رواق

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

توسط مینا خوجانی | جمعه 10 اردیبهشت 1395 | ساعت 06:31 ق.ظ | نظرها ()

                            "بسم الله الرحمن الرحیم"
از پنجره آشپزخونه بیرون و نگاه میکنم؛ آسمون شب، یه ماه طلایی رو به روم، چند تا ستاره ی نقره فام کنارش، بوته پُر گل ِ یاس سمت راستم، و هوایی که جون میده برای نفس کشیدن..؛ اعتراف میکنم که هوای نیشابور واقعا پاک و تمیزه، و آسمونش هنوز آبی...؛ خدا رو شکر، و ان شاءالله آبی بمونه. 
صدقه سر ِ رفت و آمدهای اخیرم به جاده مشهد-نیشابور، و قدم ِ زیبای بهار و اردیبهشت، با لذتی وصف ناپذیر از پنجره خیره میشم به دشتهای وسیع و سرسبزی که به شدت دوست دارم پیاده بشم و راه برم و بدوم و دراز بکشم روی سرسبزی هاش؛ و متصل به همین قضیه، باز اعتراف میکنم غبطه میخورم به حال خوش ِ چوپان ها، وقتی گله های کوچیک و بزرگشون، اون ها رو میبره به استقبال سکوتِ دشت ها و مراتع، و کشاورزانی که با دست های زحمتکش و صورت های آفتاب سوخته شون، فرستاده ی خدا هستند برای پاشیدن رنگ سبز به طبیعت...؛ 
امروز وقتی داشتم برمیگشتم، توی اتوبوس، به حرفهای آقای محمدی فکر میکردم؛ به مسیریکه توی این سالها طی کردند، کارهایی که انجام دادند، عزم و اراده و ایمانی که داشتند و...؛ و به اینکه چرا این قِسم آدم ها کم شدند تو جامعه امروز؟!  کسانی که هدفشون واقعا خدمت کردنه و نیتشون قربه الی الله... ؛ ان شاءالله خدا توان شون رو زیاد کنه و برکت بده به زندگی شون. 


* حالا که بحث اعتراف شد، سومین اعتراف رو هم مینویسم، چون از قدیم گفتند: تا سه نشه، بازی نشه! و اون این که: در حین نوشتن این پست با گوشی، دو-سه بار تا آستانه خوابیدن رفتم و ناخواسته، دستم میخورد و نوشته م به هم میریخت! 
* بعداً نوشت: این هم چند تا عکس از جاده ی این روزها: 1 ، ، 3 ، 4 .

دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 9 اردیبهشت 1395 | ساعت 02:02 ق.ظ | نظرها ()

                                          " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

خدا رو شکر...

یکشنبه شب رسیدیم خونه‌ی عمه اینا؛ بقیه بودن اما فاطمه نبود و مشغول کارهاش بود؛

دوشنبه، برای اینکه از وقتمون استفاده کنیم، نزدیک ظهر  رفتیم دریاچه‌ی خلیج فارس که علی دوست داشت ببینه؛ بعد‌از‌ظهر، بالاخره فاطمه با آقا مهدی اومد؛

سه‌شنبه آماده شدیم برای عروسی؛ و عمو مجید اینا رو  اون شب دیدیم؛ به اضافه‌ی یه سری از فامیل و همسایه‌های قدیمی؛ آخر ِ شب که خانواده‌ی داماد اومدن خونه‌ی عروس که خداحافظی کنن و اجازه بگیرن برای بُردن ِ دختر، اون آخراش، یه مقدار فضا تغییر کرد؛ لحظاتی که آقا روح‌الله به عنوان پدر ِ عروس صحبت کرد و از حضور فاطمه گفت و اینکه نبودش سخته و اینکه فاطمه رو به آقا مهدی و اون‌ها رو به خدا می‌سپاره، که فاطمه تو بغل ِ باباش و احسان و نسرین بلند‌بلند گریه کرد، که وقتی نشست که با احسان خداحافظی کنه...اشک ِ همه دراومد...؛ و از زیر ِقرآن رد شدند و پشت ِ سرشون آب ریختند و رفتند...؛ درسته که خیلی دور نیست، اما به هر حال، دیگه از اون خونه رفت و هر وقت بیاد، شبیه ِ مهمون میاد؛ ان‌شاءالله خوشبخت و عاقبت به خیر باشند.

چهارشنبه، مراسم پاتخت و شب هم منزل یکی از دوستان بودیم؛

پنج‌شنبه هم، باز بیشتر به خاطر علی، رفتیم پُل ِ طبیعت و همین‌طور خونه‌ی یکی از اقوام؛ شب هم همه به همراه عروس و داماد، خونه‌ی عمو مجید اینا بودیم و جای عمو حمید خالی بود که سرکار بود؛ و صبح، قبل از هر جایی، رفتیم سر ِ خاک ِ مادر و بابابزرگ؛ به مادر گفتم که عمه، چادر نمازش رو بهم یادگاری داد که باهاش نماز بخونم...؛ و دلم براشون تنگ شده بود و طبق معمول، اشکهام، مرهم شدند...؛ خدایشان بیامرزد.

جمعه هنوز هوا تاریک بود که حرکت کردیم؛ و بعد از ظهر حدود 4:30 رسیدیم؛ و همیشه، خدا رو شکر...؛

از همون جمعه، علائم ِ سرماخوردگی بر من نمودار شد و روزی که گذشت، دکتر رفتم؛ و ان‌شاءالله صبح ِ زود هم باید برم مشهد.

.....

