تبلیغات
رواق

رواق

                                         " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

قطعاً فقط لطف خداست که همیشه، آدم‌های خوب سر ِ راهم قرار میگیرن؛ یعنی درستش اینه که: خدا همیشه آدم‌های خوب رو  سر راهم میذاره.

دوستانی که بنده رو میشناسن، تا حدودی از زندگی من خبر دارن؛ از اینکه حقوق خوندم، از اینکه اصلاً چی شد که حقوق خوندم...؛ علایقم، روحیاتم، و اینکه تو این چند سال، تجربه‌‌ی سه تا کار ِ موقت رو دارم؛ از اینکه بیشتر ِ وقتم رو توی خونه گذروندم و از این کار پشیمون نیستم؛ اهل ِ ریسک کردن نیستم، محتاطم؛ یه جورایی وابسته‌ام، وابسته به خانواده‌، وابسته به چهار‌چوب‌هایی که برای خودم تعریف کردم، وابسته به همین اتاق ِ نه چندان بزرگی که سال‌هـــا جلوی این سیستم نشستم و خوندم و نوشتم...؛ حتی به این ساعت ِ روی دیوار، به تابلوی خوشنویسی ِ یادگار ِ دبیرستانم که خودم متنش رو انتخاب کردم:  " زندگی صحنه‌ی یکتای هنرمندی ِ ماست، هر کسی نغمه‌ی خود خوانَد و از صحنه رَوَد، صحنه پیوسته به‌جاست، خرّم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد "، به عکس ِ عروسی مامان و بابا و همه‌ی وسیله‌های دور و برم حتی...؛ به علی وابسته ام، از وقتی که به دنیا اومده، همیشه کنارش بودم، همیشه کنارم بوده و یکی از بهترین کسانی که حرفامو شنیده...؛ من حتی به پشت ِ بوم ِ خونه‌مون وابسته‌ام، مخصوصاً بهار و تابستون و عصرها و غروب‌هاش...؛

نمیدونم، شاید این درجه از حساسیت هم خوب نباشه؛ اصل ِ اصلش، ایده‌آل‌های زندگی از نظر ِ من با اکثر ِ اطرافیانم فرق میکنه؛ من طرفدار ِ آرامشم و با هیجان میونه‌ای ندارم؛ سنّت رو خیلی بیشتر از مدرنیته می‌پسندم؛ خط ِ قرمزهام به شدت برام مهمّه؛ تنوّع‌طلب نیستم و ...؛ اعتراف میکنم که مثل سنگ‌های کف ِ رودخونه ساکن شدم؛ شاید گاهی وقت‌ها سنگ‌های بزرگتری که میخواستن از مسیر رد بشن بهِم تنه زده باشن، شاید جریان ِ آب بهِم فشار آورده باشه، درسته که خیلی وقت‌ها با سنگ ِ صبورم درد و دل کردم و آه و فغان سَر دادم، اما اعتراف‌تـر! میکنم که خیلی هم ناراضی نبودم از این سکون! لابُد از بس که عادت کردم بهش...؛

وقتی که حدود ِ دو ماه ِ قبل نوشتم: کسی هست که یه کار مناسب برای من سراغ داشته باشه؟ حتی غیر از اینجا...، فکر نمیکردم واقعاً این اتفاق بیفته؛ حالا برمیگردم به خط ِ اولم و تکرار میکنم: خدا همیشه آدم‌های خوب رو  سر راهم قرار میده؛ چه در دنیای واقعی و چه در دنیای مَجازی، (که به نظرم مَجازی فقط یه صفته، وگرنه همه واقعی هستیم) و من از طریق همین دنیا و همین "رواق"، با چه شخصیت‌های والایی که آشنا نشدم...؛ و  حدود دو هفته‌ی قبل، یکی از همین شخصیت‌ها، یه کار ِ خوب بهم پیشنهاد دادند؛ کاری که به گفته‌ی خودشون حداقل یه سابقه‌ی کار ِ اداری و  بیمه برای من به همراه خواهد داشت؛ و لازم به ذکره که این کار در مشهد هست و مساوی میشه با یه جورایی مهاجرت ِ من به مشهد؛ و این یعنی اون سنگ ِ ساکن قراره تکون بخوره، اینکه چقدر و چطوری، نمیدونم؛ شاید کم و سنگین، شاید هم با شتاب قِل بخوره با جریان ِ آب، اللهُ أعلَم...؛

دو-سه روز ِ گذشته مشهد بودم و با محیط و کلّیت ِ کار آشنا شدم، و بیشتر از همه با لطف و بزرگواری ِ آقای محمدی؛ به دلایلی هنوز مونده تا شروع ِ رسمی ِ کار؛ و تو این چند روزه فکرم مُدام مشغوله که من از پس ِ این کار برمیام؟ (که البته با مقداری تمرین، احتمالاً دور نخواهد بود) و اینکه با توجه به پاراگراف ِ دوم، این قابلیت رو دارم؟ مامان و بابا و لیلا و علی و مهناز و خاله منصوره و  مامانجونی حتی، معتقدن که میتونم و تشویقم کردند به رفتن؛ امروز (دیروز!) در حالی که عجله داشتم قضیه رو برای الهه تعریف کنم، رفتم و گفتم؛ الهه هم گفت: "با اینکه دوست ندارم بری، اما من اگه جای تو بودم دیگه فکر نمیکردم، میرفتم...؛"  میدونم که این کار که مستلزم ِ تغییر سبک ِ زندگیمه، میتونه خیلی چیزها رو تغییر بده، حتی شاید بتونه مقدمه‌ای باشه برای مسائل دیگه و مسیرهای جدید، میدونم که با توجه به بودن ِ لیلا و داشتن ِ خونه، سهم ِ بزرگی از غربت از روی دوشم برداشته میشه، میدونم که واقعاً شاید این موقعیت برای من لازم‌الاجرا باشه، ولی خب، باز هم با توجه به پاراگراف دوم، حق بدین که فکر بکنم و فکر بکنم و فکر بکنم...؛ هرچند بر اساس آنچه از شواهد و قراین و نظرات اطرافیان برمیاد، و البته اگه قابل باشم، بنا بر رفتن خواهد بود، ان‌شاءالله.

