رواق

                                " بسم الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

بعضی ها؛ شبیه یک انجیر رسیده می مانند،

که یکهو، از آسمان می افتند در دامن ِ رنگ و وارنگ ِ زندگی ات

آن قدر بی هوا، که نمی دانی چه شد، چگونه شد...

اصلا خودت را می زنی به کوچه ی علی چپ

و از بودنش لذت می برَی...

 

بعضی ها؛ شبیه ِ عطر ِ بهار نارنج هستند؛

در کوچه پس کوچه های پیچ در پیچ ِ دلت

نفس می کشی... آنقدر عمیق

که عطر ِ بودن ِ شان را تا آخرین ثانیه ی عمرت

در ریه هایت ذخیره کنی...

 

بعضی ها؛ شبیه ِ ماهی ِ قرمز ِ کوچکی هستند،

که افتاده اند در تُنگِ  بلورین ِ روزگارت

جان َ ت را با جان و دل در هوایِ شان

 تازه می کنی...


بعضی ها...
اصلا چرا باید از در و دیوار مثال بزنیم؟!
بعضی ها؛ آرامش مطلقند...
لبخندشان، تلألو برق چشمان ِشان
صدای آرام ِ شان
اصلِ کار، طپش ِ قلبـــ ـشان

انگار که یک دنیا آرامش را به رگ و ریشه ات تزریق می کند
و آنقدر عزیزند، آن قدر بکرند
که دلت نمی آید حتی یک انگشتت هم بخورد بهشان

می ترسی تمام شوند و تو بمانی و یک دنیا حسرت

بعضی ها؛ بودن ِ شان... همین ساده بودن ِ شان،

همین نفس کشیدن ِ شان

یک عالمه لبخند می نشاند گوشه لب ِ مان

اصلا خدا جان،

در خلقت ِ بعضی ها؛ انگار سنگ ِ تمام گذاشته ای...

سایه شان کم نشود از روزگارمان. 

" نا شناس "


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 10 اردیبهشت 1394 | ساعت 02:59 ق.ظ | نظرها ()

                                        " بسم الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

         

علی ِ عزیزم ؛

خیلی خوشحال و شاکرم، که امروز صبح، دَه ساله شدی...

خیلی خوشحال و شاکرم، که خدای مهربون، داداش ِ به این خوبی بهم داده؛ یه پسر ِ مؤدب، باهوش، مهربون و احساساتی؛ که الهی خدا خودش نگهدارت باشه.

خیلی خوشحال و شاکرم، که هستی و حتی با این همه اختلاف سن، واسه م مثل یه دوست ِ خوبی...

علی جان، از ته ِ ته ِ ته ِ دلم و با همه ی وجودم، از خدا میخوام که زیر سایه ی مامان و بابای عزیز تر از جان ِمون، در پناهِ دعای صاحب ِ نام ِت، "حضرت ِ مولا علی" و توجهات ِ خاصه ی امام ِ زمان ِمون،  120 سال، زنده باشی و همواره، یاد ِ خداوند ِ بزرگ، سلامتی، شادی، موفقیت و کامیابی، قرین ِ لحظه لحظه های زندگیت باشه.

داداش ِ خوب و نازنینم، تـولـدت هــزاران بـار مــبـارک





یه مادر ِ عزیز و مهربان، که بنده دورادور، خیلی بهشون ارادت دارم، یه مقدار کسالت دارند؛ ممنون میشم با نفَس های حق ِتون برای بهبودی ِ کامل ِشون دعا بفرمایید.


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 5 اردیبهشت 1394 | ساعت 04:10 ب.ظ | نظرها ()

                               " بسم الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

سلام، و خدا رو شکر علی کلّ ِ حال...

که دوستانی دارم بهتر از آب ِ روان، چه واقعی، چه مَجازی؛ که من برای کسانی که شناختم و دوستشان دارم، مرزی قائل نیستم...

ببخشید که تو این مدت، هم میشه گفت وقت نکردم، و هم شاید یه مقدار تنبلی بوده باشه، دلیل ِ ننوشتنم؛ خدا رو شکر حرف زیاد بوده و هست برای گفتن (منهای حرفهایی برای نگفتن) :

از خوشحالی عجیب و غریبم با دیدن ِ سریال ِ " زی زی گولو "، که هر روز غروب از شبکه آی فیلم پخش میشه و منو میبَره به سالهای دبستان و عشقی که به این سریال داشتم که باعث شده حتی بعضی جمله هاش رو هم یادم بمونه...؛ زی زی گولویی که با دیدن ِ قسمت ِ آخرش، رفتم تو اتاق و زدم زیر گریه...؛

از خبری که حدودا دو هفته پیش توی سایت اداره ارشاد خوندم و ناراحتم کرد؛ خبری که از کوچ ِ ابدی ِ پیشکسوت ِ سنتور نواز ِ نیشابوری، یار ِ دبستانی ِ استاد پرویز مشکاتیان حکایت میکرد...؛ استاد محمد جوادیان صراف، کسی که دو سال (ترم ِ) اول ِ آموزش سنتور رو در خدمت ِ ایشون بودم؛ و ایشون بودن که الفبای موسیقی و سنتور رو به من آموختند...؛ روحشون شاد و یادشون گرامی.

