تبلیغات
رواق

رواق

                                            " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

تو یه وبلاگی دیدم که از هفته دوم عید و  همین‌طور یه سری سؤالات در عید دیدنی ها نوشته بودن، دیدم  منم حرف دارم و بد نیست که یه پست با این مضمون بنویسم...؛

کلا همیشه اینطوری بودم که روزهای قبل از اتفاقات و مناسبت‌های خوب رو بیشتر از خودشون دوست داشتم؛ مثلا همین عید نوروز، از اواسط اسفند رو بسیار دوست دارم که حال و هوای عید داره و بوی عید میده و همه در تکاپو هستند تا خود ِ سال تحویل و روز اول  ِ عید؛ از اینجا به بعد، بیشتر به این فکر میکنم که داره تموم میشه ؛

باز هفته‌ی اول حال و هوای متفاوتی داره، ولی هفته‌ی دوم دیگه فرق میکنه، مخصوصا وقتی که جای خاصی نری و بیشتر تو خونه باشی و لیلا هم برگشته باشه مشهد که بره سرکار...؛ نمیدونم چرا حتی حوصله‌ی دیدن ِ سریال‌ها رو هم ندارم! فقط خندوانه و دور ِهمی ِ شبکه‌ی نسیم...؛ و احیاناً بعضی فیلم سینمایی‌های شبکه‌ی آی فیلم.

و اما یه سری سؤالات هست که در دید و بازدیدهای اقوامی که سالی یکی-دوبار (از جمله ایام نوروز) همدیگه رو ملاقات میکنند، مخصوصاً از یه قشر ِ خاص! پرسیده میشه، و فکر میکنم خیلی‌ها تجربه‌ش کرده باشند؛ مثل: ازدواج نکردی؟ چرا ازدواج نمیکنی؟ سختگیری نکن و دیر میشه و...  کجا مشغولی؟ مینا جان شما چیکار میکنی؟  مخصوصاً دو فقره‌ی اخیر رو که تقریبا همه از بنده میپرسند!  در صورتی که از زندگیت چیزی نمیدونند و تو هم آدمی نیستی که در این موارد با کسی حرف بزنی، اینه که مجبوری لبخند بزنی و یه جمله‌ی تکراری در جوابشون بگی...؛ و این سؤالات ادامه‌دار هم هستنا، تا ازدواج نکردی میپرسن: کی ازدواج میکنی؟ وقتی ازدواج میکنی میپرسن: کی میرین خونه‌ی خودتون؟ وقتی میری خونه‌ی خودت، میپرسن: کی بچه‌دار میشین؟ و قس علی هذا...؛ و فکر میکنم سؤالات از من، خیلی به مراحل ِ بعد کشیده نشه و فقط در همون پلکان ِ اولیه باقی بمونه!   یادتونه بچه که بودیم تا ما رو میدیدن، میپرسیدن: معدلت چند شده؟ اینا همون آدما هستند، فقط سؤالاتشون ارتقاء پیدا کرده؛ و البته قبول دارم که اکثراً این سؤال ها رو از روی محبت و دلسوزی میپرسند.


سررسید امسال که از قضا عیدی ِ دایی هادی اینا هم هست، دیروز به دستم رسید و من هنوز ننوشتم توش؛ ان‌شاءالله امشب افتتاحش میکنم؛ شاید به خاطر رنگ و سایز ِ متفاوتشه، ولی حس ِ خوبی بهش دارم، حس ِ نگاشتن ِ روزانه‌های خوب و متفاوت، به امید خدا؛

و در هر حال، خدا رو شکر.



* و من همچنان مشکل دارم برای عکس گذاشتن!


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 7 فروردین 1395 | ساعت 10:01 ب.ظ | نظرها ()

                                              " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

" یا مقلّبَ القلوبِ و الأبصار،

      یا مدبّرَ الّیل ِ و النّهار،

            یا محوّلَ الحَولِ و الأحوال،

                 حَوّل حالنا الی أحسَن ِ الحال "

این شب ِ خاص، این لحظه‌ی خاص، این حس و حال ِ خاص، یک بار دیگه هم تکرار شد؛ که باید شُکر کنم بی نهایت، به درگاه ِ حضرتِ حق، که اجازه داد باز هم تکرارش رو ببینیم و حس کنیم...؛

شب و لحظه و حس و حال ِ سال‌تحویل رو میگم؛ که به شخصه، صبح، اون هم فقط حدود دوساعت خوابیدم و دوباره قبل از سال‌تحویل بیدار شدم؛ و خدا رو شکر، در کنار ِ هم، نشستیم کنار ِ هفت سین و  چشم دوختیم به ساعت و به تلویزیون، که ثانیه‌ثانیه رو نشونمون بده تا وقتی که توپ ِ سال ِ نو بتِرکه و اعلام کنه: آغاز سال ِ  یکـ هـزار و سیصد و نـود و پـنج ِ هجری خورشیدی...؛

نـود و پنج، شصت و پنج... شصت و پنج، نـود و پنج...؛ عدد رُندی میتونه باشه برای من...؛

خدا رو شکر سال ِ 94 سال ِ خوبی بود، یعنی همین قدر که سلامت بودیم و در کنار ِ خانواده، یعنی کلّی، یعنی خیلی...؛ همه‌مون بنده‌ایم دیگه، بنده‌هایی که مورد امتحان و آزمایش خداوندی قرار میگیرن در طول زندگی؛ که البته شدت و ضعف داره این امتحان‌ها؛  که خداوند فرموده "لایُکَلِّفُ اللهُ نفساً الّا وُسعها"، و من هم که خودش میدونه وسعم محدوده، چرا که "أنا عبدُ الضّعیفُ الذّلیلُ الحقیرُ المسکینُ المستکین..."، فکر کنم یه جورایی آزمایش شدم اواسط سال، و خدا کنه که تجدید نشده باشم...؛ (البته غیر از آزمایش هایی که یحتمل و روتین ِ زندگی روزمره ست.)

