رواق

                              " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "


پریشب به قصد ِ خرید ِ بنفشه، رفتیم نمایشگاه گل و گیاه؛  اما با این سه تا گـُل برگشتیم:


        

 مامان میخواست سنبل ِ سفید بخره، اما به خاطر من نـرگس خرید، دستش درد نکنه؛ و بالاخره نـرگس‌دار شدم؛ البته غیر از اون باغ ِ نـرگس ِ مجازی...؛

کاش میشد عطرش رو هم اینجا ثبت کرد.

.....

 چند تا پست تو ذهنم هست که تصمیم دارم تو همین چند روز باقی‌مونده از سال بنویسم، ان شاءالله که بشه.

.....

سال 92 این پست رو نوشتم، شاید بعضی از دوستان یادشون باشه...؛ خواستم بگم جمعه شب، 28 اسفند، ساعت 10 شب، شبکه مستند یه مستند درمورد همین مسجد نشون میده، باید برنامه‌ی جالبی باشه؛ گفتم که اگه دوست داشتین، نگاه کنید.


* و نوای وبلاگ، بهار بهار ِ زنده یاد ناصر عبداللهی، خدایش بیامرزد...؛

دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | چهارشنبه 26 اسفند 1394 | ساعت 08:18 ب.ظ | نظرها ()

                                      " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

چقدر بوی بهـار میاد این روزها...؛

گرم‌تر شدن ِ هوا، خونه تکونی‌ها، شلوغی خیابون‌ها و رونق گرفتن ِ کار و کاسبی ِ مغازه‌ها، بساط ِ خرید و فروش ِ "کُمای" توی خیابون و بوی منحصر به فرد ِ این آش، که احتمالا از هر کوی و برزن ِ اینجا به مشام میرسه، سبزه کاشتن و سمنو خریدن و به فکر  سفره‌ی هفت سین بودن...  

همین جُنب‌و‌جوش‌ها، همین شلوغی‌ها، همین بُدو بُدو‌ ها، به یه تعبیری یعنی زندگی به نظر من...؛ چند روز یا چند هفته می‌دویم، تمیز می‌کنیم، نو می‌کنیم، چون پُشت ِ مون گرمه، چون مطمئنیم و ایمان داریم که یه تحول ِ خیلی بزرگتر در راهه، نه برای ما فقط، که برای دنیا، برای هرچه آفریده ست، به دست ِ توانای اوی آفریننده، اوی نقاش ِ طبیعت، که هر سال همین وقت‌ها، با قلم ِ صُنع ِش رنگ‌های بی بدیل ِش رو سخاوتمندانه به سر و روی طبیعت می‌کِشه و می‌پاشه، رنگ‌هایی که جان می‌بخشند و زنده می‌کنند...؛

اون وقت مایی که جزئی از این اجزاء هستیم و پُشت‌مون گرمه، انقدر می‌دویم تا لحظه‌ی تحویل ِ سال برسه، تا بشینیم کنار ِ سفره‌ی هفت سین، و در پناه ِ قرآن و در سایه ی آینه و تیک تاک ِ ساعت، دل بسپاریم به تحولی که قراره، که التماس می‌کنیم از آسمان‌ها حال و احوال ِمون رو متحول بکنه و قلوب ِ مون رو منقلب، به سمت ِ نور و روشنایی...؛ اینجاست که آروم می‌گیریم بعد از اون‌همه دویدن، انگار که همه‌ی سکون و سکوت ِ دنیا توی همین یکی دو دقیقه جمع شده، ما صامتیم و تنها مصوّت، صدای "یا مقلّبَ القلوب" ِ و تیک تاک، تیک تاک، تیک تاک ِ ساعت...؛ 

 و من با اینا زمستون و سَر می‌کنم.

 

* درسته که "رواق" مأمنی ست برای خودم و دلــَ م، اما...


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | یکشنبه 16 اسفند 1394 | ساعت 03:00 ق.ظ | نظرها ()

                                      " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

این سومین انتخاباتی بود که مشغول بودم؛ امسال هم مثل سال 90، کاربَر رایانه بودم؛ حوزه‌ی امسال یه دبیرستان بود تو یکی از گوشه‌های شهر؛ حدود ساعت 7 اونجا بودم تا نزدیک ِ 2.30 بامداد؛ البته به خاطر مکانش که یه مقدار پَرت بود و خلوت، کار ِ شعبه‌ی ما زودتر تموم شد؛ در صورتی که خیلی از شعبه ها تا صبح مشغول ِ شمارش آراء بودند؛ هفت ِ اسفند ِ 94 هم روز متفاوتی بود از حیث گذران وقت و مشغولیت و هم‌صحبتی با افراد جدید؛ از جمله: خواهر‌زاده‌ی سردار قاجاریان، که کمتر از یک ماه ِ قبل، در سوریه به شهادت رسیدند...؛

نکته‌ای که امسال باز هم توجه ِ من رو به خودش جلب کرد، سنّ  ِ یه سری از رأی‌دهنده‌ها بود که اصلاً به چهره‌شون نمی‌خورد! یا شاید چهره‌شون بود که به سنّ ِ شون نمی‌خورد! تا جایی که حتی سر ِ یه کدومشون دوباره با تعجب بهش نگاه کردم و بعد تاریخ تولدش رو وارد کردم: 1357... در صورتی که موهای سفید شده و خطوط صورتش خیــلی بیشتر نشون میداد...؛ یا زن و شوهری که متولد 75 و 70 بودند و بغل ِ این دختر، یه نوزاد بود!  و این یعنی تأثیر محیط و شرایط، بر زندگی افراد...؛

