تبلیغات
رواق

رواق

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

توسط مینا خوجانی | شنبه 24 مهر 1395 | ساعت 03:09 ق.ظ | نظرها ()

               "بسم الله الرحمن الرحیم"

قطعا برای یه وبلاگ نویس، (اون هم وبلاگ نویسی که اهل تلگرام و اینستاگرام و صفحات مجازی دیگه نیست) سخته، وقتی ببینه یه عالمه روز! گذشته و احیانا یه عالمه حرف داشته که نتونسته بنویسه؛ یعنی وقت نکرده...؛ 
این روزها فشار کارم زیاده؛ هم یه هفته مسافرت باعث شده عقب بمونم و هم حجم کارم این ماه کلی بیشتر شده و هم خیلی کمتر کمک شده بهم؛ نتیجه همه این ها تو چند روز گذشته، یه سری عوارض جسمانیه که عمدتا از کم خوابی و کار با کامپیوتر نشات میگیره...؛  
حتی همین الان، فقط کافیه سرم و بذارم....؛ به شدت خوابم میاد؛ و صبح زود هم باید برم مشهد ان شاءالله.
و همیشه خدا رو شکر. 
التماس دعا. 

دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 10 مهر 1395 | ساعت 01:08 ق.ظ | نظرها ()

          " بسم الله الرحمن الرحیم"
ساعت حدود هفت صبحه، رو به روی دریا نشستم و دارم صدا و رنگ و زیباییش رو ذخیره میکنم برای روزهای بی دریایی... 
دارم به بازی شگفت انگیز و لا ینقطع  موج ها با ساحل نگاه میکنم؛ که هر رفت و برگشتشون انگار که نه، حتما تسبیح خداست؛ و این صدف های ریز سفید و بعضا قهوه ای و حتی مشکی، که هی پیدا میشن و هی پنهان؛ و امواج روشن و براق خورشید، که حاشیه مینداره دور ابرهای پنبه ای... 
و به نظرم، یکی از بی نظیرترین و چشم نوازترین مناظر طبیعت به حساب میاد؛ البته اگر بگذارند...؛ اگه این همه پلاستیک و چوب بلال نریزند تو ساحل؛ اگه با ماشین و موتور رژه نرن؛ اگه سر و صدای قایق های مختلف و جت اسکی و ماشین های ساحلی اجازه بده...؛ 
غروب شنبه بود که رسیدیم؛ اسکانمون متل بامداد بابلسر بود و البته هنوز هست؛ یکشنبه عصر رفتیم گشت دریایی با کشتی، که تجربه خوبی بود؛ دوشنبه هم رفتیم جنگل کشپل، نزدیک نور؛ و دیروز هم سه شنبه بازار بابلسر و بازار مرکزی؛ امروز روز آخره،  و بناست که با دریا باشیم و کنار دریایی که امروز طوفانیه و طوفانی بودنش هم زیباست حتی؛ وقتی که امواج، قدرتمندتر و سفیدتر و با موسیقی بیشتر خودنمایی میکنند؛  و ان شاءالله بعد از ظهر باید راه بیفتیم؛ 

یه روز تو سالهای نه چندان نزدیک، به مادر خدا بیامرزم (مامان بابام )، گفتم چرا بین دو تا سجده نمازت، کامل نمیشینی؟ یعنی هنوز کامل ننشسته، دوباره میرفت سجده...؛ یادمه اون موقع بهم گفت کمرم درد میکنه...؛ نمیدونم اون روز چقدر فهمیدم، اما تو این دو روز اولی که اومدیم اینجا و کمرم به شدت گرفته بود و درد میکرد و حتی نمیتونستم درست خم و راست بشم، کاملا درک کردم معنی حرف و عملش رو...  خدایشان رحمت کند...؛  البته به لطف خدا، خیلی بهتر شدم؛ فقط کاش بیشتر قدر نمازهای ایستاده و رکوع و سجودهای بی دردمون رو بدونیم، وقتی هر بار تکرار میکنیم: "بحول الله و قوته اقوم و اقعد"...  


* ان شاءالله عکس بعدا اضافه خواهد شد. 

دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | چهارشنبه 17 شهریور 1395 | ساعت 07:00 ق.ظ | نظرها ()

