تبلیغات
رواق

رواق

                                       " بسم ِ الله الرّحمن ِ الرّحیم"

احساس میکنم نفسم بالا نمیاد! چند دقیقه پیش با خودم گفتم شاید سکته کنم؛ قلبی، مغزی، یا هر دو....؛ حتی اشهدم رو هم خوندم... 
اگه گوشی الهه درست بود، حداقل به اون اس ام اس میدادم و می گفتم که دارم خفه میشم؛ هرچند که نصف شبه... 
این احوال، و این حرفهایی که همه ش دارن از چشمام می بارن، انقدر سنگینی کردند تا مجبور شدم بلند شم و مودم و که خاموش کرده بودم روشن کنم و لااقل اینجا چند کلمه بنویسم، توی "رواق"ی که از اول قرار بوده "خود ِخودم" باشه و تو این 4 سال، همچین احوالی ازم ندیده...؛ 
یه اتاق تاریک بدون پنجره، گاهی صدای باد و چند قطره بارون، دلِ شب، و این من ِ بی من، و حال نزاری که مجبورم کرد با گوشی پست بذارم... 
نمیدونم چی نوشتم اصلا! ببخشید...


بعد نوشت:  نفس کشیدن اگر خود، نشان ِ زندگی است         به دوستان برسان: زنده ام، ملالی نیست!


* خدای خوبم، من که گفته بودم بهت، همین جا، تو همین "رواق"، 29 مرداد، گفتم: " اگر... می شکند شکستنی...؛"  یا 23 اردیبهشت، نوشتم: "خدایا، خودت که میدونی، چینی ِ بند زده ام؛ التماس میکنم لطفا ببخش و نخواه و نذار دوباره بشکنم...؛"   چینی ِ بند زده ای که دوباره شکسته باشه رو که دیگه بند نمی زنن... می زنن؟! 

دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 9 آبان 1394 | ساعت 02:29 ق.ظ | نظرها ()

                              "  بسم اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم "

چه تنگنای سختی ست!

یک انسان

 یا باید بماند

 یا برود !

و این دو... هر دو

اکنون

برایم از معنی

تهی شده است

و دریغ، که راه سومی هم نیست...؛

"دکتر علی شریعتی"

 .....

شاید توقع ِ زیادی داشتم که هنوز منتظر بودم ببینم اون دم ِ غروب ِ شهریور، که من تو پشت بوم نشسته بودم، و ماه ِ نقره ای، نصف ِ قرص ِ کامل بود انگار، به چشم ِ یه نفر ِ دیگه، یه جای دیگه، توی حیاط یا کنار پنجره، خورد یا نه؟ ...

شاید توقع ِ زیادی داشتم که هنوز منتظر بودم شعرهای بیشتری حفظ کنم؛ مثلا شعرهای مولانا هم...؛

شاید توقع ِ زیادی داشتم که هنوز منتظر بودم عکس یه باغ رو ببینم...؛ باغی که بالاخره نفهمیدم درخت میوه هم داره؟...

شاید توقع زیادی داشتم که هنوز منتظر بودم ببینم انگشت های زخمی التیام پیدا کردند؟...

شاید توقع زیادی داشتم که هنوز منتظر بودم فصل ِ "یه عالمه حرف" از راه برسه...؛

شاید توقع ِ زیادی داشتم که منتظر ِ فقط یک روز مرخصی بودم...؛

شاید توقع ِ زیادی داشتم که...

میدونم؛ من پر توقع بودم...؛ 

 

 همیشه خدا رو شکر؛ ولی حس میکنم دارم تحلیل میرم...؛


 

* ته ِگلوی شما هم این همه داغ میشه؟! ...


دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | سه شنبه 5 آبان 1394 | ساعت 03:10 ب.ظ | نظرها ()

                         "بسم اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم"

       

مستان همه افتاده و ساقی نمانده

یک گل برای باغبان باقی نمانده...

صحرا همه گلگون شده،

هر بلبلی دلخون شده

مظلوم حسینم، مظلوم حسینم

دور ِ حرم دویده ام، صفا و مروه دیده ام

هیچ کجا برای من،

کرب و بلا نمی شود...

.....

یا اباعبدالله، فضا و هوای این روزها و شب ها خیلی سنگین است؛ غم می چکد ازش...

از دل من که خبر داشتید، لااقل از 40 روز قبل از شروع ِ محرّم الحرام...؛ اما دلَ م که هیچ، خودم و عزیزانم به فدای شما و عزیزان ِ تان...

