تبلیغات
رواق

رواق

                               " بسم الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "


یادم باشه اگه یه روزی خدا بهم سعادت داد و "مـــادر" شدم، این شعر و شعرهای این چنینی رو یادم نره برای زمزمه کردن در ِ گوش ِ میوه ی دلــم :

کوچولو بچرخ، میچرخم  * دور علی میچرخم

قبله ی من همینه * امام اولینه

کوچولو بشین، میشینم * عشق علی ِ دینم

دشمنی با دشمناش *  حک شده روی سینه م

کوچولو پاشو، پامیشم * فدای مولا میشم

نوکر عاشقای ِ * حضرت زهرا میشم

کوچولو بایست، می ایستم * بدون که تنها نیستم

دست علی یارمه * خودش نگه دارمه

.....

یه دل دارم حیدریه * عاشق مولا علی ِ

من این دل و نداشتم * از تو بهشت برداشتم

خدا بهم عیدی داد * عشق مولا علی داد

علی وجود و هستیه * دشمن ظلم و پستیه

علی ندای بینواست * علی تجلی خداست

علی قرآنِ ناطقه * جدّ امام صادقه

رو دلامون نوشته * مولا علی و عشقه


دسته بندی: حرف دل ، از بهترین ها ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 24 مرداد 1394 | ساعت 04:19 ب.ظ | نظرها ()

                                   " بسم الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

         

یکی از حسرت های زندگیم اینه که کاش زودتر آیت الله بهجت رو میشناختم...؛

کاش زودتر نماز جماعتشون رو از تلویزیون میدیدم؛ همون که امام ِ جماعتی سالخورده با چهره ای نورانی نماز میخوندن و حال ِ عجیبی داشت نماز خوندنشون؛ و من اون موقع حتی اسمشون رو هم نمیدونستم!

الحق که " العبــد" بودند...؛ خوشا به  سعادتشون.


* دیدنش دیدن دارد...؛


دسته بندی: از بهترین ها ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 24 مرداد 1394 | ساعت 03:55 ب.ظ | نظرها ()

                                        " بسم الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "


بیا که تُرکِ فلک خوانِ روزه غارت کرد

هلال ِ عید به دور ِ قدح اشارت کرد

ثواب ِ روزه و حج ِ قبول آن کس بُرد

که خاکِ میکده ی عشق را زیارت کرد

....

با اینکه تو تمام ِ این یک ماه، میدونستم که ثانیه به ثانیه ش طلاست و باید قدرش رو بدونم، با اینکه برای یک روز بیشتر بودنش هم دعا کردم، اما شب ِ آخر که شد، سحر ِ آخر که شد... دلِ آدمیزاده دیگه....

و حالا ماه ِ مهمانی ِ خدا سر اومد و من باز دارم خاطره بازی میکنم! با دعای سحر، دعاهای بعد از نماز و دعای روزهای ماه ِ رمضان، با تواشیح ِ اسماء الحسنی، با ربّنا، با پخش ِ مستقیم ِ غروب ِ حرم ِ حضرتِ امیر، با خرما و زولبیا بامیه و نون پنیر سبزی...

با شب های قدر و دعای جوشن کبیر، با امید بستن به مغفرتِ بی نهایت ِ حضرتِ باری تعالی و قسم دادنش...؛ و حالا من موندم و کاسه ای آب، برای ریختن پشتِ سر ِ ماهِ خدا...

خدا رو شکر، الحمدُللهِ ربّ العالمین، که اجازه داد امسال هم مهمونش باشیم و کیف کنیم...؛

خدایا، به حق ِ فضل و رحمتت سلامتی عطا فرما و عمری که هر روز بیشتر از دیروز، و هر ماه ِ رمضان بهتر از ماه ِ رمضانِ قبل، راه و رسم ِ بندگی کردن رو بیاموزیم؛  الهی، با اینکه عالِم ترین و بینا ترین و شنواترین هستی، سعی کردیم در این ماه و روزها و شب های عزیزش، خالصانه ترین دعاها و نجواهامون رو به درگاهت بفرستیم، چون ایمان داریم که تو قادر ترین هستی و مهربان ترین.

" ربّنا لا تُزِغ قُلوبَنا بَعدَ اذ هَدَیتَنا وَ هَب لَنا مِن لَدُنکَ الرّحمة انّکَ انتَ الوَهّاب. "


عید ِ بزرگِ فطر، روز ِ بزرگداشت ِ فطرتِ خدایی ِ انسان ِ مسمان، بر شما عزیزان مــبـارک.


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 27 تیر 1394 | ساعت 04:50 ب.ظ | نظرها ()

                              " بسم الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

          

تو این چند ساله "ماه عسل" پای ثابتِ دم دمای افطار ِ خیلی ها شده؛ از همون سال ِ 86، به خاطر فضا، دکور، مهمون ها و اجرای متفاوتش، نگاه ِ خیلی ها رو کشوند سمت ِ شبکه سه؛ و هر سری کامل تر شد و بهتر و با اجرای هر سال پخته تر؛ سالِ 92 پیام دادم و گفتم کاش سال دیگه هم بیاین و بشکنین این سنّت ِ یک سال در میون اومدن رو... و خدا رو شکر پارسال و امسال هم عسلی شد ماهِ مون .