           "بسم الله الرحمن الرحیم" 
با اینکه احتمالا جز برای دو سه نفر که میدونم لطفشون شامل حالم میشه و به "رواق" سر میزنند، ننوشتن و نبودن مطلب جدید مهم نیست، با اینکه خیلی هایی که میشناختمشون دیگه نیستند ظاهرا، و خیلی های دیگه که هستند، همه وقتشون رو در تلگرام و اینستاگرام میگذرونند و دیگه حوصله وبلاگ خوندن ندارند، با اینکه خودم حتی، کمتر فرصت نوشتن دارم و تعداد پست هام خیلی کمتر شده متاسفانه، 
اما هیچ کدوم این ها دلیل نمیشه که نخوام بنویسم؛ و هیچ کدوم این ها دلیل نمیشه که یادم بره و یا بی اهمیت بشه برام هشتم شهریور...؛ هشتم شهریور که "پنج سالگی رواق" بود و هم زمان: "پنج سالگی چادری شدنم"... تولدت مبارک رواق جان، و تولد بودنت مبارک، چادرم، سایه سرم...؛ که من خیلی چیزها رو از شما دو تا دارم...؛ 
و چقدر زود داره میگذره همه چیز !!!!! 
من هنوز هم وفادارم به حرفهایی که توی اولین پست "رواق" نوشتم و اینجا برای من هنوز همون مامن و همون جای دنجیه که بیام توش دلنوشته هام و ثبت کنم...؛ اما خب، آدمیزاد است دیگر،؛ توی زندگی به تناسب موقعیت هاش، شرایط فرق میکنه و مثلا اینطوری میشه که وقتی از سرکار برمیگردی، انقدر خسته ای و آنقدر شبها طبق معمول کم میخوابی که باید یه مقدار بخوابی؛ بعد مثلا میبینی باید بری نون بخری یا مثلا سیب زمینی پیاز، یا مثلا باید غذا درست کنی، یا وقتی دو روز آخر هفته میای خونه، حتی نمیرسی کامپیوتر و روشن کنی!  یا مثلا یه وقتهایی انقدر حالت گرفته و ابریه که ترجیح میدی تو وقتی که داری، یه ذره گریه کنی تا اول دلت سبک بشه...؛  یا مثلا انقدر فکرت مشغوله که تازه تو روز "دحو الارض" میفهمی امروز دحو الارضه! در صورتی که قبلا ها شرایطت فرق داشت؛ 
الغرض، ان شاءالله تا وقتی که توان نوشتن داشته باشم، می نویسم توی "رواق"، حتی اگه مخاطبش فقط خودم باشم؛ 
تو این مدت میخواستم از پنج تا گلدونمون بنویسم که لیلا اوایل بهار خرید و گذاشت تو حیاط و من هر سر شب، بهشون آب میدادم و وقتی که گل میدن مثل این یکی دو هفته، احساس لذت میکنم و با خودم میگم پس ببین باغدارها و کشاورزها چه لذتی میبرن وقتی محصولشون به بار میشینه؛ و بی ربط و با ربط، یاد این جمله از کتاب شازده کوچولو افتادم که: "تو مسئول چیزی هستی که اون و اهلی کردی، تو مسئول گلت هستی...؛" ان شاءالله در اولین فرصت عکس گلدون ها رو میذارم. 
چهارشنبه ای که گذشت، روز خاصی بود؛ روزی که من با آقای محمدی و خانواده شون و چند تا از همکاران رفتیم بیرون "اخلمد"؛ جایی بیرون از مشهد، نزدیک چناران؛ یه منطقه ییلاقی که از قضا، شش، هفت تا آبشار داره و طبیعت زیبایی که لذت بخشه دیدنش...؛ همه چیز خوب بود مخصوصا مهمان نوازی آقای محمدی و خانواده شون؛ مدتها بود آنقدر راه نرفته بودم، اونم راهی که یه مقدار صعب العبور باشه و خیلی ارزشمند بود برام، وقتی که میدیدم خانم آقای محمدی حواسشون به
 من بود و دستم و میگرفتن جاهای سخت تر...؛ 
همه چیز خوب بود خدا رو شکر، اما گاهی یه سری نگاه ها و یه سری حرف ها، یا یه سری بی توجهی دیدن ها،  اذیت میکنه آدمو؛ مثلا رفتار یکی از همکاران، که نمیدونم بنده چه هیزم تری بهش فروختم که با همه میگه و میخنده، اما به من که میرسه، گاهی با حالت تمسخر و کنایه رفتار میکنه!!!!! جالبه که ما هیچ برخورد مستقیمی هم با هم نداریم! ضمن اینکه ایشون پنج سال از من کوچیکتره...؛ یه مدت خواستم و تصمیم گرفتم بیشتر مخاطب قرارش بدم، یا مثل بقیه، به حرفهاش بخندم و...؛ اما واقعا رفتارش و نمیفهمم!  مثلا روزی که گذشت، به همکارام اس ام اس دادم که ان شاءالله دارم میرم مسافرت و خداحافظی و طلب حلالیت؛ همه جواب دادن قاعدتا، به جز این خانم! که واقعا نمیدونم چی باید بگم...؛ درسته که اهمیتی نداره اصلا، اما وقتی یادم میاد ناراحت میشم؛ و جالب تر اینجاست که صورت وضعیت این ماهم رو ایشون قراره چک بکنه، اونم در شرایطی که من نیستم...؛ توکل به خدا، که خدا هست؛
ان شاءالله تا دو، سه ساعت دیگه قراره حرکت کنیم؛ اما اینبار با تور میریم و احتمالا سفر متفاوتی رو تجربه خواهیم کرد به امید خدا؛ مقصد شمال هست که از سال 92 (که پستش رو هم نوشتم)، دیگه قسمت نشده و دلم بسی تنگ شده برای دریا... 
التماس دعا، حلال بفرمایید. 


* خدا را هزاران بار شکر و ممنون؛ مترصد فرصتی هستم که بنویسم از نانوشته ها، ان شاءالله.  
** راستی، سالروز ازدواج یگانه زوج معصوم عالم، مبارک باد و فرخنده. 

دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 13 شهریور 1395 | ساعت 02:07 ق.ظ | نظرها ()

             "بسم الله الرحمن الرحیم"
حس عجیب، خوب و غیر قابل توصیفیه وقتی یکی از مخاطب های چندین ساله وبلاگت، مخاطبی که خدا رو شکر همیشه آهسته و پیوسته بوده و هست، مخاطبی که یادته همون چند سال قبل، کامنت گذاشته بود که تو حرم امام رضا به نیت این حقیر دعای فرج خونده، مخاطبی که فقط یه فامیلی ازش میدونستم و یه وبلاگ که بعدا پاک شد به دست بلاگفا، 
یه روز که در اوج استیصال، یه جمله تو پانویس پستت مینویسی، اعتماد کنه و ارزش بده به این جمله؛ که نتیجه ش بشه همراه با مامان، نشستن روبه روی همون مخاطب، توی یکی از اتاق های محل کارش، که حالا میفهمی رئیس و مدیرشه...؛ که نتیجه ش بشه اعتماد کردن به من نابلد؛ که نتیجه ش بشه شاغل شدن تو محیطی که بی نهایت احساس آرامش کنم؛ که نتیجه ش بشه یه عالمه احترام، در حدی که زبونت قاصر بمونه از جواب دادنش...؛ 
حدود چهار ماه از اون زمان میگذره و من روز به روز بیشتر خو گرفتم به کاری که منتظر نیستم تا ساعت اتمامش برسه؛ به بچه هایی که یه تیم مثبت و هماهنگ مذهبی رو تشکیل دادند؛ به سالنی که اول از همه رنگ زردش به چشم میاد، و به رئیسی که هر روز اول صبح، در بزنه و بیاد به ماها سلام و صبح بخیر بگه...؛ گوشم عادت کرده به شنیدن صدای زنگ تلفنش که هی زنگ بخوره و هی بشنوم: سلام، خدا قوت؛ بفرمایید، در خدمتتون هستم...؛ که تو تمام مدتی که شناختمشون، جز احترام و بزرگواری چیزی ندیدم. 
حالا حق دارم... 
حق دارم با شنیدن احتمال جا به جا شدن و رفتنشون به یه جای دیگه و یه اداره دیگه، شوکه بشم، و تعجب کنم که کجاست پس اون خصلت های انسانی برای تشکر از کسی که من به خوبی می شناسمشون و خیلی ها می شناسنشون و میدونند که چه کارهای مفیدی انجام داده و چقدر خالصانه خدمت میکنه...؛ 
حق دارم بغض کنم و وقتی خداحافظی کردم که بیام خونه، پاهام انگار توان راه رفتن نداشته باشه؛ حق دارم قبل از اینکه خودمو به عقب نشینی و منتظر موندن برای ماشین برسونم، برم وسط میدون، روبه روی حرم امام مون وایستم و اجازه بدم اشکام بریزه و از امام رضا کمک بخوام، که اول هرچی خیر و مصلحتشون هست بشه و بعد، سایه مدیریت و حمایتشون بمونه رو سرمون؛ حداقل چند ماه نتیجه این همه زحمت و نظم و سر و سامون دادنشون رو ببینن...؛ 
شاید برای خانم فلانی و آقای فلانی تفاوتی نداشته باشه رئیسشون کی باشه، اما برای من که خیلی یه دفعه ای، از کنج اتاقم رسیدم به اون اتاق زرد رنگ، فرق میکنه، خیلی فرق میکنه؛ اون قدر که میدونم تحمل دیدن شخص دیگه ای پشت اون میز، برام خیلی سخت خواهد بود...؛ 
البته میدونم و ایمان دارم دست خدا، بالا تر از همه دست هاست، و تا او نخواد، حتی یک برگ هم از درخت نخواهد افتاد؛ و یقین دارم خداوندی که خودش فرموده "علیم و سمیع و بصیر و خبیره"بهترین ها رو مقدر میکنه برای همه و برای آقای محمدی ان شاءالله. 
هرچند من بی آبرو بی اعتبارم، اما نگاه مهربونش رو احساس میکردم وقتی عزیزان و مقربین درگاهش رو قسم میدادم به واسطه شدن... مثلا همین حضرت ولی نعمتمون، که: و قدمناک بین یدی حاجاتنا یا علی بن موسی الرضا علیه السلام... 
خدایا، به جناب آقای محمدی که برادرانه، بزرگوارانه و بی دریغ، حامی بودند و هستند، و همینطور خانواده محترمشون، سلامتی، تندرستی، عمر طولانی و با
 عزت و توفیقات روزافزون عطا فرما. 

دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | سه شنبه 2 شهریور 1395 | ساعت 11:19 ب.ظ | نظرها ()

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

توسط مینا خوجانی | سه شنبه 26 مرداد 1395 | ساعت 01:37 ق.ظ | نظرها ()

                    " بسم ِ اللهِ الرّحمنِ الرّحیم "

شنیدین میگن: خواب، خواب میاره، یا پول، پول میاره؟ درست و غلط بودنش رو نمیدونم، اما انگار حرف هم حرف میاره؛ و وقتی یه مدت حرف نزنی، حرفات تَه میکِشن؛ نه اینکه حرفی نداشته باشی برای گفتن، حرف هات اکثراً میشه از جنس ِ نگفتن...؛ مخصوصاً اگه استعداد ِ سکوت کردن هم داشته باشی.

هفته ی آخر ِ ماه رمضون میخواستم از رنگ ِ غیبتی بنویسم که پاشیده شده بود به سر و روی "رواق"، و من خیلی خوب حسّش میکردم...

میخواستم از فکر کنم شب ِ عید ِ فطر بنویسم؛ که رفتم پشت ِ بوم نماز خوندم، به یاد ِ پارسال... به یاد ِ زیر ِ آسمون، رو به حرم ِ امام رضا ایستادن و تماشای هواپیماهایی که داشتن میرفتن مشهد و حرف هام با خدا و امام رضا...

