رواق

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 3 دی 1394 | ساعت 04:49 ب.ظ | نظرها ()

                                          " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

                                           

چون ماهیان برکه‌ام، بی‌تاب ِ ماهَ‌م  یا رضا               از عاشقانِ "عاشقی با یک نگاهَ‌م" یا رضا

من خوب می‌دانم بَدم، اما دوباره آمدم                   خاکی ِ راه ِ مشهدم، پس سر به راهَ‌م یا رضا

به به، چه می‌آید به هم ترکیب ما، آخر بر آن            صحن سفید ِ مرمرت، خالی سیاهَ‌م  یا رضا

وقتِ نظر بر گنبد و گلد‌سته‌های عرشی‌ات             افتاده با عمامه‌ها از سر کلاهَ‌م یا رضا

تو شرط مستی هستی و هستم ز نیشابوریان       در صحن جمهوری اگر "مشروطه‌خواهَ‌م" یا رضا

مشروطه و مشروعه را دادم به دست عاقلان         در مجلس مستان تو با پادشاهَ‌م یا رضا

یادم نمی‌آید یکی از دردهای بی حدم                  شکر خدا پهلوی تو، من رو‌به‌راهم یا رضا

از ماه زیبا‌تر تویی، از نوح آقاتر تویی                       با اینکه بد‌نامَ‌م ولی دادی پناهم یا رضا

من در بهشتم، پس قسم ساقی به سقاخانه‌ات      حتماً کشیده دست تو، خط بر گناهَ‌م یا رضا

پیش ضریحَ‌ت پیش‌تر، خیر ِ دو عالَم خواستم           عمری ست من شرمنده‌ی آن اشتباهَ‌م یا رضا

یا ضامن آهو، بگو صیاد آزادم کند                        تا صحن آزادی شبی باشد پناهَ‌م یا رضا

از آب ِ سقاخانه‌ات یک جرعه نوشیدم ببین           "رَستم از این بیت و غزل" من مستِ مستَ‌م یا رضا

"قاسم صرافان"

 

* مقصودم از "پست بعدی" در پست قبل، ان‌شاءالله پست بعد خواهد بود؛  این پست فقط عرض ارادت است خدمت ِ حضرت ِ همسایه‌ام، امام ِ مهربانی‌ها، سلطان علی‌بن ِ موسی الرّضا، در سال‌روز شهادتِ‌شان.          


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 21 آذر 1394 | ساعت 04:35 ب.ظ | نظرها ()

                                                 " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

 ما دور مداری از خطر می‌گردیم                            تا صبح به دنبال سحر می‌گردیم

سوگند به لاله‌ها که همچون خورشید                   سُرخ آمده‌ایم و سُرخ برمی‌گردیم


میدونم لیاقت ِ از شما نوشتن رو ندارم، اما لطفاً به روم نیارید؛ اجازه بدین و خودتون هم کمک کنید که بنویسم...

از شمایی که اسفند دو سال پیش فهمیدم که از اهالی آسمان هستید؛ و فهمیدم که آخرین نگاه‌هاتون به خاک ِ بُستان بوده...؛ اون سال که برای اولین بار رفتم جنوب، تو مسیر ِ رفتن به چزابه، وقتی تابلوی بُستان رو دیدم یادتون کردم و چشم‌هام دنبال یه پُل می‌گشت...؛ از اون به بعد، یه گوشه‌ی ذهنم، یه "شما"یی بود که خیلی قابل احترام بود؛ ولی هنوز خیلی نمی‌شناختم‌تون؛ تا نزدیک یک سال بعد، که اسم و رسم ِ تون یه مقدار برام روشن شد، و گشتم تا یه سرنخ ازتون پیدا کنم...؛ ایندفعه که جنوب رفتم، دیگه میدونستم باید چی صداتون کنم...؛

یادتونه اون شب؟ اون نیمه شبی که پاس ِ شب بودم و هوا سرد بود ولی خوب بود؛ صدای زوزه‌ی گرگ و قور قور قورباغه میومد ولی خوب بود؛ بچه‌ها ترجیح میدادن ساعت 1.30 تا 4 صبح، پاس نداشته باشن؛ و من اما این ساعت و بیشتر از همه دوست داشتم...؛ یادتونه دم ِ در ِ سایت قدم میزدم و هِی به ماه نگاه میکردم و...

به ماه نگاه میکردم و با شما حرف میزدم؟ مگه میشه یادتون نباشه؟! یادتونه گفتم شما همین حوالی بودید یا شاید حتی تو همین پادگان، شاید روی همین خاک راه رفته باشید... یادتونه گفتم منم نزدیک شدم؟ یادتونه گفتم چند کیلومتر بیشتر فاصله ندارم؟ یادتونه با خودم حساب‌کتاب میکردم که سمت جنوب‌تر رو پیدا کنم و در حین پاس دادن‌ها، نگاهم به اون سمت بود؟ یادتونه ازتون خواهش کردم به حرمت ِ اون خاک‌های مقدس، دست ِ خالی بَرَم نگردونید؟ با اینکه تو اون جمع، از همه بدتر و نالایق‌تر بودم، اما سعی کردم درک کنم و بفهمم، شاید، شاید که قابل بشم، قابل ِ نگاه هایی مثل ِ نگاه ِ شما...