وقتی به حضرت ِ امیر، به شما، به حضرتِ ابوالفضل ماه ِ بنی هاشم، به شاهزاده علی اکبر، به طفل ِ کربلا حضرتِ علی اصغر، به رقیه بانو و حضرتِ زینب حضرتِ صبر، فکر میکنم، وقتی غریبی ها و غم هایتان را تصور میکنم، وقتی تنهایی هایتان را به یاد می آورم...

این همه بزرگ باشی، این همه عالِم باشی، این همه خدایی باشی، این همه رهبر باشی و اینقدر تنها و در اقلیت؟! اصلا انگار خواست ِ خداست برای خاندان ِ مطهّر ِ شما از همان صدر ِ اسلام و سختی های حضرتِ رسول، تا درد و دل های حضرت ِ علی علیه السلام با چاه... تا همین امروز، تا همین امروز و روزگار ِ ما؛ روزگاری که شیعیانش ما هستیم و مولای ِمان امام ِ غایبی که نمیدانم دل ِ شان چقدر خون است از دستِ مان...؛ از این همه رسم ِ جاهلی که هنوز سفت و سخت چسبیده به گوشه کنار ِ زندگی هایمان و آن وقت اگر خوب باشیم، تازه ادعای مسلمانی و شیعه بودن هم داریم!

عده ای به اصطلاح روشنفکر! حتی دارند تلاش میکنند چیزی از هیئت ها و نذورات و دستگاه ِ شما باقی نماند به بهانه های رنگارنگ و پوشیده در زرورق  ِ دلسوزی و محبت!

آخ که دلَ م دارد می ترکد...

دعایمان کنید امام حسینم، دعایم کنید؛ به حق ِ اشک های واقعی و روضه های پُر سوز و شور و شعور و عزاداری هایی که هر سال میخواهد ما را نزدیک تر کند به مسیر ِ شما، که هی یادمان بیاورد خیلی چیزها را؛ و یادمان بیاورد که هنوز هم صدای "هَل مِن ناصرٍ یَنصُرُنی" به گوش می رسد...

وَ لا جَعَلَهُ اللهُ آخِر َ العَهد ِ مِنّی لِزیارَتِکُم،

السّلامُ علی الحُسین

و علی علیّ بن ِ الحُسین

و علی اولاد ِ الحُسین

و علی اصحاب ِ الحُسین علیهم السّلام.

 

تسلیت یا صاحبَ الزّمان، تسلیت مَهـدی جان...


دسته بندی: مُحرّم گونه ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 30 مهر 1394 | ساعت 07:29 ب.ظ | نظرها ()

                        " بسم ِ اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم "


شب نا آروم بخوابی و بعد از مدتها، انگار تو خواب و بیداری باشی...

روز که شد، سرت رو گرم کنی به گردگیری و جارو و غذا پختن، که نَشینی یه جا فکر کنی...؛ و بعد، انگار یه چیزی آوار بشه نه روی سرت، رو همه ی وجودت؛ و باز بعد از مدتهای مدید، لال مونی بگیری و دوست داشته باشی که با هیچ کس حرف نزنی...؛

تـهِ گلوت هِی داغ بشه و هِی قورتش بدی؛ فرصت و غنیمت بشماری و تا چشم ِ بقیه رو دور دیدی، اجازه بدی که چشمات ببارن...؛

از کسانی که توقع داشتی، گله کنی و بگی آره، میدونم؛ انقدر روسیاه بودم و نالایق، که قابل ِ دعا و وساطت و شفاعتِ شماها نبودم...؛

بعد بیای کامپیوتر و روشن کنی؛ اول از همه چشمت بیفته به دسته گُلی که خیلی وقته پس زمینه ی کامپیوتره؛ بعد بری چند تا عکس رو که تو پوشه ی "مینا" سیو کردی ببینی و لبخند بزنی؛

بعد بری تو صفحه ی میهن بلاگ و مطالبت رو ورق بزنی و برگردی عقب، عقب و عقب تر...

خودت هم تعجب کنی! این همه پست؟!

تشکر،  از یافته های دلم،  پنجمین جمعه،  دریا و من،  ماه و ماهی،  در ِ گوشی های حضرتِ حافظ،  همّتم بدرقه ی راه کن ای طایر قدس،  گفتن نمی توانم،  اَلا بذکر ِ الله تطمَئنُّ القلوب،  اتّفاق،  در هوای تو،  ظرف ِ دل،  که در این کوره ی احساس مذابت نکنم،  تو را من چشم در راهم،  بهانه ی یک شب ِ مهتابی،  بدون ِ عنوان،  دلم و گره زدم به پنجره ت،  چگونه فریادت نزنم؟!  بزنم یا نزنم؟ حضرتِ همسایه،  که یکی هست و هیچ نیست جز او،  میشه شاهی کنی؟  یک تیر و چند نشان،  اهلی می کنی مرا؟ السّلامُ علیک ایّها القائمُ المُنتَظَر،  و حتی خواهرانه،