قصد کرده بودم در جواب ِ لاطائلاتی که بعضی ها به هم بافته بودند و نشانه گرفته بودند سمت این برنامه، یه جوابیه بنویسم؛ اما خدا خواست و ناخودآگاه، جوابیه ای نوشته نه، بلکه اجرا شد صدها برابر بزرگتر... و اون، همین طرح ِ محسنین بود که خدا رو شکر، هواخواه کم نداشت و نداره؛  فقط متعجبم که بعضی ها چطور ادعای مسلمانی دارند! و این طور راحت! در مورد ِ دیگران به قضاوت می نشینند و صحبت میکنند! شاید بهترین حرفی که میشه بهشون زد این باشه:  قبول باشه طاعاتتون...!

لازم دونستم به نوبه ی خودم، تشکر کنم از "ماه عسل"، تنها برنامه ای که برای دیدنش باید حتما جلوی تلویزیون بشینم...؛ و خدا قوت بگم به همه ی عواملش؛ "ان شاءالله" منتظر ِ ماه عسل ِ 95 خواهیم موند.

ماه ِ شما هم عسل.


دسته بندی: از بهترین ها ،

توسط مینا خوجانی | جمعه 26 تیر 1394 | ساعت 06:55 ب.ظ | نظرها ()

                              " بسم الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "
              

... اما معلوم نیست که این کسی را که این همه می ستاییم، کیست؟ چه می گوید؟ این مــَرد ی که ایمان ملتی را در این قرن های سخت و دشوار به خودش وقف کرده و ملت ما، سال های فراوان محبت او را به قیمت زندان ها و شکنجه ها در دل ِ خود مشتعل نگه داشته و نسل به نسل به بهای جان ِ خود به دستِ ما سپرده، و مــردی که این همه تجلیل می شود و این همه دل ها برایش می تپد و این همه عشق ها نثارش می گردد، کیست...؟

نمی دانم!!  این درد است.

چه، قبل از هر شعر، هر ستایش و هر تجلیل از عـلی علیه السلام، و حتی قبل از محبت ِ عـلـی، معرفتِ عــلی است که نیاز ِ زمانِ ما و جامعه ی ما است؛  عـلی اگر یک رهبر است، یک امام است و یک نجات بخش است، و مکتبِ او اگر روح ِ جامعه است، اگر راه ِ یک جامعه است و اگر نشان دهنده ی مقصد ِ حیات و کمالِ انسان است، در آشنایی ِ مکتب ِ او و آشنایی ِ شخصیت ِ اوست.

نهج البلاغه به اقرار ِ اغلب ِ دانشمندان و نویسندگان و ادبای حتی غیر ِ معاصر ِ شیعی ِ عرب، زیباترین متن ِ عرب است؛ سخنانی که از نظر ادبی در اوج ِ زیبایی، و از نظر فکر در عمق ِ بسیار، و از نظر اخلاق سرمشق و نمونه است؛ در آن عباراتی هست که هر خواننده ای اقرار می کند که در بشریت نظایر ِ این عبارات وجود ندارد؛ این عبارات و سخنان ِ عــلی است.

اما من معتقدم که از همه ی سخنانی که عــلی در مدتِ عمرش گفته است، جمله ای از همه رسا تر، بلیغ تر، زیبا تر، اثربخش تر و آموزنده تر وجود دارد و آن:   25 سال سکوت ِ عــلی است.

که خطاب به همه ی انسان ها است؛ انسان هایی که عــلی را می شناسند؛ 25 سال سکوت در نهایت ِ سختی و سنگینی برای یک انسان، آن هم نه یک انسان ِ گوشه گیر و راهب، یک انسان ِ فعال و اجتماعی؛ این سکوت، خود جمله ای است؛ یک سخن است.

خطاب ِ او به ماست و رسالت ِ ما نیز معلوم است:

شناختن ِ این درس ها،

خواندن ِ این سخنان،

و شنیدن ِ این سکوت ها...


قسمت هایی از کتاب ِ "علی تنهاست"، دکتر علی شریعتی.

** در این شبی که از هزار ماه بهتر است، اگر یادتان به من افتاد، التماس دعا.


دسته بندی: روز نگار ، از بهترین ها ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 18 تیر 1394 | ساعت 05:15 ب.ظ | نظرها ()

                                            " بسم الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "


روزه ی سکوت نگرفتم؛ اما گاهی نوشتن انگار میشه کوه کندن! حتی اگه کلی حرف تلنبار شده باشه...؛

گیج شدم؛ نمیدونم من با مینای شوخ و شنگ ِ بچگی چه نسبتی دارم؟! با مینای رویا پرداز ِ سالهای نوجوونی؟ با مینای با انگیزه ی سالهای دبیرستان و کنکور؟ با مینای با اعتماد به نفس ِ سالهای قبل؟...