و نکته‌ی دیگه سؤالی بود که برام پیش اومد، و اون اینکه: چرا من کارمند نیستم؟! توی جلسه‌ی هفته‌ی قبل و همین طور روز انتخابات، سه نفر سؤالی با این مضمون از بنده پرسیدند که: کجا و کدوم ارگان مشغول هستم؟! حتی یکیشون گفت بهم میاد که معلم عربی و قرآن باشم!  و فکر میکنم واقعاً مسئولین باید پاسخگوی این سؤال باشند!


 مَـــهدی جان،

در شهر نشانه‌ای ز تبلیغ ِ تــو نیست

ای عشـق، سـتاد ِ انتخاباتت کـو؟       (نام شاعرش رو نمیدونم!)


* 12/12 ، تاریخ جالبیه، نه؟


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | چهارشنبه 12 اسفند 1394 | ساعت 02:40 ق.ظ | نظرها ()

                                " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

خسته‌ام از آرزوها، آرزوهای شعاری            

شوق پرواز مجازی، بال‌های استعاری

لحظه‌های کاغذی را روز و شب تکرار کردن   

خاطرات بایگانی، زندگی‌های اداری

آفتاب زرد و غمگین، پله‌های رو به پایین       

سقف‌های سرد و سنگین، آسمان‌های اجاری

با نگاهی سرشکسته، چشم‌هایی پینه بسته

خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری

صندلی‌های خمیده، میزهای صف‌کشیده

خنده‌های لب پَریده، گریـه‌های اختیاری

رونوشتِ روزها را روی هم سنجاق کردم:

شنبه‌های بی‌پـناهی، جمعه‌های بی‌قـراری

عاقبت پرونده‌ام را با غبـار آرزوها

خاک خواهد بست روزی، باد خواهد بُرد باری

روی میز خالی من، صفحه‌ی باز ِ حوادث

در ستون تسلیت‌ها، نامی از ما یادگاری

"زنده یاد قیصر امین پور"

....

مثل انبار باروتی که منفجر شده...

خسته ام،

خسته ام،

خسته...



* کسی هست که یه کار مناسب برای من سراغ داشته باشه؟ حتی غیر از اینجا...


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | جمعه 30 بهمن 1394 | ساعت 12:37 ب.ظ | نظرها ()

                                      " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

نوه‌ی اول که باشی، خیلی چیزها رو یادت میاد و آلبوم خاطراتت پُر و پیمونه؛ و اگه از طرف هر دو خانواده، نوه‌ی اول باشی که دیگه بیشتر...؛

مثل من که تقریبا از قبل از میانسالی ِ مامانجونی و باباجونی رو یادمه؛ عروسی خاله منصوره مثل یه فیلمه برام که آخر سر گریه میکردم که خاله‌مو نبَرین! دانشجویی و خرید و فروش موتور ِ دایی مهدی یادمه، ولی از سربازیش، نون برنجی‌های کرمانشاه یادمه که توی بسته های قرمز رنگ بود و چقدر دوست داشتم طعمش رو؛ سربازی دایی هادی، دانشجویی خاله ملیحه؛ بیست و دو،سه سال پیش و سفر حج ِ واجب ِ مامانجونی رو یادمه که تو کوچه گلدون چیده بودن و کلی مراسم پُر شور، و اون دو تا عروسک برای من و مهناز، که تا پستونک و از دهنشون درمیوردی، گریه میکردن یا میخندیدن و ماما و بابا میگفتن؛ (البته داریمشون، هم من، هم مهناز) و عروسی همه شون و یادمه؛ و جزء به جزء اون خونه که تا پارسال همین وقتا، هنوز اونجا خونه شون بود؛ وقتی میگم جزء به جزء، یعنی حتی طرح و رنگِ کاغذ دیواری‌ها، یعنی نَفَس به نَفَس ِ اتاق ها و حیاط و حال‌بالا و زیر زمین و حتی اون اتاق ِ دم ِ در...؛

           

اگه نوه‌ی اول باشی مثل من، سرحالی ِ مادر و بابابزرگ یادمه، ناز کردن‌هام برای مادرم یادمه که چقدر هم می‌خرید نازهامو...؛ از سربازی عمو مجید اون روزی که رو یادمه که اومده بود مرخصی با یه هندونه‌ی گرد ِ یشمی؛ از سربازی عمو حمید راننده بودنش یادمه و خانی آباد و اون شبی که سرهنگ و خانواده شون شام اومدن خونه‌ی مادر اینا؛ شوخی ها و مهربونی عموهام با من یادمه؛ از مادر ِ همیشه پیراهن به تن و روسری و به قول ِ خودش "چارقد" به سرم، همیشه آشپزخونه یادمه، هر وعده غذا درست کردن، یه عالمه مهــربونی و دریا دلی یادمه؛ از بابابزرگم صبح تا غروب سرکار بودن یادمه، پیچیدن ِ شال ِ سرش با کمک ِ مادر یادمه، نماز  ِ اولِ وقت و قرآن خوندناش یادمه؛ هوای تاریک از خواب بیدار شدن‌هاشون یادمه؛ زنگ ِ صداشون، عطر تن ِشون حتی یادمه؛ صورت ِ خوشگل و سرخ و سفید مادر، صورت ِ آفتاب سوخته‌ی بابابزرگ و دست‌های چروکش یادمه؛ تولد فاطمه و احسان، عروسی عمو مجید یادمه؛ نوه‌ی اول که باشی، این همه خاطره که داشته باشی، وقتایی که میرن، وقتایی که بی مادر و بی بابابزرگ میشی، خورد شدنت شَدیدتره، شاید چون نوه‌ی اول بودی...؛