و اردیبهشت، ماه ِ بهشتی ِ من، شروع شده؛ وقتی رسیدیم، دیدم گل ِ یاس ِمون پُر از غنچه‌ست، و امشب کلی از این غنچه‌ها باز شدند و این چند‌وقت، حسابی عطر آگین میکنند کوچه‌مون رو...؛

فردا و به عبارتی امروز، 5 اردیبهشت، تولد ِ علی ِ عزیزمونه؛ هدیه‌ی تولدش رو که یه کتاب در مورد ِ آسمان و فضا و یه‌جورایی دایرة‌المعارف نجوم بود، امشب بهش دادم؛ (در راستای علاقه‌ش در این زمینه و کلاسی که رفت)  و توی صفحه‌ی اولش براش نوشتم:

علی عزیزم،

تولدت هزاران بار مبارک. ان‌شاءالله 120 سال زنده باشی و بهترین‌های الهی نصیبت بشه؛

راستی،

هیچ‌وقت، فراموش نکن اسم ِ چه بزرگ‌مــَردی رو روی تو گذاشتن...؛ در پناه خدا و زیر سایه‌ی "مـولا علی" و آقا امام زمان، و کنار مامان و بابای عزیزمون، امیدوارم به بالاترین مقامات برسی.

خواهرت: مینا   1395/2/5


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | یکشنبه 5 اردیبهشت 1395 | ساعت 02:08 ق.ظ | نظرها ()

                                        " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

 

شاید از همان کودکی که آموختند ِمان: امام ِ اول: عـــلی،

 شاید از درس‌های دینی ِ دوران ِ دبستان،

 شاید با تماشای فیلم/سریال ِ امام علی علیه‌السلام...

مثلاً از همان موقع که فهمیدم اولین مؤمن بوده‌اید به آخرین پیامبر،

 و بعد‌تر که خواندم به جای حضرت ِ رسول خوابیدید در لیلة المبیت،

 یا زمانی که شنیدم فتح ِ خیبر را به دست ِ شما،

 شاید از وقتی که هُـمای رحمت ِ شهریار را خواندم و حفظ کردم که: به جز از علی که گوید به پسر که قاتل ِ من * چو اسیر ِ توست اکنون، به اسیر کن مدارا...

همه‌ی این‌ها هست؛ اما می‌دانید؟ از یکی از یحتمل شب ِ جمعه‌های سال‌های دبیرستان، شِکَر ِ سخنان‌تان حسابی به مذاقم شیرین آمد...؛ تا مدت‌ها و تا هــنوز، مبهوت ِ آن کلمات هستم...؛ واژه‌هایی که تک به تک، انگار که مخاطبشان این مینای روسیاه است، نه جناب ِ کمیل...؛

ولی، ولی، ولی... همیشه می‌گویند: شنیدن کِی بُوَد مانند ِ دیدن؟ و "من خود به چَشم ِ خویشتن" دیدم  مِـهـر ِ شما چه ها که نمی‌کند با صاحب‌دلان...؛ وقتی که حرف‌هایتان، تقوای بی‌نظیرتان و زندگی ِ ارزشمند و با برکت‌ِ‌تان می‌شود چراغ ِ راه، و بر حذر می‌دارد از تاریکی‌ها و جهالت‌های شایع ِ دوران، می‌شود سرمنزل ِ مقصود...؛

نوشتن از شما و برای شما، کار ِ من نیست که: أنا عَبدُ الضّعیفُ الذّلیلُ الحقیرُ المِسکینُ المُستَکین؛ غرض فقط، عرض ِ ارادت بود به محضر ِ نورانی‌تان، حضرت ِ مــولا، حضرت ِ امـیر ‌المؤمنین، آقـا علی‌بن ِ ابی‌طالب علیه السلام؛ و التماس می‌کنم، که نگاه‌تان را بدرقه‌ی راه ِ مان کنید.

.....

که مولایم امـیر المؤمنین است؛  پیشنهاد میکنم دیدنـش رو از دست ندید.

سالروز ِ خجسته میلاد ِ مــَرد ِ مـــَردان، مـولای متّقیان، امــیر ِ مؤمنان، حضرت ِ عــلی علیه‌السلام، بر هـمگان مـبارک، تـهنیت و شـادباش.


دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 2 اردیبهشت 1395 | ساعت 07:00 ق.ظ | نظرها ()

                                         " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

         

شاید من هم مثل خیلی از بچه‌ها، اول، گفتن ِ "بابا" رو یاد گرفته باشم...؛

بابایی که از بچگی تا الآن حتی، یه دفعه میاد ما رو می‌بوسه؛

 بابایی که از وقتی یادم میاد، شبها روزنامه میخونه؛

 بابایی که اهل اس‌ام‌اس نیست، فقط زنگ میزنه؛

بابایی که همیشه برام عزیز بوده و هست و خواهد بود؛ "پـــدر" بوده و هست و خواهد بود.

بابایی که حالا موهاش داره سفید میشه و بهش میگن حاج‌آقا، به احترام سن، با اینکه هنوز حاج‌آقا نشده...؛

بابابی که امیدوارم از من راضی باشه و اگه جسارت کردم به محضرش، ببخشه...؛

بابایی که دوستش دارم و پیشاپیش میلاد ِ حضرت ِ مولا و روز ِ پدر رو تبریک میگم بهش.

و دعای همیشگیم:  خدایا، به همه‌‌ی پدر و مادرها، و همچنین مامان و بابای عزیزتر از جانم، سلامتی، تندرستی و عمر ِ طولانی و با عزت عطا بفرما.



* بابا، لیلا و من.


دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 2 اردیبهشت 1395 | ساعت 01:00 ق.ظ | نظرها ()

                                        " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

احتمالاً این پست رو یادتونه: فاطمه...

حالا در حالی که حدود یک سال و نیم از اون زمان میگذره، جشن عروسی فاطمه ست؛ دو-سه ماه ِ پیش بود که وقتی با فاطمه تلفنی حرف میزدم، گفت تالار رزرو کردیم برای 16 اردیبهشت، که مبعث پیامبر صلی‌الله علیه و آله هم هست؛ همین که جمله‌ش تموم شد، صدای من با تعجب سؤال کرد: چندم؟!!!!  و وقتی مطمئن شد درست شنیده، ناراحت شد که خب دقیقاً همون روز، آزمون ارشد داره، هم خودش و هم لیلا!

غافل از اینکه فاطمه دست به کار شد و چند وقت بعد خبر داد که تاریخ مجلس رو عوض کردند و از اونجایی که قبل و بعدش محدودیت داشته، افتاده 31 فروردین...؛ و واقعاً دستشون درد نکنه بابت ِ این محبت؛ ان شاءالله همه، و همین طور فاطمه و همسرش، خوشبخت باشند و با مِهر، به پای هم پیر بشن.