میخواستم از یکی از برنامه های "مـاه عسل" بنویسم که نبودیم و شانسی ضبطش کردیم و وقتی دیدم، هم زمان، با همه ی حرف هاشون باریدم؛ و از معدود مواقعی بود که دوست داشتم بلند بزنم زیر ِ گریه...؛ چون تک تک ِ جمله هاش رو میفهمیدم...

میخواستم از نماز ِ عید ِ فطر بنویسم که خدا رو شکر قسمت شد برم مسجد جامع با مامان؛ و اون حس ِ خوب و قشنگ ِ صبح ِ عید ِ فطر، اون لحظات ِ غیر ِ قابل ِ توصیف ِ " الّلهمَّ اهلَ الکِبریاءِ و العَظَمهَ..."...

یا از اون روزی که با مترو داشتم میرفتم سرکار، و به سمت ِ خیابون وایستاده بودم و صحنه ای رو دیدم که خیلی ها حواسشون نبود و ندیدند؛ ندیدند که اون سمت ِ خیابون، زیر ِ پل ِ پارک ِ ملت، خلوت بود، یه ماشین ِ آتش نشانی وایستاده بود، نوار ِ زرد کشیده بودن و جلوتر یه نفر افتاده بود کف ِ خیابون و یه مأمور ِ آتش نشانی بالاسرش بود...؛ که بعداً از همون صحنه عکس گذاشتند توی گروه های خبری و معلوم شد اون شخص که گویا مردی حدود ِ 60 ساله بوده، به خاطر مسائل ِ اقتصادی، اول ِ صبح، خودش رو از بالای پل انداخته بود پایین و در دَم...؛ و هنوز، هر روز که از اونجا رد میشم، یادم میاد این صحنه رو...

 

بعد میخواستم از دلــــ تنگی هام بنویسم، که همیشه همراهم هست؛ دلـــ تنگی برای خیلی چیزها...؛ که اینو نمی نویسم، میذارم ان شاءالله برای یه پست ِ مستقل...

میخواستم از حسّ پیری بنویسم، حسّ از دست رفتن ِ جوانی، که گاه و بیگاه میشینه تو وجودم؛ وقتی میبینم تعداد ِ موهای سفیدم داره بیشتر میشه، وقتی میبینم زانو درد به سراغم میاد، وقتی احساس میکنم دیگه نمیتونم زیاد و تند راه برم، وقتی میبینم روزهای عمرم دارن مثل برق و باد میگذرن و سنّ م، این عدد ِ قراردادی، که فرصت ِ بودن تو این دنیا برای آدم شدنه، خیلی سریع داره بالا میره؛ و قسمت ِ تلخش اینجاست که فکر میکنم هیچ کاری نکردم...

اما هرچی نگاه میکنم، هر چی فکر میکنم، میبینم فقط و فقط و فقط، باید خدا رو شکر کنم؛ چون در همه حال، نعمت هاش خیلی بیشتر از حدّ تصور ِ ماست، خیلی بیشتر...

خدایا، جسارت هام رو ببخش؛ خدا جانم، هزاران بار شکرت...

 


* خدا رو شکر، چند سالی هست که تو این برنامه شرکت میکنم؛ شکی نیست که تلاوت، و تفکر و تأمل درباره آیات ِ آسمانی، تأثیر ِ به سزایی در زندگی های روزمره و دنیایی مون داره؛ پیشنهاد میکنم به اندازه یک ربع تا 20 دقیقه در روز، واسه ش وقت بذاریم: در محضر نور .


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | یکشنبه 17 مرداد 1395 | ساعت 01:57 ق.ظ | نظرها ()

             "بسم الله الرحمن الرحیم"
شبیه دونده ای هستم که سعی کرده یه ذره جلو بیفته، نه از دیگران؛ که از خودش، از تا به امروز خودش... 
اما یه دفعه وسط راه، میخوره زمین؛ هم زخمی میشه، هم میدونه که باید این مسیر و برگرده و از اول شروع کنه؛ تازه اگه قبولش کنن...؛ 

لا الهَ الّا أنت، سُبحانَکَ اِنّی کُنتُ مِنَ الظّالِمین... 

بعداً نوشت: حواسم هست که چند وقته حرف نزدم؛ حواسم هست که باید حرف بزنم؛ و از همه مهم تر: حواسم هست که جواب ِ سلام واجبه...؛ اما این روزها، به بهانه های واهی و غیر واهی، نوشتن عقب میفته؛ صورت وضعیت ِ این ماه رو که تحویل بدم، ان شاءالله عقده گشایی خواهم کرد؛ فعلاً که به قول ِ زنده یاد قیصر ِ عزیز: "حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست..."
و همچنان حواسم هست به نوای "رواق" : پرنده رو  درختم آشیون کن * حالا وقت ِ فراموشی ِ من نیست...؛

دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | یکشنبه 3 مرداد 1395 | ساعت 01:24 ق.ظ | نظرها ()

                                        " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

اون زمانی که کوچیک بودم و دایی مهدی سرباز بود و وقتی مرخصی میومد خونه‌مون و برامون/برام نون برنجی ِ کرمانشاه سوغاتی می‌آوُرد ، و من عاشق ِ طعم ِ دلنشینش بودم، حتماً فکر نمی‌کردم یه روز خودم این شیرینی رو درست کنم و تازه تو "رواق" هم بذارم...؛

خیلی وقته، از قبل از عید ِ نوروز حتی، تصمیم داشتم این شیرینی رو درست کنم و خب... نشد تا اون هفته که اومدم نیشابور، موادش رو خریدم و این هفته قسمت شد که درستش کنم بالاخره...؛ یه مقدار نگه داشتم و بقیه‌شو تو ظرف چیدم که صبح که میرم مشهد و سر ِکار، ببَرم برای بچه‌های اداره؛

نمیدونم چرا یه مقدار خشک‌تر شده نسبت به نون برنجی‌های آماده!  اما طعمش شبیه ِ به همون طعم ِ بچگی‌ها...