مجلس دایی مهدی سال 76 بود و مجلس عمو مجید سال 78؛ خرداد که تهران بودم، فیلم عمو مجید اینا رو دیدم؛ فیلم حنابندون و عروسی شون؛ وقتی که تو حنابندون، حنا رو به من دادن که طی مراسم، بگیرم جلوی عروس و داماد، وقتی که عمو مجید اذیتم میکرد و صد تومنی، دویست تومنی میخواست بهم بده و  بقیه اشاره میکردن که نگیریا، وقتی که مادر ِ عزیزم اومد یه عالمه پول ریخت رو سرم... آخه من نوه‌ی اول بودم...؛

اون هفته هم بعد از این همه سال، فیلم عروسی دایی مهدی اینا رو دیدیم؛ چقدر حس داره دیدن ِ این فیلم ها، کلی خنده، کلی یادش بخیر، کلی تعجب، کلی خدا بیامرزه، کلی بغض، و مثل ما که همگی آخرش اشکمون دراومد...؛


* و جالب اینجاست که چند روزه میخوام همچین پستی بنویسم و انقدر ننوشتم تا شد امروز؛ و همین یه ساعت ِ پیش که میخواستم شروع کنم به نوشتن، وقتی که مثل ِ خیلی وقتهام، به این عکس زل زده بودم و آهنگ ِ مادر ِ حبیب و گوش میکردم، یه دفعه یادم اومد امشب سالگرد ِ فوت ِ مادرمه، مامان ِ بابام، مادربزرگ ِ نازنینم، که این 30 بهمن، شد 14 سال نبودنش...؛

 لطف میکنید اگه فاتحه‌ای نثار ِ روح ِ مادر و بابابزرگم کنید.


دسته بندی: رد پای خاطره ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 29 بهمن 1394 | ساعت 06:17 ب.ظ | نظرها ()

                                     " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

 

چنان امشب غریبم، دام‌ها را دانه می‌بینم

مسافر‌خانه‌های شهر را پایانه می‌بینم

چنان از عشق مأیوسم، چنان درگیر کابوسم

که حتی عشق‌های ساده را افسانه می‌بینم

من ِ دیوانه را یک شهر، پند ِ عقل داد اما

اگر عاقل شوم، یک شهر را دیوانه می‌بینم

من ِ مرداب، تنها بَعد ِ عمری منتظر بودن

تو را باید ببینم مـاه ِ من، اما نمی‌بینم

"امیر علی سلیمانی"

.

میدونم که حواست بهم هست، میدونم که نگاهت رو من هست، میدونم که از نهان و آشکار ِ من خبر داری...

میدونی که ایمانم کم داره، اخلاقم کم داره، اصلاً من کمَم، خیلی کم؛ ضعیفم، نا چیزم، بی قدرم...

و به خاطر همین کم بودن‌هام، گاهی احساس میکنم کم آوردم؛ به قول شاعر: "گاهی واقعاً خیال میکنم روی دست ِ خدا مانده‌ام، خسته‌اش کرده‌ام..."؛ آره، میدونم که نباید اینطوری باشم، اما خب، کوچیک بودن این حرفها رو هم داره دیگه...؛

تو میدونی، میدونی که اینا فقط و فقط درد و دلِ؛ تو میدونی که این من ِ ناچیز، سعی میکنه همیشه حواسش باشه به داشته‌هاش، به نعمت‌هایی که تو بهش عطا کردی، که تو بخشنده‌ای و مهــربان، و من...  

خدایا شکرت، بی نهایت، تا قیامت.


دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | چهارشنبه 28 بهمن 1394 | ساعت 04:37 ب.ظ | نظرها ()

                                   " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

بچه ها تا وقتی کوچیکترند، بعضی وقتها یه کلمات و جملاتی رو به اشتباه به کار می‌بَرند که آدم خنده‌ش میگیره؛ قبل‌تر ها یه پست ِ اینطوری از علی نوشته بودم...؛ درسته وقتی که بزرگتر میشن، این اشتباهات ِ شیرین کمتر میشه؛ مثلاً دیگه خیلی کم پیش میاد که مثل دیشب یه جمله‌ی ناب! بشنوم و سعی کنم یادم بمونه: مامانم قبل از شام به علی که گرسنه بود، گفت: تا شام آماده میشه میوه بخور؛ و علی جواب داد: نمیخوام، اگه قبل از غذا میوه بخورم، گُشنه‌تَرَم میشه...؛