همگی نشونه ای بی نشونه دارن از احوالاتی مشترک...؛ و همگی با دل نوشته شدن...؛

یه جا از خودت بدت بیاد که عنان ِ زندگیت رو سپردی دست ِ دل و احساساتت، و یه جای دیگه حق بدی به خودت به دلایل ِ نگفتنی...؛

با الهه بحث کنی تو اس ام اس هات و هر چی میگه تو جوابشو بدی، نا امید حرف بزنی، نا امید از دنیا، زندگی و آینده...؛ و بالاخره ساعتِ 1.39 دقیقه شب،  وقتی میخونی نوشته: خوش به حال ِ .... ، حتی با همون یه کلمه هم منقلب میشی و دیگه جواب ِ اس ام اس نِمیدی...؛

در نهایت، در حالی که این داغی ِ لعنتی هنوز دست از سر ِ گلوت برنداشته، این پُست رو مینویسی، یه پست ِ نا آروم...؛  و خودت رو به خدایی میسپاری که میدونی اگه میخواست، میشد؛ خدایی که تو بنده شی و باید تسلیم ِ امرش باشی، خدایی که کارهاش چون و چرا نداره؛

و خوب میدونی که وقتی شکستی و دلت گرفته و به اندازه ی دنیا بُغض داری، هیچ آغوشی گرم تر و مهربان تر از آغوش ِ خدا نیست...؛ خدایا جسارت هام و ببخش و من و تو آغوشت بگیر و هر چه بیشتر، صبر عطا فرما که: وَ تَواصَوا بالصّبر .



بعد نوشت:  

* دستِ  آن کودک که ول شد در شلوغی ِ خیابان ها،  طعم ِ آن دستم...

** کلماتی بفرست که خلاصم کند از دلتنگی،  که منوّر بزند در روحم،  مین ِ خنثی شده را هیچ امیدی به عوض کردن ِ این منظره نیست، کلماتی بفرست که به اندازه ی خمپاره تکانم بدهد،  که به موج ِ تـو دچارم بکند،  که شهید ِ تـو شوم...

"سید علی میر افضلی"


دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 25 مهر 1394 | ساعت 02:14 ق.ظ | نظرها ()

                                 " بسم ِ اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم "

 

امروز که داشتم لباس های شسته شده رو تا میکردم که بذارم تو کشوهای دراور، طبق معمول، لباس های هر کسی رو یه جایی روی هم میچیدم؛

همه ی لباس ها رو تا کردم؛ ستون ِ لباس های لیلا خیلی کوتاه بود، فقط به اندازه ی یه تی شرت؛ بعد یاد ِ این افتادم که چند ساله! که این طوری شده...؛ لیلا رسما از سال ِ 88 که دانشجو شد، زیاد تو خونه مون نبوده؛ (به جز چند ماهی که بین ِ کاردانی و کارشناسیش وقفه افتاد)؛ و الان هم که یکی دوساله که درسش تموم شده، باز هم تو مشهد موندگار شده و مشغول ِ کاره...؛

همیشه تلاش و انگیزه و روحیه شو ستایش کردم؛ و این هم مسلّمه که از لحاظ ِ کار و موقعیت ِ اجتماعی، اونجا براش خیلی بهتره و راحت تر میتونه پیشرفت کنه؛

اما خب، نمیشه یه چیزهایی رو انکار کرد؛

اینکه غیبتش خیلی ملموسه تو خونه؛ اینکه یه وقتهایی مثل الان، با اینکه دو روزه ندیدمش، اما دلم براش تنگ شده...؛ اینکه حضورش، همین آخر ِ هفته هایی که میاد، کلی روح و انرژی میده به خونه مون؛ اینکه خیلی وقتها نگرانش میشیم؛ اینکه دوست دارم اونم همیشه باشه تا همیشه 5 تا بشقاب بذارم سر سفره؛ اینکه دوست دارم صداش از توی هال و اتاق بیاد، به جای تلفن و ارتباط تصویری...؛

خدا رو شکر که خواهر کوچولوی من انقدر بزرگ و خانوم شده؛ گاهی فکر میکنم لیلا با اینکه تقریبا 4 سال کوچیکتره، از من بزرگتر شده... و من انگار دارم کوچیکتر میشم...؛

لیلای عزیزم، "ان شاءالله" در پناهِ خداوند و دعای همون امام رضایی که روز ِ اولی که میرفتی مشهد، به ایشون سپردمت، و زیر ِ سایه ی مامان و بابای از جان عزیزترمون، سلامت باشی و 120 سال با نشاط و موفقیت های روزافزون به خوشی روزگار بگذرونی.

