تبلیغات
رواق

رواق

از همون موقع تا حالا، دیگه با اتوبوس، سفر ِ بین ِ شهری نرفته بودم...؛

سه شنبه صبح که نشستم تو اتوبوس، به شدت یاد ِ سفرم افتادم: سفر به سرزمینی ناشناخته...؛ و تا وقتی که رسیدم مشهد، خیلی به اون سفر فکر کردم.

روزی که گذشت، یعنی چهارشنبه بعد از ظهر، رفتم ترمینال ِ مشهد، که برگردم نیشابور؛ به جایگاه که رسیدم، یه اتوبوس اومد و همون موقع هم، جمعیت ِ زیادی که وایستاده بودن، سریع سوار شدن و پُر شد...؛ اتوبوس ِ دوم که اومد، تقریبا همون اتفاق تکرار شد، اما این بار یه ذره خفیف تر! در حدی که من رفتم بالا و تا آخرای اتوبوس هم رفتم، اما جا نبود...؛ دوباره برگشتم سر جای اولم؛ سومین اتوبوس رسید...؛ چهره ی راننده برام آشنا بود یه مقدار؛  مسافر داشت، اول مسافرهاشو پیاده کرد، بعد ما سوار شدیم؛ این بار، جزء اولین نفرا بودم؛ کلا ترجیح میدم تو ردیف های جلویی بشینم؛ ردیف ِ اول پشتِ راننده که یه خانم نشسته بود و برای شوهرش هم جا نگه داشته بود؛ این بود که رفتم ردیف ِ دوم، کنار ِ پنجره نشستم...؛  همون اول نگاه کردم، ولی چون اصلا فکرشو نمیکردم، خیلی با دقت نبود...؛

تقریبا اواسط ِ راه بود که چشمام سنگین شد و چند دقیقه خوابم برد؛ بعد مامان بهم زنگ زد و دیگه خواب از سرم پرید...؛ اون موقع بود که متوجه شدم راننده داره با تلفن صحبت میکنه و اسم ِ آقای حسین زاده رو میاره...؛ آقای حسین زاده، راننده ی سفر ِ راهیان ِ نور ما بودن؛ (البته دو، سه نفر بودن؛ ولی بیشتر آقای حسین زاده مینشستند پشت ِ فرمون) و خیلی مَرد ِ صبور و با اخلاقی بودن؛ شنیدن ِ فامیلی ِ ایشون بهم تلنگر زد...؛

دوباره به پرده ها و صندلی ها نگاه کردم؛ به کف پوش ِ ماشین...آره، انگار آشناست؛ به تلویزیون، که گوشه ش نوشته بود:  wc ! یعنی میشه؟... اما یه علامت ِ واضح داشت اون ماشین، روی شیشه ی جلوش نوشته بود: فاللهُ خَیرُ حافظاً وَ هُوَ ارحَمُ الرّاحِمین...آره، خودش بود...همون که میفتاد روی شیشه سمتِ چپ و من همیشه میخوندَمِش...

من کجا نشسته بودم؟ روی صندلی ای که رو به روش زده بود شماره 4، سمتِ چپ، ردیفِ دوم، کنار ِ پنجره؛ من سر ِ جای خودم نشسته بودم!!! دیگه حالم دست ِ خودم نبود...

خودم و دیدم که کنار ِ خانم ِ شاکری نشستم...؛ که اون دو تا آقا سیدی که برادر بودن و ردیف ِ جلوی ما مینشستن و هر چی فکر میکنم فامیلیشون یادم نمیاد! که فلاسکِ چاییشون همیشه دم ِ دست بود...؛ تمام ِ هم سفرهای خوب و ساده و مهربونی که تو این اتوبوس بودن... کجاها که نرفتیم ما با هم... اروند کنار، شلمچه، طلائیه، هویزه، دهلاویه، قم، جمکران...شاه عبدالعظیم...؛ آقای جباری رو دیدم که کنار ِ صندلی ِ ما وایستاده و داره روایت میکنه و سرفه میکنه، تعریف میکنه و سرفه میکنه، آب بهش میدن، میگه و...دوباره سرفه میکنه...

