رواق

                                     " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

 

چنان امشب غریبم، دام‌ها را دانه می‌بینم

مسافر‌خانه‌های شهر را پایانه می‌بینم

چنان از عشق مأیوسم، چنان درگیر کابوسم

که حتی عشق‌های ساده را افسانه می‌بینم

من ِ دیوانه را یک شهر، پند ِ عقل داد اما

اگر عاقل شوم، یک شهر را دیوانه می‌بینم

من ِ مرداب، تنها بَعد ِ عمری منتظر بودن

تو را باید ببینم مـاه ِ من، اما نمی‌بینم

"امیر علی سلیمانی"

.

میدونم که حواست بهم هست، میدونم که نگاهت رو من هست، میدونم که از نهان و آشکار ِ من خبر داری...

میدونی که ایمانم کم داره، اخلاقم کم داره، اصلاً من کمَم، خیلی کم؛ ضعیفم، نا چیزم، بی قدرم...

و به خاطر همین کم بودن‌هام، گاهی احساس میکنم کم آوردم؛ به قول شاعر: "گاهی واقعاً خیال میکنم روی دست ِ خدا مانده‌ام، خسته‌اش کرده‌ام..."؛ آره، میدونم که نباید اینطوری باشم، اما خب، کوچیک بودن این حرفها رو هم داره دیگه...؛

تو میدونی، میدونی که اینا فقط و فقط درد و دلِ؛ تو میدونی که این من ِ ناچیز، سعی میکنه همیشه حواسش باشه به داشته‌هاش، به نعمت‌هایی که تو بهش عطا کردی، که تو بخشنده‌ای و مهــربان، و من...  

خدایا شکرت، بی نهایت، تا قیامت.


دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | چهارشنبه 28 بهمن 1394 | ساعت 03:37 ب.ظ | نظرها ()

                                   " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

بچه ها تا وقتی کوچیکترند، بعضی وقتها یه کلمات و جملاتی رو به اشتباه به کار می‌بَرند که آدم خنده‌ش میگیره؛ قبل‌تر ها یه پست ِ اینطوری از علی نوشته بودم...؛ درسته وقتی که بزرگتر میشن، این اشتباهات ِ شیرین کمتر میشه؛ مثلاً دیگه خیلی کم پیش میاد که مثل دیشب یه جمله‌ی ناب! بشنوم و سعی کنم یادم بمونه: مامانم قبل از شام به علی که گرسنه بود، گفت: تا شام آماده میشه میوه بخور؛ و علی جواب داد: نمیخوام، اگه قبل از غذا میوه بخورم، گُشنه‌تَرَم میشه...؛

و اگه بچه‌ها مثل ِ علی ِ ما کنجکاو باشن و دوست داشته باشن از هر چیزی سر در بیارن، و به همین مناسبت، "مهندس" هم لقب گرفته باشن، یه دفعه یه همچین سؤالی هم به ذهنشون میرسه حتی! :

" چرا وقتی که "فوت" میکنیم، هوای سرد از دهن ِمون بیرون میاد، اما وقتی "هـا" میکنیم، هوای گرم؟؟؟؟ " شما جواب رو میدونید؟

یا وقتی که تازه بارون شروع شده بود و بوی خاک بارون خورده بلند شده بود، میگه میدونی چرا انسان از این بو خوشش میاد؟ چون خودش هم از خاک آفریده شده...؛ 

دو سه هفته پیش بود که اومدم تو اتاق و دیدم علی این کاغذ و نوشته و چسبونده کنار تابلوی کوچیکِ "وَ اِن یَکاد" :

           

   * خدایا، همه‌ی بچه‌ها، و همچنین علـی‌جان ِ ما رو، در پناه ِ خودت و دعای حضرت ِ صاحب، زیر ِ سایه‌ی پدر و مادرها حفظ بفرما.


** نمیدونم چطوریه که آمار ِ روزانه ی بازدید ِ"رواق" از میانگین صد و خورده یی بازدید در روز، یه روزهایی مثل دیروز و امروز، به 500 -600 بازدید میرسه! به 966 تا حتی! و حتی تر 1046 تا!!!


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 19 بهمن 1394 | ساعت 03:45 ب.ظ | نظرها ()

                                           " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

         

 تمام ِ دوازده ِ بهـمن‌های سررسیدهام رو از سال 83 تا 93 باز کردم و خوندم؛ پست‌های دوازده ِ بهـمن‌های "رواق" رو از سال 90 تا 93 خوندم؛ و مرور کردم مبدأء بودنم رو در هر سال...؛

و دوازده ِ بهـمن ِ دیگه‌ای از راه رسیده...

بــ  ِ "بسم ِ الله" ِ این حرفهام شُـکر ِ خداست، نقطه‌ی آخرش هم شـُکر ِ خداست؛ که سلامتی عطا کرده، سایه‌ی عزیز پدر و مادر و خواهر و برادر عطا کرده، و کلی نعمت، که ذهن و زبان و بیانم قاصره از شمارش و سپاسش...؛

توی سررسیدهام، تو خیلی از سال‌ها، یکی از دو سه جمله‌ی اول این بود که: 22 ساله شدی، پیر شُدیا، 23 ساله شدی، 25 ساله شدی داری پیر میشیا و...؛ الآن نمیدونم چی باید بنویسم؛ هر سال که گذشته بزرگتر شدم؛ بزرگتر که میشی، دنیا کوچیکتر میشه، آرزوهات محدودتر میشه، واقع‌بین تر میشی، توسنی نمیکنی و آروم میشی، قبول‌دار ِ زندگی میشی و رضامند از حکمت و مشیّت و مصلحت ِ خداوندی...