و از خدا میخوام من هیچ وقت سدّ راهت نباشم.

        



 

* دلم گرفته و این اشکها همینطوری دارن میان...؛

** به حالِ میلاد (پسر خاله ی 15 ساله م) غبطه میخورم که این روزها کربلای ایرانه، اونم برای اولین بار، و اولین سفر ِ مستقل؛ در پناهِ خدا باشه "ان شاءالله".

*** لطفِ خداست که بعضی بنده های خوب ِ ش، خصوصیاتِ خودشون رو به من نسبت میدن...؛


دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 20 مهر 1394 | ساعت 01:57 ق.ظ | نظرها ()

                      " بسم ِ اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم "

       

آخ که چقدر دلم تنگ شده...

این شبها هم که هوا قدری سردتر شده و اکسیژن انگار بیشتر، صفایی دارد نشستن و خیره شدن و دعا کردن در آن بهشت...

خواستم بگویم کاش نزدیکِ  تان بودم که این سعادت بیشتر نصیبم می شد، اما انگار کسی سریع تَشَر زد و تلنگر، که "مگه حالا نزدیک نیستی؟ مگه با گنبد ِ طلا و پنجره فولاد، دو ساعت فاصله نداری؟..."

اَلا ایُِحال در این جمعه نوشت و تمنّای وصال، امروز و از اینجا با حدود ِ 900 کیلومتر فاصله، خواستم بگویم من همان مینایی هستم که دوم ِ خرداد، به قول ِ عمه، از شب تا صبح دنبال شما می گشت حوالی ِ آن گنبد ِ فیروزه ای...

می دانم که اگر بخواهم، شما همین جا، کنار ِ قلب ِ من خواهید بود، اما مَهـدی جان، می شود لطفا رُقعه ی مرا از ژرفای آن چاه ِ تاریک بیرون بکشید و همه اش، و مخصوصا چند کلمه ی آخرش را دوباره بخوانید و بعد امضا کنید و زیرش بنویسید قبــول ؟...

سلام ِ من به شما و به خاندان ِ مطهّرتان، نه فقط به وقت ِ نیاز، که خودتان می دانید دلم همیشه هوایی ِ تان است.

یا ابا صالحَ المَهـدی، ادرکنی...

 

                              " الّلهمّ عجّــــل لولیک الفــــرج "




* دلخوش به سلامی هستم که جوابش واجب است...؛ 


دسته بندی: تمنای وصال ،

توسط مینا خوجانی | جمعه 17 مهر 1394 | ساعت 05:46 ب.ظ | نظرها ()

            " بسم ِ اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم "

 

رو به خدا، کنار ِ جانمازش نشسته بود،

گاهی خیره میشد به یه نقطه، اما بیشتر، نگاهش به بالا بود،

گه گاه گولّه های اشک سُر می خوردند و از چشم هاش بیرون می ریختند،

گاهی ساکت بود و گاهی لب هاش زمزمه وار تکون میخورد،

دیگه صداش داشت واضح به گوش میرسید، وقتی میگفت:

 

"خدایا، ای خدایی که از من به من نزدیک تر و مهربان تری،

صبر کردم،  هر جوری که بلد بودم و فکر میکردم بهتره، دعا کردم، نذر کردم،  بنده های خوبت رو  واسطه کردم، قسَم ِ شون دادم،

قسَمِ ت دادم...

آخه من که می دونم صِدام و میشنوی، من که مطمئنم داری نگام میکنی، آره قبول؛ باید خواست و مصلحتت باشه،

اما تو رو به "ادعونی استجب لکم"،

مصلحتِ خودت، و خیر ِ من رو در "اجابت" قرار بده لطفا؛  اصلا، اصلا یه چیزی... گفتن ِ این حرف برام سخته اما،

اگه کسی تو این دنیا وجود داره که...

 به اندازه ی من دوستش داشته باشه،

به اندازه ی من لحظه ها رو به یادش گذرونده باشه،

به اندازه ی من نگران ِ ش بوده باشه،

به اندازه ی من براش گریه کرده باشه،

به اندازه ی من دل ِ ش واسه ش تــنـگ شده باشه،

به اندازه ی من خدا و بنده های خوب ِ خدا رو قسم داده باشه،

به اندازه ی من گشته باشه و یه واسطه ی غایب و بی بدیل پیدا کرده باشه،

به اندازه ی من بی قرار بوده باشه، به اندازه ی من...