الغرض، ان‌شاءالله، به امید خدا، قراره که تا چند ساعت دیگه حرکت کنیم به سمت تهران؛ و بنده به خاطر کارهایی که داشتم، هنوز موفق نشدم بخوابم! و این در حالی ست که وقت ِ اذان شد و سحر...؛



* البته که عنوان پست، فقط محض مزاح نوشته شده...؛ و نکته ی جالب اینجاست که نامزدیشون سه شنبه، 30 مهر بود؛ و عروسیشون سه شنبه، 31 فروردین...؛

** دو تا پست ِ بعدی رو مینویسم و تاریخشون رو برای روزهایی که مدّ نظر هست، تنظیم میکنم که ان‌شاءالله به طور خودکار ثبت بشه؛ میهن بلاگ چندین ساله که این قابلیت رو داره و من تا حالا ازش استفاده نکردم.

*** و نظرات ِ این پست رو به رسم ِ پست‌هایی که قرار ِ سفر داریم، باز میذارم؛ حلال بفرمایید.


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | یکشنبه 29 فروردین 1395 | ساعت 04:44 ق.ظ | نظرها ()

                                            " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

یک. سه‌شنبه صبح رفتم مشهد و محل ِ کار؛ خدا رو شکر  تا حدودی رفع ِ بیگانگی شده با کار، اما تمرین لازمه برای داشتن ِ سرعت ِ عمل، ان‌شاءالله؛ از اونجا رفتم خونه‌ی لیلا؛ دیدن، خوندن، حس کردن ِ بعضی چیزها، عمیقاً خوشحالم میکنه...؛  چهارشنبه هم بعد از سر کار و قبل از ظهر، راهی ِ نیشابور شدم؛ آقای محمدی که لطفشون بی‌نهایته، بچه‌ها هم خیلی خوبند،  محل ِ کار و امکاناتش هم که عالی...خدا رو شکر.


دو. نتیجه‌ی دو بار بینایی سنجی ِ دو-سه هفته‌ی اخیر و تغییر ِ اندک ِ نمره‌ی چشمم در حد ِ بیست‌و‌پنج صدم، شد سفارش ِ یه فریم ِ جدید؛ یه فریم ِ گریف‌پیچ، که کمتر دیده میشه روی صورت؛ دی‌ماه ِ 86 بود که عینکی شدم و از اون موقع تا همین الآن، عینکم رو عوض نکرده بودم؛ و البته که هنوز عادت نکردم به عینک ِ جدیدم...؛


سه. دیروز بیست و پنجم ِ فروردین بود، سالروز ِ بزرگداشت ِ عطار ِ نیشابوری، شاعر و عارف ِ نامی ِ ایران‌زمین؛ قسمت شد به رسم ِ بیست و پنج ِ فروردین‌های هر سال ِ این چند سال، قدم بذاریم توی "باغ ِ آرامگاه ِ عطار و نیز کمال‌الملک"، نفس بکِشیم، ببینیم و بشنویم؛ مثل ِ هر سال، علیرضا بدیع، اجرا رو به عهده داشت و شعر‌خوانی ِ شاعران ِ بومی و غیر ِ بومی و موسیقی ِ سنتی...؛ و همچنین قطرات باران، که طراوت بخشید؛ ممنون جناب ِ فرید‌الدّین، که لا‌اقل به یمن ِ بودن ِ شما و خیام‌جان، صدایی از نیشابور به گوش میرسه گاهی...؛ این چند تا عکس هم یادگار ِ دیروزه: 1 ، 2 ، 3 .

...

چهار. و امّا رجب، ماهی که وقتی میاد، یعنی شعبان داره میرسه، نیمه‌ی شعبان داره میرسه، یعنی شهر‌الرّمضان داره میرسه ان‌شاءالله...؛

و لیلة الرّغائب، اولین شب ِ جمعه‌ی ماه ِ رجب؛ و به لفظ ِ عُرف: شب ِ آرزوها...؛ ولی من همون "لیلة الرِغائب" صداش میزنم، انگار که معناش این‌طوری کامل‌تره...؛ یکی از روزها و شب‌های مهم ِ سال برای من، امروز و امشبه؛ نمازش رو بین ِ نماز ِ مغرب و عشا از دست ندید؛ و دعا کنیم برای هم، که خوب میدونیم "دعـا اثـر دارد"...؛ 

آداب و اعمال ِ لیلة الرّغائب.

التماس دعا. 


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 26 فروردین 1395 | ساعت 05:02 ب.ظ | نظرها ()

                                         " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

قطعاً فقط لطف خداست که همیشه، آدم‌های خوب سر ِ راهم قرار میگیرن؛ یعنی درستش اینه که: خدا همیشه آدم‌های خوب رو  سر راهم میذاره.

دوستانی که بنده رو میشناسن، تا حدودی از زندگی من خبر دارن؛ از اینکه حقوق خوندم، از اینکه اصلاً چی شد که حقوق خوندم...؛ علایقم، روحیاتم، و اینکه تو این چند سال، تجربه‌‌ی سه تا کار ِ موقت رو دارم؛ از اینکه بیشتر ِ وقتم رو توی خونه گذروندم و از این کار پشیمون نیستم؛ اهل ِ ریسک کردن نیستم، محتاطم؛ یه جورایی وابسته‌ام، وابسته به خانواده‌، وابسته به چهار‌چوب‌هایی که برای خودم تعریف کردم، وابسته به همین اتاق ِ نه چندان بزرگی که سال‌هـــا جلوی این سیستم نشستم و خوندم و نوشتم...؛ حتی به این ساعت ِ روی دیوار، به تابلوی خوشنویسی ِ یادگار ِ دبیرستانم که خودم متنش رو انتخاب کردم:  " زندگی صحنه‌ی یکتای هنرمندی ِ ماست، هر کسی نغمه‌ی خود خوانَد و از صحنه رَوَد، صحنه پیوسته به‌جاست، خرّم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد "، به عکس ِ عروسی مامان و بابا و همه‌ی وسیله‌های دور و برم حتی...؛ به علی وابسته ام، از وقتی که به دنیا اومده، همیشه کنارش بودم، همیشه کنارم بوده و یکی از بهترین کسانی که حرفامو شنیده...؛ من حتی به پشت ِ بوم ِ خونه‌مون وابسته‌ام، مخصوصاً بهار و تابستون و عصرها و غروب‌هاش...؛