به همه‌ی این‌ها اضافه میکنم ساکت‌تر شدنم رو، زود به هم ریختنم رو، و افکار مشوّش و نا‌ موزون و غریبی که فاصله‌ی سر زدن‌هاشون به فکر و روحم کم و کمتر شده، و این یعنی به کرّات از دست ِ خودم به تنگ اومدن و ناراضی بودن از خودم، که میدونم اونی نیستم که باری تعالی ازَم انتظار داره...

(اینجای نوشتن، یه وقفه‌ی چند دقیقه‌ای به وجود اومد، میخواستم یه چیزی رو پیدا کنم و باعث شد برم تو روزهای پارسال...؛) بهترین‌های سالی که گذشت، دو هفته در کسوت ِ خادم‌الشّهدا بودن بود و روزها و شبهای به یاد ماندنیش، اردیبهشت‌ش بود، دوم خردادش بود و قم و شب ِ جمکرانی م...؛ ماه رمضونش بود که همیشه قشنگه... اما خب، روزهایی هم بود که لاجرم آمدنی بود و سخت گذشت...؛  

خدای خوبم، حضرت ِ حق، شـُکر و سپـاس ِ بی نهایت، تنها سزاوار توست؛ شـُکراً لِله در تمام احوال و حالات؛ خدایا، التماس میکنم به درگاهت:

عجــّل لولیک الفـــرج ،

سلامتی و عمر طولانی و با‌عـزت ِ عزیزان ِ عزیز‌تر از جانم،

شفا و لباس عافیت ِ همه‌ی بیماران،

آمرزش و مغفرت ِ همه‌ی رفتگان،

سلامتی، خوشبختی و عاقبت به خیری ِ همه‌ی عزیزان و دوستان،

معرفت آموزی از دریای معرفت ِ مقرّبان،

و بهترین تقدیر و مصلحتت برای ما بندگان...؛ که ما بدون ِ نگاه ِ تـو هیچ هم نیستیم.

الّلهمّ اجعَـل عَـواقِبَ اُمــورنا خَیـراً .



* از کجا آمده‌ام، آمدنم بهر چه بود؟      

  به کجا می‌روم آخر، ننمایی وطنم

 مانده‌ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا؟

 یا چه بوده‌ست مُراد ِ وی از این ساختنم ...


** به دلـم افتاد روز تولدم برم مهـمونی، برم پابوس ِ آقای خوبی‌ها، امام ِ مهـربانی‌ها؛ به شرط لیاقت، دعاگوی دوستان و عزیزان خواهم بود.


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 12 بهمن 1394 | ساعت 02:41 ق.ظ | نظرها ()

                                         " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

 

... وَ مَن یتَّق ِ اللهَ یَجعَل لَّهُ مَخرَجاً *

 وَ یَرزُقهُ مِن حَیثُ لا یَحتَسِبُ وَ مَن یَتَوَکَّل علی اللهِ فَهُـوَ  حَسبُهُ اِنَّ اللهَ بلغُ أمرِهِ  قَد جَعَلَ اللهُ لِکُلِّ شی‌ءٍ قَدراً *


این آیات 2 و 3 سوره‌ی طلاق، نُسخه‌ی خیلی خوبیه برای همه، و قبل از همه، برای خودم...؛


و به قول عالیجناب عطّار:

گـَر مـَرد ِ رهـی، میان ِ خون باید رفت

از پای فتاده، سرنگون باید رفت

تو پای به راه در نِه و هـیچ مپرس

خود راه بگویدَت که چون باید رفت 


* چقدر زود بهـمن رسید...؛


دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 5 بهمن 1394 | ساعت 05:08 ب.ظ | نظرها ()

                                       " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "


کسی چه میدونه پنج‌شنبه شب ِ گذشته، آخر ِ شب، مناجات ِ اون بزرگ مــَرد چه کرد با من...؛ کسی چه میدونه دلم چـقــدر تنگ بود و مثلاً زودتر خواستم بخوابم و تا وقتی که خوابم برد، چقدر باریدم...؛

کسی چه میدونه خدا صِدام و شنید و جمعه صبح چه حالی شدم وقتی چشمم روشن شد...؛ تو آینه نگاه نکردم، ولی حتماً چشم‌هام برق میزد...؛ مثل بقیه‌ی وقتها اول تند‌تند رفتم تا خط آخر، بعد دوباره برگشتم کلمه به کلمه هضم کردم...؛

کسی چه میدونه چـقــدر به انگیزه نیاز داشتم، به انرژی مثبت، به تأیید شدن، به حرف‌های خوب که محرومم از شنیدنش...؛ کسی چه میدونه به نوشتن ِ کتاب فکر کردم و به اینکه شاید بتونم...؛

اگه غیر از این می‌دیدم، جای تعجب داشت...؛ میدونم که مرام و مسلک ِ رهـرو  ِ راه ِ مــَرد ِ مــَردان، با بقیه‌ی آدم‌ها فرق میکنه، یه فرق ِ خیلی عظیم و زیبا...؛ و من خیلی باید بد باشم اگه خدای نکرده، بخوام مانعی باشم بر سر این راه...؛ درست انجام دادن ِ هر کاری، بسیار بسیار سخته؛ خدا بهتر از همه می‌بینه، و خودش صـبر میده، تـوان میده، برکت میده، و من دعا میکنم قبل از همه، سلامتی بده و آرامـش.

