رواق

      "هُوَ الرّفیق"

 زندگیه دیگه، "فراز و نشیب" و "سهل و ممتنعِ" ش باهمه؛
با اینکه آدمی هستم که اصولاً روابط محدودی دارم و سعی کردم انتظار و توقعم از دیگران رو پایین بیارم، 
اما خب، تو روزهایی که سخت تر میگذره، میشه عیار یه سری چیزها رو اندازه گرفت؛ از جمله: عیارِ معرفت...؛ (که البته معرفت، و تظاهر به معرفت، تومنی صنّار فرق دارن با هم)
 گاهی وقتها، با خودم زمزمه میکنم:
معرفت، دُرّ گرانی ست، به هر کس ندهندش...
و مَخلَصِ کلام رو حضرت حافظ میگه که:
"یار با ماست، چه حاجت که زیادت طلبیم؟!
دولتِ صحبتِ آن مونسِ جان، ما را بس"

پی نوشت: الهی شکر.


دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مینا . | چهارشنبه 26 دی 1397 | ساعت 11:34 ق.ظ | بنویسید ()

                "بسمِ اللهِ الرّحمنِ الرّحیم"

تجربه پر استرسی بود، اما راهی بود که باید میرفتم...
چرا و چگونه ش بماند، فقط همین قدر بگم که یه آمپول و یه خواب... که هیچی ازش یادم نیست و بعد، شدم اهل بخیه!...
اما حرفی که میخوام بزنم مال بعدشه، مال دیشب یا امروز صبح، و خوابی که دیدم...
خواب دیدم من تو همین حال بودم و یه تعداد از اقوام اومده بودن دیدنم که یه دفعه...
دیدم مادر (مامانِ بابا) اومد پیشم؛ بغلم کرد و بوسید؛ حضورشو کاملا حس میکردم؛ حتی یادمه که با خودم گفتم خووووب به صداش گوش کنم که یادم بمونه...
الغرض، خواستم بگم مهربونی انتها نداره و آدمِ دوست داشتنی، تا ابد دوست داشتنی باقی می مونه؛ حتی اگه جسمش اینجا نباشه، روحِ به خواستِ خدا آگاهش، میاد کنارمون و حواسش بهمون هست.
روحت شاد باشه و غرق در رحمت و مغفرتِ الهی، مادرِ نازنین و مهربونم؛ راستی، سلامِ منو به بابابزرگ برسون؛  همیشه دعامون کنید لطفا.
الحمدُلله علی کلّ حال.


* پی نوشت: بی نهایت شُکر، به خاطر آدم های مهربونِ اطرافم؛ به ویژه مامانِ عزیزتر از جانم، که ان شاءالله سلامتیش پیوسته باشه و سایه ش مستدام.

دسته بندی: روز نگار ،

توسط مینا . | چهارشنبه 19 دی 1397 | ساعت 10:24 ق.ظ | بنویسید ()

           "بسم الله الرّحمن الرّحیم"

هر چی فکر میکنم، به این نتیجه میرسم که من دافعه دارم!
خوب نیست اولویتِ کسی نباشی توی زندگی؛
خوب نیست خیلی راحت، بذارن برن؛ حالا هر کی به یه بهانه؛ و حتی گاهی بی بهانه...
اصلا حس خوبی نیست معرفت بذاری و معرفت نبینی...
و همه اینا باعث میشه به این نتیجه برسم که تقصیر هیچکس نیست؛ من دافعه دارم...؛ حتما اونقدری نیستم که باید باشم و بقیه انتظار دارن...
من حتی برای تنها دوست صمیمیم، اولویتِ اولِ دوستی نیستم...
خدا رو شکر که خدا هست و خدا رو شکر که کنار عزیزانم نفس میکشم؛ 
خدا جان، سایه عزیرانمون رو بر سرمون مستدام بدار.
  آمّین یا ربّ العالمین.

* بی قیمتَم و جز تو خریدار ندارم...

توسط مینا . | یکشنبه 27 آبان 1397 | ساعت 08:31 ب.ظ | بنویسید ()

                                 "بسم ِالله ِالرّحمنِ الرّحیم"

مثلا همین طور یهویی و بی مقدمه و بدون ِ قصد ِ قبلی، میهن بلاگ و باز کنی و یکی دو تا کامنت بخونی و هوس کنی که بنویسی؛ بعد از چند وقت؟ بله، بعد از یک سال و یک ماه ونیم تقریبا..
خدا رو شکر، خدا هست و زندگی هست و من هستم هنوز...
اومدم بنویسم که مینا "رواق" رو فراموش نمیکنه، چون فراموش شدنی نیست؛ من توی اینستا هم همین اسم رو دارم؛ اما نه اون، و نه سُویدا، کانال تلگرام، هیچ کدوم اینجا نمیشه؛ این حرف رو بلاگرهای قدیمی خوب می فهمند...؛
کاش دوباره همت کنم و بنویسم؛ ان شاءالله.