از روز ِ بزرگداشت ِ عطار ِ نیشابوری، و هوای بهاری ِ یک عصر ِ دلپذیر در باغ ِ آرامگاهش؛

از اینکه به دلایلی، دیگه دفتر نشریه (سرکار) نِمیرم...؛ و اصلا برای این سرکار رفتن، من کلی حرف دارم که به قول ِ ادیبان: در این مُقال نمی گنجد!

 از اینکه بهار که هست، و اردیبهشت، ماه ِ بهشتی ِمن  هم که "الحمدُلله" از راه رسیده؛ جا داره که خیر مقدم عرض کنم خدمتشون؛

و همچنین از امشب... از " لیلةُ الرّغائب"... از دعاها، آروزها، از در ِ باز ِ رحمت ِ خدا و... خدایا شکرت.

 

"ان شاءالله" به امید خدا، بیشتر خواهم نوشت از حرف هایی که به "رواق" تعلق دارند...؛

التماس دعا.


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 3 اردیبهشت 1394 | ساعت 04:09 ب.ظ | نظرها ()

                                                " بسم الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

                

یا فاطمة الزّهرا، مــددی...

خیلی کوچیک بودم، قبل از 4 سالگی، که این پوستر روی دیوار اتاقمون جایی داشت برای خودش؛ فکر کنم اون وقتها هم همین نظر رو داشتم، این که فکر میکنم مادر ِ توی این عکس، شبیه ِ شماست...؛

سه سال و دَه ماهم بود...؛ یادمه که رفتی بیمارستان و لیلا به دنیا اومد؛ یادمه که منم فرداش اومدم ملاقات؛

یادمه که با بچه ها توی کوچه بازی میکردم و وقتی با عاطفه دعوام میشد، زود میومدم صدات میکردم که پشتم در بیای و ازم حمایت کنی؛

یادمه قبل از مدرسه، من و بردی مهد کودک و من اما، نخواستم که بمونم و عطاش رو به لقاش بخشیدم...؛

یادمه روز اولی که کلاس اولی شده بودم، کمک کردی لباس فرم هایی رو که همه ی سالها با دستهای هنرمندت میدوختی، پوشیدم و من و از زیر قرآن رد کردی و رسوندی مدرسه؛ یادمه که وقتی تنها شدم، گریه میکردم توی حیاط...؛

یادمه اسباب بازی هامون رو چقـــدر با سلیقه، زده بودی به دیوار اتاقمون، که هنوز که هنوزه، تو ذهن هم بازی ها و اطرافیانمون هست...؛

یادمه نماز خوندن رو بهم یاد دادی و سفارش کردی بعد از نماز، تسبیحات حضرت فاطمه، دعای فرج و آیة الکرسی رو بخونم؛ سفارشی که هنوز هم با من هست خدا رو شکر...؛

یادمه وقتی 10-11 ساله بودم و تصادف کردم، چند شب تا صبح، بالای سرم بودی؛ یادمه وقتی داشتن من و میبُردن واسه سی تی اسکن، با اضطراب پشت در اتاق وایستاده بودی، یادمه مثل همیشه، دوست داشتم یه سَره کنارم باشی...؛

یادمه از همون اول، همه به چشم یه خانم "هنرمند" بهت نگاه میکردن؛ استادی که هنر خیاطی رو از مامانجونی ِ نازنین یاد گرفتی و بعدها پرورشش دادی...؛

یادمه با وجود حضور من و لیلا، و در کنار خانه داری، دَرسِت رو که به خاطر ازدواج، نیمه تموم مونده بود، با عزم و اراده ی مثال زدنی تموم کردی؛ حتی خیلی هاش رو غیر حضوری؛ یادمه وقتهایی که من بعد از ظهری بودم، لیلا رو با خودت میبُردی سر کلاس؛ یادمه که بابا بهت میگفت: خلیل حسن خلیل؛(شخصیت اولِ سریالی که همون وقتها پخش میشد و بسیار درس خوان و کوشا بود.)

یادمه وقتی که اومدیم نیشابور، چقدر زحمت کشیدی برای پیدا کردن خونه و رسیدگی به بقیه کارها؛ (چون بابا کرج بود و ما اومدیم که کارها رو زودتر انجام بدیم.)

