تبلیغات
رواق

رواق

                     " بسم اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم "
یک. حدود سه سال و نیم ِ پیش، این پست رو نوشتم...؛ از اون موقع تا حالا، حداقل یکی دو بار ِ دیگه هم دیدم سریال ِ شوق ِ پرواز رو؛ بس که حسم بهش بی نهایته، به شهید عباس بابایی و خیلی شهدای عزیز ِ دیگه مون؛ و اینکه جناب ِ شهاب ِ حسینی تو این نقش هم گُل کاشت؛  چند روز قبل، با شنیدن ِ خبر ِ فوت ِ خانم "ملیحه حکمت"، همسر ِ شهید بابایی واقعاً جا خوردم و ناراحت شدم...؛ و یاد ِ سکانسی افتادم که پیکر ِ شهید بابایی توی هلی کوپتر بود و همسرش رفت کنارش و بهش گفت: منو فرستادی خونه ی خدا، خودت رفتی پیش ِ خدا...؛ و به این فکر میکنم که حالا خانم ِ حکمت هم رفت پیش ِ خدا؛ خدایشان بیامرزد.
.
دو. مهمان ِ امشب ِ برنامه ی خندوانه عالـی بود...؛ همین که اعلام کرد "رضا امیرخانی"، کلی ذوق کردم؛ و حرفهاش رو دوست داشتم، مثل ِ کتاب هاش؛ مثل ِ من ِ او، ارمیا، بی وتن، ناصر ارمنی، از به، و مخصوصاً قیـدار...؛ جالب بود خاطراتشون از علامه جعفری؛ چقدر تأثیر گذار بودند این علامه محمد تقی ِ جعفری رضوان الله تعالی علیه؛ 
.
سه. سرفه های اردیبهشتیم! خوب نشده هنوز؛
.
چهار. چند روزه که این بیت ِ حضرت ِ مـولانا رو با خودم زمزمه میکنم:
رو سَر بنه به بالین، تنها مرا رها کن
ترکِ من ِ خراب ِ، شبگرد ِ مبتلا کن
...
* کلمات ِ فیروزه ای کلیک پذیر هستند؛ "کلیک پذیر" را به عاریت گرفتم از قلمی که دیگر نمی نویسد...؛
** شرمنده ام اگر سر می زنید و با کاهلی و احیاناً کمبود ِ وقتم برای نوشتن مواجه میشید؛ باشد که رستگار بشم...؛

دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 10 خرداد 1395 | ساعت 02:57 ق.ظ | نظرها ()

                                      " بسم اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم "

            
از کودکی اش فاضله و عالمه بود
چون شیرزن ِ قبیله، بی واهمه بود
بر بوسه ی عمه بر جمالش سوگند
از بدو تولدش خودش "فـاطمه" بود
.

هر چند با تأخیر، اما مبارک باشد ولادت ِ بانوی سه ساله ی کاروان ِ بهشت.


* عکس و شعر را اینجا دیدم.

دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 10 خرداد 1395 | ساعت 02:37 ق.ظ | نظرها ()

                               " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

* "سلامٌ عَلی آل ِ یـس، السّلامُ علیکَ یا  داعیَ اللهِ  وَ رَبّانیَّ  آیاتِهِ، السّلامُ عَلیکَ یا بابَ اللهِ و دیّانَ دینِهِ، السّلامُ علیکَ یا خلیفَةَ اللهِ و ناصِرَ حَقّهِ، السّلامُ علیکَ یا حُجَّةَ اللهِ وَ دَلیلَ ارادَتِهِ، السّلامُ عَلیکَ یا تالیَ کِتاب ِ اللهِ و تَرجُمانَه، السّلامُ علیکَ فی آناء لیلکَ و اطرافِ نَهارک، السّلامُ عَلیکَ یا بقّیةَ اللهِ فی أرضِه..."

می‌دانم دقیقاً یک سال ِ قبل، در مسجدی در بهشت، از شفق تا فلق، قدم زدن ها و زُل زدن‌هایم را شاهد بوده‌اید؛ همان شبی که در سر‌رسیدم نوشتم:

   ( " بسم ِ ربّ المـَــهـدی "

الآن ساعت 5:55 دقیقه صبح ِ سوم ِ خرداد ِ 1394 خورشیدی؛ اینجا: مسجدی در بهشت، جمـکران، همون گنبد ِ فیروزه‌ای؛ رو به روش، روی نیمکت نشستم و به این فکر می‌کنم که تا یکی دو ساعت ِ دیگه چطوری باید خداحافظی کنم؟!... چطوری دل بکَنَم؟!  هر‌چند می‌دونم که باز هم یه تیکه از دلـم  اینجا می‌مونه...؛)

می‌دانم حواس‌تان هست به ظلمات ِ درونم، که قرار بوده محو  و یا لااقل کمرنگ شود و نشده...؛

می‌دانم رو‌ راست اگر بخواهم بگویم، کـم گذاشته‌ام از وظیفه‌ی بندگی حتی، چه رسد به "منتظر"ی!

اما، یابنَ السّادات ِ المقرّبین؛ می‌دانید که عزیزٌ علیَّ  دور بودن از شما؛ البته اگر خودم خندق حفر نکرده باشم در میانه‌ی راه...؛

بنفسی انتَ آیّها القــَمـَر، بنفسی انتَ أیّها الإمـام، بنفسی انتَ آیّها الوَلـی؛

دعایتان را قطع نکنید وقتی قرار است برسد به نامـَ م ...؛ که بارها دیده‌ام لطف ِتان، و حس کرده‌ام نگاه ِتان را؛ و دعای من اما این است که نمکدان ِ نمک ِ محبت‌تان را نشکسته باشم، بلکه توفیقی حاصل شود از برای این حقیر...؛