اگه وجود داره، باشه، من حرفی ندارم؛ نه اینکه نداشته باشم، حرفام و میخورم و لال میشم؛

اما خوشبختانه چیزی که هست، من به خودم و چگالی ِ احساسَ م مطمئنم؛

تو هم هستی، مگه نه؟ پس لطفا بیشتر از این منتظرم نذار...؛"


 احتمالا حافظه ی خوبی دارم که همه ی حرفهاش یادم مونده؛ و نمیدونستم چی باید بهش بگم...؛ 


.


* می خواهم گُل ِ سُرخ ِ کوچکِ تــو باشم، اهـلی می کنی مـرا؟ 

"بیتا فراهانی"


توسط مینا خوجانی | جمعه 17 مهر 1394 | ساعت 02:14 ق.ظ | نظرها ()

                       " بسم ِ اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم "

 

یک.  تابستان رفت و پاییز ِ زرد و نارنجی شروع شده...؛ روزها دوباره کوتاه شدند و هوا سردتر، و این خیلی خوشایند ِ من ِ سرمایی نیست. امروز وقتی دیدم ساعت ِ 5  عصر باید مهتابی را روشن کنم، دلم خواست بروم سراغ ِ خورشـید و یقه اش را بگیرم و بگویم آخر عزیز ِ دلم، لطفا بیشتر بمان، بیشتر روشنایی ببخش، از این زود تاریک شدن ِ هوا دلم می گیرد...؛ (ناگفته نماند که مــاه را هم عاشقم البته، وقت هایی که بی پرده نگاهش می کنم، چشم هایم را روشن می کند.)

دو.  مدتهاست که می خواهم از "شـهید" بنویسم و رابطه ام با "شهدا"، که اصلا از کجا آمد این عشق...؛ "ان شاءالله" که قسمت شود نوشتنش؛ هفته ی دفاع ِ مقدّس برایم عزیز است.

سه.  این حوادث ِ اخیر ِ عربستان و پرواز ِ حاجیان ِ عزیز ِ هم میهن، غم انگیز کرد این روزهای ایران را...؛  تا جایی که من می دانم، خراسان ِ رضوی بیشترین آمار ِ کشته(شهید) و مفقود را دارد در بین ِ استان ها، و نیشابور هم؛  خدایشان بیامرزد، حتما جایِ شان خوب است، اما این فقدان و کوچ ِ ناگهانی سخت است بر عزیزان ِ شان، "ان شاءالله" صبر ِ جمیل ِ شان را مضاعف کند حضرت ِ حق.

چهار.  خدا را شاکرم برای داشتن ِ دوست ِ خوبی مثل ِ الهه...؛ حضورش قطعا یکی از نعمتهای خداست به من؛ حرف زدن با او، حالم را خوب می کند.

پنج.  امروز سالروز ِ بزرگداشت ِ حضرت ِ مولانا بود؛  چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون؟!

.....

 

شش.  تا به حال تجربه اش نکرده بودم؛ حسّ ِ جدیدم را می گویم؛  حسّی که به طرز ِ عجیب و غریبی دلم را روشن نگه داشته؛ حتی با اینکه می دانم در معرض ِ برخورد ِ صاعقه است، حتی با اینکه می توانم نگران باشم و مثل ِ ابر ِ بهار اشک بریزم، حتی با اینکه می توانم افسرده شوم و از زمین و زمان بنالم، حتی... نمی دانم، برای خودم هم عجیب است! اما دلم روشن است، الهی شکر؛  شاید چون خیلی بعید است از کَرَم ِ شان که رویم را زمین بزنند...؛

هفت.  و باز هم سکوت.    ای سکوت، ای مادر ِ فریادها...


دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | چهارشنبه 8 مهر 1394 | ساعت 09:24 ب.ظ | نظرها ()

                                " بسم ِ اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم "

                
            


اِی داد ...

یکی میگه با یه فریاد، را میندازه داد و بیداد

بچه مو آقــا شفا داد، تو صحن گوهر شـــاد

یکی که دل ِش شکسته، گوشه ی صحن ِت نشسته

دخیل ِ درداش و بسته، عاشق ِ دل خسته

نشون به این نشونه، صدای نقّاره خونه

من و به تـــو میرسونه، ببین دلم خون ِ

میدونم رو سیام، من اگه بی وفام

ولی عشقم این ِ، عاشق ِ این آقام

منتظر یه اشاره م، هرچی که دارم بذارم

دلــم و زیارت بیارم، منی که آواره م

دلم اگه بی قراره، چشام اگه هی میباره

ولی دلم غم نداره، آقــام دوسَم داره

میشه شاهی کنی؟ منو راهی کنی.....