دیشب (شنبه غروب) در حالی که تازه رسیده بودم خونه، علی تبلت به دست اومد کنارم نشست تا فینال ِ مسابقه‌ی لباهنگ ِ برنامه ‌ی خندوانه رو که ما ندیده بودیم و از اینترنت گرفته بود، بهم نشون بده؛ با شنیدن ِاولین آهنگ ِ انتخابی ِ امیر‌علی نبویان چشمام اشکی شد، احساس کردم داره از زبون ِ من میخونه؛ قبل از این که بگم کدوم ترانه منظورمه، لازمه بگم که مکان ِ مورد ِ نظری که ان‌شاءالله قراره اونجا باشم، فاصله‌ی زیادی با بارگاه ِ ملکوتی ِ حضرت ِ ثامن، آقا امام رضا علیه السلام نداره و قاعدتاً بیشترین امتیازش، خاک ِ پای امام رضا بودنه...؛

و لازم میدونم دوباره و چند‌باره، از آقای محمدی تشکر کنم که بزرگواری رو در حق ِ این حقیر تموم کردند و با شرایطم کنار اومدند؛ ان‌شاءالله سلامت باشند و سایه‌شون بر سر ِ خانواده‌ی محترمشون مستدام باشه.

مامانجونی میگن: به خدا توکل کن و از امام رضا کمک بخواه...؛

تو دل ِ یه مزرعه، یه کلاغ ِ رو‌سیاه                      هوایی شده بره پابوس ِ امام رضا

اما هِی فکر میکنه اونجا جای کفتراست              آخه من کجا برم، یه کلاغ که روسیاست!

من که توی سیاهیا از همه روسیاه‌ترم               میون ِ اون کبوترات با چه رویی بپَرَم؟!

تو همین فکرا بودش، کلاغ ِ عاشقمون                یه دلش میگفت برو، یه دلش میگفت بمون

که یهو صدایی گفت: تو نـترس و راهی شو          به سیاهی فکر نکن، تو یه زائری، بـرو...

و  شنیدنش...؛


* شما هم برام دعا کنید لطفاً، و اگه قابل دونستید، خطی بنویسید.

** سالروز ِ شهادت ِ امام هادی، علی النّقی علیه السلام، تسلیت.


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 23 فروردین 1395 | ساعت 02:38 ق.ظ | نظرها ()

پیامبر ِ رحمت صلّی الله، می فرمایند:
" هر کس در کتابی یا نوشته ای، بر من صلوات بفرستد(یعنی صلوات را بنویسد)، تا نامِ من در آن کتاب هست، ملائکه برای او از درگاهِ حق، طلبِ آمرزش می کنند."
.
" الّلهمّ صَلِّ علی محمّد وَ آلِ محمّد
وَ عَجّل فَرَجَهُم "

دسته بندی ها

روز نگار
حرف دل
رد پای خاطره
تمنای وصال
حق و حقوق
از زبان حافظ
مُحرّم گونه
از بهترین ها
یه دور ِ همی ِ مَجازی

آرشیو مطالب

آبان 1397
شهریور 1396
مرداد 1396
تیر 1396
خرداد 1396
اردیبهشت 1396
فروردین 1396
اسفند 1395
بهمن 1395
دی 1395
آذر 1395
آبان 1395
مهر 1395
شهریور 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
مرداد 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391

پیوندهای وب

گوشه نشین*
نشانی
برای خاطر آیه ها
بهار نارنج
آیه گرافی
سقاخانه
و ما ادراك...؟
تو فقط لیلی باش
فلسفه، حقوق و سه نقطه
من و چادرم، خاطره ها
پرنده ترین ماهی
قلم
شهر بی نامی
پاک نویس های یک مداد رنگی
روزگار وصل
هم از آفتاب
دانه سیب
پایگاه فرهنگی اجتماعی مصاف
رسن
در حیرت
اندر زِنامه
گلدان شمعدانی
اردیبهشت
تسنیم
یاران خراسانی
احسن الحال
و.. زندگی مشترک
گزارش یک زبان شناس
تسبیح
حوض خونه
این روزها...
دولتِ مَهدی عجّل الله تعالی فرجهُ الشریف
همنفس طلبه
ساعت به وقت دلتنگی
ترنم خیال
ابر و آفتاب
اَینَ بقیّة الله؟!؟!؟
سیده ...
سنجاقک
معصومانه
فوتبالیست کوچک
صندوق صبر(یادی از خورشید پشت ابر)
روشا نوری از بهشت
تو را نفس می کشم
وبلاگ شخصی احمد میری
نشر خوبی ها

آمار وب

تعداد کل مطالب:

بازدید امروز:

بازدید دیروز:

بازدید این ماه:

بازدید ماه قبل:

بازدید کلی وبلاگ:

بروز شده در