 مثلاً دوباره خاله منصوره جمکران باشد و بین ِ نماز ِ مغرب و عشا باشد و بدون ِ اینکه بخواهد، دستش بخورد روی اسم ِ من در گوشی ِ تلفنش، گوشی ِ قدیمی‌اش که لمسی هم نبود، بعد من بردارم و هِی بگویم اَلو؟ و فقط صدای دعای فرج را بشنوم از بلندگوهای مسجد، دَم را غنیمت بشمرم و گوش بدهم و برای یک لحظه هم که شده، فکر کنم که آنجا هستم، بعد دوباره "الو" بگویم و بالاخره خاله متوجه بشود و بگوید: من شماره‌تو نگرفته بودم...؛

یا مثلاً عزیزی بگوید به نیتت نماز خواندم و دعا کردم...؛  چون خودم که بعید می‌دانم به این زودی‌ها توفیق، رفیق ِ راهم شود، رفیق ِ راه ِ جمکرانم...؛ که: پای ما لَنگ است و منزل بس دراز * دست ِ ما کوتاه و خرما بر نخیل

مگر اینکه خودتان بخوانیدَم، که آن، امری‌ست علی حدّه...؛

میلادتان مبارک، بابنَ عـلیٍّ المُرتَضی، یابنَ فـاطمةُ الزّهـرا؛ خالص ‌ترین نیایش های مخلص‌‌ ترین بندگان ِ خدا، و حتی کمی آن‌طرف‌تر، همه، سلامتی و فرج ِ هرچه زودتر ِ شماست؛  یا ابا صالحَ المـَهــدی، عجّل علی ظهورک... لطفاً .


** "الّلهمَّ بَلّغ مـَولاناَ الامامَ الهـادی المَهــدی، القـآئـمَ بأمرِک، صلواتُ الله ِ علیه و علی آبائهِ الطّاهرین...، الّلهمّ انّی اُجَدّدُ لَهُ فی صَبیحةِ یَومی هذا، و ما عِشتُ مِن ایّامی عَهداً و عقداً، و بَیعَةَ لَهُ فی عُنُقی، لا احولُ عَنها و لا ازولُ ابـداً؛ الّلهمّ اجعَلنی مِن انصارِهِ و أعوانِه، و الذّابّینَ عَنهُ و المُسارعینَ الَیه فی قضآء حَوائِجِه..."


                                          " الّـلهــمَّ عـجّــل لولــیکَ الفـــــــرج "


* فرازی از زیارتِ  آل ِ یاسین.

** فرازی از دعای عهـد. 

*** این بزرگترین عید، این زیباترین روز، این سُرور ِ کمی مزیّن به حُزن، بر عاشقان و دلدادگان و منتظران ِ حضرتش مبارک.


دسته بندی: روز نگار ، تمنای وصال ،

توسط مینا خوجانی | یکشنبه 2 خرداد 1395 | ساعت 04:21 ق.ظ | نظرها ()

                               " بسم ِ اللهِ الرّحمنِ ِ الرّحیم "

 

اینکه اصولاً درونگرا هستم و سکون و آرامش و خلوتم رو به راحتی به هم نمیزنم، امری ست واضح و مبرهن...؛

و خب، این یعنی قطب مخالف ِ لیلا بودن؛ چون لیلا برنامه های خودش رو داره؛ در نتیجه، عصرها که از سرکار برمیگردم، اغلب تا سرشب تنها هستم؛ البته لیلا خیلی اصرار میکنه به همراه شدنم برای بیرون رفتن، اما چه کنم که مخصوصاً با وجود خستگی، آرامش ِ خونه رو ترجیح میدم؛

همه چیز خوب بود تا امشب...

لیلا خرید داشت و نبود، و من هم مشغول ِ انجام ِ کارهام بودم که یه دفعه...

چشمتون روز ِ بد نبینه، چشمم خورد به یه سوسک ِ بزرگ ِ سیاه، که با سرعتی هم طراز ِ بوگاتی ویرون، توی هال خودنمایی کرد...؛ میدونم که "خب، سوسکه دیگه، مگه چیه؟ و آدم خور که نیست و از این حرفها"، اما دروغ نیست اگه بگم به شدت از سوسک میترسم، مخصوصاً از این بزرگهای بالدار ِ چندش آور ِ مزخرف ِ ...

اصلاً شوکه شدم، به لیلا زنگ زدم و گفتم زود بیا، ولی خب، طول میکشید تا بیاد؛ گفت تار و مار بزن میمیره؛ اما اون دور و بر ِ آشپزخونه بود و تار و مار هم توی کابینت ِ آشپزخونه! همینطور که داشتم تلفن صحبت میکردم، ناگهان دیدم داره میاد سمتم، با همون سرعت! سریع رفتم تو اتاق و در و بستم، و از خدا پنهون نیست، از شما چه پنهون، گریه م گرفت و انقـــدر به هم ریختم که حتی قلبم سنگین شد (یه مقدار درد گرفت)..؛ و من مونده بودم و سوسکی که حکم ِ اژدها رو داشت برام و تار و ماری که توی کابینت ِ آشپزخونه بود و از همه مهمتر، دری که زیرش باز بود!!!  و ضمناً یه لنگه دمپایی ِ مردونه (که بزرگتر باشه) توی دستم...؛ چیزی نگذشت که از همون زیر ِ در اومد تو اتاق! و نمیدونم چی شد که بعد از یکی دو دقیقه مکث، دوباره رفت تو هال؛ و من حدود ِ نیم ساعت! به همون شکل، خودمو توی اتاق حبس کردم! و دو تا چشم داشتم، دو تا دیگه هم قرض کردم و فقط به زیر ِ در نگاه میکردم؛ و اومد... اومد تو، اما قیافه ش یه ذره فرق کرده بود، نمیدونم بالهاشو باز کرده بود! و اینکه سرعتش هم یه مقدار کمتر شده بود؛ اومد سمت ِ ته ِ اتاق، و من زود در و باز کردم و رفتم تو آشپزخونه و سراغ ِ تار و مار؛ انقدر بهش زدم (البته از دور)، که گلوی خودمم سوخت؛ اینطوری شد که دم ِ در ِ حیاط که توی اتاقه، بیهوش و برعکس شد؛ اما همچنان شاخک ها و دست و پای یه متریش ! رو تکون میداد! به خودم جرأت دادم و با همون دمپایی ِ مردونه و البته با فاصله های دو سه دقیقه ای، چند بار زدم روش، و بعد از یک ساعت! که وقتم و تلف کرد و اعصابمو به هم ریخت، یه ذره آرامش گرفتم؛ تازه چند دقیقه بعد بود که لیلا اومد...؛ و دیگه حمل و انهدام ِجنازه شو به عهده ی لیلا گذاشتم؛