                     

با این پست، یاد ِ پست ِ آذرماه ِ 92 افتادم؛ پست ِ کیک فنجونی و دونات؛ یادش بخیر...؛



یه سری حرف داشتم، از اون پست‌های "حرفِ دل"ی، که میخواستم هفته‌ی قبل و حتی هفته‌ی قبل‌تر بنویسم که نشد...؛ پس من این حرف‌ها رو بدهکارم به "رواق" و عزیزانی که لطف دارند و کلون ِ این در ِ سبز/آبی رنگ رو به صدا میارن؛ ان‌شاءالله به زودی می‌نویسم.


دسته بندی: از بهترین ها ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 26 تیر 1395 | ساعت 02:10 ق.ظ | نظرها ()

                                 " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

ساعت، نزدیکِ هفتِ صبح ِ روز ِ پنج‌شنبه‌ست؛

در حالی که خوابم به اندازه‌ی چهار‌ و‌ نیم تا شش ِ صبح و بعد از سحر بوده، روی صندلی ِ کنار ِ پنجره‌ی سرویس نشستم و چشمامو  روی هم گذاشتم؛ پرده کشیده شده، ولی با همین پرده‌ی کشیده و چشم‌های بسته، متوجه ِ بازی ِ نوری میشم که خورشید و درخت‌ها و ساختمون‌ها راه انداختن با چشم‌هام؛ البته که خورشید برنده بود، برنده بود که بلافاصله بعد از ساختمون دوباره خودش رو به رُخ می‌کشید، برنده بود که از لای شاخ و برگِ درخت‌ها رد می‌شد...؛

و همین‌طوری به سه شب ِ قـدر ِ امسال فکر میکنم؛ به اینکه پارسال، توی همین شب‌ها، که بین ِ دعاهای همیشگیم، دعای دیگه‌ای هم تکرار میشد، فکر میکردم سالِ بعد یعنی امسال، قراره کجاها باشم؟!...

شب ِ نوزدهم نیشابور بودم و با مامان و لیلا و علی رفتیم مسجد جامع؛ شب ِ بیست و یکم برای اولین بار، شب ِ قدر ِ حرم ِ امام رضا علیه السلام رو تجربه کردم...؛ و شب ِ بیست و سوم با لیلا و دوستش رفتیم مسجد ِ نزدیک ِ خونه، مسجدی به نام ِ امام  ِ عصر،  مسجد ِ المَهدی؛ من کجا بودم و مثلاً این مسجد تو بالاهای خیابون ِ پیروزی کجا؟!... اما خواست ِ خدا بوده حتماً؛ خدایی که "یَفعَلُ ما یَشاء" ست، خدایی که کافیه بگه باش، تا باشه و بشه: (إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیئًا أَنْ یقُولَ لَهُ كُنْ فَیكُونُ ) "سوره یس، آیه 82"

خدایی که فقط و فقط و فقط، او باید بخواد تا یه سری چیزها بشه و یه سری چیزها نشه؛ و کار ِ ما دعا باید باشه خصوصاً تو این شبها، که حدیث داریم: "الدّعاءُ یَرُدُّ القضاء، وَلَو أُبر ِمَ اِبراماً" "دعا، قضا را برمی‌گرداند، هر چند محکم شده باشد."؛ اما باز هم باید خدا بخواد و اراده‌ش بر اون امر قرار بگیره؛ مثل ِ دعاها و التماس‌هایی که روونه کردیم و گریه‌هایی که... نشده، حکماً چون خدا نخواسته؛ البته که "نخواستن" ِ خدا با نخواستن‌های ما توفیر داره؛ ما وقتی میگیم نمیخوایم، یعنی دلمون نمیخواد، یعنی حوصله نداریم، یعنی فقط ما...، اما خدا وقتی نخواد، ایمان دارم یعنی "فعلاً نه"، یعنی "صبر کن، بعدتر..."، یعنی "صبر کن برای بهتر و بیشتر..."، و شاید هم گاهی به معنی " قسمتِ تو نیست، تقدیر ِ تو نیست" باشه...؛شاید مثل ِ پارسال؛ یا یه جورایی امسال، که با وجود ِ یه تغییر ِ بزرگ، اما هنوزم معلّقم، شاید بیشتر از قبل...؛ و حالا بیشتر میفهمم "این وطن شهری‌ست کان را نام نیست" یعنی چی...، بیشتر میفهمم توی خونه‌ی خودت حکم ِ مهمون و داشته باشی، یعنی چی...، نه مال ِ اینجا باشی نه مال ِ اونجا یعنی چی....، هرچند میدونم که وضع ِ من خیلی بهتره؛

علی‌ أیُّحال، صاحب‌اختیار ِ تمام ِ یأس‌هایی که گاه و بی‌گاه وجودم رو در بر می‌گیرند، و در عین حال، شادی‌ها و لذت‌های بزرگ و کوچکم، زندگیم، گذشته و حال و آینده‌‌م، تـو هستی خدا جان؛ که این من هیچ نیست، که تو اگه نخوای، حتی این انگشت ِ سبابه‌ی دست ِ راست، نمیتونه فشار بیاره به این موس...؛ امید و توکّلم همیشه به توست، عزیز ِ بی‌رقیب ِ من...؛

 شُکر، شُکر و شُکر ِ بی حد، برای همه چیز...؛ به امید ِ بهترین حال‌ها برای همه.