نمیدونم، شاید این درجه از حساسیت هم خوب نباشه؛ اصل ِ اصلش، ایده‌آل‌های زندگی از نظر ِ من با اکثر ِ اطرافیانم فرق میکنه؛ من طرفدار ِ آرامشم و با هیجان میونه‌ای ندارم؛ سنّت رو خیلی بیشتر از مدرنیته می‌پسندم؛ خط ِ قرمزهام به شدت برام مهمّه؛ تنوّع‌طلب نیستم و ...؛ اعتراف میکنم که مثل سنگ‌های کف ِ رودخونه ساکن شدم؛ شاید گاهی وقت‌ها سنگ‌های بزرگتری که میخواستن از مسیر رد بشن بهِم تنه زده باشن، شاید جریان ِ آب بهِم فشار آورده باشه، درسته که خیلی وقت‌ها با سنگ ِ صبورم درد و دل کردم و آه و فغان سَر دادم، اما اعتراف‌تـر! میکنم که خیلی هم ناراضی نبودم از این سکون! لابُد از بس که عادت کردم بهش...؛

وقتی که حدود ِ دو ماه ِ قبل نوشتم: کسی هست که یه کار مناسب برای من سراغ داشته باشه؟ حتی غیر از اینجا...، فکر نمیکردم واقعاً این اتفاق بیفته؛ حالا برمیگردم به خط ِ اولم و تکرار میکنم: خدا همیشه آدم‌های خوب رو  سر راهم قرار میده؛ چه در دنیای واقعی و چه در دنیای مَجازی، (که به نظرم مَجازی فقط یه صفته، وگرنه همه واقعی هستیم) و من از طریق همین دنیا و همین "رواق"، با چه شخصیت‌های والایی که آشنا نشدم...؛ و  حدود دو هفته‌ی قبل، یکی از همین شخصیت‌ها، یه کار ِ خوب بهم پیشنهاد دادند؛ کاری که به گفته‌ی خودشون حداقل یه سابقه‌ی کار ِ اداری و  بیمه برای من به همراه خواهد داشت؛ و لازم به ذکره که این کار در مشهد هست و مساوی میشه با یه جورایی مهاجرت ِ من به مشهد؛ و این یعنی اون سنگ ِ ساکن قراره تکون بخوره، اینکه چقدر و چطوری، نمیدونم؛ شاید کم و سنگین، شاید هم با شتاب قِل بخوره با جریان ِ آب، اللهُ أعلَم...؛

دو-سه روز ِ گذشته مشهد بودم و با محیط و کلّیت ِ کار آشنا شدم، و بیشتر از همه با لطف و بزرگواری ِ آقای محمدی؛ به دلایلی هنوز مونده تا شروع ِ رسمی ِ کار؛ و تو این چند روزه فکرم مُدام مشغوله که من از پس ِ این کار برمیام؟ (که البته با مقداری تمرین، احتمالاً دور نخواهد بود) و اینکه با توجه به پاراگراف ِ دوم، این قابلیت رو دارم؟ مامان و بابا و لیلا و علی و مهناز و خاله منصوره و  مامانجونی حتی، معتقدن که میتونم و تشویقم کردند به رفتن؛ امروز (دیروز!) در حالی که عجله داشتم قضیه رو برای الهه تعریف کنم، رفتم و گفتم؛ الهه هم گفت: "با اینکه دوست ندارم بری، اما من اگه جای تو بودم دیگه فکر نمیکردم، میرفتم...؛"  میدونم که این کار که مستلزم ِ تغییر سبک ِ زندگیمه، میتونه خیلی چیزها رو تغییر بده، حتی شاید بتونه مقدمه‌ای باشه برای مسائل دیگه و مسیرهای جدید، میدونم که با توجه به بودن ِ لیلا و داشتن ِ خونه، سهم ِ بزرگی از غربت از روی دوشم برداشته میشه، میدونم که واقعاً شاید این موقعیت برای من لازم‌الاجرا باشه، ولی خب، باز هم با توجه به پاراگراف دوم، حق بدین که فکر بکنم و فکر بکنم و فکر بکنم...؛ هرچند بر اساس آنچه از شواهد و قراین و نظرات اطرافیان برمیاد، و البته اگه قابل باشم، بنا بر رفتن خواهد بود، ان‌شاءالله.

دیشب (شنبه غروب) در حالی که تازه رسیده بودم خونه، علی تبلت به دست اومد کنارم نشست تا فینال ِ مسابقه‌ی لباهنگ ِ برنامه ‌ی خندوانه رو که ما ندیده بودیم و از اینترنت گرفته بود، بهم نشون بده؛ با شنیدن ِاولین آهنگ ِ انتخابی ِ امیر‌علی نبویان چشمام اشکی شد، احساس کردم داره از زبون ِ من میخونه؛ قبل از این که بگم کدوم ترانه منظورمه، لازمه بگم که مکان ِ مورد ِ نظری که ان‌شاءالله قراره اونجا باشم، فاصله‌ی زیادی با بارگاه ِ ملکوتی ِ حضرت ِ ثامن، آقا امام رضا علیه السلام نداره و قاعدتاً بیشترین امتیازش، خاک ِ پای امام رضا بودنه...؛

و لازم میدونم دوباره و چند‌باره، از آقای محمدی تشکر کنم که بزرگواری رو در حق ِ این حقیر تموم کردند و با شرایطم کنار اومدند؛ ان‌شاءالله سلامت باشند و سایه‌شون بر سر ِ خانواده‌ی محترمشون مستدام باشه.

مامانجونی میگن: به خدا توکل کن و از امام رضا کمک بخواه...؛

تو دل ِ یه مزرعه، یه کلاغ ِ رو‌سیاه                      هوایی شده بره پابوس ِ امام رضا

اما هِی فکر میکنه اونجا جای کفتراست              آخه من کجا برم، یه کلاغ که روسیاست!