ان‌شاء‌الله که قدم ِ سال ِ95 هم، برای همه‌مون خیر باشه،

در پناه ِ حضرتِ حق باشیم،

مشمول ِ دعای صاحب ِ عصرمون،

زیر سایه‌ی عزیز و عظیم ِ پدر و مادرها و بزرگترهامون،

سرشار از سلامتی و تندرستی،

لبریز از آرامش و موفقیت و کامیابی،

و برای رسیدن به اهدافمون، از صراط ِ مستقیم ِ خداوندی جدا نشیم هرگز،

و دعا کنیم  بتونیم منتظر های خوبی باشیم که یار بشیم، یـار ِ غار، برای اویی که منتظر چند یـار ِ راستین و با وفاست تا ظهور محقق بشه ان‌شا‌ء‌الله...

سـال نـو مــبارکـــــــــ .

 


* سایت پیکوفایل چند روزه که با ما سر ِ یاری نداره و نمیدونم چرا عکس‌ها رو ویرایش نمیکنه!(فقط آپلود میکنه) بنابراین، عکس ِ هفت‌سین ِ مون رو که میخواستم اول این پست بذارم، کوچیک نشد؛ اینه که میذارش اینجا، که هم بمونه، هم اگه خواستید ببینید.


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | سه شنبه 3 فروردین 1395 | ساعت 06:53 ب.ظ | نظرها ()

                         " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "


                

نمیدونم تو این یه سال، چرا نشد بنویسم؟! خدا رو شکر حداقل یه جا نوشتمشون که یادم نَره...؛ پارسال مثل همین امشب، من رسیدم خونه؛ از یه سفر ِ خوب و معنوی و پُر خاطره، که یادش بخیر؛ و حالا یکــــ سال! گذشته...؛

 تو این چند وقتِ اخیر، چندجا دیدم که از شهید هادی نوشته بودند، از کتابشون، و حتی خوندم که(نقل به مضمون) گفته بودن ایشون کسانی رو که ازش کمک بخوان، دست ِ خالی برنمیگردونه...؛ شاید برای خیلی‌ها این حرف سنگین بیاد، یا خیلی راحت ازش بگذرند؛ اما برای من نه؛ چون به عینه دیدم خواست ِ خدا و عنایت ِ این شهید ِ عزیز رو...

اون روز نوبت ِ طلائیه بود؛ تا تونستم روی اون خاک قدم زدم، فکر کردم، نگاه کردم...؛ دَم دَمای رفتن بود که با چند تا از بچه ها که رفتن سمت ِ چادر ِ محصولات فرهنگی، رفتم داخل و داشتم کتابها رو نگاه میکردم، تا اینکه...

تا اینکه چشمم خورد به کتاب "سلام بر ابراهیم"، زندگی‌نامه و خاطرات پهلوان ِ بی‌مزار شهید ابراهیم هادی...؛ من یه شهید ابراهیم یه جایی خونده بودم که فکر میکنم خاطراتشون از زبان همسرشون بیان شده بود، فکر کردم این همون کتابه؛ خلاصه انگار که این کتاب به من گفت بخرمش...؛ از اونجایی که عجله داشتیم و باید میرفتیم سمت ِ اتوبوس و هی این نکته رو متذکر میشدن، گوشی ِ موبایلم رو که به تازگی هدیه گرفته بودم و به خاطر نداشتن ِ جیب، توی دستم بود، موقع ِ حساب کردن ِ پول، گذاشتم روی میز ِ کتاب‌ها و بعد هم یادم رفت که بَرِش دارم!!!

از یه طرف عجله داشتیم، از طرف دیگه یکی از همراهانمون برادرشون همون جا مفقود الأثر بودند گویا، و با گریه‌ها و مقاومت ایشون برای سوار نشدن رو‌به‌رو شدیم و خلاصه بنده همچنان در عالَم ِ بی‌خبری به سر میبُردم!  رفتیم توی اتوبوس و راه افتاد و چند دقیقه‌ای هم گذشته بود که اومدم گوشیمو از توی کیفم بردارم و...؛ هر چی میگردم گوشی نمی‌بینم! یه دفعه انگار یه چیزی جرقه زد تو ذهنم که من دیگه از روی میز بر نداشتمِش! و در حالی که قلبم ریخته بود، گفتم گوشیم نیست! نمیدونم چرا، اما همون موقع توی دلم به شهید هادی گفتم: من کتاب ِ شما رو اومدم بخرم که گوشیمو جا گذاشتم، خودتون یه کاری کنیدگُم نشه و به دستم برسه...؛