و کسی نمیدونه هر شب که بقیه خوابند و من که دیرتر از همه میخوابم، وقتی برای عزیزانم تک‌تک صلوات میفرستم و فوت میکنم سَمت‌شون، رو به جنوب‌ِ غربم وایمیستم و یه صلوات ِ دیگه رو هم میفرستم و به اون سمت فوت میکنم، مثل همون " فاللهُ خَیرُ حافظاً..." .

در مورد وظیفه‌ای که من هم بهش معتقد نیستم، "بعداً نوشت" نوشتم...؛ و دیگه کار نفرستادند و من برنامه ریختم برای درس، برای: کلیات مسائل ادبی، نثر فارسی، نظم فارسی و عربی...؛

فقط نگاه، نگاه ِ چند‌شب‌ یک‌بار رو از "رواق"، از من، دریغ نکنید لطفاً...؛ کسی چه میدونه این حضـور و این نـگاه، چـقـدر میتونه برای من ارزشمند باشه...؛

و این تسبیح عـزیز بود، عــزیز تر شد، یادگاری بود، یادگاری تر شد...

         

محتاجم به دعا و به نگاه...

یا حق.


* از تـو کجا گریزم؟!  حضرت مولانا و علیرضا قربانی.


دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 5 بهمن 1394 | ساعت 04:43 ب.ظ | نظرها ()

                                      " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

تو این چند ساله یه چیزی رو خوب فهمیدم، و اون این که تو خیلی از موارد، خیلی جاها، با بقیه متفاوتم!

متفاوتم یعنی مثلاً بقیه شبیه ِ هم هستن و من شبیه ِ خودم! به خوب و بدِش کاری ندارم، ولی یکی از چیزهایی که اذیتم میکنه اینه که گاهی که نظرم و در مورد یه چیزی میگم، جواب میشنوم که: چون تو الآن خودت توی این موقعیت نیستی، داری این حرف و میزنی!!!!! وشنیدن این جمله برای من خیلی سنگینه...؛ چون حداقل از اطرافیانم، از نزدیکانم، انتظار دارم که من و بشناسند! بشناسند و بدونند که اینجانب تا وقتی به چیزی اعتقاد نداشته باشم، حرفش و نمیزنم...؛

یکی از این تفاوت‌ها که شاید تو این دوره زمونه یه مقدار عجیب به نظر بیاد، و احتمالاً شاید یکی از دلایل اصلی سرگشتگی من باشه، اینه که ترجیح میدم درس و به خاطر ِ خود ِ درس بخونم، نه الزاماً به خاطر پیدا کردن شغل! نمیگم شاغل بودن خوب نیست، اگه یه خانم، یه کار ِ مناسب و پاره وقت داشته باشه، خوبه؛ هم برای روحیه‌ش، هم اینکه یه استقلال مالی داشته باشه؛ البته به شرط اینکه چنین کاری پیدا بشه!

چرا فکر میکنند کسی که حقوق خونده، حتماً باید وکیل بشه؟ اصلا چرا فکر میکنند دختری که درس میخونه، اگه نره سرکار، پس بیخودی درس خونده! چرا همه بعد از احوالپرسی میخوان بدونند که مشغول چه کاری هستم؟! چرا براشون عجیبه اگه یه دختر بخواد دختر ِ خونه باشه؟!  چرا ملاک‌ها و معیارها انـقدر فرق کرده؟! چرا مردم ظاهر‌بین شدند؟! همه‌چیز شده چـ ـهـره و پـــ ـــول!!!!!   نَفَسَ‌م گرفت از این شـهــر...

اما با همه‌ی این احوال، ترجیح ِمن خانه‌داری و زندگی‌داریه؛ و پرداختن ِ هر کسی به رسالت ِ اصلی خودش: رسالت ِ مَرد به مــَردی، و رسالتِ زن به خانم بودن و خانمی کردن در همه‌ی ابعاد زندگی...؛ واقعاً دوست دارم عطای پرستیژ شغلی و موقعیت اجتماعی و درآمد بالا رو به لَقاش ببخشم و در عوض، روزهایی رو انتخاب کنم که به دور از دغدغه‌ی رفت و آمد و دیر و زود شدن‌ها و تحمل کردن یه سری حرف‌های دون ِ شأن ِ یک خانم، و از خود دور شدن‌ها، تمیزکاری کنم، آشپزی کنم، شیرینی و کیک بپزم، بافتنی ببافم، و کیف‌های چرمی درست کنم، و لا‌ به لای این‌ها، گاهی دو خط بنویسم...؛                                                                                                                         این کارها اصلاً بد و بیخود و بی فایده نیست، چراغ ِ خونه اگه خاموش بمونه، از اجاق خونه اگه بوی غذا بلند نشه، روی میز و آینه اگه خاک بشینه، غذا اگه دستپخت پلوپز و غذا ساز باشه، چایی اگه محصول چایی ساز باشه، نه... اینا با ذائقه‌ی من جور درنمیاد؛ نمیگم پول مهم نیست، ولی پول نباید بشه آدرس ِ ما تو زندگی، که برای رسیدن بهش از تمام مسیرها و مناظر زیبا بی‌توجه بگذریم! که آیا برسیم یا نرسیم! یا اگه رسیدیم، به طمع ِ مون روی خوش نشون ندیم که یه تومن ِ مون بشه دو تومن...؛ مَـرد ِ زندگی وقتی بخواد چرخ زندگی رو بچرخونه، باید انگیزه داشته باشه، باید دلش به چراغ ِ خونه‌ش روشن باشه...؛

میشه ساده‌تر زندگی کرد، میشه خودمون باشیم، مثل سال‌های قبل، میشه از تجملات دور باشیم، از ظاهر سازی و ظاهر بینی دور باشیم؛ فقط خودمون باید بخوایم؛ هـمین.