یادمه کلی تلاش کردی و زحمت کشیدی و خدا رو شکر، بالاخره آموزشگاه خیاطی رو تأسیس کردی، آموزشگاه خیاطی نوجامه...

یادمه وقتی علی میخواست به دنیا بیاد؛ و اون وقت من بودم که کلی نگران حالت بودم...؛ یادمه روزی که به دنیا اومد و با خودش صفا و برکت رو به همراه آورد، آزمون آزمایشی داشتم که نفهمیدم چیکار کردم...؛

همه ی این سالها، همه ی این روز و شب ها رو یادمه...؛ که بی نهایت زحمت کشیدی و تمام همّ و غمت رو گذاشتی برای ما، من و لیلا و علی...؛ یادمه به هر جایی که رسیدم، از زحمات شماست، یادمه همیشه و در همه مراحل کنارم بودی...؛ به تصمیماتم، حتی اگه اشتباه بوده، احترام گذاشتی؛ میدونم که همیشه نگرانم و نگرانمون هستی؛ میدونم که خیلی زیاد اذیتت کردم...؛ میدونم اونی نشدم که انتظار داشتی... و معذرت میخوام؛

عزیز، مهربون، نازنین، گُل، و... همه ی این صفت ها کمه برای بعد از اسم ِ قشنگت...؛ به همین دلیل، "عزیز تر از جانم" خطابت میکنم که شاید ذره ای از ژرفای محبت و عشقت در دلم رو بتونه بیان کنه...؛ مامان ِ عزیز تر از جانم، ازت تقاضا میکنم که ببخشی تمام بدی ها و کج خلقی هام رو؛ و خواهش میکنم هیچ وقت ِ هیچ وقت، من و از دعای خیرت محروم نکن، چون میدونم که اگه قرار باشه به جایی برسم، کلیدش همین دعاهایی هست که دست ِ شماست...؛

مامان ِ معصومم، مامان معصومه ی من، میدونی که رنگ ِ سفید ِ زندگی و دنیای من هستی؟ میدونی که چراغ ِ خونه مونی؟ میدونی که جونم به جونت بنده؟ میدونی که چــــــــــــــــقدر دوستت دارم؟  الحَمدُللهِ ربّ العالَمین .

ولادت ِ بهترین مادر جهان ِ هستی، حضرت ِ فاطمه ی زهرا، و روزی که خاص و ویژه ی خودت هست رو تبریک میگم؛ "ان شاءالله" به حق ِ صاحب این روز، 120 سال زنده باشی و سایه ی پُر مِهرت، همراه ِ بابای عزیز، سلامت و شاد بر سرمون مستدام باشه؛

مامانجونی نازنینم، خیلی خیلی دوستتون دارم؛ شما هم "ان شاءالله" در کنار باباجونی ِ عزیز، 120 سال سلامت و پاینده باشید و بتابید و نور ببخشید؛ روزتون مبارک.

و اما مادر ِ قشنگم**...، حیف که رفتی، رفتی و لذت ِ لمس ِ آغوشت، و لذت ِ حسّ ِ مهربونی های بی اندازه ت رو از  من گرفتی...؛ رفتی اما، میدونم که هستی، هستی و میدونی که چقدر دلتنگت هستم...؛ روزت مبارک، "ان شاءالله" صاحب ِ این روز و و صاحب ِ اسمت، شفیعت باشن؛ لطفا برای ما هم دعا کن.

...

ای دختر آفتاب، ای همسر ماه               ای مِهر ِ تو را ستاره ها خاطرخواه

این ذرّه به سایه تو آورده پناه                     یا فاطمه، اشفعی لَنا عند الله

یا ابا صالح، شادی هایتان پاینده باشد الهی، کاش روزی برسد که به حضورتان مشرّف شویم و چهره ی دلربا و خندان ِ شما، قند آب کند در دلِ مان، آن وقت است که جشنمان جشن خواهد بود در حرم ِ امن ِ حضرت ِ مــادر...؛

                                      " الّـلـهمّ عجّــــل لولیـک الفــــرج "


* ولادتِ  با سر سعادتِ یگانه دختِ بزرگوار  ِ حضرت ِ خاتم، بر همه ی دوستان و همراهان ِ عزیزم مبارک؛

** مـــادر، مامان ِ بابام هستند(بودند...) که سال 80، به رحمت ِ خدا رفتند.


دسته بندی: روز نگار ، تمنای وصال ،

توسط مینا خوجانی | جمعه 21 فروردین 1394 | ساعت 02:35 ق.ظ | نظرها ()

                                    "  بسم اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم "

امشب از پنجره ی آشپزخانه مــــاه را دیدم؛

شاید هم مــــاه بود که مرا دید!