یکی از بچه‌ها زنگ زد به گوشیم که یه آقا جواب داد و گفت دست ِ منه، بیاین دَم ِ در ِ حسینیه بگیرین؛ ما هم که امکان ِ برگشت نداشتیم! روحانی ِ پادگان که حضورشون اون روز بی حکمت نبود، گفتند یکی از راویان ِ پادگان هنوز طلائیه هستند، به ایشون میگم برن گوشیتون رو تحویل بگیرن؛ نمیخوام خیلی طولانی کنم حرفمو، چند بار زنگ زدن و نشونی دادیم و فهمیدم که تحویل گرفتند؛ و البته بعد‌از‌ظهر ِ فردای اون روز، گوشیم به دستم رسید...؛ علاوه بر خود ِ گوشی، اطلاعاتم توش بود و همین‌طور تنها راه ِ ارتباطیم با خانواده، و همه‌ش مشوّش بودم که نکنه مامانم اینا زنگ بزنن و نگران بشن...؛

 تو جای به اون شلوغی که هزاران نفر رفت و آمد داشتند و یه گوشی ِ موبایل به راحتی میتونه ناپدید بشه، گوشی من صحیح و سالم به دستم رسید، هرچند به واسطه‌ی آقای روحانی و آقای راوی و اون کسی که دیده بود و وقتی زنگ زدیم جواب داده بود...؛  و این برای من معنایی نداشت جُز عنایت ِ همه‌ی شهدایی که افتخار خادمی کردنشون رو داشتم و به ویژه شهید هادی؛ شهیدی که به نقل از همین کتاب: "خودش از خدا خواسته بود گمنام بماند! و با گذشت سال‌ها، هنوز هم پیکرش پیدا نشده و مطلبی هم از او نَقل نگردیده!"



دسته بندی: حرف دل ، از بهترین ها ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 29 اسفند 1394 | ساعت 03:33 ق.ظ | نظرها ()

                             " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

تا بوده چنین بوده رسم روزگار

    ماه ِ دوازدهم که رَوَد، می‌رسد بهار

             اما رسوم منتظران فرق می‌کند

                    مـــاه ِ دوازدهم که رسد، می‌رسد بهـــار


تو یه وبلاگی* از قول آیت‌الله بهجت رحمة‌ الله علیه خوندم که فرمودند:

"با اینکه ارتباط و وصل با حضرت حجت سلامُ‌الله علیه، و فـرج ِ شخصی (برخلاف فرج عمومی)، امر اختیاری ِ ماست، با این حال، چرا به این اهمیت نمی‌دهیم که چگونه با آن حضرت ارتباط برقرار کنیم؟ و چرا از این مطلب غافل هستیم؟!"

اگه عمیق بشم به این چند تا جمله، به نتیجه‌ی خوبی میرسم؛ اگه به نتیجه‌ی خوبی برسم، تنم میلرزه از این همه غفلت و گناهم؛ اون وقت به فکر میفتم که اگه شده یه ذره، خودمو بکِشم بالا، از این همه هوای نفس، که هوای نفس کشیدنم رو سنگین کرده...؛

این جمعه‌ی آخر ِسال یک‌هزار‌ و‌ سیصد‌ و‌ نود‌ و‌ چهار هم گذشت آقاجان؛ و ما همچنان بر مدار همان عادات و احوال ِ خودمون می‌چرخیم، اون‌هایی که خودمون تعیین‌شون میکنیم، نـه شما!  امسال هم بر همون دایره‌ی به قول زنده‌یاد قیصر امین پور: زمان هماره همان و زمین همیشه همین، گشتیم و بقیه رو نمیدونم، اما من به شخصه، به جایی نرسیدم؛ منظورم از جا، نزدیک ‌تر شدن به شماست...؛

"ببخشید و شرمنده‌ام"، هم به غایت تکراریه و هم گفتنش دردی رو دوا نمیکنه؛ دوا باید توی وجودم باشه، توی اراده‌م، توی صبرم...

علی‌ ایُّحال در یک قدمی بهار هستیم، و با وجود همه‌ی پژمردگی‌ها و زردی‌های روحم، دلم میخواد از شما طلب کنم لطافت ِ بهار رو، چرا که شما خودتون بهــار هستید، یا ربیعَ الأنام...؛ همین وجود ِ پُر محبتتون، همین حضور بی مثال‌تون، که اگه بخوایم، از هر حاضری حاضرتره، اون نگاه ِ مهربون و نافذتون که از هر چه دیدنی‌ست تماشایی‌تره، مایه‌ی خیر و برکت ِ زندگی ماست.

مَـهــدی جانم، لطفا ببخشید و ببخشایید آقاجان...