انقدر گشتم تا بالاخره تونستم ببینم‌تون...؛ مثل همین الآن که دارم میبینمتون، که دارید به یه جایی نزدیک ِ چشم‌های من نگاه میکنید...؛ نمیدونم، فکر کنم این آخرین عکستون باشه...؛ به چی فکر میکردین اون موقع عمو؟

...آره گفتم عمو...؛ خیلی  وقته بهتون میگم عمو؛ ایرادی که نداره؟ گفتم که میدونم حتی لیاقت نوشتن از شما رو ندارم، چه برسه به برادرزاده بودن! اما انگار کنید یه دختری هم هست مثل ِ من، که دوست داره شما عموی او هم باشید؛ انگار کنید تیر ِ مشقی‌ام من، نه تیر ِ واقعی...؛ یادتونه تو چندین ماه ِ گذشته چقدر باهاتون حرف زدم؟ چقـــدر ازتون کمک خواستم و خواهش کردم؟ آخه موقعیت شما با بقیه فرق داشت، شما عمو بودین...؛ کی از شما بهتر و نزدیک‌تر؟ کی از شما هم‌خون‌تر؟ به شما نمیگفتم، به کی میگفتم من ِ زبون به دهن گرفته؟

34 سال گذشته از وقتی که یه جوون ِ 23 ساله که تازه معلم شده بود، رفت تا از اسلام و میهن دفاع کنه و به معشوقش (الله) برسه...؛

راستی، من به شما سلام نکردم! سلام عمو شفیع، که البته من کامل‌تر صداتون میزنم همیشه؛ خوبین؟ از اون بالاها چه خبر؟ پدرتون چطورن؟ میدونم پیش خودتون میگین داداش...؛ مادر و بابابزرگ ِ من و میشناسین؟ تو این مدت ندیدینشون؟ اگه دیدین، بی‌زحمت بگین برام دعا کنن؛ خیلی وقت بود منتظر 13 آذر بودم، یا شاید 15 آذر، سالگرد طریقی که شاید قرار بود به قدس ختم بشه؛ و سالگرد ِ پَر کشیدن و آسمانی شدنتون؛

اینجا اواخر پاییز سال نود و چهاره؛ این نامه رو با کاغذ و خودکار نمی‌نویسم، تازه اون هم خودکاری که واسه یه دوست باشه که عجله داشته باشه برای گرفتنش؛ خبری از صدای توپخانه‌ی عراقی‌ها هم نیست؛ خیلی از اون بچه‌هایی که برای بازدید معبر رفتند هم دیگه برنگشتند...؛ اینجا به یُمن ِ خون ِ شما و امثال اون بچه‌ها، ساکته و امن؛ اما آسمان هنوز پُر‌ستاره ست و هنوز نگاه‌ ِ خیلی‌ها به آسمونه؛ بله، اون ستاره‌ی پُر نور تر برای شما بود و ستاره‌های ما، نمیدونم...؛ اینجا خیلی چیزها فرق کرده، شرمنده‌ام عمو، اما یه عده‌ای دیگه حرمت ِ خون ِ شما و شماها رو نگه نمیدارند، اون مدینه‌ی فاضله‌ای که به خاطر درست شدنش رفتین، هنوز درست نشده؛ اینجا همه سرشون به کار خودشون گرمه، بازار دروغ و ریا و تظاهر خیلی داغه، اینجا حجابی که تأکید داشتین بهش، که گفتین از خون ِ شما کوبنده‌تره، خیلی کمرنگ شده؛ آره عمو، اینجا سال هزار و سیصد و نود و چهاره؛ فقط از یه چیزی که مطمئن هستم و ایمان دارم بگم بهِتون، که شاید همین یه دونه، به جای همه‌ی ناگواری‌ها، خوشحالتون بکنه و گُل ِ لبخند رو بنشونه روی لب‌هاتون؛ هرچند خودتون حتماً آگاه‌تر هستین...

"همون‌طور که شما سفارش کرده بودین شدند، حتی بهتر... پرورش یافته‌ی مکتبِ اول‌حضرتِ عشق، حضرتِ ابو تُراب، که تو این روزگار، شبیه ندارند و یا حداقل من ندیدم شبیهی به ایشون؛ انگار خودتون هم خبر داشتین که گفتین: "البته از این بابت مطمئنم...؛"  میدونم نیازی به گفتن ِ من نیست که: خیلی دعا کنید براشون، و خودتون حتماً خیلی دعا می کنید براشون."

اگه قسمت شد و یه روزی به اندازه‌ی چند ساعت وقت داشتم و بودم، اگه خدا بخواد، دوست دارم بیام دیدن‌ِتون از نزدیک...؛  برای نوشتن ِ پست ِ بعدی کمکم کنید لطفاً.