و من تو این چند ساعت، هنوز نگاهم به این ور اون ور ِ خونه میچرخه و....؛ توی کوچه و توی پارکینگ دیده بودیم، ولی توی خونه نه؛ خدا کنه دیگه هم نبینیم؛ و اینگونه شد که الآن هم حتی، تار و مار ِ قرمز، در چند سانتی متری ِ اینجانب قرار داره...؛

 

* آدمیزاد است دیگر؛ گاهی از چیزهای که نباید، می ترسد و از جیزهایی که باید، نه...؛


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 | ساعت 02:04 ق.ظ | نظرها ()

                     " بسم ِ اللهِ الرّحمنِ ِ الرّحیم "


 برای "نوشتن" بسیار ارزش قائلم، اون قدری که واقعاً گاهی خودم رو لایق نمیدونم...؛ حتی اگه اردیبهشت باشه، و حتی شعبان المعظّم...

از خودم راضی نیستم؛ از خودی که عاشق ِ "مَـهــدی ِ فاطمـه" میدونم؛ از خودی که دلم برای جمکرانش میره...؛که شعبان و نیمه ی شعبان برام رنگ و بوی دیگه ای داره...؛ این "من" خیلی بد شده آقا جان، خیلی روسیاه شده، خیلی ...؛

و این پست، بدون ِ قصد ِ قبلی، با گوش کردن ِ این نواها که همیشه حکم ِ مرهم رو دارند، و حال ِ خود ِ مهجورم نوشته شد.

 غفلت از یــار، گرفتار شدن هم دارد                از شما دور شدن، زار شدن هم دارد

هر که از چَشم بیفتاد، محلّش ندهند              عبد ِ آلوده شدن، خوار شدن هم دارد

عیب ار ماست، که هر صبح نمی بینیمَت         چَشم ِ بیمار شده، تــار شدن هم دارد

آنقَدَر حرف در این سینه ی ما جمع شده         این همه عقده، تلنبار شدن هم دارد

از کریمان، فقرا جود و کَرَم می خواهند           لطف ِ بسیار، طلبکار شدن هم دارد!

نکند منتظر مردنِ مایی آقـا؟                        این بدی، مانع ِ دیدار شدن هم دارد

دلم جز هوایت، هوایی ندارد                        لبم غیر نامت، نوایی ندارد

وضو و اذان و نماز و قنوتم                           بدون ولایت، صفایی ندارد

دلی که نشد خانه ی یاس ِ نرگس               خراب است و ویران، بهایی ندارد

بیا تا جوانم، بده رخ نشانم                         که این زندگانی، وفایی ندارد

 

 

یا اباصالحَ المَــــهـدی، زار و خوار و تار شده، با انبوهی پشیمانی و عذر تقصیر، اینجا نشسته ام؛ می شود آیا ندیده بگیرید بدی ها و خظاها و قصورم را، و با دلِ مهربانِ تان، دعایم کنید؟  من بدون ِ یاد ِ شما ماندن را، دوست ندارم...؛


                                    " الّلهمّ عجّـل لولیک الفـــــــــــرج "


غفلت از یار...

** جهان بی تو...


دسته بندی: حرف دل ، تمنای وصال ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 27 اردیبهشت 1395 | ساعت 01:49 ق.ظ | نظرها ()

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

توسط مینا خوجانی | جمعه 10 اردیبهشت 1395 | ساعت 06:31 ق.ظ | نظرها ()

                            "بسم الله الرحمن الرحیم"
از پنجره آشپزخونه بیرون و نگاه میکنم؛ آسمون شب، یه ماه طلایی رو به روم، چند تا ستاره ی نقره فام کنارش، بوته پُر گل ِ یاس سمت راستم، و هوایی که جون میده برای نفس کشیدن..؛ اعتراف میکنم که هوای نیشابور واقعا پاک و تمیزه، و آسمونش هنوز آبی...؛ خدا رو شکر، و ان شاءالله آبی بمونه. 
صدقه سر ِ رفت و آمدهای اخیرم به جاده مشهد-نیشابور، و قدم ِ زیبای بهار و اردیبهشت، با لذتی وصف ناپذیر از پنجره خیره میشم به دشتهای وسیع و سرسبزی که به شدت دوست دارم پیاده بشم و راه برم و بدوم و دراز بکشم روی سرسبزی هاش؛ و متصل به همین قضیه، باز اعتراف میکنم غبطه میخورم به حال خوش ِ چوپان ها، وقتی گله های کوچیک و بزرگشون، اون ها رو میبره به استقبال سکوتِ دشت ها و مراتع، و کشاورزانی که با دست های زحمتکش و صورت های آفتاب سوخته شون، فرستاده ی خدا هستند برای پاشیدن رنگ سبز به طبیعت...؛ 
امروز وقتی داشتم برمیگشتم، توی اتوبوس، به حرفهای آقای محمدی فکر میکردم؛ به مسیریکه توی این سالها طی کردند، کارهایی که انجام دادند، عزم و اراده و ایمانی که داشتند و...؛ و به اینکه چرا این قِسم آدم ها کم شدند تو جامعه امروز؟!  کسانی که هدفشون واقعا خدمت کردنه و نیتشون قربه الی الله... ؛ ان شاءالله خدا توان شون رو زیاد کنه و برکت بده به زندگی شون. 