                                                              " الّـلـهـمّ عجّـل لولیـک الفــــــــرج  "

 


ماجراهای من و خودم

** لطفا برای آدم شدنم دعا کنید.


دسته بندی: حرف دل ، تمنای وصال ،

توسط مینا خوجانی | جمعه 28 اسفند 1394 | ساعت 05:49 ب.ظ | نظرها ()

                                    "بسم الله الرحمن الرحیم"

36؟ 
سی و شش؟
سی و شش چیست آیا؟  
سی و شش، شماره ای ایده آل برای کفشی ست که مناسب پای بنده باشد! و از آنجایی که اکثر کفش ها سایز 36 ندارند و از 37 آغاز میشوند، کفش های انتخابی اینجانب که از قضا، در این فقره سخت پسند نیز میباشم، مزین است به یکی دو کفی یاری دهنده، بلکه بالاخره یک جورهایی آن کفش های نام برده لق نزنند به پاهایم... 
کفش خریدن های من هم جالبه؛ خیلی از کفش هام رو از تهران خریدم، چند بار از مشهد، و حتی شواهد حاکی از آن است که در یه نصف روز که چند سال پیش برای ثبت نام دانشگاه دختر خاله م باهاشون رفته بودم قوچان، از اونجا کفش خریدم! 
برای عید قصد کفش خریدن نداشتم، اما راه رفتن با کفش هام راحت نبود، اینه که در یک حرکت انتحاری یه کفش رو دیدم و پسندیدم و خریدم، البته ناگفته نماند با همراهی یک عدد و نیم کفی..؛ 

و روسری، که همیشه یکی از دوست داشتنی ترین خریدهامه؛ به اکثر روسری فروشی ها سر زدم و در نهایت، پارچه کرپ مقنعه ای گرفتم واسه روسری! بهتر و حتی به صرفه تر. 


* و این پستی بود در جهت اطمینان سازی مخاطب، از توانایی نویسنده، مبنی بر نوشتن مطالبی خاله زنک گونه! احتمالا برای اولین بار... ؛ 
 

دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 27 اسفند 1394 | ساعت 04:52 ب.ظ | نظرها ()

                              " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "


پریشب به قصد ِ خرید ِ بنفشه، رفتیم نمایشگاه گل و گیاه؛  اما با این سه تا گـُل برگشتیم:


        

 مامان میخواست سنبل ِ سفید بخره، اما به خاطر من نـرگس خرید، دستش درد نکنه؛ و بالاخره نـرگس‌دار شدم؛ البته غیر از اون باغ ِ نـرگس ِ مجازی...؛

کاش میشد عطرش رو هم اینجا ثبت کرد.

.....

 چند تا پست تو ذهنم هست که تصمیم دارم تو همین چند روز باقی‌مونده از سال بنویسم، ان شاءالله که بشه.

.....

سال 92 این پست رو نوشتم، شاید بعضی از دوستان یادشون باشه...؛ خواستم بگم جمعه شب، 28 اسفند، ساعت 10 شب، شبکه مستند یه مستند درمورد همین مسجد نشون میده، باید برنامه‌ی جالبی باشه؛ گفتم که اگه دوست داشتین، نگاه کنید.


* و نوای وبلاگ، بهار بهار ِ زنده یاد ناصر عبداللهی، خدایش بیامرزد...؛

دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | چهارشنبه 26 اسفند 1394 | ساعت 07:18 ب.ظ | نظرها ()

                                      " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

چقدر بوی بهـار میاد این روزها...؛

گرم‌تر شدن ِ هوا، خونه تکونی‌ها، شلوغی خیابون‌ها و رونق گرفتن ِ کار و کاسبی ِ مغازه‌ها، بساط ِ خرید و فروش ِ "کُمای" توی خیابون و بوی منحصر به فرد ِ این آش، که احتمالا از هر کوی و برزن ِ اینجا به مشام میرسه، سبزه کاشتن و سمنو خریدن و به فکر  سفره‌ی هفت سین بودن...  

همین جُنب‌و‌جوش‌ها، همین شلوغی‌ها، همین بُدو بُدو‌ ها، به یه تعبیری یعنی زندگی به نظر من...؛ چند روز یا چند هفته می‌دویم، تمیز می‌کنیم، نو می‌کنیم، چون پُشت ِ مون گرمه، چون مطمئنیم و ایمان داریم که یه تحول ِ خیلی بزرگتر در راهه، نه برای ما فقط، که برای دنیا، برای هرچه آفریده ست، به دست ِ توانای اوی آفریننده، اوی نقاش ِ طبیعت، که هر سال همین وقت‌ها، با قلم ِ صُنع ِش رنگ‌های بی بدیل ِش رو سخاوتمندانه به سر و روی طبیعت می‌کِشه و می‌پاشه، رنگ‌هایی که جان می‌بخشند و زنده می‌کنند...؛

اون وقت مایی که جزئی از این اجزاء هستیم و پُشت‌مون گرمه، انقدر می‌دویم تا لحظه‌ی تحویل ِ سال برسه، تا بشینیم کنار ِ سفره‌ی هفت سین، و در پناه ِ قرآن و در سایه ی آینه و تیک تاک ِ ساعت، دل بسپاریم به تحولی که قراره، که التماس می‌کنیم از آسمان‌ها حال و احوال ِمون رو متحول بکنه و قلوب ِ مون رو منقلب، به سمت ِ نور و روشنایی...؛ اینجاست که آروم می‌گیریم بعد از اون‌همه دویدن، انگار که همه‌ی سکون و سکوت ِ دنیا توی همین یکی دو دقیقه جمع شده، ما صامتیم و تنها مصوّت، صدای "یا مقلّبَ القلوب" ِ و تیک تاک، تیک تاک، تیک تاک ِ ساعت...؛ 

 و من با اینا زمستون و سَر می‌کنم.

