رواق

                     "بسم ِ الله ِ الرّحمن الرّحیم "

تا اینجای عمرم، خانواده، فامیل، دوستان و آشنایان و کسانی که منو میشناسند، بهم بی احترامی نکردند خدا رو شکر؛ و اغراق نیست اگه بگم احترام ِ خاصی برام قائل هستند؛ حتی بزرگترهایی مثل ِ مامانجونی و باباجونی، که با محبت ِشون شرمنده م میکنند؛ شاید نوه ی اول بودن تو هر دو تا خانواده، تأثیر گذاشته باشه تو این مسأله؛ شاید هم نه...؛

حتی دوستی مثل الهه، که صمیمی هستیم با هم؛ اما به گفته خودش، رفتار و صحبت کردنش با من، با بقیه ی دوستاش فرق میکنه؛ و خلاصه که خیر ببینند این اطرافیان، که هرچند گاهی با وجود ِ اختلاف عقاید و سلایق، بی احترامی ندیدم ازشون؛

اما...

امان از دو تا از همکاران و در واقع: هم اتاقی های اداره، که گاه و بی گاه، با طعنه و کنایه هاشون، با بی محلی هاشون، و با حرف هایی که پشت ِ سرم میزنند، من و رنجوندند...؛ نمیدونم چطور میشه در جوابت، وقتی صداشون میزنی، بگن: جانم، ولی از اون طرف غیبتتو بکنن!!! تازه این قسمت ِ خوب ِ ماجراست! یه وقت هایی که علناً گارد میگیرن و دست به دست ِ هم، کاری میکنن که بگی چقدر غریب نوازن!!!

نمی فهمَمِشون...؛ نمی فهمم وقتی من تو کار کسی دخالت نمیکنم، اون ها چرا دخالت میکنند؟ نمی فهمم وقتی اولین بار برای تعارفی که برای کمک کردن بهم کرد و بهش گفتم دستت درد نکنه، خودم انجام میدم، در جواب گفت: دستت در نکنه که...آقای محمدی گفتن! (یعنی خودم نمیخواستم کمک کنم)؛ نمی فهمم سر ِ یه بیرون رفتن ِ چند ماه ِ قبل، تا مدتها حرف شنیدن! برای چی بود؟ چون نظرمو گفته بودم که من فلان جا رو ترجیح میدم؟!!  نمی فهمم چرا وقتی بعد از یه هفته که از مسافرت برگشتم، به زور جواب ِ سلامم رو دادن و حتی یه کلمه نگفتن: رسیدن بخیر!!!  نمی فهمم چرا وقتی یکیشون داره میره بیرون صبحونه بگیره برای خودش و دو نفر دیگه، حتی از من سؤال هم نمیکنه که شما چیزی نمیخواین؟! که هرچند اگه میگفت هم، من تشکر میکردم و جواب ِ منفی میدادم، چون خودم صبحونه می بَرم؛ حرف ِ من حرف ِ صبحونه نیست؛ حرف ِ احترامه، حرف ِ ادب...

نمی فهمم سر ِ کار از همه چیز صحبت میکنند(حتی حرف هایی که اصلاً مناسب ِ سر ِکار نیست)، اون وقت وقتی من به خاطر ِ اینکه از عروسی با یکی دیگه از همکاران برگشتم خونه و با شخصی که قرار بود برگردم، برنگشتم، از شخص ِ مذکور عذرخواهی کردم، با لحن ِ خاصی بهم گفت: تو ساعت ِ اداری، حرف ِ غیر ِ اداری نزنیم!!! اون هم کسانی که از مدل مو و لباس و عروسی و خواستگاری و غیره و ذلک، با هم حرف میزنن تو همین ساعت ِ اداری!!!  نمی فهمم جلوی کسی ظاهر و حفظ کردن و پشت ِ سرش حرف زدن! یعنی چی؟ و چطور میشه انقدر راحت در مورد ِ آدم هایی که چشمت تو چشمشون میفته، کلمات ِ ناشایستی به کار ببَری!