 

و به خوابی فکر میکنم که بعد از سحر ِ شب ِ بیست و سوم دیدم؛ خواب ِ شما رو دیدم...؛ اون موقع یادم بود، ولی بعداً چیز ِ زیادی تو ذهنم نموند! فقط میدونم و یادمه که بهتون پناه آورده بودم...؛  ... سه‌نقطه بغض، سه‌نقطه اشک ...


این آهنگ رو چند وقت پیش شنیدم و به دلم نشست؛  حُزن ِخاصی داره، اون قدر که ناخودآگاه گریه م گرفت؛ الآن دانلود و بعد آپلود کردم؛ اگه دوست داشتید گوش کنید.

بعدا نوشت: بعضی وقت ها شاید تحویل دادن صورت وضعیت و آزاد شدن فکر، مساوی بشه با شبی که دلت گرفته، تنها هستی،  و وقت داری که آهنگ فوق رو با فراغ بال، شاید بیست بار یا بیشتر!  گوش بکنی و کلی گریه کنی و دلی سبک کنی...؛ 


دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 12 تیر 1395 | ساعت 02:07 ق.ظ | نظرها ()

                     " بسم ِ اللهِ الرّحمنِ ِ الرّحیم "

 

دیشب تو مسجد جامع، موقع ِ خوندن ِ دعا، داشتم فکر میکردم از ماه رمضان های سال های بچگی که اصرار میکردم مامان برای سحری بیدارم بکنه، تا بعدتر که به سن تکلیف رسیدم و مکلف شدم برای روزه گرفتن، تا این سال های زودگذر ِ جوانی،

از اون سال ها که ماه رمضون توی زمستون بود و روزهای روزه داری برای من ِ تازه مکلف شده، کوتاه، تا این سال ها که روزه به روزهای بلند ِ بـهـار رسیده،

از همون سال های شهرکِ ولیعصر "عجّل الله" و زینبیه و مسجد صاحب الزّمان، تا دو سالی که کرج بودیم، تا این سال های نیشابور و مهـدیه و نرجسیه و مسجد جامع،

شب های قدر که میرسه، هر جا که باشیم، وقتی آخر ِ هر فراز از دعای جوشن کبیر میشه، الحَمدُللهِ ربّ العالَمین، من عادت دارم به شنیدن ِ صدای مامان، که بلندتر و رَساتر از حاضرین، با لحن و آهنگ ِ همون خانم های زینبیه ی شهرک ولیعصر تکرار میکنه: سُبحانَکَ یا لا اِله الّا أنت، الغَوث الغَوث، خَلّصنا مِنَ النّار ِ یا رَب...

و هیچ کس نمیتونه انکار کنه که این صدا، جزو دلنشین ترین و گوش نواز ترین صداهاست...؛ که الهی صاحبش 120 سال سلامت و پاینده باشه.


خدایا،

به حق ِ این شب های عزیز که برتر هست از هـزار ماه،

به حق ِ صدای دلنشین ِ همه ی مادر و پدرها،

به آبروی اون عزیزی که از سحر ِ دیشب، فرق ِ سرش...، که من خیلی کمم برای نوشتن از "او

به بزرگی و مهربونی ِ بی حدّ خودت،

سلامتی عطا فرما و عمر ِ طولانی و با عزت، به همه ی پدر و مادرهامون، سایه ی سرهامون،

لباس ِ صحّت و عافیت بپوشان بر تن ِ رنجور ِ همه ی بیماران، که شفا فقط به دست ِ توست،

عزیزان ِ سفر کرده مون رو غرق ِ در رحمت و آمرزش ِت قرار بده،

در فرج ِ امام ِ عصر ِمون، حضرت ِ مَهـدی مون تعجیل بفرما،

و در این شبها که قراره تقدیر ِ یک سال ِ آینده مون رقم بخوره، که باز هم میگم به قول ِ قبلاًهای احسان علیخانی: شب ِ ترمیم ِ گذشته و ترسیم ِ آینده ست، که در ِ عفو و رحمتت بازه، التماس میکنم:

بهترین تقدیر و مصلحتت رو نصیب ِ همه مون بکن، و عاقبتمون رو ختم ِ به خیر بفرما، یا مَن لا یُبرِمُهُ اِلحاحُ المُلِحّین.


التماس ِ دعای شب ِ قدری.

و تسلیت، ایام شهادت حضرتِ مـولا


دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | یکشنبه 6 تیر 1395 | ساعت 01:28 ق.ظ | نظرها ()

                              " بسم ِ اللهِ الرَّحمنِ الرّحیم "


"شَلَم شوربا" شنیدید تاحالا؟ کنایه از درهم و برهم بودن و همه چیز داشتن...؛ این پست هم یه جورایی شلم شوربا ست؛ پستی که مختصّ یه موضوع نیست؛

روزی که گذشت، سی و یک ِ خرداد بود و سی و پنجمین سالروزِ شهادت دکتر  ِ شهید، مصطفی چمران؛ دوست دارم این مَرد رو... و یادِ این پستِ سال ِ 93 افتادم که بازخورد ِ خوبی هم داشت خدا رو شکر؛

این روزهای ماه ِ مبارک خوبه، چون خودش خوبه، نَفَسِت تو این ماه گرم تر هست و به حـق نزدیک تر...؛ اما اعتراف میکنم به واسطه ی تغییر ِ برنامه ی زندگیم، از یه سری مستحبات محروم شدم! و اینکه "مـاه عسل" رو اون طوری که دوست داشتم، کامل ندیدم! دیدم، اما معمولاً کامل نه، و خب، برای من مهمه دیگه...؛ ضمن ِ اینکه خیلی دوست داشتم میتونستم یه قهرمان ِ گمنام پیدا کنم و باهاش مصاحبه کنم، اما جست و جوی ذهنم یه جایی نرسید!

