رواق

                         " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "


                

نمیدونم تو این یه سال، چرا نشد بنویسم؟! خدا رو شکر حداقل یه جا نوشتمشون که یادم نَره...؛ پارسال مثل همین امشب، من رسیدم خونه؛ از یه سفر ِ خوب و معنوی و پُر خاطره، که یادش بخیر؛ و حالا یکــــ سال! گذشته...؛

 تو این چند وقتِ اخیر، چندجا دیدم که از شهید هادی نوشته بودند، از کتابشون، و حتی خوندم که(نقل به مضمون) گفته بودن ایشون کسانی رو که ازش کمک بخوان، دست ِ خالی برنمیگردونه...؛ شاید برای خیلی‌ها این حرف سنگین بیاد، یا خیلی راحت ازش بگذرند؛ اما برای من نه؛ چون به عینه دیدم خواست ِ خدا و عنایت ِ این شهید ِ عزیز رو...

اون روز نوبت ِ طلائیه بود؛ تا تونستم روی اون خاک قدم زدم، فکر کردم، نگاه کردم...؛ دَم دَمای رفتن بود که با چند تا از بچه ها که رفتن سمت ِ چادر ِ محصولات فرهنگی، رفتم داخل و داشتم کتابها رو نگاه میکردم، تا اینکه...

تا اینکه چشمم خورد به کتاب "سلام بر ابراهیم"، زندگی‌نامه و خاطرات پهلوان ِ بی‌مزار شهید ابراهیم هادی...؛ من یه شهید ابراهیم یه جایی خونده بودم که فکر میکنم خاطراتشون از زبان همسرشون بیان شده بود، فکر کردم این همون کتابه؛ خلاصه انگار که این کتاب به من گفت بخرمش...؛ از اونجایی که عجله داشتیم و باید میرفتیم سمت ِ اتوبوس و هی این نکته رو متذکر میشدن، گوشی ِ موبایلم رو که به تازگی هدیه گرفته بودم و به خاطر نداشتن ِ جیب، توی دستم بود، موقع ِ حساب کردن ِ پول، گذاشتم روی میز ِ کتاب‌ها و بعد هم یادم رفت که بَرِش دارم!!!

از یه طرف عجله داشتیم، از طرف دیگه یکی از همراهانمون برادرشون همون جا مفقود الأثر بودند گویا، و با گریه‌ها و مقاومت ایشون برای سوار نشدن رو‌به‌رو شدیم و خلاصه بنده همچنان در عالَم ِ بی‌خبری به سر میبُردم!  رفتیم توی اتوبوس و راه افتاد و چند دقیقه‌ای هم گذشته بود که اومدم گوشیمو از توی کیفم بردارم و...؛ هر چی میگردم گوشی نمی‌بینم! یه دفعه انگار یه چیزی جرقه زد تو ذهنم که من دیگه از روی میز بر نداشتمِش! و در حالی که قلبم ریخته بود، گفتم گوشیم نیست! نمیدونم چرا، اما همون موقع توی دلم به شهید هادی گفتم: من کتاب ِ شما رو اومدم بخرم که گوشیمو جا گذاشتم، خودتون یه کاری کنیدگُم نشه و به دستم برسه...؛

یکی از بچه‌ها زنگ زد به گوشیم که یه آقا جواب داد و گفت دست ِ منه، بیاین دَم ِ در ِ حسینیه بگیرین؛ ما هم که امکان ِ برگشت نداشتیم! روحانی ِ پادگان که حضورشون اون روز بی حکمت نبود، گفتند یکی از راویان ِ پادگان هنوز طلائیه هستند، به ایشون میگم برن گوشیتون رو تحویل بگیرن؛ نمیخوام خیلی طولانی کنم حرفمو، چند بار زنگ زدن و نشونی دادیم و فهمیدم که تحویل گرفتند؛ و البته بعد‌از‌ظهر ِ فردای اون روز، گوشیم به دستم رسید...؛ علاوه بر خود ِ گوشی، اطلاعاتم توش بود و همین‌طور تنها راه ِ ارتباطیم با خانواده، و همه‌ش مشوّش بودم که نکنه مامانم اینا زنگ بزنن و نگران بشن...؛

 تو جای به اون شلوغی که هزاران نفر رفت و آمد داشتند و یه گوشی ِ موبایل به راحتی میتونه ناپدید بشه، گوشی من صحیح و سالم به دستم رسید، هرچند به واسطه‌ی آقای روحانی و آقای راوی و اون کسی که دیده بود و وقتی زنگ زدیم جواب داده بود...؛  و این برای من معنایی نداشت جُز عنایت ِ همه‌ی شهدایی که افتخار خادمی کردنشون رو داشتم و به ویژه شهید هادی؛ شهیدی که به نقل از همین کتاب: "خودش از خدا خواسته بود گمنام بماند! و با گذشت سال‌ها، هنوز هم پیکرش پیدا نشده و مطلبی هم از او نَقل نگردیده!"



دسته بندی: حرف دل ، از بهترین ها ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 29 اسفند 1394 | ساعت 04:33 ق.ظ | نظرها ()

پیامبر ِ رحمت صلّی الله، می فرمایند:
" هر کس در کتابی یا نوشته ای، بر من صلوات بفرستد(یعنی صلوات را بنویسد)، تا نامِ من در آن کتاب هست، ملائکه برای او از درگاهِ حق، طلبِ آمرزش می کنند."
.
" الّلهمّ صَلِّ علی محمّد وَ آلِ محمّد
وَ عَجّل فَرَجَهُم "

دسته بندی ها

روز نگار
حرف دل
رد پای خاطره
تمنای وصال
حق و حقوق
از زبان حافظ
مُحرّم گونه
از بهترین ها
یه دور ِ همی ِ مَجازی

آرشیو مطالب

شهریور 1396
مرداد 1396
تیر 1396
خرداد 1396
اردیبهشت 1396
فروردین 1396
اسفند 1395
بهمن 1395
دی 1395
آذر 1395
آبان 1395
مهر 1395
شهریور 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
مرداد 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391

پیوندهای وب

گوشه نشین*
نشانی
برای خاطر آیه ها
بهار نارنج
آیه گرافی
سقاخانه
و ما ادراك...؟
تو فقط لیلی باش
فلسفه، حقوق و سه نقطه
من و چادرم، خاطره ها
پرنده ترین ماهی
قلم
شهر بی نامی
پاک نویس های یک مداد رنگی
روزگار وصل
هم از آفتاب
دانه سیب
پایگاه فرهنگی اجتماعی مصاف
رسن
در حیرت
اندر زِنامه
گلدان شمعدانی
اردیبهشت
تسنیم
یاران خراسانی
احسن الحال
و.. زندگی مشترک
گزارش یک زبان شناس
تسبیح
حوض خونه
این روزها...
دولتِ مَهدی عجّل الله تعالی فرجهُ الشریف
همنفس طلبه
ساعت به وقت دلتنگی
ترنم خیال
ابر و آفتاب
اَینَ بقیّة الله؟!؟!؟
سیده ...
سنجاقک
معصومانه
فوتبالیست کوچک
صندوق صبر(یادی از خورشید پشت ابر)
روشا نوری از بهشت
تو را نفس می کشم
وبلاگ شخصی احمد میری
نشر خوبی ها

آمار وب

تعداد کل مطالب:

بازدید امروز:

بازدید دیروز:

بازدید این ماه:

بازدید ماه قبل:

بازدید کلی وبلاگ:

بروز شده در