نمی فهمم طعنه ی یکیشون رو که چند روز ِ قبل، در جواب ِ "امروز از همه زودتر اومدم اداره" ی یکی از خانم ها، گفت: پس به تو هم باید کارت ِ هدیه بدن!!!!!! (نقل به مضمون) ... و اینجا بود که دیگه نتونستم تحمل کنم و بهش یادآوری کردم که حواسم به کنایه هاشون هست و از این به بعد دیگه ساکت نمی مونم در مقابل ِشون...؛

احترام ِ هم کار بودن هیچی، اما کاش احترام ِ پنج سال اختلاف ِ سنّ ِ مون رو نگه میداشتند...؛

کلاً حرف ها خوب یادم می مونه؛ شاید به خاطر ِ همینه که باعث شد بنویسم و ثبت کنم تو : "رواق"؛ اون هفته انقدر از دستشون ناراحت بودم که گفتم راضی نیستم ازشون و خودشون میدونن و خدا...؛ اما بعد به دلایلی، از حرفم برگشتم؛ بخشیدمشون، راضی ام؛ راضی شدم تا خدا هم راضی باشه ازم؛ اما... رفتار و کردارشون یادم نِمیره.

و آخِرَ دعوانا أن ِ الحمدُ لله ِ ربّ العالَمین.


نمیخوام بگم من خوب و علیه السلام هستم و رفتارم بی عیب و نقصه؛ اما حداقلش اینه که سعی میکنم به کسی بی احترامی نکنم.


دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | چهارشنبه 29 دی 1395 | ساعت 02:01 ق.ظ | نظرها ()

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

توسط مینا خوجانی | سه شنبه 28 دی 1395 | ساعت 01:13 ق.ظ | نظرها ()

                                   " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "                           

        

با اینکه حتی چند سال و به اندازه چند تا کنکور، وقتم رو برای حقوق عمومی گذاشتم، برای درسی مثل حقوق اساسی، که تار و پود ِ قوای سه گانه و فلان مجمع و فلان شورا رو بررسی میکنه، اما هیچ وقت، مخصوصاً این اواخر، حوصله سیاست و بحث های سیاسی رو نداشتم؛ حتی دیگه اخبار هم نمی بینم از تلویزیون، مگه تصادفی! اما امشب، دوست داشتم اخبار ببینم؛ دوست داشتم گوینده اعلام کنه که خبر ِ رفتن ِ شما شایعه ست؛ اما شایعه نبود متأسفانه...؛ 
و واقعاً ناراحت شدم از شنیدن ِ خبر ِ پرواز ِ مردی که مَرد ِ مبارزه بود؛ مَرد ِ سیاست ِ بدون ِ تزویر، مردی که کلی زحمت ِ انقلاب رو کشیده بود، که تو سالهای سخت ِ جنگ، کشور رو به خوبی اداره کرد؛ مردی که چهره ش آروم بود و حالا آروم تر شد...؛
روحتون شاد و غرق در مغفرت، جناب ِ آیت الله اکبر هاشمی رفسنجانی...؛

دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 23 دی 1395 | ساعت 02:05 ق.ظ | نظرها ()

                 " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

بعد از "العَفو، العَفو" گفتن، "شُکراً لِلّه" گفتن رو نباید یادم بره؛

برای همه چیز، و برای گوش های خوبی که میشنون، چشم هایی که میبینن، و مهربونی و بزرگواری ای که باعث میشه یه لطف ِ خیلی بزرگ، همــیشه شامل ِ حالم بشه، و واقعاً حالم رو خوب کنه، حتی اگه تا قبلش، تعریفی نبوده باشه این حال...؛

بی نهایت ممنون، و

خدایا شکرت...


.

 

عصرهای جمعه تنها بودن هم، عالَم ِ خودش رو داره؛ مثلاً بیشتر فرصت میکنم به فراق فکر کنم؛ به دوری ِ خودم از شمایی که دور نیستید...؛ عاشق ِ شما بودن، با این همه روسیاهی جور درنمیاد؛ و همین باعث میشه خودم رو دوست نداشته باشم، مگه اینکه... چه کنم که جز شما امام ِ زمان ِ معصوم ِ دیگه ای ندارم...؛ و باز سائلانه، بخشش و نگاه ِ مهربونتون رو گدایی میکنم...

شرمنده ام آقا جان، شرمنده ام مـَهـدی جان؛ دعا میکنید برای عـبد شدنم لطفاً؟..

 

                     " الّـلـهــمّ عجّــل لولیــــک الفـــــــــرج "



* برای پست ِ قبل از قبلی، بعداً نوشت نوشتم...؛


بعداً نوشت: تا دیر نشده بجنبید! برای کسانی که وقت نمی کنند یا نمی دونند چطوری برنامه ریزی کنند برای خوندن ِ کتاب ِ آسمانی مون، این طرح ، خیلی خوبه؛ مخصوصاً 120 روز ِ بعدش...؛ ان شاءالله که این فرصت و به خودمون بدیم.