* حالا که بحث اعتراف شد، سومین اعتراف رو هم مینویسم، چون از قدیم گفتند: تا سه نشه، بازی نشه! و اون این که: در حین نوشتن این پست با گوشی، دو-سه بار تا آستانه خوابیدن رفتم و ناخواسته، دستم میخورد و نوشته م به هم میریخت! 
* بعداً نوشت: این هم چند تا عکس از جاده ی این روزها: 1 ، ، 3 ، 4 .

دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 9 اردیبهشت 1395 | ساعت 02:02 ق.ظ | نظرها ()

                                          " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

خدا رو شکر...

یکشنبه شب رسیدیم خونه‌ی عمه اینا؛ بقیه بودن اما فاطمه نبود و مشغول کارهاش بود؛

دوشنبه، برای اینکه از وقتمون استفاده کنیم، نزدیک ظهر  رفتیم دریاچه‌ی خلیج فارس که علی دوست داشت ببینه؛ بعد‌از‌ظهر، بالاخره فاطمه با آقا مهدی اومد؛

سه‌شنبه آماده شدیم برای عروسی؛ و عمو مجید اینا رو  اون شب دیدیم؛ به اضافه‌ی یه سری از فامیل و همسایه‌های قدیمی؛ آخر ِ شب که خانواده‌ی داماد اومدن خونه‌ی عروس که خداحافظی کنن و اجازه بگیرن برای بُردن ِ دختر، اون آخراش، یه مقدار فضا تغییر کرد؛ لحظاتی که آقا روح‌الله به عنوان پدر ِ عروس صحبت کرد و از حضور فاطمه گفت و اینکه نبودش سخته و اینکه فاطمه رو به آقا مهدی و اون‌ها رو به خدا می‌سپاره، که فاطمه تو بغل ِ باباش و احسان و نسرین بلند‌بلند گریه کرد، که وقتی نشست که با احسان خداحافظی کنه...اشک ِ همه دراومد...؛ و از زیر ِقرآن رد شدند و پشت ِ سرشون آب ریختند و رفتند...؛ درسته که خیلی دور نیست، اما به هر حال، دیگه از اون خونه رفت و هر وقت بیاد، شبیه ِ مهمون میاد؛ ان‌شاءالله خوشبخت و عاقبت به خیر باشند.

چهارشنبه، مراسم پاتخت و شب هم منزل یکی از دوستان بودیم؛

پنج‌شنبه هم، باز بیشتر به خاطر علی، رفتیم پُل ِ طبیعت و همین‌طور خونه‌ی یکی از اقوام؛ شب هم همه به همراه عروس و داماد، خونه‌ی عمو مجید اینا بودیم و جای عمو حمید خالی بود که سرکار بود؛ و صبح، قبل از هر جایی، رفتیم سر ِ خاک ِ مادر و بابابزرگ؛ به مادر گفتم که عمه، چادر نمازش رو بهم یادگاری داد که باهاش نماز بخونم...؛ و دلم براشون تنگ شده بود و طبق معمول، اشکهام، مرهم شدند...؛ خدایشان بیامرزد.

جمعه هنوز هوا تاریک بود که حرکت کردیم؛ و بعد از ظهر حدود 4:30 رسیدیم؛ و همیشه، خدا رو شکر...؛

از همون جمعه، علائم ِ سرماخوردگی بر من نمودار شد و روزی که گذشت، دکتر رفتم؛ و ان‌شاءالله صبح ِ زود هم باید برم مشهد.

.....

و اردیبهشت، ماه ِ بهشتی ِ من، شروع شده؛ وقتی رسیدیم، دیدم گل ِ یاس ِمون پُر از غنچه‌ست، و امشب کلی از این غنچه‌ها باز شدند و این چند‌وقت، حسابی عطر آگین میکنند کوچه‌مون رو...؛

فردا و به عبارتی امروز، 5 اردیبهشت، تولد ِ علی ِ عزیزمونه؛ هدیه‌ی تولدش رو که یه کتاب در مورد ِ آسمان و فضا و یه‌جورایی دایرة‌المعارف نجوم بود، امشب بهش دادم؛ (در راستای علاقه‌ش در این زمینه و کلاسی که رفت)  و توی صفحه‌ی اولش براش نوشتم:

علی عزیزم،

تولدت هزاران بار مبارک. ان‌شاءالله 120 سال زنده باشی و بهترین‌های الهی نصیبت بشه؛

راستی،

هیچ‌وقت، فراموش نکن اسم ِ چه بزرگ‌مــَردی رو روی تو گذاشتن...؛ در پناه خدا و زیر سایه‌ی "مـولا علی" و آقا امام زمان، و کنار مامان و بابای عزیزمون، امیدوارم به بالاترین مقامات برسی.

خواهرت: مینا   1395/2/5


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | یکشنبه 5 اردیبهشت 1395 | ساعت 02:08 ق.ظ | نظرها ()

                                        " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

 

شاید از همان کودکی که آموختند ِمان: امام ِ اول: عـــلی،

 شاید از درس‌های دینی ِ دوران ِ دبستان،

 شاید با تماشای فیلم/سریال ِ امام علی علیه‌السلام...

مثلاً از همان موقع که فهمیدم اولین مؤمن بوده‌اید به آخرین پیامبر،

 و بعد‌تر که خواندم به جای حضرت ِ رسول خوابیدید در لیلة المبیت،

 یا زمانی که شنیدم فتح ِ خیبر را به دست ِ شما،

 شاید از وقتی که هُـمای رحمت ِ شهریار را خواندم و حفظ کردم که: به جز از علی که گوید به پسر که قاتل ِ من * چو اسیر ِ توست اکنون، به اسیر کن مدارا...