من که توی سیاهیا از همه روسیاه‌ترم               میون ِ اون کبوترات با چه رویی بپَرَم؟!

تو همین فکرا بودش، کلاغ ِ عاشقمون                یه دلش میگفت برو، یه دلش میگفت بمون

که یهو صدایی گفت: تو نـترس و راهی شو          به سیاهی فکر نکن، تو یه زائری، بـرو...

و  شنیدنش...؛


* شما هم برام دعا کنید لطفاً، و اگه قابل دونستید، خطی بنویسید.

** سالروز ِ شهادت ِ امام هادی، علی النّقی علیه السلام، تسلیت.


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 23 فروردین 1395 | ساعت 03:38 ق.ظ | نظرها ()

                                              " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

سیزده‌ بدر و دَبَرو رودخونه /   تنبک و بردار تا بریم به خونه /  من با تو قهرم، تو با من آشتی /  دیشب چه مرگی! داشتی؟ / دور ِ حیاط میگشتی؟ /  دیشب آبغوره خوردم/  بعدش هَله هوله خوردم  /  خدا خواست که نمُردم / خدا خواست که نمُردم!!!

این شعر ِ به غایت زیبا و با معنی! یادگار دوران ِ راهنماییمه که کرج بودیم؛ بچه‌ها میخوندن و منم حفظ کردم که احتمالاً از قافله عقب نمونم!

و اما دیروز که سیزده بدر بود...؛ از صبح زود باران باریدن گرفت و همه حساب ِ کار دستشون اومد که امروز دیگه نمیتونن برن طبیعت و فرش بندازن و آتیش درست کنن و جوجه سیخ بکشن بخورن با؟ با نوشابه... (به قول جناب مهران مدیری) ؛ مثل پارسال و بقیه ی وقتهای ما...؛  از اونجایی که طبقه‌ی پایین ِخونه‌ی خاله منصوره‌اینا به دلیل رونق بازار ِ مسکن! چندین ماهه که خالی از سکنه هست، و حیاط هم داره، قرار شد که همگی بریم اونجا؛ و اینگونه بود که سیزده ِ ما در مکانی با امکاناتی نظیر کف سرامیک، آشپزخانه اُپن، و اینترنت وای‌فای، به در شد...؛ و خب سبزه‌ای نبود تا به رسم سالهای پیش زلف‌هاش رو گره بزنیم ، و نیز سبزه‌ی هفت‌سین‌ِ مون که اتفاقاً همچنان زیبا و سرسبزه، در منزل به سر میبَره.

.

از سالهای دور، سر ِ کوچه‌ی مامانجونی اینا یه خونه‌ی ویلایی بود که سر ِ همون خونه هم یه آرایشگاه زنونه بود به اسم و تابلوی گُلباران؛ و طوری بود که حتی اسم کوچه رو که میخواستیم بگیم، نمیگفتیم کوچه‌ی نجفی یا اسدآبادی 25، میگفتیم کوچه‌ی گلباران؛ چند سالی هست که صاحب خونه و آرایشگاه اونجا رو فروختن و رفتند؛ تابلوی آرایشگاه که کم‌کم به دست ِ احتمالاً اوباش! شکسته شد و بعد هم برداشته شد؛ اما کاغذی که ساعات کار ِ آموزشگاه رو پشت در زده بودن، تا همین چند وقت پیش بود هنوز؛ قبل از عید، یه روز که داشتم میرفتم کتابخونه، دیدم در و پنجره‌هاشو برداشتن! رفتم توش یه نگاهی انداختم به دور و برش، به جایی که آرایشگاه بود و من رفته بودم سال 84، به حیاط ِ قشنگ و بزرگ و با صفاش، به درختهاش...؛ بعدتر دیدم کلا انگار لودر انداختن و اون خونه رو با همه‌ی خاطراتش با خاک یکسان کردند...؛ امروز که دوباره داشتم از اونجا رد میشدم، شکوفه‌های درختهاش توجهم رو جلب کرد...؛ شکوفه‌هایی که میخوان بگن این درختها زنده اند، دارن نفَس میکِشند، دارن دوباره برگ درمیارن، میخوان میوه بدن...؛ حیف نیست؟ واقعاً حیف نیست این همه حیاط و باغچه رو خراب کردن و به‌جاش آپارتمان‌های عمودی ِ چند واحدی ساختن؟! حیف نیست عطر ِ خاک ِ نم‌خورده‌ی حیاط و شبنم ِ روی گُل‌های آب‌پاشی شده‌ی باغچه‌ها رو با راه‌پله و آسانسور عوض کنیم؟! حیف نیست؟

...


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 14 فروردین 1395 | ساعت 05:29 ب.ظ | نظرها ()

                                            " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

تو یه وبلاگی دیدم که از هفته دوم عید و  همین‌طور یه سری سؤالات در عید دیدنی ها نوشته بودن، دیدم  منم حرف دارم و بد نیست که یه پست با این مضمون بنویسم...؛

کلا همیشه اینطوری بودم که روزهای قبل از اتفاقات و مناسبت‌های خوب رو بیشتر از خودشون دوست داشتم؛ مثلا همین عید نوروز، از اواسط اسفند رو بسیار دوست دارم که حال و هوای عید داره و بوی عید میده و همه در تکاپو هستند تا خود ِ سال تحویل و روز اول  ِ عید؛ از اینجا به بعد، بیشتر به این فکر میکنم که داره تموم میشه ؛

باز هفته‌ی اول حال و هوای متفاوتی داره، ولی هفته‌ی دوم دیگه فرق میکنه، مخصوصا وقتی که جای خاصی نری و بیشتر تو خونه باشی و لیلا هم برگشته باشه مشهد که بره سرکار...؛ نمیدونم چرا حتی حوصله‌ی دیدن ِ سریال‌ها رو هم ندارم! فقط خندوانه و دور ِهمی ِ شبکه‌ی نسیم...؛ و احیاناً بعضی فیلم سینمایی‌های شبکه‌ی آی فیلم.