 

* درسته که "رواق" مأمنی ست برای خودم و دلــَ م، اما...


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | یکشنبه 16 اسفند 1394 | ساعت 02:00 ق.ظ | نظرها ()

                                      " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

این سومین انتخاباتی بود که مشغول بودم؛ امسال هم مثل سال 90، کاربَر رایانه بودم؛ حوزه‌ی امسال یه دبیرستان بود تو یکی از گوشه‌های شهر؛ حدود ساعت 7 اونجا بودم تا نزدیک ِ 2.30 بامداد؛ البته به خاطر مکانش که یه مقدار پَرت بود و خلوت، کار ِ شعبه‌ی ما زودتر تموم شد؛ در صورتی که خیلی از شعبه ها تا صبح مشغول ِ شمارش آراء بودند؛ هفت ِ اسفند ِ 94 هم روز متفاوتی بود از حیث گذران وقت و مشغولیت و هم‌صحبتی با افراد جدید؛ از جمله: خواهر‌زاده‌ی سردار قاجاریان، که کمتر از یک ماه ِ قبل، در سوریه به شهادت رسیدند...؛

نکته‌ای که امسال باز هم توجه ِ من رو به خودش جلب کرد، سنّ  ِ یه سری از رأی‌دهنده‌ها بود که اصلاً به چهره‌شون نمی‌خورد! یا شاید چهره‌شون بود که به سنّ ِ شون نمی‌خورد! تا جایی که حتی سر ِ یه کدومشون دوباره با تعجب بهش نگاه کردم و بعد تاریخ تولدش رو وارد کردم: 1357... در صورتی که موهای سفید شده و خطوط صورتش خیــلی بیشتر نشون میداد...؛ یا زن و شوهری که متولد 75 و 70 بودند و بغل ِ این دختر، یه نوزاد بود!  و این یعنی تأثیر محیط و شرایط، بر زندگی افراد...؛

و نکته‌ی دیگه سؤالی بود که برام پیش اومد، و اون اینکه: چرا من کارمند نیستم؟! توی جلسه‌ی هفته‌ی قبل و همین طور روز انتخابات، سه نفر سؤالی با این مضمون از بنده پرسیدند که: کجا و کدوم ارگان مشغول هستم؟! حتی یکیشون گفت بهم میاد که معلم عربی و قرآن باشم!  و فکر میکنم واقعاً مسئولین باید پاسخگوی این سؤال باشند!


 مَـــهدی جان،

در شهر نشانه‌ای ز تبلیغ ِ تــو نیست

ای عشـق، سـتاد ِ انتخاباتت کـو؟       (نام شاعرش رو نمیدونم!)


* 12/12 ، تاریخ جالبیه، نه؟


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | چهارشنبه 12 اسفند 1394 | ساعت 01:40 ق.ظ | نظرها ()

                                " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

خسته‌ام از آرزوها، آرزوهای شعاری            

شوق پرواز مجازی، بال‌های استعاری

لحظه‌های کاغذی را روز و شب تکرار کردن   

خاطرات بایگانی، زندگی‌های اداری

آفتاب زرد و غمگین، پله‌های رو به پایین       

سقف‌های سرد و سنگین، آسمان‌های اجاری

با نگاهی سرشکسته، چشم‌هایی پینه بسته

خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری

صندلی‌های خمیده، میزهای صف‌کشیده

خنده‌های لب پَریده، گریـه‌های اختیاری

رونوشتِ روزها را روی هم سنجاق کردم:

شنبه‌های بی‌پـناهی، جمعه‌های بی‌قـراری

عاقبت پرونده‌ام را با غبـار آرزوها

خاک خواهد بست روزی، باد خواهد بُرد باری

روی میز خالی من، صفحه‌ی باز ِ حوادث

در ستون تسلیت‌ها، نامی از ما یادگاری

"زنده یاد قیصر امین پور"

....

مثل انبار باروتی که منفجر شده...

خسته ام،

خسته ام،

خسته...



* کسی هست که یه کار مناسب برای من سراغ داشته باشه؟ حتی غیر از اینجا...


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | جمعه 30 بهمن 1394 | ساعت 11:37 ق.ظ | نظرها ()

                                      " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

نوه‌ی اول که باشی، خیلی چیزها رو یادت میاد و آلبوم خاطراتت پُر و پیمونه؛ و اگه از طرف هر دو خانواده، نوه‌ی اول باشی که دیگه بیشتر...؛

مثل من که تقریبا از قبل از میانسالی ِ مامانجونی و باباجونی رو یادمه؛ عروسی خاله منصوره مثل یه فیلمه برام که آخر سر گریه میکردم که خاله‌مو نبَرین! دانشجویی و خرید و فروش موتور ِ دایی مهدی یادمه، ولی از سربازیش، نون برنجی‌های کرمانشاه یادمه که توی بسته های قرمز رنگ بود و چقدر دوست داشتم طعمش رو؛ سربازی دایی هادی، دانشجویی خاله ملیحه؛ بیست و دو،سه سال پیش و سفر حج ِ واجب ِ مامانجونی رو یادمه که تو کوچه گلدون چیده بودن و کلی مراسم پُر شور، و اون دو تا عروسک برای من و مهناز، که تا پستونک و از دهنشون درمیوردی، گریه میکردن یا میخندیدن و ماما و بابا میگفتن؛ (البته داریمشون، هم من، هم مهناز) و عروسی همه شون و یادمه؛ و جزء به جزء اون خونه که تا پارسال همین وقتا، هنوز اونجا خونه شون بود؛ وقتی میگم جزء به جزء، یعنی حتی طرح و رنگِ کاغذ دیواری‌ها، یعنی نَفَس به نَفَس ِ اتاق ها و حیاط و حال‌بالا و زیر زمین و حتی اون اتاق ِ دم ِ در...؛

