تبلیغات
رواق

رواق

          «بسم الله الرّحمنِ الرّحیم»

شاعر میگه:
«فصل عوض می شود،
              جای آلو را خرمالو می گیرد،
                              جای دلتنگی را دلـتنگی...»

من میگم:
سخته، خیلی سخته که دلِ تنگِ تو، هِی تنگ تر بشه، 
اما هیچکس، دلتنگِ تو نباشه...


پی نوشت: خدایا، همیشه شُکرت.

دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | چهارشنبه 29 شهریور 1396 | ساعت 01:15 ق.ظ | بنویسید ()

             «بسمِ اللهِ الرّحمنِ الرّحیم»

قطعاً هیچ بنی بشری یادش نیست که روزی که گذشت، هشتِ شهریور بود؛ و هشتِ شهریور، سالروزِ دو تا تولده برای من...
تولدِ همین «رواق»، که حسابی از رونق افتاده متاسفانه،
و تولدِ چادری شدنم...
و از هر دو، شش سال میگذره؛ شش سال...
سال های قبل تو این تاریخ، پست های مفصل تر و با ذوق و شوق تری نوشتم؛ اما حالا...
نزدیکِ دو ماهه که خانواده هم اومدن مشهد و خیلی واسه من و لیلا راحت تر شده؛ یه سری نگرانی ها خدا رو صد هزار مرتبه شکر، برطرف شد؛ 
اما خب، اگه بخوام با خودم روراست باشم، باید بگم خیلی احساسِ طراوت و شادابی ندارم! حس میکنم دارم به شدت تحلیل میرم...؛
کاش کسی بود تا ساعت ها براش حرف میزدم...
و این ترانه، شرحِ حالِ خوبیه برای این روزهای من:

دنیای این روزای من، هم قدّ تن پوشم شده
انقدر دورم از تو که، دنیا فراموشم شده
دنیای این روزای من، درگیرِ تنهایی شده
تنها مدارا می کنیم، دنیا عجب جایی شده
...
هم سنگِ این روزای من، حتی شبم تاریک نیست
اینجا به جز دوریِ تـو، چیزی به من نزدیک نیست


پی نوشت: خداجان، بی نهایت، بی نهایت، بی نهایت شکرت؛ فقط این روزها بیشتر ملتمسِ نگاهت هستم؛ چون احساس میکنم گم شدم توی یه کویرِ بی انتها...؛


دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | چهارشنبه 8 شهریور 1396 | ساعت 07:38 ب.ظ | بنویسید ()

       «بسم الله الرّحمنِ الرّحیم»

وقتی سرکار باشی و بغض چنگ بزنه به گلوت و خفه ت کنه، باید چیکار کنی؟
غیر از گریه...؛ گریه که چه بخوام چه نخوام، خودش میاد این طور وقتها...
به جز گریه چه میشه کرد برای آروم شدن؟

خدا رو شکر، الحمدللهِ ربّ العالمین، که خیلی چیزها به خیر گذشته توی زندگیم؛ بی نهــایت شُـکــر...

خودم اما... خودم و دوست ندارم...

یه ماجرای تلخِ ناگزیرم
یه کهکشونم، ولی بی ستاره
یه قهوه که، هر چی شِکر بریزی،
بازم همون تلخیِ ناب و داره...


soveydaye1del@

دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | یکشنبه 22 مرداد 1396 | ساعت 08:45 ق.ظ | بنویسید ()

        "بسم الله الرحمن الرحیم"
هرچی بیشتر بگذره و کمتر بنویسی، یا مثل من اصلا ننویسی! دلت پر تر میشه و حرفت بیشتر و نوشتن و گفتنش سخت تر... 
هر چند، حرفای لبریز شده م خونده نمیشه انگار!.... 
آهای دوستان، عزیزان و همراهانی که لطف میکنید و اینجا رو میخونید، میشه خواهش کنم چراغتون رو روشن کنید و لطفتون رو کامل؟ میشه یک بار هم که شده، خاموش نباشید؟ 
دعا کنید من هم از خاموشی دربیام...؛ 
قبلا هم گفتم که اینستاگرام اصلا برای من جای وبلاگ رو نمیگیره و قابل مقایسه نیست؛ اما حالا که گه گاه اونجا هم پست میذارم، خوشحال میشم مخاطبان این "رواق"، با اون "رواق" هم همراه بشن:  revaagh
دعا بفرمایید.  

دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | یکشنبه 18 تیر 1396 | ساعت 12:34 ق.ظ | بنویسید ()

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

توسط مینا خوجانی | سه شنبه 23 خرداد 1396 | ساعت 09:59 ب.ظ | بنویسید ()

                             " بسم ِ الله ِ الرّحمنِ  الرّحیم "

نگو توی این شبا نمیدونی من چیه دردم
من که هیچ جایی به جز تو بغلت، گریه نکردم...
نفَسَم از نفَسِت چرا یه شب تو این هوا جدا نمیشه؟
میدونی هیچ کسی غیر از تو برام، به خدا، خـــدا نمیشه...

و مگه به جز " تـو " ی رحمان و رحیم، کسی هست به من نزدیکتر؟! 
و مگه به جز " تـو " ی قادر و توانا، کسی رو یارای کمک هست به من/ به ما؟!
که "تـو"، همه ی امـید ِ ما هستی: " یا رَفیقَ مَن لا رفیقَ لَه " و " یا معینَ مَن لا معینَ لَه "؛ 
یا غایة الطّالبین...؛

راستی، التماس ِ دعای ماه ِ رمضانی.



* این پست در تاریخ ِ 17 خرداد، ساعت ِ 1:39 دقیقه ی بامداد نوشته شده بود که به دلیل اندکی به هم خوردن ِ نظم ِ قالب، پاک، و دوباره گذاشته شد؛ ضمناً، ممنون از دوستی که کامنت گذاشتند و به "رواق" اظهار لطف کردند.

دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | سه شنبه 23 خرداد 1396 | ساعت 08:07 ب.ظ | بنویسید ()

                          " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "
هنوز هم بر این باورم که بعضی*...
سخته؛ سخته خواستن و نخواستن، دیدن و ندیدن، بودن و نبودن...؛ سخته گرفتن ِ تصمیمی که میدونی درسته، اما تبعاتش رو باید تحمل کنی؛
و بیشتر از همه، سخته بخوای خودتو رها کنی، اما نتونی...؛ نتونی، چون سر طناب رو که بگیری، میبینی هنوز وصله به یه روزهایی، حرف هایی، خاطره هایی، هنوز وصله به اون بعضی چیزها...
و البته که درد داره " غـرور " ببینی...؛
بعد از اذان، کنار ِ سفره، و بعد از اون لحظات ِ ناب ِ معنوی، تفأل زدم به حضرت ِ حافط، که گفت:
اگر رفیق ِ شفیقی، درست پیمان باش
حریف ِ خانه و گرمابه و گلستان باش
شکنج ِ زلف ِ پریشان به دست ِ باد مَده
مگو که خاطر ِ عشّاق گو پریشان باش
گرت هواست که با خضر همنشین باشی
نهان ز چشم ِ سکندر چو آب ِ حیوان باش
زبور ِ عشق نوازی نَه کار ِ هر مرغی ست
بیا و نوگل ِ این بلبل ِ غزلخوان باش
طریق ِ خدمت و آیین ِ بندگی کردن
خدای را که رها کن به ما و سلطان باش
دگر به صید ِ حرم تیغ برمکِش زنـهار!
وز آن که با دل ِ ما کرده ای پشیمان باش
تو شمع ِ انجمنی، یک زبان و یک دل شو
خیال و کوشش ِ پروانه بین و خندان باش
کمال ِ دلبری و حُسن در نظربازی ست
به شیوه ی نظر از نادران ِ دوران باش
خموش حافظ و از جور ِ یار ناله مکُن
تو را که گفت که در روی خوب حیران باش؟


بعضی خاطره ها...
** دکلمه ی همین غزل...؛

دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ، رد پای خاطره ، از زبان حافظ ،

توسط مینا خوجانی | پنجشنبه 4 خرداد 1396 | ساعت 01:18 ق.ظ | بنویسید ()