هر کسی کو دور ماند از اصـل ِ خویـش


بـاز‌ جـوید روزگـار  ِ وصــــل  ِ  خویـش



بعداً نوشت: منظورم از کلمه‌ی "رسالت"، نقشی هست که خداوند به طور بالقوّه برای مردان و زنان قرار داده از ازل؛ مثل ِ توانایی و حسّ زیبای "مادر شدن"؛  و حتماً با کلمه‌ی "وظیفه" متفاوت خواهد بود؛ چرا که اگه قرار باشه به کلمه‌ی "وظیفه" اکتفا کنیم، نتیجه‌ی خوبی نخواهیم گرفت؛ کارها وقتی زیبا خواهند بود و زیبا انجام خواهند شد و به دل خواهند نشست، که دوست داشته باشیم انجامشون بدیم، با کمال ِ میل و رغبت، با دوست داشتن و با عشـق؛ نه در حصار و تنگنای کلمه‌ای مثل "وظـیفه"...؛


* سالروز ولادت امام حسن عسکری علیه السلام، بر امام ِ زمانم، و بر شما مبارک.


دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | سه شنبه 29 دی 1394 | ساعت 03:42 ق.ظ | نظرها ()

                              " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "


 هر چی دلــ‌تنگی دارم، میریزم تو کاسه‌ی چشم‌هام و اجازه میدم که جولان بدن برای خودشون...

از اون‌طرفِ سیم‌های هِدفون یه نفر بی وقفه میگه: تـو تنها نمی‌مانی ای مانده بی من...

نمیدونم با خودم چند چندم؟!  به سؤال‌های خودم هم حتی نمیتونم جواب بدم!  هیچی ندارم که به مینای درونم بگم وقتی میپرسه:

" بالاخره میخوای چیکار کنی؟ تو که حقوق خوندی این همه سال، تو که اون روز وقتِ مرتب کردن ِ کُمُدت، وقتی نگاهت افتاد به حقوق اساسی و حقوق اداری و متون فقه و اصول فقه، چشمات اشکی شد، تو که با این همه، فکر نمیکنی به درد وکالت بخوری... تو که میگفتی من ادبیات دوست دارم و امسال با اینکه هیچ‌کس نبود تا درست‌حسابی راهنماییت بکنه اما دلتو زدی به دریا و ارشدِ ادبیات ثبت‌نام کردی، کتاب سفارش دادی و گرفتی و برنامه ریزی کردی حتی، پس چرا هنوز مردّدی؟! چرا فکر میکنی فایده‌ای نداره؟ چرا فکر میکنی تو اهل زندگی توی خوابگاه نیستی، اونم با افرادی که احتمالا از تو کوچیکترن؟ چرا فکر میکنی به جایی نمیرسی؟ چرا فکر میکنی دوره‌ی خیلی چیزها برای تو گذشته؟ ای بابا! اصلاً چرا دوباره گریه‌ت گرفت؟! ..."

با سنگِ صبورم، خدای مهربانم، صحبت میکنم و اما هرچی کاسه کوزه ست سر ِ خودم میشکنم و بی لیاقتی‌هام رو دونه‌دونه می‌شمارم...؛

به شور و اشتیاقی که برای خیلی چیزها دیگه ندارم! فکر میکنم؛ به این همه یادی که از خیلی‌ها تو دل ِ من هست و یاد ِ من که تو دل ِ خیلی‌ها حتماً نیست، فکر میکنم...؛

به کسی که یه زمانی بهش میگفتن مغرور به نظر میرسی! و حالا حتی اعتماد به نفسش رو هم داره از دست میده! فکر میکنم...؛

به تغییراتی که تو این چند سال اخیر زندگیم کردم، آدم‌هایی که تأثیر‌گذار بودند، مبدأ، مسیر، مقصدم...؛ به اینکه با وجود اطمینان به درستی ِ این راه (جُدای از ایراداتِ شخصیم)، اما باعث تنـها تر شدن‌َم شده فکر میکنم...؛

به دیشبی فکر میکنم که برای فرار از یه جوّ سنگین، جوّی که قُبح ِ خیلی چیزها ریخته شده بود انگار! رفتم روی تراسِ طبقه‌ی چهارم، تراسی که گلدسته‌های مسجد جامع و گلدسته‌های سبز ِ مهـدیه دیده میشد؛ و تازه فهمیدم در و پنجره‌های دو‌جداره چـقدر میتونن مفید باشند...؛

به کسانی که هستند، به کسانی که هستند و نیستند، به کسانی که واقعاً دیگه نیستند مثل مادر و بابابزرگم...

به دو تا اسفند گذشته فکر میکنم و فضایی که امسال محرومم ازش، یا شاید خودم، خودم رو تحریم کردم! و بهترش اینه که بگم سعادت ندارم...

و در عین حال و با همه ی این افکار، روی بَک گراند ِ ذهنم نوشته: بیست و چهارم و بیست و پنجمی که گذشت و سه ماه تموم شد...؛

و اون صدا همچنان داره تو گوشم میخونه که: تو تنها نمی‌مانی ای مانده بی من، تو را میسپارم به مینای مهتاب...


* قسمتی از شعر اهورا ایمان با صدای احسان خواجه امـیـری.


دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 26 دی 1394 | ساعت 02:24 ق.ظ | نظرها ()

               " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "


رواق منظر ِ چَشم ِ من آشیانه‌ی توست

کَرَم نما و فرودآ، که خانه، خانه‌ی توست

.