و اما یه سری سؤالات هست که در دید و بازدیدهای اقوامی که سالی یکی-دوبار (از جمله ایام نوروز) همدیگه رو ملاقات میکنند، مخصوصاً از یه قشر ِ خاص! پرسیده میشه، و فکر میکنم خیلی‌ها تجربه‌ش کرده باشند؛ مثل: ازدواج نکردی؟ چرا ازدواج نمیکنی؟ سختگیری نکن و دیر میشه و...  کجا مشغولی؟ مینا جان شما چیکار میکنی؟  مخصوصاً دو فقره‌ی اخیر رو که تقریبا همه از بنده میپرسند!  در صورتی که از زندگیت چیزی نمیدونند و تو هم آدمی نیستی که در این موارد با کسی حرف بزنی، اینه که مجبوری لبخند بزنی و یه جمله‌ی تکراری در جوابشون بگی...؛ و این سؤالات ادامه‌دار هم هستنا، تا ازدواج نکردی میپرسن: کی ازدواج میکنی؟ وقتی ازدواج میکنی میپرسن: کی میرین خونه‌ی خودتون؟ وقتی میری خونه‌ی خودت، میپرسن: کی بچه‌دار میشین؟ و قس علی هذا...؛ و فکر میکنم سؤالات از من، خیلی به مراحل ِ بعد کشیده نشه و فقط در همون پلکان ِ اولیه باقی بمونه!   یادتونه بچه که بودیم تا ما رو میدیدن، میپرسیدن: معدلت چند شده؟ اینا همون آدما هستند، فقط سؤالاتشون ارتقاء پیدا کرده؛ و البته قبول دارم که اکثراً این سؤال ها رو از روی محبت و دلسوزی میپرسند.


سررسید امسال که از قضا عیدی ِ دایی هادی اینا هم هست، دیروز به دستم رسید و من هنوز ننوشتم توش؛ ان‌شاءالله امشب افتتاحش میکنم؛ شاید به خاطر رنگ و سایز ِ متفاوتشه، ولی حس ِ خوبی بهش دارم، حس ِ نگاشتن ِ روزانه‌های خوب و متفاوت، به امید خدا؛

و در هر حال، خدا رو شکر.



* و من همچنان مشکل دارم برای عکس گذاشتن!


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 7 فروردین 1395 | ساعت 10:01 ب.ظ | نظرها ()

                                              " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

" یا مقلّبَ القلوبِ و الأبصار،

      یا مدبّرَ الّیل ِ و النّهار،

            یا محوّلَ الحَولِ و الأحوال،

                 حَوّل حالنا الی أحسَن ِ الحال "

این شب ِ خاص، این لحظه‌ی خاص، این حس و حال ِ خاص، یک بار دیگه هم تکرار شد؛ که باید شُکر کنم بی نهایت، به درگاه ِ حضرتِ حق، که اجازه داد باز هم تکرارش رو ببینیم و حس کنیم...؛

شب و لحظه و حس و حال ِ سال‌تحویل رو میگم؛ که به شخصه، صبح، اون هم فقط حدود دوساعت خوابیدم و دوباره قبل از سال‌تحویل بیدار شدم؛ و خدا رو شکر، در کنار ِ هم، نشستیم کنار ِ هفت سین و  چشم دوختیم به ساعت و به تلویزیون، که ثانیه‌ثانیه رو نشونمون بده تا وقتی که توپ ِ سال ِ نو بتِرکه و اعلام کنه: آغاز سال ِ  یکـ هـزار و سیصد و نـود و پـنج ِ هجری خورشیدی...؛

نـود و پنج، شصت و پنج... شصت و پنج، نـود و پنج...؛ عدد رُندی میتونه باشه برای من...؛

خدا رو شکر سال ِ 94 سال ِ خوبی بود، یعنی همین قدر که سلامت بودیم و در کنار ِ خانواده، یعنی کلّی، یعنی خیلی...؛ همه‌مون بنده‌ایم دیگه، بنده‌هایی که مورد امتحان و آزمایش خداوندی قرار میگیرن در طول زندگی؛ که البته شدت و ضعف داره این امتحان‌ها؛  که خداوند فرموده "لایُکَلِّفُ اللهُ نفساً الّا وُسعها"، و من هم که خودش میدونه وسعم محدوده، چرا که "أنا عبدُ الضّعیفُ الذّلیلُ الحقیرُ المسکینُ المستکین..."، فکر کنم یه جورایی آزمایش شدم اواسط سال، و خدا کنه که تجدید نشده باشم...؛ (البته غیر از آزمایش هایی که یحتمل و روتین ِ زندگی روزمره ست.)

ان‌شاء‌الله که قدم ِ سال ِ95 هم، برای همه‌مون خیر باشه،

در پناه ِ حضرتِ حق باشیم،

مشمول ِ دعای صاحب ِ عصرمون،

زیر سایه‌ی عزیز و عظیم ِ پدر و مادرها و بزرگترهامون،

سرشار از سلامتی و تندرستی،

لبریز از آرامش و موفقیت و کامیابی،

و برای رسیدن به اهدافمون، از صراط ِ مستقیم ِ خداوندی جدا نشیم هرگز،

و دعا کنیم  بتونیم منتظر های خوبی باشیم که یار بشیم، یـار ِ غار، برای اویی که منتظر چند یـار ِ راستین و با وفاست تا ظهور محقق بشه ان‌شا‌ء‌الله...

سـال نـو مــبارکـــــــــ .

 


* سایت پیکوفایل چند روزه که با ما سر ِ یاری نداره و نمیدونم چرا عکس‌ها رو ویرایش نمیکنه!(فقط آپلود میکنه) بنابراین، عکس ِ هفت‌سین ِ مون رو که میخواستم اول این پست بذارم، کوچیک نشد؛ اینه که میذارش اینجا، که هم بمونه، هم اگه خواستید ببینید.