                         " بسم ِ اللهِ  الرّحمن ِ الرّحیم "
به دلم افتاده 
همین روزهاست که می آیی
و اردیبهشت ِ من
اردیبعِشق می شود
"علیرضا اسفندیاری"
.
و تقویم، مثل ِ همیشه و هر سال، زود ورق خورد و رسید به سی و یکم ِ اردیبهشت...؛ اردیبهشتی که موطن ِ اقاقیا و یاس ِ ؛ که دقیقاً وسط ِ بهاره، که نه خوی زمستون داره، نه خصلت ِ تابستون...
اردی بهشت، موعد ِ رسیدن ِ ریواس و گوجه سبز و توت ِ؛ وقت ِ جوش و خروش ِ رودخونه ها، و متصل به باران های بهاری...
اردی بهشت، زادروز ِ کسانی رو در خودش داره که عزیزند برام...؛
به نظرم اردی بهشت، فصل ِ جاودانه ی بهشته...؛
سرت سلامت ماه ِ بهشتی؛ دعا میکنم سعادت ِ دیدارت باز هم نصیبمون بشه.  "الهی آمّین"


پ.ن: یکی تو دنیا هست که غرق ِ احساسه ؛ نگاهشو میده، چشاتو بشناسه -----> آهنگ وبلاگ

توسط مینا خوجانی | یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 | ساعت 02:26 ق.ظ | بنویسید ()

          "بسم الله الرحمن الرحیم"

رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن
ترک من خرابِ شب گرد ِ مبتلا کن
ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی
بگزین ره ِ سلامت، ترکِ ره ِ بلا کن
ماییم و آب ِ دیده، در کنج ِغم خزیده
بر آب دیده ی ما صد جای آسیا کن
خیره کشی ست ما را دارد دلی چو خارا
بکشد کسش نگوید تدبیر خون بها کن
بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زرد روی عاشق، تو صبر کن، وفا کن
دردی ست غیر مردن، آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم
 با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
گر اژدهاست بر ره، عشقی ست چون زمرد
از برق این زمرد، هی دفع اژدها کن
بس کن که بی خودم من، ور تو هنر فزایی
تاریخ بوعلی گو، تنبیه بوالعلا کن

"حضرت مولانا"


کلی حرف...؛

دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | یکشنبه 17 اردیبهشت 1396 | ساعت 12:04 ق.ظ | نظرها ()

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

توسط مینا خوجانی | جمعه 8 اردیبهشت 1396 | ساعت 02:44 ق.ظ | نظرها ()

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

توسط مینا خوجانی | جمعه 18 فروردین 1396 | ساعت 03:17 ق.ظ | نظرها ()

                     "بسم ِ اللهِ  الرّحمن ِ الرّحیم"

و ســلام، نام ِ زیبای خداست...؛

شاید باورش آسون نباشه، اما واقعاً یک ماه و هجده روز گذشته و من چیزی ننوشتم تو "رواق"!!!!!!

سال نو شد، نود و پنج رفت و نود و شش شد و من چیزی ننوشتم تو رواق! و همیشه تو پس زمینه ی فکرم، ناراحت بودم از این موضوع؛ "نوشتن" هم از بقیه ی کارهام که انجامش، نسبت به سایر ِ آدم ها زمان ِ بیشتری میبَره، مستثنی نیست؛ وقتی میتونم درست بنویسم که بتونم تمرکز کنم و برای این کار، وقت ِ کافی داشته باشم؛ که تو این مدت، کمتر پیش اومده؛ در حدی که خیلی وقتها از خستگی، خواب فکرم و با خودش میبَره؛  ولی من به این باور رسیدم که "نوشتن" آرومم میکنه، آروم و سبک؛ یه جورایی حُکم خونه تکونی ِ ذهن و داره برام؛ که خدا کنه بتونم بیشتر وقت بذارم براش.