چی میشه به منم، یه نگاهی کنی؟.....

هر کی که حاجت روا شد، گدا اومد، پادشاه شد

عاشق ِ آقــام رضا شد، خادم ِ آقــا شد

منم اومدم گدا شَم، کفتر ِ گنبد طلا شَم

ایشالا حاجت روا شم، خادم ِ آقــا شم

خوردم آب و دونه ت، که شدم دیوونه ت

آب ِ زمزم کجا، آب ِ سقّاخونه ت

...

همه ی حرف هام بمونه بین ِ این سه نقطه ها ...

میدونم که معروفید به مهـربانی؛ پس اشتباه نیست حتی اگه با هیچ کدوم از منطق های دنیا هم جور در نیاد، دلــم روشن باشه به دعاتون، به طلبیدن ِتون، به دعوت نامه تون...

میدونید که منتظرم...

 

امام رضــای عزیزم، آقایی که صحن و سرای شما از بچگی تا به حال، مکه و مدینه و نجف و کربلا و کاظمین و سامرا و سوریه ی ماها بوده و هست، سالروز ِ شهادت ِ نازنین فرزندتون حضرتِ امام جواد علیه السلام رو تسلیت میگم خدمتتون؛



* شنیدنش، حال ِ دلم رو عوض میکنه، یه جور ِ خوب...؛ شاید حال ِ دل ِ شما هم عوض بشه: دانلود همین نوا.


دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 23 شهریور 1394 | ساعت 03:11 ق.ظ | نظرها ()

                         " بسم ِ اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم "


همه میدونیم که اول و آخِر و ظاهر و باطن، خداست و اوست که به هر چیزی داناست؛

و اوست که به هر چیزی قادره؛

و فقط کافیه بگه: "باش"، "تا بشه" ، "اَن یَقولُ لَهُ کُن فَیَکون".

 و تنها گره گشای همه ی مشکلات و مفتاح ِ همه ی فتوح اوست؛

و خلاصه اینکه آفریننده و صاحب اختیار  ِ هر چه هست و نیست، خود ِ خدای مهربان و بی همتای ماست؛ با این حال، تو یه سری از موقعیت ها، بعضی از بنده ها و آفریده ها، میشن وسیله، که به امر ِ خداوند، کمک کنند و مفید واقع بشن؛

اما یه وقت هایی هست که هیچ وسیله ای نداری و پای پیاده، تویی و  یه بیابون فاصله  و حاجت و دلـــ خواسته و مقصدی که مثل ِ یه خوشه ستاره، تو آسمون ِ زندگیت می درخشه...؛

هر چی بیشتر بهش نگاه و فکر میکنی، مصمّم تر میشی برای رسیدن بهش امّا... میدونی که پیاده ای و دست تنها... یعنی از دستِ کسی کاری هم برنمیاد حتی اگه کنارت باشن...

نمیدونم، شاید باید به این نقطه رسید؛ به اینکه گاهی برای رسیدن به یه چیزهایی، باید از همه ی خَلق نا امید بشی و سرت رو بگیری بالا و نگاهت رو فقط بدوزی به آسمون، و از تهِ دل، به خالصانه ترین وجهِ ممکن، اعتراف کنی به ضعیف و ذلیل و حقیر بودن ِ خودت، و التماس کنی که پاک بشی از سیاهی های گذشته، و لیاقتی نصیبت بشه که در شأن ِ دلـــ خواسته ت باشه...

" خدا رو قسم بدی به خودش،

 به قسم هایی که خودش تو جملات ِ آسمونی ش یاد کرده،

به آیه ی ناب ِ " ادعونی استجب لَکُم"  "بخوانید مـــرا، تا اجابت کنم شما را"،

به حدیث ِ ناب ِ معصوم علیه السلام که "الدّعاءُ یَرُدُّ القضاء وَلَو أُبرمَ اِبراماً"  "دعا قضا را بر می گرداند، هرچند که محکم شده باشد"،

به مقرّبین ِ درگـاهش، به نبوّت ِ حضرتِ رسول صلّی اللهُ علیهِ و آله، به امامت و ولایت ِ حضرتِ امیر المؤمنین عـلـی علیه السلام، به عصمت و طهارتِ خانم فاطمه ی زهـرا سلامُ الله علیها،

و به خون ِ پاکِ شهـدایی که زنده اند و نزد ِ خودش روزی می خورند،

که لطفا، لطفا و لطفا دست ِ من ِ رو سیاه رو خالی برنگردون از درگاهِ فضل و کَرَم و رحمتت، که چشم ِ امید ِ من به بخشش و سخاوتِ توست، ای اسمَعَ السّامعین و ای ربّ العالَمین، برحمتکَ یا ارحمَ الرّاحمین ."