قرص بود، و طلایی به چشمم آمد ؛

و حالا که باز شب از نیمه گذشته و باز من بیدارم،

خواندن ِ چند شعر حالم را برانگیخت و

شنیدن یک موسیقی صورتم را خیس کرد ؛

اصلا خودم را که نمی توانم گول بزنم!

شعر و موسیقی بهانه است ؛

حتی لا به لای تمامی افکار و افعالم،

هستـی، و پُـر رنـگی؛

حضـورت آن قدر هویداست

و یــادت آن قدر همنشین،

که اوقاتی هم که به فاصله، دورتری و به مکان، نزدیک تر،

هم چنان مشتاقم و منتظر

که برسد گاه ِ سلام و کلام ؛

راستی، تـــو میدانی چرا با "مــــاه" شروع کردم؟!

درست نمی دانم!

شاید چون حدس می زنم  که تـــو هم، رازها داری با مــــاه...

فکر می کنی پیغام رسان ِ خوبی انتخاب کرده ام؟ ...



* برسد به دست ِ ماه...؛


دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | سه شنبه 18 فروردین 1394 | ساعت 01:17 ق.ظ | نظرها ()

                                 

                                      " بسم الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

          

شهر آبستن غم هاست، خدا رحم كند

شهر  یکپارچه غوغاست، خدا رحم كند

بوی دود است كه پیچیده، كجا می سوزد ؟ 

نكند خانه ی مولاست؟ خدا رحم كند 

همه ی شهر به این سمت سرازیر شدند

در میان ِ كوچه دعواست، خدا رحم كند 

هیزم آورده كه آتش بزنند این در را 

پشت در حضرت زهراست... خدا رحم كند

همه جمعند و موافق كه علی را ببَرند

و علی، یكّه و تنهاست... خدا رحم كند 

بین این قوم كه از بغض لبالب هستند

قنفذ و مغیره پیداست، خدا رحم كند 

مادر افتاد و پسر رفت ز دست، درد این است

چشم زینب به تماشاست، خدا رحم كند 

مو پریشان كند و دست به نفرین ببرد 

در زمین زلزله برپاست، خدا رحم كند 

ماجرا كاش همان روز به آخر می شد 

تازه آغاز بلاهاست، خدا رحم كند 

غزلم سوخت، دلم سوخت، دلِ آقا سوخت 

روضه ی اُمّ ابیهاست، خدا رحم کند

...


صبر کن، خدا در را باز می کند؛
تنها، نشستن و مؤدب بودن، کار شماست.
اما باز کردن یا باز نکردن ِ در با اوست، اختیاری نیست!
هر وقت دیدی تاخیر افتاد، پشتِ در بایست؛ مبادا بروی و بگویی چیزی نمی دهند؛ با هنر و فهمت تا پشت در برو، در را محکم نزنی، یا اصلا در نزن؛ صاحبخانه خودش می داند، آنجا بنشین.

شبی که حضرت زهرا را می خواستند دفن کنند، اصحاب حضرت امیر پشتِ در آمدند تا کمک کنند؛
حضرت امیر، امام حسن را فرستادند که پشت در صدای گریه می آید، ببین کیست؟
امام حسن گفتند: اصحابند، گریه می کنند که در را باز کنید داخل بیاییم.
حضرت فرمودند: بگو بروند اول اذان بیایند تشییع جنازه کنند.

اینها رفتند، اما یکی ماند و نرفت؛ همان جا نشست، نتوانست برود؛ یک دقیقه بعد حضرت امیر دیدند هنوز صدای گریه می آید، فرمودند: پسرم مگر نگفتی بروند؟!
عرض کردند چرا؛ دو مرتبه دم در رفتند و فرمودند: چرا نرفتی؟
گفت: پای رفتن نداشتم…؛
حضرت امیر گفتند: بگو بیاید داخل.

ببین که کمی پشتِ در ایستادن خوب است؛
به اشاره ملتفت باش؛
از یک سال، پنج سال پشت در ایستادن، نترس؛
پشتِ در، بهترین جاست.


"زنده یاد، حاج محمد اسماعیل دولابی"


* ایام ِ شهادت ِ خانم فاطمه زهرا سلام الله علیها، تسلیت و تعزیت.


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | سه شنبه 4 فروردین 1394 | ساعت 02:56 ق.ظ | نظرها ()

                                           " بسم اللهِ الرّحمن الرّحیم "

 

یا مقلّبَ القلوب ِ و الابصار،

یا مدبّر الّیل ِ و النّهار،

یا محوّل الحَول ِ والاحوال،

حـــوّل حالَنا الی احسَن ِ الحال...

 ...