همه‌ی این‌ها هست؛ اما می‌دانید؟ از یکی از یحتمل شب ِ جمعه‌های سال‌های دبیرستان، شِکَر ِ سخنان‌تان حسابی به مذاقم شیرین آمد...؛ تا مدت‌ها و تا هــنوز، مبهوت ِ آن کلمات هستم...؛ واژه‌هایی که تک به تک، انگار که مخاطبشان این مینای روسیاه است، نه جناب ِ کمیل...؛

ولی، ولی، ولی... همیشه می‌گویند: شنیدن کِی بُوَد مانند ِ دیدن؟ و "من خود به چَشم ِ خویشتن" دیدم  مِـهـر ِ شما چه ها که نمی‌کند با صاحب‌دلان...؛ وقتی که حرف‌هایتان، تقوای بی‌نظیرتان و زندگی ِ ارزشمند و با برکت‌ِ‌تان می‌شود چراغ ِ راه، و بر حذر می‌دارد از تاریکی‌ها و جهالت‌های شایع ِ دوران، می‌شود سرمنزل ِ مقصود...؛

نوشتن از شما و برای شما، کار ِ من نیست که: أنا عَبدُ الضّعیفُ الذّلیلُ الحقیرُ المِسکینُ المُستَکین؛ غرض فقط، عرض ِ ارادت بود به محضر ِ نورانی‌تان، حضرت ِ مــولا، حضرت ِ امـیر ‌المؤمنین، آقـا علی‌بن ِ ابی‌طالب علیه السلام؛ و التماس می‌کنم، که نگاه‌تان را بدرقه‌ی راه ِ مان کنید.

.....

که مولایم امـیر المؤمنین است؛  پیشنهاد میکنم دیدنـش رو از دست ندید.

سالروز ِ خجسته میلاد ِ مــَرد ِ مـــَردان، مـولای متّقیان، امــیر ِ مؤمنان، حضرت ِ عــلی علیه‌السلام، بر هـمگان مـبارک، تـهنیت و شـادباش.


دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 2 اردیبهشت 1395 | ساعت 07:00 ق.ظ | نظرها ()

                                         " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

         

شاید من هم مثل خیلی از بچه‌ها، اول، گفتن ِ "بابا" رو یاد گرفته باشم...؛

بابایی که از بچگی تا الآن حتی، یه دفعه میاد ما رو می‌بوسه؛

 بابایی که از وقتی یادم میاد، شبها روزنامه میخونه؛

 بابایی که اهل اس‌ام‌اس نیست، فقط زنگ میزنه؛

بابایی که همیشه برام عزیز بوده و هست و خواهد بود؛ "پـــدر" بوده و هست و خواهد بود.

بابایی که حالا موهاش داره سفید میشه و بهش میگن حاج‌آقا، به احترام سن، با اینکه هنوز حاج‌آقا نشده...؛

بابابی که امیدوارم از من راضی باشه و اگه جسارت کردم به محضرش، ببخشه...؛

بابایی که دوستش دارم و پیشاپیش میلاد ِ حضرت ِ مولا و روز ِ پدر رو تبریک میگم بهش.

و دعای همیشگیم:  خدایا، به همه‌‌ی پدر و مادرها، و همچنین مامان و بابای عزیزتر از جانم، سلامتی، تندرستی و عمر ِ طولانی و با عزت عطا بفرما.



* بابا، لیلا و من.


دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 2 اردیبهشت 1395 | ساعت 01:00 ق.ظ | نظرها ()

                                        " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

احتمالاً این پست رو یادتونه: فاطمه...

حالا در حالی که حدود یک سال و نیم از اون زمان میگذره، جشن عروسی فاطمه ست؛ دو-سه ماه ِ پیش بود که وقتی با فاطمه تلفنی حرف میزدم، گفت تالار رزرو کردیم برای 16 اردیبهشت، که مبعث پیامبر صلی‌الله علیه و آله هم هست؛ همین که جمله‌ش تموم شد، صدای من با تعجب سؤال کرد: چندم؟!!!!  و وقتی مطمئن شد درست شنیده، ناراحت شد که خب دقیقاً همون روز، آزمون ارشد داره، هم خودش و هم لیلا!

غافل از اینکه فاطمه دست به کار شد و چند وقت بعد خبر داد که تاریخ مجلس رو عوض کردند و از اونجایی که قبل و بعدش محدودیت داشته، افتاده 31 فروردین...؛ و واقعاً دستشون درد نکنه بابت ِ این محبت؛ ان شاءالله همه، و همین طور فاطمه و همسرش، خوشبخت باشند و با مِهر، به پای هم پیر بشن.

الغرض، ان‌شاءالله، به امید خدا، قراره که تا چند ساعت دیگه حرکت کنیم به سمت تهران؛ و بنده به خاطر کارهایی که داشتم، هنوز موفق نشدم بخوابم! و این در حالی ست که وقت ِ اذان شد و سحر...؛



* البته که عنوان پست، فقط محض مزاح نوشته شده...؛ و نکته ی جالب اینجاست که نامزدیشون سه شنبه، 30 مهر بود؛ و عروسیشون سه شنبه، 31 فروردین...؛

** دو تا پست ِ بعدی رو مینویسم و تاریخشون رو برای روزهایی که مدّ نظر هست، تنظیم میکنم که ان‌شاءالله به طور خودکار ثبت بشه؛ میهن بلاگ چندین ساله که این قابلیت رو داره و من تا حالا ازش استفاده نکردم.

*** و نظرات ِ این پست رو به رسم ِ پست‌هایی که قرار ِ سفر داریم، باز میذارم؛ حلال بفرمایید.


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | یکشنبه 29 فروردین 1395 | ساعت 04:44 ق.ظ | نظرها ()

                                            " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

یک. سه‌شنبه صبح رفتم مشهد و محل ِ کار؛ خدا رو شکر  تا حدودی رفع ِ بیگانگی شده با کار، اما تمرین لازمه برای داشتن ِ سرعت ِ عمل، ان‌شاءالله؛ از اونجا رفتم خونه‌ی لیلا؛ دیدن، خوندن، حس کردن ِ بعضی چیزها، عمیقاً خوشحالم میکنه...؛  چهارشنبه هم بعد از سر کار و قبل از ظهر، راهی ِ نیشابور شدم؛ آقای محمدی که لطفشون بی‌نهایته، بچه‌ها هم خیلی خوبند،  محل ِ کار و امکاناتش هم که عالی...خدا رو شکر.