مثل ِ دیوونه ها به در و دیوار ِ! ش نگاه میکردم و هر از گاه اشک میریختم...؛ این اتوبوسی که وقتی هوا سرد بود، تو اکثر ِ مسیر بارونی بود، تو اراک برفی بود، بخاریش انقدر گرم میکرد که مبادا یه ذره سرما بخوریم، امروز با هوای خنکِ ش حالمو جا آورد...؛ این، همون اتوبوسی بود که صبحِ بیستم ِ اسفند، گفتم: شانسم به هر اتوبوسی که بیفته یعنی، خدا خواسته، خدا انتخاب کرده، و خدایا، راضی ام به رضات...؛ این همون اتوبوس ِ شماره ی 4 نیشابور بود که همین شماره ش، چراغِ راهمون بود؛  و بسیار خدا رو شکر کردم، بابتِ یه یاد ِ من و این همه لطفش...؛

میدونستم دلَ م الکی پی جور ِ این همه نشونه نشده، اما وقتی میخواستم پیاده بشم، از آقای راننده پرسیدم که: این ماشین ِ آقای حسین زاده نیست؟ و وقتی جوابِ مثبتش رو شنیدم، گفتم که ما یه هفته با این ماشین بودیم...؛

مثل ِ نوای به طاها،به یاسین، عجب ماجرایی داشت این اتوبوس ِ سفید...؛

...


                      

در حرم ِ مطهّر و با صفای آقا امام رضا علیه السلام، دعاگوی دوستان و عزیزان بودم، البته به شرط ِ لیاقت...؛


دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 22 خرداد 1393 | ساعت 03:02 ق.ظ | نظرها ()

پیامبر ِ رحمت صلّی الله، می فرمایند:
" هر کس در کتابی یا نوشته ای، بر من صلوات بفرستد(یعنی صلوات را بنویسد)، تا نامِ من در آن کتاب هست، ملائکه برای او از درگاهِ حق، طلبِ آمرزش می کنند."
.
" الّلهمّ صَلِّ علی محمّد وَ آلِ محمّد
وَ عَجّل فَرَجَهُم "

دسته بندی ها

روز نگار
حرف دل
رد پای خاطره
تمنای وصال
حق و حقوق
از زبان حافظ
مُحرّم گونه
از بهترین ها
یه دور ِ همی ِ مَجازی

آرشیو مطالب

خرداد 1396
اردیبهشت 1396
فروردین 1396
اسفند 1395
بهمن 1395
دی 1395
آذر 1395
آبان 1395
مهر 1395
شهریور 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
مرداد 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391

پیوندهای وب

گوشه نشین*
نشانی
برای خاطر آیه ها
بهار نارنج
آیه گرافی
سقاخانه
و ما ادراك...؟
تو فقط لیلی باش
فلسفه، حقوق و سه نقطه
من و چادرم، خاطره ها
پرنده ترین ماهی
قلم
شهر بی نامی
پاک نویس های یک مداد رنگی
روزگار وصل
هم از آفتاب
دانه سیب
پایگاه فرهنگی اجتماعی مصاف
رسن
در حیرت
اندر زِنامه
گلدان شمعدانی
اردیبهشت
تسنیم
یاران خراسانی
احسن الحال
و.. زندگی مشترک
گزارش یک زبان شناس
تسبیح
حوض خونه
این روزها...
دولتِ مَهدی عجّل الله تعالی فرجهُ الشریف
همنفس طلبه
ساعت به وقت دلتنگی
ترنم خیال
ابر و آفتاب
اَینَ بقیّة الله؟!؟!؟
سیده ...
سنجاقک
معصومانه
فوتبالیست کوچک
صندوق صبر(یادی از خورشید پشت ابر)
روشا نوری از بهشت
تو را نفس می کشم
وبلاگ شخصی احمد میری
نشر خوبی ها

آمار وب

تعداد کل مطالب:

بازدید امروز:

بازدید دیروز:

بازدید این ماه:

بازدید ماه قبل:

بازدید کلی وبلاگ:

بروز شده در