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | سه شنبه 3 فروردین 1395 | ساعت 06:53 ب.ظ | نظرها ()

                         " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "


                

نمیدونم تو این یه سال، چرا نشد بنویسم؟! خدا رو شکر حداقل یه جا نوشتمشون که یادم نَره...؛ پارسال مثل همین امشب، من رسیدم خونه؛ از یه سفر ِ خوب و معنوی و پُر خاطره، که یادش بخیر؛ و حالا یکــــ سال! گذشته...؛

 تو این چند وقتِ اخیر، چندجا دیدم که از شهید هادی نوشته بودند، از کتابشون، و حتی خوندم که(نقل به مضمون) گفته بودن ایشون کسانی رو که ازش کمک بخوان، دست ِ خالی برنمیگردونه...؛ شاید برای خیلی‌ها این حرف سنگین بیاد، یا خیلی راحت ازش بگذرند؛ اما برای من نه؛ چون به عینه دیدم خواست ِ خدا و عنایت ِ این شهید ِ عزیز رو...

اون روز نوبت ِ طلائیه بود؛ تا تونستم روی اون خاک قدم زدم، فکر کردم، نگاه کردم...؛ دَم دَمای رفتن بود که با چند تا از بچه ها که رفتن سمت ِ چادر ِ محصولات فرهنگی، رفتم داخل و داشتم کتابها رو نگاه میکردم، تا اینکه...

تا اینکه چشمم خورد به کتاب "سلام بر ابراهیم"، زندگی‌نامه و خاطرات پهلوان ِ بی‌مزار شهید ابراهیم هادی...؛ من یه شهید ابراهیم یه جایی خونده بودم که فکر میکنم خاطراتشون از زبان همسرشون بیان شده بود، فکر کردم این همون کتابه؛ خلاصه انگار که این کتاب به من گفت بخرمش...؛ از اونجایی که عجله داشتیم و باید میرفتیم سمت ِ اتوبوس و هی این نکته رو متذکر میشدن، گوشی ِ موبایلم رو که به تازگی هدیه گرفته بودم و به خاطر نداشتن ِ جیب، توی دستم بود، موقع ِ حساب کردن ِ پول، گذاشتم روی میز ِ کتاب‌ها و بعد هم یادم رفت که بَرِش دارم!!!

از یه طرف عجله داشتیم، از طرف دیگه یکی از همراهانمون برادرشون همون جا مفقود الأثر بودند گویا، و با گریه‌ها و مقاومت ایشون برای سوار نشدن رو‌به‌رو شدیم و خلاصه بنده همچنان در عالَم ِ بی‌خبری به سر میبُردم!  رفتیم توی اتوبوس و راه افتاد و چند دقیقه‌ای هم گذشته بود که اومدم گوشیمو از توی کیفم بردارم و...؛ هر چی میگردم گوشی نمی‌بینم! یه دفعه انگار یه چیزی جرقه زد تو ذهنم که من دیگه از روی میز بر نداشتمِش! و در حالی که قلبم ریخته بود، گفتم گوشیم نیست! نمیدونم چرا، اما همون موقع توی دلم به شهید هادی گفتم: من کتاب ِ شما رو اومدم بخرم که گوشیمو جا گذاشتم، خودتون یه کاری کنیدگُم نشه و به دستم برسه...؛

یکی از بچه‌ها زنگ زد به گوشیم که یه آقا جواب داد و گفت دست ِ منه، بیاین دَم ِ در ِ حسینیه بگیرین؛ ما هم که امکان ِ برگشت نداشتیم! روحانی ِ پادگان که حضورشون اون روز بی حکمت نبود، گفتند یکی از راویان ِ پادگان هنوز طلائیه هستند، به ایشون میگم برن گوشیتون رو تحویل بگیرن؛ نمیخوام خیلی طولانی کنم حرفمو، چند بار زنگ زدن و نشونی دادیم و فهمیدم که تحویل گرفتند؛ و البته بعد‌از‌ظهر ِ فردای اون روز، گوشیم به دستم رسید...؛ علاوه بر خود ِ گوشی، اطلاعاتم توش بود و همین‌طور تنها راه ِ ارتباطیم با خانواده، و همه‌ش مشوّش بودم که نکنه مامانم اینا زنگ بزنن و نگران بشن...؛

 تو جای به اون شلوغی که هزاران نفر رفت و آمد داشتند و یه گوشی ِ موبایل به راحتی میتونه ناپدید بشه، گوشی من صحیح و سالم به دستم رسید، هرچند به واسطه‌ی آقای روحانی و آقای راوی و اون کسی که دیده بود و وقتی زنگ زدیم جواب داده بود...؛  و این برای من معنایی نداشت جُز عنایت ِ همه‌ی شهدایی که افتخار خادمی کردنشون رو داشتم و به ویژه شهید هادی؛ شهیدی که به نقل از همین کتاب: "خودش از خدا خواسته بود گمنام بماند! و با گذشت سال‌ها، هنوز هم پیکرش پیدا نشده و مطلبی هم از او نَقل نگردیده!"



دسته بندی: حرف دل ، از بهترین ها ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 29 اسفند 1394 | ساعت 04:33 ق.ظ | نظرها ()

                             " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

تا بوده چنین بوده رسم روزگار

    ماه ِ دوازدهم که رَوَد، می‌رسد بهار

             اما رسوم منتظران فرق می‌کند

                    مـــاه ِ دوازدهم که رسد، می‌رسد بهـــار


تو یه وبلاگی* از قول آیت‌الله بهجت رحمة‌ الله علیه خوندم که فرمودند:

"با اینکه ارتباط و وصل با حضرت حجت سلامُ‌الله علیه، و فـرج ِ شخصی (برخلاف فرج عمومی)، امر اختیاری ِ ماست، با این حال، چرا به این اهمیت نمی‌دهیم که چگونه با آن حضرت ارتباط برقرار کنیم؟ و چرا از این مطلب غافل هستیم؟!"