دسته بندی: حرف دل ، تمنای وصال ،

توسط مینا خوجانی | جمعه 10 دی 1395 | ساعت 07:50 ب.ظ | نظرها ()

                          " بسم ِ اللهِ  الرّحمن ِ الرّحیم "

الهی شکر که تـو خدای خوب ِ من هستی...
که وقتی همه سر ِشون به کار و برنامه و زندگیِ  خودشون گرمه، وقتی یه عالمه حرف رو دلم سنگینی میکنه، 
حتی وقتی به خاطر خط های سیاه ِ صفحه ی وجودم، روم نمیشه توی چشم هات نگاه کنم و برای هزارمین بار بگم: " الّلهمّ اغفِر لیَ الذّنوبَ الّتی تَحبِسُ الدّعاء..."، باز این تـو هستی که مهربونی میکنی و اجازه میدی حرف بزنم، اشک بریزم و سبک بشم...؛
تویی که دارنده و نگهدارنده ی ما هستی و صاحب اختیارمون؛ که کارها فقط از تو برمیاد؛
ای بهترین مأوای من در اوج ِ استیصال، عزیزانم، خودم و زندگیم رو به خودت میسپارم؛ و یقین دارم به هیچ کجای نظام ِ هستی برنمیخوره، اگه من، این عبد ِ ضعیف و ذلیل و حقیر و فقیر، برای اموری که اختیارش از دستم خارجه، از تـو، پروردگار  ِ مقتدرم، التماس ِ معجزه داشته باشم؛ کما اینکه کم ندیدم معجزاتت رو...؛
که همین امشب خوندم از قول ِ حضرتِ امیر، که: "همه ی کارهای خود را به خدا بسپار، زیرا به پناهگاه ِ مطمئن و نیرومندی رسیده ای که تو را از هر آسیب نجات دهد."

دلم و دستِ  تو دادم، من ِ دلتنگ ِ احساسی
نمیذاری که تنها شَم، تو رو من خیلی حسّاسی
دلمو دست ِ تو دادم، دلمو آسمونی کن
همیشه مهربون بودی، دوباره مهربونی کن
چه روزا حالمو دیدی، چه شبایی که رسیدی
تو صدای دل ِ تنهای منو شنیدی
تو که دردامو میدونی، تو که چشمامو میخونی
بده بازم به دل ِ من، یه نـشــونی
...
"محمد کاظمی"


هواتو کردم...؛ اگه صدای اولش نبود، بهتر بود؛ و نوای "رواق"...؛

دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 6 دی 1395 | ساعت 02:20 ق.ظ | نظرها ()

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

توسط مینا خوجانی | یکشنبه 5 دی 1395 | ساعت 03:22 ق.ظ | نظرها ()

        "بسم الله الرحمن الرحیم"
رفتم به سالهای قبل و دیدم که من پست شب یلدایی زیادی نداشتم تو این سالها! اصلش همون سال 90 بوده فقط...؛ 
نزدیک شش و نیم رسیدم خونه؛ لیلا نبود؛ خوابیدم تا سر شب؛ لیلا اومد؛ شام خوردیم؛ لیلا 12 خوابید؛ و من موندم و دیوان حافظم، که خیلی وقت بود تفال نزده بودم بهش!  و اناری که تنهایی خوردم؛ 
به نظرم، شب یلدا یا همون "شب چله ی خودمون"، بیشتر ظاهری و تجملی شده این سالها...؛ همه به این فکر میکنند که چه چیزهایی بخرن و چطوری تزئین کنن و چطوری عکس بگیرن که احتمالا لایک خورش بیشتر باشه! آخر سر هم توی دورهمی ها، گوشی و فضای مجازی اولویت داره انگار!  نمیدونم به کجا میخوایم برسیم!...

باز هم تسبیح بسم الله را گم کرده ام
شمس من کی می رسد؟ من راه را گم کرده ام
 طره از پیشانی ات بردار ای خورشید من
در شب یلدا، مسیر ماه را گم کرده ام
"علیرضا بدیع"

الهی شکر علی کل حال...؛ 

* از لحاظ نجومی، امسال دو تا شب یلدا داریم؛ یعنی چهارشنبه شب هم، شب یلداست. 
** کدوم آدم عاقلی رو میشناسید که شش و نیم صبح باید سر خیابون منتظر سرویس باشه، اون وقت نزدیک 4صبح مشغول پست گذاشتن باشه؟! 

دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | چهارشنبه 1 دی 1395 | ساعت 03:24 ق.ظ | نظرها ()

                "بسم ِ اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم"

باز از اون روزهایی شده که نوشتنَ م طلسم شده انگار! از اون روزهایی که هم صفحات سررسیدم خالی مونده، هم "رواق" منتظره که به وعده هام عمل کنم...؛ که در مورد ِ چند تا موضوع میخواستم و باید مینوشتم و هی امروز و فردا کردم!

از دختری که شاید هفته به هفته میوه نخوره(یعنی حس ِ خوردنش رو نداره)!

از دختری که زندگیش رو محدود کرده(یا شاید شده!) به فقط سر ِ کار رفتن و خونه و کارهای روتینی که شاید اگه مجبور نبود، اون ها رو هم انجام نمیداد!

از دختری که برخلاف ِ قریب به اتفاق ِ هم جنس هاش، اهل ِ بازار و خیابون و خرید نیست؛ که با عرض ِ پوزش! هشت ماهه داره اینجا زندگی میکنه و همین چند وقت پیش فهمید سر ِ کوچه شون مغازه ی لباس فروشی و سبزی ِ آماده فروشی هم هست!!! یا تازه فهمید سر خیابونی که خیلی روزها تندتند ازش عبور میکنه، یه پاساژ ِ دیگه هم هست ( که البته نرفته)!

از دختری که آهنگ ِ "آشوبم" ِ گروه ِ چارتار و "ماه و ماهی" ِ حجت ِ اشرف زاده، جزو ِ شاد ترین آهنگ های گوشیشه!!! و اصولاً با نواهای شیش و هشت میونه ای نداره...

از دختری که فقط فکر میکنه و فکر میکنه و فکر میکنه،

انتظار ِ بیشتری هم نباید داشت!

یادم بود، از قبلش یادم بود که سیزدهم ِ آذر، سی و پنجمین سالگرد ِ آسمونی شدن ِ "عمـو شفیع"ـه و میخواستم بنویسم؛ بنویسم که فراموشش نکردم و گاهی صداش میزنم؛ و هنوز هم ازش میخوام دعا کنه برای جاری شدن ِ بهترین ها تو زندگی ِ هم خون ِ ش...؛ و آخر ِ سر، اگه دوست داشت، دعایی هم برای من ِ مهجور...؛

 چند روز ِ قبل، بعد از شنیدن ِ حرف هایی که رنگ ِ حقیقت داشت، تو مسیر ِ خونه، فکر کردم؛ راه رفتم و فکر کردم؛ تو هوای نسبتاً سرد، نفس کشیدم و فکر کردم؛ چقدر خوبه که آدم هایی نگران ِ آدم بشن؛ آدم هایی برادر ِ بزرگتر ِ آدم باشن؛ برادرهایی با تعصب ِ برادرانه...؛

 چند شب ِ قبل، دلم گرفت برای دل گرفتگی ِ کسی که یکی از عزیزانش سفر کرده؛ سفری ابدی؛ که محروم شده از شنیدن ِ صدایی که هنوز هم تو گوشش زمزمه میکنه و صداش میزنه...؛ و چاره چیست؟ جز تسلیم در برابر ِ مشیّت ِ حضرت ِ "او"...؛  ان شاءالله کامل تر خواهم نوشت.

و مطلب ِ دیگه ای که، ثبت ِ اون رو نگه میدارم برای صفحات ِ سررسیدم...

 

همین روزهای اخیر، وقتی آهنگِ  نفَس ِ مهدی یراحی رو شنیدم؛ یاد ِ شعری افتادم که خیلی شبیه بود به ترانه ی این آهنگ؛ شعری که شاید حدود ِ دو سال ِ قبل، خوندمش:

در خیالات ِ خودم، در زیر ِ بارانی که نیست

می رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست

می نشینی روبه رویم خستگی در می کنی

چای می ریزم برایت، توی فنجانی که نیست

باز می خندی و می پرسی که حالت بهتر است؟

باز می خندم که خیلی... گرچه می دانی که نیست

شعر می خوانم برایت، واژه ها گُل می کنند

یاس و مریم می گذارم توی گلدانی که نیست

چشم می دوزم به چشمت، می شود آیا کمی

دست هایم را بگیری بین ِ دستانی که نیست؟

وقت ِ رفتن می شود، با بغض می گویم نـرو

پشت ِ پایت اشک می ریزم در ایوانی که نیست

می روی و خانه لبریز از نبودَت می شود

باز تنها می شوم با یاد ِ مهمانی که نیست

...