سلامی با طلب ِ

سلامتی،

سایه ی حق و ائمه،

سایه ی پدر و مادرها و بزرگترها،

سرزندگی،

سُرور،

سادگی،

سرسبزی،

به همه ی شما عزیزان، دوستان و همراهان ِ خوبم؛

نیمه شب ِ دیشب بود که برگشتم؛ خدا رو شکر...؛

"ان شاءالله" خواهم نوشت؛ فعلا این چند خط رو علی الحساب، از من قبول بفرمایید.

سال نو پیشاپیش مــبارک؛ لحظه تحویلِ سال، ما رو از دعای خیرتون محروم نفرمایید.

...

آسمان غرق خیال است، کجایی آقا؟

آخرین جمعه ی سال است، کجایی آقا؟

یک نفَس عاشق اگر بود زمین، می فهمید

عاشـقی بی تو محال است، کجایی آقا؟


                                     " الّلهمّ عجـــّل لولیک الفــــرج "


دسته بندی: روز نگار ، تمنای وصال ،

توسط مینا خوجانی | جمعه 29 اسفند 1393 | ساعت 08:21 ب.ظ | نظرها ()

                                            " بسم اللهِ الرّحمن الرّحیم "

سلام.

فقط همین قدر بگم که خدا رو شکر، بی نهایت شُکر...

خدا خواست و شـهدا هم طلبیدند انگار...

امشب عازم اهواز هستم، اردوگاه ثامن الائمه، به عنوان خادم الشّهدا؛ البته اگه لایق باشم و قبول کنند از من؛ حالا از اون جا، به مناطق اعزام بشیم یا نه، خدا عالِمه، شما دعا کنید که بشه؛

به شرط لیاقت، دعاگوی دوستان و عزیزان خواهم بود.

و این سفر، حدود دو هفته طول خواهد کشید...؛

محتاج دعای همه ی دوستان هستم.

حلال بفرمایید.


نظرات این پست باز است.


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | یکشنبه 10 اسفند 1393 | ساعت 03:28 ب.ظ | نظرها ()

                             "بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم"


"به نظر من یه خونه، هر جایی میتونه باشه؛ میتونه بالای یه ساختمونِ بلند باشه، میتونه تو یه كوچه قدیمی كه زیرِ یه بازارچه ست باشه، میتونه بزرگ، یا میتونه كوچیك باشه، میتونه برای هر كس  مفهومی داشته باشه، یا هر رنگی داشته باشه، میتونه به رنگ آجر، یا به رنگ شیشه و سنگ باشه، میتونه رنگ قرمز یا به رنگ... ولی من، یعنی بهتر بگم ما، معتقدیم خونه هر چی كه باشه، باید سبز باشه؛ بله، سبز و همیشه سبز..."

جمعه بود که در کمال ِ تعجب، دیدم داره یه بخش هایی از سریال ِ فوق العاده خاطره انگیز و زیبای "خانه سبز" رو نشون میده...؛

طولی نکشید که بسیار خوشحال شدم و اشک تو چشم هام حلقه زد؛ آخه نوشت:

سریال خانه سبز، از شنبه دومِ اسفند، هر شب، ساعت 21.30، شبکه دو ...

و این شبها، دوباره من غرق میشم در فضا و حرفها و کلام ِ سبز ِ خانه ی سبزی ها...؛

پیشنهاد میکنم همزمان، نوای وبلاگ رو گوش بدین و لطفا اینجا رو هم بخونید؛

شما دلتون با شنیدن ِ "ز" ِ کلمه ی سبز، نمی لرزه؟ ...

این هم لینک دانلودش.

  

ممنون شبکه ی 2، ممنون برای این انتخاب ِ تحسین برانگیز...؛



چند روزی هست که برای دومین بار، دارم محیط کاری رو تجربه میکنم...؛ اولیش دو سال و نیم ِ قبل بود و تجربه ی کار در کتاب فروشی، که دلنشین هم بود؛  و این بار، کار در دفتر ِ نشریه، یه ماهنامه ی استانی...؛

** سالروز ولادت ِ خانم زینب ِ کبری سلامُ الله علیها،  بر همگان مبارک.

دسته بندی: روز نگار ، رد پای خاطره ،

توسط مینا خوجانی | سه شنبه 5 اسفند 1393 | ساعت 01:20 ق.ظ | نظرها ()

                                    "بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم"

              
             

 1. با وجود ِ پیشرفتِ تکنولوژی و دوربین های دیجیتال و گوشی های دوربین دار ِ با کیفیت، هنوز اما، خریدن ِ یه حلقه فیلم ِ 36 تایی برای دوربین ِ یاشیکا، و کم کم و توی مناسبت ها باهاش عکس گرفتن، و منتظر موندن تا وقتی که سی و شش تاش تموم بشه و ببری عکاسی که برات چاپش کنن و بچینی توی آلبوم و هر وقت دوست داشتی ورق بزنی و نگاه کنی، یه لذت ِ دیگه ای داره به نظرم...؛ حتی اگه مجبور باشی دنبال ِ یه عکاسی بگردی که هنوز دستگاه ِ چاپش رو جمع نکرده باشه...؛ حتی اگه مثلا عکس های سفر ِ "راهیان ِنور"ِت باشه و شوق داشته باشی برای دیدنشون و بالاخره بعد از نردیک ِ یک سال، آرزوت برآورده بشه...؛  خدایا شکرت.