روز ِ هشتم ِ ماه ِ مبارک، لیلا و من، میزبان ِ یه خانواده ی محترم بودیم برای سفره ی افطار...؛ آقای محمدی و خانواده محترمشون، که صمیمانه دعوتم رو قبول کردند و بی تکلّف سر ِ سفره مون نشستند؛ این که مهمون هایی بیان و سر ِ سفره ی ما روزه شون رو افطار کنند و بعد هم نمازشون رو توی خونه مون و روی سجاده مون بخونند، معتقدم موجب ِ برکت در زندگی مون و زندگی هامون خواهد بود ان شاءالله؛ یه چیزی که فردا شبش یادم افتاد! و ناراحت شدم این بود که یادم رفت برای فائزه که سر سفره خواب بود، بعدا غذا بیارم! از همین جا معذرت میخوام؛  عکس ِ سفره ی افطار رو اضافه میکنم در اولین فرصت، به امید خدا.

صبح که سر کار بودم، اتفاق ِ جالبی افتاد؛ یه دختر خانوم اومد تو اتاق و بعد از سلام علیک، پرسید: خانم خوجانی کدومتونید؟ اول گفتم یعنی چی کار داره؟ ولی همین که اومد سمتم و آغوش باز کردیم برای هم، حتی قبل از اینکه بگه: "من مهدیه ام"، فهمیدم که مهدیه ست...؛ یه دوست ِ خوب ِ وبلاگی، دوستی که حتی میشه گفت کار ِ فعلیم رو از او دارم؛ صبح به خودش هم گفتم: خانوم ِ واسطه...؛ کسی که تا به حال، فقط عکس ِ همدیگه رو دیده بودیم؛ کسی که باعث آشنایی با آقای محمدی شد، و حالا آقای محمدی، باعث شدن که ما همدیگه رو ببینیم؛ قراره که دَه روزی مشهد باشند، ان شاءالله که دیدار ِ بعدی هم میسّر بشه به زودی.

این شبها موسیقی ِ تیتراژ سریال برادر به دلم میشینه، مخصوصاً این جاش که میگه: صِدام کن، صدای تو لالایی ِ بچگیمه، صِدام کن/ دیگه خسته م از عشقای نصفه نیمه، نگام کن/ به جون ِ چشات، دیگه جون ندارم که بگم.../ نمیشه، مگه میگذره آدم از اونی که زندگیشه؟! ...../ مگه ریشه از زردی ِ ساقه هاش خسته میشه؟! .....

بهـار هم تموم شد به همین راحتی...؛ باورتون میشه؟  ای داد، که این قافله ی عمر عجب می گذرد...؛ سلام تابستان... .

حدود  یک ساعت و نیم مونده تا اذان ِ صبح؛ زیر ِ غذا رو خاموش کردم و بعد از فرستادن ِ این مطلب، ان شاءالله کم کم باید برم به استقبال سحر و سحری؛ شما هم بفرمایید...؛


راستی، میلاد ِ کریم ِ اهل ِ بیت، حضرت ِ امام حسن ِ مجتبی علیه السلام مبارک.


بعداً نوشت: یکی از موادی که برای آش ِ شلم شوربای این پست در نظر گرفته بودم و یادم رفت بگم، این بود که بگم نتایج ارشد اومد و مجاز شدم؛ با تقریباً نخوندنم(که بماند) مجاز شدم، اما رتبه م قابل توجه نیست؛ و این هم عکس ِ سفره ی افطاری که گفته بودم.


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | سه شنبه 1 تیر 1395 | ساعت 02:05 ق.ظ | نظرها ()

                                       " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

خدا رو صد هزار بار شکر، که فرصت داد و اجازه، که باز هم، امسال هم، مهمانش باشیم؛  مهمانی ای که توفیر داره با تمام ِ مهمانی های این دنیا...

خدا رو صد هزار بار شکر، که حَوّل حالنای تحویل ِ سالمون رو پیوند زد به لحظات ِ  "ربّنا لا تُز ِغ قلوبنا بعدَ اذ هَدَیتَنا...، ربّنا آمنّا فاغفِر لَنا و ارحَمنا...، ربّنا آتنا مِن لَدُنکَ رحمة، وَ هیّ ء لَنا مِن امرِنا رَشَدا، رّبنا أفر ِغ عَلَینا صبرا، و ثبّت اقدامَنا، و انصُرنا علَی القَوم ِ الکافرین."

به لحظات ِ " الّلهمّ انّی أسئلُکَ  مِن بهائِکَ بأبهاهُ و کُلُّ بهائکَ  بَهیُّ..."، که بعد از یک روز جهاد، یک روز یادآوری ِ عبودیت، بعد از با رزق و نعمت‌هاش افطار کردن، بگیم: " الّلهمّ لَکَ صُمنا، و علی رزقِکَ أفطَرنا، فَتَقَبَّل مِنّا، انَّکَ أنتَ السَّمیعُ العَلیم."