نمیدونم کجاست اون دختری که همه ی خاطراتش رو می نوشت و از 18 اردیبهشتِ سال ِ 83 هم شروع کرد به هر شب نوشتن ِ روزمزّگی هاش؟ و هر سال این همه سررسید رو پُر می کرد و باز منتظر ِ سررسید ِ سال ِ جدید بود...؛ ولی دو سه ساله که سررسیدهام سفید و سفیدتر به آخر ِ سال می رسن! مثلا سررسید ِ امسالم، که سه ماه و 9 روز ازش گذشته، فقط یه شب یادداشت به خودش دیده و اون هم شب ِ هم نشینی با گنبد ِ فیروزه ای بود...؛

حتی متعجبم از خودم که چرا با وجود ِ بودن ِ وقت و حرف، اینطوری سکوت اختیار کردم!  با اینکه به قول ِ مهدیه که چند وقت قبل توی وبلاگش نوشته بود: "مینا همچنان می نویسد. چقدر خوب که اسیر شبکه های اجتماعی نشده..."، اسیر ِ این شبکه های اجتماعی ِ متنوع که هر چند وقت یک بار، این یکی به اون یکی ترجیح داده میشه! نشدم، اما نمیدونم چرا کاهل نویس! شدم...؛

کاهل نویس ِ ننوشتن از روزهای خادمی که 3 ماه و اندی ازش میگذره...؛ ننوشتن از تهران و میسّر شدن ِ دیدارها...؛ ننوشتن از شهدای غوّاصی که بعد از این همه سال، به خونه برگشتند...؛ ننوشتن از شروع ِ ماهِ زیبای خدا...؛ 

هر چند با تأخیر، اما نفس کشیدن در هوای پاک ِ شهرُ الله، و پیشاپیش ولادت ِ با سعادتِ کریم ِ اهل ِ بیت، امام حسن ِ مجتبی علیه السلام رو تبریک میگم خدمتتون. 

التماس دعا.



البته نباید از " حرف هایی برای نـگفتن و نـنوشتن " غافل شد!  احتمالا تعداد ِ این حرف ها خیلی بیشتره از حرف های قابل ِ گفتن؛ و این رو شاید بشه به عنوان ِ توجیه قبول کرد...؛


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | چهارشنبه 10 تیر 1394 | ساعت 01:39 ق.ظ | نظرها ()

                                  
                                    " بسم الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "            
                                
آقا سلام...

ببخشید که توی همچین شبی وقتتون رو می گیرم؛ میدونم هستند منتظرانی که "انتظار" رو معنا کردند و منتظر شدند؛ و مخصوصا توی این شب، شما رو دعوت می کنند به بزم ِ سرشار از مرام و معرفتشون؛ و خب، تو این میون، وضع ِ من ِ معلوم الحال مشخصه...؛ اما به قول ِ مرحوم آقاسی: مگه ما بَدا (بخونید من ِ بد) دل نداریم؟!

اجازه هست احوالِ تون رو بپرسم؟

اومدم از وضع ِ این روزها بنویسم و ناله کنم، بعد برسم به اینکه حالا شما با این همه، حال ِ تون خوبه؟ اصلا می تونه خوب باشه؟ می خواستم نتیجه گیری کنم که آیا این ها همه از علائم ِ آخر الزمان نیست آیا؟ و بعد بگم که پس چرا نمیاین؟ و یا بگم که آقا جسارتا، اصلا کجا میخواین بیاین؟!!!  بین ِ این همه تاریکی و جهالتی که انگار داره رجعت میکنه! اگه بیاین که باز هم مثل ِ الان تنها می مونین...؛ اون وقت باید نگران ِ سلامتی تون باشیم  و دشمنان ِ لعینی که از اول ِ اسلام تا به امروز هستند...؛  میخواستم بگم حداقل الان جاتون امن ِ...؛ خواستم از تنهایی تون بگم و دل بسوزونم که ای وای و فغان که هنوز 313 نفر پیدا نشدند که بشند یار ِ غار ِ شما، که ظهور نزدیک بشه و ظفر در راه باشه؛

اما دیدم نه، این حرف ها به من نیومده؛ من در جایگاهی نیستم که بخوام قضاوت کنم و به میل ِ خودم حکم صادر کنم؛ من ِ یه لا قَبا، اگه اگه اگه، بتونم یه ذره حواسم رو به اعمال و رفتار خودم بدم، تا بلکه کم کنم از این همه خطا و گناه و تقصیر، هنر کردم! به قول ِ شاعر: "عیب ِ کسان منگر و احسان خویش * دیده فرو بَر به گریبان ِ خویش"...؛ چرا خودم نه؟ از کجا معلوم من بدتر از کسانی نباشم که میخوام ازشون ایراد بگیرم؟ از کجا معلوم که اون ها بالاتر و بهتر و نزدیکتر نباشند؟... پس بهتره حواسم به کار ِ خودم باشه و روضه ی الکی نخونم...؛

"ان شاءالله" که خوب باشید؛ و کم کاری های ما (بخونید من) رو به بزرگواری ِ خودتون ببخشید؛

اصلش آقا غرض از مزاحمت، تبریک ِ میلادتون بود؛ همین پانزدهم ِ شعبانی که یک سال چشم می کشم بیاد و وقتی می رسه، به راحتی از دستش میدم! پارسال جمعه شد نیمه ی شعبان، و امسال چهارشنبه...؛ و خدا میدونه که شبی که گذشت و شبِ چهارشنبه و نیمه ی شعبان توأمان بود، چه خبر بوده مسجد ِ جمــکرانِ تون/جمــکرانِ مون؛

درسته که این روزها تحملِ ِ خیلی چیزها سخت شده، اما این سکه روی دیگه ای هم داره...؛ روی دیگه ش، عاشقان ِ دل باخته ی شما هستند که کوی و برزن رو چراغونی کردند و طاقِ نصرت ها برافراشتند و با اشک ِمخلوط از شادی و غم، پرچم های مزیّن به نام ِ مبارکتون رو نصب کردند و با جون و دل مایه گذاشتند برای جشن ِ میلادتون؛  روی دیگه ش، عاشقان و منتظرانی هستند که با هزار امید و آرزو، رو کردند به سوی جمــکران و با حضورشون هلهله برپا کردند؛ و روی دیگه ش، عاشقانی هستند که حتی در دور افتاده ترین نقطه ها، حال ِ شون متحوله این روز و شب، کسانی که ذکر ِ مدام و دعای قنوت ِشون حتی، دعای سلامتی و فرج ِ شماست...؛

پس به امید ِ فـــرج ِ هر چه زودتر ِتان، که عین ِ گشایش و برکت و نجات است.