 

2. یه روز بعد از ناهار باشه و خاله ت رفته باشه بیرون، و تو و دختر خاله ی 4-5 ساله ت کنار ِ هم دراز بکشین و براش قصه ی "هانسل و گرلتل" رو تعریف کنی و اونم ساکت بشه و با دقت به حرفات گوش کنه...؛ بعد به زمانی فکر کنی که کوچیک بودی و همین خاله ت، ظهرها همین قصه رو برات تعریف میکرده و تو با دقت گوش میدادی و تجسم میکردی و اصلا فکرش رو هم نمیکردی که یه روز خودت قصه گوی دخترش بشی، اون هم عدل همین قصه...؛  خدایا شکرت.

 

3. عکس نوشت: ابتدای جاده ی باغرود ِ نیشابور، بیست و چهارم ِ بهمن ماه، و طبیعتی که عجیب شبیه ِ بهــار شده ! باز هم خدایا شکرت؛ و ما همچنان منتظر ِ رحمت های واسعه ات هستیم...؛

               


* نمیدونم چرا عکس های اسکن شده (بالایی) رو که میذارم، اینطوری کج و کوله میشه؟!


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | چهارشنبه 29 بهمن 1393 | ساعت 04:33 ب.ظ | نظرها ()

                                 " بسم ِالله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "


             

تــو را من چَشم در راهم

شباهنگام،

که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگِ سیاهی،

وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم،

تــو را من چَشم در راهم،

شباهنگام؛ در آن دَم که بر جا، درّه ها چون مُرده ماران خُفتگانند،

در آن نوبت که بندد دست ِ نـیلوفر به پای سرو ِ کوهی دام،

گرَم یــاد آوری یا نه،

من از یــادت نمی کاهم،

تــو را من چَشم در راهم... .


" نیمـا یوشیج "


دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | سه شنبه 28 بهمن 1393 | ساعت 01:38 ق.ظ | نظرها ()

                                   " بسم ِ اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم"

         

رسید، دوازده ِ بهمن ِ امسال هم؛ دوازده ِ بهمنی که مثل ِ سال ِ 65، دوباره افتاده تو روز ِ یکشنبه...

دوازده ِ بهمنی که به جای بزرگ شدن، حالا دیگه داره هُلَ م میده به سمت ِ بالا رفتن ِ سِن،

 و بین ِ بزرگ شدن، و بالا رفتن ِ سن، فاصله بسیاره...

دوازده ِ بهمنی که همین امروز، من و می رسونه به بیست و هشت سالگی، بیست و هشت سالگی، بیست و هشت سالگی...

خیلی حرف ها هست برای گفتن، اما هر چی که بگم، نهایت ِش میرسم به اینجا که:

خـدایـا، برای همه ی داده ها و نداده هایت شــــُکر، شــــُکر، شــــُکر...


        

. " الّلهمّ عجـّل لولیک الفــرج "

. سلامتی سلامتی سلامتی و آرامش، و عمر ِ بــلند و با عـزت، برای همه ی عزیران ِ عزیز تر از جانم،

. شـفای هرچه زودتر ِ همه ی بیماران،

. آمرزش و مغفرتِ همه ی رفتگان،

. و اجازه ی داشتن ِ لیاقت و سعادت، برای بندگی کردنَت، فرصتی برای "شدن" به سمتی که خواست ِ توست، و نفَس کشیدن در هوای رضایتت، ای مـهربان ترین ِ مـهربان ها .

. " الّلهمّ اجعَل عَواقِبَ اُمورنا خَیرا "


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | یکشنبه 12 بهمن 1393 | ساعت 01:44 ق.ظ | نظرها ()

                                 " بسم ِ اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم"

      *      

یه هفته ای میشه که از کوچه ی نجفی، یا همون "گلباران"ِ خودمون که بخوام برم داخل، دیگه نباید بپیچم سمتِ راست...

