رواق

                              " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "


 هر چی دلــ‌تنگی دارم، میریزم تو کاسه‌ی چشم‌هام و اجازه میدم که جولان بدن برای خودشون...

از اون‌طرفِ سیم‌های هِدفون یه نفر بی وقفه میگه: تـو تنها نمی‌مانی ای مانده بی من...

نمیدونم با خودم چند چندم؟!  به سؤال‌های خودم هم حتی نمیتونم جواب بدم!  هیچی ندارم که به مینای درونم بگم وقتی میپرسه:

" بالاخره میخوای چیکار کنی؟ تو که حقوق خوندی این همه سال، تو که اون روز وقتِ مرتب کردن ِ کُمُدت، وقتی نگاهت افتاد به حقوق اساسی و حقوق اداری و متون فقه و اصول فقه، چشمات اشکی شد، تو که با این همه، فکر نمیکنی به درد وکالت بخوری... تو که میگفتی من ادبیات دوست دارم و امسال با اینکه هیچ‌کس نبود تا درست‌حسابی راهنماییت بکنه اما دلتو زدی به دریا و ارشدِ ادبیات ثبت‌نام کردی، کتاب سفارش دادی و گرفتی و برنامه ریزی کردی حتی، پس چرا هنوز مردّدی؟! چرا فکر میکنی فایده‌ای نداره؟ چرا فکر میکنی تو اهل زندگی توی خوابگاه نیستی، اونم با افرادی که احتمالا از تو کوچیکترن؟ چرا فکر میکنی به جایی نمیرسی؟ چرا فکر میکنی دوره‌ی خیلی چیزها برای تو گذشته؟ ای بابا! اصلاً چرا دوباره گریه‌ت گرفت؟! ..."

با سنگِ صبورم، خدای مهربانم، صحبت میکنم و اما هرچی کاسه کوزه ست سر ِ خودم میشکنم و بی لیاقتی‌هام رو دونه‌دونه می‌شمارم...؛

به شور و اشتیاقی که برای خیلی چیزها دیگه ندارم! فکر میکنم؛ به این همه یادی که از خیلی‌ها تو دل ِ من هست و یاد ِ من که تو دل ِ خیلی‌ها حتماً نیست، فکر میکنم...؛

به کسی که یه زمانی بهش میگفتن مغرور به نظر میرسی! و حالا حتی اعتماد به نفسش رو هم داره از دست میده! فکر میکنم...؛

به تغییراتی که تو این چند سال اخیر زندگیم کردم، آدم‌هایی که تأثیر‌گذار بودند، مبدأ، مسیر، مقصدم...؛ به اینکه با وجود اطمینان به درستی ِ این راه (جُدای از ایراداتِ شخصیم)، اما باعث تنـها تر شدن‌َم شده فکر میکنم...؛

به دیشبی فکر میکنم که برای فرار از یه جوّ سنگین، جوّی که قُبح ِ خیلی چیزها ریخته شده بود انگار! رفتم روی تراسِ طبقه‌ی چهارم، تراسی که گلدسته‌های مسجد جامع و گلدسته‌های سبز ِ مهـدیه دیده میشد؛ و تازه فهمیدم در و پنجره‌های دو‌جداره چـقدر میتونن مفید باشند...؛

به کسانی که هستند، به کسانی که هستند و نیستند، به کسانی که واقعاً دیگه نیستند مثل مادر و بابابزرگم...

به دو تا اسفند گذشته فکر میکنم و فضایی که امسال محرومم ازش، یا شاید خودم، خودم رو تحریم کردم! و بهترش اینه که بگم سعادت ندارم...

و در عین حال و با همه ی این افکار، روی بَک گراند ِ ذهنم نوشته: بیست و چهارم و بیست و پنجمی که گذشت و سه ماه تموم شد...؛

و اون صدا همچنان داره تو گوشم میخونه که: تو تنها نمی‌مانی ای مانده بی من، تو را میسپارم به مینای مهتاب...


* قسمتی از شعر اهورا ایمان با صدای احسان خواجه امـیـری.


دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 26 دی 1394 | ساعت 03:24 ق.ظ | نظرها ()

پیامبر ِ رحمت صلّی الله، می فرمایند:
" هر کس در کتابی یا نوشته ای، بر من صلوات بفرستد(یعنی صلوات را بنویسد)، تا نامِ من در آن کتاب هست، ملائکه برای او از درگاهِ حق، طلبِ آمرزش می کنند."
.
" الّلهمّ صَلِّ علی محمّد وَ آلِ محمّد
وَ عَجّل فَرَجَهُم "

دسته بندی ها

روز نگار
حرف دل
رد پای خاطره
تمنای وصال
حق و حقوق
از زبان حافظ
مُحرّم گونه
از بهترین ها
یه دور ِ همی ِ مَجازی

آرشیو مطالب

شهریور 1396
مرداد 1396
تیر 1396
خرداد 1396
اردیبهشت 1396
فروردین 1396
اسفند 1395
بهمن 1395
دی 1395
آذر 1395
آبان 1395
مهر 1395
شهریور 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
مرداد 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391

پیوندهای وب

گوشه نشین*
نشانی
برای خاطر آیه ها
بهار نارنج
آیه گرافی
سقاخانه
و ما ادراك...؟
تو فقط لیلی باش
فلسفه، حقوق و سه نقطه
من و چادرم، خاطره ها
پرنده ترین ماهی
قلم
شهر بی نامی
پاک نویس های یک مداد رنگی
روزگار وصل
هم از آفتاب
دانه سیب
پایگاه فرهنگی اجتماعی مصاف
رسن
در حیرت
اندر زِنامه
گلدان شمعدانی
اردیبهشت
تسنیم
یاران خراسانی
احسن الحال
و.. زندگی مشترک
گزارش یک زبان شناس
تسبیح
حوض خونه
این روزها...
دولتِ مَهدی عجّل الله تعالی فرجهُ الشریف
همنفس طلبه
ساعت به وقت دلتنگی
ترنم خیال
ابر و آفتاب
اَینَ بقیّة الله؟!؟!؟
سیده ...
سنجاقک
معصومانه
فوتبالیست کوچک
صندوق صبر(یادی از خورشید پشت ابر)
روشا نوری از بهشت
تو را نفس می کشم
وبلاگ شخصی احمد میری
نشر خوبی ها

آمار وب

تعداد کل مطالب:

بازدید امروز:

بازدید دیروز:

بازدید این ماه:

بازدید ماه قبل:

بازدید کلی وبلاگ:

بروز شده در