 و اون وقت، با اینکه با بنده های خوب، فرسنگ ها فاصله داری، ولی لا اقل شبیهِ اونها، دلت آروم بگیره و سعی کنی که نترسی از طوفان و رعد و برق و فراز و فرودهای راه، چرا که یقین داری امیدت نا امید نمیشه؛ و دلت خیلی روشـــنه به رســـیدن...؛


و خیلی لذت بخشه که از یه عزیزی وساطت بخوای که حسابی آشناست با مقصدت،  و چون دیگه زمینی نیست، تو رو هم میتونه ببینه و حرفهات رو میشنوه...؛ و خیلی امید داشته باشی به وساطتش...؛



* چند جمله ی اول، قرآنی هستند.


دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 16 شهریور 1394 | ساعت 05:26 ب.ظ | نظرها ()

                           " بسم ِ اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم "


همیشه سکوت، و از جمله سکوتِ وبلاگی(ننوشتن)، به معنای نداشتن و نبودنِ حرف نیست...؛

گاهی حرف هات "حرفِ مگو" هستند، گاهی حس و حال ِ نوشتن نیست، و گاهی هم پیش میاد که انــقدر حرف داری که نمیدونی کدومشون رو بنویسی! مثل ِ یه کیفِ پُر از وسیله، که باید دستت رو ببَری توش و هم بزنی، تا شیء دلخواهت رو پیدا کنی...؛

امروز عصر داشتم به موضوعاتی که میتونن موضوع ِ پُست هام باشن فکر میکردم، که در عرض چند دقیقه کلــی مطلب و متعلقاتش به ذهنم رسید؛ انگار که موتورش روشن شده باشه!

و تصمیم گرفتم "ان شاءالله" بیشتر بنویسم و از این رُکود کم کنم؛ خدا کنه که عالِم ِ بی عمل و زنبور  ِ بی عسل نباشم؛

و همواره، همراهی ِ همراهانم از موجبات ِ مزید ِ امتنان است.



                 


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | سه شنبه 10 شهریور 1394 | ساعت 07:00 ب.ظ | نظرها ()

                        " بسم ِ اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم "

 

گریه م به خاطر ِ پیازی که داشتم خورد میکردم نبود؛ به خاطر خبری بود که صبح خوندم و واقعا ناراحت شدم...؛

خبر ِ ایست ِ قلبی و پرواز ِ ناگهانی ِ سید علی طباطبایی، بازیگر ِ جوونی که به دل مینشست بازی هاش و نقش هاش...؛ شاید خیلی ها بگن خدا بیامرزدش و بعد هم یادشون بره؛  اما من اینطوری نیستم؛ و از همون صبح فکرم مشغول و پریشونه؛

دو، سه روز ِ پیش بود که تبلیغ ِ فیلم ِ آماده باش رو دیدم از شبکه ی آی فیلم، که قراره فردا شب نشون بده؛ علی ِ طباطبایی میدونست که این شب میشه اولین شبی که زیر ِ خروارها خاک خوابیده؟! ...

این موقعیت ها همون هایی هستند که تلنگر میزنند و باید عبرت بگیریم؛ و اعتراف کنیم که هیچ هستیم در مقابل ِ حکمت و خواست ِ خدا؛

"ان شاءالله" روحش قرین ِ شادی و آرامش باشه و غرق بشه در رحمت و مغفرتِ خداوندی؛ و محشور بشه با هم نام و اجداد ِ مطهّرش.

 

.

 

این روزها، سالگرد ِ فوت ِ دو تا پدربزرگ ِ خوب و مهربون هم هست؛  لطفا برای شادی ِ روح ِ همه ی درگذشتگان، فاتحه ای نثار کنیم.


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 9 شهریور 1394 | ساعت 04:21 ب.ظ | نظرها ()

                        " بسم ِ اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم "


با اینکه چهار سال خودش یه عُمر ِ و من ِ چهار سال ِ پیش حتی یه توفیرهایی داشتم با من ِ الآن، اما با یه دید ِ دیگه اگه نگاه کنم میبینم که چقــدر زود گذشت و

سنّ ِ این دو تا دوست داشتنی هام چقدر زود به 4 رسید...؛

چادر مشکی ای که رفیق ِ شفیقم بوده و هم راه و هم قدمَ م،

و "رواق" ی که دوستَ م شد و مونسَ م و اصلا خود ِ خودم... ؛

خدا رو شکر ،

و تـولــدتون بر من و "ان شاءالله" بر دیگران مـبارک.