و اگه بچه‌ها مثل ِ علی ِ ما کنجکاو باشن و دوست داشته باشن از هر چیزی سر در بیارن، و به همین مناسبت، "مهندس" هم لقب گرفته باشن، یه دفعه یه همچین سؤالی هم به ذهنشون میرسه حتی! :

" چرا وقتی که "فوت" میکنیم، هوای سرد از دهن ِمون بیرون میاد، اما وقتی "هـا" میکنیم، هوای گرم؟؟؟؟ " شما جواب رو میدونید؟

یا وقتی که تازه بارون شروع شده بود و بوی خاک بارون خورده بلند شده بود، میگه میدونی چرا انسان از این بو خوشش میاد؟ چون خودش هم از خاک آفریده شده...؛ 

دو سه هفته پیش بود که اومدم تو اتاق و دیدم علی این کاغذ و نوشته و چسبونده کنار تابلوی کوچیکِ "وَ اِن یَکاد" :

           

   * خدایا، همه‌ی بچه‌ها، و همچنین علـی‌جان ِ ما رو، در پناه ِ خودت و دعای حضرت ِ صاحب، زیر ِ سایه‌ی پدر و مادرها حفظ بفرما.


** نمیدونم چطوریه که آمار ِ روزانه ی بازدید ِ"رواق" از میانگین صد و خورده یی بازدید در روز، یه روزهایی مثل دیروز و امروز، به 500 -600 بازدید میرسه! به 966 تا حتی! و حتی تر 1046 تا!!!


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 19 بهمن 1394 | ساعت 04:45 ب.ظ | نظرها ()

                                           " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

         

 تمام ِ دوازده ِ بهـمن‌های سررسیدهام رو از سال 83 تا 93 باز کردم و خوندم؛ پست‌های دوازده ِ بهـمن‌های "رواق" رو از سال 90 تا 93 خوندم؛ و مرور کردم مبدأء بودنم رو در هر سال...؛

و دوازده ِ بهـمن ِ دیگه‌ای از راه رسیده...

بــ  ِ "بسم ِ الله" ِ این حرفهام شُـکر ِ خداست، نقطه‌ی آخرش هم شـُکر ِ خداست؛ که سلامتی عطا کرده، سایه‌ی عزیز پدر و مادر و خواهر و برادر عطا کرده، و کلی نعمت، که ذهن و زبان و بیانم قاصره از شمارش و سپاسش...؛

توی سررسیدهام، تو خیلی از سال‌ها، یکی از دو سه جمله‌ی اول این بود که: 22 ساله شدی، پیر شُدیا، 23 ساله شدی، 25 ساله شدی داری پیر میشیا و...؛ الآن نمیدونم چی باید بنویسم؛ هر سال که گذشته بزرگتر شدم؛ بزرگتر که میشی، دنیا کوچیکتر میشه، آرزوهات محدودتر میشه، واقع‌بین تر میشی، توسنی نمیکنی و آروم میشی، قبول‌دار ِ زندگی میشی و رضامند از حکمت و مشیّت و مصلحت ِ خداوندی...

به همه‌ی این‌ها اضافه میکنم ساکت‌تر شدنم رو، زود به هم ریختنم رو، و افکار مشوّش و نا‌ موزون و غریبی که فاصله‌ی سر زدن‌هاشون به فکر و روحم کم و کمتر شده، و این یعنی به کرّات از دست ِ خودم به تنگ اومدن و ناراضی بودن از خودم، که میدونم اونی نیستم که باری تعالی ازَم انتظار داره...

(اینجای نوشتن، یه وقفه‌ی چند دقیقه‌ای به وجود اومد، میخواستم یه چیزی رو پیدا کنم و باعث شد برم تو روزهای پارسال...؛) بهترین‌های سالی که گذشت، دو هفته در کسوت ِ خادم‌الشّهدا بودن بود و روزها و شبهای به یاد ماندنیش، اردیبهشت‌ش بود، دوم خردادش بود و قم و شب ِ جمکرانی م...؛ ماه رمضونش بود که همیشه قشنگه... اما خب، روزهایی هم بود که لاجرم آمدنی بود و سخت گذشت...؛  

خدای خوبم، حضرت ِ حق، شـُکر و سپـاس ِ بی نهایت، تنها سزاوار توست؛ شـُکراً لِله در تمام احوال و حالات؛ خدایا، التماس میکنم به درگاهت:

عجــّل لولیک الفـــرج ،

سلامتی و عمر طولانی و با‌عـزت ِ عزیزان ِ عزیز‌تر از جانم،

شفا و لباس عافیت ِ همه‌ی بیماران،

آمرزش و مغفرت ِ همه‌ی رفتگان،

سلامتی، خوشبختی و عاقبت به خیری ِ همه‌ی عزیزان و دوستان،

معرفت آموزی از دریای معرفت ِ مقرّبان،

و بهترین تقدیر و مصلحتت برای ما بندگان...؛ که ما بدون ِ نگاه ِ تـو هیچ هم نیستیم.

الّلهمّ اجعَـل عَـواقِبَ اُمــورنا خَیـراً .



* از کجا آمده‌ام، آمدنم بهر چه بود؟      

  به کجا می‌روم آخر، ننمایی وطنم

 مانده‌ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا؟

 یا چه بوده‌ست مُراد ِ وی از این ساختنم ...