 سال ِ نود و پنج، با همه ی اتفاقات ِ خوب و ناخوبش! گذشت؛ اتفاقاتی که یحتمل آزمایش بوده و امتحان...؛ بعضی هاش تموم شدن و بعضی هاش ممکنه ادامه داشته باشه؛ و باز اول و آخر باید شُکر کنم، بسیار و فراوان و هزاران هزار، که به خیر گذشت؛ الحمدُلله ِ ربّ العالَمین.

رسم ِ خونه ی ما برای تحویل ِ سال اینه که خانواده ی پنج نفری مون در کنارِ ِ هم، میشینیم کنار ِ هفت سین، و هر کسی تو حال و هوای خودش منتظر اون لحظه ست؛ و معمولاً به خواست ِ همه و اینجانب! شبکه ی 3 رو نگاه میکنیم؛ تا زمانی که آهنگ ِ معروف ِ دهل و سُرنا پخش میشه و اعلام میکنن آغاز ِ سال ِ یک هزار و سیصد و ...

امسال اما، متفاوت بود سال تحویلمون؛ اولین تفاوتش این بود که بابا سفر بود و پیشمون نبود؛ و دومیش، جمع شدن ِ همه ی خانواده ی مادری خونه ی مامانجونی/باباجونی اینا بود؛ و اینگونه بود که سال رو به طور کاملاً جمعی تحویل کردیم؛ و بعد از نوای شادی ِ ذکر شده، بیست و چهار نفر، مشغول ِ روبوسی و تبریک گفتن به هم شدند؛ خدا رو شکر...؛ که این جمع ها، که زیر ِ سایه ی بزرگترها، مامان بزرگ/بابابزرگ ها، مامان و باباها بودن، خیلی قیمتی و ارزشمنده...؛

پنجم ِ فروردین اومدم مشهد و مشغولیم به کار و از شما چه پنهون، عن قریب باید صورت وضعیت تحویل بدیم که دیر هم شده تا حالا و حجم کار هم بالاست؛

 دو تا تاریخ در طول ِ سال، برام خیـــلی مهمه؛ یکی نیمه ی شعبانه و میلاد ِ با سعادت ِ امام  ِ عصرمون (که نزدیکه و ان شاءالله بتونیم استفاده ببرم  و ببریم ازش) و یکی دیگه، درست لحظه ی تحویل ِ ساله...؛ که حسّم بهشون قابل ِ توصیف نیست؛ فکر میکنم هر سال، برای پست ِ سال ِ نو، این دعا رو نوشتم؛ که خیلی ملیح و زیباست؛ که شاید جزو ِ بهترین خواسته هایی باشه که میتونیم از حضرت ِ باری تعالی داشته باشیم:

  یا مقلّب القلوب ِ و الأبصار ،

       یا مدبّر َ الّیل ِ و النّهار ،

             یا محوّل َ الحَول ِ و الأحوال ،

                        حــــــــوّل حـالـــــــنا الی احـســن الحــــــال

                        حــــــــوّل حـالـــــــنا الی احـســن الحــــــال

                        حــــــــوّل حـالـــــــنا الی احـســن الحــــــال

                        حــــــــوّل حـالـــــــنا الی احـســن الحــــــال

                        حــــــــوّل حـالـــــــنا الی احـســن الحــــــال

 " احسن ِ الحال" ی که به نظرم میتونه جمیع ِ خوبی ها باشه؛ تو اینستاگرام نوشتم:

" و به وقت ِ 13:58 دقیقه ی روز ِ دوشنبه، سی اُم ِ اسفند ِ هزار و سیصد و نود و پنج، سال تحویل شد...؛ و ما به رسم ِ عشق و دعا، از او که "محوّل الحَول" است، "احسن الحال" را التماس کردیم...؛ احسن الحالی که گل ِ سرسبدش سلامتی ست و سایه ی پدر و مادر و عزیزان ِجان؛  احسن الحالی که به هنگام ِ دیدار ِ "حضرت ِ یار" احسن تر از احسن خواهد شد...؛ ان شاءالله.