به تن مقصّرم از دولت ملازمتت

ولی خلاصه‌ی جان، خاکِ آستانه‌ی توست

.

من آن نیَم که دَهم نقد دل به هر شوخی

در ِ خزانه به مُهر تو و نشانه‌ی توست

.

سرود مجلست اکنون فلک به رقص آرد

که شعر حافظ شیرین سخن ترانه‌ی توست

.....


چهار‌سال و چهار‌ماه و چند‌روز  از تولد "رواق" میگذره...؛

هر چند عادت کرده بودم به قالب ِ طرح چوب، که از همون روز تولد تا حالا، لباس ِ رواق بوده، اما بالاخره به ثمر رسید خدا رو شکر، لباس ِ سفید و ساده ای که فیروزه‌ای هم هست...؛ مبارکِ‌ ت باشه رواقَ‌م، ان شاءالله به یاری خدا بنویسم و سـفید بنویسم.


دوست دارم نظر کسانی رو که لطف میکنند و کوبه ی این در و میکوبند و به اینجا سر میزنند بدونم؛ این لباس به "رواق" میاد؟


* و ممنونم از زحمات جناب میری، که طراحی این قالب رو انجام دادند؛ قابل توجه دوستان: ایشون در زمینه‌های ساخت کلیپ، طراحی و برنامه‌نویسی فعالیت می‌کنند.


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 21 دی 1394 | ساعت 04:40 ب.ظ | نظرها ()

                                          " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

 

گاهی وقت‌ها مثل سر ِ شبی که گذشت، یا آخر شب که پنجره رو باز کردم و دیدم بارون شروع کرده به باریدن با قطره‌های ریز، و بوی خاک ِ بارون خورده میره تا عمق ِ وجودم، دوست دارم مثل آقایون که اگه بخوان قدم بزنن، روز و شب نداره براشون، آفتاب و مهتاب و برف و بارون نداره براشون، یقه‌ی پالتوم رو بزنم بالا و دست‌هام رو مهمون جیب‌هام بکنم و قدم بزنم...

انقدر برم و برم و برم، تا دور بشم از شلوغی خیابون‌ها، سر به زیر نه، سر به هـوا راه برم؛ بارون بخوره تو صورتم و قاطی بشه با اشک‌هام...؛ بدون ِ چتر، بی هراس ِ خیس شدن و سرما خوردن...

اما وقتی بیشتر فکر میکنم دلم میخواد خودم باشم، با چادر خودم، مثل اون روزی که تو یادمان شهدای فتح‌المبین، چادرم خیس ِ خیس بود از بارون...

 انقدر برم تا برسم به همون راهی که همیشه آرزو دارم پیاده برم...؛ با بارون وضو بگیرم و اول "استغفِرُ الله" گویان و "لا الهَ الّا انت، سبحانکَ انّی کنتُ مِنَ الظّالمین" گویان، و بعد هم "الهی عَظُمَ البلاء" گویان، مسیر سبزی رو در پیش بگیرم که میرسه به هـمون گنبد ِ فیروزه‌ای... اما این بار صاحب‌خونه باشه، باشه که اجازه بده برم جلو... برم جلو و زانوهام خَم بشه از عظمتش، از نگاه ِ نابِ ش، از اقتدارش، برم گوشه‌ی لباسش رو بگیرم، پَر ِ شالش رو بگیرم و هق هق کنان فقط نگاهش کنم، و التماسش کنم که روی ماهش رو از من برنگردونه... و نفَس بکشم و مست بشم و اگه صلاح دونست، فدا بشم...؛

                               " الّلهمّ عجـّل لولیک الفــــــــرج"

 

آتشم به جان و خموشم چو نای مانده از نوا ، مانده با نگاهی، به راهی، که می‌رود به ناکجا...  جوونی‌هام چقدر این و گوش میکردم...؛


* قرار نبود این پست "تمنّای وصال" بشه، اما شــد...؛

** عنوان پست هم قسمتی ست از شعر ِ فوق الذکر.

***  رمز پست قبل عوض شد برای بازمانده‌ی عمو شفیع، امید که قابل بدونند...؛

 


دسته بندی: حرف دل ، تمنای وصال ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 17 دی 1394 | ساعت 03:21 ق.ظ | نظرها ()

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 3 دی 1394 | ساعت 04:49 ب.ظ | نظرها ()

                                          " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

                                           

چون ماهیان برکه‌ام، بی‌تاب ِ ماهَ‌م  یا رضا               از عاشقانِ "عاشقی با یک نگاهَ‌م" یا رضا

من خوب می‌دانم بَدم، اما دوباره آمدم                   خاکی ِ راه ِ مشهدم، پس سر به راهَ‌م یا رضا

به به، چه می‌آید به هم ترکیب ما، آخر بر آن            صحن سفید ِ مرمرت، خالی سیاهَ‌م  یا رضا

وقتِ نظر بر گنبد و گلد‌سته‌های عرشی‌ات             افتاده با عمامه‌ها از سر کلاهَ‌م یا رضا

تو شرط مستی هستی و هستم ز نیشابوریان       در صحن جمهوری اگر "مشروطه‌خواهَ‌م" یا رضا

مشروطه و مشروعه را دادم به دست عاقلان         در مجلس مستان تو با پادشاهَ‌م یا رضا

یادم نمی‌آید یکی از دردهای بی حدم                  شکر خدا پهلوی تو، من رو‌به‌راهم یا رضا

