رواق

             "بسم الله الرحمن الرحیم"
شبیه دونده ای هستم که سعی کرده یه ذره جلو بیفته، نه از دیگران؛ که از خودش، از تا به امروز خودش... 
اما یه دفعه وسط راه، میخوره زمین؛ هم زخمی میشه، هم میدونه که باید این مسیر و برگرده و از اول شروع کنه؛ تازه اگه قبولش کنن...؛ 

لا الهَ الّا أنت، سُبحانَکَ اِنّی کُنتُ مِنَ الظّالِمین... 

بعداً نوشت: حواسم هست که چند وقته حرف نزدم؛ حواسم هست که باید حرف بزنم؛ و از همه مهم تر: حواسم هست که جواب ِ سلام واجبه...؛ اما این روزها، به بهانه های واهی و غیر واهی، نوشتن عقب میفته؛ صورت وضعیت ِ این ماه رو که تحویل بدم، ان شاءالله عقده گشایی خواهم کرد؛ فعلاً که به قول ِ زنده یاد قیصر ِ عزیز: "حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست..."
و همچنان حواسم هست به نوای "رواق" : پرنده رو  درختم آشیون کن * حالا وقت ِ فراموشی ِ من نیست...؛

دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | یکشنبه 3 مرداد 1395 | ساعت 01:24 ق.ظ | نظرها ()

                                        " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

اون زمانی که کوچیک بودم و دایی مهدی سرباز بود و وقتی مرخصی میومد خونه‌مون و برامون/برام نون برنجی ِ کرمانشاه سوغاتی می‌آوُرد ، و من عاشق ِ طعم ِ دلنشینش بودم، حتماً فکر نمی‌کردم یه روز خودم این شیرینی رو درست کنم و تازه تو "رواق" هم بذارم...؛

خیلی وقته، از قبل از عید ِ نوروز حتی، تصمیم داشتم این شیرینی رو درست کنم و خب... نشد تا اون هفته که اومدم نیشابور، موادش رو خریدم و این هفته قسمت شد که درستش کنم بالاخره...؛ یه مقدار نگه داشتم و بقیه‌شو تو ظرف چیدم که صبح که میرم مشهد و سر ِکار، ببَرم برای بچه‌های اداره؛

نمیدونم چرا یه مقدار خشک‌تر شده نسبت به نون برنجی‌های آماده!  اما طعمش شبیه ِ به همون طعم ِ بچگی‌ها...

                     

با این پست، یاد ِ پست ِ آذرماه ِ 92 افتادم؛ پست ِ کیک فنجونی و دونات؛ یادش بخیر...؛



یه سری حرف داشتم، از اون پست‌های "حرفِ دل"ی، که میخواستم هفته‌ی قبل و حتی هفته‌ی قبل‌تر بنویسم که نشد...؛ پس من این حرف‌ها رو بدهکارم به "رواق" و عزیزانی که لطف دارند و کلون ِ این در ِ سبز/آبی رنگ رو به صدا میارن؛ ان‌شاءالله به زودی می‌نویسم.


دسته بندی: از بهترین ها ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 26 تیر 1395 | ساعت 02:10 ق.ظ | نظرها ()

                                 " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

ساعت، نزدیکِ هفتِ صبح ِ روز ِ پنج‌شنبه‌ست؛

در حالی که خوابم به اندازه‌ی چهار‌ و‌ نیم تا شش ِ صبح و بعد از سحر بوده، روی صندلی ِ کنار ِ پنجره‌ی سرویس نشستم و چشمامو  روی هم گذاشتم؛ پرده کشیده شده، ولی با همین پرده‌ی کشیده و چشم‌های بسته، متوجه ِ بازی ِ نوری میشم که خورشید و درخت‌ها و ساختمون‌ها راه انداختن با چشم‌هام؛ البته که خورشید برنده بود، برنده بود که بلافاصله بعد از ساختمون دوباره خودش رو به رُخ می‌کشید، برنده بود که از لای شاخ و برگِ درخت‌ها رد می‌شد...؛

و همین‌طوری به سه شب ِ قـدر ِ امسال فکر میکنم؛ به اینکه پارسال، توی همین شب‌ها، که بین ِ دعاهای همیشگیم، دعای دیگه‌ای هم تکرار میشد، فکر میکردم سالِ بعد یعنی امسال، قراره کجاها باشم؟!...

شب ِ نوزدهم نیشابور بودم و با مامان و لیلا و علی رفتیم مسجد جامع؛ شب ِ بیست و یکم برای اولین بار، شب ِ قدر ِ حرم ِ امام رضا علیه السلام رو تجربه کردم...؛ و شب ِ بیست و سوم با لیلا و دوستش رفتیم مسجد ِ نزدیک ِ خونه، مسجدی به نام ِ امام  ِ عصر،  مسجد ِ المَهدی؛ من کجا بودم و مثلاً این مسجد تو بالاهای خیابون ِ پیروزی کجا؟!... اما خواست ِ خدا بوده حتماً؛ خدایی که "یَفعَلُ ما یَشاء" ست، خدایی که کافیه بگه باش، تا باشه و بشه: (إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیئًا أَنْ یقُولَ لَهُ كُنْ فَیكُونُ ) "سوره یس، آیه 82"

خدایی که فقط و فقط و فقط، او باید بخواد تا یه سری چیزها بشه و یه سری چیزها نشه؛ و کار ِ ما دعا باید باشه خصوصاً تو این شبها، که حدیث داریم: "الدّعاءُ یَرُدُّ القضاء، وَلَو أُبر ِمَ اِبراماً" "دعا، قضا را برمی‌گرداند، هر چند محکم شده باشد."؛ اما باز هم باید خدا بخواد و اراده‌ش بر اون امر قرار بگیره؛ مثل ِ دعاها و التماس‌هایی که روونه کردیم و گریه‌هایی که... نشده، حکماً چون خدا نخواسته؛ البته که "نخواستن" ِ خدا با نخواستن‌های ما توفیر داره؛ ما وقتی میگیم نمیخوایم، یعنی دلمون نمیخواد، یعنی حوصله نداریم، یعنی فقط ما...، اما خدا وقتی نخواد، ایمان دارم یعنی "فعلاً نه"، یعنی "صبر کن، بعدتر..."، یعنی "صبر کن برای بهتر و بیشتر..."، و شاید هم گاهی به معنی " قسمتِ تو نیست، تقدیر ِ تو نیست" باشه...؛شاید مثل ِ پارسال؛ یا یه جورایی امسال، که با وجود ِ یه تغییر ِ بزرگ، اما هنوزم معلّقم، شاید بیشتر از قبل...؛ و حالا بیشتر میفهمم "این وطن شهری‌ست کان را نام نیست" یعنی چی...، بیشتر میفهمم توی خونه‌ی خودت حکم ِ مهمون و داشته باشی، یعنی چی...، نه مال ِ اینجا باشی نه مال ِ اونجا یعنی چی....، هرچند میدونم که وضع ِ من خیلی بهتره؛