* دلم به نگاهی خوش بود که فکر کنم دیگه سر نمیزنه...؛ میزنه؟

دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مینا . | چهارشنبه 9 آبان 1397 | ساعت 12:16 ق.ظ | بنویسید ()

          «بسم الله الرّحمنِ الرّحیم»

شاعر میگه:
«فصل عوض می شود،
              جای آلو را خرمالو می گیرد،
                              جای دلتنگی را دلـتنگی...»

من میگم:
سخته، خیلی سخته که دلِ تنگِ تو، هِی تنگ تر بشه، 
اما هیچکس، دلتنگِ تو نباشه...


پی نوشت: خدایا، همیشه شُکرت.

دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا . | چهارشنبه 29 شهریور 1396 | ساعت 02:15 ق.ظ | بنویسید ()

             «بسمِ اللهِ الرّحمنِ الرّحیم»

قطعاً هیچ بنی بشری یادش نیست که روزی که گذشت، هشتِ شهریور بود؛ و هشتِ شهریور، سالروزِ دو تا تولده برای من...
تولدِ همین «رواق»، که حسابی از رونق افتاده متاسفانه،
و تولدِ چادری شدنم...
و از هر دو، شش سال میگذره؛ شش سال...
سال های قبل تو این تاریخ، پست های مفصل تر و با ذوق و شوق تری نوشتم؛ اما حالا...
نزدیکِ دو ماهه که خانواده هم اومدن مشهد و خیلی واسه من و لیلا راحت تر شده؛ یه سری نگرانی ها خدا رو صد هزار مرتبه شکر، برطرف شد؛ 
اما خب، اگه بخوام با خودم روراست باشم، باید بگم خیلی احساسِ طراوت و شادابی ندارم! حس میکنم دارم به شدت تحلیل میرم...؛
کاش کسی بود تا ساعت ها براش حرف میزدم...
و این ترانه، شرحِ حالِ خوبیه برای این روزهای من:

دنیای این روزای من، هم قدّ تن پوشم شده
انقدر دورم از تو که، دنیا فراموشم شده
دنیای این روزای من، درگیرِ تنهایی شده
تنها مدارا می کنیم، دنیا عجب جایی شده
...
هم سنگِ این روزای من، حتی شبم تاریک نیست
اینجا به جز دوریِ تـو، چیزی به من نزدیک نیست


پی نوشت: خداجان، بی نهایت، بی نهایت، بی نهایت شکرت؛ فقط این روزها بیشتر ملتمسِ نگاهت هستم؛ چون احساس میکنم گم شدم توی یه کویرِ بی انتها...؛


دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مینا . | چهارشنبه 8 شهریور 1396 | ساعت 08:38 ب.ظ | بنویسید ()

       «بسم الله الرّحمنِ الرّحیم»

وقتی سرکار باشی و بغض چنگ بزنه به گلوت و خفه ت کنه، باید چیکار کنی؟
غیر از گریه...؛ گریه که چه بخوام چه نخوام، خودش میاد این طور وقتها...
به جز گریه چه میشه کرد برای آروم شدن؟

خدا رو شکر، الحمدللهِ ربّ العالمین، که خیلی چیزها به خیر گذشته توی زندگیم؛ بی نهــایت شُـکــر...

خودم اما... خودم و دوست ندارم...

یه ماجرای تلخِ ناگزیرم
یه کهکشونم، ولی بی ستاره
یه قهوه که، هر چی شِکر بریزی،
بازم همون تلخیِ ناب و داره...


soveydaye1del@

دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا . | یکشنبه 22 مرداد 1396 | ساعت 09:45 ق.ظ | بنویسید ()

        "بسم الله الرحمن الرحیم"
هرچی بیشتر بگذره و کمتر بنویسی، یا مثل من اصلا ننویسی! دلت پر تر میشه و حرفت بیشتر و نوشتن و گفتنش سخت تر... 
هر چند، حرفای لبریز شده م خونده نمیشه انگار!.... 
آهای دوستان، عزیزان و همراهانی که لطف میکنید و اینجا رو میخونید، میشه خواهش کنم چراغتون رو روشن کنید و لطفتون رو کامل؟ میشه یک بار هم که شده، خاموش نباشید؟ 
دعا کنید من هم از خاموشی دربیام...؛ 
قبلا هم گفتم که اینستاگرام اصلا برای من جای وبلاگ رو نمیگیره و قابل مقایسه نیست؛ اما حالا که گه گاه اونجا هم پست میذارم، خوشحال میشم مخاطبان این "رواق"، با اون "رواق" هم همراه بشن:  revaagh
دعا بفرمایید.  

دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مینا . | یکشنبه 18 تیر 1396 | ساعت 01:34 ق.ظ | بنویسید ()

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

توسط مینا . | سه شنبه 23 خرداد 1396 | ساعت 10:59 ب.ظ | بنویسید ()

                             " بسم ِ الله ِ الرّحمنِ  الرّحیم "

نگو توی این شبا نمیدونی من چیه دردم
من که هیچ جایی به جز تو بغلت، گریه نکردم...
نفَسَم از نفَسِت چرا یه شب تو این هوا جدا نمیشه؟
میدونی هیچ کسی غیر از تو برام، به خدا، خـــدا نمیشه...

و مگه به جز " تـو " ی رحمان و رحیم، کسی هست به من نزدیکتر؟! 
و مگه به جز " تـو " ی قادر و توانا، کسی رو یارای کمک هست به من/ به ما؟!
که "تـو"، همه ی امـید ِ ما هستی: " یا رَفیقَ مَن لا رفیقَ لَه " و " یا معینَ مَن لا معینَ لَه "؛ 
یا غایة الطّالبین...؛

راستی، التماس ِ دعای ماه ِ رمضانی.



* این پست در تاریخ ِ 17 خرداد، ساعت ِ 1:39 دقیقه ی بامداد نوشته شده بود که به دلیل اندکی به هم خوردن ِ نظم ِ قالب، پاک، و دوباره گذاشته شد؛ ضمناً، ممنون از دوستی که کامنت گذاشتند و به "رواق" اظهار لطف کردند.

دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا . | سه شنبه 23 خرداد 1396 | ساعت 09:07 ب.ظ | بنویسید ()

                          " بسم ِ الله ِ الرّحمن ِ الرّحیم "
هنوز هم بر این باورم که بعضی*...
سخته؛ سخته خواستن و نخواستن، دیدن و ندیدن، بودن و نبودن...؛ سخته گرفتن ِ تصمیمی که میدونی درسته، اما تبعاتش رو باید تحمل کنی؛
و بیشتر از همه، سخته بخوای خودتو رها کنی، اما نتونی...؛ نتونی، چون سر طناب رو که بگیری، میبینی هنوز وصله به یه روزهایی، حرف هایی، خاطره هایی، هنوز وصله به اون بعضی چیزها...
و البته که درد داره " غـرور " ببینی...؛
بعد از اذان، کنار ِ سفره، و بعد از اون لحظات ِ ناب ِ معنوی، تفأل زدم به حضرت ِ حافط، که گفت:
اگر رفیق ِ شفیقی، درست پیمان باش
حریف ِ خانه و گرمابه و گلستان باش
شکنج ِ زلف ِ پریشان به دست ِ باد مَده
مگو که خاطر ِ عشّاق گو پریشان باش
گرت هواست که با خضر همنشین باشی
نهان ز چشم ِ سکندر چو آب ِ حیوان باش
زبور ِ عشق نوازی نَه کار ِ هر مرغی ست
بیا و نوگل ِ این بلبل ِ غزلخوان باش
طریق ِ خدمت و آیین ِ بندگی کردن
خدای را که رها کن به ما و سلطان باش
دگر به صید ِ حرم تیغ برمکِش زنـهار!
وز آن که با دل ِ ما کرده ای پشیمان باش
تو شمع ِ انجمنی، یک زبان و یک دل شو
خیال و کوشش ِ پروانه بین و خندان باش
کمال ِ دلبری و حُسن در نظربازی ست
به شیوه ی نظر از نادران ِ دوران باش
خموش حافظ و از جور ِ یار ناله مکُن
تو را که گفت که در روی خوب حیران باش؟


بعضی خاطره ها...
** دکلمه ی همین غزل...؛

دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ، رد پای خاطره ، از زبان حافظ ،

توسط مینا . | پنجشنبه 4 خرداد 1396 | ساعت 02:18 ق.ظ | بنویسید ()