                                                   امضاء:  یه برادرزاده با حدود 1000 کیلومتر فاصله.


* با وضو نگاشته شد.


دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 16 آذر 1394 | ساعت 03:19 ق.ظ | نظرات ()

                                              " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "


قبل از ظهر وقتی میخواستم برم دیدن ِ الهه، همین که اومدم آماده بشم، یه دفعه با خودم گفتم: من چند روزه بیرون نرفتم؟! و آخر هم دقیق یادم نیومد! شاید یه هفته، شایدم بیشتر...

پس بیهوده نبود دلتنگی برای چادرم...؛

....

نشانه ها و نشانی های من، زاده ی دلـ ـم هستند؛ حتی اگه بی نشونه هم بمونم، انقدر یاد هست، انقدر حرف که شده یادگار هست، انقدر دیروز هست، انقدر کُپی پیست هست... که به قول "فروغ":

 من و ببَره به "دورها و دورها، به سرزمین عطرها و نورها، به زورقی ز عاج‌ها،بلورها، به شهر شعر‌ها و شورها، به راه ِ پُر ستاره، و فراتر از ستاره"،  به سکوت...

من دارم با این‌ها زندگی میکنم؛ زندگی...؛

.....

اربعین نوشت: بین ِ این همه بیراهه، نور ِ مصباح ِ تان را قدری هم سمت ِ نالایقان و در راه ماندگان بگیرید التماساً، اِی شمایی که "صراط ِ مستقیم" هستید؛ من اینجا دارم غرق می شوم، اِی شمایی که "سفینة النّجاة" هستید، مــددی...؛


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | سه شنبه 10 آذر 1394 | ساعت 04:20 ب.ظ | نظرها ()

                                   " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "


یک وقتی هم می‌رسد که هر روز، به سِنّ ت فکر می‌کنی؛ هیچ روزی نیست که یادت برود اصلاً...؛

به مرزی فکر می‌کنی که اگر زنده باشی، خیلی فاصله ای ندارد با تو، یا تو با آن... ؛ به القابی که یحتمل، بار ِ کشیدنشان می افتد بر دوشت؛ کسی چه می‌داند؟! شاید همین حالا هم افتاده باشد...؛

به هم سن و سالانت نگاه می‌کنی که انگار خیلی از تو بزرگتر شده اند، یا حداقل جامعه و عرف، این طور می‌گوید!

به حرف ها، حرف ها، حرف هایی که گاهی شاید از سر دلسوزی حتی، می‌ شنوی و خبردار نمی‌شوند که آتش می‌گیری: " تو الآن باید یه زندگی رو اداره کنی؛ تو الآن باید سه تا بچه داشته باشی؛ تو... تو... تو..."

یکی دو سال حتی اضافه می‌کنند این سن را و چکش می‌کنندش بر سرت...؛

کاش بفهمم روزی، که تقصیر من چه بود؟!

که درون گرا بودم و کم حرف تر شده ام؛

 که با وجود علاقه ام به درس خواندن، حتماً شاغل بودن، ایده آلم نیست؛

که اصلاً خیلی کار کردن زنان در بیرون را نمی‌پسندم؛ (البته به جز پاره ای کارهای نیمه وقت)

که خیلی وقت ها سادگی های قدیم را به زندگی های مدرن امروزی ترجیح می‌دهم؛

که مثل قریب به اتفاق دخترهای امروز، برای دوختن و خریدن لباس مجلسی، ذوق ِ آنچنانی ندارم؛ به جایش از خریدن روسری و کیف و کتاب چرا؛

 که به جز برق ِ ناخنی که از لیلا گرفتم(و آن هم به خاطر حساسیتم به بدلی ِ گیره ی روسری و صفحه ی فلزی  ِ پشت ِ ساعت مچی ام که خیلی وقت است خوابیده و دیگر نبض ِ مچ ِ دستِ چپم را احساس نکرده)، لاک ندارم! یعنی از یک جایی به بعد (که ترجیح می‌دهم مسکوت بماند) حسّم عوض شد؛

که عاشق ِ بدلیجات و دکوریجات و تجمّلات نیستم؛ هرچه ساده تر، بهتر؛

که با ساپورت و مانتوی آستین کوتاه! و آرایش و ... اساساً با مُدهای عجیب، غریبه ام؛ نه اینکه خبر نداشته باشم و ندیده باشم، نمی‌پسندم ِشان اصلاً؛

که عضو هیچ شبکه ی اجتماعی نیستم و تلگرام و واتس آپ و غیره ندارم روی گوشی ام؛ بعضی‌ها اولش فکر می‌کردند که کم کم می‌روم آن سمت ها، اما نخواستم و نرفتم؛ (همین یک وبلاگ هم اگر زبان داشت، گلایه می‌کرد از من؛ هرچند "رواق" درکم می‌کند)

که، که، که، که...