علی‌ أیُّحال، صاحب‌اختیار ِ تمام ِ یأس‌هایی که گاه و بی‌گاه وجودم رو در بر می‌گیرند، و در عین حال، شادی‌ها و لذت‌های بزرگ و کوچکم، زندگیم، گذشته و حال و آینده‌‌م، تـو هستی خدا جان؛ که این من هیچ نیست، که تو اگه نخوای، حتی این انگشت ِ سبابه‌ی دست ِ راست، نمیتونه فشار بیاره به این موس...؛ امید و توکّلم همیشه به توست، عزیز ِ بی‌رقیب ِ من...؛

 شُکر، شُکر و شُکر ِ بی حد، برای همه چیز...؛ به امید ِ بهترین حال‌ها برای همه.

 

و به خوابی فکر میکنم که بعد از سحر ِ شب ِ بیست و سوم دیدم؛ خواب ِ شما رو دیدم...؛ اون موقع یادم بود، ولی بعداً چیز ِ زیادی تو ذهنم نموند! فقط میدونم و یادمه که بهتون پناه آورده بودم...؛  ... سه‌نقطه بغض، سه‌نقطه اشک ...


این آهنگ رو چند وقت پیش شنیدم و به دلم نشست؛  حُزن ِخاصی داره، اون قدر که ناخودآگاه گریه م گرفت؛ الآن دانلود و بعد آپلود کردم؛ اگه دوست داشتید گوش کنید.

بعدا نوشت: بعضی وقت ها شاید تحویل دادن صورت وضعیت و آزاد شدن فکر، مساوی بشه با شبی که دلت گرفته، تنها هستی،  و وقت داری که آهنگ فوق رو با فراغ بال، شاید بیست بار یا بیشتر!  گوش بکنی و کلی گریه کنی و دلی سبک کنی...؛ 


دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 12 تیر 1395 | ساعت 02:07 ق.ظ | نظرها ()

                     " بسم ِ اللهِ الرّحمنِ ِ الرّحیم "

 

دیشب تو مسجد جامع، موقع ِ خوندن ِ دعا، داشتم فکر میکردم از ماه رمضان های سال های بچگی که اصرار میکردم مامان برای سحری بیدارم بکنه، تا بعدتر که به سن تکلیف رسیدم و مکلف شدم برای روزه گرفتن، تا این سال های زودگذر ِ جوانی،

از اون سال ها که ماه رمضون توی زمستون بود و روزهای روزه داری برای من ِ تازه مکلف شده، کوتاه، تا این سال ها که روزه به روزهای بلند ِ بـهـار رسیده،

از همون سال های شهرکِ ولیعصر "عجّل الله" و زینبیه و مسجد صاحب الزّمان، تا دو سالی که کرج بودیم، تا این سال های نیشابور و مهـدیه و نرجسیه و مسجد جامع،

شب های قدر که میرسه، هر جا که باشیم، وقتی آخر ِ هر فراز از دعای جوشن کبیر میشه، الحَمدُللهِ ربّ العالَمین، من عادت دارم به شنیدن ِ صدای مامان، که بلندتر و رَساتر از حاضرین، با لحن و آهنگ ِ همون خانم های زینبیه ی شهرک ولیعصر تکرار میکنه: سُبحانَکَ یا لا اِله الّا أنت، الغَوث الغَوث، خَلّصنا مِنَ النّار ِ یا رَب...

و هیچ کس نمیتونه انکار کنه که این صدا، جزو دلنشین ترین و گوش نواز ترین صداهاست...؛ که الهی صاحبش 120 سال سلامت و پاینده باشه.


خدایا،

به حق ِ این شب های عزیز که برتر هست از هـزار ماه،

به حق ِ صدای دلنشین ِ همه ی مادر و پدرها،

به آبروی اون عزیزی که از سحر ِ دیشب، فرق ِ سرش...، که من خیلی کمم برای نوشتن از "او

به بزرگی و مهربونی ِ بی حدّ خودت،

سلامتی عطا فرما و عمر ِ طولانی و با عزت، به همه ی پدر و مادرهامون، سایه ی سرهامون،

لباس ِ صحّت و عافیت بپوشان بر تن ِ رنجور ِ همه ی بیماران، که شفا فقط به دست ِ توست،

عزیزان ِ سفر کرده مون رو غرق ِ در رحمت و آمرزش ِت قرار بده،

در فرج ِ امام ِ عصر ِمون، حضرت ِ مَهـدی مون تعجیل بفرما،

و در این شبها که قراره تقدیر ِ یک سال ِ آینده مون رقم بخوره، که باز هم میگم به قول ِ قبلاًهای احسان علیخانی: شب ِ ترمیم ِ گذشته و ترسیم ِ آینده ست، که در ِ عفو و رحمتت بازه، التماس میکنم:

بهترین تقدیر و مصلحتت رو نصیب ِ همه مون بکن، و عاقبتمون رو ختم ِ به خیر بفرما، یا مَن لا یُبرِمُهُ اِلحاحُ المُلِحّین.


التماس ِ دعای شب ِ قدری.

