقعا نمیدونم چی باید بگم...؛ درسته که اهمیتی نداره اصلا، اما وقتی یادم میاد ناراحت میشم؛ و جالب تر اینجاست که صورت وضعیت این ماهم رو ایشون قراره چک بکنه، اونم در شرایطی که من نیستم...؛ توکل به خدا، که خدا هست؛
ان شاءالله تا دو، سه ساعت دیگه قراره حرکت کنیم؛ اما اینبار با تور میریم و احتمالا سفر متفاوتی رو تجربه خواهیم کرد به امید خدا؛ مقصد شمال هست که از سال 92 (که پستش رو هم نوشتم)، دیگه قسمت نشده و دلم بسی تنگ شده برای دریا... 
التماس دعا، حلال بفرمایید. 


* خدا را هزاران بار شکر و ممنون؛ مترصد فرصتی هستم که بنویسم از نانوشته ها، ان شاءالله.  
** راستی، سالروز ازدواج یگانه زوج معصوم عالم، مبارک باد و فرخنده. 

دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 13 شهریور 1395 | ساعت 01:07 ق.ظ | نظرها ()

پیامبر ِ رحمت صلّی الله، می فرمایند:
" هر کس در کتابی یا نوشته ای، بر من صلوات بفرستد(یعنی صلوات را بنویسد)، تا نامِ من در آن کتاب هست، ملائکه برای او از درگاهِ حق، طلبِ آمرزش می کنند."
.
" الّلهمّ صَلِّ علی محمّد وَ آلِ محمّد
وَ عَجّل فَرَجَهُم "

دسته بندی ها

روز نگار
حرف دل
رد پای خاطره
تمنای وصال
حق و حقوق
از زبان حافظ
مُحرّم گونه
از بهترین ها
یه دور ِ همی ِ مَجازی

آرشیو مطالب

شهریور 1396
مرداد 1396
تیر 1396
خرداد 1396
اردیبهشت 1396
فروردین 1396
اسفند 1395
بهمن 1395
دی 1395
آذر 1395
آبان 1395
مهر 1395
شهریور 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
مرداد 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391

پیوندهای وب

گوشه نشین*
نشانی
برای خاطر آیه ها
بهار نارنج
آیه گرافی
سقاخانه
و ما ادراك...؟
تو فقط لیلی باش
فلسفه، حقوق و سه نقطه
من و چادرم، خاطره ها
پرنده ترین ماهی
قلم
شهر بی نامی
پاک نویس های یک مداد رنگی
روزگار وصل
هم از آفتاب
دانه سیب
پایگاه فرهنگی اجتماعی مصاف
رسن
در حیرت
اندر زِنامه
گلدان شمعدانی
اردیبهشت
تسنیم
یاران خراسانی
احسن الحال
و.. زندگی مشترک
گزارش یک زبان شناس
تسبیح
حوض خونه
این روزها...
دولتِ مَهدی عجّل الله تعالی فرجهُ الشریف
همنفس طلبه
ساعت به وقت دلتنگی
ترنم خیال
ابر و آفتاب
اَینَ بقیّة الله؟!؟!؟
سیده ...
سنجاقک
معصومانه
فوتبالیست کوچک
صندوق صبر(یادی از خورشید پشت ابر)
روشا نوری از بهشت
تو را نفس می کشم
وبلاگ شخصی احمد میری
نشر خوبی ها

آمار وب

تعداد کل مطالب:

بازدید امروز:

بازدید دیروز:

بازدید این ماه:

بازدید ماه قبل:

بازدید کلی وبلاگ:

بروز شده در