اصلاً مقصّر منم که این همه از آدم به دورم...؛

یک وقتی هم می‌رسد که خیال می‌کنی برای هیچکس مهم نیستی؛ خیال می‌کنی بود و نبودت فرقی به حالِ عالَم و آدم ندارد؛ خیال می‌کنی اصلاً دوست داشتنی نیستی...؛

 

* خوش به حال ِ فاطمه ی "آژانس شیشه ای"؛ چقدر مخاطب بود برای نامه های پُر درد ِ حاج کاظم: فاطمه، فاطمه، فاطمه ی عزیزم...


دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 7 آذر 1394 | ساعت 01:38 ق.ظ | نظرها ()

                                        " بسم اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم "
       
                   
 
خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن

ز غم های دگر غیر از غم عشقت رها کن

تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری

شکسته قلب من جانا، به عهد خود وفا کن

خدایا بی پناهم، ز تو جز تو نخواهم

اگر عشقت گناه است، ببین غرق گناهم

دو دست دعا فرا بُرده ام به سوی آسمان ها

که تا پر کشم به بال غمت، رها در کهکشان ها

ز دست یاری، اگر که نگیری تو دست دلم را، دگر که بگیرد؟!

به آه و زاری، اگر نپذیری شکسته دلم را، دگر که پذیرد؟!

 

* واژه های خوبی کنار هم چیده مرحوم قیصر امین پور، و علیرضا افتخاری طوری آن را خوانده که اشک ِ دم ِ مشکَ ت جاری شود؛ اصلاً خودت که میدانی مینا،  گوش میکنی که بباری...؛

** هشت ِ اردیبهشت، شب ِ میلاد دُردانه تان، در محضرتان بودم؛ یادش بخیر...؛ کاش امشب، شب میلاد گرامی پدرتان، حضرت باب الحوائج، باز هم سعادت میداشتم...؛ میلادشان بر شما مبارک حضرتِ رضا.


دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 28 آبان 1394 | ساعت 01:48 ق.ظ | نظرها ()

                          " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "
 
              

السّلام ای زائران ِ حضرتِ شمسُ الشّموس

السّلام ای خادمان ِ درگهِ سلطان ِ  توس

...

همان حدود 45 دقیقه ای که دیروز ظهر اجازه دادید تا مهمان ِ تان باشیم، همان جا، دوباره رو به روی ضریح و سفره ی دلی که باز می شود ناخودآگاه...

همان عطری که سعی میکنم به یادگار در ریه هایم نگه دارم،

آن حال و هوایی که با بیرون از آنجا و با همه جا، زمین تا آسمان، متفاوت است،

همان حرم ِ مطهّر ِ شما که فاصله اش زیاد نیست با ما، اگر که خودمان زیادش نکنیم!

این ها یعنی یک دنیا خوبی، کنار ِ گوش و چشم ِ نالایقم...؛ این گوش و این چشم، خیلی محتاج تر از این حرفهاست امامم، همسایه ی عزیزم...؛ بیشتر بنوازیدش لطفا.



* در حدّ بضاعت، دعاگو بودم؛ ان شاءالله هر چه زودتر، روزی ِ همه ی آرزومندان ِ زیارت َش.

** عکس مربوط به چند سال قَبله.


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 16 آبان 1394 | ساعت 05:11 ب.ظ | نظرها ()

                                       " بسم ِ الله الرّحمن ِ الرّحیم"

احساس میکنم نفسم بالا نمیاد! چند دقیقه پیش با خودم گفتم شاید سکته کنم؛ قلبی، مغزی، یا هر دو....؛ حتی اشهدم رو هم خوندم... 
اگه گوشی الهه درست بود، حداقل به اون اس ام اس میدادم و می گفتم که دارم خفه میشم؛ هرچند که نصف شبه... 
این احوال، و این حرفهایی که همه ش دارن از چشمام می بارن، انقدر سنگینی کردند تا مجبور شدم بلند شم و مودم و که خاموش کرده بودم روشن کنم و لااقل اینجا چند کلمه بنویسم، توی "رواق"ی که از اول قرار بوده "خود ِخودم" باشه و تو این 4 سال، همچین احوالی ازم ندیده...؛ 
یه اتاق تاریک بدون پنجره، گاهی صدای باد و چند قطره بارون، دلِ شب، و این من ِ بی من، و حال نزاری که مجبورم کرد با گوشی پست بذارم... 
نمیدونم چی نوشتم اصلا! ببخشید...


بعد نوشت:  نفس کشیدن اگر خود، نشان ِ زندگی است         به دوستان برسان: زنده ام، ملالی نیست!


* خدای خوبم، من که گفته بودم بهت، همین جا، تو همین "رواق"، 29 مرداد، گفتم: " اگر... می شکند شکستنی...؛"  یا 23 اردیبهشت، نوشتم: "خدایا، خودت که میدونی، چینی ِ بند زده ام؛ التماس میکنم لطفا ببخش و نخواه و نذار دوباره بشکنم...؛"   چینی ِ بند زده ای که دوباره شکسته باشه رو که دیگه بند نمی زنن... می زنن؟! 

دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 9 آبان 1394 | ساعت 02:29 ق.ظ | نظرها ()

                              "  بسم اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم "

چه تنگنای سختی ست!

یک انسان

 یا باید بماند

 یا برود !

و این دو... هر دو

اکنون

برایم از معنی

تهی شده است

و دریغ، که راه سومی هم نیست...؛

"دکتر علی شریعتی"

 .....

شاید توقع ِ زیادی داشتم که هنوز منتظر بودم ببینم اون دم ِ غروب ِ شهریور، که من تو پشت بوم نشسته بودم، و ماه ِ نقره ای، نصف ِ قرص ِ کامل بود انگار، به چشم ِ یه نفر ِ دیگه، یه جای دیگه، توی حیاط یا کنار پنجره، خورد یا نه؟ ...

شاید توقع ِ زیادی داشتم که هنوز منتظر بودم شعرهای بیشتری حفظ کنم؛ مثلا شعرهای مولانا هم...؛

شاید توقع ِ زیادی داشتم که هنوز منتظر بودم عکس یه باغ رو ببینم...؛ باغی که بالاخره نفهمیدم درخت میوه هم داره؟...

شاید توقع زیادی داشتم که هنوز منتظر بودم ببینم انگشت های زخمی التیام پیدا کردند؟...

شاید توقع زیادی داشتم که هنوز منتظر بودم فصل ِ "یه عالمه حرف" از راه برسه...؛

شاید توقع ِ زیادی داشتم که منتظر ِ فقط یک روز مرخصی بودم...؛

شاید توقع ِ زیادی داشتم که...

میدونم؛ من پر توقع بودم...؛ 

 

 همیشه خدا رو شکر؛ ولی حس میکنم دارم تحلیل میرم...؛


 

* ته ِگلوی شما هم این همه داغ میشه؟! ...


دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | سه شنبه 5 آبان 1394 | ساعت 03:10 ب.ظ | نظرها ()

                         "بسم اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم"

       

مستان همه افتاده و ساقی نمانده

یک گل برای باغبان باقی نمانده...

صحرا همه گلگون شده،

هر بلبلی دلخون شده

مظلوم حسینم، مظلوم حسینم

دور ِ حرم دویده ام، صفا و مروه دیده ام

هیچ کجا برای من،

کرب و بلا نمی شود...

.....

یا اباعبدالله، فضا و هوای این روزها و شب ها خیلی سنگین است؛ غم می چکد ازش...

از دل من که خبر داشتید، لااقل از 40 روز قبل از شروع ِ محرّم الحرام...؛ اما دلَ م که هیچ، خودم و عزیزانم به فدای شما و عزیزان ِ تان...

وقتی به حضرت ِ امیر، به شما، به حضرتِ ابوالفضل ماه ِ بنی هاشم، به شاهزاده علی اکبر، به طفل ِ کربلا حضرتِ علی اصغر، به رقیه بانو و حضرتِ زینب حضرتِ صبر، فکر میکنم، وقتی غریبی ها و غم هایتان را تصور میکنم، وقتی تنهایی هایتان را به یاد می آورم...

این همه بزرگ باشی، این همه عالِم باشی، این همه خدایی باشی، این همه رهبر باشی و اینقدر تنها و در اقلیت؟! اصلا انگار خواست ِ خداست برای خاندان ِ مطهّر ِ شما از همان صدر ِ اسلام و سختی های حضرتِ رسول، تا درد و دل های حضرت ِ علی علیه السلام با چاه... تا همین امروز، تا همین امروز و روزگار ِ ما؛ روزگاری که شیعیانش ما هستیم و مولای ِمان امام ِ غایبی که نمیدانم دل ِ شان چقدر خون است از دستِ مان...؛ از این همه رسم ِ جاهلی که هنوز سفت و سخت چسبیده به گوشه کنار ِ زندگی هایمان و آن وقت اگر خوب باشیم، تازه ادعای مسلمانی و شیعه بودن هم داریم!

عده ای به اصطلاح روشنفکر! حتی دارند تلاش میکنند چیزی از هیئت ها و نذورات و دستگاه ِ شما باقی نماند به بهانه های رنگارنگ و پوشیده در زرورق  ِ دلسوزی و محبت!

آخ که دلَ م دارد می ترکد...

دعایمان کنید امام حسینم، دعایم کنید؛ به حق ِ اشک های واقعی و روضه های پُر سوز و شور و شعور و عزاداری هایی که هر سال میخواهد ما را نزدیک تر کند به مسیر ِ شما، که هی یادمان بیاورد خیلی چیزها را؛ و یادمان بیاورد که هنوز هم صدای "هَل مِن ناصرٍ یَنصُرُنی" به گوش می رسد...

وَ لا جَعَلَهُ اللهُ آخِر َ العَهد ِ مِنّی لِزیارَتِکُم،

السّلامُ علی الحُسین

و علی علیّ بن ِ الحُسین

و علی اولاد ِ الحُسین

و علی اصحاب ِ الحُسین علیهم السّلام.