یا محمّدُ یا علی، یا علیُّ یا محمّد، اِکفیانی فانّکُما کافیان، وانصُرانی فانّکُما ناصران، یا مــَولانا، یا صاحِبَ الزّمان، الغَوث الغَوث الغَوث، ادرکنی ادرکنی ادرکنی، السّاعة السّاعة السّاعة، العَجَل العَجَل العَجَل، یا ارحَمَ الرّاحمین، بحًقِّ محمّدٍ و آلهِ الطّاهرین.

 

                  " الّــــلهـــمّ عجّـــــــــل لـولـــــیـکـــ الفــــــــــــــــــــرج "


* میلاد ِ امام ِ زمان ِ مان، بر همگان، و خصوصا شما همراهان ِ نازنین  مــبـارک.


دسته بندی: روز نگار ، تمنای وصال ،

توسط مینا خوجانی | چهارشنبه 13 خرداد 1394 | ساعت 05:39 ق.ظ | نظرها ()

              

                                              " بسم الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

         

دقیقا هفته ی گذشته، مثل امشب، مثل همین ساعت، من توی بهشت بودم، مسجدی در بهشت...

و رو به روی اون گنبد ِ فیروزه ای ِ با عظمت، که پُر شده از "یا مَهدی ادرکنی"، و اون چهار تا گنبد ِ کوچکتر ِ سبز رنگ نشسته بودم و محو شده بودم و غرق شده بودم و فکر میکردم آیا تا صبح که اینجا هستم، میرسم همه ی حرفهامو بزنم؟...

نمیدونم، واقعا نمیدونم چرا این طور شیدای جمکرانم؟ به ظاهر یه مسجده با یه صحن، اما واسه من اونجا کعبه ی آماله، انگار که آرامش تزریق می کنند بهم، انگار که اون زمین با بقیه ی زمین های خدا فرق داره، انگار که نسیمِ ش از خود ِ بهشت می وزه، انگار که... اصلا چرا انگار؟!  وقتی اونجا توسط ِ امام ِ عصرمون انتخاب شده و به نام ِ خودشونه و یقین دارم که قدم به قدم، عطر آگین به قدوم ِ مبارکشون هست، وقتی یقین دارم که نگاه ِ آقا به همه ی زائرانشون هست، پس تعجبی نداره اگه با نگاه به قعر ِ اون چاه، دل ِ من هم خالی بشه، که آسمون و کوه های اطرافش حتی با آسمون و کوه های دیگه فرق بکنه، که وقتی در حال ِ وضو گرفتن، یه دفعه از توی آینه چشمم(که چند دقیقه ای دور شده) باز به اون گنبدِ  آبی بیفته، دلم  بلرزه...

نشستم و نگاه کردم و گوش کردم و حرف زدم و ...

گفتم آقا اینجا نمیتونم مثل ِ حرم ِ امام رضا هر وقت اراده کنم مشرّف بشم؛ آقا هزار کیلومتر راه اومدم، آقا کلی چشم کشیدم تا قسمتم شد، تا خدا خواست و شما اجازه دادین؛ آقا معترفم به روی سیاهم؛ ولی آقا شمایید آرام ِ دلم، شمایید امامم، شمایید صاحب ِ زمانم، آقا میدونم که میدونید، اما اومدم که زیارت کنم، بگم، التماس کنم، اصلا اومدم گدایی، تو رو خدا اجازه ندید دست ِ خالی از در ِ خونه تون برم؛ آقا دعاهای شما مستجابه، تو رو به بزرگی تون دعامون کنید؛ آقا جان، روسیاه ترین زائر ِ مسجدتون، مثل ِ همیشه، منتظر ِ یه نگاه ِ شماست...

قبل از اذان ِ صبح رفتم داخل ِ مسجد و بعد از اذان دوباره برگشتم بیرون، لحظه ها داشتند میگذشتند و حیف بود نگاهم چیز ِ دیگه ای رو ببینه؛ با خودم گفتم کاش همیشه وقتی که چشم باز میکنم، اول به این منظره ی بی نظیر روشن بشه و بعد چیزهای دیگه رو ببینه...

باد ِ نسبتا سردی میومد ولی دلنشین بود؛ هوا کم کم روشن میشد؛ هر چقدر منتظر شدم، دعای عهد از گلدسته ها پخش نشد! دعا رو از توی گوشیم باز کردم و با صدای جناب ِ فرهمند همراه شدم...

تا جایی که تونستم، ریه هامو پُر کردم از هوای جمکران؛ تا جایی که تونستم، از شیشه عقب ِ تاکسی برگشتم و نگاه کردم؛ خواستم تا جایی که میشه، نی نی ِ چشم هام شکل ِ یه گنبد ِ آبی بشه...