 

خدایا، سلامتی عطا بفرما و نعمت ِ نفس کشیدن در سایه ی حضور ِ پدر و مادر و خواهر و برادر و کسانی که عزیزند؛ چه خویشاوند، چه دوست، چه آشنا؛

بارالها، یا ولیَّ العافیة، عافیت عطا بفرما به تن ِ خسته ی همه ی بیماران؛

یا ربّ العالَمین، توفیق ِ زندگی و بندگی را از ما نگیر؛ و خودت بهترین ها را برای همه مان رقم بزن؛ که تو مهربان ترینی به ما؛

عزیزا، بدون ِ شعار، بدون ِ تعارف، شایسته مان کن؛ آن قدری که لیاقت ِ نگاه به چهره ی مَهــدی ِ مان را داشته باشیم؛

خدای خوبم، شُکر، شُکر، شُکر، شُکر، شُکر...

 

 

* با هیجده روز تأخیر، سال نوتون مبارک، فرخنده و شاد.


دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا خوجانی | جمعه 18 فروردین 1396 | ساعت 01:20 ق.ظ | نظرها ()

                                    " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "

هجده روز گذشته از روزی که یک باره برام در هر سال، از روزی که نمیتونم بگم بی اهمیته، از روزی که هر سال، یک سال اضافه، یا شاید هم کم میشه از عمرم، هجده روز گذشته از روز تولدم، از دوازده ِ بهمن...
از وقتی "رواق" هست، یعنی از سال 90، هر سال در اولین ساعات ِ دوازدهم بهمن، یه پست میذاشتم؛ اما امسال، هم مشغله داشتم، هم وقتی که گذشت، هی امروز و فردا کردم تا به الآن رسید، به سی اُم ِ بهمن ماه؛
امسال میخوام به سبک ِ یکی از بزرگوارانی که قبلاً می نوشتند، از زاویه ی دیگه ای هم به این روز نگاه کنم؛ از زوایه ی خانمی 20 ساله، که درد میکِشه و قراره که "مــادر" بشه...؛ که من دخترش بشم و او عزیز ِ من بشه، عزیز ترین مادر ِ دنیا برای من...؛ که دور از خانواده ش، و با وجود ِ سختی ها، کم آبی ها، آژیرهای خطر ِ وضعیت ِ قرمز  و و و و ، به بهترین شکل مادری کرده برای من و بعدتر، برای لیلا و علی؛ این و میدونم که نتونستم اونی بشم و باشم که باید...؛ اما ان شاءالله ازم راضی باشه و دعای خیرش، بیمه کنه مسیر ِ زندگیم رو...؛
امسال 12 بهمن، سه شنبه بود بود و ما هم مشهد و دور از خانواده؛ اما لیلا خیلی زحمت کشید برای غافلگیر کردن ِ من و خاطره ساختن واسه م...؛ حدود ساعتِ 6 عصر بود که رسیدم خونه؛ هیچ صدایی از پشت ِ در شنیده نمیشد؛ کلید که انداختم و در و باز کردم، چشمام گِرد شد! خونه ی ساکت ِ هر روز ِ ما، چندین نفر مهمون داشت که گویا همه منتظر ِ رسیدن ِ من بودن! چند تا از دوستان ِ لیلا، مهشید دختر خاله م، یکی از همکاران و خواهرشون، و بعد هم خانم ِ آقای محمدی و دخترهای گُل ِشون؛ یه عالمه بادکنک باد کرده بود و زده بود به دیوار، کیک و شمع و کلی وسایل ِ پذیرایی...؛ خلاصه خیلی لطف کرد که قطعا یادم نخواهد رفت ان شاءالله؛
اما جدای از این حرف ها، تولد ِ امسالم یه فرق داره با سال های قبل؛ و اون، عوض شدن ِ یکی دیگه از دهه های زندگیمه...؛ اولین دهه که عوض شد، یحتمل فکرم اونقدر مشغول ِ بازی و مدرسه بود که زیاد توجهی نداشتم یا اگه داشتم، زود یادم رفته؛ روی دومین دهه، تأمل ِ بیشتری داشتم؛ سرم شلوغ شده بود، وارد ِ دوران جوانی شده بودم؛ شروع ِ دانشگاه، کلاس های زبان ِ جهاد، احساس ِ بزرگ شدن و فکر کردن به هدف های بزرگی که امکان پذیر می دیدمشون...