** به دلـم افتاد روز تولدم برم مهـمونی، برم پابوس ِ آقای خوبی‌ها، امام ِ مهـربانی‌ها؛ به شرط لیاقت، دعاگوی دوستان و عزیزان خواهم بود.


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 12 بهمن 1394 | ساعت 03:41 ق.ظ | نظرها ()

                                         " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

 

... وَ مَن یتَّق ِ اللهَ یَجعَل لَّهُ مَخرَجاً *

 وَ یَرزُقهُ مِن حَیثُ لا یَحتَسِبُ وَ مَن یَتَوَکَّل علی اللهِ فَهُـوَ  حَسبُهُ اِنَّ اللهَ بلغُ أمرِهِ  قَد جَعَلَ اللهُ لِکُلِّ شی‌ءٍ قَدراً *


این آیات 2 و 3 سوره‌ی طلاق، نُسخه‌ی خیلی خوبیه برای همه، و قبل از همه، برای خودم...؛


و به قول عالیجناب عطّار:

گـَر مـَرد ِ رهـی، میان ِ خون باید رفت

از پای فتاده، سرنگون باید رفت

تو پای به راه در نِه و هـیچ مپرس

خود راه بگویدَت که چون باید رفت 


* چقدر زود بهـمن رسید...؛


دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 5 بهمن 1394 | ساعت 06:08 ب.ظ | نظرها ()

                                       " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "


کسی چه میدونه پنج‌شنبه شب ِ گذشته، آخر ِ شب، مناجات ِ اون بزرگ مــَرد چه کرد با من...؛ کسی چه میدونه دلم چـقــدر تنگ بود و مثلاً زودتر خواستم بخوابم و تا وقتی که خوابم برد، چقدر باریدم...؛

کسی چه میدونه خدا صِدام و شنید و جمعه صبح چه حالی شدم وقتی چشمم روشن شد...؛ تو آینه نگاه نکردم، ولی حتماً چشم‌هام برق میزد...؛ مثل بقیه‌ی وقتها اول تند‌تند رفتم تا خط آخر، بعد دوباره برگشتم کلمه به کلمه هضم کردم...؛

کسی چه میدونه چـقــدر به انگیزه نیاز داشتم، به انرژی مثبت، به تأیید شدن، به حرف‌های خوب که محرومم از شنیدنش...؛ کسی چه میدونه به نوشتن ِ کتاب فکر کردم و به اینکه شاید بتونم...؛

اگه غیر از این می‌دیدم، جای تعجب داشت...؛ میدونم که مرام و مسلک ِ رهـرو  ِ راه ِ مــَرد ِ مــَردان، با بقیه‌ی آدم‌ها فرق میکنه، یه فرق ِ خیلی عظیم و زیبا...؛ و من خیلی باید بد باشم اگه خدای نکرده، بخوام مانعی باشم بر سر این راه...؛ درست انجام دادن ِ هر کاری، بسیار بسیار سخته؛ خدا بهتر از همه می‌بینه، و خودش صـبر میده، تـوان میده، برکت میده، و من دعا میکنم قبل از همه، سلامتی بده و آرامـش.

و کسی نمیدونه هر شب که بقیه خوابند و من که دیرتر از همه میخوابم، وقتی برای عزیزانم تک‌تک صلوات میفرستم و فوت میکنم سَمت‌شون، رو به جنوب‌ِ غربم وایمیستم و یه صلوات ِ دیگه رو هم میفرستم و به اون سمت فوت میکنم، مثل همون " فاللهُ خَیرُ حافظاً..." .

در مورد وظیفه‌ای که من هم بهش معتقد نیستم، "بعداً نوشت" نوشتم...؛ و دیگه کار نفرستادند و من برنامه ریختم برای درس، برای: کلیات مسائل ادبی، نثر فارسی، نظم فارسی و عربی...؛

فقط نگاه، نگاه ِ چند‌شب‌ یک‌بار رو از "رواق"، از من، دریغ نکنید لطفاً...؛ کسی چه میدونه این حضـور و این نـگاه، چـقـدر میتونه برای من ارزشمند باشه...؛

و این تسبیح عـزیز بود، عــزیز تر شد، یادگاری بود، یادگاری تر شد...

         

محتاجم به دعا و به نگاه...

یا حق.


* از تـو کجا گریزم؟!  حضرت مولانا و علیرضا قربانی.


دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 5 بهمن 1394 | ساعت 05:43 ب.ظ | نظرها ()

                                      " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

تو این چند ساله یه چیزی رو خوب فهمیدم، و اون این که تو خیلی از موارد، خیلی جاها، با بقیه متفاوتم!