و چه سخت بود لحظه های وداع...

خدایا، بی نهایت ممنون و شُکر، که اجازه دادی بر بار ِ دیگر زیارت ِ حرم ِ حضرتِ دختر، کریمه ی اهل ِ بیت، خانم فاطمه معصومه سلام الله علیها،  و یک شب ِ دیگر عشق، در مسجد ِ مقدس ِ جمــکران... .


                  " الــّــلهـــمّ عجّــــــــــــــــــــــل لولــــــــیــک الفـــــــــــــــــــــــــرج "


* نا گفته نماند که ماه، ماه ِ شعبان المعظم بود و روز ِ ولادتِ حضرت ابوالفضل و شب ِ میلاد ِ حضرت ِ سید الساجدین علیهما سلام.

** مــبارکتان باد این ایـام ِ فرخنـده.


دسته بندی: روز نگار ، تمنای وصال ،

توسط مینا خوجانی | یکشنبه 10 خرداد 1394 | ساعت 02:26 ق.ظ | نظرها ()

                   " بسم الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "


ای نامت از دل و جان، در همه جا، به هر زبان، جاری

عطر پاک نفَست سبز و رها، از آسمان جاری

نور یادت همه شب در دل ما، چو کهکشان جاری

تو نسیم خوش نفسی، من کویر خار و خسَم

گر به فریادم نرسی، من چو مرغی در قفسَم

تو با منی اما، من از خودم دورم

چو قطره از دریا، من از تو مهجورم

با یادت ای بهشت من، آتش دوزخ کجاست؟!

عشق تو در سرشت من، با دل و جان آشناست

چگونه فـــریـادت نزنم؟!!!!!

چرا دم از یــادت نزنم؟!!!!!

در اوج تـنــــــــهاییــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اگر زمین ویرانه شود،

جهان همه بیگانه شود،

تـــــــویی که با مایی....

 

* خــدایا......... خودت که میدونی، چینی ِ بند زده ام؛  التماس میکنم لطفا ببخش و نخواه و نذار دوباره بشکنم... .


** تسلیتِ سالروز ِ شهادت ِ باب الحوائج، حضرت امام موسی کاظم علیه السلام بر ولی نعمتِ مان حضرتِ رضا، کریمه اهل بیتِ مان حضرت معصومه،صاحب ِ عصرمان حضرتِ مَهــدی،  و بر شما.


دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | چهارشنبه 23 اردیبهشت 1394 | ساعت 04:33 ب.ظ | نظرها ()

                                " بسم الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

             

از مدتی قبل تصمیم گرفته بودم که برم حرفامو بزنم، اگه شده یه جمله، ولی به زبون بیارم... التماس کنم...؛

به دلم افتاد که منم سه شنبه شب برم یه جای خوب...؛ و وقتی یه ساعت و نیم، تا قطعه ای از بهشت فاصله داشته باشی، چه جایی بهتر از اونجا؟ ماه ِ رجب هم که هست...؛

تقویم رو که نگاه کردم، یه مناسبت ِ جالب دیدم که مصمم تر شدم؛ و اون، شب ِ میلاد ِ دردانه ی حضرت ِ ثامن، آقا امام جواد علیه السلام بود؛ همون کسی که میگن اگه آقا رو به جان ِ "جواد ِ "شون قسم بدی، دستِ خالی برنمیگردی...؛

و  بی نهایت خدا رو شکر، که سهم ِ من شد:

رسیدن به غروب ِ گنبد و گلدسته های طلایی ِ  حرم ِحضرت ِ ولی نعمت، شنیدن ِ دقایقی از نقاره ی شب ِ میلاد،  زیارت و کلی حرف و دعا، رواق ِ دار الحجة، شد دعای توسل رو به روی گنبد، شد نماز ِ صبح ِ رو به روی پنجره ی فولاد به امامت ِ آقای راشد یزدی، شد نقاره ی قبل از طلوع آفتاب... و در اصل، خدا و خود ِ امام رضا علیه السلام میدونن که سهم ِ من چی شد و چه چیزی تونستم بگیرم...؛

این حرفها رو نزدم که خدای نکرده دل ِ کسی بسوزه که هوای زیارت داره و موقعیتش رو نه؛ زدم که بگم حتی از همون اولی که پا گذاشتم به صحن ِ جامع ِ رضوی و خواستم اذن ِ دخول بخونم، گفتم خدایا شکرت که باز هم سعادت نصیبم شد برای مشرّف شدن، که من نالایقم و خیلی از بنده های خوب و مشتاقت اما، در آرزوی یک بار زیارتند... که الهی هر چه زودتر قسمتِ شون بشه.

در این سه شنبه شب ِ زیارت، هر چند قابل و لایق نیستم، اما دعاگوی دوستان و عزیزان بودم؛ امید که پذیرفته باشند...؛

دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 10 اردیبهشت 1394 | ساعت 04:58 ب.ظ | نظرها ()

                                " بسم الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

بعضی ها؛ شبیه یک انجیر رسیده می مانند،

که یکهو، از آسمان می افتند در دامن ِ رنگ و وارنگ ِ زندگی ات

آن قدر بی هوا، که نمی دانی چه شد، چگونه شد...

اصلا خودت را می زنی به کوچه ی علی چپ

و از بودنش لذت می برَی...