سمتِ راست، درب ِ دوم، یه خونه ی شمالی، دری که به یه حیاط ِ نسبتا بزرگ و خیـــــــــــلی پُر خاطره باز میشه؛ خونه ای که نزدیک ِ 40 سال ِ پیش، خود ِ باباجونی زمینش رو خریدند و ساختند...؛ که 6 تا بچه توش بازی کردند، شیطنت کردند، زمین خوردند، بزرگ شدند، عروسی کردند، نوه ها اضافه شدند...

صبح های زود ِ رسیدن به نیشابور، زنگِ در، مامانجونی ِ چادر به سر، باباجونی ِ آماده برای سر ِکار، دایی مهدی و دایی هادی و خاله منصوره و خاله ملیحه و مهنازی که توی بهارخواب خواب بودند...؛  سر و صدا و ذوق و شوق های دور ِ همی ِ ساده ی اون وقت ها...

دیر آماده شدن ِ غذا و غرغرهای دایی ها، دعواهای خاله ملیحه و دایی هادی که از هال بالا شروع میشد و به زیر زمین می رسید، هال بالایی که از وقتی یادم میاد، دو تا چرخِ خیاطی ِ مامانجونی اونجا بود و رادیوی قدیمی و...

اتاق خوابی که تاریک بود و همیشه یه تخت با خوشخواب ِ فنری، اونجا لم داده بود؛ دو تا متکا کوچولویی که یکیش مال ِ مهناز بود و تا ما میرفتیم، اون یکیش هم سهم ِ من میشد؛ مثل ِ دو تا قاشق ِ خال خالی، یا مثل ِ اون روسری هایی که مامانجونی از مکه آورده بود و من زردِ ش رو برداشتم و مهناز سبزش رو؛ یا عروسک هامون...

اتاق ِ پذیرایی یا به قولی "مهمون خونه"، که همیشه تمیز و آماده بود برای ورود ِ مهمانان ِ احتمالی، با اون دکور ِ توی دیوار و قاب ِ عکس ِ بابا جونی و دایی هادی و جعبه ی دستمال کاغذی...

هالی که کوچیک بود و بعدتر، دیوار ِ اتاق ِ تلویزیون هم برداشته شد تا بزرگ تر بشه، و باز دکور ِ همون اتاق ِ تلویزیون و اون شکاف ِ کوچیک، که من و مهناز میرفتیم توش، من یه طرفش مینشستم و مهناز یه طرفِ دیگه!

زیر زمینی که یه در از توی آشپزخونه داشت و یه در هم از توی حیاط...؛ زیر زمینی که بزرگ بود و سه تا اتاق داشت؛ اول ها یه چیزی هم بود که فکر کنم مال ِ نفت بود و پشتش مثل ِ تخته سیاه بود و من ذوق داشتم واسه اینکه روش چیزی بنویسم...؛  و یکی از اتاق هاش که بعدتر شده بود اتاق ِ خاله ملیحه و مهناز؛ چه شب هایی که تا دیروقت اونجا بودیم، من و خاله و مهناز...؛ ماه رمضونی که وقتی میومدیم بالا، سحر شده بود و سحری میخوردیم و نماز میخوندیم و میخوابیدیم...؛

و اما حیاط... حیاطی که واسه عروسی ِ مامانم، توش میز و صندلی چیدند، حیاطی که یه باغچه ی قشنگ، ابهّتِ خاصی بهش داده بود، حیاطی که چه درخت هایی رو که به خودش ندیده: سیب، گوجه سبز، انجیر، آلبالو، انار... چه گُل ها، و چه سبزی هایی که باباجونی و مامانجونی خودشون میکاشتند و جمع میکردند...؛ ما که هیچی، خود ِ این حیاط، چقـــدر خاطره داره از آدم های این خونه...؛ از شیطنت های دایی ها بگیر تا برف ِ بلند ِ زمستون ها، تا سرسبزی ِ بهار و سایه ی بزرگ ِ درختِ  انجیر تو روزهای داغ ِ تابستون...؛ و حتی بازی ِ ما نوه ها، دوچرخه سواری، رنگاوارنگه از همه رنگه، رنگِ قشنگه...، گُل های شمعدونی ِ نارنجی و قرمز ِ پَر پَر شده توی کاسه ی آب، سبزی شستن های مامانجونی توی حیاط... جیگر خوردن های دورهم ِ زمان ِ بچگی...؛  باغچه آب دادن ِ باباجونی عصرهای بهار و تابستون، بوی آب و نم، طی کشیدن ِ بهار خواب و لذت ِ چایی و میوه خوردنش...؛

 مهمون های عید،  قابلمه های شیرینی ِ خونگی ِ توی کابینت، و مایی که هِی وسط ِ بازی میرفتیم بهش ناخنک میزدیم و مامانجونی بهمون میگفت: گربه ی دوپا...؛  اومدن ِ مادر و بابابزرگ، وقت هایی که ما نیشابور بودیم...؛ عروسی ِ خاله منصوره، که توی چهار سالگی بغض کرده بودم که خاله ی منو نَبَرین...؛ خُنچه ی دایی مهدی، عروسی ِ دایی هادی، نامزدی ِ خاله ملیحه، بله برون و خداحافظی ِ مهناز...