از ماه زیبا‌تر تویی، از نوح آقاتر تویی                       با اینکه بد‌نامَ‌م ولی دادی پناهم یا رضا

من در بهشتم، پس قسم ساقی به سقاخانه‌ات      حتماً کشیده دست تو، خط بر گناهَ‌م یا رضا

پیش ضریحَ‌ت پیش‌تر، خیر ِ دو عالَم خواستم           عمری ست من شرمنده‌ی آن اشتباهَ‌م یا رضا

یا ضامن آهو، بگو صیاد آزادم کند                        تا صحن آزادی شبی باشد پناهَ‌م یا رضا

از آب ِ سقاخانه‌ات یک جرعه نوشیدم ببین           "رَستم از این بیت و غزل" من مستِ مستَ‌م یا رضا

"قاسم صرافان"

 

* مقصودم از "پست بعدی" در پست قبل، ان‌شاءالله پست بعد خواهد بود؛  این پست فقط عرض ارادت است خدمت ِ حضرت ِ همسایه‌ام، امام ِ مهربانی‌ها، سلطان علی‌بن ِ موسی الرّضا، در سال‌روز شهادتِ‌شان.          


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 21 آذر 1394 | ساعت 04:35 ب.ظ | نظرها ()

                                                 " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

 ما دور مداری از خطر می‌گردیم                            تا صبح به دنبال سحر می‌گردیم

سوگند به لاله‌ها که همچون خورشید                   سُرخ آمده‌ایم و سُرخ برمی‌گردیم


میدونم لیاقت ِ از شما نوشتن رو ندارم، اما لطفاً به روم نیارید؛ اجازه بدین و خودتون هم کمک کنید که بنویسم...

از شمایی که اسفند دو سال پیش فهمیدم که از اهالی آسمان هستید؛ و فهمیدم که آخرین نگاه‌هاتون به خاک ِ بُستان بوده...؛ اون سال که برای اولین بار رفتم جنوب، تو مسیر ِ رفتن به چزابه، وقتی تابلوی بُستان رو دیدم یادتون کردم و چشم‌هام دنبال یه پُل می‌گشت...؛ از اون به بعد، یه گوشه‌ی ذهنم، یه "شما"یی بود که خیلی قابل احترام بود؛ ولی هنوز خیلی نمی‌شناختم‌تون؛ تا نزدیک یک سال بعد، که اسم و رسم ِ تون یه مقدار برام روشن شد، و گشتم تا یه سرنخ ازتون پیدا کنم...؛ ایندفعه که جنوب رفتم، دیگه میدونستم باید چی صداتون کنم...؛

یادتونه اون شب؟ اون نیمه شبی که پاس ِ شب بودم و هوا سرد بود ولی خوب بود؛ صدای زوزه‌ی گرگ و قور قور قورباغه میومد ولی خوب بود؛ بچه‌ها ترجیح میدادن ساعت 1.30 تا 4 صبح، پاس نداشته باشن؛ و من اما این ساعت و بیشتر از همه دوست داشتم...؛ یادتونه دم ِ در ِ سایت قدم میزدم و هِی به ماه نگاه میکردم و...

به ماه نگاه میکردم و با شما حرف میزدم؟ مگه میشه یادتون نباشه؟! یادتونه گفتم شما همین حوالی بودید یا شاید حتی تو همین پادگان، شاید روی همین خاک راه رفته باشید... یادتونه گفتم منم نزدیک شدم؟ یادتونه گفتم چند کیلومتر بیشتر فاصله ندارم؟ یادتونه با خودم حساب‌کتاب میکردم که سمت جنوب‌تر رو پیدا کنم و در حین پاس دادن‌ها، نگاهم به اون سمت بود؟ یادتونه ازتون خواهش کردم به حرمت ِ اون خاک‌های مقدس، دست ِ خالی بَرَم نگردونید؟ با اینکه تو اون جمع، از همه بدتر و نالایق‌تر بودم، اما سعی کردم درک کنم و بفهمم، شاید، شاید که قابل بشم، قابل ِ نگاه هایی مثل ِ نگاه ِ شما...

انقدر گشتم تا بالاخره تونستم ببینم‌تون...؛ مثل همین الآن که دارم میبینمتون، که دارید به یه جایی نزدیک ِ چشم‌های من نگاه میکنید...؛ نمیدونم، فکر کنم این آخرین عکستون باشه...؛ به چی فکر میکردین اون موقع عمو؟

...آره گفتم عمو...؛ خیلی  وقته بهتون میگم عمو؛ ایرادی که نداره؟ گفتم که میدونم حتی لیاقت نوشتن از شما رو ندارم، چه برسه به برادرزاده بودن! اما انگار کنید یه دختری هم هست مثل ِ من، که دوست داره شما عموی او هم باشید؛ انگار کنید تیر ِ مشقی‌ام من، نه تیر ِ واقعی...؛ یادتونه تو چندین ماه ِ گذشته چقدر باهاتون حرف زدم؟ چقـــدر ازتون کمک خواستم و خواهش کردم؟ آخه موقعیت شما با بقیه فرق داشت، شما عمو بودین...؛ کی از شما بهتر و نزدیک‌تر؟ کی از شما هم‌خون‌تر؟ به شما نمیگفتم، به کی میگفتم من ِ زبون به دهن گرفته؟

34 سال گذشته از وقتی که یه جوون ِ 23 ساله که تازه معلم شده بود، رفت تا از اسلام و میهن دفاع کنه و به معشوقش (الله) برسه...؛