                         " بسم ِ اللهِ  الرّحمن ِ الرّحیم "
به دلم افتاده 
همین روزهاست که می آیی
و اردیبهشت ِ من
اردیبعِشق می شود
"علیرضا اسفندیاری"
.
و تقویم، مثل ِ همیشه و هر سال، زود ورق خورد و رسید به سی و یکم ِ اردیبهشت...؛ اردیبهشتی که موطن ِ اقاقیا و یاس ِ ؛ که دقیقاً وسط ِ بهاره، که نه خوی زمستون داره، نه خصلت ِ تابستون...
اردی بهشت، موعد ِ رسیدن ِ ریواس و گوجه سبز و توت ِ؛ وقت ِ جوش و خروش ِ رودخونه ها، و متصل به باران های بهاری...
اردی بهشت، زادروز ِ کسانی رو در خودش داره که عزیزند برام...؛
به نظرم اردی بهشت، فصل ِ جاودانه ی بهشته...؛
سرت سلامت ماه ِ بهشتی؛ دعا میکنم سعادت ِ دیدارت باز هم نصیبمون بشه.  "الهی آمّین"


پ.ن: یکی تو دنیا هست که غرق ِ احساسه ؛ نگاهشو میده، چشاتو بشناسه -----> آهنگ وبلاگ

توسط مینا . | یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 | ساعت 03:26 ق.ظ | بنویسید ()

          "بسم الله الرحمن الرحیم"

رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن
ترک من خرابِ شب گرد ِ مبتلا کن
ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی
بگزین ره ِ سلامت، ترکِ ره ِ بلا کن
ماییم و آب ِ دیده، در کنج ِغم خزیده
بر آب دیده ی ما صد جای آسیا کن
خیره کشی ست ما را دارد دلی چو خارا
بکشد کسش نگوید تدبیر خون بها کن
بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زرد روی عاشق، تو صبر کن، وفا کن
دردی ست غیر مردن، آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم
 با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
گر اژدهاست بر ره، عشقی ست چون زمرد
از برق این زمرد، هی دفع اژدها کن
بس کن که بی خودم من، ور تو هنر فزایی
تاریخ بوعلی گو، تنبیه بوالعلا کن

"حضرت مولانا"


کلی حرف...؛

دسته بندی: حرف دل ،

توسط مینا . | یکشنبه 17 اردیبهشت 1396 | ساعت 01:04 ق.ظ | نظرها ()

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

توسط مینا . | جمعه 8 اردیبهشت 1396 | ساعت 03:44 ق.ظ | نظرها ()

1
2
3
4
5
6
7
...
پیامبر ِ رحمت صلّی الله، می فرمایند:
" هر کس در کتابی یا نوشته ای، بر من صلوات بفرستد(یعنی صلوات را بنویسد)، تا نامِ من در آن کتاب هست، ملائکه برای او از درگاهِ حق، طلبِ آمرزش می کنند."
.
" الّلهمّ صَلِّ علی محمّد وَ آلِ محمّد
وَ عَجّل فَرَجَهُم "

دسته بندی ها

روز نگار
حرف دل
رد پای خاطره
تمنای وصال
حق و حقوق
از زبان حافظ
مُحرّم گونه
از بهترین ها
یه دور ِ همی ِ مَجازی

آرشیو مطالب

دی 1397
آبان 1397
شهریور 1396
مرداد 1396
تیر 1396
خرداد 1396
اردیبهشت 1396
فروردین 1396
اسفند 1395
بهمن 1395
دی 1395
آذر 1395
آبان 1395
مهر 1395
شهریور 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
مرداد 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391

پیوندهای وب

گوشه نشین*
نشانی
برای خاطر آیه ها
بهار نارنج
آیه گرافی
سقاخانه
و ما ادراك...؟
تو فقط لیلی باش
فلسفه، حقوق و سه نقطه
من و چادرم، خاطره ها
پرنده ترین ماهی
قلم
شهر بی نامی
پاک نویس های یک مداد رنگی
روزگار وصل
هم از آفتاب
دانه سیب
پایگاه فرهنگی اجتماعی مصاف
رسن
در حیرت
اندر زِنامه
گلدان شمعدانی
اردیبهشت
تسنیم
یاران خراسانی
احسن الحال
و.. زندگی مشترک
گزارش یک زبان شناس
تسبیح
حوض خونه
این روزها...
دولتِ مَهدی عجّل الله تعالی فرجهُ الشریف
همنفس طلبه
ساعت به وقت دلتنگی
ترنم خیال
ابر و آفتاب
اَینَ بقیّة الله؟!؟!؟
سیده ...
سنجاقک
معصومانه
فوتبالیست کوچک
صندوق صبر(یادی از خورشید پشت ابر)
روشا نوری از بهشت
تو را نفس می کشم
وبلاگ شخصی احمد میری
نشر خوبی ها

آمار وب

تعداد کل مطالب:

بازدید امروز:

بازدید دیروز:

بازدید این ماه:

بازدید ماه قبل:

بازدید کلی وبلاگ:

بروز شده در