 

بعضی ها؛ شبیه ِ عطر ِ بهار نارنج هستند؛

در کوچه پس کوچه های پیچ در پیچ ِ دلت

نفس می کشی... آنقدر عمیق

که عطر ِ بودن ِ شان را تا آخرین ثانیه ی عمرت

در ریه هایت ذخیره کنی...

 

بعضی ها؛ شبیه ِ ماهی ِ قرمز ِ کوچکی هستند،

که افتاده اند در تُنگِ  بلورین ِ روزگارت

جان َ ت را با جان و دل در هوایِ شان

 تازه می کنی...


بعضی ها...
اصلا چرا باید از در و دیوار مثال بزنیم؟!
بعضی ها؛ آرامش مطلقند...
لبخندشان، تلألو برق چشمان ِشان
صدای آرام ِ شان
اصلِ کار، طپش ِ قلبـــ ـشان

انگار که یک دنیا آرامش را به رگ و ریشه ات تزریق می کند
و آنقدر عزیزند، آن قدر بکرند
که دلت نمی آید حتی یک انگشتت هم بخورد بهشان

می ترسی تمام شوند و تو بمانی و یک دنیا حسرت

بعضی ها؛ بودن ِ شان... همین ساده بودن ِ شان،

همین نفس کشیدن ِ شان

یک عالمه لبخند می نشاند گوشه لب ِ مان

اصلا خدا جان،

در خلقت ِ بعضی ها؛ انگار سنگ ِ تمام گذاشته ای...

سایه شان کم نشود از روزگارمان. 

" نا شناس "


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 10 اردیبهشت 1394 | ساعت 03:59 ق.ظ | نظرها ()

                                        " بسم الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

         

علی ِ عزیزم ؛

خیلی خوشحال و شاکرم، که امروز صبح، دَه ساله شدی...

خیلی خوشحال و شاکرم، که خدای مهربون، داداش ِ به این خوبی بهم داده؛ یه پسر ِ مؤدب، باهوش، مهربون و احساساتی؛ که الهی خدا خودش نگهدارت باشه.

خیلی خوشحال و شاکرم، که هستی و حتی با این همه اختلاف سن، واسه م مثل یه دوست ِ خوبی...

علی جان، از ته ِ ته ِ ته ِ دلم و با همه ی وجودم، از خدا میخوام که زیر سایه ی مامان و بابای عزیز تر از جان ِمون، در پناهِ دعای صاحب ِ نام ِت، "حضرت ِ مولا علی" و توجهات ِ خاصه ی امام ِ زمان ِمون،  120 سال، زنده باشی و همواره، یاد ِ خداوند ِ بزرگ، سلامتی، شادی، موفقیت و کامیابی، قرین ِ لحظه لحظه های زندگیت باشه.

داداش ِ خوب و نازنینم، تـولـدت هــزاران بـار مــبـارک





یه مادر ِ عزیز و مهربان، که بنده دورادور، خیلی بهشون ارادت دارم، یه مقدار کسالت دارند؛ ممنون میشم با نفَس های حق ِتون برای بهبودی ِ کامل ِشون دعا بفرمایید.


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 5 اردیبهشت 1394 | ساعت 05:10 ب.ظ | نظرها ()

                               " بسم الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

سلام، و خدا رو شکر علی کلّ ِ حال...

که دوستانی دارم بهتر از آب ِ روان، چه واقعی، چه مَجازی؛ که من برای کسانی که شناختم و دوستشان دارم، مرزی قائل نیستم...

ببخشید که تو این مدت، هم میشه گفت وقت نکردم، و هم شاید یه مقدار تنبلی بوده باشه، دلیل ِ ننوشتنم؛ خدا رو شکر حرف زیاد بوده و هست برای گفتن (منهای حرفهایی برای نگفتن) :

از خوشحالی عجیب و غریبم با دیدن ِ سریال ِ " زی زی گولو "، که هر روز غروب از شبکه آی فیلم پخش میشه و منو میبَره به سالهای دبستان و عشقی که به این سریال داشتم که باعث شده حتی بعضی جمله هاش رو هم یادم بمونه...؛ زی زی گولویی که با دیدن ِ قسمت ِ آخرش، رفتم تو اتاق و زدم زیر گریه...؛

از خبری که حدودا دو هفته پیش توی سایت اداره ارشاد خوندم و ناراحتم کرد؛ خبری که از کوچ ِ ابدی ِ پیشکسوت ِ سنتور نواز ِ نیشابوری، یار ِ دبستانی ِ استاد پرویز مشکاتیان حکایت میکرد...؛ استاد محمد جوادیان صراف، کسی که دو سال (ترم ِ) اول ِ آموزش سنتور رو در خدمت ِ ایشون بودم؛ و ایشون بودن که الفبای موسیقی و سنتور رو به من آموختند...؛ روحشون شاد و یادشون گرامی.

از روز ِ بزرگداشت ِ عطار ِ نیشابوری، و هوای بهاری ِ یک عصر ِ دلپذیر در باغ ِ آرامگاهش؛

از اینکه به دلایلی، دیگه دفتر نشریه (سرکار) نِمیرم...؛ و اصلا برای این سرکار رفتن، من کلی حرف دارم که به قول ِ ادیبان: در این مُقال نمی گنجد!

