تبلیغات
رواق

رواق

           " بسمِ اللهِ الرّحمنِ الرّحیم"

وبلاگِ یه آدمِ ضعیفِ ذلیلِ حقیرِ مسکینِ مُستکین، خوندن داره؟!

نداره...؛

دسته بندی: حرف دل ،

توسط مـینا خـ | چهارشنبه 23 مرداد 1398 | ساعت 01:13 ق.ظ | بنویسید ()

          "بسمِ اللهِ الرّحمنِ الرّحیم"

وقتی یه چیزی فکرم رو درگیر بکنه، باید حتما به دادِش برسم...؛
نمیدونم خوبه یا بد، اما تو یه سری مسائل انقدر از خودم پشتکار! نشون میدم تا بالاخره به نتیجه برسم! (که کاش در همه زمینه ها همین طور بودم...؛)

الغرض، خواستم بگم من شما رو شناختم "مخاطب ِ" ناشناسی که برای دو پستِ قبلی، کامنت گذاشته بودی...
اول اینکه اصلا فکر نمیکردم "رواق" رو بخونی!
و بعد، باز هم ممنون از حضورت؛ ان شاءالله پاینده باشی و بهترین ها در انتظارت باشه.

دسته بندی: روز نگار ،

توسط مـینا خـ | شنبه 19 مرداد 1398 | ساعت 09:36 ق.ظ | بنویسید ()

             " بسمِ اللهِ الرّحمنِ الرّحیم "

سراغم را بگیر
که دلم برای شنیدنِ صدای تو،
و شنیدنِ اسمم از زبان تو،
تنگ شده؛
با من حرف بزن
از حالت،
از روزمرِگی هایت،
اصلا از خبرهایِ روز بگو
اما بگو،
اما باش،
که بدونِ تو،
چیزی شبیه زندگی 
تویِ گلویم گیر می کند...


#نرگس صرافیان طوسی

توسط مـینا خـ | جمعه 11 مرداد 1398 | ساعت 05:22 ب.ظ | بنویسید ()

            " بسمِ اللهِ الرّحمنِ الرّحیم "

اکثر وقت هایی که به خاطر ِ انجام ِ کارهام میام سرِ لپ تاپ، میدونم که به اینجا میرسم؛

یعنی در اصل، به شوق ِ همین کار، لپ تاپ و روشن میکنم؛ به شوق ِ اینکه آخر ِ شب بشه، من جی میلم رو باز کنم و بخونم...؛
با بعضی هاش بخندم، با بعضی هاش هنوز هم به فکر فرو برم، و با بعضی هاش، ببارم...؛

و هنوز و همچنان، "سلام ِ آخر" ِ احسان خواجه امیری بشه پس زمینه ی سناریوم؛ سناریویی که تنها بازیگرش، یه جفت چشمه که اون جمله ها هنوز هم براش تازه ست؛ یعنی نمیخواد که کهنه بشه؛  نمیخواد، که هنوز آخر ِ شب ها "فاللهُ خیرُ حافظاً" میخونه و فوت میکنه؛ نمیخواد، که هنوز خواب میبینه...؛

یه نوعی از "رفتن" و "نبودن" هست که خیلی سخته...
و اون:  نبودن در عین ِ بودن ، و بودن در عین ِ نبودنه؛

البته که بستگی به آدم ها داره و میزان ِ دغدغه مندی شون؛ اما برای کسی مثل ِ من، اون "بودن" اگه بزرگ باشه، بزرگ باقی خواهد موند؛
و سختیش اونجاست که دل ِ تنگت هی میگیره و تو هیچ کاری نمیتونی براش بکنی...؛
نهایتش سر زدن به همین خطوطیه که باقی مونده..

انگار آن روزها، متولد ِ دنیای دیگری بودیم، وطن و شهر و دیاری دیگر....
این وطن مصر و عراق و شام نیست   *   این وطن شهری ست کان را نام نیست



* چون که گُل رفت و گلستان شد خراب، بوی گُل را از که جوییم؟ از گلاب...
** عنوان، عنوان ِ آخرین ایمیل َم است در جواب ِ (ایمیل آخرم)...؛
*** حتی برای نوشتن ِ چنین پستی که کلمات، خودشون میخوان رها بشن هم، ابا دارم انگار!