متفاوتم یعنی مثلاً بقیه شبیه ِ هم هستن و من شبیه ِ خودم! به خوب و بدِش کاری ندارم، ولی یکی از چیزهایی که اذیتم میکنه اینه که گاهی که نظرم و در مورد یه چیزی میگم، جواب میشنوم که: چون تو الآن خودت توی این موقعیت نیستی، داری این حرف و میزنی!!!!! وشنیدن این جمله برای من خیلی سنگینه...؛ چون حداقل از اطرافیانم، از نزدیکانم، انتظار دارم که من و بشناسند! بشناسند و بدونند که اینجانب تا وقتی به چیزی اعتقاد نداشته باشم، حرفش و نمیزنم...؛

یکی از این تفاوت‌ها که شاید تو این دوره زمونه یه مقدار عجیب به نظر بیاد، و احتمالاً شاید یکی از دلایل اصلی سرگشتگی من باشه، اینه که ترجیح میدم درس و به خاطر ِ خود ِ درس بخونم، نه الزاماً به خاطر پیدا کردن شغل! نمیگم شاغل بودن خوب نیست، اگه یه خانم، یه کار ِ مناسب و پاره وقت داشته باشه، خوبه؛ هم برای روحیه‌ش، هم اینکه یه استقلال مالی داشته باشه؛ البته به شرط اینکه چنین کاری پیدا بشه!

چرا فکر میکنند کسی که حقوق خونده، حتماً باید وکیل بشه؟ اصلا چرا فکر میکنند دختری که درس میخونه، اگه نره سرکار، پس بیخودی درس خونده! چرا همه بعد از احوالپرسی میخوان بدونند که مشغول چه کاری هستم؟! چرا براشون عجیبه اگه یه دختر بخواد دختر ِ خونه باشه؟!  چرا ملاک‌ها و معیارها انـقدر فرق کرده؟! چرا مردم ظاهر‌بین شدند؟! همه‌چیز شده چـ ـهـره و پـــ ـــول!!!!!   نَفَسَ‌م گرفت از این شـهــر...

اما با همه‌ی این احوال، ترجیح ِمن خانه‌داری و زندگی‌داریه؛ و پرداختن ِ هر کسی به رسالت ِ اصلی خودش: رسالت ِ مَرد به مــَردی، و رسالتِ زن به خانم بودن و خانمی کردن در همه‌ی ابعاد زندگی...؛ واقعاً دوست دارم عطای پرستیژ شغلی و موقعیت اجتماعی و درآمد بالا رو به لَقاش ببخشم و در عوض، روزهایی رو انتخاب کنم که به دور از دغدغه‌ی رفت و آمد و دیر و زود شدن‌ها و تحمل کردن یه سری حرف‌های دون ِ شأن ِ یک خانم، و از خود دور شدن‌ها، تمیزکاری کنم، آشپزی کنم، شیرینی و کیک بپزم، بافتنی ببافم، و کیف‌های چرمی درست کنم، و لا‌ به لای این‌ها، گاهی دو خط بنویسم...؛                                                                                                                         این کارها اصلاً بد و بیخود و بی فایده نیست، چراغ ِ خونه اگه خاموش بمونه، از اجاق خونه اگه بوی غذا بلند نشه، روی میز و آینه اگه خاک بشینه، غذا اگه دستپخت پلوپز و غذا ساز باشه، چایی اگه محصول چایی ساز باشه، نه... اینا با ذائقه‌ی من جور درنمیاد؛ نمیگم پول مهم نیست، ولی پول نباید بشه آدرس ِ ما تو زندگی، که برای رسیدن بهش از تمام مسیرها و مناظر زیبا بی‌توجه بگذریم! که آیا برسیم یا نرسیم! یا اگه رسیدیم، به طمع ِ مون روی خوش نشون ندیم که یه تومن ِ مون بشه دو تومن...؛ مَـرد ِ زندگی وقتی بخواد چرخ زندگی رو بچرخونه، باید انگیزه داشته باشه، باید دلش به چراغ ِ خونه‌ش روشن باشه...؛

میشه ساده‌تر زندگی کرد، میشه خودمون باشیم، مثل سال‌های قبل، میشه از تجملات دور باشیم، از ظاهر سازی و ظاهر بینی دور باشیم؛ فقط خودمون باید بخوایم؛ هـمین.

هر کسی کو دور ماند از اصـل ِ خویـش


بـاز‌ جـوید روزگـار  ِ وصــــل  ِ  خویـش



بعداً نوشت: منظورم از کلمه‌ی "رسالت"، نقشی هست که خداوند به طور بالقوّه برای مردان و زنان قرار داده از ازل؛ مثل ِ توانایی و حسّ زیبای "مادر شدن"؛  و حتماً با کلمه‌ی "وظیفه" متفاوت خواهد بود؛ چرا که اگه قرار باشه به کلمه‌ی "وظیفه" اکتفا کنیم، نتیجه‌ی خوبی نخواهیم گرفت؛ کارها وقتی زیبا خواهند بود و زیبا انجام خواهند شد و به دل خواهند نشست، که دوست داشته باشیم انجامشون بدیم، با کمال ِ میل و رغبت، با دوست داشتن و با عشـق؛ نه در حصار و تنگنای کلمه‌ای مثل "وظـیفه"...؛


* سالروز ولادت امام حسن عسکری علیه السلام، بر امام ِ زمانم، و بر شما مبارک.


دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | سه شنبه 29 دی 1394 | ساعت 04:42 ق.ظ | نظرها ()

                              " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "


 هر چی دلــ‌تنگی دارم، میریزم تو کاسه‌ی چشم‌هام و اجازه میدم که جولان بدن برای خودشون...

از اون‌طرفِ سیم‌های هِدفون یه نفر بی وقفه میگه: تـو تنها نمی‌مانی ای مانده بی من...