و تسلیت، ایام شهادت حضرتِ مـولا


دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | یکشنبه 6 تیر 1395 | ساعت 01:28 ق.ظ | نظرها ()

                              " بسم ِ اللهِ الرَّحمنِ الرّحیم "


"شَلَم شوربا" شنیدید تاحالا؟ کنایه از درهم و برهم بودن و همه چیز داشتن...؛ این پست هم یه جورایی شلم شوربا ست؛ پستی که مختصّ یه موضوع نیست؛

روزی که گذشت، سی و یک ِ خرداد بود و سی و پنجمین سالروزِ شهادت دکتر  ِ شهید، مصطفی چمران؛ دوست دارم این مَرد رو... و یادِ این پستِ سال ِ 93 افتادم که بازخورد ِ خوبی هم داشت خدا رو شکر؛

این روزهای ماه ِ مبارک خوبه، چون خودش خوبه، نَفَسِت تو این ماه گرم تر هست و به حـق نزدیک تر...؛ اما اعتراف میکنم به واسطه ی تغییر ِ برنامه ی زندگیم، از یه سری مستحبات محروم شدم! و اینکه "مـاه عسل" رو اون طوری که دوست داشتم، کامل ندیدم! دیدم، اما معمولاً کامل نه، و خب، برای من مهمه دیگه...؛ ضمن ِ اینکه خیلی دوست داشتم میتونستم یه قهرمان ِ گمنام پیدا کنم و باهاش مصاحبه کنم، اما جست و جوی ذهنم یه جایی نرسید!

روز ِ هشتم ِ ماه ِ مبارک، لیلا و من، میزبان ِ یه خانواده ی محترم بودیم برای سفره ی افطار...؛ آقای محمدی و خانواده محترمشون، که صمیمانه دعوتم رو قبول کردند و بی تکلّف سر ِ سفره مون نشستند؛ این که مهمون هایی بیان و سر ِ سفره ی ما روزه شون رو افطار کنند و بعد هم نمازشون رو توی خونه مون و روی سجاده مون بخونند، معتقدم موجب ِ برکت در زندگی مون و زندگی هامون خواهد بود ان شاءالله؛ یه چیزی که فردا شبش یادم افتاد! و ناراحت شدم این بود که یادم رفت برای فائزه که سر سفره خواب بود، بعدا غذا بیارم! از همین جا معذرت میخوام؛  عکس ِ سفره ی افطار رو اضافه میکنم در اولین فرصت، به امید خدا.

صبح که سر کار بودم، اتفاق ِ جالبی افتاد؛ یه دختر خانوم اومد تو اتاق و بعد از سلام علیک، پرسید: خانم خوجانی کدومتونید؟ اول گفتم یعنی چی کار داره؟ ولی همین که اومد سمتم و آغوش باز کردیم برای هم، حتی قبل از اینکه بگه: "من مهدیه ام"، فهمیدم که مهدیه ست...؛ یه دوست ِ خوب ِ وبلاگی، دوستی که حتی میشه گفت کار ِ فعلیم رو از او دارم؛ صبح به خودش هم گفتم: خانوم ِ واسطه...؛ کسی که تا به حال، فقط عکس ِ همدیگه رو دیده بودیم؛ کسی که باعث آشنایی با آقای محمدی شد، و حالا آقای محمدی، باعث شدن که ما همدیگه رو ببینیم؛ قراره که دَه روزی مشهد باشند، ان شاءالله که دیدار ِ بعدی هم میسّر بشه به زودی.

این شبها موسیقی ِ تیتراژ سریال برادر به دلم میشینه، مخصوصاً این جاش که میگه: صِدام کن، صدای تو لالایی ِ بچگیمه، صِدام کن/ دیگه خسته م از عشقای نصفه نیمه، نگام کن/ به جون ِ چشات، دیگه جون ندارم که بگم.../ نمیشه، مگه میگذره آدم از اونی که زندگیشه؟! ...../ مگه ریشه از زردی ِ ساقه هاش خسته میشه؟! .....

بهـار هم تموم شد به همین راحتی...؛ باورتون میشه؟  ای داد، که این قافله ی عمر عجب می گذرد...؛ سلام تابستان... .

حدود  یک ساعت و نیم مونده تا اذان ِ صبح؛ زیر ِ غذا رو خاموش کردم و بعد از فرستادن ِ این مطلب، ان شاءالله کم کم باید برم به استقبال سحر و سحری؛ شما هم بفرمایید...؛


راستی، میلاد ِ کریم ِ اهل ِ بیت، حضرت ِ امام حسن ِ مجتبی علیه السلام مبارک.


بعداً نوشت: یکی از موادی که برای آش ِ شلم شوربای این پست در نظر گرفته بودم و یادم رفت بگم، این بود که بگم نتایج ارشد اومد و مجاز شدم؛ با تقریباً نخوندنم(که بماند) مجاز شدم، اما رتبه م قابل توجه نیست؛ و این هم عکس ِ سفره ی افطاری که گفته بودم.


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | سه شنبه 1 تیر 1395 | ساعت 02:05 ق.ظ | نظرها ()

                                       " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

خدا رو صد هزار بار شکر، که فرصت داد و اجازه، که باز هم، امسال هم، مهمانش باشیم؛  مهمانی ای که توفیر داره با تمام ِ مهمانی های این دنیا...

خدا رو صد هزار بار شکر، که حَوّل حالنای تحویل ِ سالمون رو پیوند زد به لحظات ِ  "ربّنا لا تُز ِغ قلوبنا بعدَ اذ هَدَیتَنا...، ربّنا آمنّا فاغفِر لَنا و ارحَمنا...، ربّنا آتنا مِن لَدُنکَ رحمة، وَ هیّ ء لَنا مِن امرِنا رَشَدا، رّبنا أفر ِغ عَلَینا صبرا، و ثبّت اقدامَنا، و انصُرنا علَی القَوم ِ الکافرین."

به لحظات ِ " الّلهمّ انّی أسئلُکَ  مِن بهائِکَ بأبهاهُ و کُلُّ بهائکَ  بَهیُّ..."، که بعد از یک روز جهاد، یک روز یادآوری ِ عبودیت، بعد از با رزق و نعمت‌هاش افطار کردن، بگیم: " الّلهمّ لَکَ صُمنا، و علی رزقِکَ أفطَرنا، فَتَقَبَّل مِنّا، انَّکَ أنتَ السَّمیعُ العَلیم."