دسته بندی: حرف دل ،

توسط مـینا خـ | یکشنبه 6 مرداد 1398 | ساعت 03:13 ق.ظ | بنویسید ()

            " بسمِ اللهِ الرّحمنِ الرّحیم "

انقدر سوت و کور شده اینجا، که فکر کنم خیلی حرفا رو بتونم بنویسم؛ چون کسی نمیخونه!
مثلا بنویسم:
خوب نیست یه دختر، ۳۲ سالش بشه و همچنان، منزوی باشه؛ 
خوب نیست انقدر توی گذشته غرق باشه؛ چه گذشته دور، چه همین چند سال اخیر...
خوب نیست همیشه یه جوری خسته و بی حال باشه که انگار کوه کَنده!
خوب نیست که از سالهای جوونیش، که از قضا نصفش هم گذشته، انقدر استفاده نکنه اون طور که باید و شاید...
خوب نیست این که احساس میکنه پشتِ کارهاش، خبری از علاقه نیست؛ بلکه بیشتر جبره...
خوب نیست که انقدر احساسِ پیری میکنه...؛ البت که پُر بیراه هم نیست حسش! وقتی هرجا میره و هر کسی رو که میبینه، همه ازش کوچیکترن...
خوب نیست که گاهی فکر میکنه دوره ش گذشته دیگه...
خوب نیست که طبق عادتی مالوف و دیرینه، به دیگرانی فکر میکنه که قطعِ به یقین، بهش فکر نمی کنند...
خوب نیست که انقدر احساسِ ضعف میکنه،
خوب نیست که هر روز، بیشتر از قبل، تو خودش فرو میره،
خوب نیست که فکر میکنه تبدیل شده به یه ربات! که فقط یه سری کارهای تکراری انجام میده...
و......
اگه بخوام بگم، مفصّله و در این مُقال نمی گُنجه؛


* اگه احیاناً دری به تخته ای خورد و کسی اینجا رو خوند، التماس دعا.
** به جای جمله منفیِِ "چقدر بَده"، از "خوب نیست" استفاده کردم.
*** همیشه شُکر؛ آدمم کن خداجان لطفاً.



دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مـینا خـ | یکشنبه 16 تیر 1398 | ساعت 01:27 ق.ظ | بنویسید ()

          "بسم الله الرّحمنِ الرّحیم"
فکر کن اردیبهشت جان باهات سرِ شوخی داشته باشه و از اوایلِ رسیدنش، سرفه های آلرژیکِت شروع بشه؛
بعد گوشِ ت که مستعدّ گرفتن و دکتر رفتنه، بگیره و تو حدود دَه روز، با نصفِ شنواییت صداهای اطرافت رو بشنوی و قطره ریزون، منتظرِ روزی باشی که سرنگِ بزرگِ فلزی، با فشار بشوره گوشت رو...؛
و بعد، یه دفعه سوزش گلو و بدن درد و ... سرفه هایی که دیگه حالا خیلی شدید شده، تو رو میکشونه دکتر؛ شستشوی گوش و تجویز دارو و البته تزریقِ دگزامتازون(کورتون)، به تشخیصِ خودت.
روز اول رو به امید بهتر شدن مرخصی میگیری؛ روز دوم اما...
سرفه، سرفه، و سرفه هایی که تمامِ اعضا و جوارحت رو به هم میپیچونه و تقریبا نه قرص و شربت آویشن بهش کارسازه، نه، عسل آبلیمو و زردچوبه، نه حتی کورتون!
اولِ ساعت، رئیس میان توی اتاق و احوالپرسی میکنن، دقایقی بعد که صدای سرفه همه جا میپیچه، زنگ میزنن که: اگه اذیتی، برو خونه؛ با خودم گفتم: نه، نمیرم، شاید آروم تر بشه؛ و باز هم هر چند دقیقه یک بار...؛  این بار گفتن برم اتاقشون، گفتن اینجا هوا هم آلوده ست(به خاطر مرکز شهر بودن)؛ برو خونه، استراحت کن؛
و اینگونه بود که قبل از ساعتِ نُهِ صبح، منزل بودم؛
غرض از نوشتنِ این خطوط این بود که با خودم فکر کردم زندگی یعنی همین: خوشی و ناخوشی و شادی و ناراحتی ش، توامانه؛ 
و من بی نهایت، خداوند رو شاکرم برای بهار و همچنان اردیبهشتِ ش، 
برای سرفه هایی که گاهی نَفَسَ کشیدن رو مشکل میکنه، اما بهم یادآوری میکنه قدرِ تمامِ دَم و بازدم های راحت الوصولِ زندگیم رو بیشتر بدونم که به قول جنابِ سعدی: " که هر نفسی که فرو می رود، مُمِدّ حیات است و چون برمی آید، مفرّح ذات؛ پس در هر نفس، دو نعمت موجود است و بر هر نعمت، شُکری واجب".
برای گرفتگی های سالی یکی دو بارِ گوشَ م، که باعث میشه قدرِ صداها، آواها و نواها رو بیشتر بدونم؛ صدای آدم های دوست داشتنیِ زندگیم، صدای ساربلبلی که هر سحر، روی درخت های مُشرف به پنجره اتاق میخونه، صداهایی که صدا می زنند اسمم رو، و بهم متذکّر میشن که من هستم...؛
برای پدر و مادر و خانواده ای که بی نظیرند، و حواسشون خیلی به منی هست که حتی گاهی خودم به خودم نیست؛
و برای رئیسی که به اندازه همه روزهای سرکار بودنم، بهشون مدیونم؛ که حواسِ شون  به همه چیز هست و این یعنی یه دنیا ارزش؛ ان شاءالله سایه تون بر سر خانواده تون و ایضاً ما، مستدام باشه جناب آقای محمدی، یارِ دیرینِ "رواق".
و برای اینکه همه ی این ها، دست به دستِ هم بده تا بنویسم تو "رواقَ"م که بسیار بسیار عزیزه برام.