دو. نتیجه‌ی دو بار بینایی سنجی ِ دو-سه هفته‌ی اخیر و تغییر ِ اندک ِ نمره‌ی چشمم در حد ِ بیست‌و‌پنج صدم، شد سفارش ِ یه فریم ِ جدید؛ یه فریم ِ گریف‌پیچ، که کمتر دیده میشه روی صورت؛ دی‌ماه ِ 86 بود که عینکی شدم و از اون موقع تا همین الآن، عینکم رو عوض نکرده بودم؛ و البته که هنوز عادت نکردم به عینک ِ جدیدم...؛


سه. دیروز بیست و پنجم ِ فروردین بود، سالروز ِ بزرگداشت ِ عطار ِ نیشابوری، شاعر و عارف ِ نامی ِ ایران‌زمین؛ قسمت شد به رسم ِ بیست و پنج ِ فروردین‌های هر سال ِ این چند سال، قدم بذاریم توی "باغ ِ آرامگاه ِ عطار و نیز کمال‌الملک"، نفس بکِشیم، ببینیم و بشنویم؛ مثل ِ هر سال، علیرضا بدیع، اجرا رو به عهده داشت و شعر‌خوانی ِ شاعران ِ بومی و غیر ِ بومی و موسیقی ِ سنتی...؛ و همچنین قطرات باران، که طراوت بخشید؛ ممنون جناب ِ فرید‌الدّین، که لا‌اقل به یمن ِ بودن ِ شما و خیام‌جان، صدایی از نیشابور به گوش میرسه گاهی...؛ این چند تا عکس هم یادگار ِ دیروزه: 1 ، 2 ، 3 .

...

چهار. و امّا رجب، ماهی که وقتی میاد، یعنی شعبان داره میرسه، نیمه‌ی شعبان داره میرسه، یعنی شهر‌الرّمضان داره میرسه ان‌شاءالله...؛

و لیلة الرّغائب، اولین شب ِ جمعه‌ی ماه ِ رجب؛ و به لفظ ِ عُرف: شب ِ آرزوها...؛ ولی من همون "لیلة الرِغائب" صداش میزنم، انگار که معناش این‌طوری کامل‌تره...؛ یکی از روزها و شب‌های مهم ِ سال برای من، امروز و امشبه؛ نمازش رو بین ِ نماز ِ مغرب و عشا از دست ندید؛ و دعا کنیم برای هم، که خوب میدونیم "دعـا اثـر دارد"...؛ 

آداب و اعمال ِ لیلة الرّغائب.

التماس دعا. 


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 26 فروردین 1395 | ساعت 05:02 ب.ظ | نظرها ()

                                         " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

قطعاً فقط لطف خداست که همیشه، آدم‌های خوب سر ِ راهم قرار میگیرن؛ یعنی درستش اینه که: خدا همیشه آدم‌های خوب رو  سر راهم میذاره.

دوستانی که بنده رو میشناسن، تا حدودی از زندگی من خبر دارن؛ از اینکه حقوق خوندم، از اینکه اصلاً چی شد که حقوق خوندم...؛ علایقم، روحیاتم، و اینکه تو این چند سال، تجربه‌‌ی سه تا کار ِ موقت رو دارم؛ از اینکه بیشتر ِ وقتم رو توی خونه گذروندم و از این کار پشیمون نیستم؛ اهل ِ ریسک کردن نیستم، محتاطم؛ یه جورایی وابسته‌ام، وابسته به خانواده‌، وابسته به چهار‌چوب‌هایی که برای خودم تعریف کردم، وابسته به همین اتاق ِ نه چندان بزرگی که سال‌هـــا جلوی این سیستم نشستم و خوندم و نوشتم...؛ حتی به این ساعت ِ روی دیوار، به تابلوی خوشنویسی ِ یادگار ِ دبیرستانم که خودم متنش رو انتخاب کردم:  " زندگی صحنه‌ی یکتای هنرمندی ِ ماست، هر کسی نغمه‌ی خود خوانَد و از صحنه رَوَد، صحنه پیوسته به‌جاست، خرّم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد "، به عکس ِ عروسی مامان و بابا و همه‌ی وسیله‌های دور و برم حتی...؛ به علی وابسته ام، از وقتی که به دنیا اومده، همیشه کنارش بودم، همیشه کنارم بوده و یکی از بهترین کسانی که حرفامو شنیده...؛ من حتی به پشت ِ بوم ِ خونه‌مون وابسته‌ام، مخصوصاً بهار و تابستون و عصرها و غروب‌هاش...؛

نمیدونم، شاید این درجه از حساسیت هم خوب نباشه؛ اصل ِ اصلش، ایده‌آل‌های زندگی از نظر ِ من با اکثر ِ اطرافیانم فرق میکنه؛ من طرفدار ِ آرامشم و با هیجان میونه‌ای ندارم؛ سنّت رو خیلی بیشتر از مدرنیته می‌پسندم؛ خط ِ قرمزهام به شدت برام مهمّه؛ تنوّع‌طلب نیستم و ...؛ اعتراف میکنم که مثل سنگ‌های کف ِ رودخونه ساکن شدم؛ شاید گاهی وقت‌ها سنگ‌های بزرگتری که میخواستن از مسیر رد بشن بهِم تنه زده باشن، شاید جریان ِ آب بهِم فشار آورده باشه، درسته که خیلی وقت‌ها با سنگ ِ صبورم درد و دل کردم و آه و فغان سَر دادم، اما اعتراف‌تـر! میکنم که خیلی هم ناراضی نبودم از این سکون! لابُد از بس که عادت کردم بهش...؛