           

اگه نوه‌ی اول باشی مثل من، سرحالی ِ مادر و بابابزرگ یادمه، ناز کردن‌هام برای مادرم یادمه که چقدر هم می‌خرید نازهامو...؛ از سربازی عمو مجید اون روزی که رو یادمه که اومده بود مرخصی با یه هندونه‌ی گرد ِ یشمی؛ از سربازی عمو حمید راننده بودنش یادمه و خانی آباد و اون شبی که سرهنگ و خانواده شون شام اومدن خونه‌ی مادر اینا؛ شوخی ها و مهربونی عموهام با من یادمه؛ از مادر ِ همیشه پیراهن به تن و روسری و به قول ِ خودش "چارقد" به سرم، همیشه آشپزخونه یادمه، هر وعده غذا درست کردن، یه عالمه مهــربونی و دریا دلی یادمه؛ از بابابزرگم صبح تا غروب سرکار بودن یادمه، پیچیدن ِ شال ِ سرش با کمک ِ مادر یادمه، نماز  ِ اولِ وقت و قرآن خوندناش یادمه؛ هوای تاریک از خواب بیدار شدن‌هاشون یادمه؛ زنگ ِ صداشون، عطر تن ِشون حتی یادمه؛ صورت ِ خوشگل و سرخ و سفید مادر، صورت ِ آفتاب سوخته‌ی بابابزرگ و دست‌های چروکش یادمه؛ تولد فاطمه و احسان، عروسی عمو مجید یادمه؛ نوه‌ی اول که باشی، این همه خاطره که داشته باشی، وقتایی که میرن، وقتایی که بی مادر و بی بابابزرگ میشی، خورد شدنت شَدیدتره، شاید چون نوه‌ی اول بودی...؛

مجلس دایی مهدی سال 76 بود و مجلس عمو مجید سال 78؛ خرداد که تهران بودم، فیلم عمو مجید اینا رو دیدم؛ فیلم حنابندون و عروسی شون؛ وقتی که تو حنابندون، حنا رو به من دادن که طی مراسم، بگیرم جلوی عروس و داماد، وقتی که عمو مجید اذیتم میکرد و صد تومنی، دویست تومنی میخواست بهم بده و  بقیه اشاره میکردن که نگیریا، وقتی که مادر ِ عزیزم اومد یه عالمه پول ریخت رو سرم... آخه من نوه‌ی اول بودم...؛

اون هفته هم بعد از این همه سال، فیلم عروسی دایی مهدی اینا رو دیدیم؛ چقدر حس داره دیدن ِ این فیلم ها، کلی خنده، کلی یادش بخیر، کلی تعجب، کلی خدا بیامرزه، کلی بغض، و مثل ما که همگی آخرش اشکمون دراومد...؛


* و جالب اینجاست که چند روزه میخوام همچین پستی بنویسم و انقدر ننوشتم تا شد امروز؛ و همین یه ساعت ِ پیش که میخواستم شروع کنم به نوشتن، وقتی که مثل ِ خیلی وقتهام، به این عکس زل زده بودم و آهنگ ِ مادر ِ حبیب و گوش میکردم، یه دفعه یادم اومد امشب سالگرد ِ فوت ِ مادرمه، مامان ِ بابام، مادربزرگ ِ نازنینم، که این 30 بهمن، شد 14 سال نبودنش...؛

 لطف میکنید اگه فاتحه‌ای نثار ِ روح ِ مادر و بابابزرگم کنید.


دسته بندی: رد پای خاطره ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 29 بهمن 1394 | ساعت 05:17 ب.ظ | نظرها ()

                                     " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

 

چنان امشب غریبم، دام‌ها را دانه می‌بینم

مسافر‌خانه‌های شهر را پایانه می‌بینم

چنان از عشق مأیوسم، چنان درگیر کابوسم

که حتی عشق‌های ساده را افسانه می‌بینم

من ِ دیوانه را یک شهر، پند ِ عقل داد اما

اگر عاقل شوم، یک شهر را دیوانه می‌بینم

من ِ مرداب، تنها بَعد ِ عمری منتظر بودن

تو را باید ببینم مـاه ِ من، اما نمی‌بینم

"امیر علی سلیمانی"

.

میدونم که حواست بهم هست، میدونم که نگاهت رو من هست، میدونم که از نهان و آشکار ِ من خبر داری...

میدونی که ایمانم کم داره، اخلاقم کم داره، اصلاً من کمَم، خیلی کم؛ ضعیفم، نا چیزم، بی قدرم...