خدا رو شکر که توفیق داد به خودمون متذکّر بشیم که آغوشش همیشه بازه برامون، فقط باید لبّیک بگیم...؛

خدا رو شکر برای همه‌ی لحظات ِ خوبی که برکات و آثار ِ این ماه ِ عظیم هست و ما رو دعوت کرده که بهره مند بشیم...؛

و خدا رو شکر برای حرف هایی از جنس نگاه های بی کلام...؛

ماه ِ رمضان ِتون، ماه ِ قشنگ ِ رمضان ِ مون مـبارک؛

التماس ِ دعای ماه ِ رمضانی.



* روز ِ پُر پُستی بود، به تلافی ِ روزهای ننوشتن...؛

** از مخاطب عزیزی که نمیشناسمشون و اصرار دارن پست رمز دارم رو بخونن! خواهش میکنم تلاش نکنن؛ چون اولا خصوصیه، و دوما با هر بار سعی در باز کردنش، تنظیمات میهن بلاگ یه مقدار به هم میریزه و اذیتم میکنه؛ پیشاپیش ممنون. 


دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 22 خرداد 1395 | ساعت 02:54 ق.ظ | نظرها ()

                                    " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

عادت دارم از آدم ها، کتاب ها، مکان ها،اشیاء، و خاطره هایی که تأثیر گذار و یا به قِسمی ماندگار بودند و شدند در زندگیم بنویسم...؛
یکی از این آدم ها، حبیب بود؛ جزء معدود خواننده هایی که با اینکه امکانش رو داشت، ولی هیچ وقت عبور نکرد از یه سری خط قرمزها؛ و به همین دلیل، همیشه در نظرم قابل احترام بود؛ از این ها که بگذریم، سال هاست که با آهنگ ِ "مادر" ِش خاطره دارم؛ بارها و بارها باهاش زمزمه کردم و ایضاً گریه؛ به یاد ِ مادرم (مامانِ بابا)...؛ و احساس کردم حداقل به خاطر همین آهنگ هم که شده، این چند خط رو بهش مدیونم...؛
کسی که این چند سال، همه ی آب و رنگ ِ دنیای غرب رو رها کرد و یه گوشه ای از ایران ِش، روزگار گذروند؛ تا امروز که خبر ِ رفتنش همه گیر شد...؛ یه جمله ای  شنیدم که خیلی جمله ی قشنگی بود: همیشه میگن مهمون، حبیب ِ خداست؛ اما امشب حبیب، مهمون ِ خداست...؛ 
و حالا او، بار ِ سفر بست و از شهر ِ ما رفت؛ نمیدونم الآن پسرش براش میخونه: لالایی، پدرم، حالا نوبت ِ توست، تو بخواب امیدم؟...
خدایش بیامرزد و روحش شاد.

دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | شنبه 22 خرداد 1395 | ساعت 02:08 ق.ظ | نظرها ()

                                      " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

تقریباً دو ماه میگذره از زمانی که تصمیمی رو گرفتم که میدونستم شرایط زندگیم رو تغییر میده ...؛ و به این شکل تغییر داده:

صبح‌ها حدود یه ربع به شش تا شش، از خواب بیدار میشم و آماده میشم و معمولاً با عجله‌ای خودم رو به سر ِ کوچه و اون‌طرف ِ خیابون میرسونم که طپش ِ قلب میگیرم! ساعت ِ شش و نیم، سرویس میاد و سوار میشم؛ حدود نیم ساعت تو راهم؛ اون طرف ِ میدون پیاده میشم، جایی که باید دو،سه دقیقه پیاده روی بکنم تا به ساختمون ِ محل ِ کار برسم؛ ولی این پیاده‌روی ِ انتخابی رو دوست دارم، خیلی دوست دارم؛ چرا که باید از عرصه‌ی میدون ِ شهدا بگذرم، جایی که وقتی به مرکزش میرسم، کنار ِ اون مجسّمه‌ها ( جایی که مرد و زن، پیر و جوون، می‌ایستند و دست ِ ادب بر سینه میذارن و سلام میدن) وایمیستم و نگاهم رو به رو به روم، جایی نه چندان دور، میندازم و زمزمه میکنم:

" الّلهمّ صلّ علی علیِّ بن ِ موسی الرّضا المرتضی، الإمام ِ التّقیّ ِ النّقی، و حجّتکَ علی مَن فَوقَ الأرض و مَن تحتَ الثّری، الصّدّیق ِ الشّهید، صلاةً کثیرَةً تامّةً زاکیةً متواصلةً متواترةً مترادفة، کأفضل ماصلّیتَ علی احد ٍ مِن اولیائک."

و خدا میدونه که این سلام ِ صبحگاهی و عرض ِ ارادت و طلب ِ دعا به محضر ِ حضرت ِ ثامن، آقا امام رضا علیه السلام، چـقدر شیرینه...؛ هرچند هنوز هم حیرانم که امام رضا چطور من ِ بی لیاقت رو همسایه‌تر کردند به خودشون! (قابل ِ عرض نیست که به شرط لیاقت، دعا میکنم برای تشرّف ِ هرچه زودتر ِ همه‌ی مشتاقان ِ زیارتشون)

اصلاً از همون روز ِ اول، مکانش، ساختمونش  و آدم‌هاش که اهل ِ احترامند، پُر رنگ و به دل نشستنی اومد به نظرم؛ از رئیس گرفته، تا آقای عباسی که نیروی خدماتی هستند و به طور اتفاقی فهمیدم سنشون چقدر کمتر از اونیه که بهشون میخوره...؛ در واقع اداره‌ی ما شامل دو سالن و چند اتاق هست که کارمون به هم مرتبطه، اما من توی اتاقی هستم که پنج تا خانم و دختر ِ دیگه هم هستند که ما چند نفر، تقریباً کار ِ مشابهی رو انجام میدیم؛ و جالبه که مثل ِ خیلی از جمع‌های دیگه‌ای که توش قرار گرفتم، اینجا هم بنده از لحاظ ِ سن، از همه بزرگترم! و به قول ِ یکی از بچه‌هایی که چند روز موقت میومد، من مامان‌بزرگ ِ بقیه به حساب میام؛ البته دیگه نه در این حد، ولی ایشون با این جمله، زیادی به من لطف داشت! البته که زمان لازمه تا با همه چیز خو بگیرم و اخت بشم، به هر حال رفتارها متفاوته؛ کارم، کار ِ سختی نیست به اون صورت، اما حجم و فشارش مخصوصاً در هنگامه‌ی تحویل دادن ِ صورت‌وضعیت‌ها زیاد میشه؛ و خب، این برای هر کاری طبیعی به نظر میرسه.