؛ اما این بار، حتی از یکی دو سال ِ قبل، یه جورایی نمیگم ترس، نمیگم نگرانی (چون هیچ وقت از گقتن ِ سنّ م واهمه نداشتم)، اما یه حسی داشتم نسبت به سی ساله شدن، به دختر ِ سی ساله بودن...؛ اما چیزی که مسلّمه، زمان واینمیسته و منتظر ِ آماده شدن ِ ما نمی مونه؛ این حرف و از احسان علیخانی یادمه که میگفت (نقل به مضمون): آدم سی ساله که میشه، به یه پختگی میرسه؛ و من این و به خوبی حس میکنم؛ البته من هیچ وقت اهل ِ شیطنت و سر و صدا نبودم؛ همیشه آروم بودم و شاید حالا آروم تر...؛
حالا تو سی سالگی، دلم تنگه برای روزهایی که بدون ِ دغدغه، چادر گُل گُلی م رو سرم میکردم و تنهایی با خودم خاله بازی میکردم...؛ دلم تنگه برای روزهای خوب و شاد ِ مدرسه...؛ دلم تنگه برای در زدن در ِ خونه ی بچه های کوچه و صدا کردنشون، که میاین بازی؟ دلم تنگه برای روزهای پُر از رویاهای رنگارنگ ِ نوجوونی، کلاس سنتور و تئاتر، حتی روزهای درس خوندن واسه کنکور، شب های امتحان...؛ دلم تنگ شده برای نوزادی و کودکی ِ علی...؛ 
احساس میکنم مخصوصاً تو این یکی دو سال ِ اخیر، خیلی چیزها عوض شده و زندگی جدی تر شده، پُر دغدغه تر و با نگرانی های بیشتر...؛ دَه ماهه به طور جدی دارم میرم سر ِکار، و خیلی چیزها تو زندگیم تغییر کرده؛ مهم تر و بزرگتر از همه این که مامان و بابا و علی این طرف هستن و من و لیلا اون طرف؛ دچار ِ یه جور دوگانگی شدم، بعضی وقت ها احساس میکنم سر رشته ی کلافِ زندگی از دستم در رفته؛ دیگه نمیدونم چی میخوام! یا شرایطم طوریه که وقت نمیکنم به چیزهایی که میخوام برسم! انگار دارم فاصله میگیرم از خودم...؛ و همه ی این ها و خیلی چیزهای دیگه باعث شده دلم بخواد برم تو یه روستای دور، دور از تکنولوژی و آلودگی و سر و صدا و بگیر و ببند، تو یه خونه ی ساده، کنار ِ یه مزرعه، در همسایگی یه دشت ِ بزرگ، زندگی کنم؛ نفس بکشم و از طبیعتی که آفریده ی خداست انرژی بگیرم، نه از ساخته های دست ِ بشر...؛ نمیگم آسونه، مسلماً برا آدمی مثل من که هیچ وقت تو این شرایط زندگی نکردم، سخته؛ اما میدونم که اصل ِ زندگی اینه، اگه که بخوایم واقعا زندگی کنیم...؛ یاد ِ این شعر ِ زیبای زنده یاد قیصر امین پور افتادم:
"خدا روستا را،  بشر شهر را،  ولی شاعران آرمان شهر را آفریدند، که در خواب هم، خواب ِ آن را ندیدند!"
اما میدونم که نه میتونم به روزها و خاطرات ِ خوب ِ گذشته م برگردم، و نه در حال ِ حاضر، امکان ِ کوچیدن به روستا رو دارم...؛ فعلاً من یه به اصطلاح کارمند ِ مرخصی گرفته ای هستم که توی برف نیشابور-مشهد گیر کردم و فردا صبح قراره با قطار برم مشهد و سر ِکار  ان شاءالله ؛ آینده اگر نه تماماً، ولی بخش ِ زیادیش مبهمه؛ این امید ِ ماست که بهش نور و روشنی و سپیدی می بخشه؛ امید به فرداهایی روشن تر ...؛ اما من اگه قرار باشه چیزی بخوام، التماس میکنم به خدای خوبم:
سلامتی و فرج ِ امام ِ زمانم،
سلامتی و تندرستی و عمر ِ طولانی و باعزت ِ مامان و بابا و خواهر و برادر ِ عزیزتر از جانم، و عزیزانم،
شفای همه ی بیماران به حق ِ محمّد و آل ِ محمّد علیهم السلام،
آمرزش برای همه ی درگذشتگان،
برآورده شدن ِ حاجت ِ حاجت مندان،
و بهترین تقدیر و مصلحت ِ حضرت ِ حق، و عاقبت ِ خیر برای همه مون؛
آمّین یا ربَّ العالَمین.