رفته ای و بعد ِ تو، این کار ِ هر روز ِ من است

باور ِ این که نباشی، کار ِ آسانی که نیست

"بیتا امیری"

.....

 چقدر تشکر کنم از کسانی که "به رواق" لطف دارند و سر میزنند و میدونم؟ که همین حضورشون، حتی خاموش، روشن نگه میداره چراغ ِ دلـم رو...؛ ممنون که هستید.

 

* عنوان: سید علی صالحی.


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | یکشنبه 21 آذر 1395 | ساعت 02:15 ق.ظ | نظرها ()

                       "بسم  ِ اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم"
به خاطر داشتن ریشه ی خراسانی، از همون اوان ِ کودکی و حتی نوزادی، حداقل سالی یکی دو بار قسمت میشد بیایم پابوس امام رضا؛ و این خودش نعمت بزرگی بود. . . ؛ بعدها که اومدیم نیشابور، خب قاعدتا نزدیک تر شدیم به لحاظ مسافت؛ از سال 90، راهِ تنهایی زیارت اومدن من باز شد؛ زیارت هایی که یا صبح تا بعد از ظهر بود، یا غروب تا صبح...؛ که با خیال راحت می گشتم توی صحن ها و رواق ها و مسجد گوهرشاد؛ 
واقعا اصلا فکر نمی کردم روزگاری برسه که من هر روز صبح زود، قبل از سر کار رفتن، گلدسته های حرم و ببینم و سلام بدم به حضرت ثامن...؛ و من فکر میکنم این نیست، مگه نظر لطف خود ِ آقا امام رضا علیه السلام، که برکتِ حضورشون جاریه در زندگی هامون...  
ولی با وجود همه ی این ها که نعمت و سعادته قطعاً، همیشه غبطه میخورم به حال زائرانی که از راه های دورتر میان و چند روز می مونن و نماز به نماز، از محل اسکانشون راه میفتن به سمت حرم؛ زائرانی رو که اطراف حرم و بازار رضا، نبات و زعفرون و زرشک به دست، میتونی ببینی...؛  

امروز نوبت مهدیه بود که باعث خیر بشه. . . ؛ که بدون تصمیم قبلی، قسمت بشه برم پابوس حضرت همسایه م؛ نماز خوندم و تلفنی همدیگه رو پیدا کردیم؛ گفت بیا نزدیکِ باب الرضا، رو به روی مانیتور، کنار آب خوری؛ و حدود دو ساعتِ دلنشین رو کنار مهدیه و مامان مهربونش گذروندم؛ خدایا شکرت. 


* بعضی روزها انقدر دلم گرفته ست و انقدر بغض میکنم که همین طور که چشم دوختم به مانیتور و مشغول کار کردن هستم، دلم میخواد برم وسط میدون، رو به حرم آقا وایستم و اجازه بدم صورتم خیس بشه؛ بدون اینکه نگران نگاه دیگران باشم. . . ؛ 

دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 11 آذر 1395 | ساعت 09:07 ب.ظ | نظرها ()

                 "بسم ِ اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم"

امروز جمعه بود و ما مشهد موندیم، بس که هوا سرد شده...؛ فکر کنم لازم نیست بگم که چقدر هوای سرد و دوست ندارم...؛

از دیشب تصمیم داشتم قیمه درست کنم امروز ناهار؛ واسه همین لپه شو خیس کردم؛ صبح ِ نه چندان زود، مشغول ِ درست کردنش شدم؛ پیاز و خلال کردم و سرخ کردم، گوشت و شستم و ریختم تو قابلمه؛ مثلا این وسط ها هِی با خودت فکر کنی که خب چرا من باید توی خونه! دو تا لباس ِ بافتنی بپوشم و جوراب هم داشته باشم تازه؟! این همه سرما از کجا میاد وقتی لیلا نایلون زده به کانال کولر و پنجره؟ وقتی در ِ این یکی اتاق که به "یخچال ِ طبیعی" تبدیل شده! رو بستیم؟!  نمک، فلفل و زردچوبه میریزم و هم میزنم، بوی خوبی بلند میشه ازش...؛ لپه رو اضافه میکنم، هم میزنم، آب میریزم و میذارم که جوش بیاد...؛ میام صبونه میخورم؛ و بعدتر، رب و لیمو عمانی رو مهمون ِ قابلمه میکنم...؛ با خودم فکر میکنم: چی میشد ما هم خواب ِ زمستونی داشتیم؟!  به این حرف هام نگاه نکنید؛ میدونم که زمستون اگه نباشه، سفیدی ِ برف اگه نباشه، سبزی و طراوت ِ بهـار و تابستون هم نخواهد بود؛ میدونم که باید لمس کنه پوستمون سرما و لرزیدن رو...؛ اما خب، گاهی وقت ها، اراجیف میبافم به هم!  آب قطع میشه برای اولین بار! و اعصابم خط خطی میشه، من به بودن ِ آب حساسم...؛