اصل ِ ساعت ِ کارمون هفت تا دو، دو و ده دقیقه ی بعد از ظهره، اما گاهی لازمه میشه تا چهار، پنج و یا حتی بیشتر بمونیم؛ اینه که وقتی میرسم خونه، واقعاً خسته‌ام و خواب‌لازم؛ اون هم منی که اصولاً آدم ِ کم خوابی هستم؛ حالا کارم به جایی رسیده که استاد شدم توی چُرت زدن تو سرویس ِ مخصوصاً ظهر، و یا خوابیدن توی اتوبوس ِ مشهد-نیشابور...؛ پریروز از سرکار اومدم و خوابیدم؛ یه دفعه چشمامو باز کردم و دیدم ساعت شش و سی و پنج دقیقه‌ست! مثل ِ فنر از جام پریدم و گفتم وای سرویس رفت، دیرم شد! با عجله و پریشان‌حال، اومدم توی هال، که دیدم لیلا خوابه و چند ثانیه گذشت که مغزم  از هنگ بودن دراومد و فهمیدم الآن بعد‌از‌ظهره... و با خیال ِ راحت نفسی کشیدم و دوباره خوابیدم! تا وقتی که به خاطر ِ "مـاه عسل" بیدار شدم؛

ماه رمضان ِ متفاوتی رو هم دارم تجربه میکنم؛ لیلا خرما و زولبیا بامیه خرید واسه سفره‌های افطارمون؛ گفتم بریم سبزی بخریم، از حیاط ِ شرکتشون سبزی جمع کرد و منم نسشتم پاک کردم و شستم؛ یه ذره جعفری جدا گذاشتم برای سوپ، و یه ذره مرزه جدا گذاشتم خشک بشه برای غذا...؛ برای سحری یه شب کباب تابه‌ای درست کردم و یه شب خورشت گوشت و بادمجون؛ لیلا برای افطار، یه شب سوپ گرفت و یه شب کوکو درست کرد...؛ خلاصه که خواهرانه میگذرونیم با هم؛ الحمدُللهِ ربّ العالمین؛ (یاد ِ پست ِخواهرانه افتادم)  و خب خبری از سحرهای بی دغدغه و خواب ِ چند ساعته‌ی بعدش نیست؛ یکی دو ساعت میخوابم و پامیشم که برم سرکار؛ و دیگه نتونستم از قبل از شروع ِ "مـاه عسل" برم جلوی تلویزیون بشینم، معمولاً وقتی دیدم که شروع شده بوده...!!!!!

و همه‌ی این‌ها رو میذارم به پای اتفاق و  تغییراتی که باید بیفتند تا قـَد بکِشم...؛ خدا رو شکر... .


* این عکس، فاصله‌ی من هست با گلدسته‌های حرم، البته با مقداری زوم؛ و این هم ساختمان ِ فوق‌الذّکر.

** یه پست ِ دیگه به امشب بدهکارم؛ و مینویسم ان شاءالله.


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | جمعه 21 خرداد 1395 | ساعت 05:14 ب.ظ | نظرها ()

                 " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

آخیش...

حتی اگه پنج-شش روز هم نباشم، دلم تنگ میشه برای همه چیز، و برای اینکه اینجا رو به روی مانیتور بشینم و صفحات ِ دوست‌داشتنی‌م  رو باز کنم و یه نفر توی گوشم بخونه:

"تو را میسپارم به مینای مهتاب...، اگر شب نشینم، اگر شب شکسته، تو را میسپارم به رویای فردا..."

 بخونه: "به شب میسپارم تــو را تا نسوزد، به دل میسپارم تو را نمیرد، اگر چشمه‌ی واژه از غم نخشکد، اگر روزگار این صدا را نگیرد..."

 و چشم‌ها و صورتم رو خیس کنه...؛ و بماند که این حال، حال ِ خیـلی خوبیه برام...

دلم تنگ میشه برای گفتن ِ "نماز و روزه‌هاتون قبول"...؛ برای گفتن و پرسیدن از جور شدن ِ یه مرخصی، که دلم میخواست توی ماه رمضون اتفاق میفتاد...؛ دلم تنگ شده برای اینکه بتونم بنویسم:

این روزها که می گذرد،

این ساعت ها، 

این دقیقه ها، 

طعم ش به سرکه انگبین می ماند، 

ترش و شیرینی اش معلوم نمی کند، 

دل م اما کوزه ای می خواهد سرشار از عسل، 

که حل کنم در قدحی از شیر، 

و لاجرعه سر بکشم ش، 

بلکه دور شوند این طعم های غریب، 

و این شاید تعبیری باشد از انتظار.

 .

برای حفظ کردن ِ غزل های حافظ، مثل ِ این:

"در نظر بازی ِ ما بی‌خبران حیرانند                 من چنینم که نمودم، دگر ایشان دانند

عاقلان نقطه‌ی پرگار ِ وجودند ولی                عشق داند که در این دایره سرگردانند

لاف ِ عشق و گله از یار؟! زهی لاف ِ دروغ      عشق‌بازان ِ چنین، مستحق ِ هجرانند

مگرم چشم ِ سیاه ِ تو بیاموزد کار                 ور نه مستوری و مستی، همه کس نتوانند"


این  حرف‌ها هیچی نیست؛ فقط واگویه‌های دلمه، انگار کنید درد ِ دل...؛ خدا رو شکر...؛ حالا اما به جای همه‌ی این‌ها، میتونم بگم، باز هم بگم:

ما را به دعا کاش نسازند فراموش    رندان ِ سحرخیز که صاحب‌نفَسانند...