 

تسلیت یا صاحبَ الزّمان، تسلیت مَهـدی جان...


دسته بندی: مُحرّم گونه ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 30 مهر 1394 | ساعت 07:29 ب.ظ | نظرها ()

                        " بسم ِ اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم "


شب نا آروم بخوابی و بعد از مدتها، انگار تو خواب و بیداری باشی...

روز که شد، سرت رو گرم کنی به گردگیری و جارو و غذا پختن، که نَشینی یه جا فکر کنی...؛ و بعد، انگار یه چیزی آوار بشه نه روی سرت، رو همه ی وجودت؛ و باز بعد از مدتهای مدید، لال مونی بگیری و دوست داشته باشی که با هیچ کس حرف نزنی...؛

تـهِ گلوت هِی داغ بشه و هِی قورتش بدی؛ فرصت و غنیمت بشماری و تا چشم ِ بقیه رو دور دیدی، اجازه بدی که چشمات ببارن...؛

از کسانی که توقع داشتی، گله کنی و بگی آره، میدونم؛ انقدر روسیاه بودم و نالایق، که قابل ِ دعا و وساطت و شفاعتِ شماها نبودم...؛

بعد بیای کامپیوتر و روشن کنی؛ اول از همه چشمت بیفته به دسته گُلی که خیلی وقته پس زمینه ی کامپیوتره؛ بعد بری چند تا عکس رو که تو پوشه ی "مینا" سیو کردی ببینی و لبخند بزنی؛

بعد بری تو صفحه ی میهن بلاگ و مطالبت رو ورق بزنی و برگردی عقب، عقب و عقب تر...

خودت هم تعجب کنی! این همه پست؟!

تشکر،  از یافته های دلم،  پنجمین جمعه،  دریا و من،  ماه و ماهی،  در ِ گوشی های حضرتِ حافظ،  همّتم بدرقه ی راه کن ای طایر قدس،  گفتن نمی توانم،  اَلا بذکر ِ الله تطمَئنُّ القلوب،  اتّفاق،  در هوای تو،  ظرف ِ دل،  که در این کوره ی احساس مذابت نکنم،  تو را من چشم در راهم،  بهانه ی یک شب ِ مهتابی،  بدون ِ عنوان،  دلم و گره زدم به پنجره ت،  چگونه فریادت نزنم؟!  بزنم یا نزنم؟ حضرتِ همسایه،  که یکی هست و هیچ نیست جز او،  میشه شاهی کنی؟  یک تیر و چند نشان،  اهلی می کنی مرا؟ السّلامُ علیک ایّها القائمُ المُنتَظَر،  و حتی خواهرانه،

همگی نشونه ای بی نشونه دارن از احوالاتی مشترک...؛ و همگی با دل نوشته شدن...؛

یه جا از خودت بدت بیاد که عنان ِ زندگیت رو سپردی دست ِ دل و احساساتت، و یه جای دیگه حق بدی به خودت به دلایل ِ نگفتنی...؛

با الهه بحث کنی تو اس ام اس هات و هر چی میگه تو جوابشو بدی، نا امید حرف بزنی، نا امید از دنیا، زندگی و آینده...؛ و بالاخره ساعتِ 1.39 دقیقه شب،  وقتی میخونی نوشته: خوش به حال ِ .... ، حتی با همون یه کلمه هم منقلب میشی و دیگه جواب ِ اس ام اس نِمیدی...؛

در نهایت، در حالی که این داغی ِ لعنتی هنوز دست از سر ِ گلوت برنداشته، این پُست رو مینویسی، یه پست ِ نا آروم...؛  و خودت رو به خدایی میسپاری که میدونی اگه میخواست، میشد؛ خدایی که تو بنده شی و باید تسلیم ِ امرش باشی، خدایی که کارهاش چون و چرا نداره؛

و خوب میدونی که وقتی شکستی و دلت گرفته و به اندازه ی دنیا بُغض داری، هیچ آغوشی گرم تر و مهربان تر از آغوش ِ خدا نیست...؛ خدایا جسارت هام و ببخش و من و تو آغوشت بگیر و هر چه بیشتر، صبر عطا فرما که: وَ تَواصَوا بالصّبر .



بعد نوشت:  

* دستِ  آن کودک که ول شد در شلوغی ِ خیابان ها،  طعم ِ آن دستم...

** کلماتی بفرست که خلاصم کند از دلتنگی،  که منوّر بزند در روحم،  مین ِ خنثی شده را هیچ امیدی به عوض کردن ِ این منظره نیست، کلماتی بفرست که به اندازه ی خمپاره تکانم بدهد،  که به موج ِ تـو دچارم بکند،  که شهید ِ تـو شوم...