میام سر ِ لپ تاپ، کارهامو تایپ میکنم؛ آب وصل میشه؛ برنج و میشورم و نمک میریزم توش و میذارم روی گاز، سیب زمینی پوست میکَنَم و خلال میکنم؛ کف ِ برنج و میگیرم و دم کُن میدارم روش و شعله شو کم میکنم؛ سیب زمینی ها رو سرخ میکنم و تا وقتی خورشت جا بیفته، دوباره میام سر  ِ کارهام...؛

به این فکر میکنم که خیلی وقته "تمنای وصال" ننوشتم!!! اما تمنای وصالَم پابرجاست...؛ غروب میشه؛ هندزفری میذارم توی گوشم و زیارت ِ آل یاسین گوش میدم، به طه به یاسین گوش میدم، و کار میکنم...؛ لیلا میره بیرون، تنها میشم...؛

 تلویزیون آهنگ ِ "کاغذ ِ نامه" ی احسان خواجه امیری رو میذاره..... دیگه حالم دست ِ خودم نیست؛ تازه اولشه؛ دانلودش میکنم و بلند بلند می بارم...؛ و چقدر این حال و دوست دارم...؛

دلم براتون تنگ شده آقاجان...؛ دلم براتون تنگ شده مـَهدی جان؛ میدونم حواس ِ شما به ما هست، دعا کنید حواس ِ ما از این پرت تر نشه...؛


دلم انگاری گرفته، قدّ ِ بُغض ِ یاکریما

عصر ِ جمعه، توی ایوون، میشینَم مثل ِ قدیما

تو دلم میگم: آقاجون، تو مـُرادی، من مُریدم

من به اندازه ی وسعم، طعم ِ عشقت و چشیدم

کاشکی از قطره ی اشکت، کمی آبرو بگیرم

یعنی تو چشمه ی چشمات، با نگات، وضو بگیرم

برای لحظه ی دیدار، از قدیما نقشه داشتم

یه دونه هدیه ی ناچیز، واسه تو کنار گذاشتم

یادمه یکی بهم گفت: هر کی تنهاست توی دنیا،

یه دونه نامه ی خوش خط، بنویسه واسه آقا

کاغذ ِ نامه رو بعدش، توی رودخونه بریزه

بنویسه واسه مــولاش: خاطـِرِت خیــــــــــلی عـزیزه...؛

 

                              " الّـلـهمَّ عجّل لولیــک الفـــــــرج "

 

* اگه دوست داشتید، شما هم بشنوید.


دسته بندی: روز نگار ، تمنای وصال ،

توسط مینا خوجانی | جمعه 5 آذر 1395 | ساعت 10:31 ب.ظ | نظرها ()

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 1 آذر 1395 | ساعت 01:29 ق.ظ | نظرها ()

                  "بسم ِ اللهِ الرّحمن ِ الرّحیم"

. مثل همه ی شنبه صبح های این چند ماه ِ اخیر، هم زمان با بیدار شدن و آماده شدن ِ من برای اومدن به مشهد، مامان هم بیدار شد و زنگ زد به آژانس، اما یا دیر میومدن، یا جواب نمی دادن؛ از این طرف داشت دیرم میشد، این بود که مامان خودش منو رسوند؛ از اون جایی من با اتوبوس های تو راهی میام، یه مقدار منتظر موندم، نردیک بود ناامید بشم و با سواری بیام که یه اتوبوس نگه داشت و انگار زیاد جا نداشت و کسی رو هم سوار نمی کرد؛ مامان گفت یه نفر جا دارین؟ قبول کرد و من خداحافظی کردم و سوار شدم؛ یه دختر دیگه و من فقط سوار شدیم؛ اتوبوس ِ کاروانی بود که از اراک داشتن میرفتن مشهد؛ و به خاطر ِ کاروانی بودنش، با بقیه ی اتوبوس ها یه مقدار تفاوت داشت؛ تو راه بیشتر نگه داشت و وقتی هم رسیدیم مشهد، نرفت ترمینال و من و فلکه طبرسی پیاده کرد که خب تا حالا نرفته بودم، اما دور نبود از میدون ِ شهدا؛ ولی چیزی که باعث شد خاطره ی این اتوبوس* هم تو ذهنم ثبت بشه، اتفاق جالبی بود که...