  (همون‌هایی که فکر میکنند سایه‌ی هیچند...؛)


دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | جمعه 21 خرداد 1395 | ساعت 03:38 ب.ظ | نظرها ()

                     " بسم اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم "
یک. حدود سه سال و نیم ِ پیش، این پست رو نوشتم...؛ از اون موقع تا حالا، حداقل یکی دو بار ِ دیگه هم دیدم سریال ِ شوق ِ پرواز رو؛ بس که حسم بهش بی نهایته، به شهید عباس بابایی و خیلی شهدای عزیز ِ دیگه مون؛ و اینکه جناب ِ شهاب ِ حسینی تو این نقش هم گُل کاشت؛  چند روز قبل، با شنیدن ِ خبر ِ فوت ِ خانم "ملیحه حکمت"، همسر ِ شهید بابایی واقعاً جا خوردم و ناراحت شدم...؛ و یاد ِ سکانسی افتادم که پیکر ِ شهید بابایی توی هلی کوپتر بود و همسرش رفت کنارش و بهش گفت: منو فرستادی خونه ی خدا، خودت رفتی پیش ِ خدا...؛ و به این فکر میکنم که حالا خانم ِ حکمت هم رفت پیش ِ خدا؛ خدایشان بیامرزد.
.
دو. مهمان ِ امشب ِ برنامه ی خندوانه عالـی بود...؛ همین که اعلام کرد "رضا امیرخانی"، کلی ذوق کردم؛ و حرفهاش رو دوست داشتم، مثل ِ کتاب هاش؛ مثل ِ من ِ او، ارمیا، بی وتن، ناصر ارمنی، از به، و مخصوصاً قیـدار...؛ جالب بود خاطراتشون از علامه جعفری؛ چقدر تأثیر گذار بودند این علامه محمد تقی ِ جعفری رضوان الله تعالی علیه؛ 
.
سه. سرفه های اردیبهشتیم! خوب نشده هنوز؛
.
چهار. چند روزه که این بیت ِ حضرت ِ مـولانا رو با خودم زمزمه میکنم:
رو سَر بنه به بالین، تنها مرا رها کن
ترکِ من ِ خراب ِ، شبگرد ِ مبتلا کن
...
* کلمات ِ فیروزه ای کلیک پذیر هستند؛ "کلیک پذیر" را به عاریت گرفتم از قلمی که دیگر نمی نویسد...؛
** شرمنده ام اگر سر می زنید و با کاهلی و احیاناً کمبود ِ وقتم برای نوشتن مواجه میشید؛ باشد که رستگار بشم...؛

دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 10 خرداد 1395 | ساعت 02:57 ق.ظ | نظرها ()

                                      " بسم اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم "

            
از کودکی اش فاضله و عالمه بود
چون شیرزن ِ قبیله، بی واهمه بود
بر بوسه ی عمه بر جمالش سوگند
از بدو تولدش خودش "فـاطمه" بود
.

هر چند با تأخیر، اما مبارک باشد ولادت ِ بانوی سه ساله ی کاروان ِ بهشت.


* عکس و شعر را اینجا دیدم.

دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 10 خرداد 1395 | ساعت 02:37 ق.ظ | نظرها ()

                               " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

* "سلامٌ عَلی آل ِ یـس، السّلامُ علیکَ یا  داعیَ اللهِ  وَ رَبّانیَّ  آیاتِهِ، السّلامُ عَلیکَ یا بابَ اللهِ و دیّانَ دینِهِ، السّلامُ علیکَ یا خلیفَةَ اللهِ و ناصِرَ حَقّهِ، السّلامُ علیکَ یا حُجَّةَ اللهِ وَ دَلیلَ ارادَتِهِ، السّلامُ عَلیکَ یا تالیَ کِتاب ِ اللهِ و تَرجُمانَه، السّلامُ علیکَ فی آناء لیلکَ و اطرافِ نَهارک، السّلامُ عَلیکَ یا بقّیةَ اللهِ فی أرضِه..."

می‌دانم دقیقاً یک سال ِ قبل، در مسجدی در بهشت، از شفق تا فلق، قدم زدن ها و زُل زدن‌هایم را شاهد بوده‌اید؛ همان شبی که در سر‌رسیدم نوشتم:

   ( " بسم ِ ربّ المـَــهـدی "

الآن ساعت 5:55 دقیقه صبح ِ سوم ِ خرداد ِ 1394 خورشیدی؛ اینجا: مسجدی در بهشت، جمـکران، همون گنبد ِ فیروزه‌ای؛ رو به روش، روی نیمکت نشستم و به این فکر می‌کنم که تا یکی دو ساعت ِ دیگه چطوری باید خداحافظی کنم؟!... چطوری دل بکَنَم؟!  هر‌چند می‌دونم که باز هم یه تیکه از دلـم  اینجا می‌مونه...؛)

می‌دانم حواس‌تان هست به ظلمات ِ درونم، که قرار بوده محو  و یا لااقل کمرنگ شود و نشده...؛

می‌دانم رو‌ راست اگر بخواهم بگویم، کـم گذاشته‌ام از وظیفه‌ی بندگی حتی، چه رسد به "منتظر"ی!