وقتی که حدود ِ دو ماه ِ قبل نوشتم: کسی هست که یه کار مناسب برای من سراغ داشته باشه؟ حتی غیر از اینجا...، فکر نمیکردم واقعاً این اتفاق بیفته؛ حالا برمیگردم به خط ِ اولم و تکرار میکنم: خدا همیشه آدم‌های خوب رو  سر راهم قرار میده؛ چه در دنیای واقعی و چه در دنیای مَجازی، (که به نظرم مَجازی فقط یه صفته، وگرنه همه واقعی هستیم) و من از طریق همین دنیا و همین "رواق"، با چه شخصیت‌های والایی که آشنا نشدم...؛ و  حدود دو هفته‌ی قبل، یکی از همین شخصیت‌ها، یه کار ِ خوب بهم پیشنهاد دادند؛ کاری که به گفته‌ی خودشون حداقل یه سابقه‌ی کار ِ اداری و  بیمه برای من به همراه خواهد داشت؛ و لازم به ذکره که این کار در مشهد هست و مساوی میشه با یه جورایی مهاجرت ِ من به مشهد؛ و این یعنی اون سنگ ِ ساکن قراره تکون بخوره، اینکه چقدر و چطوری، نمیدونم؛ شاید کم و سنگین، شاید هم با شتاب قِل بخوره با جریان ِ آب، اللهُ أعلَم...؛

دو-سه روز ِ گذشته مشهد بودم و با محیط و کلّیت ِ کار آشنا شدم، و بیشتر از همه با لطف و بزرگواری ِ آقای محمدی؛ به دلایلی هنوز مونده تا شروع ِ رسمی ِ کار؛ و تو این چند روزه فکرم مُدام مشغوله که من از پس ِ این کار برمیام؟ (که البته با مقداری تمرین، احتمالاً دور نخواهد بود) و اینکه با توجه به پاراگراف ِ دوم، این قابلیت رو دارم؟ مامان و بابا و لیلا و علی و مهناز و خاله منصوره و  مامانجونی حتی، معتقدن که میتونم و تشویقم کردند به رفتن؛ امروز (دیروز!) در حالی که عجله داشتم قضیه رو برای الهه تعریف کنم، رفتم و گفتم؛ الهه هم گفت: "با اینکه دوست ندارم بری، اما من اگه جای تو بودم دیگه فکر نمیکردم، میرفتم...؛"  میدونم که این کار که مستلزم ِ تغییر سبک ِ زندگیمه، میتونه خیلی چیزها رو تغییر بده، حتی شاید بتونه مقدمه‌ای باشه برای مسائل دیگه و مسیرهای جدید، میدونم که با توجه به بودن ِ لیلا و داشتن ِ خونه، سهم ِ بزرگی از غربت از روی دوشم برداشته میشه، میدونم که واقعاً شاید این موقعیت برای من لازم‌الاجرا باشه، ولی خب، باز هم با توجه به پاراگراف دوم، حق بدین که فکر بکنم و فکر بکنم و فکر بکنم...؛ هرچند بر اساس آنچه از شواهد و قراین و نظرات اطرافیان برمیاد، و البته اگه قابل باشم، بنا بر رفتن خواهد بود، ان‌شاءالله.

دیشب (شنبه غروب) در حالی که تازه رسیده بودم خونه، علی تبلت به دست اومد کنارم نشست تا فینال ِ مسابقه‌ی لباهنگ ِ برنامه ‌ی خندوانه رو که ما ندیده بودیم و از اینترنت گرفته بود، بهم نشون بده؛ با شنیدن ِاولین آهنگ ِ انتخابی ِ امیر‌علی نبویان چشمام اشکی شد، احساس کردم داره از زبون ِ من میخونه؛ قبل از این که بگم کدوم ترانه منظورمه، لازمه بگم که مکان ِ مورد ِ نظری که ان‌شاءالله قراره اونجا باشم، فاصله‌ی زیادی با بارگاه ِ ملکوتی ِ حضرت ِ ثامن، آقا امام رضا علیه السلام نداره و قاعدتاً بیشترین امتیازش، خاک ِ پای امام رضا بودنه...؛

و لازم میدونم دوباره و چند‌باره، از آقای محمدی تشکر کنم که بزرگواری رو در حق ِ این حقیر تموم کردند و با شرایطم کنار اومدند؛ ان‌شاءالله سلامت باشند و سایه‌شون بر سر ِ خانواده‌ی محترمشون مستدام باشه.

مامانجونی میگن: به خدا توکل کن و از امام رضا کمک بخواه...؛

تو دل ِ یه مزرعه، یه کلاغ ِ رو‌سیاه                      هوایی شده بره پابوس ِ امام رضا

اما هِی فکر میکنه اونجا جای کفتراست              آخه من کجا برم، یه کلاغ که روسیاست!

من که توی سیاهیا از همه روسیاه‌ترم               میون ِ اون کبوترات با چه رویی بپَرَم؟!

تو همین فکرا بودش، کلاغ ِ عاشقمون                یه دلش میگفت برو، یه دلش میگفت بمون

که یهو صدایی گفت: تو نـترس و راهی شو          به سیاهی فکر نکن، تو یه زائری، بـرو...

و  شنیدنش...؛


* شما هم برام دعا کنید لطفاً، و اگه قابل دونستید، خطی بنویسید.

** سالروز ِ شهادت ِ امام هادی، علی النّقی علیه السلام، تسلیت.


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 23 فروردین 1395 | ساعت 03:38 ق.ظ | نظرها ()

                                              " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

سیزده‌ بدر و دَبَرو رودخونه /   تنبک و بردار تا بریم به خونه /  من با تو قهرم، تو با من آشتی /  دیشب چه مرگی! داشتی؟ / دور ِ حیاط میگشتی؟ /  دیشب آبغوره خوردم/  بعدش هَله هوله خوردم  /  خدا خواست که نمُردم / خدا خواست که نمُردم!!!