خداجانم، بی نهایت و الی الابد، شُکرت.



دسته بندی: روز نگار ،

توسط مـینا خـ | یکشنبه 29 اردیبهشت 1398 | ساعت 09:41 ق.ظ | بنویسید ()

  به نام او که "مادر" آفرید...

از وقتی یادم میاد، از همون روزهای سه-چهار سالگی که از درِ حیاط صِدات میزدم و شکایتِ بچه های کوچه رو بِهِت میکردم، 
تا روزِ اولِ مهری که کلاس اولی شدم و  از زیرِ قرآن ردم ردی و ازم عکس گرفتی و باهام اومدی مدرسه؛ و منِ بچه ی اولِ وابسته، تو حیاط مدرسه زدم زیرِ گریه که نمیخوام تنها بمونم،
تو همه ی سالهای مدرسه و درس و کنکور و دانشگاه و گوشه نشینیِ چندین ساله و دوریِ یه ساله(حتی به قدرِ دو ساعت فاصله)،
تا این اواخر، که حسابی زحمت دادم بهت بابتِ کسالتی که پیش اومد (و الحق که بهترین پرستارِ جهانی)،
و در تمامِ روزها و شبهایی که گذشته تا به این لحظه،
بعد از خدا، و به همون خدا، دلم به نَفَس های شما گرمه...؛ شمایی که بهترین و مهربون ترین و دلسوز ترین و سنگِ صبور ترین و دوست ترین همراهِ همه ی زندگیم هستی؛
مامانِ عزیزتر از جانم، نازنینم،
میلادِ فرخنده ی "حضرت فاطمه زهرا" و روزِ زیبای "مادر" رو تبریک میگم و همواره و از صمیمِ قلبم دعا میکنم که به حقِّ صاحبِ این روز، سلامت و تندرست باشی و سایه عظیم و پُر مِهرت، ۱۲۰ سال، بر سرمون مستدام باشه.
"آمّین یا رَبَّ العالَمین"

پی نوشتِ اول: تو زندگی هامون دنبالِ آدم های خاص و چیزهای خاص و اتفاق های خاص نباشیم؛ خاص ترین و بی نظیر ترین و تکرار ناپذیر ترین نعمت، حضور گرمِ مادرهاست، وقتی کنارشون نشستیم و به حرف هاشون، که گوش نواز ترین موسیقیِ هستی هست، گوش میدیم...؛ "مادر" تجسّمِ عینیِ فرشته ست بر روی زمین.

پی نوشتِ دوم: غرق در آمرزش و شادی و آرامش باشه روحِ مادرانی که آسمانی شدند.





دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مـینا خـ | سه شنبه 7 اسفند 1397 | ساعت 01:23 ق.ظ | بنویسید ()

"هُوَ الخالق"

چند سالی میگذره از وقتی که منتظرِ اولین دقایقِ دوازدهِ بهمن بودم تا بنویسم...
بنویسم از سالی که گذشته و یک سال، اضافه/کم  کرده  به/از  سال های عمرم؛ بنویسم از مینایی که تا به حال بودم و یا، قراره بشم...؛
دو سه سالی هست که به جای حرف زدن، به جای حتی نوشتن که آرومم میکنه، فقط زندگی رو دارم زندگی میکنم؛ نه، منظورم زنده مانی نیست، خودِ زندگانی، به معنای جاری و ساری شدن با همه لحظاتی که شاید تا قبل از این، تجربه نکرده بودمِشون...؛ به معنای کسب تجربه های عملی که گاهی خیلی هم گرون تموم میشن؛ مثلاً به قیمتِ سفید شدن و برق زدنِ تعداد قابلِ توجهی از موهات! به معنای تفکر های هزاران باره و گاهی تجدید نظر کردن در مورد خیلی چیزها؛ اونقدر که یه دفعه به خودت بیای و بپرسی: این همون "من" هستم؟!
ولی اعتراف میکنم بنده همچنان و هماره، همون بنده ی ضعیف و حقیرِ حضرتِ باری تعالی هستم که به اذنِ اوست اگر وجودی هست و حضوری...
و دوست دارم به رسمِ همه ی دوازدهِ بهمن های قبل، دعا کنم:
بارالها، معبودا، خدای خوب و مهربانم، لطفاً:
سلامتی و فرجِ عاجلِ حضرتِ منتَظَر،
سلامتی و عمرِ طولانی و باعزت، برای عزیزانم، عزیزانِ عزیزتر از جانم، 
شفای قریبِ همه بیماران،
آمرزش و شادی برای روحِ درگذشتگان،
حاجت رواییِ تمامِ حاجت مندان،
و
عاقبت به خیری، عاقبت به خیری و عاقبت به خیری برای همه مون.
  " آمّین یا رَبَّ العالَمین"

و بی نهایت شُکر، برای همه ی تا به امروز .

۹۷/۱۱/۱۲



دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مـینا خـ | شنبه 13 بهمن 1397 | ساعت 12:08 ق.ظ | بنویسید ()

      "هُوَ الرّفیق"

 زندگیه دیگه، "فراز و نشیب" و "سهل و ممتنعِ" ش باهمه؛
با اینکه آدمی هستم که اصولاً روابط محدودی دارم و سعی کردم انتظار و توقعم از دیگران رو پایین بیارم، 
اما خب، تو روزهایی که سخت تر میگذره، میشه عیار یه سری چیزها رو اندازه گرفت؛ از جمله: عیارِ معرفت...؛ (که البته معرفت، و تظاهر به معرفت، تومنی صنّار فرق دارن با هم)
 گاهی وقتها، با خودم زمزمه میکنم:
معرفت، دُرّ گرانی ست، به هر کس ندهندش...
و مَخلَصِ کلام رو حضرت حافظ میگه که:
"یار با ماست، چه حاجت که زیادت طلبیم؟!
دولتِ صحبتِ آن مونسِ جان، ما را بس"

پی نوشت: الهی شکر.


دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مـینا خـ | چهارشنبه 26 دی 1397 | ساعت 11:34 ق.ظ | بنویسید ()

                "بسمِ اللهِ الرّحمنِ الرّحیم"

تجربه پر استرسی بود، اما راهی بود که باید میرفتم...
چرا و چگونه ش بماند، فقط همین قدر بگم که یه آمپول و یه خواب... که هیچی ازش یادم نیست و بعد، شدم اهل بخیه!...
اما حرفی که میخوام بزنم مال بعدشه، مال دیشب یا امروز صبح، و خوابی که دیدم...
خواب دیدم من تو همین حال بودم و یه تعداد از اقوام اومده بودن دیدنم که یه دفعه...
دیدم مادر (مامانِ بابا) اومد پیشم؛ بغلم کرد و بوسید؛ حضورشو کاملا حس میکردم؛ حتی یادمه که با خودم گفتم خووووب به صداش گوش کنم که یادم بمونه...
الغرض، خواستم بگم مهربونی انتها نداره و آدمِ دوست داشتنی، تا ابد دوست داشتنی باقی می مونه؛ حتی اگه جسمش اینجا نباشه، روحِ به خواستِ خدا آگاهش، میاد کنارمون و حواسش بهمون هست.
روحت شاد باشه و غرق در رحمت و مغفرتِ الهی، مادرِ نازنین و مهربونم؛ راستی، سلامِ منو به بابابزرگ برسون؛  همیشه دعامون کنید لطفا.
الحمدُلله علی کلّ حال.