* آرشیو ِ "رواق" رو نگاه میکنم که از شهریور ِ 90 تا شهریور ِ 94 قد کشیده؛ و باز هم خدا رو شکر.


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | یکشنبه 8 شهریور 1394 | ساعت 04:15 ب.ظ | نظرها ()

                    " بسم ِ اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم "

           
           

حتی اگر چند روز ِ گذشته، کسی هم این صفحه را به این نیّت باز نکرده باشد، باز اما من از خودم توقع داشتم و دارم که با همین زبان ِ الکن و با همین قلم ِ ناشیوا، چند خطی بنویسم از همسایه ی خوب و عزیز و مهربانم؛ همسایه ای که در زیر ِ سایه اش بودن، سراسر سربلندی و سُرور است...؛

حضرت ِ ولی نعمت، نه به خاطر ِ من، که خوب می دانم پای معرفتم لَنگ است؛ اما التماس می کنم:

 به حرمتِ آن همه قلمدان ِ مرصّعی که روزگاری از همین شهر به جوشش درآمد،

به حرمت تمام ِ سلام هایی که بی جواب نمی گذارید،

 به حرمت عطر ِ عود و عنبر ِ صحن های بهشتِ تان که آدم را مدهوش می کند،

به حرمتِ ایوانِ مقصوره، که عجیب و خاص دوستش می دارم،

و به حرمت دل ِ پاک ِ زائران ِ دور و نزدیکِ تان،

بار دهید همه ی عاشقان را برای شرف یابی به بارگاهِ تان، که همین اجازه ی حضور و پابوسی، چه دل های گرفته ای که باز می کند و چه دردهایی که دوا...

و در کنار ِ این خیل ِ مشتاقان، رخصتی می خواهم برای پادویی...؛ شرح و تفصیلش را می دانم که می دانید؛ فقط لطفا بخواهید و بخوانید .

میلادتان با شرمندگی و تأخیر مبارک؛ ای شمس الشّموش و ای انیس النّفوس .


دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 7 شهریور 1394 | ساعت 09:08 ب.ظ | نظرها ()

...
4
5
6
7
8
9
10
...
پیامبر ِ رحمت صلّی الله، می فرمایند:
" هر کس در کتابی یا نوشته ای، بر من صلوات بفرستد(یعنی صلوات را بنویسد)، تا نامِ من در آن کتاب هست، ملائکه برای او از درگاهِ حق، طلبِ آمرزش می کنند."
.
" الّلهمّ صَلِّ علی محمّد وَ آلِ محمّد
وَ عَجّل فَرَجَهُم "

دسته بندی ها

روز نگار
حرف دل
رد پای خاطره
تمنای وصال
حق و حقوق
از زبان حافظ
مُحرّم گونه
از بهترین ها
یه دور ِ همی ِ مَجازی

آرشیو مطالب

مرداد 1396
تیر 1396
خرداد 1396
اردیبهشت 1396
فروردین 1396
اسفند 1395
بهمن 1395
دی 1395
آذر 1395
آبان 1395
مهر 1395
شهریور 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
مرداد 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391

پیوندهای وب

گوشه نشین*
نشانی
برای خاطر آیه ها
بهار نارنج
آیه گرافی
سقاخانه
و ما ادراك...؟
تو فقط لیلی باش
فلسفه، حقوق و سه نقطه
من و چادرم، خاطره ها
پرنده ترین ماهی
قلم
شهر بی نامی
پاک نویس های یک مداد رنگی
روزگار وصل
هم از آفتاب
دانه سیب
پایگاه فرهنگی اجتماعی مصاف
رسن
در حیرت
اندر زِنامه
گلدان شمعدانی
اردیبهشت
تسنیم
یاران خراسانی
احسن الحال
و.. زندگی مشترک
گزارش یک زبان شناس
تسبیح
حوض خونه
این روزها...
دولتِ مَهدی عجّل الله تعالی فرجهُ الشریف
همنفس طلبه
ساعت به وقت دلتنگی
ترنم خیال
ابر و آفتاب
اَینَ بقیّة الله؟!؟!؟
سیده ...
سنجاقک
معصومانه
فوتبالیست کوچک
صندوق صبر(یادی از خورشید پشت ابر)
روشا نوری از بهشت
تو را نفس می کشم
وبلاگ شخصی احمد میری
نشر خوبی ها

آمار وب

تعداد کل مطالب:

بازدید امروز:

بازدید دیروز:

بازدید این ماه:

بازدید ماه قبل:

بازدید کلی وبلاگ:

بروز شده در