 از اینکه بهار که هست، و اردیبهشت، ماه ِ بهشتی ِمن  هم که "الحمدُلله" از راه رسیده؛ جا داره که خیر مقدم عرض کنم خدمتشون؛

و همچنین از امشب... از " لیلةُ الرّغائب"... از دعاها، آروزها، از در ِ باز ِ رحمت ِ خدا و... خدایا شکرت.

 

"ان شاءالله" به امید خدا، بیشتر خواهم نوشت از حرف هایی که به "رواق" تعلق دارند...؛

التماس دعا.


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 3 اردیبهشت 1394 | ساعت 05:09 ب.ظ | نظرها ()

                                                " بسم الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

                

یا فاطمة الزّهرا، مــددی...

خیلی کوچیک بودم، قبل از 4 سالگی، که این پوستر روی دیوار اتاقمون جایی داشت برای خودش؛ فکر کنم اون وقتها هم همین نظر رو داشتم، این که فکر میکنم مادر ِ توی این عکس، شبیه ِ شماست...؛

سه سال و دَه ماهم بود...؛ یادمه که رفتی بیمارستان و لیلا به دنیا اومد؛ یادمه که منم فرداش اومدم ملاقات؛

یادمه که با بچه ها توی کوچه بازی میکردم و وقتی با عاطفه دعوام میشد، زود میومدم صدات میکردم که پشتم در بیای و ازم حمایت کنی؛

یادمه قبل از مدرسه، من و بردی مهد کودک و من اما، نخواستم که بمونم و عطاش رو به لقاش بخشیدم...؛

یادمه روز اولی که کلاس اولی شده بودم، کمک کردی لباس فرم هایی رو که همه ی سالها با دستهای هنرمندت میدوختی، پوشیدم و من و از زیر قرآن رد کردی و رسوندی مدرسه؛ یادمه که وقتی تنها شدم، گریه میکردم توی حیاط...؛

یادمه اسباب بازی هامون رو چقـــدر با سلیقه، زده بودی به دیوار اتاقمون، که هنوز که هنوزه، تو ذهن هم بازی ها و اطرافیانمون هست...؛

یادمه نماز خوندن رو بهم یاد دادی و سفارش کردی بعد از نماز، تسبیحات حضرت فاطمه، دعای فرج و آیة الکرسی رو بخونم؛ سفارشی که هنوز هم با من هست خدا رو شکر...؛

یادمه وقتی 10-11 ساله بودم و تصادف کردم، چند شب تا صبح، بالای سرم بودی؛ یادمه وقتی داشتن من و میبُردن واسه سی تی اسکن، با اضطراب پشت در اتاق وایستاده بودی، یادمه مثل همیشه، دوست داشتم یه سَره کنارم باشی...؛

یادمه از همون اول، همه به چشم یه خانم "هنرمند" بهت نگاه میکردن؛ استادی که هنر خیاطی رو از مامانجونی ِ نازنین یاد گرفتی و بعدها پرورشش دادی...؛

یادمه با وجود حضور من و لیلا، و در کنار خانه داری، دَرسِت رو که به خاطر ازدواج، نیمه تموم مونده بود، با عزم و اراده ی مثال زدنی تموم کردی؛ حتی خیلی هاش رو غیر حضوری؛ یادمه وقتهایی که من بعد از ظهری بودم، لیلا رو با خودت میبُردی سر کلاس؛ یادمه که بابا بهت میگفت: خلیل حسن خلیل؛(شخصیت اولِ سریالی که همون وقتها پخش میشد و بسیار درس خوان و کوشا بود.)

یادمه وقتی که اومدیم نیشابور، چقدر زحمت کشیدی برای پیدا کردن خونه و رسیدگی به بقیه کارها؛ (چون بابا کرج بود و ما اومدیم که کارها رو زودتر انجام بدیم.)

یادمه کلی تلاش کردی و زحمت کشیدی و خدا رو شکر، بالاخره آموزشگاه خیاطی رو تأسیس کردی، آموزشگاه خیاطی نوجامه...

یادمه وقتی علی میخواست به دنیا بیاد؛ و اون وقت من بودم که کلی نگران حالت بودم...؛ یادمه روزی که به دنیا اومد و با خودش صفا و برکت رو به همراه آورد، آزمون آزمایشی داشتم که نفهمیدم چیکار کردم...؛

همه ی این سالها، همه ی این روز و شب ها رو یادمه...؛ که بی نهایت زحمت کشیدی و تمام همّ و غمت رو گذاشتی برای ما، من و لیلا و علی...؛ یادمه به هر جایی که رسیدم، از زحمات شماست، یادمه همیشه و در همه مراحل کنارم بودی...؛ به تصمیماتم، حتی اگه اشتباه بوده، احترام گذاشتی؛ میدونم که همیشه نگرانم و نگرانمون هستی؛ میدونم که خیلی زیاد اذیتت کردم...؛ میدونم اونی نشدم که انتظار داشتی... و معذرت میخوام؛

عزیز، مهربون، نازنین، گُل، و... همه ی این صفت ها کمه برای بعد از اسم ِ قشنگت...؛ به همین دلیل، "عزیز تر از جانم" خطابت میکنم که شاید ذره ای از ژرفای محبت و عشقت در دلم رو بتونه بیان کنه...؛ مامان ِ عزیز تر از جانم، ازت تقاضا میکنم که ببخشی تمام بدی ها و کج خلقی هام رو؛ و خواهش میکنم هیچ وقت ِ هیچ وقت، من و از دعای خیرت محروم نکن، چون میدونم که اگه قرار باشه به جایی برسم، کلیدش همین دعاهایی هست که دست ِ شماست...؛

مامان ِ معصومم، مامان معصومه ی من، میدونی که رنگ ِ سفید ِ زندگی و دنیای من هستی؟ میدونی که چراغ ِ خونه مونی؟ میدونی که جونم به جونت بنده؟ میدونی که چــــــــــــــــقدر دوستت دارم؟  الحَمدُللهِ ربّ العالَمین .