نمیدونم با خودم چند چندم؟!  به سؤال‌های خودم هم حتی نمیتونم جواب بدم!  هیچی ندارم که به مینای درونم بگم وقتی میپرسه:

" بالاخره میخوای چیکار کنی؟ تو که حقوق خوندی این همه سال، تو که اون روز وقتِ مرتب کردن ِ کُمُدت، وقتی نگاهت افتاد به حقوق اساسی و حقوق اداری و متون فقه و اصول فقه، چشمات اشکی شد، تو که با این همه، فکر نمیکنی به درد وکالت بخوری... تو که میگفتی من ادبیات دوست دارم و امسال با اینکه هیچ‌کس نبود تا درست‌حسابی راهنماییت بکنه اما دلتو زدی به دریا و ارشدِ ادبیات ثبت‌نام کردی، کتاب سفارش دادی و گرفتی و برنامه ریزی کردی حتی، پس چرا هنوز مردّدی؟! چرا فکر میکنی فایده‌ای نداره؟ چرا فکر میکنی تو اهل زندگی توی خوابگاه نیستی، اونم با افرادی که احتمالا از تو کوچیکترن؟ چرا فکر میکنی به جایی نمیرسی؟ چرا فکر میکنی دوره‌ی خیلی چیزها برای تو گذشته؟ ای بابا! اصلاً چرا دوباره گریه‌ت گرفت؟! ..."

با سنگِ صبورم، خدای مهربانم، صحبت میکنم و اما هرچی کاسه کوزه ست سر ِ خودم میشکنم و بی لیاقتی‌هام رو دونه‌دونه می‌شمارم...؛

به شور و اشتیاقی که برای خیلی چیزها دیگه ندارم! فکر میکنم؛ به این همه یادی که از خیلی‌ها تو دل ِ من هست و یاد ِ من که تو دل ِ خیلی‌ها حتماً نیست، فکر میکنم...؛

به کسی که یه زمانی بهش میگفتن مغرور به نظر میرسی! و حالا حتی اعتماد به نفسش رو هم داره از دست میده! فکر میکنم...؛

به تغییراتی که تو این چند سال اخیر زندگیم کردم، آدم‌هایی که تأثیر‌گذار بودند، مبدأ، مسیر، مقصدم...؛ به اینکه با وجود اطمینان به درستی ِ این راه (جُدای از ایراداتِ شخصیم)، اما باعث تنـها تر شدن‌َم شده فکر میکنم...؛

به دیشبی فکر میکنم که برای فرار از یه جوّ سنگین، جوّی که قُبح ِ خیلی چیزها ریخته شده بود انگار! رفتم روی تراسِ طبقه‌ی چهارم، تراسی که گلدسته‌های مسجد جامع و گلدسته‌های سبز ِ مهـدیه دیده میشد؛ و تازه فهمیدم در و پنجره‌های دو‌جداره چـقدر میتونن مفید باشند...؛

به کسانی که هستند، به کسانی که هستند و نیستند، به کسانی که واقعاً دیگه نیستند مثل مادر و بابابزرگم...

به دو تا اسفند گذشته فکر میکنم و فضایی که امسال محرومم ازش، یا شاید خودم، خودم رو تحریم کردم! و بهترش اینه که بگم سعادت ندارم...

و در عین حال و با همه ی این افکار، روی بَک گراند ِ ذهنم نوشته: بیست و چهارم و بیست و پنجمی که گذشت و سه ماه تموم شد...؛

و اون صدا همچنان داره تو گوشم میخونه که: تو تنها نمی‌مانی ای مانده بی من، تو را میسپارم به مینای مهتاب...


* قسمتی از شعر اهورا ایمان با صدای احسان خواجه امـیـری.


دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 26 دی 1394 | ساعت 03:24 ق.ظ | نظرها ()

               " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "


رواق منظر ِ چَشم ِ من آشیانه‌ی توست

کَرَم نما و فرودآ، که خانه، خانه‌ی توست

.

به تن مقصّرم از دولت ملازمتت

ولی خلاصه‌ی جان، خاکِ آستانه‌ی توست

.

من آن نیَم که دَهم نقد دل به هر شوخی

در ِ خزانه به مُهر تو و نشانه‌ی توست

.

سرود مجلست اکنون فلک به رقص آرد

که شعر حافظ شیرین سخن ترانه‌ی توست

.....


چهار‌سال و چهار‌ماه و چند‌روز  از تولد "رواق" میگذره...؛

هر چند عادت کرده بودم به قالب ِ طرح چوب، که از همون روز تولد تا حالا، لباس ِ رواق بوده، اما بالاخره به ثمر رسید خدا رو شکر، لباس ِ سفید و ساده ای که فیروزه‌ای هم هست...؛ مبارکِ‌ ت باشه رواقَ‌م، ان شاءالله به یاری خدا بنویسم و سـفید بنویسم.


دوست دارم نظر کسانی رو که لطف میکنند و کوبه ی این در و میکوبند و به اینجا سر میزنند بدونم؛ این لباس به "رواق" میاد؟


* و ممنونم از زحمات جناب میری، که طراحی این قالب رو انجام دادند؛ قابل توجه دوستان: ایشون در زمینه‌های ساخت کلیپ، طراحی و برنامه‌نویسی فعالیت می‌کنند.