خدا رو شکر که توفیق داد به خودمون متذکّر بشیم که آغوشش همیشه بازه برامون، فقط باید لبّیک بگیم...؛

خدا رو شکر برای همه‌ی لحظات ِ خوبی که برکات و آثار ِ این ماه ِ عظیم هست و ما رو دعوت کرده که بهره مند بشیم...؛

و خدا رو شکر برای حرف هایی از جنس نگاه های بی کلام...؛

ماه ِ رمضان ِتون، ماه ِ قشنگ ِ رمضان ِ مون مـبارک؛

التماس ِ دعای ماه ِ رمضانی.



* روز ِ پُر پُستی بود، به تلافی ِ روزهای ننوشتن...؛

** از مخاطب عزیزی که نمیشناسمشون و اصرار دارن پست رمز دارم رو بخونن! خواهش میکنم تلاش نکنن؛ چون اولا خصوصیه، و دوما با هر بار سعی در باز کردنش، تنظیمات میهن بلاگ یه مقدار به هم میریزه و اذیتم میکنه؛ پیشاپیش ممنون. 


دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 22 خرداد 1395 | ساعت 02:54 ق.ظ | نظرها ()

                                    " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

عادت دارم از آدم ها، کتاب ها، مکان ها،اشیاء، و خاطره هایی که تأثیر گذار و یا به قِسمی ماندگار بودند و شدند در زندگیم بنویسم...؛
یکی از این آدم ها، حبیب بود؛ جزء معدود خواننده هایی که با اینکه امکانش رو داشت، ولی هیچ وقت عبور نکرد از یه سری خط قرمزها؛ و به همین دلیل، همیشه در نظرم قابل احترام بود؛ از این ها که بگذریم، سال هاست که با آهنگ ِ "مادر" ِش خاطره دارم؛ بارها و بارها باهاش زمزمه کردم و ایضاً گریه؛ به یاد ِ مادرم (مامانِ بابا)...؛ و احساس کردم حداقل به خاطر همین آهنگ هم که شده، این چند خط رو بهش مدیونم...؛
کسی که این چند سال، همه ی آب و رنگ ِ دنیای غرب رو رها کرد و یه گوشه ای از ایران ِش، روزگار گذروند؛ تا امروز که خبر ِ رفتنش همه گیر شد...؛ یه جمله ای  شنیدم که خیلی جمله ی قشنگی بود: همیشه میگن مهمون، حبیب ِ خداست؛ اما امشب حبیب، مهمون ِ خداست...؛ 
و حالا او، بار ِ سفر بست و از شهر ِ ما رفت؛ نمیدونم الآن پسرش براش میخونه: لالایی، پدرم، حالا نوبت ِ توست، تو بخواب امیدم؟...
خدایش بیامرزد و روحش شاد.

دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 22 خرداد 1395 | ساعت 02:08 ق.ظ | نظرها ()

1
2
3
4
5
6
7
...
پیامبر ِ رحمت صلّی الله، می فرمایند:
" هر کس در کتابی یا نوشته ای، بر من صلوات بفرستد(یعنی صلوات را بنویسد)، تا نامِ من در آن کتاب هست، ملائکه برای او از درگاهِ حق، طلبِ آمرزش می کنند."
.
" الّلهمّ صَلِّ علی محمّد وَ آلِ محمّد
وَ عَجّل فَرَجَهُم "

دسته بندی ها

روز نگار
حرف دل
رد پای خاطره
تمنای وصال
حق و حقوق
از زبان حافظ
مُحرّم گونه
از بهترین ها
یه دور ِ همی ِ مَجازی

آرشیو مطالب

مرداد 1396
تیر 1396
خرداد 1396
اردیبهشت 1396
فروردین 1396
اسفند 1395
بهمن 1395
دی 1395
آذر 1395
آبان 1395
مهر 1395
شهریور 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
مرداد 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391

پیوندهای وب

گوشه نشین*
نشانی
برای خاطر آیه ها
بهار نارنج
آیه گرافی
سقاخانه
و ما ادراك...؟
تو فقط لیلی باش
فلسفه، حقوق و سه نقطه
من و چادرم، خاطره ها
پرنده ترین ماهی
قلم
شهر بی نامی
پاک نویس های یک مداد رنگی
روزگار وصل
هم از آفتاب
دانه سیب
پایگاه فرهنگی اجتماعی مصاف
رسن
در حیرت
اندر زِنامه
گلدان شمعدانی
اردیبهشت
تسنیم
یاران خراسانی
احسن الحال
و.. زندگی مشترک
گزارش یک زبان شناس
تسبیح
حوض خونه
این روزها...
دولتِ مَهدی عجّل الله تعالی فرجهُ الشریف
همنفس طلبه
ساعت به وقت دلتنگی
ترنم خیال
ابر و آفتاب
اَینَ بقیّة الله؟!؟!؟
سیده ...
سنجاقک
معصومانه
فوتبالیست کوچک
صندوق صبر(یادی از خورشید پشت ابر)
روشا نوری از بهشت
تو را نفس می کشم
وبلاگ شخصی احمد میری
نشر خوبی ها

آمار وب

تعداد کل مطالب:

بازدید امروز:

بازدید دیروز:

بازدید این ماه:

بازدید ماه قبل:

بازدید کلی وبلاگ:

بروز شده در