اگه عمیق بشم به این چند تا جمله، به نتیجه‌ی خوبی میرسم؛ اگه به نتیجه‌ی خوبی برسم، تنم میلرزه از این همه غفلت و گناهم؛ اون وقت به فکر میفتم که اگه شده یه ذره، خودمو بکِشم بالا، از این همه هوای نفس، که هوای نفس کشیدنم رو سنگین کرده...؛

این جمعه‌ی آخر ِسال یک‌هزار‌ و‌ سیصد‌ و‌ نود‌ و‌ چهار هم گذشت آقاجان؛ و ما همچنان بر مدار همان عادات و احوال ِ خودمون می‌چرخیم، اون‌هایی که خودمون تعیین‌شون میکنیم، نـه شما!  امسال هم بر همون دایره‌ی به قول زنده‌یاد قیصر امین پور: زمان هماره همان و زمین همیشه همین، گشتیم و بقیه رو نمیدونم، اما من به شخصه، به جایی نرسیدم؛ منظورم از جا، نزدیک ‌تر شدن به شماست...؛

"ببخشید و شرمنده‌ام"، هم به غایت تکراریه و هم گفتنش دردی رو دوا نمیکنه؛ دوا باید توی وجودم باشه، توی اراده‌م، توی صبرم...

علی‌ ایُّحال در یک قدمی بهار هستیم، و با وجود همه‌ی پژمردگی‌ها و زردی‌های روحم، دلم میخواد از شما طلب کنم لطافت ِ بهار رو، چرا که شما خودتون بهــار هستید، یا ربیعَ الأنام...؛ همین وجود ِ پُر محبتتون، همین حضور بی مثال‌تون، که اگه بخوایم، از هر حاضری حاضرتره، اون نگاه ِ مهربون و نافذتون که از هر چه دیدنی‌ست تماشایی‌تره، مایه‌ی خیر و برکت ِ زندگی ماست.

مَـهــدی جانم، لطفا ببخشید و ببخشایید آقاجان...

                                                              " الّـلـهـمّ عجّـل لولیـک الفــــــــرج  "

 


ماجراهای من و خودم

** لطفا برای آدم شدنم دعا کنید.


دسته بندی: حرف دل ، تمنای وصال ،

توسط مینا خوجانی | جمعه 28 اسفند 1394 | ساعت 06:49 ب.ظ | نظرها ()

                                    "بسم الله الرحمن الرحیم"

36؟ 
سی و شش؟
سی و شش چیست آیا؟  
سی و شش، شماره ای ایده آل برای کفشی ست که مناسب پای بنده باشد! و از آنجایی که اکثر کفش ها سایز 36 ندارند و از 37 آغاز میشوند، کفش های انتخابی اینجانب که از قضا، در این فقره سخت پسند نیز میباشم، مزین است به یکی دو کفی یاری دهنده، بلکه بالاخره یک جورهایی آن کفش های نام برده لق نزنند به پاهایم... 
کفش خریدن های من هم جالبه؛ خیلی از کفش هام رو از تهران خریدم، چند بار از مشهد، و حتی شواهد حاکی از آن است که در یه نصف روز که چند سال پیش برای ثبت نام دانشگاه دختر خاله م باهاشون رفته بودم قوچان، از اونجا کفش خریدم! 
برای عید قصد کفش خریدن نداشتم، اما راه رفتن با کفش هام راحت نبود، اینه که در یک حرکت انتحاری یه کفش رو دیدم و پسندیدم و خریدم، البته ناگفته نماند با همراهی یک عدد و نیم کفی..؛ 

و روسری، که همیشه یکی از دوست داشتنی ترین خریدهامه؛ به اکثر روسری فروشی ها سر زدم و در نهایت، پارچه کرپ مقنعه ای گرفتم واسه روسری! بهتر و حتی به صرفه تر. 


* و این پستی بود در جهت اطمینان سازی مخاطب، از توانایی نویسنده، مبنی بر نوشتن مطالبی خاله زنک گونه! احتمالا برای اولین بار... ؛ 
 

دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 27 اسفند 1394 | ساعت 05:52 ب.ظ | نظرها ()

1
2
3
4
5
6
7
...
پیامبر ِ رحمت صلّی الله، می فرمایند:
" هر کس در کتابی یا نوشته ای، بر من صلوات بفرستد(یعنی صلوات را بنویسد)، تا نامِ من در آن کتاب هست، ملائکه برای او از درگاهِ حق، طلبِ آمرزش می کنند."
.
" الّلهمّ صَلِّ علی محمّد وَ آلِ محمّد
وَ عَجّل فَرَجَهُم "

دسته بندی ها

روز نگار
حرف دل
رد پای خاطره
تمنای وصال
حق و حقوق
از زبان حافظ
مُحرّم گونه
از بهترین ها
یه دور ِ همی ِ مَجازی

آرشیو مطالب

اردیبهشت 1396
فروردین 1396
اسفند 1395
بهمن 1395
دی 1395
آذر 1395
آبان 1395
مهر 1395
شهریور 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
مرداد 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391

پیوندهای وب

گوشه نشین*
نشانی
برای خاطر آیه ها
بهار نارنج
آیه گرافی
سقاخانه
و ما ادراك...؟
تو فقط لیلی باش
فلسفه، حقوق و سه نقطه
من و چادرم، خاطره ها
پرنده ترین ماهی
قلم
شهر بی نامی
پاک نویس های یک مداد رنگی
روزگار وصل
هم از آفتاب
دانه سیب
پایگاه فرهنگی اجتماعی مصاف
رسن
در حیرت
اندر زِنامه
گلدان شمعدانی
اردیبهشت
تسنیم
یاران خراسانی
احسن الحال
و.. زندگی مشترک
گزارش یک زبان شناس
تسبیح
حوض خونه
این روزها...
دولتِ مَهدی عجّل الله تعالی فرجهُ الشریف
همنفس طلبه
ساعت به وقت دلتنگی
ترنم خیال
ابر و آفتاب
اَینَ بقیّة الله؟!؟!؟
سیده ...
سنجاقک
معصومانه
فوتبالیست کوچک
صندوق صبر(یادی از خورشید پشت ابر)
روشا نوری از بهشت
تو را نفس می کشم
وبلاگ شخصی احمد میری
نشر خوبی ها

آمار وب

تعداد کل مطالب:

بازدید امروز:

بازدید دیروز:

بازدید این ماه:

بازدید ماه قبل:

بازدید کلی وبلاگ:

بروز شده در


دانلود آهنگ جدید