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 21 دی 1394 | ساعت 05:40 ب.ظ | نظرها ()

                                          " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

 

گاهی وقت‌ها مثل سر ِ شبی که گذشت، یا آخر شب که پنجره رو باز کردم و دیدم بارون شروع کرده به باریدن با قطره‌های ریز، و بوی خاک ِ بارون خورده میره تا عمق ِ وجودم، دوست دارم مثل آقایون که اگه بخوان قدم بزنن، روز و شب نداره براشون، آفتاب و مهتاب و برف و بارون نداره براشون، یقه‌ی پالتوم رو بزنم بالا و دست‌هام رو مهمون جیب‌هام بکنم و قدم بزنم...

انقدر برم و برم و برم، تا دور بشم از شلوغی خیابون‌ها، سر به زیر نه، سر به هـوا راه برم؛ بارون بخوره تو صورتم و قاطی بشه با اشک‌هام...؛ بدون ِ چتر، بی هراس ِ خیس شدن و سرما خوردن...

اما وقتی بیشتر فکر میکنم دلم میخواد خودم باشم، با چادر خودم، مثل اون روزی که تو یادمان شهدای فتح‌المبین، چادرم خیس ِ خیس بود از بارون...

 انقدر برم تا برسم به همون راهی که همیشه آرزو دارم پیاده برم...؛ با بارون وضو بگیرم و اول "استغفِرُ الله" گویان و "لا الهَ الّا انت، سبحانکَ انّی کنتُ مِنَ الظّالمین" گویان، و بعد هم "الهی عَظُمَ البلاء" گویان، مسیر سبزی رو در پیش بگیرم که میرسه به هـمون گنبد ِ فیروزه‌ای... اما این بار صاحب‌خونه باشه، باشه که اجازه بده برم جلو... برم جلو و زانوهام خَم بشه از عظمتش، از نگاه ِ نابِ ش، از اقتدارش، برم گوشه‌ی لباسش رو بگیرم، پَر ِ شالش رو بگیرم و هق هق کنان فقط نگاهش کنم، و التماسش کنم که روی ماهش رو از من برنگردونه... و نفَس بکشم و مست بشم و اگه صلاح دونست، فدا بشم...؛

                               " الّلهمّ عجـّل لولیک الفــــــــرج"

 

آتشم به جان و خموشم چو نای مانده از نوا ، مانده با نگاهی، به راهی، که می‌رود به ناکجا...  جوونی‌هام چقدر این و گوش میکردم...؛


* قرار نبود این پست "تمنّای وصال" بشه، اما شــد...؛

** عنوان پست هم قسمتی ست از شعر ِ فوق الذکر.

***  رمز پست قبل عوض شد برای بازمانده‌ی عمو شفیع، امید که قابل بدونند...؛

 


دسته بندی: حرف دل ، تمنای وصال ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 17 دی 1394 | ساعت 04:21 ق.ظ | نظرها ()

...
2
3
4
5
6
7
8
...
پیامبر ِ رحمت صلّی الله، می فرمایند:
" هر کس در کتابی یا نوشته ای، بر من صلوات بفرستد(یعنی صلوات را بنویسد)، تا نامِ من در آن کتاب هست، ملائکه برای او از درگاهِ حق، طلبِ آمرزش می کنند."
.
" الّلهمّ صَلِّ علی محمّد وَ آلِ محمّد
وَ عَجّل فَرَجَهُم "

دسته بندی ها

روز نگار
حرف دل
رد پای خاطره
تمنای وصال
حق و حقوق
از زبان حافظ
مُحرّم گونه
از بهترین ها
یه دور ِ همی ِ مَجازی

آرشیو مطالب

اردیبهشت 1396
فروردین 1396
اسفند 1395
بهمن 1395
دی 1395
آذر 1395
آبان 1395
مهر 1395
شهریور 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
مرداد 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391

پیوندهای وب

گوشه نشین*
نشانی
برای خاطر آیه ها
بهار نارنج
آیه گرافی
سقاخانه
و ما ادراك...؟
تو فقط لیلی باش
فلسفه، حقوق و سه نقطه
من و چادرم، خاطره ها
پرنده ترین ماهی
قلم
شهر بی نامی
پاک نویس های یک مداد رنگی
روزگار وصل
هم از آفتاب
دانه سیب
پایگاه فرهنگی اجتماعی مصاف
رسن
در حیرت
اندر زِنامه
گلدان شمعدانی
اردیبهشت
تسنیم
یاران خراسانی
احسن الحال
و.. زندگی مشترک
گزارش یک زبان شناس
تسبیح
حوض خونه
این روزها...
دولتِ مَهدی عجّل الله تعالی فرجهُ الشریف
همنفس طلبه
ساعت به وقت دلتنگی
ترنم خیال
ابر و آفتاب
اَینَ بقیّة الله؟!؟!؟
سیده ...
سنجاقک
معصومانه
فوتبالیست کوچک
صندوق صبر(یادی از خورشید پشت ابر)
روشا نوری از بهشت
تو را نفس می کشم
وبلاگ شخصی احمد میری
نشر خوبی ها

آمار وب

تعداد کل مطالب:

بازدید امروز:

بازدید دیروز:

بازدید این ماه:

بازدید ماه قبل:

بازدید کلی وبلاگ:

بروز شده در


دانلود آهنگ جدید