"سید علی میر افضلی"


دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 25 مهر 1394 | ساعت 02:14 ق.ظ | نظرها ()

                                 " بسم ِ اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم "

 

امروز که داشتم لباس های شسته شده رو تا میکردم که بذارم تو کشوهای دراور، طبق معمول، لباس های هر کسی رو یه جایی روی هم میچیدم؛

همه ی لباس ها رو تا کردم؛ ستون ِ لباس های لیلا خیلی کوتاه بود، فقط به اندازه ی یه تی شرت؛ بعد یاد ِ این افتادم که چند ساله! که این طوری شده...؛ لیلا رسما از سال ِ 88 که دانشجو شد، زیاد تو خونه مون نبوده؛ (به جز چند ماهی که بین ِ کاردانی و کارشناسیش وقفه افتاد)؛ و الان هم که یکی دوساله که درسش تموم شده، باز هم تو مشهد موندگار شده و مشغول ِ کاره...؛

همیشه تلاش و انگیزه و روحیه شو ستایش کردم؛ و این هم مسلّمه که از لحاظ ِ کار و موقعیت ِ اجتماعی، اونجا براش خیلی بهتره و راحت تر میتونه پیشرفت کنه؛

اما خب، نمیشه یه چیزهایی رو انکار کرد؛

اینکه غیبتش خیلی ملموسه تو خونه؛ اینکه یه وقتهایی مثل الان، با اینکه دو روزه ندیدمش، اما دلم براش تنگ شده...؛ اینکه حضورش، همین آخر ِ هفته هایی که میاد، کلی روح و انرژی میده به خونه مون؛ اینکه خیلی وقتها نگرانش میشیم؛ اینکه دوست دارم اونم همیشه باشه تا همیشه 5 تا بشقاب بذارم سر سفره؛ اینکه دوست دارم صداش از توی هال و اتاق بیاد، به جای تلفن و ارتباط تصویری...؛

خدا رو شکر که خواهر کوچولوی من انقدر بزرگ و خانوم شده؛ گاهی فکر میکنم لیلا با اینکه تقریبا 4 سال کوچیکتره، از من بزرگتر شده... و من انگار دارم کوچیکتر میشم...؛

لیلای عزیزم، "ان شاءالله" در پناهِ خداوند و دعای همون امام رضایی که روز ِ اولی که میرفتی مشهد، به ایشون سپردمت، و زیر ِ سایه ی مامان و بابای از جان عزیزترمون، سلامت باشی و 120 سال با نشاط و موفقیت های روزافزون به خوشی روزگار بگذرونی.

و از خدا میخوام من هیچ وقت سدّ راهت نباشم.

        



 

* دلم گرفته و این اشکها همینطوری دارن میان...؛

** به حالِ میلاد (پسر خاله ی 15 ساله م) غبطه میخورم که این روزها کربلای ایرانه، اونم برای اولین بار، و اولین سفر ِ مستقل؛ در پناهِ خدا باشه "ان شاءالله".

*** لطفِ خداست که بعضی بنده های خوب ِ ش، خصوصیاتِ خودشون رو به من نسبت میدن...؛


دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 20 مهر 1394 | ساعت 01:57 ق.ظ | نظرها ()

                      " بسم ِ اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم "

       

آخ که چقدر دلم تنگ شده...

این شبها هم که هوا قدری سردتر شده و اکسیژن انگار بیشتر، صفایی دارد نشستن و خیره شدن و دعا کردن در آن بهشت...

خواستم بگویم کاش نزدیکِ  تان بودم که این سعادت بیشتر نصیبم می شد، اما انگار کسی سریع تَشَر زد و تلنگر، که "مگه حالا نزدیک نیستی؟ مگه با گنبد ِ طلا و پنجره فولاد، دو ساعت فاصله نداری؟..."

اَلا ایُِحال در این جمعه نوشت و تمنّای وصال، امروز و از اینجا با حدود ِ 900 کیلومتر فاصله، خواستم بگویم من همان مینایی هستم که دوم ِ خرداد، به قول ِ عمه، از شب تا صبح دنبال شما می گشت حوالی ِ آن گنبد ِ فیروزه ای...

می دانم که اگر بخواهم، شما همین جا، کنار ِ قلب ِ من خواهید بود، اما مَهـدی جان، می شود لطفا رُقعه ی مرا از ژرفای آن چاه ِ تاریک بیرون بکشید و همه اش، و مخصوصا چند کلمه ی آخرش را دوباره بخوانید و بعد امضا کنید و زیرش بنویسید قبــول ؟...

سلام ِ من به شما و به خاندان ِ مطهّرتان، نه فقط به وقت ِ نیاز، که خودتان می دانید دلم همیشه هوایی ِ تان است.

یا ابا صالحَ المَهـدی، ادرکنی...