* پی نوشت: بی نهایت شُکر، به خاطر آدم های مهربونِ اطرافم؛ به ویژه مامانِ عزیزتر از جانم، که ان شاءالله سلامتیش پیوسته باشه و سایه ش مستدام.

دسته بندی: روز نگار ،

توسط مـینا خـ | چهارشنبه 19 دی 1397 | ساعت 10:24 ق.ظ | بنویسید ()

           "بسم الله الرّحمن الرّحیم"

هر چی فکر میکنم، به این نتیجه میرسم که من دافعه دارم!
خوب نیست اولویتِ کسی نباشی توی زندگی؛
خوب نیست خیلی راحت، بذارن برن؛ حالا هر کی به یه بهانه؛ و حتی گاهی بی بهانه...
اصلا حس خوبی نیست معرفت بذاری و معرفت نبینی...
و همه اینا باعث میشه به این نتیجه برسم که تقصیر هیچکس نیست؛ من دافعه دارم...؛ حتما اونقدری نیستم که باید باشم و بقیه انتظار دارن...
من حتی برای تنها دوست صمیمیم، اولویتِ اولِ دوستی نیستم...
خدا رو شکر که خدا هست و خدا رو شکر که کنار عزیزانم نفس میکشم؛ 
خدا جان، سایه عزیرانمون رو بر سرمون مستدام بدار.
  آمّین یا ربّ العالمین.

* بی قیمتَم و جز تو خریدار ندارم...

توسط مـینا خـ | یکشنبه 27 آبان 1397 | ساعت 08:31 ب.ظ | بنویسید ()

                                 "بسم ِالله ِالرّحمنِ الرّحیم"

مثلا همین طور یهویی و بی مقدمه و بدون ِ قصد ِ قبلی، میهن بلاگ و باز کنی و یکی دو تا کامنت بخونی و هوس کنی که بنویسی؛ بعد از چند وقت؟ بله، بعد از یک سال و یک ماه ونیم تقریبا..
خدا رو شکر، خدا هست و زندگی هست و من هستم هنوز...
اومدم بنویسم که مینا "رواق" رو فراموش نمیکنه، چون فراموش شدنی نیست؛ من توی اینستا هم همین اسم رو دارم؛ اما نه اون، و نه سُویدا، کانال تلگرام، هیچ کدوم اینجا نمیشه؛ این حرف رو بلاگرهای قدیمی خوب می فهمند...؛
کاش دوباره همت کنم و بنویسم؛ ان شاءالله.



* دلم به نگاهی خوش بود که فکر کنم دیگه سر نمیزنه...؛ میزنه؟

دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مـینا خـ | چهارشنبه 9 آبان 1397 | ساعت 12:16 ق.ظ | بنویسید ()

          «بسم الله الرّحمنِ الرّحیم»

شاعر میگه:
«فصل عوض می شود،
              جای آلو را خرمالو می گیرد،
                              جای دلتنگی را دلـتنگی...»

من میگم:
سخته، خیلی سخته که دلِ تنگِ تو، هِی تنگ تر بشه، 
اما هیچکس، دلتنگِ تو نباشه...


پی نوشت: خدایا، همیشه شُکرت.