راستی، من به شما سلام نکردم! سلام عمو شفیع، که البته من کامل‌تر صداتون میزنم همیشه؛ خوبین؟ از اون بالاها چه خبر؟ پدرتون چطورن؟ میدونم پیش خودتون میگین داداش...؛ مادر و بابابزرگ ِ من و میشناسین؟ تو این مدت ندیدینشون؟ اگه دیدین، بی‌زحمت بگین برام دعا کنن؛ خیلی وقت بود منتظر 13 آذر بودم، یا شاید 15 آذر، سالگرد طریقی که شاید قرار بود به قدس ختم بشه؛ و سالگرد ِ پَر کشیدن و آسمانی شدنتون؛

اینجا اواخر پاییز سال نود و چهاره؛ این نامه رو با کاغذ و خودکار نمی‌نویسم، تازه اون هم خودکاری که واسه یه دوست باشه که عجله داشته باشه برای گرفتنش؛ خبری از صدای توپخانه‌ی عراقی‌ها هم نیست؛ خیلی از اون بچه‌هایی که برای بازدید معبر رفتند هم دیگه برنگشتند...؛ اینجا به یُمن ِ خون ِ شما و امثال اون بچه‌ها، ساکته و امن؛ اما آسمان هنوز پُر‌ستاره ست و هنوز نگاه‌ ِ خیلی‌ها به آسمونه؛ بله، اون ستاره‌ی پُر نور تر برای شما بود و ستاره‌های ما، نمیدونم...؛ اینجا خیلی چیزها فرق کرده، شرمنده‌ام عمو، اما یه عده‌ای دیگه حرمت ِ خون ِ شما و شماها رو نگه نمیدارند، اون مدینه‌ی فاضله‌ای که به خاطر درست شدنش رفتین، هنوز درست نشده؛ اینجا همه سرشون به کار خودشون گرمه، بازار دروغ و ریا و تظاهر خیلی داغه، اینجا حجابی که تأکید داشتین بهش، که گفتین از خون ِ شما کوبنده‌تره، خیلی کمرنگ شده؛ آره عمو، اینجا سال هزار و سیصد و نود و چهاره؛ فقط از یه چیزی که مطمئن هستم و ایمان دارم بگم بهِتون، که شاید همین یه دونه، به جای همه‌ی ناگواری‌ها، خوشحالتون بکنه و گُل ِ لبخند رو بنشونه روی لب‌هاتون؛ هرچند خودتون حتماً آگاه‌تر هستین...

"همون‌طور که شما سفارش کرده بودین شدند، حتی بهتر... پرورش یافته‌ی مکتبِ اول‌حضرتِ عشق، حضرتِ ابو تُراب، که تو این روزگار، شبیه ندارند و یا حداقل من ندیدم شبیهی به ایشون؛ انگار خودتون هم خبر داشتین که گفتین: "البته از این بابت مطمئنم...؛"  میدونم نیازی به گفتن ِ من نیست که: خیلی دعا کنید براشون، و خودتون حتماً خیلی دعا می کنید براشون."

اگه قسمت شد و یه روزی به اندازه‌ی چند ساعت وقت داشتم و بودم، اگه خدا بخواد، دوست دارم بیام دیدن‌ِتون از نزدیک...؛  برای نوشتن ِ پست ِ بعدی کمکم کنید لطفاً.

                                                   امضاء:  یه برادرزاده با حدود 1000 کیلومتر فاصله.


* با وضو نگاشته شد.


دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 16 آذر 1394 | ساعت 03:19 ق.ظ | نظرات ()

                                              " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "


قبل از ظهر وقتی میخواستم برم دیدن ِ الهه، همین که اومدم آماده بشم، یه دفعه با خودم گفتم: من چند روزه بیرون نرفتم؟! و آخر هم دقیق یادم نیومد! شاید یه هفته، شایدم بیشتر...

پس بیهوده نبود دلتنگی برای چادرم...؛

....

نشانه ها و نشانی های من، زاده ی دلـ ـم هستند؛ حتی اگه بی نشونه هم بمونم، انقدر یاد هست، انقدر حرف که شده یادگار هست، انقدر دیروز هست، انقدر کُپی پیست هست... که به قول "فروغ":

 من و ببَره به "دورها و دورها، به سرزمین عطرها و نورها، به زورقی ز عاج‌ها،بلورها، به شهر شعر‌ها و شورها، به راه ِ پُر ستاره، و فراتر از ستاره"،  به سکوت...

من دارم با این‌ها زندگی میکنم؛ زندگی...؛

.....

اربعین نوشت: بین ِ این همه بیراهه، نور ِ مصباح ِ تان را قدری هم سمت ِ نالایقان و در راه ماندگان بگیرید التماساً، اِی شمایی که "صراط ِ مستقیم" هستید؛ من اینجا دارم غرق می شوم، اِی شمایی که "سفینة النّجاة" هستید، مــددی...؛


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | سه شنبه 10 آذر 1394 | ساعت 04:20 ب.ظ | نظرها ()

                                   " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "


یک وقتی هم می‌رسد که هر روز، به سِنّ ت فکر می‌کنی؛ هیچ روزی نیست که یادت برود اصلاً...؛

به مرزی فکر می‌کنی که اگر زنده باشی، خیلی فاصله ای ندارد با تو، یا تو با آن... ؛ به القابی که یحتمل، بار ِ کشیدنشان می افتد بر دوشت؛ کسی چه می‌داند؟! شاید همین حالا هم افتاده باشد...؛

به هم سن و سالانت نگاه می‌کنی که انگار خیلی از تو بزرگتر شده اند، یا حداقل جامعه و عرف، این طور می‌گوید!