 

                              " الّلهمّ عجّــــل لولیک الفــــرج "




* دلخوش به سلامی هستم که جوابش واجب است...؛ 


دسته بندی: تمنای وصال ،

توسط مینا خوجانی | جمعه 17 مهر 1394 | ساعت 05:46 ب.ظ | نظرها ()

            " بسم ِ اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم "

 

رو به خدا، کنار ِ جانمازش نشسته بود،

گاهی خیره میشد به یه نقطه، اما بیشتر، نگاهش به بالا بود،

گه گاه گولّه های اشک سُر می خوردند و از چشم هاش بیرون می ریختند،

گاهی ساکت بود و گاهی لب هاش زمزمه وار تکون میخورد،

دیگه صداش داشت واضح به گوش میرسید، وقتی میگفت:

 

"خدایا، ای خدایی که از من به من نزدیک تر و مهربان تری،

صبر کردم،  هر جوری که بلد بودم و فکر میکردم بهتره، دعا کردم، نذر کردم،  بنده های خوبت رو  واسطه کردم، قسَم ِ شون دادم،

قسَمِ ت دادم...

آخه من که می دونم صِدام و میشنوی، من که مطمئنم داری نگام میکنی، آره قبول؛ باید خواست و مصلحتت باشه،

اما تو رو به "ادعونی استجب لکم"،

مصلحتِ خودت، و خیر ِ من رو در "اجابت" قرار بده لطفا؛  اصلا، اصلا یه چیزی... گفتن ِ این حرف برام سخته اما،

اگه کسی تو این دنیا وجود داره که...

 به اندازه ی من دوستش داشته باشه،

به اندازه ی من لحظه ها رو به یادش گذرونده باشه،

به اندازه ی من نگران ِ ش بوده باشه،

به اندازه ی من براش گریه کرده باشه،

به اندازه ی من دل ِ ش واسه ش تــنـگ شده باشه،

به اندازه ی من خدا و بنده های خوب ِ خدا رو قسم داده باشه،

به اندازه ی من گشته باشه و یه واسطه ی غایب و بی بدیل پیدا کرده باشه،

به اندازه ی من بی قرار بوده باشه، به اندازه ی من...

اگه وجود داره، باشه، من حرفی ندارم؛ نه اینکه نداشته باشم، حرفام و میخورم و لال میشم؛

اما خوشبختانه چیزی که هست، من به خودم و چگالی ِ احساسَ م مطمئنم؛

تو هم هستی، مگه نه؟ پس لطفا بیشتر از این منتظرم نذار...؛"


 احتمالا حافظه ی خوبی دارم که همه ی حرفهاش یادم مونده؛ و نمیدونستم چی باید بهش بگم...؛ 


.


* می خواهم گُل ِ سُرخ ِ کوچکِ تــو باشم، اهـلی می کنی مـرا؟ 

"بیتا فراهانی"


توسط مینا خوجانی | جمعه 17 مهر 1394 | ساعت 02:14 ق.ظ | نظرها ()

...
3
4
5
6
7
8
9
...
پیامبر ِ رحمت صلّی الله، می فرمایند:
" هر کس در کتابی یا نوشته ای، بر من صلوات بفرستد(یعنی صلوات را بنویسد)، تا نامِ من در آن کتاب هست، ملائکه برای او از درگاهِ حق، طلبِ آمرزش می کنند."
.
" الّلهمّ صَلِّ علی محمّد وَ آلِ محمّد
وَ عَجّل فَرَجَهُم "

دسته بندی ها

روز نگار
حرف دل
رد پای خاطره
تمنای وصال
حق و حقوق
از زبان حافظ
مُحرّم گونه
از بهترین ها
یه دور ِ همی ِ مَجازی

آرشیو مطالب

اردیبهشت 1396
فروردین 1396
اسفند 1395
بهمن 1395
دی 1395
آذر 1395
آبان 1395
مهر 1395
شهریور 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
مرداد 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391

پیوندهای وب

گوشه نشین*
نشانی
برای خاطر آیه ها
بهار نارنج
آیه گرافی
سقاخانه
و ما ادراك...؟
تو فقط لیلی باش
فلسفه، حقوق و سه نقطه
من و چادرم، خاطره ها
پرنده ترین ماهی
قلم
شهر بی نامی
پاک نویس های یک مداد رنگی
روزگار وصل
هم از آفتاب
دانه سیب
پایگاه فرهنگی اجتماعی مصاف
رسن
در حیرت
اندر زِنامه
گلدان شمعدانی
اردیبهشت
تسنیم
یاران خراسانی
احسن الحال
و.. زندگی مشترک
گزارش یک زبان شناس
تسبیح
حوض خونه
این روزها...
دولتِ مَهدی عجّل الله تعالی فرجهُ الشریف
همنفس طلبه
ساعت به وقت دلتنگی
ترنم خیال
ابر و آفتاب
اَینَ بقیّة الله؟!؟!؟
سیده ...
سنجاقک
معصومانه
فوتبالیست کوچک
صندوق صبر(یادی از خورشید پشت ابر)
روشا نوری از بهشت
تو را نفس می کشم
وبلاگ شخصی احمد میری
نشر خوبی ها

آمار وب

تعداد کل مطالب:

بازدید امروز:

بازدید دیروز:

بازدید این ماه:

بازدید ماه قبل:

بازدید کلی وبلاگ:

بروز شده در


دانلود آهنگ جدید