این شعر ِ به غایت زیبا و با معنی! یادگار دوران ِ راهنماییمه که کرج بودیم؛ بچه‌ها میخوندن و منم حفظ کردم که احتمالاً از قافله عقب نمونم!

و اما دیروز که سیزده بدر بود...؛ از صبح زود باران باریدن گرفت و همه حساب ِ کار دستشون اومد که امروز دیگه نمیتونن برن طبیعت و فرش بندازن و آتیش درست کنن و جوجه سیخ بکشن بخورن با؟ با نوشابه... (به قول جناب مهران مدیری) ؛ مثل پارسال و بقیه ی وقتهای ما...؛  از اونجایی که طبقه‌ی پایین ِخونه‌ی خاله منصوره‌اینا به دلیل رونق بازار ِ مسکن! چندین ماهه که خالی از سکنه هست، و حیاط هم داره، قرار شد که همگی بریم اونجا؛ و اینگونه بود که سیزده ِ ما در مکانی با امکاناتی نظیر کف سرامیک، آشپزخانه اُپن، و اینترنت وای‌فای، به در شد...؛ و خب سبزه‌ای نبود تا به رسم سالهای پیش زلف‌هاش رو گره بزنیم ، و نیز سبزه‌ی هفت‌سین‌ِ مون که اتفاقاً همچنان زیبا و سرسبزه، در منزل به سر میبَره.

.

از سالهای دور، سر ِ کوچه‌ی مامانجونی اینا یه خونه‌ی ویلایی بود که سر ِ همون خونه هم یه آرایشگاه زنونه بود به اسم و تابلوی گُلباران؛ و طوری بود که حتی اسم کوچه رو که میخواستیم بگیم، نمیگفتیم کوچه‌ی نجفی یا اسدآبادی 25، میگفتیم کوچه‌ی گلباران؛ چند سالی هست که صاحب خونه و آرایشگاه اونجا رو فروختن و رفتند؛ تابلوی آرایشگاه که کم‌کم به دست ِ احتمالاً اوباش! شکسته شد و بعد هم برداشته شد؛ اما کاغذی که ساعات کار ِ آموزشگاه رو پشت در زده بودن، تا همین چند وقت پیش بود هنوز؛ قبل از عید، یه روز که داشتم میرفتم کتابخونه، دیدم در و پنجره‌هاشو برداشتن! رفتم توش یه نگاهی انداختم به دور و برش، به جایی که آرایشگاه بود و من رفته بودم سال 84، به حیاط ِ قشنگ و بزرگ و با صفاش، به درختهاش...؛ بعدتر دیدم کلا انگار لودر انداختن و اون خونه رو با همه‌ی خاطراتش با خاک یکسان کردند...؛ امروز که دوباره داشتم از اونجا رد میشدم، شکوفه‌های درختهاش توجهم رو جلب کرد...؛ شکوفه‌هایی که میخوان بگن این درختها زنده اند، دارن نفَس میکِشند، دارن دوباره برگ درمیارن، میخوان میوه بدن...؛ حیف نیست؟ واقعاً حیف نیست این همه حیاط و باغچه رو خراب کردن و به‌جاش آپارتمان‌های عمودی ِ چند واحدی ساختن؟! حیف نیست عطر ِ خاک ِ نم‌خورده‌ی حیاط و شبنم ِ روی گُل‌های آب‌پاشی شده‌ی باغچه‌ها رو با راه‌پله و آسانسور عوض کنیم؟! حیف نیست؟

...


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 14 فروردین 1395 | ساعت 05:29 ب.ظ | نظرها ()

1
2
3
4
5
6
7
...
پیامبر ِ رحمت صلّی الله، می فرمایند:
" هر کس در کتابی یا نوشته ای، بر من صلوات بفرستد(یعنی صلوات را بنویسد)، تا نامِ من در آن کتاب هست، ملائکه برای او از درگاهِ حق، طلبِ آمرزش می کنند."
.
" الّلهمّ صَلِّ علی محمّد وَ آلِ محمّد
وَ عَجّل فَرَجَهُم "

دسته بندی ها

روز نگار
حرف دل
رد پای خاطره
تمنای وصال
حق و حقوق
از زبان حافظ
مُحرّم گونه
از بهترین ها
یه دور ِ همی ِ مَجازی

آرشیو مطالب

خرداد 1396
اردیبهشت 1396
فروردین 1396
اسفند 1395
بهمن 1395
دی 1395
آذر 1395
آبان 1395
مهر 1395
شهریور 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
مرداد 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391

پیوندهای وب

گوشه نشین*
نشانی
برای خاطر آیه ها
بهار نارنج
آیه گرافی
سقاخانه
و ما ادراك...؟
تو فقط لیلی باش
فلسفه، حقوق و سه نقطه
من و چادرم، خاطره ها
پرنده ترین ماهی
قلم
شهر بی نامی
پاک نویس های یک مداد رنگی
روزگار وصل
هم از آفتاب
دانه سیب
پایگاه فرهنگی اجتماعی مصاف
رسن
در حیرت
اندر زِنامه
گلدان شمعدانی
اردیبهشت
تسنیم
یاران خراسانی
احسن الحال
و.. زندگی مشترک
گزارش یک زبان شناس
تسبیح
حوض خونه
این روزها...
دولتِ مَهدی عجّل الله تعالی فرجهُ الشریف
همنفس طلبه
ساعت به وقت دلتنگی
ترنم خیال
ابر و آفتاب
اَینَ بقیّة الله؟!؟!؟
سیده ...
سنجاقک
معصومانه
فوتبالیست کوچک
صندوق صبر(یادی از خورشید پشت ابر)
روشا نوری از بهشت
تو را نفس می کشم
وبلاگ شخصی احمد میری
نشر خوبی ها

آمار وب

تعداد کل مطالب:

بازدید امروز:

بازدید دیروز:

بازدید این ماه:

بازدید ماه قبل:

بازدید کلی وبلاگ:

بروز شده در