ولادت ِ بهترین مادر جهان ِ هستی، حضرت ِ فاطمه ی زهرا، و روزی که خاص و ویژه ی خودت هست رو تبریک میگم؛ "ان شاءالله" به حق ِ صاحب این روز، 120 سال زنده باشی و سایه ی پُر مِهرت، همراه ِ بابای عزیز، سلامت و شاد بر سرمون مستدام باشه؛

مامانجونی نازنینم، خیلی خیلی دوستتون دارم؛ شما هم "ان شاءالله" در کنار باباجونی ِ عزیز، 120 سال سلامت و پاینده باشید و بتابید و نور ببخشید؛ روزتون مبارک.

و اما مادر ِ قشنگم**...، حیف که رفتی، رفتی و لذت ِ لمس ِ آغوشت، و لذت ِ حسّ ِ مهربونی های بی اندازه ت رو از  من گرفتی...؛ رفتی اما، میدونم که هستی، هستی و میدونی که چقدر دلتنگت هستم...؛ روزت مبارک، "ان شاءالله" صاحب ِ این روز و و صاحب ِ اسمت، شفیعت باشن؛ لطفا برای ما هم دعا کن.

...

ای دختر آفتاب، ای همسر ماه               ای مِهر ِ تو را ستاره ها خاطرخواه

این ذرّه به سایه تو آورده پناه                     یا فاطمه، اشفعی لَنا عند الله

یا ابا صالح، شادی هایتان پاینده باشد الهی، کاش روزی برسد که به حضورتان مشرّف شویم و چهره ی دلربا و خندان ِ شما، قند آب کند در دلِ مان، آن وقت است که جشنمان جشن خواهد بود در حرم ِ امن ِ حضرت ِ مــادر...؛

                                      " الّـلـهمّ عجّــــل لولیـک الفــــرج "


* ولادتِ  با سر سعادتِ یگانه دختِ بزرگوار  ِ حضرت ِ خاتم، بر همه ی دوستان و همراهان ِ عزیزم مبارک؛

** مـــادر، مامان ِ بابام هستند(بودند...) که سال 80، به رحمت ِ خدا رفتند.


دسته بندی: روز نگار ، تمنای وصال ،

توسط مینا خوجانی | جمعه 21 فروردین 1394 | ساعت 03:35 ق.ظ | نظرها ()

...
5
6
7
8
9
10
11
...
پیامبر ِ رحمت صلّی الله، می فرمایند:
" هر کس در کتابی یا نوشته ای، بر من صلوات بفرستد(یعنی صلوات را بنویسد)، تا نامِ من در آن کتاب هست، ملائکه برای او از درگاهِ حق، طلبِ آمرزش می کنند."
.
" الّلهمّ صَلِّ علی محمّد وَ آلِ محمّد
وَ عَجّل فَرَجَهُم "

دسته بندی ها

روز نگار
حرف دل
رد پای خاطره
تمنای وصال
حق و حقوق
از زبان حافظ
مُحرّم گونه
از بهترین ها
یه دور ِ همی ِ مَجازی

آرشیو مطالب

خرداد 1396
اردیبهشت 1396
فروردین 1396
اسفند 1395
بهمن 1395
دی 1395
آذر 1395
آبان 1395
مهر 1395
شهریور 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
مرداد 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391

پیوندهای وب

گوشه نشین*
نشانی
برای خاطر آیه ها
بهار نارنج
آیه گرافی
سقاخانه
و ما ادراك...؟
تو فقط لیلی باش
فلسفه، حقوق و سه نقطه
من و چادرم، خاطره ها
پرنده ترین ماهی
قلم
شهر بی نامی
پاک نویس های یک مداد رنگی
روزگار وصل
هم از آفتاب
دانه سیب
پایگاه فرهنگی اجتماعی مصاف
رسن
در حیرت
اندر زِنامه
گلدان شمعدانی
اردیبهشت
تسنیم
یاران خراسانی
احسن الحال
و.. زندگی مشترک
گزارش یک زبان شناس
تسبیح
حوض خونه
این روزها...
دولتِ مَهدی عجّل الله تعالی فرجهُ الشریف
همنفس طلبه
ساعت به وقت دلتنگی
ترنم خیال
ابر و آفتاب
اَینَ بقیّة الله؟!؟!؟
سیده ...
سنجاقک
معصومانه
فوتبالیست کوچک
صندوق صبر(یادی از خورشید پشت ابر)
روشا نوری از بهشت
تو را نفس می کشم
وبلاگ شخصی احمد میری
نشر خوبی ها

آمار وب

تعداد کل مطالب:

بازدید امروز:

بازدید دیروز:

بازدید این ماه:

بازدید ماه قبل:

بازدید کلی وبلاگ:

بروز شده در