فکر میکنم عوارضی ِ قبل از مشهد بود که پلیس ماشین و نگه داشت و بعد هم یه افسر اومد بالا و پرسید از کجا میاین؟... یه دسته قبض هم دستش بود؛ من و احتمالاً خیلی های دیگه فکر کردیم که میخواد برای کمربندی چیزی جریمه کنه؛ اما دیدم داره از اون دسته، یکی یکی قبض جدا میکنه و میده به مسافرها...؛ میداد و میگفت: امشب شام مهمون ِ امام رضایید...؛ باورم نمیشد؛ میترسیدم بگن اینا مسافر ِ تو راهی هستن و بهم نرسه...؛ اما انگار خدا از قبل نوشته بود برام و امام رضا دعوت کرده بودن...؛

تا بعد از ظهر موندم سرکار و از اونجا راهی ِ حرم شدم؛ نماز و زیارت و دعا؛ و بعد وارد شدن به حریم ِ سبز رنگ ِ مهمان سرای آستان ِ قدس...؛ و این نبود، جز رافت و مهربانی ِ حضرت ِ ثامن، حضرت ِ همسایه، که هر چه داریم در پناه ِ دعای اوست؛ جای همه عزیزان خالی؛ ان شاءالله به زودی ِ زود قسمت ِ آرزومندان و مشتاقان بشه.

 

.. چند وقت ِ قبل، با علی داشتم در مورد ِ "رواق" و اینکه کمتر مینویسم صحبت میکردم؛ جمله جالبی (نقل به مضمون)بهم گفت: یه وقت رواق ِت ورشکست نشه...؛ با این همه بدهی برای ننوشتن به خودم و به دیگران، واقعا باید حواسم باشه که ورشکست نشم خدای نکرده...؛

 

... به لطف ِ آقای محمدی، چند روزه که اینستاگرام دار! ، و به قول ِ خودشون آلوده شدم...؛ هرچند که همون طور که ناخودآگاه به ذهنم رسید، تو قسمت ِ بیوگرافی نوشتم: خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است؟! صفحه ای به نام ِ رواق (revaagh)؛ و با این عهد که اینجا موطن ِ اصلی ِ مجازی ِ من است...؛


* یاد اتوبوس شماره ی 4 افتادم؛ یادش بخیر، "رواق" چقدر کامنت داشت...؛

* * ان شاءالله ظرف سه روز ِ آینده مینویسم حرف هایی رو که دو-سه هفته ست باید می نوشتم.

 


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | چهارشنبه 26 آبان 1395 | ساعت 01:48 ق.ظ | نظرها ()

...

                              "بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم"

انگار که یه کوه آوار شده رو سرم...
دلم میخواد برم تو یه دشت، داد بزنم، فریاد بزنم...
مسئولیت ِ سنگینیه، فهمیدن ِ چیزی که میدونی باید یه کاری بکنی، ولی نه میتونی به کسی بگی، نه میدونی چیکار باید بکنی...!

  الهــی و ربّـــی، مَـن لی غَیرُکـــــــ ؟!


دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 13 آبان 1395 | ساعت 02:20 ق.ظ | نظرها ()