و به خاطر همین کم بودن‌هام، گاهی احساس میکنم کم آوردم؛ به قول شاعر: "گاهی واقعاً خیال میکنم روی دست ِ خدا مانده‌ام، خسته‌اش کرده‌ام..."؛ آره، میدونم که نباید اینطوری باشم، اما خب، کوچیک بودن این حرفها رو هم داره دیگه...؛

تو میدونی، میدونی که اینا فقط و فقط درد و دلِ؛ تو میدونی که این من ِ ناچیز، سعی میکنه همیشه حواسش باشه به داشته‌هاش، به نعمت‌هایی که تو بهش عطا کردی، که تو بخشنده‌ای و مهــربان، و من...  

خدایا شکرت، بی نهایت، تا قیامت.


دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | چهارشنبه 28 بهمن 1394 | ساعت 03:37 ب.ظ | نظرها ()

                                   " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

بچه ها تا وقتی کوچیکترند، بعضی وقتها یه کلمات و جملاتی رو به اشتباه به کار می‌بَرند که آدم خنده‌ش میگیره؛ قبل‌تر ها یه پست ِ اینطوری از علی نوشته بودم...؛ درسته وقتی که بزرگتر میشن، این اشتباهات ِ شیرین کمتر میشه؛ مثلاً دیگه خیلی کم پیش میاد که مثل دیشب یه جمله‌ی ناب! بشنوم و سعی کنم یادم بمونه: مامانم قبل از شام به علی که گرسنه بود، گفت: تا شام آماده میشه میوه بخور؛ و علی جواب داد: نمیخوام، اگه قبل از غذا میوه بخورم، گُشنه‌تَرَم میشه...؛

و اگه بچه‌ها مثل ِ علی ِ ما کنجکاو باشن و دوست داشته باشن از هر چیزی سر در بیارن، و به همین مناسبت، "مهندس" هم لقب گرفته باشن، یه دفعه یه همچین سؤالی هم به ذهنشون میرسه حتی! :

" چرا وقتی که "فوت" میکنیم، هوای سرد از دهن ِمون بیرون میاد، اما وقتی "هـا" میکنیم، هوای گرم؟؟؟؟ " شما جواب رو میدونید؟

یا وقتی که تازه بارون شروع شده بود و بوی خاک بارون خورده بلند شده بود، میگه میدونی چرا انسان از این بو خوشش میاد؟ چون خودش هم از خاک آفریده شده...؛ 

دو سه هفته پیش بود که اومدم تو اتاق و دیدم علی این کاغذ و نوشته و چسبونده کنار تابلوی کوچیکِ "وَ اِن یَکاد" :

           

   * خدایا، همه‌ی بچه‌ها، و همچنین علـی‌جان ِ ما رو، در پناه ِ خودت و دعای حضرت ِ صاحب، زیر ِ سایه‌ی پدر و مادرها حفظ بفرما.


** نمیدونم چطوریه که آمار ِ روزانه ی بازدید ِ"رواق" از میانگین صد و خورده یی بازدید در روز، یه روزهایی مثل دیروز و امروز، به 500 -600 بازدید میرسه! به 966 تا حتی! و حتی تر 1046 تا!!!


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 19 بهمن 1394 | ساعت 03:45 ب.ظ | نظرها ()

                                           " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

         

 تمام ِ دوازده ِ بهـمن‌های سررسیدهام رو از سال 83 تا 93 باز کردم و خوندم؛ پست‌های دوازده ِ بهـمن‌های "رواق" رو از سال 90 تا 93 خوندم؛ و مرور کردم مبدأء بودنم رو در هر سال...؛

و دوازده ِ بهـمن ِ دیگه‌ای از راه رسیده...

بــ  ِ "بسم ِ الله" ِ این حرفهام شُـکر ِ خداست، نقطه‌ی آخرش هم شـُکر ِ خداست؛ که سلامتی عطا کرده، سایه‌ی عزیز پدر و مادر و خواهر و برادر عطا کرده، و کلی نعمت، که ذهن و زبان و بیانم قاصره از شمارش و سپاسش...؛

توی سررسیدهام، تو خیلی از سال‌ها، یکی از دو سه جمله‌ی اول این بود که: 22 ساله شدی، پیر شُدیا، 23 ساله شدی، 25 ساله شدی داری پیر میشیا و...؛ الآن نمیدونم چی باید بنویسم؛ هر سال که گذشته بزرگتر شدم؛ بزرگتر که میشی، دنیا کوچیکتر میشه، آرزوهات محدودتر میشه، واقع‌بین تر میشی، توسنی نمیکنی و آروم میشی، قبول‌دار ِ زندگی میشی و رضامند از حکمت و مشیّت و مصلحت ِ خداوندی...

به همه‌ی این‌ها اضافه میکنم ساکت‌تر شدنم رو، زود به هم ریختنم رو، و افکار مشوّش و نا‌ موزون و غریبی که فاصله‌ی سر زدن‌هاشون به فکر و روحم کم و کمتر شده، و این یعنی به کرّات از دست ِ خودم به تنگ اومدن و ناراضی بودن از خودم، که میدونم اونی نیستم که باری تعالی ازَم انتظار داره...