به حرف ها، حرف ها، حرف هایی که گاهی شاید از سر دلسوزی حتی، می‌ شنوی و خبردار نمی‌شوند که آتش می‌گیری: " تو الآن باید یه زندگی رو اداره کنی؛ تو الآن باید سه تا بچه داشته باشی؛ تو... تو... تو..."

یکی دو سال حتی اضافه می‌کنند این سن را و چکش می‌کنندش بر سرت...؛

کاش بفهمم روزی، که تقصیر من چه بود؟!

که درون گرا بودم و کم حرف تر شده ام؛

 که با وجود علاقه ام به درس خواندن، حتماً شاغل بودن، ایده آلم نیست؛

که اصلاً خیلی کار کردن زنان در بیرون را نمی‌پسندم؛ (البته به جز پاره ای کارهای نیمه وقت)

که خیلی وقت ها سادگی های قدیم را به زندگی های مدرن امروزی ترجیح می‌دهم؛

که مثل قریب به اتفاق دخترهای امروز، برای دوختن و خریدن لباس مجلسی، ذوق ِ آنچنانی ندارم؛ به جایش از خریدن روسری و کیف و کتاب چرا؛

 که به جز برق ِ ناخنی که از لیلا گرفتم(و آن هم به خاطر حساسیتم به بدلی ِ گیره ی روسری و صفحه ی فلزی  ِ پشت ِ ساعت مچی ام که خیلی وقت است خوابیده و دیگر نبض ِ مچ ِ دستِ چپم را احساس نکرده)، لاک ندارم! یعنی از یک جایی به بعد (که ترجیح می‌دهم مسکوت بماند) حسّم عوض شد؛

که عاشق ِ بدلیجات و دکوریجات و تجمّلات نیستم؛ هرچه ساده تر، بهتر؛

که با ساپورت و مانتوی آستین کوتاه! و آرایش و ... اساساً با مُدهای عجیب، غریبه ام؛ نه اینکه خبر نداشته باشم و ندیده باشم، نمی‌پسندم ِشان اصلاً؛

که عضو هیچ شبکه ی اجتماعی نیستم و تلگرام و واتس آپ و غیره ندارم روی گوشی ام؛ بعضی‌ها اولش فکر می‌کردند که کم کم می‌روم آن سمت ها، اما نخواستم و نرفتم؛ (همین یک وبلاگ هم اگر زبان داشت، گلایه می‌کرد از من؛ هرچند "رواق" درکم می‌کند)

که، که، که، که...

اصلاً مقصّر منم که این همه از آدم به دورم...؛

یک وقتی هم می‌رسد که خیال می‌کنی برای هیچکس مهم نیستی؛ خیال می‌کنی بود و نبودت فرقی به حالِ عالَم و آدم ندارد؛ خیال می‌کنی اصلاً دوست داشتنی نیستی...؛

 

* خوش به حال ِ فاطمه ی "آژانس شیشه ای"؛ چقدر مخاطب بود برای نامه های پُر درد ِ حاج کاظم: فاطمه، فاطمه، فاطمه ی عزیزم...


دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 7 آذر 1394 | ساعت 01:38 ق.ظ | نظرها ()

...
2
3
4
5
6
7
8
...
پیامبر ِ رحمت صلّی الله، می فرمایند:
" هر کس در کتابی یا نوشته ای، بر من صلوات بفرستد(یعنی صلوات را بنویسد)، تا نامِ من در آن کتاب هست، ملائکه برای او از درگاهِ حق، طلبِ آمرزش می کنند."
.
" الّلهمّ صَلِّ علی محمّد وَ آلِ محمّد
وَ عَجّل فَرَجَهُم "

دسته بندی ها

روز نگار
حرف دل
رد پای خاطره
تمنای وصال
حق و حقوق
از زبان حافظ
مُحرّم گونه
از بهترین ها
یه دور ِ همی ِ مَجازی

آرشیو مطالب

دی 1395
آذر 1395
آبان 1395
مهر 1395
شهریور 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
مرداد 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390

پیوندهای وب

گوشه نشین*
نشانی
برای خاطر آیه ها
بهار نارنج
آیه گرافی
سقاخانه
و ما ادراك...؟
تو فقط لیلی باش
فلسفه، حقوق و سه نقطه
من و چادرم، خاطره ها
پرنده ترین ماهی
قلم
شهر بی نامی
پاک نویس های یک مداد رنگی
روزگار وصل
هم از آفتاب
دانه سیب
پایگاه فرهنگی اجتماعی مصاف
رسن
در حیرت
اندر زِنامه
گلدان شمعدانی
اردیبهشت
تسنیم
یاران خراسانی
احسن الحال
و.. زندگی مشترک
گزارش یک زبان شناس
تسبیح
حوض خونه
این روزها...
دولتِ مَهدی عجّل الله تعالی فرجهُ الشریف
همنفس طلبه
ساعت به وقت دلتنگی
ترنم خیال
ابر و آفتاب
اَینَ بقیّة الله؟!؟!؟
سیده ...
سنجاقک
معصومانه
فوتبالیست کوچک
صندوق صبر(یادی از خورشید پشت ابر)
روشا نوری از بهشت
تو را نفس می کشم
وبلاگ شخصی احمد میری
نشر خوبی ها

آمار وب

تعداد کل مطالب:

بازدید امروز:

بازدید دیروز:

بازدید این ماه:

بازدید ماه قبل:

بازدید کلی وبلاگ:

بروز شده در



دانلود آهنگ جدید