                                " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم"
آخر ِ شب باشه و تنها باشی و ساعت ِ دوازده و خورده یی، در حال ِ شام خوردن باشی!
بدونی که شبکه آی فیلم، تو این ساعت، سریال ِ "کهنه سوار" و پخش میکنه؛ یه سریال ِ دهه ی هفتادی، که خاطرات ِ خوبی ازش داری، که تداعی کننده ی روزهاییه که زندگی هامون انقدر دستخوش  و آلوده ی تکنولوژی نشده بود؛ روزهایی که حیاط بود و درخت بود و حوض بود؛ روزهایی که باباها "آقاجون "بودند و مامان ها "عزیز"...؛ که حرف ِشون در رو نداشت؛ مخالفت ها و "نه" گفتن هاشون حتی...؛ روزگاری که زندگیم خلاصه میشد تو نوشتن ِ مشق هام و بازی با بچه های کوچه و منتظر موندن برای پخش ِ سریال های هفتگی...
داشتم میگفتم...
همین طور که در حال ِ نگاه کردن و ایضاً غذا خوردن بودم، گفتم طبق ِ عادت (که اصولاً باید باخبر باشم از اطرافم)، یه سرچ/جست و جو بکنم توی گوگل و ببینم این بازیگر ِ نقش ِ حسین، که دیگه از همون موقع ندیدمش، کجاست و چه میکنه این روزها؟....
نتیجه ی جست و جوم باعث شد مدتی دست از غذا خوردن بکشم و اشکی که جمع شده بود تو چشم هام، بریزه رو صورتم...؛
نتیجه جست و جو توی چندین سایت، فقط چند خط ِ تکراری بود و دیگر هیچ...: "حسین ابراهیمی"، بازیگر ِ سریال ِ کهنه سوار، در سال 85، به علت ایست ِ قلبی فوت شده...؛ در حالی که فقط سی سالش بوده...؛ نمیدونم...؛ ما از حکمت و مصلحتِ خداوند برای زندگی هامون خبر نداریم و چیزی که به ذهن و زبون ِمون میاد، اینه که بگیم حیف ِ این جوون نبود؟... اما پشت ِ پرده ی این اتفاقات، قطعاً خبرهای دیگری ست...؛
                    
نمیدونم شما یادتون هست یا نه، اما اگه دوست داشتین، برای شادی  ِ روحش، فاتحه نثار کنید.

بعداً نوشت: و خدا بیامرزه زنده یادان ِ این سریال: حمیده خیرآبادی عزیز  ِ فیلم، نادیا دلدار گلچین،عروس خانواده، و اکبر خواجویی کارگردانش...؛


* آخر ِ شب/نصف شب باشه و توی روزهایی که درگیر ِ تحویل دادن ِ صورت وضعیت هستی، بشینی پست بنویسی! (دلم نیومد ننویسم) تازه فکر کنید با همین وضعیت، ساعت ِ 2:30 نیمه شب، شبکه 3، سریال ِ سفر ِ سبز...
**روزی که گذشت اقدام ِ جالبی کردم که برای خودمم عجیب بود! تا یار که را خواهد و میلش به که باشد...

دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | سه شنبه 11 آبان 1395 | ساعت 01:41 ق.ظ | نظرها ()

1
2
3
4
5
6
7
...
پیامبر ِ رحمت صلّی الله، می فرمایند:
" هر کس در کتابی یا نوشته ای، بر من صلوات بفرستد(یعنی صلوات را بنویسد)، تا نامِ من در آن کتاب هست، ملائکه برای او از درگاهِ حق، طلبِ آمرزش می کنند."
.
" الّلهمّ صَلِّ علی محمّد وَ آلِ محمّد
وَ عَجّل فَرَجَهُم "

دسته بندی ها

روز نگار
حرف دل
رد پای خاطره
تمنای وصال
حق و حقوق
از زبان حافظ
مُحرّم گونه
از بهترین ها
یه دور ِ همی ِ مَجازی

آرشیو مطالب

دی 1395
آذر 1395
آبان 1395
مهر 1395
شهریور 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
مرداد 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390

پیوندهای وب

گوشه نشین*
نشانی
برای خاطر آیه ها
بهار نارنج
آیه گرافی
سقاخانه
و ما ادراك...؟
تو فقط لیلی باش
فلسفه، حقوق و سه نقطه
من و چادرم، خاطره ها
پرنده ترین ماهی
قلم
شهر بی نامی
پاک نویس های یک مداد رنگی
روزگار وصل
هم از آفتاب
دانه سیب
پایگاه فرهنگی اجتماعی مصاف
رسن
در حیرت
اندر زِنامه
گلدان شمعدانی
اردیبهشت
تسنیم
یاران خراسانی
احسن الحال
و.. زندگی مشترک
گزارش یک زبان شناس
تسبیح
حوض خونه
این روزها...
دولتِ مَهدی عجّل الله تعالی فرجهُ الشریف
همنفس طلبه
ساعت به وقت دلتنگی
ترنم خیال
ابر و آفتاب
اَینَ بقیّة الله؟!؟!؟
سیده ...
سنجاقک
معصومانه
فوتبالیست کوچک
صندوق صبر(یادی از خورشید پشت ابر)
روشا نوری از بهشت
تو را نفس می کشم
وبلاگ شخصی احمد میری
نشر خوبی ها

آمار وب

تعداد کل مطالب:

بازدید امروز:

بازدید دیروز:

بازدید این ماه:

بازدید ماه قبل:

بازدید کلی وبلاگ:

بروز شده در



دانلود آهنگ جدید