اصلاحیه:فکر کردم بهتره یه توضیح بدم در مورد "پختگی"؛ منظورم این نبود که از "خامی" در اومدم؛ که من حالا حالاها خام و نپخته هستم و حتی شاید نپز! فقط میخواستم بگم حس و حال ِ الآنم، با حس و حال ِ چند سال قبلم فرق کرده؛ شاید "ساکن" واژه ی مناسب تری باشه؛ ساکن تر شدم...؛


* بعدا نوشت اضافه شد به پست قبل. 

** روزها بعد از بعدا نوشت: خیلی دوست دارم بیام با نوشتن، خودمو سیراب کنم؛ ان شاءالله به زودی. 


دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مینا خوجانی | یکشنبه 1 اسفند 1395 | ساعت 12:37 ق.ظ | نظرها ()

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

توسط مینا خوجانی | دوشنبه 25 بهمن 1395 | ساعت 02:54 ق.ظ | نظرها ()

1
2
3
4
5
6
7
...
پیامبر ِ رحمت صلّی الله، می فرمایند:
" هر کس در کتابی یا نوشته ای، بر من صلوات بفرستد(یعنی صلوات را بنویسد)، تا نامِ من در آن کتاب هست، ملائکه برای او از درگاهِ حق، طلبِ آمرزش می کنند."
.
" الّلهمّ صَلِّ علی محمّد وَ آلِ محمّد
وَ عَجّل فَرَجَهُم "

دسته بندی ها

روز نگار
حرف دل
رد پای خاطره
تمنای وصال
حق و حقوق
از زبان حافظ
مُحرّم گونه
از بهترین ها
یه دور ِ همی ِ مَجازی

آرشیو مطالب

شهریور 1396
مرداد 1396
تیر 1396
خرداد 1396
اردیبهشت 1396
فروردین 1396
اسفند 1395
بهمن 1395
دی 1395
آذر 1395
آبان 1395
مهر 1395
شهریور 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
مرداد 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391

پیوندهای وب

گوشه نشین*
نشانی
برای خاطر آیه ها
بهار نارنج
آیه گرافی
سقاخانه
و ما ادراك...؟
تو فقط لیلی باش
فلسفه، حقوق و سه نقطه
من و چادرم، خاطره ها
پرنده ترین ماهی
قلم
شهر بی نامی
پاک نویس های یک مداد رنگی
روزگار وصل
هم از آفتاب
دانه سیب
پایگاه فرهنگی اجتماعی مصاف
رسن
در حیرت
اندر زِنامه
گلدان شمعدانی
اردیبهشت
تسنیم
یاران خراسانی
احسن الحال
و.. زندگی مشترک
گزارش یک زبان شناس
تسبیح
حوض خونه
این روزها...
دولتِ مَهدی عجّل الله تعالی فرجهُ الشریف
همنفس طلبه
ساعت به وقت دلتنگی
ترنم خیال
ابر و آفتاب
اَینَ بقیّة الله؟!؟!؟
سیده ...
سنجاقک
معصومانه
فوتبالیست کوچک
صندوق صبر(یادی از خورشید پشت ابر)
روشا نوری از بهشت
تو را نفس می کشم
وبلاگ شخصی احمد میری
نشر خوبی ها

آمار وب

تعداد کل مطالب:

بازدید امروز:

بازدید دیروز:

بازدید این ماه:

بازدید ماه قبل:

بازدید کلی وبلاگ:

بروز شده در