(اینجای نوشتن، یه وقفه‌ی چند دقیقه‌ای به وجود اومد، میخواستم یه چیزی رو پیدا کنم و باعث شد برم تو روزهای پارسال...؛) بهترین‌های سالی که گذشت، دو هفته در کسوت ِ خادم‌الشّهدا بودن بود و روزها و شبهای به یاد ماندنیش، اردیبهشت‌ش بود، دوم خردادش بود و قم و شب ِ جمکرانی م...؛ ماه رمضونش بود که همیشه قشنگه... اما خب، روزهایی هم بود که لاجرم آمدنی بود و سخت گذشت...؛  

خدای خوبم، حضرت ِ حق، شـُکر و سپـاس ِ بی نهایت، تنها سزاوار توست؛ شـُکراً لِله در تمام احوال و حالات؛ خدایا، التماس میکنم به درگاهت:

عجــّل لولیک الفـــرج ،

سلامتی و عمر طولانی و با‌عـزت ِ عزیزان ِ عزیز‌تر از جانم،

شفا و لباس عافیت ِ همه‌ی بیماران،

آمرزش و مغفرت ِ همه‌ی رفتگان،

سلامتی، خوشبختی و عاقبت به خیری ِ همه‌ی عزیزان و دوستان،

معرفت آموزی از دریای معرفت ِ مقرّبان،

و بهترین تقدیر و مصلحتت برای ما بندگان...؛ که ما بدون ِ نگاه ِ تـو هیچ هم نیستیم.

الّلهمّ اجعَـل عَـواقِبَ اُمــورنا خَیـراً .



* از کجا آمده‌ام، آمدنم بهر چه بود؟      

  به کجا می‌روم آخر، ننمایی وطنم

 مانده‌ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا؟

 یا چه بوده‌ست مُراد ِ وی از این ساختنم ...


** به دلـم افتاد روز تولدم برم مهـمونی، برم پابوس ِ آقای خوبی‌ها، امام ِ مهـربانی‌ها؛ به شرط لیاقت، دعاگوی دوستان و عزیزان خواهم بود.


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 12 بهمن 1394 | ساعت 02:41 ق.ظ | نظرها ()

                                         " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

 

... وَ مَن یتَّق ِ اللهَ یَجعَل لَّهُ مَخرَجاً *

 وَ یَرزُقهُ مِن حَیثُ لا یَحتَسِبُ وَ مَن یَتَوَکَّل علی اللهِ فَهُـوَ  حَسبُهُ اِنَّ اللهَ بلغُ أمرِهِ  قَد جَعَلَ اللهُ لِکُلِّ شی‌ءٍ قَدراً *


این آیات 2 و 3 سوره‌ی طلاق، نُسخه‌ی خیلی خوبیه برای همه، و قبل از همه، برای خودم...؛


و به قول عالیجناب عطّار:

گـَر مـَرد ِ رهـی، میان ِ خون باید رفت

از پای فتاده، سرنگون باید رفت

تو پای به راه در نِه و هـیچ مپرس

خود راه بگویدَت که چون باید رفت 


* چقدر زود بهـمن رسید...؛


دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 5 بهمن 1394 | ساعت 05:08 ب.ظ | نظرها ()

...
2
3
4
5
6
7
8
...
پیامبر ِ رحمت صلّی الله، می فرمایند:
" هر کس در کتابی یا نوشته ای، بر من صلوات بفرستد(یعنی صلوات را بنویسد)، تا نامِ من در آن کتاب هست، ملائکه برای او از درگاهِ حق، طلبِ آمرزش می کنند."
.
" الّلهمّ صَلِّ علی محمّد وَ آلِ محمّد
وَ عَجّل فَرَجَهُم "

دسته بندی ها

روز نگار
حرف دل
رد پای خاطره
تمنای وصال
حق و حقوق
از زبان حافظ
مُحرّم گونه
از بهترین ها
یه دور ِ همی ِ مَجازی

آرشیو مطالب

خرداد 1396
اردیبهشت 1396
فروردین 1396
اسفند 1395
بهمن 1395
دی 1395
آذر 1395
آبان 1395
مهر 1395
شهریور 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
مرداد 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391

پیوندهای وب

گوشه نشین*
نشانی
برای خاطر آیه ها
بهار نارنج
آیه گرافی
سقاخانه
و ما ادراك...؟
تو فقط لیلی باش
فلسفه، حقوق و سه نقطه
من و چادرم، خاطره ها
پرنده ترین ماهی
قلم
شهر بی نامی
پاک نویس های یک مداد رنگی
روزگار وصل
هم از آفتاب
دانه سیب
پایگاه فرهنگی اجتماعی مصاف
رسن
در حیرت
اندر زِنامه
گلدان شمعدانی
اردیبهشت
تسنیم
یاران خراسانی
احسن الحال
و.. زندگی مشترک
گزارش یک زبان شناس
تسبیح
حوض خونه
این روزها...
دولتِ مَهدی عجّل الله تعالی فرجهُ الشریف
همنفس طلبه
ساعت به وقت دلتنگی
ترنم خیال
ابر و آفتاب
اَینَ بقیّة الله؟!؟!؟
سیده ...
سنجاقک
معصومانه
فوتبالیست کوچک
صندوق صبر(یادی از خورشید پشت ابر)
روشا نوری از بهشت
تو را نفس می کشم
وبلاگ شخصی احمد میری
نشر خوبی ها

آمار وب

تعداد کل مطالب:

بازدید امروز:

بازدید دیروز:

بازدید این ماه:

بازدید ماه قبل:

بازدید کلی وبلاگ:

بروز شده در