اما، یابنَ السّادات ِ المقرّبین؛ می‌دانید که عزیزٌ علیَّ  دور بودن از شما؛ البته اگر خودم خندق حفر نکرده باشم در میانه‌ی راه...؛

بنفسی انتَ آیّها القــَمـَر، بنفسی انتَ أیّها الإمـام، بنفسی انتَ آیّها الوَلـی؛

دعایتان را قطع نکنید وقتی قرار است برسد به نامـَ م ...؛ که بارها دیده‌ام لطف ِتان، و حس کرده‌ام نگاه ِتان را؛ و دعای من اما این است که نمکدان ِ نمک ِ محبت‌تان را نشکسته باشم، بلکه توفیقی حاصل شود از برای این حقیر...؛

 مثلاً دوباره خاله منصوره جمکران باشد و بین ِ نماز ِ مغرب و عشا باشد و بدون ِ اینکه بخواهد، دستش بخورد روی اسم ِ من در گوشی ِ تلفنش، گوشی ِ قدیمی‌اش که لمسی هم نبود، بعد من بردارم و هِی بگویم اَلو؟ و فقط صدای دعای فرج را بشنوم از بلندگوهای مسجد، دَم را غنیمت بشمرم و گوش بدهم و برای یک لحظه هم که شده، فکر کنم که آنجا هستم، بعد دوباره "الو" بگویم و بالاخره خاله متوجه بشود و بگوید: من شماره‌تو نگرفته بودم...؛

یا مثلاً عزیزی بگوید به نیتت نماز خواندم و دعا کردم...؛  چون خودم که بعید می‌دانم به این زودی‌ها توفیق، رفیق ِ راهم شود، رفیق ِ راه ِ جمکرانم...؛ که: پای ما لَنگ است و منزل بس دراز * دست ِ ما کوتاه و خرما بر نخیل

مگر اینکه خودتان بخوانیدَم، که آن، امری‌ست علی حدّه...؛

میلادتان مبارک، بابنَ عـلیٍّ المُرتَضی، یابنَ فـاطمةُ الزّهـرا؛ خالص ‌ترین نیایش های مخلص‌‌ ترین بندگان ِ خدا، و حتی کمی آن‌طرف‌تر، همه، سلامتی و فرج ِ هرچه زودتر ِ شماست؛  یا ابا صالحَ المـَهــدی، عجّل علی ظهورک... لطفاً .


** "الّلهمَّ بَلّغ مـَولاناَ الامامَ الهـادی المَهــدی، القـآئـمَ بأمرِک، صلواتُ الله ِ علیه و علی آبائهِ الطّاهرین...، الّلهمّ انّی اُجَدّدُ لَهُ فی صَبیحةِ یَومی هذا، و ما عِشتُ مِن ایّامی عَهداً و عقداً، و بَیعَةَ لَهُ فی عُنُقی، لا احولُ عَنها و لا ازولُ ابـداً؛ الّلهمّ اجعَلنی مِن انصارِهِ و أعوانِه، و الذّابّینَ عَنهُ و المُسارعینَ الَیه فی قضآء حَوائِجِه..."


                                          " الّـلهــمَّ عـجّــل لولــیکَ الفـــــــرج "


* فرازی از زیارتِ  آل ِ یاسین.

** فرازی از دعای عهـد. 

*** این بزرگترین عید، این زیباترین روز، این سُرور ِ کمی مزیّن به حُزن، بر عاشقان و دلدادگان و منتظران ِ حضرتش مبارک.


دسته بندی: روز نگار ، تمنای وصال ،

توسط مینا خوجانی | یکشنبه 2 خرداد 1395 | ساعت 04:21 ق.ظ | نظرها ()

                               " بسم ِ اللهِ الرّحمنِ ِ الرّحیم "

 

اینکه اصولاً درونگرا هستم و سکون و آرامش و خلوتم رو به راحتی به هم نمیزنم، امری ست واضح و مبرهن...؛

و خب، این یعنی قطب مخالف ِ لیلا بودن؛ چون لیلا برنامه های خودش رو داره؛ در نتیجه، عصرها که از سرکار برمیگردم، اغلب تا سرشب تنها هستم؛ البته لیلا خیلی اصرار میکنه به همراه شدنم برای بیرون رفتن، اما چه کنم که مخصوصاً با وجود خستگی، آرامش ِ خونه رو ترجیح میدم؛

همه چیز خوب بود تا امشب...

لیلا خرید داشت و نبود، و من هم مشغول ِ انجام ِ کارهام بودم که یه دفعه...

چشمتون روز ِ بد نبینه، چشمم خورد به یه سوسک ِ بزرگ ِ سیاه، که با سرعتی هم طراز ِ بوگاتی ویرون، توی هال خودنمایی کرد...؛ میدونم که "خب، سوسکه دیگه، مگه چیه؟ و آدم خور که نیست و از این حرفها"، اما دروغ نیست اگه بگم به شدت از سوسک میترسم، مخصوصاً از این بزرگهای بالدار ِ چندش آور ِ مزخرف ِ ...

اصلاً شوکه شدم، به لیلا زنگ زدم و گفتم زود بیا، ولی خب، طول میکشید تا بیاد؛ گفت تار و مار بزن میمیره؛ اما اون دور و بر ِ آشپزخونه بود و تار و مار هم توی کابینت ِ آشپزخونه! همینطور که داشتم تلفن صحبت میکردم، ناگهان دیدم داره میاد سمتم، با همون سرعت! سریع رفتم تو اتاق و در و بستم، و از خدا پنهون نیست، از شما چه پنهون، گریه م گرفت و انقـــدر به هم ریختم که حتی قلبم سنگین شد (یه مقدار درد گرفت)..؛ و من مونده بودم و سوسکی که حکم ِ اژدها رو داشت برام و تار و ماری که توی کابینت ِ آشپزخونه بود و از همه مهمتر، دری که زیرش باز بود!!!  و ضمناً یه لنگه دمپایی ِ مردونه (که بزرگتر باشه) توی دستم...؛ چیزی نگذشت که از همون زیر ِ در اومد تو اتاق! و نمیدونم چی شد که بعد از یکی دو دقیقه مکث، دوباره رفت تو هال؛ و من حدود ِ نیم ساعت! به همون شکل، خودمو توی اتاق حبس کردم! و دو تا چشم داشتم، دو تا دیگه هم قرض کردم و فقط به زیر ِ در نگاه میکردم؛ و اومد... اومد تو، اما قیافه ش یه ذره فرق کرده بود، نمیدونم بالهاشو باز کرده بود! و اینکه سرعتش هم یه مقدار کمتر شده بود؛ اومد سمت ِ ته ِ اتاق، و من زود در و باز کردم و رفتم تو آشپزخونه و سراغ ِ تار و مار؛ انقدر بهش زدم (البته از دور)، که گلوی خودمم سوخت؛ اینطوری شد که دم ِ در ِ حیاط که توی اتاقه، بیهوش و برعکس شد؛ اما همچنان شاخک ها و دست و پای یه متریش ! رو تکون میداد! به خودم جرأت دادم و با همون دمپایی ِ مردونه و البته با فاصله های دو سه دقیقه ای، چند بار زدم روش، و بعد از یک ساعت! که وقتم و تلف کرد و اعصابمو به هم ریخت، یه ذره آرامش گرفتم؛ تازه چند دقیقه بعد بود که لیلا اومد...؛ و دیگه حمل و انهدام ِجنازه شو به عهده ی لیلا گذاشتم؛