                                    

خدا رو شکر، بی نهایت خدا رو شکر...

بالاخره زحماتشون به بار نشست و ساختمون تموم شد؛ یه آپارتمان ِ چهار طبقه، توی همون کوچه، اما سمت ِ چپ...، با چند متر فاصله از خونه ی خاطرات؛ آپارتمانی که بزرگه، همه ی امکانات رو داره، ناودونش خراب نیست، بارون که بیاد، جمع شدن ِ آب توی بهار خواب باعثِ زحمت ِ مامانجونی و باباجونی نمیشه که برن جارو بزنن، همه چیز تازه ست، جدیده، به روزه... همه ی اینا خوبه، اما...

حد اقل برای من یکی، اون خونه و اون همه خاطره، یه چیز ِ دیگه ست و یه چیز ِ دیگه خواهد موند...؛ به قول ِ معروف: فاصله ها هرگز ِ حریف ِ خاطره ها نمی شوند...؛

باباجونی و مامانجونی ِ عزیزم، "ان شاءالله" 120 سال، سلامت و پاینده باشید و بهترین اوقاتتون رو تو منزل ِ نو، کنار ِ هم سپری کنید.


* راست به چپ: من و مهناز...؛ 

** وای که چقدر گریه کردم با نوشتن ِ این پست...؛


...

یعدا نوشت: یا ابا صالح المـَهدی، آقا جان، مبارک باد سالروز ِ میلاد ِ پدر ِ بزرگوارتان

به کسانی که به دنبال ِ نـــور هستند، پیشنهاد میکنم در این طرح ِ پُر برکت شرکت کنند...؛ التماس دعا.


دسته بندی: حرف دل ، رد پای خاطره ،

توسط مینا خوجانی | چهارشنبه 8 بهمن 1393 | ساعت 05:27 ب.ظ | نظرها ()

                                            " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

              
                 
[http://www.aparat.com/v/mhDzl]

           

دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | سه شنبه 30 دی 1393 | ساعت 03:12 ب.ظ | نظرها ()

...
5
6
7
8
9
10
11
...
پیامبر ِ رحمت صلّی الله، می فرمایند:
" هر کس در کتابی یا نوشته ای، بر من صلوات بفرستد(یعنی صلوات را بنویسد)، تا نامِ من در آن کتاب هست، ملائکه برای او از درگاهِ حق، طلبِ آمرزش می کنند."
.
" الّلهمّ صَلِّ علی محمّد وَ آلِ محمّد
وَ عَجّل فَرَجَهُم "

دسته بندی ها

روز نگار
حرف دل
رد پای خاطره
تمنای وصال
حق و حقوق
از زبان حافظ
مُحرّم گونه
از بهترین ها
یه دور ِ همی ِ مَجازی

آرشیو مطالب

دی 1395
آذر 1395
آبان 1395
مهر 1395
شهریور 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
مرداد 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390

پیوندهای وب

گوشه نشین*
نشانی
برای خاطر آیه ها
بهار نارنج
آیه گرافی
سقاخانه
و ما ادراك...؟
تو فقط لیلی باش
فلسفه، حقوق و سه نقطه
من و چادرم، خاطره ها
پرنده ترین ماهی
قلم
شهر بی نامی
پاک نویس های یک مداد رنگی
روزگار وصل
هم از آفتاب
دانه سیب
پایگاه فرهنگی اجتماعی مصاف
رسن
در حیرت
اندر زِنامه
گلدان شمعدانی
اردیبهشت
تسنیم
یاران خراسانی
احسن الحال
و.. زندگی مشترک
گزارش یک زبان شناس
تسبیح
حوض خونه
این روزها...
دولتِ مَهدی عجّل الله تعالی فرجهُ الشریف
همنفس طلبه
ساعت به وقت دلتنگی
ترنم خیال
ابر و آفتاب
اَینَ بقیّة الله؟!؟!؟
سیده ...
سنجاقک
معصومانه
فوتبالیست کوچک
صندوق صبر(یادی از خورشید پشت ابر)
روشا نوری از بهشت
تو را نفس می کشم
وبلاگ شخصی احمد میری
نشر خوبی ها

آمار وب

تعداد کل مطالب:

بازدید امروز:

بازدید دیروز:

بازدید این ماه:

بازدید ماه قبل:

بازدید کلی وبلاگ:

بروز شده در



دانلود آهنگ جدید