دسته بندی: حرف دل ،

توسط مـینا خـ | چهارشنبه 29 شهریور 1396 | ساعت 02:15 ق.ظ | بنویسید ()

             «بسمِ اللهِ الرّحمنِ الرّحیم»

قطعاً هیچ بنی بشری یادش نیست که روزی که گذشت، هشتِ شهریور بود؛ و هشتِ شهریور، سالروزِ دو تا تولده برای من...
تولدِ همین «رواق»، که حسابی از رونق افتاده متاسفانه،
و تولدِ چادری شدنم...
و از هر دو، شش سال میگذره؛ شش سال...
سال های قبل تو این تاریخ، پست های مفصل تر و با ذوق و شوق تری نوشتم؛ اما حالا...
نزدیکِ دو ماهه که خانواده هم اومدن مشهد و خیلی واسه من و لیلا راحت تر شده؛ یه سری نگرانی ها خدا رو صد هزار مرتبه شکر، برطرف شد؛ 
اما خب، اگه بخوام با خودم روراست باشم، باید بگم خیلی احساسِ طراوت و شادابی ندارم! حس میکنم دارم به شدت تحلیل میرم...؛
کاش کسی بود تا ساعت ها براش حرف میزدم...
و این ترانه، شرحِ حالِ خوبیه برای این روزهای من:

دنیای این روزای من، هم قدّ تن پوشم شده
انقدر دورم از تو که، دنیا فراموشم شده
دنیای این روزای من، درگیرِ تنهایی شده
تنها مدارا می کنیم، دنیا عجب جایی شده
...
هم سنگِ این روزای من، حتی شبم تاریک نیست
اینجا به جز دوریِ تـو، چیزی به من نزدیک نیست


پی نوشت: خداجان، بی نهایت، بی نهایت، بی نهایت شکرت؛ فقط این روزها بیشتر ملتمسِ نگاهت هستم؛ چون احساس میکنم گم شدم توی یه کویرِ بی انتها...؛


دسته بندی: روز نگار ، حرف دل ،

توسط مـینا خـ | چهارشنبه 8 شهریور 1396 | ساعت 08:38 ب.ظ | بنویسید ()

1
2
3
4
5
6
7
...
پیامبر ِ رحمت صلّی الله، می فرمایند:
" هر کس در کتابی یا نوشته ای، بر من صلوات بفرستد(یعنی صلوات را بنویسد)، تا نامِ من در آن کتاب هست، ملائکه برای او از درگاهِ حق، طلبِ آمرزش می کنند."
.
" الّلهمّ صَلِّ علی محمّد وَ آلِ محمّد
وَ عَجّل فَرَجَهُم "

دسته بندی ها

روز نگار
حرف دل
رد پای خاطره
تمنای وصال
حق و حقوق
از زبان حافظ
مُحرّم گونه
از بهترین ها
یه دور ِ همی ِ مَجازی

آرشیو مطالب

مرداد 1398
تیر 1398
اردیبهشت 1398
اسفند 1397
بهمن 1397
دی 1397
آبان 1397
شهریور 1396
مرداد 1396
تیر 1396
خرداد 1396
اردیبهشت 1396
فروردین 1396
اسفند 1395
بهمن 1395
دی 1395
آذر 1395
آبان 1395
مهر 1395
شهریور 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
مرداد 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392

پیوندهای وب

گوشه نشین*
نشانی
برای خاطر آیه ها
بهار نارنج
آیه گرافی
سقاخانه
و ما ادراك...؟
تو فقط لیلی باش
فلسفه، حقوق و سه نقطه
من و چادرم، خاطره ها
پرنده ترین ماهی
قلم
شهر بی نامی
پاک نویس های یک مداد رنگی
روزگار وصل
هم از آفتاب
دانه سیب
پایگاه فرهنگی اجتماعی مصاف
رسن
در حیرت
اندر زِنامه
گلدان شمعدانی
اردیبهشت
تسنیم
یاران خراسانی
احسن الحال
و.. زندگی مشترک
گزارش یک زبان شناس
تسبیح
حوض خونه
این روزها...
دولتِ مَهدی عجّل الله تعالی فرجهُ الشریف
همنفس طلبه
ساعت به وقت دلتنگی
ترنم خیال
ابر و آفتاب
اَینَ بقیّة الله؟!؟!؟
سیده ...
سنجاقک
معصومانه
فوتبالیست کوچک
صندوق صبر(یادی از خورشید پشت ابر)
روشا نوری از بهشت
تو را نفس می کشم
وبلاگ شخصی احمد میری
نشر خوبی ها

آمار وب

تعداد کل مطالب:

بازدید امروز:

بازدید دیروز:

بازدید این ماه:

بازدید ماه قبل:

بازدید کلی وبلاگ:

بروز شده در