و من تو این چند ساعت، هنوز نگاهم به این ور اون ور ِ خونه میچرخه و....؛ توی کوچه و توی پارکینگ دیده بودیم، ولی توی خونه نه؛ خدا کنه دیگه هم نبینیم؛ و اینگونه شد که الآن هم حتی، تار و مار ِ قرمز، در چند سانتی متری ِ اینجانب قرار داره...؛

 

* آدمیزاد است دیگر؛ گاهی از چیزهای که نباید، می ترسد و از جیزهایی که باید، نه...؛


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 | ساعت 02:04 ق.ظ | نظرها ()

                     " بسم ِ اللهِ الرّحمنِ ِ الرّحیم "


 برای "نوشتن" بسیار ارزش قائلم، اون قدری که واقعاً گاهی خودم رو لایق نمیدونم...؛ حتی اگه اردیبهشت باشه، و حتی شعبان المعظّم...

از خودم راضی نیستم؛ از خودی که عاشق ِ "مَـهــدی ِ فاطمـه" میدونم؛ از خودی که دلم برای جمکرانش میره...؛که شعبان و نیمه ی شعبان برام رنگ و بوی دیگه ای داره...؛ این "من" خیلی بد شده آقا جان، خیلی روسیاه شده، خیلی ...؛

و این پست، بدون ِ قصد ِ قبلی، با گوش کردن ِ این نواها که همیشه حکم ِ مرهم رو دارند، و حال ِ خود ِ مهجورم نوشته شد.

 غفلت از یــار، گرفتار شدن هم دارد                از شما دور شدن، زار شدن هم دارد

هر که از چَشم بیفتاد، محلّش ندهند              عبد ِ آلوده شدن، خوار شدن هم دارد

عیب ار ماست، که هر صبح نمی بینیمَت         چَشم ِ بیمار شده، تــار شدن هم دارد

آنقَدَر حرف در این سینه ی ما جمع شده         این همه عقده، تلنبار شدن هم دارد

از کریمان، فقرا جود و کَرَم می خواهند           لطف ِ بسیار، طلبکار شدن هم دارد!

نکند منتظر مردنِ مایی آقـا؟                        این بدی، مانع ِ دیدار شدن هم دارد

دلم جز هوایت، هوایی ندارد                        لبم غیر نامت، نوایی ندارد

وضو و اذان و نماز و قنوتم                           بدون ولایت، صفایی ندارد

دلی که نشد خانه ی یاس ِ نرگس               خراب است و ویران، بهایی ندارد

بیا تا جوانم، بده رخ نشانم                         که این زندگانی، وفایی ندارد

 

 

یا اباصالحَ المَــــهـدی، زار و خوار و تار شده، با انبوهی پشیمانی و عذر تقصیر، اینجا نشسته ام؛ می شود آیا ندیده بگیرید بدی ها و خظاها و قصورم را، و با دلِ مهربانِ تان، دعایم کنید؟  من بدون ِ یاد ِ شما ماندن را، دوست ندارم...؛


                                    " الّلهمّ عجّـل لولیک الفـــــــــــرج "


غفلت از یار...

** جهان بی تو...


دسته بندی: حرف دل ، تمنای وصال ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 27 اردیبهشت 1395 | ساعت 01:49 ق.ظ | نظرها ()

1
2
3
4
5
6
7
...
پیامبر ِ رحمت صلّی الله، می فرمایند:
" هر کس در کتابی یا نوشته ای، بر من صلوات بفرستد(یعنی صلوات را بنویسد)، تا نامِ من در آن کتاب هست، ملائکه برای او از درگاهِ حق، طلبِ آمرزش می کنند."
.
" الّلهمّ صَلِّ علی محمّد وَ آلِ محمّد
وَ عَجّل فَرَجَهُم "

دسته بندی ها

روز نگار
حرف دل
رد پای خاطره
تمنای وصال
حق و حقوق
از زبان حافظ
مُحرّم گونه
از بهترین ها
یه دور ِ همی ِ مَجازی

آرشیو مطالب

اردیبهشت 1396
فروردین 1396
اسفند 1395
بهمن 1395
دی 1395
آذر 1395
آبان 1395
مهر 1395
شهریور 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
مرداد 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391

پیوندهای وب

گوشه نشین*
نشانی
برای خاطر آیه ها
بهار نارنج
آیه گرافی
سقاخانه
و ما ادراك...؟
تو فقط لیلی باش
فلسفه، حقوق و سه نقطه
من و چادرم، خاطره ها
پرنده ترین ماهی
قلم
شهر بی نامی
پاک نویس های یک مداد رنگی
روزگار وصل
هم از آفتاب
دانه سیب
پایگاه فرهنگی اجتماعی مصاف
رسن
در حیرت
اندر زِنامه
گلدان شمعدانی
اردیبهشت
تسنیم
یاران خراسانی
احسن الحال
و.. زندگی مشترک
گزارش یک زبان شناس
تسبیح
حوض خونه
این روزها...
دولتِ مَهدی عجّل الله تعالی فرجهُ الشریف
همنفس طلبه
ساعت به وقت دلتنگی
ترنم خیال
ابر و آفتاب
اَینَ بقیّة الله؟!؟!؟
سیده ...
سنجاقک
معصومانه
فوتبالیست کوچک
صندوق صبر(یادی از خورشید پشت ابر)
روشا نوری از بهشت
تو را نفس می کشم
وبلاگ شخصی احمد میری
نشر خوبی ها

آمار وب

تعداد کل مطالب:

بازدید امروز:

بازدید دیروز:

بازدید این ماه:

بازدید ماه قبل:

بازدید کلی وبلاگ:

بروز شده در


دانلود آهنگ جدید